عبدالله بن عباس در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۵۴۰: خط ۵۴۰:


دیگر مردم نیز به درخواست عبدالله پاسخ مثبت دادند. عبدالله همراه [[مردم بصره]] آماده حرکت به طرف [[کوفه]] شد و [[ابو اسود دولی]] را به [[جانشینی]] خود در [[بصره]] گمارد<ref>بحار الأنوار، ج۳۲، ص۴۰۷؛ منقری، وقعة صفین، ص۱۱۶.</ref>. بنا به نقل [[بلاذری]]، [[ابواسود دولی]] را به عنوان پیشنماز مردم و [[زیاد بن ابیه]] را به عنوان [[مسئول]] [[خراج]] در بصره برگزید<ref>أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۹۳.</ref>. آنچه مسلم است این که [[اختیارات حکومتی]] به [[ابواسود]] واگذار شده است و عبدالله همراه با رؤسای پنجگانه بصره به طرف کوفه حرکت کرد. [[خالد بن معمر سدوسی]] پیشوای [[بکر بن وائل]] و [[عمرو بن مرجوم عبدی]]، [[رئیس]] [[عبد القیس]]، [[صبرة بن شیمان ازدی]] پیشوای [[ازد]] و [[احنف بن قیس]] بزرگ [[تمیم]] [[بنی ضبه]] و [[رباب]] و [[شریک بن اعور]] پیشوای «عالیه». آنان در حالی به [[دیدار]] علی{{ع}} شتافتند که آن حضرت در [[نخیله]] [[اردو]] زده بود و [[مردم]] را برای [[جنگ]] با [[شامیان]] و [[معاویه]] آماده می‌کرد<ref>وقعة صفین، ص۱۱۷.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 442 - 444.</ref>
دیگر مردم نیز به درخواست عبدالله پاسخ مثبت دادند. عبدالله همراه [[مردم بصره]] آماده حرکت به طرف [[کوفه]] شد و [[ابو اسود دولی]] را به [[جانشینی]] خود در [[بصره]] گمارد<ref>بحار الأنوار، ج۳۲، ص۴۰۷؛ منقری، وقعة صفین، ص۱۱۶.</ref>. بنا به نقل [[بلاذری]]، [[ابواسود دولی]] را به عنوان پیشنماز مردم و [[زیاد بن ابیه]] را به عنوان [[مسئول]] [[خراج]] در بصره برگزید<ref>أنساب الأشراف، ج۲، ص۲۹۳.</ref>. آنچه مسلم است این که [[اختیارات حکومتی]] به [[ابواسود]] واگذار شده است و عبدالله همراه با رؤسای پنجگانه بصره به طرف کوفه حرکت کرد. [[خالد بن معمر سدوسی]] پیشوای [[بکر بن وائل]] و [[عمرو بن مرجوم عبدی]]، [[رئیس]] [[عبد القیس]]، [[صبرة بن شیمان ازدی]] پیشوای [[ازد]] و [[احنف بن قیس]] بزرگ [[تمیم]] [[بنی ضبه]] و [[رباب]] و [[شریک بن اعور]] پیشوای «عالیه». آنان در حالی به [[دیدار]] علی{{ع}} شتافتند که آن حضرت در [[نخیله]] [[اردو]] زده بود و [[مردم]] را برای [[جنگ]] با [[شامیان]] و [[معاویه]] آماده می‌کرد<ref>وقعة صفین، ص۱۱۷.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 442 - 444.</ref>
==[[سخنرانی]] عبدالله در [[صفین]]==
در [[روز]] پنجم از [[جنگ صفین]] [[عبدالله بن عباس]] از جانب [[سپاه امیرالمؤمنین]]{{ع}} و ولیدبن [[عقبه]] از جانب [[سپاه معاویه]] به میدان آمدند. پس از نبردی سخت میان آن دو، چون [[ابن عباس]] به ولید نزدیک شد، ولید به [[دشنام]] علیه [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] پرداخت. و گفت: ای ابن عباس! شما [[قطع رحم]] کردید و پیشوای خود [[[عثمان]]] را کشتید. [[خداوند]] شما را هلاک کند و ما را بر شما [[پیروز]] گرداند. ابن عباس به او پاسخ داد که با وی هماوردی نماید؛ ولی ولید چون جرئت [[رویارویی]] دوباره با ابن عباس نداشت، به او پاسخ نداد. عبدالله آن روز مانند دیگر [[مجاهدان]] جنگید<ref>وقعة صفین، ص۲۲۱.</ref>.
[[عمرو عاص]] برای تحریک [[مردم]] سخنرانی کرد و [[یاران]] خود را به [[جنگ]] [[دعوت]] می‌کرد. همین که سخنرانی وی پایان یافت و نشست، ابن عباس که [[فرماندهی]] [[جناح چپ]] [[سپاه علی]]{{ع}} را به عهده داشت، برای سخنرانی برخاست و بعد از [[حمد]] و توصیف خداوند گفت: «[[گواهی]] می‌دهم که خدایی جز [[خدای یکتا]] نیست و شریکی ندارد و گواهی میدهم که محمد{{صل}} [[بنده]] و فرستاده او، [[پیشوای هدایت]] و [[پیامبر]] برگزیده است. [[تقدیر الهی]] [[کارها]] را به این جا کشیده که می‌‌بینید چنان رشته [[ارتباط]] این [[امت]] از هم گسسته و کارش بی‌سامان و آشفته شده که پسر جگرخوار، عده‌ای از گردنکشان [[شام]] را همدست خود ساخته و بر ضد [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} برخاسته است، بر ضد عموزاده و داماد [[پیامبر خدا]] و نخستین مردی که با وی [[نماز]] گزارد، مرد میدان [[جنگ بدر]] که در تمام نبردهای با [[فضیلت]] پیامبر خدا{{صل}}، با وی بود. در حالی که [[معاویه]] و [[ابوسفیان]] هر دو [[مشرک]] بودند و [[بت‌ها]] را می‌‌پرستیدند. به خدایی که بر سراسر [[جهان]] به [[تنهایی]] [[حکومت]] می‌کند و آن را پدید آورده و شایستۀ آن است، [[سوگند]] که علی بن ابی طالب دوش به دوش پیامبر خدا{{صل}} جنگیده است. در حالی که علی می‌‌گفت: [[خدا]] و پیامبرش راست می‌گویند، [[معاویه]] و [[ابوسفیان]] می‌‌گفتند: خدا و پیامبرش [[دروغگو]] هستند. پس معاویه در این [[جنگ]] نیک‌تر، پرهیزگارتر و ره‌یافته‌تر و راست‌روتر از وی نیست. بر شما باد که از خدا بپرهیزید و سخت کوش و هشیار و [[پایدار]] باشید؛ زیرا به [[راستی]] شما برحقید و آن گروه مخالف بر [[باطل]]. پس مبادا آنان در باطل خود سخت کوش‌تر و پوینده‌تر از شما در راه حقتان باشند. به خدا [[سوگند]] ما به [[یقین]] می‌دانیم که [[خداوند]] ایشان را به دست شما یا به دست دیگران [[شکنجه]] و [[عذاب]] خواهد کرد.
بارالها، بر ما نظر [[عنایت]] افکن و ما را [[خوار]] منما و بر [[دشمنان]] [[پیروز]] فرما و دست [[حمایت]] از ما باز مدار و «میانه ما و قوممان، ما را پیروز فرما که تو از بهترین گشایندگانی»<ref>این قسمت بخشی از آیه {{متن قرآن|رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ}} «خداوندا! میان ما و قوم ما به حق داوری فرما و تو بهترین داورانی» سوره اعراف، آیه ۸۹، است.</ref>. و [[درود]] بر شما و [[رحمت خدا]] و برکت‌های او نصیبتان باد من سخنم را گفتم و از خداوند برای خود و شما [[آمرزش]] می‌طلبم»<ref>منقری، وقعة صفین، ص۳۱۶-۳۱۸؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۲۵۱؛ اتابکی، پیکار صفین، ص۴۳۵.</ref>.
[[ابن عباس]] با بیان [[فضائل علی]]{{ع}} و ذکر سابقۀ معاویه [[مردم]] را [[آگاه]] ساخت و به جنگ علیه [[شامیان]] [[دعوت]] کرد. سخنان وی نشانگر اعتقادش به [[حقانیت امیرالمؤمنین]]{{ع}} در این جنگ بود. نقش مهم ابن عباس در [[صفین]] بود که باعث شد معاویه با [[نامه]] در صدد [[فریب]] وی برآید.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 444 - 446.</ref>
==نامه‌های معاویه و [[عمروعاص]] به عبدالله==
معاویه وقتی که [[قدرت نظامی]] [[سپاه علی]]{{ع}} را دید و [[شکست]] خود را [[احساس]] کرد، ابتدا نامه‌ای برای [[اشعث بن قیس]] نوشت تا او را بفریبد. سپس به [[عمرو عاص]] گفت: پس از علی [[سرور]] و بزرگ [[مردم عراق]] [[عبدالله بن عباس]] است. اگر نامه‌ای به او بنویسیم شاید دلش بدان نرم شود و اگر سخنی بگوید علی{{ع}} مخالفتی نمی‌کند. اینک [[جنگ]]، ما را بلعیده و جز با نابودی تمام [[شامیان]] ما دسترسی به [[عراق]] نیابیم. [[عمرو]] گفت: «[[ابن عباس]] [[فریب]] نمی‌خورد و اگر به [[فریفتن]] او [[طمع]] کرده‌ای چنان است که به فریفتن شخص علی طمع بسته باشی». [[معاویه]] پیشنهاد کرد که عمرو نامه‌ای به وی بنویسد. [[عمرو عاص]] نامه‌ای به عبدالله نوشت و بعد از اشاره به [[فتنه]] و [[صلح]]، خطاب به ابن عباس نوشت: «تو پس از علی [[سرور]] و [[رئیس]] این گروهی؛ به [[آینده]] بنگر و گذشته را از یاد ببر». او از جنگ بد گفت و [[آرزو]] کرد که [[جنگی]] درنمی‌گرفت و در پایان، [[نامه]] را در [[مدح]] ابن عباس چنین به اتمام رساند: «اما اگر بخواهیم که [[فرماندهی]] بجوییم که [[مردم]] سخنش را شنیده و فرمانش را [[اطاعت]] کنند و مستشاری [[امین]] نیز باشد، تو هستی. اما اشتر مردی درشتخو و [[سنگدل]] است و [[شایستگی]] ندارد که به شورایی خوانده شود و یا در شمار [[خواص]] [[راز]] داران قرار گیرد». و در زیر نامه اشعاری را نوشت که [[بیت]] اول آن این است:
{{شعر}}
{{ب|''طالَ البَلاءُ فَما يُرجى لَهُ آسِ''|2=''بَعدَ الإلهِ سِوى رِفقِ ابنِ عَبّاسِ''}}
{{پایان شعر}}
:دامنه فتنه به درازا کشید و پس از [[خداوند]] جز به [[مدارا]] و [[نرمش]] ابن عباس امیدی نمی‌رود.
عمرو نامه را به معاویه نشان داد. معاویه گفت: نامه ات را به ظرافت شعرت نمی‌بینم. چون نامه به ابن عباس رسید و آن را خواند، نامه را به علی{{ع}} تقدیم کرد. چون حضرت نامه و [[شعر]] عمرو را خواند، خندید و به ابن عباس گفت: «[[خدا]] فرزند عاص را [[مرگ]] دهد چه چیز او را چنین شیفته تو کرده است؟ به وی پاسخ ده و شعرش را نیز [[فضل بن عباس]] پاسخ گوید».
عبدالله در نامه خود به عمرو عاص وی را مخاطب ساخته و [[سرزنش]] کرد که از پی [[هوس]]، دینش را به اندک [[بهایی]] فروخته و به [[امید]] [[حکومت مصر]] [[مردم]] را دچار [[شک و تردید]] ساخته است و توصیه کرد برگردد. و درباره [[جنگ]] نوشت: «در این جنگ [[معاویه]] همانند علی نیست. علی آن را برای [[حق]] آغاز کرد و با [[حجت]] به پایان آورد، ولی معاویه با [[ستمگری]] و [[سرکشی]] آغاز کرد و به [[اسراف]] و [[افراط]] کشاند. [[مردم عراق]] نیز در این جنگ چون [[شامیان]] نیستند؛ مردم عراق با علی [[بیعت]] کردند که بهترین و والاترین فرد آنان بود و شامیان به معاویه[[دست]] بیعت سپردند، در حالی که خود همه از او بهتر بودند. من و تو نیز یکسان نیستیم، من [[خدا]] را خواستم و تو [[مصر]] را برگزیدی. من چیزی را که موجب دوری تو از من شده شناخته ام ولی از چیزی که تو را به معاویه نزدیک کرده [[آگاهی]] ندارم. اگر در پی [[شر]] هستی بر تو پیشی نمی‌گیریم و اگر در صدد خیری تو بر ما پیشی نتوانی گرفت».
در [[پایان‌نامه]] نیز اشعار [[فضل بن عباس]] را در پاسخ [[عمرو]] آورد با این مَطلَع:
{{شعر}}
{{ب|''يا عمرو حسبك من خدع ووسواس''|2=''فاذهب فليس لداء الجهل من آس ''}}
{{پایان شعر}}
:ای عمرو از [[نیرنگ]] و [[وسوسه]] دست بردار و از صحنه بیرون رو که درد [[جهل]] را علاجی نیست...
آنگاه [[نامه]] و [[شعر]] را به علی{{ع}} نشان داد. حضرت فرمود: «اگر او [[خردمند]] باشد دیگر پاسخی به تو نخواهد داد؛ اما اگر پاسخی داد تو نیز جوابش را بده».
[[عمرو عاص]] نامه را نزد معاویه آورد و گفت: «[[دل]] [[ابن عباس]] و علی یکی است...»
معاویه نیز به ابن عباس قبل از درگیری شدید نامه نوشت و ابن عباس نیز پاسخ او را به [[نرمی]] داد. چون بسیاری از شامیان کشته شدند، معاویه نامه‌ای به ابن عباس نوشت و در آن از [[آزردن]] [[یاران]] [[عثمان]] [[شکایت]] کرد و گفت که شما با [[حکومت]] [[تیم]] و عدی [[مدارا]] کردید و از [[جنگ]] نالید و [[شکوه]] کرد و گفت: ما به [[شام]] [[قناعت]] کرده‌ایم و شما به [[عراق]]. [[هدف]] وی [[جلوگیری از جنگ]] به عنوان [[حفظ]] [[قریش]] بود، «ما به [[کشورداری]] شام قناعت کرده ایم، پس شما نیز بدانچه از عراق در دست دارید، قناعت کنید و قریش را نگهدارید که دیگر بیش از شش تن از مردانش نمانده‌اند: دو تن در شامند، دو تن در عراق و دو تن در [[حجاز]]. آن دو که در شامند من و [[عمرو]] هستیم و آن دو که در عراقند، تو و علی هستید و آن دو که در حجازند سعد و [[ابن عمر]] هستند. دو تن از اینها با تو مخالفند و دو تن موافق و تو امروز [[رئیس]] آن جمع هستی. اگر پس از [[عثمان]] [[مردم]] با تو [[بیعت]] کرده بودند، ما تو را بیش از علی سزاوار [[خلافت]] می‌دانستیم و به سویت می‌شتافتیم».
همان‌گونه که پیداست [[معاویه]] در صدد بوده اندیشۀ خلافت را در [[ذهن]] [[ابن عباس]] بارور سازد، همانگونه که با [[طلحه]] و [[زبیر]] چنین کرد. ابن عباس که [[نامه معاویه]] را دریافت، [[خشمگین]] شد و گفت: تا چند پسر [[هند]] می‌خواهد [[عقل]] مرا بدزدد و به نظر می‌رسد که از پاسخ‌های نرم گذشته خود شادمان نبود و بدو پاسخ [[قاطع]] داد. و درباره [[یاران]] عثمان و [[بنی امیه]] نوشت: «به [[جان]] خودم [[سوگند]] که تو خود آن گاه که عثمان به تو نیاز داشت و از تو [[یاری]] خواست او را واگذاشتی و راه خود در پیش گرفتی و کار را بدانجا کشاند». همچنین به [[بیعت شکنی]] طلحه و زبیر و عدم [[پای بندی]] معاویه به [[وعده]] خلافت اشاره کرد. او درباره قریش و این سخن معاویه که شش تن از [[بزرگان قریش]] باقی مانده‌اند نوشت: «بهترین افرادشان بر ضد تو جنگیدند، و آنان که از یاری ما خودداری کرده‌اند، هم آنانند که تو را نیز واگذاشته‌اند».
درباره [[مدارا]] با [[حکومت]] عدی و [[تیم]] و پیشنهاد [[خلافت]] برای [[ابن عباس]] نوشت: «اما این که از مدارای ما با حکومت عدی ([[عمر]]) و تیم ([[ابوبکر]]) نام بردی، [باید بگویم] ابوبکر و عمر از [[عثمان]] بهتر بودند، همان گونه که عثمان نیز از تو بهتر بود، و ما جز این راهی نداریم که چنان روزی بر سرت آریم که گذشته را از یادت ببرد و بر آینده‌اش بهراسی. اما این که گفتی اگر [[مردم]] با من [[بیعت]] می‌کردند حکومت بر من قرار می‌گرفت (و [[اطاعت]] می‌‌کردی) مردم با علی که بسی از من بهتر است بیعت کرده‌اند و با وجود این، هنوز همگان سر به [[فرمان]] او نسپرده‌اند. خلافت بی‌گمان از آن کسی است که بر سر او [[مشورت]] شده باشد، ای [[معاویه]]! تو کجا و خلافت؟ که تو [[اسیر]] [[آزاد شده]]، پسر اسیری آزاد شده بیش نیستی و خلافت از آن [[مهاجران]] نخستین است و [[اسیران]] آزاد شده را در آن هیچ حقی نیست. والسلام».
چون این [[نامه]] به معاویه رسید، بشدت ناراحت شد و گفت: این کاری بود که خود با خویشتن کردم. نه، تا یک سال دیگر نامه‌ای به او نخواهم نوشت». معاویه در اشعاری این جریان را به [[شعر]] درآورد و از پیشنهاد خلافت به ابن عباس، اظهار [[پشیمانی]] کرد و [[فضل بن عباس]] نیز به اشعار وی پاسخ داد<ref>منقری، وقعة صفین، ص۴۱۰-۴۱۵؛ پیکار صفین، ص۵۶۲-۵۶۹؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۸، ص۶۶-۶۳؛ ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص١١٢.</ref> و بدین گونه [[مکاتبات]] بین معاویه و عبدالله به پایان رسید و عبدالله به خوبی از عهده پاسخ به پیشنهادات و حیله‌های وی برآمد.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 446 - 450.</ref>
==عبدالله کاندیدای [[نمایندگی]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در [[حکمیت]]==
معاویه که از راه نامه به ابن عباس و دیگران راه به جایی [[نبرد]] دست از [[حیله]] و [[مکر]] برنداشت و قرآنها را بر نیزه کرد و حکمیت آن را پذیرفت برخی از [[یاران]] [[ناآگاه]] [[حضرت علی]]{{ع}} [[دست]] از [[جنگ]] کشیده و علی{{ع}} را مجبور به پذیرش [[آتش بس]] کردند. آنگاه [[ابوموسی]] را به عنوان [[نماینده]] [[لشکر]] [[عراق]] نامزد کردند. علی{{ع}} با این [[انتخاب]] مخالف بود و اعلام کرد: وی صلاحیت ندارد. و خود [[عبدالله بن عباس]] را برگزید. آنها قبول نکردند. [[مالک اشتر]] را پیشنهاد کرد. باز نپذیرفتند. [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} به آنان فرمود:
[[معاویه]] برای این کار کسی را که بیش از [[عمرو بن عاص]] به [[رأی]] و نظرش [[اطمینان]] داشته باشد ندارد و او را خواهد گماشت و هیچ کس توان مقابله با قرشی را ندارد مگر مرد قرشی. پس بر شما باد به عبدالله بن عباس و او را در مقابل وی ([[عمرو]]) قرار دهید. چه هیچ گرهی نیست که عمرو ببندد، جز آنکه عبدالله آن را بگشاید و هیچ گرهی نیست که او بگشاید و این از بستنش فرو ماند و هیچ امری نیست که او [[استوار]] دارد و این در هم نشکند<ref>{{متن حدیث|إِنَّ مُعَاوِيَةَ لَمْ يَكُنْ لِيَضَعَ لِهَذَا الْأَمْرِ أَحَداً هُوَ أَوْثَقَ بِرَأْيِهِ وَ نَظَرِهِ مِنْ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ وَ إِنَّهُ لَا يَصْلُحُ لِلْقُرَشِيِّ إِلَّا مِثْلُهُ فَعَلَيْكُمْ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ فَاْرُموُه بِهِ فَإِنَّ عَمْراً لَا يَعْقِدُ عُقْدَةَ إِلَّا حَلَّهَا عَبْدُ اللَّهِ وَ لَا يَحِلُّ عُقْدَةً إِلَّا عَقَدَهَا وَ لَا يُبْرِمُ أَمْراً إِلَّا نَقَضَهُ وَ لَا يَنْقُضُ أَمْراً إِلَّا أَبْرَمَهُ}}؛ وقعة صفین، ص۵۰۰؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۲۹؛ بحار الأنوار، ج۳۲، ص۵۴۰.</ref>؛
در مقابل، [[اشعث بن قیس]] [[زبان]] به [[اعتراض]] گشود و گفت دو داور نباید از [[قبیله]] [[مضر]] باشد، بلکه خوش‌تر آن است که یکی از داوران [[یمانی]] باشد<ref>پیکار صفین، ص۶۹۰.</ref>.
علی{{ع}} از این انتخاب ناراحت بود؛ زیرا ابوموسی که جنگ را فتنه‌ای [[واجب]] الاجتناب می‌دانست چگونه می‌توانست نماینده علی{{ع}} باشد. حضرت در سخنانی بنا بر نقل [[نهج البلاغه]] [[یاران]] خود را مخاطب ساخته و نسبت به این انتخاب هشدار داد: «[[آگاه]] باشید [[شامیان]] برای خود نزدیک‌ترین فردشان را به آنچه [[دوست]] میدارند برگزیدند و شما برای خود نزدیک‌ترین [[مردم]] را به چیزی که دوست نمی‌دارید [[انتخاب]] کردید. رو به رو شدن شما با [[عبدالله بن قیس]] دیروز بود که (در [[جنگ جمل]] شرکت نکرد و) می‌گفت: این [[جنگ]] [[فتنه]] و [[تباهکاری]] است پس زه‌های کمان خود را به کار نیندازید و شمشیرهاتان را غلاف کنید. اگر راست می‌گفت پس در آمدنش (به [[معرکه صفین]]) بدون اینکه مجبور باشد [[اشتباه]] کرد و اگر [[دروغ]] می‌گفت [[تهمت]] به او رواست (و قابل [[اعتماد]] نیست).
آنچه در سینه [[عمرو بن عاص]] است (از نقشه و [[توطئه]]) به وسیله [[عبدالله بن عباس]] از بین ببرید و [[فرصت]] [[روزگار]] را از دست ندهید و شهرهای دور دست [[اسلام]] را [[حفظ]] کنید. آیا به شهرهای خود نمی‌نگرید که در آنها جنگ می‌کنند (تا به یغما ببرند) و به جایگاه و حوزه [[نفوذ]] خود نمی‌نگرید که چگونه مورد [[هدف]] قرار گرفته است.<ref>{{متن حدیث|أَلَا وَ إِنَّ الْقَوْمَ اخْتَارُوا لِأَنْفُسِهِمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا يُحِبُّونَ وَ إِنَّكُمُ اخْتَرْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تَكْرَهُونَ وَ إِنَّمَا عَهْدُكُمْ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ بِالْأَمْسِ يَقُولُ إِنَّهَا فِتْنَةٌ فَقَطِّعُوا أَوْتَارَكُمْ وَ شِيمُوا سُيُوفَكُمْ فَإِنْ كَانَ صَادِقاً فَقَدْ أَخْطَأَ بِمَسِيرِهِ غَيْرَ مُسْتَكْرَهٍ وَ إِنْ كَانَ كَاذِباً فَقَدْ لَزِمَتْهُ التُّهَمَةُ فَادْفَعُوا فِي صَدْرِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ وَ خُذُوا مَهَلَ الْأَيَّامِ وَ حُوطُوا قَوَاصِيَ الْإِسْلَامِ. أَ لَا تَرَوْنَ إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْزَى وَ إِلَى صَفَاتِكُمْ تُرْمَى}}؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۲۳۸، ص۸۲۳؛ ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۳۲۸؛ بحار الأنوار، ج۳۳، ص۳۲۳.</ref>؛
با این که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} سخنان هشدار دهنده فراوانی بیان کرد و آنان را از [[فریب]] [[عمرو عاص]] برحذر داشت، اما [[لشکریان]] حاضر نشدند سخن حضرت را بشنوند و سرانجام، خود [[ابوموسی]] را برگزیده و باعث افتراق و فتنه در [[سپاه عراق]] گردیدند.
زمانی که از عبدالله بن عباس پرسیدند چرا علی{{ع}} تو را به [[نمایندگی]] برنگزید، گفت: «به [[خدا]] [[سوگند]] (دست) [[ستمگر]] تقدیر و بلای [[آزمایش]]، مانع او شد و به [[حق]] [[سوگند]] اگر مرا فرستاده بود، راه را بر گذرگاه نفس‌های او ([[عمرو عاص]]) میبستم، آن چه را می‌گسست می‌پیوستم و آنچه را می‌پیوست می‌گسستم. چون پرواز می‌کرد فرود می‌آمدم و چون فرود می‌آمد، بال فرا می‌گشادم؛ ولی [[سرنوشت]] دیگر بود و تنها [[اندوه]] و [[تأسف]] به جای مانده است و [[مؤمنان]] را [[آخرت]] بهتر است..»<ref>اتابکی، حاشیه پیکار صفین، ص۶۸۹ به نقل از ابن الفراء، سفیران، ص۳۳-۳۴.</ref>.
با اینکه پیشنهاد [[حکمیت]] از جانب عده‌ای از [[قراء]] و [[یاران]] [[ناآگاه]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بود، اما پس از پذیرش [[آتش بس]] و امضای قرار داد حکمیت، همان‌ها در مقابل علی{{ع}} ایستاده و [[اعتراض]] کردند که چرا علی{{ع}} این افراد را به عنوان [[حکم]] پذیرفته است.
امیرالمؤمنین{{ع}} در سخنانی دیگر که با مردی [[یهودی]] دارد و به سؤالات وی پاسخ داده، به جریان حکمیت اشاره می‌کند و بعد از این که بیان می‌کند که عمرو عاص و [[معاویه]] با بالا بردن قرآنها [[مردم]] را [[فریب]] دادند و با این که گفتیم آنها به [[قرآن]] عمل نمی‌کنند به سخنانم بی‌توجهی کردند، توضیح می‌دهد که من در آغاز با [[تحکیم]] مخالف بودم و برای [[حفظ اسلام]] و [[نسل رسول خدا]]{{صل}} آن را پذیرفتم و بعد از آن نیز افرادی از [[خاندان]] و اشخاص مورد اطمینانی را برای حکمیت نامزد کردم، اما فرزند [[هند]] با [[توطئه]] یارانم، آن افراد را نپذیرفتند و این شد که [[نیرنگ]] [[عمروعاص]] مؤثر واقع شد. حضرت درباره تلاش‌های خود چنین توضیح می‌دهد:
«تلاش کردم - [[خداوند]] از منتهای تلاش من [[آگاه]] است - و رها نکردم توانی که داشتم تا مرا همراه با نظرم رها کنند؛ اما چنین نکردند. از آنان خواستم که به مقدار رگ زدن پستان شتر یا به مقدار یک دفعه دویدن اسب [[صبر]] کنند، آنان نپذیرفتند؛ مگر این شیخ - و با دست خود به اشتر اشاره کرد - و گروهی از خاندانم. [[سوگند]] به [[خدا]] چیزی مانع من نشد که برابر [[آگاهی]] و [[بصیرت]] خود عمل کنم جز [[ترس]] از این که این دو نفر (با دستش به [[حسن]] و [[حسین]]{{عم}} اشاره کرد) کشته شوند و مبادا که [[نسل رسول خدا]]{{صل}} و [[ذریه]] او در میان امتش از بین برود و [[ترس از مرگ]] این دو (با دست خود به [[عبدالله بن جعفر]] و [[محمد بن حنفیه]] اشاره کرد). من می‌دانستم اگر از چنین موقعیتی برخوردار نبودم. آن دو ([[عمرو عاص]] و [[معاویه]]) چنین تصمیمی نمی‌گرفتند (آنان مطمئن بودند که [[یاران]] من [[فریب]] می‌خورند). پس به ناچار بر آنچه آن [[قوم]] [[تصمیم]] گرفتند [[صبر]] کردم، افزون بر [[علم خدا]] که در این باره گذشته است. پس از آنکه شمشیرهایمان را از روی آن قوم برداشتیم، آنان برابر دلخواه خود در [[کارها]] تصمیم گرفتند و [[احکام]] و نظرها را برگزیدند و قرآنها را و آنچه بدان میخواندند از [[حکم]] [[قرآن]]، رها کردند.
من اِبا کردم که مردی را به عنوان حکم در [[دین خدا]] بپذیرم؛ زیرا [[تحکیم]] در این کار بدون [[شک و تردید]] [[اشتباه]] بود و چون غیر از تحکیم را نپذیرفتند و از آن [[امتناع]] ورزیدند، خواستم که مردی از خاندانم را ([[عبدالله بن عباس]]) به عنوان حکم، تعیین کنم یا شخصی را که از نظر و [[عقل]] او [[راضی]] بودم ([[مالک اشتر]]) و [[اطمینان]] به [[خیرخواهی]] و [[دوستی]] و دینش داشتم. چنین شد که نام مردی را نمی‌بردم جز اینکه فرزند [[هند]] از پذیرش آن امتناع میورزید و او (معاویه) را به چیزی از [[حق]] نمی‌خواندم، جز اینکه به آن پشت می‌کرد و چنین شد که فرزند هند ما را ناچار از پذیرش تحکیم (و [[عدول]] از نظر حقمان) کرد. این نبود جز به خاطر اینکه یاران من از او در این کار [[پیروی]] کردند.<ref>{{متن حدیث|فَجَهَدْتُ عَلِمَ اللَّهُ جُهْدِي وَ لَمْ أَدَعْ غَايَةً فِي نَفْسِي إِلَّا بَلَّغْتُهَا فِي أَنْ يُخَلُّونِي وَ رَأْيِي فَلَمْ يَفْعَلُوا وَ رَاوَدْتُهُمْ عَلَى الصَّبْرِ عَلَى مِقْدَارِ فُوَاقِ النَّاقَةِ أَوْ رَكْضَةِ الْفَرَسِ فَلَمْ يَفْعَلُوا مَا خَلَا هَذَا الشَّيْخَ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى الْأَشْتَرِ وَ عُصْبَةً مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَوَ اللَّهِ مَا مَنَعَنِي أَنْ أَمْضِيَ عَلَى بَصِيرَتِي إِلَّا مَخَافَةَ أَنْ يُقْتَلَ هَذَانِ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ{{عم}} فَيَنْقَطِعَ نَسْلُ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} وَ ذُرِّيَّتِهِ مِنْ أُمَّتِهِ وَ مَخَافَةُ أَنْ يُقْتَلَ هَذَانِ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ وَ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِيَّةِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا فَإِنِّي أَعْلَمُ لَوْ لَا مَكَانِي لَمْ يَقِفَا ذَلِكَ الْمَوْقِفَ فَلِذَلِكَ صَبَرْتُ عَلَى مَا أَرَادَ الْقَوْمُ مَعَ مَا سَبَقَ فِيهِ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ فَلَمَّا أَنْ رَفَعْنَا عَنِ الْقَوْمِ سُيُوفَنَا تَحَكَّمُوا فِي الْأُمُورِ وَ تَخَيَّرُوا الْأَحْكَامَ وَ الْآرَاءَ وَ تَرَكُوا الْمَصَاحِفَ وَ مَا دَعَوْا إِلَيْهِ مِنْ حُكْمِ الْقُرْآنِ فَأَبَيْتُ أَنْ أُحَكِّمَ فِي دِينِ اللَّهِ أَحَداً إِذْ كَانَ التَّحْكيمُ فِي ذَلِكَ الْخَطَأَ الَّذِي لَا شَكَّ فِيهِ وَ لَا امْتِرَاءَ فَلَمَّا أَبَوْا إِلَّا ذَلِكَ أَرَدْتُ أَنْ أُحَكِّمَ رَجُلًا مِنْ أَهْلِ بَيْتِي أَوْ مَنْ أَرْضَى رَأْيَهُ وَ عَقْلَهُ وَ أَثِقُ بِنَصِيحَتِهِ وَ مَوَدَّتِهِ وَ دِينِهِ وَ أَقْبَلْتُ لَا أُسَمِّي أَحَداً إِلَّا امْتَنَعَ ابْنُ هِنْدٍ مِنْهُ وَ لَا أَدْعُوهُ إِلَى شَيْءٍ مِنَ الْحَقِّ إِلَّا أَدْبَرَ عَنْهُ وَ أَقْبَلَ ابْنُ هِنْدٍ يَسُومُنَا عَسْفاً وَ مَا ذَلِكَ إِلَّا بِاتِّبَاعِ أَصْحَابِي لَهُ عَلَى ذَلِكَ...}}مفید، إختصاص، ص۱۷۸، تحت عنوان کتاب محنة امیر المؤمنین{{ع}}؛ در نقل طبری حضرت بخشی از این سخنان را در ارتباط با حفظ نسل رسول خدا{{صل}} و... در پاسخ به اعتراض عبدالله بن ودیعه انصاری که چرا با مخالفان درگیر نشده، بیان کرده است. ر.ک: تاریخ طبری، ج۴، ص۴۰؛ بحار الأنوار، ج۳۳، ص۳۱۹؛ ج۳۸، ص۱۸۲؛ دیلمی، ارشاد القلوب، ج۲، ص۳۲۶؛ صدوق، خصال، ص۳۸۰.</ref>؛
قرارداد [[حکمیت]] در [[روز]] چهارشنبه هفدهم صفر سال سی و هفت [[هجری]] نوت شد و در آن آمده بود که اعلام نظر حکمین بعد از [[ماه رمضان]] باشد و در آن تأکید شده بود که دو داور باید برابر [[قرآن]] [[حکم]] کنند <ref>منقری، وقعة صفین، ص۵۱۱.</ref>. [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} به طور رسمی به آن دو اعلام کرد که اگر به [[حکم خدا]] عمل نکنید، [[داوری]] شما ارزشی ندارد و [[حق]] داوری ندارید<ref>بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۳۸.</ref>. حضرت شدیدترین عهدها و وثیقه‌ها را از آنها گرفت که برابر قرآن حکم کنند از اول تا پایان آن<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۹۰.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 450 - 455.</ref>
==آغاز [[مخالفت]] [[خوارج]]==
با امضای [[قرارداد]] [[تحکیم]]، [[اشعث بن قیس]] آن را به دست گرفت و بر [[اصحاب]] [[معاویه]] عرضه کرد و آنها بدان [[رضایت]] دادند. آنگاه آن را بر [[یاران امیرالمؤمنین]]{{ع}} قرائت کرد، آنها نیز پذیرفتند تا رسید به پرچم‌های «[[عنزه]]» که چهار هزار نفر آنان با علی{{ع}} در [[صفین]] بودند. آنان بعد از پایان قرائت [[نامه]]، لب به [[اعتراض]] گشودند. دو نفر از جوانانشان به نام‌های [[سعدان]] و جعد که [[برادر]] بودند، گفتند: {{عربی|لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ}} (حکم و داوری تنها از آن خداست). بعد از آن به [[سپاه معاویه]] [[حمله]] کردند و کشته شدند. این دو نخستین کسانی بودند که این [[شعار]] را سر دادند<ref>دینوری، أخبار الطوال، ص۱۹۶؛ جواد فاضل، معصوم دوم، ج۲، ص۱۸۴.</ref>. سپس [[اشعث]] قرارداد را بر قبائل مراد، بنی راسب و [[بنی تمیم]] خواند، آنها نیز گفتند: «حکم و داوری از آن خداست و ما به [[حکمیت]] مردها در [[دین]] رضایت نمی‌دهیم». اشعث اظهار مخالفت قبائل را برای امیرالمؤمنین{{ع}} بیان کرد<ref>ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۹۰. برخی گفته‌اند نخستین اعتراض کننده به قرار داد، عروة بن ردیه تمیمی بود که شمشیر کشید و ضربه آرامی به اسب اشعث زد که آن رم کرد ر.ک: نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۲۰۱؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۹۰.</ref>.
گروهی از این [[مخالفان]] نزد علی{{ع}} آمدند و بر ادامه [[جنگ]] [[اصرار]] ورزیدند. اما اشعث و [[اهل یمن]] مخالف این گروه جنگ [[طلب]] بودند. علی{{ع}} می‌دانست اگر با معاویه بجنگد، [[یاران]] وی نابود می‌شوند؛ زیرا بین آنان [[اختلاف]] ایجاد شده و توان مقابله با [[سپاه معاویه]] را ندارند و اگر با [[مخالفان]] [[تحکیم]] درگیر شود، باز [[معاویه]] از [[فرصت]] استفاده خواهد کرد و با [[حمله]] به [[سپاه علی]]{{ع}} آنها را از بین می‌برد، از این رو علی{{ع}} چاره‌ای جز [[سکوت]] نداشت تا نگذارد میان یارانش درگیری و [[جنگ]] بروز کند و به آنان که علی{{ع}} را به جنگ دوباره با معاویه [[دعوت]] می‌کردند، فرمود: « ای [[قوم]] شما اختلاف یارانتان را دیدید در حالی که شما اندکی از بسیار هستید. اگر شما به جنگ برگردید، حمله اینان علیه شما از حملۀ [[مردم]] [[شام]] شدیدتر خواهد بود. پس زمانی که اینان و مردم شام علیه شما جمع شوند، شما را نابود خواهند کرد. به [[خدا]] [[سوگند]] من [[راضی]] به آنچه اتفاق افتاده، نیستم و خواهان آن نیز نبوده ام. ولی از آن جهت نظر [[جمهور]] را پذیرفتم که میترسیدم شما (که خواهان جنگ بوده و تحکیم را نمی‌پذیرفتید) نابود شوید.<ref>{{متن حدیث| يا قَوْمِ قَدْ تَرَوْنَ خِلَافَ أَصْحَابَكُمْ وَ أَنْتُمْ قَلِيلُ فِي كَثِيرُ ، وَ لَئِنْ عُدْتُمْ إِلَى الْحَرْبِ لَيَكُونُنَّ [ هَؤُلَاءِ ] أَشَدُّ عَلَيْكُمْ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ ، فَإِذَا اجْتَمَعُوا وَ أَهْلِ الشَّامِ عَلَيْكُمْ أفنوكم ، وَ اللَّهِ مَا رَضِيتَ مَا كَانَ وَ لَا هويته وَ لَكِنِّي مِلَّةِ إِلَى الْجُمْهُورِ مِنْكُمْ خَوْفاً عَلَيْكُمْ }}؛ بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۳۸. طبری مالک اشتر را جزو کسانی می‌داند که به قرارداد اعتراض داشته و خواهان ادامه جنگ بودند و علی{{ع}} در پاسخ به وی این سخنان را بیان کرد و در واقع علی{{ع}} آنان را از بی‌رحمی خوارج برحذر داشته است. (تاریخ طبری، ج۴، ص۴۲).</ref>.
پس از آنکه [[مخالفت]] با تحکیم در سپاه علی{{ع}} بالا گرفت، [[جوانی]] از [[قبیله ربیعه]] به نام عاصم گفت: «آیا مردان را به عنوان [[حکم]] قرار داده‌اند، حال آنکه [[حکمیت]] تنها از آن خداست». آنگاه [[شمشیر]] خود را از غلاف کشید و نخست به [[سپاه شام]] و سپس به [[لشکر]] [[عراق]] حمله آورد و در حین [[حمله]] فریاد کشید: از علی و [[معاویه]] از هر دو بیزارم و با هر دو [[جهاد]] می‌کنم تا به [[حکومت خدا]] [[تسلیم]] شوند. وی حملات خود را چند بار تکرار کرد تا اینکه به دست مردی از [[سپاه عراق]] از [[قبیله همدان]] به [[قتل]] رسید<ref>ابن اعثم، الفتوح، ج۲، ص۲۰۲؛ معصوم دوم، ج۲، ص۱۸۵.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 455 - 457.</ref>
==اولین [[اجتماع]] [[خوارج]]==
علی{{ع}} در ماه [[ربیع الاول]] [[سال]] سی و هفت وارد [[کوفه]] شد؛ اما [[دوازده]] هزار نفر از خوارج از علی{{ع}} جدا شده و در قریه‌ای به نام [[حروراء]] اجتماع کردند. که به همین جهت آنان را «[[حروریه]]» می‌گفتند. آنان [[شبث بن ربعی تمیمی]] را به عنوان [[امیر]] و [[عبدالله بن کواء یشکری]] را به عنوان پیش‌نماز برگزیدند و [[تصمیم]] گرفتند که امر [[حکومت]] را بعد از [[پیروزی]] به [[شورا]] واگذارند و بر [[امر به معروف و نهی از منکر]] [[بیعت]] کردند و فریاد آنها به لاحکم الا لله بلند<ref>سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص۹۹؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۲۱۰؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۴۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، مترجم، ج۴، ص۱۱۸؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۸۸؛ تاریخ طبری (هشت جلدی)، ج۴، ص۴۶.</ref> بود و حاضر نبودند که با علی{{ع}} همراه شوند.
جریان [[حکمیت]] باعث [[تشتت]] و [[تزلزل]] نیروهای [[عراق]] شد. خوارج در مقابل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} موضع [[انتقاد]] آمیز شدیدی گرفته و به آن حضرت [[اعتراض]] کردند.
[[زرعة بن برج طائی]] و [[حرقوص بن زهیر تمیمی]] دو تن از سران خوارج، نزد حضرت آمده و [[شعار]] لاحکم الا لله را در برابرش تکرار کردند. حضرت فرمود: {{متن حدیث|كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ}}؛ «گفتار حقی است که [[اراده]] [[باطل]] از آن می‌شود».
[[حرقوص]] رو به امیرالمؤمنین{{ع}} کرد و گفت: از [[اشتباه]] خود [[توبه]] کن و از نظر خود برگرد و ما را برای [[جنگ با دشمنان]] حرکت ده تا [[پروردگار]] خود را [[ملاقات]] کنیم. [[حضرت امیر]]{{ع}} در پاسخ وی فرمود: « من شما را به [[جنگ]] [[دعوت]] کردم، اما شما [[مخالفت]] کردید. اکنون بین ما و آن [[قوم]] قرار داد نوشته شده و شرایطی تعیین گردیده و [[تعهد]] کرده ایم که به آن [[عهد]] و [[پیمان]] عمل کنیم. بر آن قرار داد، وثیقه‌هایی قرار داده شده و [[خداوند]] (نیز [[فرمان]] به وفای عهد داده و) می‌فرماید: {{متن قرآن|وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَلَا تَنْقُضُوا الْأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ}}<ref>«و چون با خداوند پیمان بستید وفا کنید و سوگندهای خود را چون استوار کردید در حالی که خداوند را بر خود گواه گرفته‌اید مشکنید؛ بی‌گمان خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است» سوره نحل، آیه ۹۱.</ref>.<ref>{{متن حدیث|قَدْ أَرَدْتُكُمْ عَلَى ذَلِكَ فَعَصَيْتُمُونِي وَ قَدْ كَتَبْنَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ كِتَاباً وَ شُرُوطاً وَ أَعْطَيْنَا عَلَيْهَا عُهُوداً وَ مَوَاثِيقَ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى {{متن قرآن|وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَلَا تَنْقُضُوا الْأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ}}</ref>.
یعنی ما نمی‌توانیم بر خلاف عهد و پیمانی که بسته ایم عمل کنیم؛ زیرا خلاف [[فرمان خدا]] و روش [[انسانیت]] است.
[[حرقوص]] گفت: این گناهی است که سزاوار [[توبه]] است. [[امیر المؤمنین]]{{ع}} در پاسخ فرمود: این [[گناه]] نیست، بلکه [[ناتوانی]] در انجام نظر و [[ضعف]] عمل است؛ حال آنکه در قبل به شما گفتم و شما را از پذیرش [[حکمیت]] [[نهی]] کردم<ref>{{متن حدیث|مَا هُوَ ذَنْبٌ وَ لَكِنَّهُ عَجْزٌ مِنَ الرَّأْيِ وَ ضَعْفٌ فِي الْعَقْلِ وَ قَدْ تَقَدَّمْتُ فَنَهَيْتُكُمْ عَنْهُ}}؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۸۸؛ بحار الأنوار، ج۳۳، ص۳۸۸؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۶۳.</ref>؛
[[عبدالله بن کواء]] گفت: حال بر ما محقق شد که تو [[امام]] نیستی؛ زیرا اگر امام بودی از نظر خود بر نمی‌گشتی.
حضرت فرمود: «وای بر شما [[رسول خدا]]{{صل}} در سال [[حدیبیه]] با [[اهل مکه]] برگشت و [[تغییر]] [[عقیده]] داد<ref>مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۸۸. به احتمال این گفت و گوی ابن کواء مربوط به جریان دیگری باشد و اینجا اعتراض زرعه به حضرت مطرح است.</ref> و [[مسلمانان]] نیز [[تسلیم]] [[فرمان]] او شدند».
برابر نقل [[طبری]] [[زرعة بن برج طائی]] بعد از این که سخنان حضرت را شنید که این [[گناه]] نیست گفت: «به [[خدا]] [[سوگند]] ای علی چنانچه [[داوری]] مردان را درباره [[کتاب خدا]] رها نکنی با تو می‌جنگم و در این [[جنگ]] خدا و [[رضوان]] وی را میطلبم». علی{{ع}} به وی فرمود: «تیره روزی برای تو باید! چه چیز تو را چنین [[شقی]] کرده است؟ گویا تو را می‌بینم که کشته شدی و بر جنازه تو باد می‌وزد». گفت: دوست دارم چنین باشد. این جا بود که [[حضرت علی]]{{ع}} فرمود: «اگر محق بودم در [[مرگ]] بر [[حق]] [[بردباری]] در برابر [[دنیا]] بود. بدرستی که شیطان‌بر شما [[غلبه]] کرده است؛ پس از خدا بپرهیزید؛ زیرا خیری برای شما نیست در [[دنیایی]] که برای آن می‌جنگید»<ref>{{متن حدیث| لَوْ كُنْتَ مُحِقّاً كَانَ فِي الْمَوْتِ عَلَى الْحَقِّ تَعْزِيَةُ عَنِ الدُّنْيَا ، أَنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ استهواكم ، فَاتَّقُوا اللَّهَ عَزَّ وَجِلَ ، إِنَّهُ لَا خَيْرَ لَكُمْ فِي دُنْيَا تُقاتِلُونَ عَلَيْهَا }}؛ تاریخ طبری (هشت جلدی)، ج۴، ص۵۳، حوادث سال ۳۷.</ref>؛
آنان در حالی از [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} جدا شدند که زمزمه می‌کردند: حکمی نیست مگر از آن خدا. [[جمعیت]] آنان به [[دوازده]] هزار نفر می‌رسید که از [[اهل کوفه]] و [[بصره]] و شهرهای دیگر بودند<ref>ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۸۸.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 457 - 460.</ref>
==گفت وگوی عبدالله با [[خوارج]]==
برابر نقل [[حلیة الاولیاء]] زمانی که خوارج در [[حروراء]] بودند، [[عبدالله بن عباس]] به علی{{ع}} پیشنهاد کرد که با آنان سخن بگوید. امیرالمؤمنین{{ع}} نیز پذیرفت و توصیه‌هایی به او نمود<ref>ابو نعیم، حلیة الأولیاء، ج۱، ص۳۱۸.</ref>. باید توجه داشت که گفت و گوی [[ابن عباس]] قبل از اعلام [[حکم]] [[حکمیت]] و با فاصله زیاد از [[جنگ نهروان]] اتفاق افتاده است.
از جمله توصیه‌هایی که در [[نهج البلاغه]] آمده، این است که حضرت به عبدالله{{ع}} فرمود: «با ایشان به کمک [[قرآن]] [[مناظره]] مکن؛ زیرا قرآن احتمالات و توجیهات بسیار دارد. می‌گویی و می‌گویند. بلکه با آنان به [[سنت]] [[احتجاج]] کن و دلیل آور؛ زیرا آنها هرگز از [[استدلال]] به سنت (و پذیرش آن) گریزی نمی‌یابند»<ref>{{متن حدیث|لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُونَ وَ لَكِنْ حَاجِّهِمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً}}؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه ۷۷، ص۱۰۸۱، صبحی صالح، ص۴۶۵.</ref>؛ فرمایش حضرت به این معنی نیست که نباید به قرآن [[تمسک]] جست، بلکه به این معنی است که با استفاده از سنت بهتر می‌‌توان اشکال‌های آنان را پاسخ داد؛ زیرا که سنت [[مفسر]] و [[مبین قرآن]] است و هر دو مکمل یکدیگر.
[[امیرالمؤمنین]] عبدالله را به جمع آنان فرستاد. آنها گفتند: وای بر تو ای فرزند عباس آیا به پروردگارت [[کافر]] شدی همانند مولایت [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} [[خطیب]] آنان در این مناظره، [[عتاب]] بن [[اعور]] [[ثعلبی]] در برابر عبدالله ایستاد. [[ابن عباس]] به آنها گفت: چه کسی [[اسلام]] را بنیان نهاد؟ گفت: [[خدا]] و رسولش. ابن عباس گفت: آیا [[پیامبر]] امور اسلام را محکم ساخت؟ پاسخ داد: آری! بعد سؤال کرد: آیا پیامبر باقی مانده یا از [[دنیا]] رفته است؟ عتاب گفت: از دنیا رفته است. عبدالله: آیا امور [[شرع]] نیز همراه او رفته یا بعد از او باقی مانده؟ گفت: باقی مانده. عبدالله: آیا کسی برای [[حفظ]] و [[حراست]] و [[آبادانی]] آن چه پیامبر بنا کرده وجود دارد یا نه؟ پاسخ داد: آری! [[ذریه]] او و اصحابش؟ گفت: آیا آن را آباد کردند یا خراب؟ جواب داد: [[عمران]] کردند. عبدالله: آیا الان آباد است یا خراب؟ گفت: خراب. ابن عباس گفت: آیا [[ذریه]] او خراب کردند یا امتش؟ گفت: البته که امتش. عبدالله سؤال کرد: تو از [[امت]] او هستی یا از ذریه اش؟ پاسخ داد: از امت. ابن عباس بلافاصله نتیجه گرفت که تو از امت هستی و مرکز اسلام را خراب کردی. پس چگونه [[امیدواری]] به [[بهشت]] داری.
این گفت و گو ادامه داشت که [[حضرت امیرالمؤمنین]]{{ع}} همراه صد نفر بر آنان وارد شد و در مقابل وی [[ابن کواء]] همراه صد مرد قرار گرفت و علی{{ع}} با وی به گفت وگو پرداخت و درباره تعیین [[حکم]] فرمود: «ما مردان را [[حکم]] قرار ندادیم بلکه [[قرآن]] را حکم گردانیدیم. و این قرآن جز نوشته در میان دو جلد نیست و سخن نمی‌گوید و مردانند که از آن سخن می‌گویند»<ref>{{متن حدیث|إِنَّا لَمْ نُحَكِّمِ الرِّجَالَ إِنَّمَا حَكَّمْنَا الْقُرْآنَ وَ هَذَا الْقُرْآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَيْنَ دَفَّتَيْنِ لَا يَنْطِقُ وَ إِنَّمَا يَتَكَلَّمُ بِهِ الرِّجَالُ}}؛ مفید، الارشاد، مترجم، ج۱، ص۲۶۶ و عربی ج۱، ص۲۷۰؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۱۸۹؛ بحار الأنوار، ج۳۳، ص۳۷۰، ۳۸۷-۳۸۸. این بخش سخنان حضرت به صورت خطبه‌ای مفصل در نهج البلاغه ذکر شده است. (نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص۳۸۶، خطبه ۱۲۵؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۲۷۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۶۶).</ref>؛
آنان سؤال دیگری را مطرح کردند چرا برای این مسئله مدت تعیین کرده‌ای؟
برابر نقل [[شیخ مفید]]: حضرت این سخنان را قبل از ورود به [[کوفه]] در هنگام مراجعت به آن [[شهر]] بعد از [[صفین]] بیان کرد. و مضمون سؤال و جواب این نکته را [[تأیید]] می‌کند. چراکه آنان از مهلت زمانی حکم دو داور سؤال کردند. و برابر همین نقل تمام آنها به کوفه بازگشتند. ولی در [[مناقب]] [[ابن شهر آشوب]] به گونه‌ای ذکر شده که [[تصور]] می‌شود این گفت و گو قبل از [[جنگ نهروان]] اتفاق افتاده که به نظر می‌رسد صحیح نباشد و اساساً گفت و گوی [[ابن عباس]] با [[خوارج]] قبل از اعلام حکم حکمین بوده است.
گفت و گوهای [[امیرالمؤمنین]] و ابن عباس با خوارج به صورت‌های گوناگونی ذکر شده و به نظر می‌رسد در هر [[نقلی]] بخشی از این گفت و گو ذکر شده است.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 460 - 462.</ref>
==[[اعتراضات]] خوارج به علی{{ع}}==
بنابر نقلی دیگر، زمانی که ابن عباس نزد [[خوارج]] رفت، به او گفتند: ای فرزند عباس ما مسائلی را بر پیشوای تو خرده می‌گیریم که تمام آنها باعث [[کفر]] و [[عقوبت]] و رفتن به سمت [[دوزخ]] است:
#او نامش را در هنگام [[نوشتن]] [[صلح نامه]] (به عنوان [[امیرالمؤمنین]]) محو کرد. اگر او امیرالمؤمنین نبوده ما که [[مؤمن]] هستیم [[راضی]] نیستیم که [[امیر]] ما باشد.
#او نسبت به [[موفقیت]] خود [[شک و تردید]] داشته است، زمانی که به حکمین گفت: «دقت کنید پس اگر [[معاویه]] سزاوارتر به [[خلافت]] باشد او را ابقا کنید و اگر من سزاوارتر باشم مرا ابقا کنید» زمانی که او در [[حقانیت]] خویش [[شک]] داشته باشد و نداند که آیا او سزاوار خلافت است یا معاویه، پس ما [[حق]] داریم که درباره او شک بیشتری داشته باشم.
#او [[حکمیت]] را به غیر خود واگذارد، در حالی که او نزد ما [[شایسته‌ترین]] [[مردم]] به [[داوری]] بود.
#او در [[دین خدا]] مردان را [[حاکم]] و داور قرار داد در حالی که چنین حقی نداشت.
#او در [[روز]] [[جنگ]] [[بصره]] سلاح‌ها و اسب‌ها را بین ما تقسیم کرد اما از تقسیم [[زنان]] و [[فرزندان]] جلوگیری کرد.
#او [[وصی رسول خدا]]{{صل}} بود، اما این حق را ضایع کرد.
برابر نقل [[بلاذری]] آنان سؤال‌های یک، چهار و پنج را از [[ابن عباس]] می‌کنند و او خود به آنان پاسخ می‌دهد <ref>بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۶۰. در تاریخ یعقوبی (ج ۲، ص۱۹۲)، چهار پرسش مطرح شده که حضرت مانند آنچه در کتاب احتجاج آمده، پاسخ داده است. یک سؤال آن در این باره است که چرا در صفین با ما که با نظر تو مخالفت کردیم، نجنگیدی؟ حضرت پاسخ می‌دهد که شما زیاد بودید و من و اهل بیتم اندک.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 462 - 463.</ref>
==پاسخ حضرت به اعتراض‌های خوارج==
[[شیخ طوسی]] در [[مبسوط]] پاسخ سؤال یک، سه و پنج را از ابن عباس نقل کرده است<ref>طوسی، المبسوط فی فقه الامامیه، ج۷، ص۲۶۵.</ref>. این پاسخ‌ها با آنچه از [[الاحتجاج]] [[طبرسی]] از قول [[امیر المؤمنین]]{{ع}} نقل شده، یکسان است.
اما براساس نقل [[الاحتجاج]] [[طبرسی]]، بعد از اینکه آن شش سؤال مطرح شد، [[ابن عباس]] به [[امیرالمؤمنین]] که آنجا حضور داشت، گفت: سخنان آنان را شنیدید؛ شما سزاوارتر به پاسخ آن هستید. حضرت فرمود: آری. سپس از ابن عباس خواست از آنان سؤال کند که آیا [[راضی]] به [[حکم خدا]] و [[رسول خدا]]{{صل}} هستند یا نه؟ پاسخ دادند: آری! حضرت فرمود: آغاز می‌کنم به آنچه آنان در آغاز گفتند.
#و در پاسخ به سؤال اول فرمود: من [[کاتب وحی]] و قضایا و شروط و پیمان‌های رسول خدا{{صل}} بودم. در روزی که رسول خدا در جریان [[حدیبیه]] با [[ابوسفیان]] و [[سهیل بن عمرو]] [[قرارداد صلح]] [[امضا]] کردند، در آغاز آن نوشتم: «[[بسم الله الرحمن الرحیم]] این [[قرارداد]] صلحی است که محمد [[فرستاده خدا]] با ابوسفیان، [[صخر بن حرب]] و سهیل بن عمرو، برقرار کردند». سهیل بن عمرو گفت: ما {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}} را نه می‌شناسیم و نه قبول داریم و نه پذیرفته‌ایم که تو رسول خدا هستی». از این روی حضرت به من دستور داد. به جای {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}} {{متن حدیث|بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ}} و به جای «محمد رسول خدا»، «[[محمد بن عبدالله]]» بنویسم و من در قرارداد صلح به خاطر [[اعتراض]] [[معاویه]] و [[عمرو عاص]] [[لقب]] امیرالمؤمنین را برداشتم. همان گونه که رسول خدا{{صل}} عمل کرد.
#اما این که گفتید: «من در [[حقانیت]] خود [[شک]] داشتم.».. این شک من نبوده، بلکه منصفانه سخن گفتم. [[خداوند]] هم فرموده: {{متن قرآن|وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ}}<ref>«بگو: چه کسی از آسمان‌ها و زمین به شما روزی می‌رساند؟ بگو: خداوند و بی‌گمان ما یا شما بر رهنمود یا در گمراهی آشکاریم» سوره سبأ، آیه ۲۴.</ref>. و این گفته [[خدا]] [[شک]] نیست؛ زیرا خدا می‌دانست که [[پیامبر]] او بر [[حق]] است (اما با تردید [[سخن]] گفت). آنان گفتند: این دو پاسخ به نفع تو بود.
#اما گفته شما که «من [[حکم]] را برای غیر خویش قرار داده‌ام» پس این [[رسول خدا]]{{صل}} بود که [[سعد بن معاذ]] را در [[روز]] [[جنگ]] [[بنی قریظه]] [[حکم]] و داور قرار داد، با این که خود آن حضرت [[شایسته‌ترین]] افراد به حکم بود و [[خداوند]] می‌فرماید: {{متن قرآن|لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ}}<ref>«بی‌گمان فرستاده خداوند برای شما نمونه‌ای نیکوست، برای آن کس (از شما) که به خداوند و به روز بازپسین امید دارد و خداوند را بسیار یاد می‌کند» سوره احزاب، آیه ۲۱.</ref>. من به رسول خدا [[تأسی]] کرده و از او [[پیروی]] کرده‌ام.
#اما سخن شما که «در [[دین خدا]] مردان را داور قرار دادم» نه! من مردان را داور قرار ندادم بلکه گفتار پروردگارم را [[حاکم]] و داور قرار دادم. آن گفتاری را که خداوند آن را بین [[مردم]] داور قرار داد، با این که خداوند مردان را درباره پرنده‌ای داور قرار داد آنجا که فرمود: {{متن قرآن|وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّدًا فَجَزَاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ}}<ref>«ای مؤمنان! شکار را در حالی که در احرام هستید نکشید و هر کسی به عمد آن را بکشد، کیفرش چهارپایی است همگون آنچه کشته است، چنانکه دو (گواه) دادگر از خودتان بر (همگونی) آن (با شکار) حکم کنند، قربانی‌یی که به (قربانگاه) کعبه برسد؛ یا کفّاره‌ای است برابر با اطعام مستمندان یا همچند آن (شصت روز) روزه تا کیفر کار خود را بچشد؛ خداوند از گذشته در گذشت ولی هر که (به شکار کردن) برگردد خداوند از وی انتقام خواهد گرفت و خداوند پیروزمندی دادستاننده است» سوره مائده، آیه ۹۵.</ref>. بنابراین خون‌های [[مسلمانان]] مهم‌تر از [[خون]] پرنده است که نیاز به داور دارد. آنان این پاسخ حضرت را نیز پذیرفتند.
#اما درباره این که [[زنان]] و [[فرزندان]] [[مردم بصره]] را تقسیم نکردم؛ به این خاطر بوده که من بر [[اهل بصره]] [[منت]] نهادم همان گونه که [[رسول خدا]]{{صل}} بر [[مردم]] [[مکه]] [[منت]] نهاد. پس آنان به ما [[تجاوز]] کردند و ما آنان را به گناهان‌شان گرفتیم و کوچک را به [[گناه بزرگ]] بازخواست نکردیم. آیا کدامیک از شما [[عایشه]] را در سهم خود قرار می‌داد؟ آنان این پاسخ حضرت را نیز پذیرفتند.
#اما در بطلان این سخن که گفتید: «من [[حق]] [[وصی]] بودن خویش را ضایع کردم»؛ این شما بودید که [[کفر]] ورزیدید و حق را [[کتمان]] کردید و دیگران را بر من مقدم داشتید و حق مرا یعنی [[حکومت]] را از من گرفتید. [[اوصیا]] نباید مردم را به خود [[دعوت]] کنند.
[[طبرسی]] در [[احتجاج]] می‌نویسد که بعد از این مذاکرات، تمام [[خوارج]] به جز چهار هزار نفر<ref>طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۲۷۷. در کتاب شرح الأخبار (ج ۲، ص۴۷)، از قول نسائی و در کتاب ترجمة الامام علی من تاریخ دمشق، ج۳، ص۱۹۲، آمده که بعد از تجمع خوارج در حروراء که عده آنها به شش هزار تن میرسید، عبدالله پیشنهاد کرد با آنها سخن بگوید، آنان سه اشکال از این شش اشکال را مطرح کردند: مسئله تحکیم رجال، جلوگیری از غنایم و اسارت زنان در جمل و حذف لقب امیرالمؤمنین در هنگام صلح، برابر این نقل، عبدالله مانند آنچه از علی{{ع}} نقل گردید به آنان پاسخ می‌دهد.</ref> از نظرات خود برگشتند. به نظر می‌رسد [[تصور]] بر این بوده که این مذاکرات قبل از [[جنگ نهروان]] بوده، حال آنکه این گفت و گو قبل از اعلام [[حکم]] حکمین بوده است. بنابراین باید سخن مفید<ref>مفید، الارشاد، مترجم، ج۱، ص۲۶۶.</ref>، [[بلاذری]]<ref>أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۵۶.</ref>، [[طبری]]<ref>تاریخ طبری (هشت جلدی)؛ ج۴، ص۵۴ و چاپ ده جلدی، ج۵، ص۹۱.</ref>، [[خلیفة بن خیاط]]<ref>تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۱۴۴.</ref>، و [[ابن اثیر]]<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۶۶.</ref> را پذیرفت که بعد از مذاکرات حضرت در [[حروراء]] با خوارج، تمام آنها به [[کوفه]] بازگشتند و به احتمال از [[جمعیت]] [[دوازده]] هزار نفری آنان، تمامشان از [[عقیده]] خود باز نگشتند. ولی با این که همه به [[کوفه]] بازگشتند، حدود چهار هزار نفر بر [[عقیده]] خود باقی ماندند. [[بلاذری]] نقل می‌کند پنج هزار تن از آنان بر عقیده خود باقی ماندند و حضرت دستور داد آنان را تا زمانی که خونی نریخته‌اند به خود واگذارند<ref>بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۵۴.</ref>. [[یزید بن قیس ارحبی]] از جمله کسانی بود که از عقیده خویش برگشت و علیه{{ع}} او را به [[کارگزاری]] [[اصفهان]] گمارد<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۶۶؛ همین اثر، ج۱، ص۴۰۰؛ ویرایش دوم، ص۴۸۱.</ref>.
[[خوارج]] آن گاه به کوفه آمدند و در [[مسجد کوفه]] حضور می‌یافتند و گاهی [[شعار]] خویش را نیز تکرار می‌کردند. [[طبری]] نقل می‌کند که مذاکرات [[ابن عباس]] زیاد ثمر بخش نبود و بعد از گفت و گوی [[امیرالمؤمنین]] با آنان همه به کوفه وارد شدند. و حضرت خطاب به آنان می‌فرمود: «شما نزد ما سه [[حق]] دارید؛ شما را از [[نماز]] در [[مسجد]] باز نمی‌داریم و تا زمانی که دست‌های شما با دست‌های ما همراه است مانع گرفتن نصیبتان از [[بیت المال]] نمی‌گردیم، و با شما نمی‌جنگیم تا زمانی که شما نجنگیده‌اید».
<ref>{{متن حدیث|إِنَّ لَكُمْ عِنْدَنَا ثَلَاثاً: لَا نَمْنَعُكُمْ صَلَاةُ فِي هَذَا الْمَسْجِدِ وَ لَا نَمْنَعُكُمُ نَصِيبَكُمْ مِنْ هَذَا الْفَيْ‏ءَ مَا كَانَتْ أَيْدِيكُمْ مَعَ أَيْدِينَا وَ لَا نقاتلكم حَتَّى تقاتلونا}}؛ تاریخ طبری (هشت جلدی)، ج۴، ص۵۴؛ نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص۶۵؛ دعائم الاسلام، ج۱، ص۳۹۳. در این دو منبع اخیر سخن حضرت چنین آمده است: {{متن حدیث|لَكُمْ عِنْدَنَا ثَلاثُ خِصَال لاٰ نَمنعُكُم مَسَاجِدَ اللّٰه اَنْ تُصَلُّوا فِيهَا، وَ لاَ نَمنعُكُمْ الفَىءَ مَا كَانَتْ اَيدِيكُم مَعَ اَيدِينَا، وَ لاَ نَبدؤُكُم بِحَرب حَتّى تَبَدءُونَا( بِهِ) }}.</ref>؛
این سخنان نشان [[آزادی]] کامل خوارج در [[جامعه اسلامی]] است. به هر حال خوارج به کوفه بازگشتند و [[منتظر]] نتیجه [[داوری]] دو [[حکم]] ماندند.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 463 - 467.</ref>
==[[عبدالله بن عباس]] در [[دومة الجندل]]==
برای اعلام نظر دو حکم در آغاز [[ماه رمضان]] [[سال]] سی و هفت<ref>بلاذری، أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۶۰؛ طبری می‌نویسد: واقدی تصور کرده که اجتماع دو حکم در شعبان سال سی و هشت بوده است. (تاریخ طبری، ج۴، ص۵۲).</ref> [[معاویه]] چهارصد تن به [[سرپرستی]] [[عمرو عاص]] به [[دومة الجندل]] فرستاد و علی{{ع}} نیز چهارصد تن به [[فرماندهی]] [[شریح بن هانی]] به آنجا گُسیل داشت و پیش نمازی نیروهای [[امیرالمؤمنین]] و در واقع سرپرستی آنان با [[عبدالله بن عباس]] بود. با این که عبدالله، [[ابو موسی]] را از [[حیله]] عمرو عاص برحذر داشت، وی [[فریب]] [[عمرو]] را خورد و علی{{ع}} را از [[خلافت]] [[خلع]] کرد و [[حکمیت]] به ضرر علی{{ع}} تمام شد. پس از پایان حکمیت، عبدالله بن عباس و [[شریح]] نزد علی{{ع}} به [[کوفه]] بازگشتند<ref>ر.ک: سیمای کارگزاران، ج۱، کارگزاران کوفه؛ شرح حال ابوموسی، ص۱۸۳.</ref>.
[[خوارج]] نیز در دهم [[شوال]]، [[عبدالله بن وهب راسبی]] را به فرماندهی خود برگزیدند و از کوفه خارج شده، به [[نهروان]] رفتند. و [[عبدالله بن وهب]] نامه‌ای به [[خوارج بصره]] نوشت و آنان را به جمع خویش [[دعوت]] کرد<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۷۰؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۵.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 467 - 468.</ref>
==بازگشت عبدالله به [[بصره]]==
علی{{ع}} بعد از پایان حکمیت [[احساس]] کرد که ممکن است [[مخالفان]] در بصره دست به فعالیت بزنند چراکه اکثر آنها از [[یاران]] [[عثمان]] بودند و با ختم حکمیت به نفع معاویه، تحریکات شروع خواهد شد و ممکن است خوارج ساکن بصره نیز فعالیت خود را آغاز کنند. از این رو عبدالله بن عباس را به بصره بازگرداند<ref>أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۶۵؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۶؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۳۱۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۷۰ و مترجم، ج۴، ص۱۳۵؛ دینوری، أخبار الطوال، ص۲۰۶.</ref>.
خوارج بصره که از فعالیت [[خوارج کوفه]] [[آگاه]] شدند، گرد آمدند و در حالی که عده آنها به پانصد تن میرسید، [[مسعر بن فدکی تمیمی]] را به [[رهبری]] خود برگزیدند. چون [[ابن عباس]] متوجه [[مخالفت]] و [[اجتماع]] آنان گردید، [[ابو الاسود دولی]] را به تعقیب آنها فرستاد و او کنار پل بزرگ تستر به آنان رسید. دو [[سپاه]] در برابر یکدیگر قرار گرفتند و چون شب فرا رسید، [[مسعر]] همراه [[یاران]] خود شبانه حرکت کرد و به [[مردم]] آسیب رساند. [[فرماندهی]] مقدمه سپاهش را [[اشرس]] بن [[عوف]] تمیمی به عهده داشت. آنان به حرکت خویش ادامه دادند تا به [[عبدالله بن وهب راسبی]] در [[نهروان]] پیوستند<ref>أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۶۵؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۶؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۳۱۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۷۰ و مترجم، ج۴، ص۱۳۵؛ دینوری، أخبار الطوال، ص۲۰۶.</ref>. در این احوال علی{{ع}} خود را برای [[جنگ]] دوباره با [[معاویه]] آماده میکرد؛ چراکه [[معتقد]] بود [[ابوموسی]] و [[عمرو عاص]] برابر [[هوای نفس]] خویش عمل کرده و [[حکم خدا]] را زیر پا گذاشته‌اند.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 468.</ref>
==[[خطبه]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در [[دعوت]] به جنگ با معاویه==
امیرالمؤمنین مقدمات جنگ دیگری را با معاویه فراهم ساخت و این زمانی بود که تمام [[خوارج]]، [[کوفه]] را ترک کرده بودند. وی در خطبه خود فرمود:
«[[ستایش]] از آن [[خدا]] است، هر چند [[روزگار]] بلیه سخت و [[گرفتاری]] بزرگ پیش آورد. [[گواهی]] می‌دهم که خدایی جز [[خدای یگانه]] و [[بی‌شریک]] نیست و جز او معبودی نیست و محمد{{صل}} [[بنده]] و [[رسول]] اوست.
اما بعد، بر خلاف [[فرمان]] ناصح و [[خیرخواه]] [[مهربان]] و عالم با [[تجربه]] عمل کردن موجب [[حیرت]] و سبب [[پشیمانی]] است. من شما را از نظر خود درباره [[حکومت]] حکمین [[آگاه]] کردم و چکیده نظرم را برای شما باز گفتم که اگر برای مدت کوتاهی به آن عمل می‌‌کردید (کافی بود)؛ اما شما از من [[پیروی]] نکردید و از پذیرش نظر من [[امتناع]] ورزیدید، مانند افراد مخالف [[جفاکار]] و [[پیمان شکنان]] نافرمان. تا اینکه [[نصیحت]] دهنده در [[پند]] مردد گشت و آتشزنه از [[آتش]] دادن [[بخل]] ورزید. کار من و شما چنان است که آن [[شاعر]] هوازنی می‌گوید: «فرمان خود را در پیچ و خم دره به آنان گفتم، ولی راه درست را تا نیمروز بعد تشخیص ندادند».
بدانید این دو مردی که شما آنها را به [[حکمیت]] برگزیدید، دستور و [[حکم خدا]] را پشت سر انداختند و چیزی را که [[قرآن]] [[باطل]] کرده و از بین برده، زنده ساختند. هر کدامشان بدون [[هدایت]] از جانب خدا از [[هوس]] خود پیروی کردند، آن گاه بدون این که حجتی روشن و سنتی [[استوار]] داشته باشند [[حکم]] کردند و در حکم خود [[اختلاف]] کردند و هیچ یک به راه صواب نرفتند - خدا و رسولش و [[مؤمنان]] [[نیکوکار]] از حکم آنان بیزارند - مهیا و آماده حرکت به سوی [[شام]] شوید و به [[خواست خداوند]] [[روز]] [[دوشنبه]] در اردوگاه حاضر باشید<ref>{{متن حدیث|الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ إِنْ أَتَى الدَّهْرُ بِالْخَطْبِ الْفَادِحِ وَ الْحَدَثِ الْجَلِيلِ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ لَيْسَ مَعَهُ إِلَهٌ غَيْرُهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ{{صل}}}} (نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۳۵، ص۱۱۶؛ صبحی صالح، ص۷۹، آنچه ذکر شد در تاریخ طبری با کمبودهایی در عبارت ذکر شده و ادامه خطبه در نهج البلاغه نیست و ما آن را از تاریخ طبری نقل می‌کنیم). {{متن حدیث|أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ وَ الْمُنَابِذِينَ الْعُصَاةِ حَتَّى ارْتَابَ النَّاصِحُ بِنُصْحِهِ وَ ضَنَّ الزَّنْدُ بِقَدْحِهِ فَكُنْتُ أَنَا وَ إِيَّاكُمْ كَمَا قَالَ أَخُو هَوَازِن:
{{شعر}}
{{ب|''أَمَرْتُكُمْ أَمْرِي بِمُنْعَرَجِ اللِّوَى''|2=''فَلَمْ تَسْتَبِينُوا النُّصْحَ الرُّشْدَ إِلَّا ضُحَى الْغَدِ''}}
{{پایان شعر}}
{{متن حدیث| أَلَا إِنَّ هَذَيْنِ الرَّجُلَيْنِ اللَّذَيْنِ اخترتموها حُكْمَيْنِ قَدْ نَبْذاً حُكْمِ الْقُرْآنِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمَا وأحييا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ وَ اتَّبَعَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ فَحَكَمَا بِغَيْرِ حُجَّةٍ بَيِّنَةٍ وَ لَا سُنَّةً مَاضِيَةٍ وَ اخْتَلَفَا فِي حُكْمِهِمَا وَ كِلَاهُمَا لَمْ يُرْشَدْ فَبَرِئَ اللَّهِ مِنْهُمَا وَ رَسُولُهُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ اسْتَعِدُّوا وتأهبوا للسير إِلَى الشأم وَ أَصْبَحُوا فِي مُعَسْكَرُكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ يَوْمَ الِاثْنَيْنِ }}</ref>؛
حضرت بعد از این [[سخنرانی]] از [[منبر]] فرو آمد و نامه‌ای به [[خوارج]] که در [[نهروان]] بودند، نوشت و از آنان خواست که برای [[جنگ]] با [[معاویه]] با وی همراه گردند. اما آنان نپذیرفتند و علی{{ع}} را متهم به [[خیانت]] کردند<ref>تاریخ طبری، ج۴، ص۵۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۱۷۱؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص۳۶۶؛ نویری، نهایة الإرب، ج۵، ص۲۱۶؛ ابن قتیبه، الإمامة و السیاسه، ج۱، ص۱۴۳، امین، أعیان الشیعه، ج۱، ص۵۲۲؛ بحار الأنوار، ج۳۳، ص۳۰۲ و ۳۲۱؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۵۹.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین]]، ج۲، ص 469 - 470.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۱۱۵٬۳۵۵

ویرایش