عبدالله بن عباس در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۱۰۱: خط ۱۰۱:
آنچه بیشتر از هر چیز [[کثرت]] علاقه و [[محبت امام]] را نسبت به ابن عباس نشان می‌دهد، آن است که علی {{ع}} در جنگ صفین ابن عباس و [[عباس بن ربیعه هاشمی]] را از رفتن به میدان [[جنگ]] بدون [[اذن]] خود منع کرده بود، چون می‌دانست به خاطر نزدیکی این دو نفر به ایشان، معاویه در نابود کردنشان خیلی کوشش می‌کند. خود آن حضرت نیز می‌فرمود: به [[خدا]] قسم، معاویه [[دوست]] دارد از [[بنی هاشم]] نفس‌کشی باقی نماند تا بتواند [[نور]] خدا را خاموش کند"<ref>وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۵۱۳؛ مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۱۹.</ref>.
آنچه بیشتر از هر چیز [[کثرت]] علاقه و [[محبت امام]] را نسبت به ابن عباس نشان می‌دهد، آن است که علی {{ع}} در جنگ صفین ابن عباس و [[عباس بن ربیعه هاشمی]] را از رفتن به میدان [[جنگ]] بدون [[اذن]] خود منع کرده بود، چون می‌دانست به خاطر نزدیکی این دو نفر به ایشان، معاویه در نابود کردنشان خیلی کوشش می‌کند. خود آن حضرت نیز می‌فرمود: به [[خدا]] قسم، معاویه [[دوست]] دارد از [[بنی هاشم]] نفس‌کشی باقی نماند تا بتواند [[نور]] خدا را خاموش کند"<ref>وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۵۱۳؛ مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۱۹.</ref>.


[[ارتباط]] [[عبدالله بن عباس]] با [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} به قدری نزدیک بوده است که [[حضرت امیر]] {{ع}} [[خطبه]] شقشقیۀ<ref>شقشقیه: چیزی است مثل شش (ریه) که شتر هنگام هیجانی شدن و عصبانی شدن از دهانش خارج می‌کند تا مردم از او دور شوند. اما امام {{ع}} سخن خود را به شقشقیه شتر تشبیه فرموده است تا عمق حزن و ناراحتی خود را بیان کند که در نهایت به دلیل فاصله افتادن میان سخنرانی امام {{ع}} به وسیله نامه مردی عراقی، به آرامش و سکون منتهی شد.</ref> خود را که سراسر [[انتقاد]] از غاصبین [[حق]] خود است، تنها در حضور [[عبدالله]] بیان کردند و این موضوع یکی از موارد [[تقرب]] داشتن عبدالله بن آن حضرت است<ref>علل الشرایع، شیخ صدوق، ج۱، ص۵۰۱؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۲۸۵. ابان بن تغلب از عکرمه و او از عبدالله بن عباس نقل می‌کند که در حضور امیرالمؤمنین {{ع}} بودم و از خلافت یاد کردم. حضرت فرمودند: آگاه باش! به خدا سوگند، پسر ابوقحافه (ابوبکر) خلافت را مانند پیراهنی در بر خود کرد، در حالی که می‌دانست موقعیت من مانند موقعیت قطب است به سنگ آسیا. علوم و معارف از سرچشمه من هم‌چون سیل سرازیر می‌شوند و هیچ پرنده‌ای در فضای علم به اوج من نمی‌رسد. پس جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهی کرد. و در کار خویش اندیشیدم که آیا با دست بریده (نداشتن سپاه و یاور) حمله کرده و حق خویش را مطالبه کنم یا آنکه بر تاریکی گمراهی صبر کنم! آن گمراهی که در آن نوباوگان، پژمرده و پیران، فرسوده می‌شوند. مؤمن رنج می‌کشد تا به لقاء پروردگارش می‌پیوندد. پس دیدم صبر کردن بر این شدت ظلمت از خردمندی است، پس صبر کردم در حالی که در چشمم خاشاک بود و آزارم می‌داد و در گلویم استخوان بود که عیش مرا تیره و تار کرده بود. میراث خود (خلافت) را تاراج شده می‌دیدم، تا اینکه اولی راه خود را به پایان رسانید و به خانه ابدی شتافت و پیش از مردنش، خلافت را به آغوش پسر خطاب انداخت؛ عجبا که او در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را طلب می‌کرد ولی وقتی چند روز از عمرش مانده بود، خلافت را برای عمر وصیت می‌کرد و بدین ترتیب خلافت را در جای سنگلاخ و ناهمواری قرار داد. خلیفه بعدی تند سخن بود و زخم زبان داشت؛ ملاقات با وی رنج‌آور بود، اشتباهاتش در مسائل دینی بسیار و عذرخواهی‌اش در آنچه به غلط فتوا می‌داد، بی‌شمار بود. پس صاحب این طبیعت با غلظت، چون سوار ناقه سرکش است که رام نشده باشد؛ اگر مهار آن ناقه را بکشد تا سر بالا کند، از رفتار ایستاده و دیگر حرکت نمی‌کند و اگر مهارش را رها کند و آن را به حال خود واگذارد، راکبش را در پرتگاه خواهد انداخت. پس قسم به بقاء حق عزوجل که مردم در زمان او به حالات دگرگون و راه رفتن در عرض طریق بی‌استقامت و گرفتاری‌ها مبتلا شدند و او با دو نفر دیگر که بردن نامشان زشت است، عامل چه نابسامانی‌ها بودند. پس من هم در این مدت طولانی صبر کردم و با سختی و محنت و غم هم آغوش بودم تا زمانی که ابن خطاب نیز درگذشت و راه خود را پیمود و خلافت را در میان جماعتی قرار داد که مرا هم یکی از آنان گمان کرد. پس خدایا! از تو یاری می‌طلبم از شر شورایی که تشکیل شد. چگونه مردم مرا با نفر اول آنها (ابوبکر) برابر کردند تا جایی که امروز با این افراد شوری هم ردیف شدم. پس یکی از آن پنج نفر سعد بن وقاص به خاطر کینه‌ای که از من در دل داشت، دست از حق شست و به راه باطل گام نهاد و دیگری عبدالرحمن بن عوف به خاطر خویش بودن خود با عثمان از من اعراض کرد تا اینکه (در نهایت) سوم ایشان (عثمان) برخاست و مقام خلافت را به ناحق اشغال کرد، در حالی که هر دو جانب خود را بار کرد (بیت المال را حیف و میل کرد)؛ مانند شتری که به واسطه کثرت آشامیدن، هر دو جانبش بر آمده باشد. فرزندان پدرش (بنی امیه و خویشان عثمان) با او یار و یاور شدند و مال خدا را می‌خوردند مانند خوردن شتری که علف‌های سبز بهاری را با میل می‌خورد تا اینکه بالاخره کردار و عملش سبب سرعت در قتل او شد و پری شکم، او را به رو انداخت. پس از کشته شدن عثمان هیچ چیز مرا به صدمه نینداخت مگر اینکه مردم هم‌چون موی گردن کفتار به دورم ریخته، از همه طرف به من هجوم آوردند، به طوری که از کثرت ازدحام، حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامه و ردای من پاره شد تا این که بیعت آنان را قبول کرده و به امر خلافت مشغول شدم ولی جمعی (مانند طلحه و زبیر و...) بیعت‌شان را شکستند و گروهی دیگر فاسق شده و جماعتی دیگر از زیر بار بیعتم خارج شدند؛ گویا اینان کلام خدا را نشنیده‌اند: {{متن قرآن|تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین}}؛ ما آن خانه آخرت «بهشت ابدی» را برای آنان که در زمین اراده علو و فساد و سرکشی ندارند، قرار داده‌ایم و حسن عاقب مخصوص پرهیزکاران است. آری، به خدا سوگند این آیه را شنیده و حفظ کرده‌اند و لکن دنیا در چشم‌های آنان آراسته شده و زینت آن ایشان را فریفته است. آگاه باشید! سوگند به خدایی که دانه را شکافته و انسان را خلق کرده، اگر حضور حاضرین نبود و یاری نمی‌کردند که حجت تمام شود و اگر نبود عهدی که خدای عزوجل از دانایان گرفته است تا بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم راضی نشوند، هر آینه، ریسمان و مهار شتر (خلافت) را بر کوهان آن می‌انداختم و آخر خلافت را به کاسه اول آن آب می‌دادم! (مانند ایام گذشته از این خلافت چشم‌پوشی می‌کردم). محققا فهمیده‌اید که دنیای شما نزد من، بی‌مقدار‌تر از عطسه یک بز ماده است. راوی (عبدالله بن عباس) گوید: کلام حضرت که به اینجا رسید، شخصی از اهل عراق نامه‌ای به آن حضرت داد. امام کلام خود را قطع کرد و نامه را از او گرفت به ایشان گفتم: کاش سخنان‌تان را ادامه می‌دادید. حضرت فرمود: ای ابن عباس، آن زمان که گرم سخن بودم و واقعیات را بیان می‌کردم، دور شد، گویا آن سخنان شقشقه شتری بود و باز در جای خود آرام و قرار گرفت. ابن عباس می‌گوید: به خدا سوگند، اندوهگین نشده‌ام بر هیچ کلامی مثل اندوه قطع شدن کلام امیرالمؤمنین {{ع}} که به آنجایی که حضرت می‌خواستند آن را برسانند، نرسید.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص۳۷۳-۳۷۴.</ref>
[[ارتباط]] [[عبدالله بن عباس]] با [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} به قدری نزدیک بوده است که [[حضرت امیر]] {{ع}} [[خطبه]] شقشقیۀ<ref>شقشقیه: چیزی است مثل شش (ریه) که شتر هنگام هیجانی شدن و عصبانی شدن از دهانش خارج می‌کند تا مردم از او دور شوند. اما امام {{ع}} سخن خود را به شقشقیه شتر تشبیه فرموده است تا عمق حزن و ناراحتی خود را بیان کند که در نهایت به دلیل فاصله افتادن میان سخنرانی امام {{ع}} به وسیله نامه مردی عراقی، به آرامش و سکون منتهی شد.</ref> خود را که سراسر [[انتقاد]] از غاصبین [[حق]] خود است، تنها در حضور [[عبدالله]] بیان کردند و این موضوع یکی از موارد [[تقرب]] داشتن عبدالله بن آن حضرت است<ref>علل الشرایع، شیخ صدوق، ج۱، ص۵۰۱؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۲۸۵. ابان بن تغلب از عکرمه و او از عبدالله بن عباس نقل می‌کند که در حضور امیرالمؤمنین {{ع}} بودم و از خلافت یاد کردم. حضرت فرمودند: آگاه باش! به خدا سوگند، پسر ابوقحافه (ابوبکر) خلافت را مانند پیراهنی در بر خود کرد، در حالی که می‌دانست موقعیت من مانند موقعیت قطب است به سنگ آسیا. علوم و معارف از سرچشمه من هم‌چون سیل سرازیر می‌شوند و هیچ پرنده‌ای در فضای علم به اوج من نمی‌رسد. پس جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهی کرد. و در کار خویش اندیشیدم که آیا با دست بریده (نداشتن سپاه و یاور) حمله کرده و حق خویش را مطالبه کنم یا آنکه بر تاریکی گمراهی صبر کنم! آن گمراهی که در آن نوباوگان، پژمرده و پیران، فرسوده می‌شوند. مؤمن رنج می‌کشد تا به لقاء پروردگارش می‌پیوندد. پس دیدم صبر کردن بر این شدت ظلمت از خردمندی است، پس صبر کردم در حالی که در چشمم خاشاک بود و آزارم می‌داد و در گلویم استخوان بود که عیش مرا تیره و تار کرده بود. میراث خود (خلافت) را تاراج شده می‌دیدم، تا اینکه اولی راه خود را به پایان رسانید و به خانه ابدی شتافت و پیش از مردنش، خلافت را به آغوش پسر خطاب انداخت؛ عجبا که او در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را طلب می‌کرد ولی وقتی چند روز از عمرش مانده بود، خلافت را برای عمر وصیت می‌کرد و بدین ترتیب خلافت را در جای سنگلاخ و ناهمواری قرار داد. خلیفه بعدی تند سخن بود و زخم زبان داشت؛ ملاقات با وی رنج‌آور بود، اشتباهاتش در مسائل دینی بسیار و عذرخواهی‌اش در آنچه به غلط فتوا می‌داد، بی‌شمار بود. پس صاحب این طبیعت با غلظت، چون سوار ناقه سرکش است که رام نشده باشد؛ اگر مهار آن ناقه را بکشد تا سر بالا کند، از رفتار ایستاده و دیگر حرکت نمی‌کند و اگر مهارش را رها کند و آن را به حال خود واگذارد، راکبش را در پرتگاه خواهد انداخت. پس قسم به بقاء حق عزوجل که مردم در زمان او به حالات دگرگون و راه رفتن در عرض طریق بی‌استقامت و گرفتاری‌ها مبتلا شدند و او با دو نفر دیگر که بردن نامشان زشت است، عامل چه نابسامانی‌ها بودند. پس من هم در این مدت طولانی صبر کردم و با سختی و محنت و غم هم آغوش بودم تا زمانی که ابن خطاب نیز درگذشت و راه خود را پیمود و خلافت را در میان جماعتی قرار داد که مرا هم یکی از آنان گمان کرد. پس خدایا! از تو یاری می‌طلبم از شر شورایی که تشکیل شد. چگونه مردم مرا با نفر اول آنها (ابوبکر) برابر کردند تا جایی که امروز با این افراد شوری هم ردیف شدم. پس یکی از آن پنج نفر سعد بن وقاص به خاطر کینه‌ای که از من در دل داشت، دست از حق شست و به راه باطل گام نهاد و دیگری عبدالرحمن بن عوف به خاطر خویش بودن خود با عثمان از من اعراض کرد تا اینکه (در نهایت) سوم ایشان (عثمان) برخاست و مقام خلافت را به ناحق اشغال کرد، در حالی که هر دو جانب خود را بار کرد (بیت المال را حیف و میل کرد)؛ مانند شتری که به واسطه کثرت آشامیدن، هر دو جانبش بر آمده باشد. فرزندان پدرش (بنی امیه و خویشان عثمان) با او یار و یاور شدند و مال خدا را می‌خوردند مانند خوردن شتری که علف‌های سبز بهاری را با میل می‌خورد تا اینکه بالاخره کردار و عملش سبب سرعت در قتل او شد و پری شکم، او را به رو انداخت. پس از کشته شدن عثمان هیچ چیز مرا به صدمه نینداخت مگر اینکه مردم هم‌چون موی گردن کفتار به دورم ریخته، از همه طرف به من هجوم آوردند، به طوری که از کثرت ازدحام، حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامه و ردای من پاره شد تا این که بیعت آنان را قبول کرده و به امر خلافت مشغول شدم ولی جمعی (مانند طلحه و زبیر و...) بیعت‌شان را شکستند و گروهی دیگر فاسق شده و جماعتی دیگر از زیر بار بیعتم خارج شدند؛ گویا اینان کلام خدا را نشنیده‌اند: {{متن قرآن|تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین}}؛ ما آن خانه آخرت «بهشت ابدی» را برای آنان که در زمین اراده علو و فساد و سرکشی ندارند، قرار داده‌ایم و حسن عاقب مخصوص پرهیزکاران است. آری، به خدا سوگند این آیه را شنیده و حفظ کرده‌اند و لکن دنیا در چشم‌های آنان آراسته شده و زینت آن ایشان را فریفته است. آگاه باشید! سوگند به خدایی که دانه را شکافته و انسان را خلق کرده، اگر حضور حاضرین نبود و یاری نمی‌کردند که حجت تمام شود و اگر نبود عهدی که خدای عزوجل از دانایان گرفته است تا بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم راضی نشوند، هر آینه، ریسمان و مهار شتر (خلافت) را بر کوهان آن می‌انداختم و آخر خلافت را به کاسه اول آن آب می‌دادم! (مانند ایام گذشته از این خلافت چشم‌پوشی می‌کردم). محققا فهمیده‌اید که دنیای شما نزد من، بی‌مقدار‌تر از عطسه یک بز ماده است. راوی (عبدالله بن عباس) گوید: کلام حضرت که به اینجا رسید، شخصی از اهل عراق نامه‌ای به آن حضرت داد. امام کلام خود را قطع کرد و نامه را از او گرفت به ایشان گفتم: کاش سخنان‌تان را ادامه می‌دادید. حضرت فرمود: ای ابن عباس، آن زمان که گرم سخن بودم و واقعیات را بیان می‌کردم، دور شد، گویا آن سخنان شقشقه شتری بود و باز در جای خود آرام و قرار گرفت. ابن عباس می‌گوید: به خدا سوگند، اندوهگین نشده‌ام بر هیچ کلامی مثل اندوه قطع شدن کلام امیرالمؤمنین {{ع}} که به آنجایی که حضرت می‌خواستند آن را برسانند، نرسید.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۳۷۳-۳۷۴.</ref>


== [[اعتقاد]] [[ابن عباس]] به [[امامت]] [[علی بن ابی‌طالب]] {{ع}} ==
== [[اعتقاد]] [[ابن عباس]] به [[امامت]] [[علی بن ابی‌طالب]] {{ع}} ==
خط ۱۳۰: خط ۱۳۰:
روزی معاویه به ابن عباس گفت: "علی بن [[ابی‌طالب]] {{ع}} را توصیف کن".
روزی معاویه به ابن عباس گفت: "علی بن [[ابی‌طالب]] {{ع}} را توصیف کن".


[[عبدالله]] گفت: "خدا از اباالحسن [[خشنود]] باشد. نشان [[هدایت]] و نمونه [[پرهیزگاری]] و چشمه [[عقل]] و دریای [[کرم]] و [[کوه]] [[درایت]] و مایه [[عظمت]] بود؛ [[مردم]] را به طریق هدایت می‌خواند، به دستاویز محکم [[خدا]] چنگ زده بود، از همه مؤمنان و [[پرهیزگاران]] نیکوتر بود و از همگان در [[فضیلت]]، گوی [[سبقت]] را ربوده بود. در [[فصاحت]] یگانه بود و به جز [[پیامبر خدا]] از همه [[برتر]] بود. کیست که هم‌سنگ او باشد؟ [[پدر]] [[حسن]] و [[حسین]] {{عم}} بود، [[همسر]] [[بهترین زنان]] بود، [[قاتل]] شیران و دلیر میدان بود؛ کسی را چون او ندیدم و نخواهم دید و هر کس وی را به [[عیب]] منسوب دارد، تا [[روز رستاخیز]] [[لعنت خدا]] و بندگانش بر او باد"<ref>مروج الذهب ال، مسعودی، (ترجمه: پاینده)، ج۲، ص۵۵.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص۳۸۳-۳۸۶.</ref>
[[عبدالله]] گفت: "خدا از اباالحسن [[خشنود]] باشد. نشان [[هدایت]] و نمونه [[پرهیزگاری]] و چشمه [[عقل]] و دریای [[کرم]] و [[کوه]] [[درایت]] و مایه [[عظمت]] بود؛ [[مردم]] را به طریق هدایت می‌خواند، به دستاویز محکم [[خدا]] چنگ زده بود، از همه مؤمنان و [[پرهیزگاران]] نیکوتر بود و از همگان در [[فضیلت]]، گوی [[سبقت]] را ربوده بود. در [[فصاحت]] یگانه بود و به جز [[پیامبر خدا]] از همه [[برتر]] بود. کیست که هم‌سنگ او باشد؟ [[پدر]] [[حسن]] و [[حسین]] {{عم}} بود، [[همسر]] [[بهترین زنان]] بود، [[قاتل]] شیران و دلیر میدان بود؛ کسی را چون او ندیدم و نخواهم دید و هر کس وی را به [[عیب]] منسوب دارد، تا [[روز رستاخیز]] [[لعنت خدا]] و بندگانش بر او باد"<ref>مروج الذهب ال، مسعودی، (ترجمه: پاینده)، ج۲، ص۵۵.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۳۸۳-۳۸۶.</ref>


== [[ناراحتی]] ابن عباس از [[انحراف]] مسیر [[وصایت]] ==
== [[ناراحتی]] ابن عباس از [[انحراف]] مسیر [[وصایت]] ==
ابن عباس از اینکه مسیر [[امامت]] و [[خلافت]] پس از رسول خدا {{صل}} [[منحرف]] شد، بسیار ناراحت بود و این ناراحتی را ابراز می‌کرد. [[سعید بن جبیر]] درباره حوادث هنگام [[رحلت رسول اکرم]] {{صل}} می‌گوید: قطرات [[اشک]] مانند مروارید بر گونه‌های عبدالله جاری بود و می‌گفت: [[پنجشنبه]]! چه پنجشنبه‌ای! که [[پیامبر]] فرمود: "دوات و کتف گوسفندی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز [[گمراه]] نشوید، ولی گفتند پیامبر [[هذیان]] می‌گوید".
ابن عباس از اینکه مسیر [[امامت]] و [[خلافت]] پس از رسول خدا {{صل}} [[منحرف]] شد، بسیار ناراحت بود و این ناراحتی را ابراز می‌کرد. [[سعید بن جبیر]] درباره حوادث هنگام [[رحلت رسول اکرم]] {{صل}} می‌گوید: قطرات [[اشک]] مانند مروارید بر گونه‌های عبدالله جاری بود و می‌گفت: [[پنجشنبه]]! چه پنجشنبه‌ای! که [[پیامبر]] فرمود: "دوات و کتف گوسفندی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز [[گمراه]] نشوید، ولی گفتند پیامبر [[هذیان]] می‌گوید".


هنگام [[رحلت رسول خدا]] {{صل}} وقتی که اتاق پر از جمعیت بود و [[عمر]] نیز در میان ایشان دیده می‌شد، پیامبر {{صل}} فرمود: "دوات و کتف گوسفندی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید". عمر گفت: "مرض پیامبر شدت یافته (هذیان می‌گوید)، [[قرآن]] برای ما کافی است". در میان جمعیت [[اختلاف]] شد؛ بعضی گفتند: بیاورید تا پیامبر {{صل}} نویسد و برخی هم گفته عمر را [[تأیید]] کردند و چون سر و صدا و اختلاف زیاد شد. پیامبر {{صل}} ناراحت شد و فرمود: "برخیزید و بروید". در این باره بود که [[ابن عباس]] همواره می‌گفت: تمام [[مصیبت]] وقتی پیش آمد که مانع شدند آنچه پیامبر {{صل}} می‌خواست بنویسد<ref>{{عربی|"إِنَّ اَلرَّزِيَّةَ كُلَّ اَلرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ بَيْنَ كِتَابِهِ"}}؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۲۴۳-۲۴۴.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص۳۸۷.</ref>
هنگام [[رحلت رسول خدا]] {{صل}} وقتی که اتاق پر از جمعیت بود و [[عمر]] نیز در میان ایشان دیده می‌شد، پیامبر {{صل}} فرمود: "دوات و کتف گوسفندی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید". عمر گفت: "مرض پیامبر شدت یافته (هذیان می‌گوید)، [[قرآن]] برای ما کافی است". در میان جمعیت [[اختلاف]] شد؛ بعضی گفتند: بیاورید تا پیامبر {{صل}} نویسد و برخی هم گفته عمر را [[تأیید]] کردند و چون سر و صدا و اختلاف زیاد شد. پیامبر {{صل}} ناراحت شد و فرمود: "برخیزید و بروید". در این باره بود که [[ابن عباس]] همواره می‌گفت: تمام [[مصیبت]] وقتی پیش آمد که مانع شدند آنچه پیامبر {{صل}} می‌خواست بنویسد<ref>{{عربی|"إِنَّ اَلرَّزِيَّةَ كُلَّ اَلرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ بَيْنَ كِتَابِهِ"}}؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۲، ص۲۴۳-۲۴۴.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۳۸۷.</ref>


== ابن عباس و [[خاندان پیامبر]] {{صل}} ==
== ابن عباس و [[خاندان پیامبر]] {{صل}} ==
خط ۱۴۸: خط ۱۴۸:
پس [[عبدالله بن عباس]] به او این گونه نوشت: از عبدالله بن عباس به [[یزید بن معاویه]]؛ اما بعد، نامه‌ات درباره اینکه پسر [[زبیر]] مرا به سوی خود خوانده و من پیشنهاد او را رد کرده‌ام؛ به من رسید. اگر آنچه را شنیده‌ای، درست هم باشد، نه ستودنت را در نظر داشته‌ام و نه [[دوستی]] با تو را؛ لکن [[خدا]] است که [[نیت]] مرا می‌داند. تو [[گمان]] کردی که تو دوستی مرا فراموش نخواهی کرد!؟ به جانم [[سوگند]]، از [[حق]] ما که در دست داری جز اندکی به ما نمی‌رسانی و بیشتر آن را از ما دریغ می‌داری. از من خواسته‌ای که [[مردم]] را به [[یاری]] تو وادار کنم و از [[همراهی]] با [[ابن زبیر]] بازدارم، هرگز [[شادمانی]] و [[خوشحالی]] مباد برای تو با اینکه [[حسین بن علی]] {{ع}} را تو کشته‌ای؛ [[خاک]] بر دهان تو! به [[راستی]] از [[کم‌خردی]] تو است اگر نفست چنین نویدی به تو می‌دهد. تو در خور سرزنشی و هلاک سزای توست.
پس [[عبدالله بن عباس]] به او این گونه نوشت: از عبدالله بن عباس به [[یزید بن معاویه]]؛ اما بعد، نامه‌ات درباره اینکه پسر [[زبیر]] مرا به سوی خود خوانده و من پیشنهاد او را رد کرده‌ام؛ به من رسید. اگر آنچه را شنیده‌ای، درست هم باشد، نه ستودنت را در نظر داشته‌ام و نه [[دوستی]] با تو را؛ لکن [[خدا]] است که [[نیت]] مرا می‌داند. تو [[گمان]] کردی که تو دوستی مرا فراموش نخواهی کرد!؟ به جانم [[سوگند]]، از [[حق]] ما که در دست داری جز اندکی به ما نمی‌رسانی و بیشتر آن را از ما دریغ می‌داری. از من خواسته‌ای که [[مردم]] را به [[یاری]] تو وادار کنم و از [[همراهی]] با [[ابن زبیر]] بازدارم، هرگز [[شادمانی]] و [[خوشحالی]] مباد برای تو با اینکه [[حسین بن علی]] {{ع}} را تو کشته‌ای؛ [[خاک]] بر دهان تو! به [[راستی]] از [[کم‌خردی]] تو است اگر نفست چنین نویدی به تو می‌دهد. تو در خور سرزنشی و هلاک سزای توست.


ای بی‌پدر! گمان مبر [[کشتن حسین]] {{ع}} و [[جوانان]] [[بنی عبدالمطلب]]، چراغ‌های [[تاریکی]] و [[ستارگان]] [[راهنما]] را از یاد برده‌ام. لشکرهای تو آنان را آغشته به خاک، برهنه تن و بی‌کفن در میان بیابان روی [[زمین]] انداختند، در حالی که بادها بر ایشان می‌وزید، تا اینکه [[خدا]] برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در ریختن [[خون]] ایشان شرکت نداشتند و آن بدن‌ها را [[کفن]] کردند"<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۲۴۷-۲۵۰.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص۳۸۷-۳۹۰.</ref>
ای بی‌پدر! گمان مبر [[کشتن حسین]] {{ع}} و [[جوانان]] [[بنی عبدالمطلب]]، چراغ‌های [[تاریکی]] و [[ستارگان]] [[راهنما]] را از یاد برده‌ام. لشکرهای تو آنان را آغشته به خاک، برهنه تن و بی‌کفن در میان بیابان روی [[زمین]] انداختند، در حالی که بادها بر ایشان می‌وزید، تا اینکه [[خدا]] برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در ریختن [[خون]] ایشان شرکت نداشتند و آن بدن‌ها را [[کفن]] کردند"<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۲۴۷-۲۵۰.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۳۸۷-۳۹۰.</ref>


==ابن عباس در [[جنگ جمل]]==
==ابن عباس در [[جنگ جمل]]==
خط ۱۹۳: خط ۱۹۳:
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بعد از پایان جنگ جمل ابن عباس را نزد عایشه فرستاد که به او اعلام کند برای بازگشت به [[مدینه]] آماده شود. ابن عباس به [[دیدار]] عایشه رفت. اما عایشه به او اعتنایی نکرد و چیزی برای نشستن وی قرار نداد. ابن عباس خود چیزی از رحل عایشه برداشت و روی آن نشست. عایشه گفت: ای فرزند عباس دو بار [[سنت]] را زیر پا نهادی؛ اول این که بدون [[اجازه]] من وارد خانه‌ام شدی. دوم این که: بدون دستورم از وسائلم استفاده کردی. ابن عباس پاسخ داد: ما به تو سنت را آموختیم، اینجا [[خانه]] تو نیست، [[خانه]] تو جایی است که [[رسول خدا]]{{صل}} تو را آنجا گذاشته و [[قرآن]] به تو دستور داده که در خانه خود بمانی. وی سپس [[پیام]] [[حضرت امیر]]{{ع}} را مبنی بر [[لزوم]] رفتن از [[بصره]] به عایشه اعلام کرد<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۳؛ رجال کشی، (اختیار معرفة الرجال)، ص۵۸؛ مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۸.</ref>. عایشه که با سخنان صریح ابن عباس رو به رو شد و این همه گرفتاری برای مسلمانان ایجاد کرده بود بلند به [[گریه]] افتاد و در حالی که اشکش جاری بود، گفت: من به زودی به [[شهر]] خودم می‌روم، به [[خدا]] [[سوگند]]! هیچ شهری برای من از شهری که شما در آن باشید مبغوض‌تر نیست<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۲۲۹.</ref>.
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بعد از پایان جنگ جمل ابن عباس را نزد عایشه فرستاد که به او اعلام کند برای بازگشت به [[مدینه]] آماده شود. ابن عباس به [[دیدار]] عایشه رفت. اما عایشه به او اعتنایی نکرد و چیزی برای نشستن وی قرار نداد. ابن عباس خود چیزی از رحل عایشه برداشت و روی آن نشست. عایشه گفت: ای فرزند عباس دو بار [[سنت]] را زیر پا نهادی؛ اول این که بدون [[اجازه]] من وارد خانه‌ام شدی. دوم این که: بدون دستورم از وسائلم استفاده کردی. ابن عباس پاسخ داد: ما به تو سنت را آموختیم، اینجا [[خانه]] تو نیست، [[خانه]] تو جایی است که [[رسول خدا]]{{صل}} تو را آنجا گذاشته و [[قرآن]] به تو دستور داده که در خانه خود بمانی. وی سپس [[پیام]] [[حضرت امیر]]{{ع}} را مبنی بر [[لزوم]] رفتن از [[بصره]] به عایشه اعلام کرد<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۳؛ رجال کشی، (اختیار معرفة الرجال)، ص۵۸؛ مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۶۸.</ref>. عایشه که با سخنان صریح ابن عباس رو به رو شد و این همه گرفتاری برای مسلمانان ایجاد کرده بود بلند به [[گریه]] افتاد و در حالی که اشکش جاری بود، گفت: من به زودی به [[شهر]] خودم می‌روم، به [[خدا]] [[سوگند]]! هیچ شهری برای من از شهری که شما در آن باشید مبغوض‌تر نیست<ref>ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۲۲۹.</ref>.


امیرالمؤمنین{{ع}} عایشه را همراه چهل [[زن]] که [[عمامه]] و کلاه پوشیده بودند روانه مدینه کرد<ref>الجمل، چاپ جدید، ص۴۱۵، برابر نقل مسعودی حضرت بیست زن و سی مرد و عبدالرحمن بن ابوبکر، همراه عایشه به مدینه فرستاد (مروج الذهب، ج۲، ص۳۷۰). درست محمد بن ابی بکر است.</ref>. برابر نقل [[یعقوبی]] آنان هفتاد [[زن]] از [[قبیله عبدالقیس]] بودند<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۳.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۲ (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۲]]، ص 419 - 420؛ [[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص۳۹۲-۳۹۴.</ref>
امیرالمؤمنین{{ع}} عایشه را همراه چهل [[زن]] که [[عمامه]] و کلاه پوشیده بودند روانه مدینه کرد<ref>الجمل، چاپ جدید، ص۴۱۵، برابر نقل مسعودی حضرت بیست زن و سی مرد و عبدالرحمن بن ابوبکر، همراه عایشه به مدینه فرستاد (مروج الذهب، ج۲، ص۳۷۰). درست محمد بن ابی بکر است.</ref>. برابر نقل [[یعقوبی]] آنان هفتاد [[زن]] از [[قبیله عبدالقیس]] بودند<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۸۳.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۲ (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۲]]، ص 419 - 420؛ [[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۳۹۲-۳۹۴.</ref>


==عبدالله در سمت استانداری بصره==
==عبدالله در سمت استانداری بصره==
خط ۱٬۲۵۷: خط ۱٬۲۵۷:
عبدالله گفت: [[خدای تعالی]] [[قرآن]] را نازل نکرده مگر بر اهل بیت ما، چگونه معانی آن را از [[آل ابوسفیان]] و [[آل ابی‌معیط]] و [[یهود]] و [[نصارا]] سؤال کنیم! معاویه گفت: تو ما را معادل با این گروه‌ها قرار داده‌ای؟ پاسخ داد: به [[جان]] خود [[سوگند]]! تو را هم ردیف آنان قرار ندادم، مگر وقتی که [[امت]] را از [[عبادت]] به وسیله قرآن [[نهی]] کردی. معاویه گفت: قرآن بخوانید اما [[روایت]] نکنید آن‌چه را درباره شما نازل شده و [[رسول خدا]]{{صل}} آن را فرموده و بقیه مطالب را شما نقل کنید<ref>کتاب سلیم بن قیس، ص۲۰۲؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص۱۸۷؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۱۶؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۲۵.</ref>.
عبدالله گفت: [[خدای تعالی]] [[قرآن]] را نازل نکرده مگر بر اهل بیت ما، چگونه معانی آن را از [[آل ابوسفیان]] و [[آل ابی‌معیط]] و [[یهود]] و [[نصارا]] سؤال کنیم! معاویه گفت: تو ما را معادل با این گروه‌ها قرار داده‌ای؟ پاسخ داد: به [[جان]] خود [[سوگند]]! تو را هم ردیف آنان قرار ندادم، مگر وقتی که [[امت]] را از [[عبادت]] به وسیله قرآن [[نهی]] کردی. معاویه گفت: قرآن بخوانید اما [[روایت]] نکنید آن‌چه را درباره شما نازل شده و [[رسول خدا]]{{صل}} آن را فرموده و بقیه مطالب را شما نقل کنید<ref>کتاب سلیم بن قیس، ص۲۰۲؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص۱۸۷؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۱۶؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۲۵.</ref>.


این واقعه حکایت از مقابله [[ابن عباس]] با خودخواهی‌های معاویه و محکومیت وی دارد. از بیان ابن عباس استفاده می‌شود که [[خواندن قرآن]] و فهمیدن درست معانی آن مساوی و مرادف است با ذکر [[فضائل علی]]{{ع}} و [[خاندان عصمت و طهارت]]؛ زیرا آنان مصداق بارز اکثر [[آیات]] قرآن‌اند و عبدالله [[معتقد]] است آیات زیادی در [[شأن]] آنان نازل شده. نکته درخور توجه آن است که معاویه از خواندن قرآن ناراحت نیست، بلکه از فهم صحیح آن‌که از طریق [[پیامبر]]{{صل}} نقل شده ناراحت است و زمانی که با منطق [[قوی]] عبدالله رو به رو می‌شود، می‌گوید: «ای فرزند عباس توقف کن و زبانت را نگهدار و اگر به ناچار می‌خواهی قرآن را [[تفسیر]] کنی این را پنهانی انجام ده، به گونه‌ای که کسی آن را نشنود» بعد معاویه صدهزار درهم به ابن عباس داد و منادی او ندا داد: «هیچ کس [[حق]] ندارد [[حدیثی]] از [[مناقب علی]] و فضل [[خاندان]] او نقل کند».؛ چراکه ذکر فضائل علی{{ع}} مساوی بود با [[ابطال]] [[حکومت غاصبانه]] معاویه<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۲ (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۲]]، ص 612 - 614؛ [[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص۳۹۱-۳۹۲.</ref>.
این واقعه حکایت از مقابله [[ابن عباس]] با خودخواهی‌های معاویه و محکومیت وی دارد. از بیان ابن عباس استفاده می‌شود که [[خواندن قرآن]] و فهمیدن درست معانی آن مساوی و مرادف است با ذکر [[فضائل علی]]{{ع}} و [[خاندان عصمت و طهارت]]؛ زیرا آنان مصداق بارز اکثر [[آیات]] قرآن‌اند و عبدالله [[معتقد]] است آیات زیادی در [[شأن]] آنان نازل شده. نکته درخور توجه آن است که معاویه از خواندن قرآن ناراحت نیست، بلکه از فهم صحیح آن‌که از طریق [[پیامبر]]{{صل}} نقل شده ناراحت است و زمانی که با منطق [[قوی]] عبدالله رو به رو می‌شود، می‌گوید: «ای فرزند عباس توقف کن و زبانت را نگهدار و اگر به ناچار می‌خواهی قرآن را [[تفسیر]] کنی این را پنهانی انجام ده، به گونه‌ای که کسی آن را نشنود» بعد معاویه صدهزار درهم به ابن عباس داد و منادی او ندا داد: «هیچ کس [[حق]] ندارد [[حدیثی]] از [[مناقب علی]] و فضل [[خاندان]] او نقل کند».؛ چراکه ذکر فضائل علی{{ع}} مساوی بود با [[ابطال]] [[حکومت غاصبانه]] معاویه<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۲ (کتاب)|سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین ج۲]]، ص 612 - 614؛ [[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[عبدالله بن عباس (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عباس»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۳۹۱-۳۹۲.</ref>.


==گفت‌وگوی [[معاویه]] با عبدالله==
==گفت‌وگوی [[معاویه]] با عبدالله==
۱۳۳٬۸۱۹

ویرایش