بحث:مرگ در قرآن: تفاوت میان نسخه‌ها

۷۱٬۳۴۹ بایت اضافه‌شده ،  ‏۳۰ مهٔ ۲۰۲۵
جز
جایگزینی متن - 'لیکن' به 'لکن'
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
جز (جایگزینی متن - 'لیکن' به 'لکن')
 
(۴ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط یک کاربر دیگر نشان داده نشد)
خط ۳۴۸: خط ۳۴۸:
#آنقدر روشن باشد تا نفت آن تمام شود و به طور طبیعی خاموش گردد؛ این همان اجل مسمی است که تقدیم و تاخیر در آن راه نمی‌یابد و [[اعمال نیک]] و بد موجب [[تغییر]] در آن نمی‌شود؛
#آنقدر روشن باشد تا نفت آن تمام شود و به طور طبیعی خاموش گردد؛ این همان اجل مسمی است که تقدیم و تاخیر در آن راه نمی‌یابد و [[اعمال نیک]] و بد موجب [[تغییر]] در آن نمی‌شود؛
#قبل از تمام شدن نفت، کسی آن را خاموش کند یا فانوس بر [[زمین]] افتد یا در اثر باد خاموش شود. این همان حالت اجل معلق است که [[اعمال]] شخص در آن نقش اساسی دارد.
#قبل از تمام شدن نفت، کسی آن را خاموش کند یا فانوس بر [[زمین]] افتد یا در اثر باد خاموش شود. این همان حالت اجل معلق است که [[اعمال]] شخص در آن نقش اساسی دارد.
به هر حال، بر این اساس آموزه‌های قرآن، می‌توان گفت که مرگ و [[زندگی]] در [[دست خدا]] است، اما [[انسان]] در کوتاه و بلند شدن عمرش موثر است که این امر تنها در مسئله «[[اجل معلق]]» است نه درباره «[[اجل مسمی]]»؛ زیرا اگر اجل مسمی برسد دیگر تاخیری نخواهد داشت و [[مرگ]] شخص حتمی خواهد بود. [[خدا]] به صراحت می‌فرماید: و اگر [[خداوند]] [[مردم]] را به سزای ستمشان [[مؤاخذه]] می‌کرد، جنبنده‌ ای بر روی [[زمین]] باقی نمی‌ گذاشت؛ لیکن [[کیفر]] آنان را تا وقتی معین بازپس می‌ اندازد؛ و چون [[اجل]] تعیین شده ایشان فرا رسد، ساعتی آن را پس و پیش نمی‌ توانند افکنند. <ref>نحل، آیه ۶۱</ref>.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[نقش اسباب در مرگ و زندگی (مقاله)|نقش اسباب در مرگ و زندگی]]</ref>
به هر حال، بر این اساس آموزه‌های قرآن، می‌توان گفت که مرگ و [[زندگی]] در [[دست خدا]] است، اما [[انسان]] در کوتاه و بلند شدن عمرش موثر است که این امر تنها در مسئله «[[اجل معلق]]» است نه درباره «[[اجل مسمی]]»؛ زیرا اگر اجل مسمی برسد دیگر تاخیری نخواهد داشت و [[مرگ]] شخص حتمی خواهد بود. [[خدا]] به صراحت می‌فرماید: و اگر [[خداوند]] [[مردم]] را به سزای ستمشان [[مؤاخذه]] می‌کرد، جنبنده‌ ای بر روی [[زمین]] باقی نمی‌ گذاشت؛ لکن [[کیفر]] آنان را تا وقتی معین بازپس می‌ اندازد؛ و چون [[اجل]] تعیین شده ایشان فرا رسد، ساعتی آن را پس و پیش نمی‌ توانند افکنند. <ref>نحل، آیه ۶۱</ref>.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[نقش اسباب در مرگ و زندگی (مقاله)|نقش اسباب در مرگ و زندگی]]</ref>


==[[یاد مرگ]]، ضد [[افسردگی]]==
==[[یاد مرگ]]، ضد [[افسردگی]]==
خط ۴۳۷: خط ۴۳۷:


به هر حال، از آن جایی که شرایط انسان در [[زندگی دنیوی]] شرایط خاصی است که اگر انتخابی نادرست داشته باشد تا ابد مهم است گرفتار انتخاب نادرست خویش باشد و در [[دوزخ]] فراق باقی بماند، [[خدا]] به گونه‌ای عمل کرده تا حتی کسانی که با [[فجور]] و عبور از خط قرمزهای هدایت فطری تکوینی و [[تشریعی]] وحیانی، نفس خویش را [[تغییر]] داده و آن را [[دفن]] و [[دسیسه]] کرده‌اند، باز اتمام حجت بر آنان امکان پذیر باشد و [[خدا]] به شکلی [[حق]] را بر آنان آشکار سازد تا هیچ عذر و بهانه‌ای باقی نماند.
به هر حال، از آن جایی که شرایط انسان در [[زندگی دنیوی]] شرایط خاصی است که اگر انتخابی نادرست داشته باشد تا ابد مهم است گرفتار انتخاب نادرست خویش باشد و در [[دوزخ]] فراق باقی بماند، [[خدا]] به گونه‌ای عمل کرده تا حتی کسانی که با [[فجور]] و عبور از خط قرمزهای هدایت فطری تکوینی و [[تشریعی]] وحیانی، نفس خویش را [[تغییر]] داده و آن را [[دفن]] و [[دسیسه]] کرده‌اند، باز اتمام حجت بر آنان امکان پذیر باشد و [[خدا]] به شکلی [[حق]] را بر آنان آشکار سازد تا هیچ عذر و بهانه‌ای باقی نماند.
خدا به صراحت در این باره پس از بیان شرایط ایجادی برای [[اتمام حجت]] برای [[کافران]] و [[مشرکان]] می‌‌فرماید: {{متن قرآن|وَلَـٰكِن لِّيَقْضِىَ ٱللَّهُ أَمْرًۭا كَانَ مَفْعُولًۭا لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ وَيَحْيَىٰ مَنْ حَىَّ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ}}<ref>«ولی این گونه کرد تا خدا امری را که باید تحقق یابد، تحقق پیدا کند تا هر کسی که باید هلاک شود با بینه هلاک شود و هر که باید زنده باشد با بینه زنده باشد».<ref>انفال، آیه ۴۲</ref>
خدا به صراحت در این باره پس از بیان شرایط ایجادی برای [[اتمام حجت]] برای [[کافران]] و [[مشرکان]] می‌‌فرماید: {{متن قرآن|وَلَـٰكِن لِّيَقْضِىَ ٱللَّهُ أَمْرًۭا كَانَ مَفْعُولًۭا لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ وَيَحْيَىٰ مَنْ حَىَّ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ}}<ref>«ولی این گونه کرد تا خدا امری را که باید تحقق یابد، تحقق پیدا کند تا هر کسی که باید هلاک شود با بینه هلاک شود و هر که باید زنده باشد با بینه زنده باشد». انفال، آیه ۴۲</ref>


پس از نظر [[آموزه‌های وحیانی قرآن]]، خدا به اشکال گوناگون اتمام حجت می‌‌کند تا کسی بدون [[بینه]] باقی نماند، بلکه هر کسی [[حقیقت]] برایش چنان روشن شود که [[آفتاب]] در میانه ظهر تابستان روشن است واین گونه حقیقت آشکار مصداق «اظهر من الشمس» باشد. از همین روست که خدا به پیامبرش در ساحت [[اندیشه]] و بیان [[حجت]] [[کلامی]] می‌‌فرماید: {{متن قرآن|ٱدْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلْحِكْمَةِ وَٱلْمَوْعِظَةِ ٱلْحَسَنَةِ وَجَـٰدِلْهُم بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ}}<ref>«(مردم را) به راه پروردگارت با حکمت و پند نیکو فرا خوان و با آنان با روشی که بهتر باشد چالش ورز! بی‌گمان پروردگارت به آن کس که راه وی را گم کرده داناتر است و او به رهیافتگان داناتر است» سوره نحل، آیه ۱۲۵.</ref>
پس از نظر [[آموزه‌های وحیانی قرآن]]، خدا به اشکال گوناگون اتمام حجت می‌‌کند تا کسی بدون [[بینه]] باقی نماند، بلکه هر کسی [[حقیقت]] برایش چنان روشن شود که [[آفتاب]] در میانه ظهر تابستان روشن است واین گونه حقیقت آشکار مصداق «اظهر من الشمس» باشد. از همین روست که خدا به پیامبرش در ساحت [[اندیشه]] و بیان [[حجت]] [[کلامی]] می‌‌فرماید: {{متن قرآن|ٱدْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِٱلْحِكْمَةِ وَٱلْمَوْعِظَةِ ٱلْحَسَنَةِ وَجَـٰدِلْهُم بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ}}<ref>«(مردم را) به راه پروردگارت با حکمت و پند نیکو فرا خوان و با آنان با روشی که بهتر باشد چالش ورز! بی‌گمان پروردگارت به آن کس که راه وی را گم کرده داناتر است و او به رهیافتگان داناتر است» سوره نحل، آیه ۱۲۵.</ref>
خط ۴۷۰: خط ۴۷۰:


به نظر می‌‌رسد که ممکن است حتی [[مسلمانی]] به اجل معلق از دنیا برود، مثل کسانی که گرفتار [[عاق والدین]] می‌‌شوند. البته [[خدا]] برای [[رهایی]] از این خطر به مؤمنان و [[مسلمانان]] راهکاری می‌‌دهد که شامل [[توبه]] و [[استغفار]] است؛ زیرا [[خدا]] می‌‌فرماید هر کسی حتی [[کافر]] و [[مشرک]] وقتی گناهی بزرگ چون [[شرک]] و [[کفر]] داشت، می‌‌تواند با استغفار از [[ذنوب]] خویش [[مرگ]] خویش را تا [[زمان]] [[اجل مسمی]] به تاخیر اندازد که البته پس از آن دیگر تاخیری نخواهد بود.<ref>نوح، آیه ۴، هود، آیه ۳؛ ابراهیم، آیه ۱۰</ref>.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[مرگ و عذاب پس از اتمام حجت (مقاله)|مرگ و عذاب پس از اتمام حجت]]</ref>
به نظر می‌‌رسد که ممکن است حتی [[مسلمانی]] به اجل معلق از دنیا برود، مثل کسانی که گرفتار [[عاق والدین]] می‌‌شوند. البته [[خدا]] برای [[رهایی]] از این خطر به مؤمنان و [[مسلمانان]] راهکاری می‌‌دهد که شامل [[توبه]] و [[استغفار]] است؛ زیرا [[خدا]] می‌‌فرماید هر کسی حتی [[کافر]] و [[مشرک]] وقتی گناهی بزرگ چون [[شرک]] و [[کفر]] داشت، می‌‌تواند با استغفار از [[ذنوب]] خویش [[مرگ]] خویش را تا [[زمان]] [[اجل مسمی]] به تاخیر اندازد که البته پس از آن دیگر تاخیری نخواهد بود.<ref>نوح، آیه ۴، هود، آیه ۳؛ ابراهیم، آیه ۱۰</ref>.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[مرگ و عذاب پس از اتمام حجت (مقاله)|مرگ و عذاب پس از اتمام حجت]]</ref>
==شتری بر درهرخانه==
حوادث و رخدادهایی که در پیرامون هر یک از ما اتفاق می‌افتد، [[دانشگاه]] بزرگی است که اگر به خوبی از آن بهره‌گرفته شود، بسیاری از حوادث تلخ و [[مصیبت‌ها]] برای ما تکرار نخواهد شد؛ زیرا [[طبیعت]] در عین پیچیدگی دارای [[قوانین]] ساده‌ای است که تکرار را موجب می‌شود. هر چند ممکن است عین آن حادثه با تمام جزئیات آن اتفاق بیفتد که نمی‌افتد، اما در هرحال برآیند و نتیجه، یکی است.
در [[آموزه‌های قرآنی]] از [[سنت‌های الهی]] [[حاکم]] برجان و [[جامعه]] و [[جهان]] سخن به میان آمده است. این [[سنت‌ها]] قوانین کلی حاکم بر هستی هستند که گریزی از آن نیست. سنت‌های الهی برآن تأکید دارند که با وجود علل و عوامل مختلف، یک امر بارها و بارها تکرار خواهد شد. این تکرار در قالب تشابه و [[متشابهات]] انجام می‌گیرد. از این رو در [[قرآن]] از تشابه [[قلوب]] سخن به میان آمده است. به این معنا که مشابهت در [[عقاید]] و [[افکار]] موجب می‌شود تا کنش‌ها و واکنش‌ها یکسان باشد.<ref>بقره، آیه ۱۱۸</ref>
از سنت‌های الهی می‌توان به [[سنت]] [[امتحان]]، سنت [[عذاب]]، سنت [[اجل]] و مانند آن اشاره کرد. سنت [[آزمون]] به ما می‌گوید که هر [[انسانی]] در طول عمرش بارها و بارها از سوی [[خداوند]] با [[نعمت]] و مصیبت‌ آزموده خواهد شد تا کنش‌ها و واکنش‌هایش دانسته شود و خوب و بدش آشکار گردد.<ref>عنکبوت، آیات ۲ و ۱۳ انفال، آیات ۳۶ و ۳۷؛ آل عمران، آیه ۱۴۰؛ مائده، آیه ۹۴</ref>
سنت عذاب نیز به دو شکل [[عذاب دنیوی]] و [[اخروی]] انجام می‌گیرد. عذاب دنیوی بر اساس کنش‌ها و واکنش‌های انسانی است. به این معنا که اگر علل و عوامل آن فراهم آید در همین [[دنیا]] اشخاص و [[جوامع]] عذاب می‌شوند. این سنت‌ها به ما می‌آموزد که قوانینی بر هستی حکمفرماست باید به آنها توجه داشت. براساس همین قوانین است که [[نظم]] کلی برجهان [[حکم]] فرما شده است.
براساس آموزه‌های قرآنی، اجل به عنوان یک [[سنت الهی]]، هم برای فرد و هم برای [[جامعه]] است.
بنابراین، هرکس حتی [[اشرف]] آفریده‌های [[الهی]] حضرت [[محمد مصطفی]]{{صل}} نیز به [[اجل]] گرفتار خواهد شد و ایشان نیز [[مرگ]] را می‌چشد تا این تن خاکی را بگذارد و برای [[ابدیت]] خودش را آماده کند<ref>زمر، آیه ۳۰</ref>؛ چراکه اجل و مرگ همانند سوراخ کردن پیله [[کرم]] است که از درون آن پروانه‌ای به پرواز در می‌آید.
اجل و مرگ شتری است که بر در هرخانه‌ای خواهد خوابید و نوبتی هم باشد روزی نوبت آن می‌رسد که این شتر در خانه‌اش [[قربانی]] شود تا بتواند از [[دنیا]] به سوی ابدیت برود. اجل، دری به سوی [[ابدیت انسان]] و راهی برای [[رهایی]] از پیله دنیاست.
پس [[انسان‌ها]] باید همواره به این نکته توجه داشته باشند که مرگ برای [[همسایه]] نیست، بلکه این فرایندی است که همه را روزی گرفتار خواهد کرد. [[امیرمؤمنان علی]]{{ع}} می‌فرماید: گویی مرگ در دنیا بر غیر ما نوشته شده و گویی [[حق]] در آن بر غیر ما [[واجب]] گشته و گویی این مردگانی را که می‌بینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما باز می‌گردند»<ref>نهج‌البلاغه، ترجمه دشتی، حکمت ۱۲۲</ref>
آن حضرت درجایی دیگر می‌فرماید: چگونه [[غافل]] می‌شوید از چیزی که هرگز از شما غافل نمی‌شود و چگونه [[طمع]] دارید در چیزی که هیچ گاه به شما مهلت نمی‌‌دهد»<ref>نهج‌البلاغه، ترجمه دشتی، خطبه ۱۸۸</ref>
باز در جایی دیگر هشدار می‌دهد و می‌فرماید: فکفی واعظا بموتی عاینتموهم، حملوا الی [[قبور]] هم غیر راکبین؛ این [[واعظ]] برای شما کافی است که همه [[روز]] مردگانی را می‌نگرید که آنها را به سوی گورهایشان می‌برند بی‌آنکه خودشان بخواهند.<ref>خطبه ۱۸۸</ref>.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[چرا عبرت نمی‌گیریم (مقاله)|چرا عبرت نمی‌گیریم]]</ref>
==زمینه‌های [[عبرت‌گیری]]==
عبر در اصل به معنای گذشتن از حالی به حال دیگر است. و با واژه عبور هم [[خانواده]] است. اعتبار و [[عبرت]]، یعنی حالتی که با آن از [[شناخت]] محسوس به شناخت غیرمحسوس دست می‌یابند.<ref>مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص۵۴۳، «عبر»</ref>
عبرت اسم مصدر از اعتبار به معنای [[پندپذیری]] است.<ref>المصباح المنیر، فیومی، ج۱-۲، ص۳۹۰، «عبرت»</ref> به همین مناسبت به حوادثی که به [[انسان]] [[پند]] می‌دهد [[عبرت]] گویند،؛ چراکه انسان را به یک سلسله [[تعالیم]] کلی رهنمون کرده و از مطلبی به مطلب دیگر عبور داده و به امری کلی‌تر منتقل می‌کند.
در [[حقیقت انسان]] معتبر کسی است که قضایای شخصی و جزیی را به دقت می‌نگرد و با [[تعقل]]، [[تفکر]]، [[تعمق]]، تامل و [[تدبر]] در آنها یک [[حقیقت]] کلی‌تر و بزرگتر را به دست می‌آورد. یعنی همان‌طوری که [[خردمندان]] با تعقل و تفکر، از زید و محمد و حسن و حسین، به یک کلی به نام انسان و یا از افراد حیوانی به نوع اسب و یا نوع گوسفند و مانند آن می‌رسند و بلکه حتی فراتر از انسان به کلیات ثانوی می‌رسند و [[حقایق]] و جواهر هستی را در قالب سه گانه [[واجب‌الوجود]]، ممکن‌الوجود و ممتنع‌الوجود دسته‌بندی می‌کنند، این شخص نیز از [[محسوسات]] عبور کرده به یک [[حکم کلی]] [[عقلانی]] می‌رسد.
به سخن دیگر، انسان از این توان بهره‌مند است که با [[عقل]] و [[فکر]] خویش، قضایای جزیی و شخصی را به یک قضایای کلی تبدیل کند و مصادیق را به مفاهیم بکشاند. قوای بشری چون قوای [[حسی]]، خیالی، [[واهمه]] و عاقله به او کمک می‌کند تا بتواند این عبور را داشته باشد.
به عنوان نمونه انسان با [[مشاهده]] [[حیات]] [[دنیایی]] و نشئه فعلی، عبرت می‌آموزد و از آن برای پی‌بردن به [[معاد]] و [[رستاخیز]] بهره می‌گیرد.<ref>واقعه، آیات ۶۰ تا ۶۲</ref>
رستاخیز گیاهان را مایه عبرت خود قرار می‌دهد و با آن، رستاخیز [[جان‌ها]] را در [[آخرت]] [[کشف]] می‌کند.<ref>ق. آیات ۱۰ و ۱۱؛ حج، آیه ۵؛ فصلت، آیه ۳۹</ref>
[[خداوند]] در [[آیات]] بسیاری به [[انسان‌ها]] توجه می‌دهد که از امور عبرت بگیرند<ref>بقره، آیات ۲۴۳ و ۲۴۶؛ آل‌عمران، آیه ۲۳ و ۱۳۷</ref> اما [[مردم]] از حوادث و رخدادهایی که پیرامونشان می‌گذرد عبرت نمی‌گیرند. آنکه هر [[روز]] می‌بینند خویش و [[دوست]] و همسایه‌ای در [[کودکی]]، [[جوانی]] و میانسالی و [[پیری]] می‌میرد و [[مرگ]]، [[کودک]] و بزرگ، پیر و برنا و سالم و غیرسالم نمی‌شناسد، باز مرگ را برای دیگران می‌دانند و خود را برای [[ابدیت]] آماده نمی‌کنند.
[[امیرمؤمنان علی]]{{ع}} می‌فرماید: {{متن حدیث|اِعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اِعْمَلْ لآِخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً}}؛ آنچنان برای دنیای خود کار کن که گویی در همیشه [[روزگار]]، زنده‌ای و چنان برای [[آخرت]] خود تلاش کن که گویی فردا می‌میری.<ref>وسائل‌الشیعه، ج ۲، حدیث ۲، از باب ۸۲ از ابواب مقدمات تجارت</ref>.
بنابراین، [[انسان]] [[عاقل]] کسی است که اگر کاری برای دنیای خود می‌کند، از آخرت خود [[غافل]] نمی‌شود و کاری نمی‌کند که از هر راهی دنیایش تأمین و آباد شود و آخرتش تباه گردد، بلکه از راه [[حلال]] و [[مشروع]] بهره می‌گیرد و دنیایش را به هر شکلی شده تأمین نمی‌کند؛ درحالی که برخی‌ها آخرت را فراموش می‌کنند و با [[رباخواری]] و [[ظلم]] و [[تعدی]] و [[تجاوز]]، دنیای خود را آباد می‌کنند.
[[انسانی]] که [[بیدار]] است از [[زندگی]] دیگران [[عبرت]] می‌گیرد و خود را همواره آماده مرگ می‌کند و از آن غافل نمی‌شود. روزی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به کسی که معامله‌ای انجام داده و پرداخت [[قرض]] خود را از روی [[سهل‌انگاری]] به تاخیر انداخته بود، فرمود: «من که [[پیامبر خدا]] هستم نمی‌دانم آیا پای خود را که برمی‌دارم تا لحظه‌ای که آن را بر [[زمین]] گذارم، [[اجل]] مهلتم خواهد داد یا نه. پس کارهای خود را چنان تنظیم نمائید که گویی لحظه‌ای بعد در این [[جهان]] نخواهید بود».
[[امام صادق]]{{ع}} در سفارش خود به [[عبدالله بن جندب]] می‌فرمایند: {{متن حدیث|و اجْعَلِ المَوتَ نُصبَ عَيْنِكَ}}؛ به [[یاد مرگ]] باش، طوری که همیشه مرگ جلوی چشمت باشد.<ref>محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۸۷، باب ۲۴، ص۲۸۱</ref>.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[چرا عبرت نمی‌گیریم (مقاله)|چرا عبرت نمی‌گیریم]]</ref>
==علل عبرت نگرفتن==
اما اینکه چرا عبرت نمی‌‌گیریم، به اموری چون [[جهل]] و [[غفلت]] و تردید در [[مقام عمل]] و [[عزم]] و مانند آن برمی‌گردد. [[خداوند]] مهم‌ترین علل و عوامل عبرت نگرفتن [[مردم]] را موارد زیر بیان می‌کند:
# [[کفر]]: یکی از عواملی که موجب می‌شود تا [[انسان]] از رخدادهای پیرامونی [[عبرت]] نگیرد، کفر و [[بی‌ایمانی]] است.<ref>یونس، آیات ۱۰۱ و ۱۰۲؛ حاقه، آیات ۳۳ و ۳۴</ref>
# [[نومیدی]] از [[آخرت]]: از عوامل عبرت نیاموختن [[آدمی]]، نومیدی از آخرت است. [[خداوند]] در [[آیه]] ۴۰ [[سوره فرقان]] بیان می‌کند که [[ناامیدی]] [[مشرکان]] به [[حیات]] [[آخرتی]]، عامل عبرت نگرفتن آنها از [[سرنوشت]] شوم [[امت‌های پیشین]] بوده است. پس اگر اینان [[نومید]] نمی‌شدند، بی‌گمان از حوادث عبرت می‌گرفتند.
#بی‌بصیرتی: [[فقدان بصیرت]] از دیگر عوامل و زمینه‌های عبرت نگرفتن آدمی است. خداوند می‌فرماید تنها کسانی عبرت می‌گیرند که [[اهل]] [[بصیرت]] هستند.<ref>آل‌عمران، آیه ۱۳؛ هود، آیه ۲۴؛ نور، آیه ۴۴؛ غافر، آیه ۵۸؛ حشر، آیه ۲</ref>
# [[بی‌اعتقادی]] به آخرت: بی‌ایمانی و بی‌اعتقادی به حیات آخرتی، موجب آن است که آدمی از وقایع و رخدادهای پیرامونی عبرت نگیرد؛ درحالی که اگر کسی اهل [[اعتقاد به معاد]] باشد از سرگذشت [[هلاکت]] بار [[اقوام]] پیشین عبرت می‌گرفت.<ref>فرقان، آیه ۴۰؛ اعراف، آیه ۲؛ نحل، آیه ۷۹؛ نمل، آیه ۸۶</ref>
#فقدان [[تفکر]]: انسان ممکن است [[عاقل]] باشد ولی [[اهل تعقل]] و تفکر نباشد؛ آنچه موجب [[رهایی]] انسان از تکرار [[مصیبت‌ها]] و عذابهاست، تفکر و [[تعقل]] در گذشته خود و دیگران و درس‌آموزی و تجربه‌گیری است. اما بسیاری از [[مردم]] [[اهل تفکر]] عمیق در امور نیستند و تنها به ظاهر مسائل بسنده می‌کنند. از این رو عبرت نمی‌گیرند، در حالی که انسان‌های متعقل و متفکر اهل عبرت هستند و از کوچک‌ترین رخداد و حادثه درس می‌گیرند و [[اجازه]] نمی‌دهند تا خود [[مبتلا]] به همان چیزی شوند که از آن [[فرار]] می‌کنند. آنان درباره [[تسخیر]] کشتیها برای انسان<ref>حج، آیه ۵۶</ref>، چگونگی [[نزول باران]]<ref>حج، آیه ۶۳</ref> و دیگر امور و مسایل پیرامونی و [[آفرینش جهان]] و مانند آن<ref>آل‌عمران، آیه ۱۹۰</ref>تفکر می‌کنند و عبرت می‌گیرند.
#عدم توجه به [[مالکیت خدا]]: کسانی اهل عبرت هستند که به [[مالکیت]] انحصاری خداوند بر [[زمین]] و اهل آن توجه داشته باشند، اما کسانی که به این امر توجه ندارند از امور [[پند]] و [[عبرت]] نمی‌گیرند.<ref>مؤمنون، آیه ۸۴ و ۸۵</ref>
#عدم توجه به [[خالقیت]] [[خدا]]: یکی دیگر از علل و عوامل عدم پندگیری [[باور]] نادرست درباره خدا و یا حتی عدم توجه به خالقیت [[خداوند]] است. کسی که توجه به خالقیت خداوند پیدا می‌کند، می‌داند که همه‌چیز به [[دست خدا]] و برای هدفی است. اینکه خداوند [[جهان]] را با [[نظم]] اداره می‌کند و قوانینی بر آن [[حاکم]] است. این توجه‌یابی موجب می‌شود که از رخدادها عبرت گیرد.<ref>یونس، آیه ۳؛ سجده، آیه ۴؛ احقاف، آیه ۳۳</ref>
#عدم توجه به [[حاکمیت الهی]]: [[انسان]] ممکن است [[اعتقاد به خدا]] و [[رستاخیز]] داشته باشد ولی کسانی که توجه به [[حاکمیت خداوند]] ندارند، گرفتار [[غفلت]] می‌شوند و از امور عبرت نمی‌گیرند. اگر انسان بداند همه هستی تحت حاکمیت خداوند است و هر چیزی براساس یک [[هدف]] کلی و نظمی خاص اتفاق می‌افتد از حوادث و رخدادها پند می‌گیرد و عبرت می‌آموزد.<ref>یونس، آیه ۳؛ سجده، آیه۴</ref>
در [[آیات قرآنی]] این مطلب بیان شده که [[کافران]]<ref>توبه، آیات ۶۸ تا ۷۰</ref>، [[مشرکان]]<ref>فرقان، آیات ۳۸ و ۴۰</ref>، [[منافقان]]<ref>توبه، ایات ۶۸ و ۷۰ و ۱۲۶</ref> و [[سست]] ایمان‌هایی چون [[یهودیان]]<ref>ابراهیم، آیات ۸ و ۹</ref> از امور و رخدادها عبرت نمی‌گیرند و مایه عبرت و پند آنان نمی‌شود و همان راه [[باطل]] خویش را می‌روند و فرجام [[بدی]] نصیب آنان می‌شود.
از نظر [[قرآن]] [[اکثریت]] [[انسان‌ها]]، دارای [[روحیه]] عبرت‌ناپذیری هستند<ref>اعراف، آیه ۳؛ نمل، آیه ۶۲؛ غافر، آیه ۵۸</ref> و از [[سرنوشت]] شوم و بد دیگران عبرت نمی‌گیرند.<ref>ابراهیم، ایات ۴۴ و ۴۵؛ حج: آیات ۴۵ و ۴۶</ref>.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[چرا عبرت نمی‌گیریم (مقاله)|چرا عبرت نمی‌گیریم]]</ref>
==نقش دوگانه [[عزرائیل]]==
به نظر می‌‌رسد که عزرائیل و دیگر [[فرشتگان مقرب]] [[الهی]] تنها در یک نقش ظاهر نمی‌شوند و این گونه نیست که به یک کار مشغول باشند بلکه از آن جایی که دارای [[قدرت]] و توانایی‌های بسیاری هستند به امور مختلف [[جهان]] می‌‌پردازند، هر چند که هر کدام از آنها دارای [[مأموریت]] اصلی می‌‌باشند ولی تنها به همان کار نمی‌پردازند. از این روست که [[فرشته مرگ]] که از فرشتگان مقرب الهی است تنها به [[قبض روح]] نمی‌پردازد و افزون بر گرفتن [[جان]] [[مردم]] تحت [[تدبیر]] و [[اراده الهی]]<ref>سجده آیه ۱۱ و نیز الدرالمنثور، سیوطی، ج ۶، ص۵۴۲ و ۵۴۳ و مجمع البیان، ج ۳ و ۴، ص۱۵۱</ref> به امر [[تدبیر امور هستی]] نیز می‌‌پردازند.
[[علامه]] [[طبرسی]] در این باره بیان می‌‌کند، عزرائیل از فرشتگانی است که افزون بر قبض روح با کمک و [[یاری]] دیگر [[فرشتگان]]<ref>مجمع ا لبیان، ج ۳ و ۴، ص۱۵۱</ref> به [[تدبیر امور جهان]] نیز می‌‌پردازد؛ زیرا ایشان ازجمله مدبرات امری به شمار می‌‌آید که در [[آیه]] ۵ [[سوره نازعات]] به آنها اشاره شده است.<ref>مجمع البیان، ج ۹ و ۱۰، ص۶۵۲</ref>.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[عزرائیل فرشته مرگ و تدبیر (مقاله)|عزرائیل فرشته مرگ و تدبیر]]</ref>
==تفاوت دیدار فرشته مرگ با [[مؤمنان]] و [[کافران]]==
[[خداوند]] در آیاتی به چگونگی گرفتن جان کافران و قبض روح [[ستمگران]] و [[مشرکان]] اشاره می‌‌کند و می‌‌گوید که ایشان در هنگام جان گرفتن، ستمگران را ملامت و [[سرزنش]] می‌‌کنند<ref>نساء آیه ۹۷، و انعام آیه ۹۳ و نحل آیه ۲۸ و نیز المیزان، ج ۵، ص۵۰</ref> آیه ۵۰ [[سوره انفال]] نیز تبیین می‌‌کند که هنگام قبض روح کافران به وسیله عزرائیل و دیگر فرشتگان، با ضرب صورت و پشت آنان جانشان را می‌‌گیرند.
اما آن حضرت و فرشتگان دیگر، در هنگام قبض روح [[متقین]] و [[تقواپیشگان]]، با گفتار خوش همراه با [[سلام]] و مژده [[بهشت]] جانشان را می‌‌گیرند.<ref>نحل آیات ۳۱ و ۳۲</ref>
البته ناگفته نماند که [[توفی انفس]] و گرفتن کامل [[جان آدمی]] در [[حقیقت]] از [[افعال الهی]] به شمار می‌‌آید و [[خداوند]] همان [[ممیت]] و [[محیی]] [[واقعی]] است و [[عزرائیل]] و دیگر [[فرشتگان]] تنها واسطه و مامور [[قبض روح]] [[انسان‌ها]] به شمار می‌‌آیند.<ref>زمر آیه ۴۲</ref> از این روست که [[حضرت امام صادق]]{{ع}} در [[تفسیری]] بر این [[آیه]] می‌‌فرماید که [[خداوند تبارک و تعالی]] برای [[ملک الموت]] دستیارانی از فرشتگان قرار داده تا [[جان‌ها]] را بگیرد و [[قبض]] کند. پس ملک الموت آن جان‌ها را از فرشتگان [[مرگ]] دریافت می‌‌کند و با ارواحی که خود جانشان را ستانده همراه و ضمیمه می‌‌کند و خداوند همه [[ارواح]] و جان‌ها را از ملک الموت دریافت می‌‌کند.<ref>من لا یحضره الفقیه، صدوق، ج ۱، ص۱۳۶ حدیث، ۳۶۸ و نیز بحارالانوار، مجلسی، ج ۶، ص۱۴۴، حدیث ۱۵</ref>.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[عزرائیل فرشته مرگ و تدبیر (مقاله)|عزرائیل فرشته مرگ و تدبیر]]</ref>
==مرگ عزرائیل==
در [[آموزه‌های قرآنی]] از عبارت‌های چون [[توفی]]، [[موت]]، [[هلاکت]]، فنا و مانند آن برای بیان جلوه‌های نیستی و نابودی سخن به میان آمده است. هر یک از این واژگان بار معنایی خاص دارند و این گونه نیست که بتوان همه را به یک مفهوم دانست. مفاهیمی گوناگونی از این واژگان فهمیده می‌‌شود. از این روست که برای قبض ارواح و جان‌ها هرگز از واژه فوت سخنی به میان نمی‌آید؛ زیرا فوت به معنای نیستی است؛ در حالی که قبض [[جان]] و [[روح]] به معنای نیستی و نابودی نیست. از این روست که در آموزه‌های قرآنی به جای آن از واژه توفی به معنای گرفتن چیزی به تمام و کمال استفاده شده است. بنابراین توفی آن است که جان و [[روح آدمی]] توسط خداوند، عزرائیل و فرشتگان مرگ به کمال و تمام گرفته و اخذ می‌‌شود.
خداوند در آیه ۳۵ [[سوره انبیاء]] از مرگ و توفی تعبیر زیبای دیگری را به کار می‌‌برد که چشیدن مرگ است. به این معنا که هر نفسی مرگ را می‌‌چشد. چشیدن مرگ یا همان ذائقه الموت، برای [[نفوس]] است. نفس نیز به [[روحی]] گفته می‌‌شود که در کالبد مادی قرار گرفته باشد. از این روست که از نفس در [[زبان فارسی]] به روان یاد می‌‌شود و [[علم]] النفس همان [[روان‌شناسی]] است و [[روح]] که به معنای موجود مجرد غیر مادی است در زبان فارسی همان [[جان]] می‌‌باشد. بنابراین هر نفس و روانی [[مرگ]] را می‌‌چشد و از کالبد مادی خود بیرون می‌‌آید.
این که [[خداوند]] در [[آیه]] ۸۸ [[سوره قصص]] می‌‌فرماید: {{متن قرآن|كُلُّ شَىْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُۥ}}؛ هر چیزی هلاک می‌‌شود مگر وجه آن چیز، به این معناست که هر چیزی دو چهره دارد: چهره مادی و چهره غیر مادی و یا به سخن دیگر، چهره خلقی و چهره امری. در هنگام مرگ چهره مادی و خلقی هر چیزی هلاک می‌‌شود ولی چهره امری و [[روحی]] آن باقی می‌‌ماند. خداوند در این آیه تنها باقی بودن وجه هر چیزی را مورد تأکید قرار می‌‌دهد که همان جنبه امری آن چیز می‌‌باشد. چهره امری هر چیزی همان [[وجه الهی]] آن چیز می‌‌باشد که گاه از آن به جان و روح و وجود تعبیر می‌‌شود؛ زیرا جنبه خلقی همان ماهیت و کالبد و مانند آن می‌‌باشد.
خداوند در [[آیات]] بسیاری به موضوع «وجه» چیزی یا «[[وجه الله]]» پرداخته است و به آن اصالت می‌‌بخشد. این همان اصالت وجودی است که به تعبیر [[مکتب]] متالهین و متعالیه می‌‌توان از آن سخن گفت. آیه ۱۱۲ [[سوره بقره]] و نیز آیه ۲۲ [[سوره لقمان]]، [[مقام احسان]] را همان [[تسلیم]] و [[اسلام]] وجه برای [[خدا]] می‌‌داند. بنابراین [[محسن]] کسی است که جنبه امری و [[الهی]] خود را به خداوند تسلیم کند و آیات ۱۴۴ و ۱۴۸ و ۱۴۹ سوره بقره نیز تبیین می‌‌کند که این وجه الهی که در [[انسان]] است می‌‌بایست همواره به سوی خداوند باشد؛ زیرا اصولا نمی‌تواند بیرون از وجه الله باشد، ولی برخی توهم می‌‌کنند که این گونه نیست. از این روست که تأکید می‌‌کند که اصولا وجه هر موجودی هم چون انسان به طور طبیعی به سوی وجه الله است حتی اگر به سوی دیگر [[تولی]] و پشت گرداند. اما [[محسن]] کسی است که این را می‌‌داند و خود به [[اختیار]] [[تسلیم]] می‌‌باشد و وجه خدایی را [[حافظ]] می‌‌باشد.
به هر حال هر عملی دو وجه خلقی و امری دارد و آن چه ماندگار و مانا می‌‌باشد تنها جنبه امری و [[وجه الهی]] آن است.<ref>بقره آیه ۲۷۲ و انعام آیه ۷۹</ref> از این روست که به صراحت می‌‌فرماید: {{متن قرآن|وَمِنْ ءَايَـٰتِهِۦٓ أَن تَقُومَ ٱلسَّمَآءُ وَٱلْأَرْضُ بِأَمْرِهِۦ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةًۭ مِّنَ ٱلْأَرْضِ إِذَآ أَنتُمْ تَخْرُجُونَ * وَلَهُۥ مَن فِى ٱلسَّمَـٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ كُلٌّۭ لَّهُۥ قَـٰنِتُونَ}}<ref>«و از نشانه‌های او این است که آسمان و زمین به فرمان او استوارند سپس در آن هنگام که شما را به خواندنی (یگانه) از زمین فرا می‌خواند ناگهان (از گورها) بیرون می‌آیید * و هر که در آسمان‌ها و زمین است از آن اوست؛ همگان فرمانبردار اویند» سوره رحمن، آیه ۲۵-۲۶.</ref> بنابراین هر چیزی مزه و طعم فنا را خواهد چشید و تنها آن جنبه [[الهی]] مزه [[مرگ]] را نخواهد چشید؛ زیرا جنبه امری هر چیزی دارای جلال و [[اکرام]] است و فنا بر آن [[تسلط]] نمی‌یابد.
از آن جایی که مرگ نوعی انتقال همانند [[هبوط]] است می‌‌توان گفت که جا به جایی از نشاه ای به نشاه دیگر را مرگ می‌‌نامند ولی [[هلاکت]] و فنا این گونه نیست. از این روست که اگر سخن از مرگ به میان می‌‌آید همواره بر جنبه [[توفی]] و [[قبض]] و انتقال تأکید می‌‌شود و هنگامی که از هلاکت، نیستی و فنا سخن به میان می‌‌آید به بقای وجه و جنبه امری و الهی آن تأکید می‌‌گردد؛ زیرا این گونه نیست که فنا و یا هلاک موجودات موجب شود تا جنبه و وجه امری و الهی آنان نیست شود. از این روست که گفته‌اند که فنا در [[ذات الهی]] به معنای نیستی [[هویت]] موجودات نیست بلکه به معنای نیستی ماهیات آنان است که همه جنبه خلقی و محدودیت‌های آنان است.
[[خداوند]] در [[آیه]] ۶۸ [[سوره زمر]] سخن از بقای برخی از موجودات هنگام نفخ [[صور]] می‌‌کند. در این جا تعبیری که شده است "[[صعق]]" است. صعق برای [[حضرت موسی]]{{ع}} در [[کوه طور]] هنگام دیدار خداوند و تجلی بر کوه طور و متلاشی شدن آن دست داد. صعق به معنای [[مرگ]] نیست بلکه حالتی هم چون مرگ است که گاه از آن به بیهوشی نیز تعبیر می‌‌کنند که [[جان]] هم چنان در کالبد هست و نیست.<ref>اعراف، ایه ۱۴۳</ref> خداوند این واژه را در دو آیه دیگر یعنی آیه ۴۵ [[سوره طور]] و نیز آیه ۶۸ سوره زمر به کار برده است. در آیه ۴۵ می‌‌فرماید: {{متن قرآن|فَذَرْهُمْ حَتَّىٰ يُلَـٰقُوا۟ يَوْمَهُمُ ٱلَّذِى فِيهِ يُصْعَقُونَ}}<ref>«پس آنان را به خود واگذار تا با آن روز خود که در آن به بیهوشی می‌افتند روبه‌رو گردند» سوره طور، آیه ۴۵.</ref>. این [[روز]] همان روز نفخ صور در [[قیامت]] و یا پیش از آن است. بنابراین، به حالتی در می‌‌افتند که مرگ نیست بلکه نوعی مرگ خاص است که از آن می‌‌توان به بیهوشی همانند و تعبیر کرد.
با این همه، در آن روز<ref>پیش از قیامت یا در قیامت</ref> همه گرفتار صعق و بیهوشی می‌‌شوند مگر گروهی که از آن جمله اولیای خاص [[الهی]] و [[فرشتگان]] مقربی چون [[عزرائیل]] است. [[پیامبر]]{{صل}} این گروه مستثنا را [[جبرئیل]]، [[میکائیل]]، [[ملک الموت]]، [[اسرافیل]] و [[حاملان عرش]] دانسته است.<ref>مجمع البیان، ج ۷ و ۸، ص۷۹۲ و نیز الدر المنثور، ج ۷، ص۲۵۰ و تفسیر نورالثقلین، ج ۴، ص۵۰۳</ref> چنان که از برخی از [[روایات]] به دست می‌‌آید حاملان عرش، همان [[امامان معصوم]]{{ع}} و [[پیامبر گرامی]] است که صادر نخست، [[عقل اول]]، [[نور]] اول و مانند آن می‌‌باشد و [[امامان]] نیز نفس و نور اویند.
این گروه افراد در [[روز قیامت]] حتی از صعق در [[امان]] خواهند بود و آنان را حتی چنین مرگی نیست که از آن به [[صعق]] تعبیر شده است.
البته در برخی از [[روایات تفسیری]] بر می‌‌آید که همه موجودات هستی را [[مرگ]] است و می‌‌بایست مرگ را بچشند و در یابند هر چند که تفاوتی در شدت مرگ باشد و یا نوعی از مفهوم مرگ را [[درک]] می‌‌کنند. اینان به [[آیه]] ۳۵ [[سوره]] [[انبیا]] [[تمسک]] می‌‌کنند که چشیدن مرگ را به شکلی برای هر نفسی [[اثبات]] می‌‌کند. در روایتی آمده است که [[امام صادق]]{{ع}} فرمودند: تمام [[اهل]] [[زمین]] می‌‌میرند به طور ی که کسی باقی نمی‌ماند. سپس [[اهل آسمان]] می‌‌میرند. آن گاه پرسیده می‌‌شود: چه کسی باقی مانده است؟ [[ملک الموت]] می‌‌گوید: پروردگارا کسی باقی نمانده مگر [[فرشته مرگ]]. پس به او گفته می‌‌شود: ای فرشته مرگ بمیر و او می‌‌میرد.<ref>کافی، ج ۳، ص۲۵۶، و نیز تفسیر نور الثقلین، ج ۱، ص۴۱۹</ref>
به نظر می‌‌رسد که می‌‌بایست یا دامنه نفس را وسیع‌تر از معنای گفته شده بگیریم تا شامل موجودات مجردی چون [[فرشتگان]] و [[عزرائیل]] شود و یا در معنای مرگ [[توسعه]] دهیم و به هر نوع [[رجوع]] و بازگشتی به [[ذات الهی]] تعمیم دهیم؛ زیرا هرگز [[وجه الهی]] که همان جنبه امری چیزهاست از میان نمی‌رود و به بقای ذات الهی باقی و مانا می‌‌باشد. پس از فنای خاصی با بقای خاصی مراد در این [[روایت]] است.
به هر حال، همه موجودات به سوی [[خداوند]] باز می‌‌گردند و این بازگشت به اشکال گوناگون خواهد بود که از آن به مرگ یاد می‌‌شود و در این کار انتقال و بازگشت و [[رجعت]] فرشتگانی از جمله ملک الموت دخیل هستند.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[عزرائیل فرشته مرگ و تدبیر (مقاله)|عزرائیل فرشته مرگ و تدبیر]]</ref>
==حالات و احوال گوناگون [[قلب]]==
قلب [[آدمی]] را قلب گفته‌اند؛‌؛ چراکه هماره در حال [[دگرگونی]] است و احوالات مختلفی در جهات مثبت و منفی از خود بروز می‌‌دهد و هیچ گاه در یک حالت باقی نمی‌ماند. هر کسی به [[علم]] [[شهودی]] و حضوری این حالات را در خود [[مشاهده]] می‌‌کند. حالاتی چون [[آرامش]]، [[اضطراب]]، [[خوشی]] و [[ناخوشی]]، [[شادی]] و [[اندوه]]، فراخ دلی و [[دل]] تنگی و مانند آن گاه در یک [[روز]] چند بار اتفاق می‌‌افتد و [[انسان]] به مدت طولانی در یک حالت نمی‌ماند.
البته برخی دیگر از حالات قلب است که از نوعی ماندگاری و داوم بیش تری برخوردار است. این حالات فراتر از حالات پیش گفته که به آن حالات هیجانی گفته می‌‌شود،‌ حالات مانا و پایا هستند و ارتباط با [[شخصیت]] و شاکله شخص دارد. به سخن دیگر، حالات دیگری است که به [[فلسفه]] هر انسان، بینش‌ها و نگرش‌های او بستگی دارد و بر همین اساس [[رفتار]] و سبک زیست او را شکل بخشیده و تحت تاثیر خود قرار می‌‌دهد. از جمله این حالات قلب می‌‌توان به استوا و [[اعتدال]] [[فطری]]، [[اطمینان]]، [[سکونت]]،‌ [[مودت]]،‌ [[اماره]] بالسوء، لوامه و سرزنشگر،‌ مسول و [[نیرنگ]] باز و مانند آن اشاره کرد. البته در [[آیات قرآنی]] و [[روایات]] این صفات به نفس نسبت داده شده است، ولی باید توجه داشت که نفس اطلاقات گوناگون و استعمالات متعدد و متنوعی دارد که از جمله آنها ذات، [[روان آدمی]]،‌ [[هواهای نفسانی]] و جنبه [[شهوانی]] و مانند آن هاست. نفس به معنای ذات بر [[خدا]] نیز اطلاق می‌‌شود، در حالی که نفس به معنای هواهای نفسانی تنها به انسان اطلاق می‌‌شود؛ همچنین وقتی از نفس به معنای روان سخن به میان می‌‌آید مراد [[روح]] و جانی است که در کالبد [[جسمانی]] در آمده است و فرآیند [[رشد]] و تکاملی خود را در بدن و [[جسم]] می‌‌پیماید. این معنای اخیر با قلب ارتباط دارد، چنان که [[قلب]] به یک معنا با [[عقل]] مترادف است و مراد از قلب و عقل در برخی از استعمالات یکی است.
به هر حال، نفس و قلب [[انسانی]] دارای حالات گوناگونی است. این بخش دوم از حالات قب که از مانایی و پایایی برخوردار است و خاستگاه آن حالات همان [[فلسفه]] هر انسانی است، بسیار اهمیت دارد؛ زیرا شاکله و [[شخصیت]] هر انسانی را نشان می‌‌دهد و خاستگاه [[اعمال]] و [[رفتار]] شخص است.<ref>اسراء، آیه ۸۴</ref>
البته حالات نخست قلب نیز تاثیراتی در کنش‌ها و واکنش‌های شخص دارد،‌ ولی از آن جایی که هیجانی و زودگذر است،‌ تاثیرات آن بسیار مهم واساسی نیست؛‌هر چند که این حالات هیجانی اگر [[مدیریت]] نشود کار دست شخص می‌‌دهد و در یک حالت [[خشم]] هیجانی زودگذر ممکن است کسی را بکشد و یا اعمالی داشته باشد که پیشمانی به دنبال دارد. از این روست که در [[آیات]] و [[روایات]] خواسته شده تا هنگام هیجانات زودگذر،‌ عملی انجام نشود.
همچنین باید توجه داشت کسی که از شخصیت ثابتی برخوردار است و شخصیت او شکل گرفته باشد، می‌‌تواند حالات هیجانی را مهار و مدیریت کند. از این روست که مثلا کسی که به [[مقام]] [[اطمینان]] از نظر حالات قلب شخصیتی رسیده است،‌ متاثر از هیجانات عمل نمی‌کند.
==[[خداوند]] مقلب القلوب==
یکی از [[اسمای الهی]] مقلب القلوب است. مقلب القلوب به معنای گردانده [[دل]] هاست. این بدان معناست که خداوند در دل‌های [[آدمی]] [[تصرف]] می‌‌کند. این تصرف می‌‌تواند در هر دو بخش از احوالات قلب انجام گیرد،‌ یعنی تصرفات خداوند می‌‌تواند در احوالات هیجانی یا احوالات به نسبت ثابت قلب باشد.
اما به نظر می‌‌رسد آن چه مراد است، تصرف در احوالات مانا و پایاست؛ زیرا این احوالات بیش‌ترین تاثیر را [[زندگی دنیوی]] و [[اخروی]] فرد دارد.
تصرفات [[الهی]] به اشکال گوناگون و بر اساس [[حکمت‌ها]] و اهداف متنوع انجام می‌‌گیرد. از تصرفات الهی در قلب و تقلیب آن می‌‌توان به مهر کردن و بسته قلب در راستای [[کیفر]] و [[پاداش]] اضلالی، و نیز انشراح صدر در راستای پاداش اهتدایی اشاره کرد. به این معنا که گاه [[خداوند]] [[قلبی]] که [[گناهکار]] است و فتیله [[عقلانیت]] و [[نورانیت]] آن با [[گناه]] و [[فجور]] پایین کشیده شده و یا [[دسیسه]] و [[دفن]] شده است، مختوم و مهمور می‌‌کند و راه کسب [[حقایق]] را بر او می‌‌بندد به گونه‌ای که در [[تاریکی]] قرار می‌‌گیرد و هیچ نورانیت حقی را نمی‌بیند<ref>جاثیه، آیه ۲۳؛ بقره، آیه ۷؛ انعام، آیه ۴۶</ref>؛ زیرا این [[قلب]] به گناه از کار افتاده و دیگر نمی‌تواند آینه [[اسما]] و [[صفات الهی]] باشد و حقایق هستی را ببیند که از منشای [[حق]] سرچشمه می‌‌گیرد.<ref>بقره، آیه ۱۴۷؛ آل عمران، آیه ۶۰</ref>
هر چند که خداوند این [[دل]] را در [[مقام]] مقلب القلوب دگرگون کرده و مختوم و مهمور نموده است، ولی باید توجه داشت که این نتیجه [[افکار]] و [[اعمال]] خود صاحبان این [[قلوب]] است؛ زیرا خداوند هرگز [[اضلال]] ابتدایی ندارد،‌ بلکه هماره اهتداء‌ ابتدایی و [[کیفری]] و تنها اضلال کیفری دارد. بنابراین، خود این صاحبان قلوب هستند که به فجور و گناه،‌ زمینه و بستر مهر شدن دل‌های خود را فراهم آورده‌اند. از این روست که خداوند بارها این گونه کیفرها و اضلال‌ها را [[نتیجه اعمال]] خود [[انسان]] دانسته است.<ref>بقره، آیات ۶ و ۷؛ جاثیه، آیه ۲۳؛ شوری، آیه ۳۰؛ شمس، آیات ۷ تا ۱۰</ref>
خداوند در [[مجازات]] و کیفر افراد در [[دنیا]] و [[آخرت]] بر اساس داشته‌های قلب افراد [[حکم]] می‌‌کند؛ یعنی به کارها و اعمال توجه دارد که بر اساس [[فلسفه]] شخص و بینش‌ها و نگرش هایش انجام می‌‌گیرد و خاستگاه اعمال او [[شخصیت]] و شاکله وجودی اوست؛ بنابراین با مواردی که بر اساس هیجانات و حالات هیجانی قلب و یا موردی و از روی [[لغو]] انجام گیرد،‌ یا اصلا توجهی نمی‌کند یا کم‌تر توجه نشان می‌‌دهد. پس مبنا و معیار کیفر در جهات مثبت و منفی، اعمالی است که از شاکله وجودی و [[شخصیت]] فرد شرچشمه می‌‌گیرد و از چنین خاستگاهی برخوردار است. [[خداوند]] این مطلب را به صراحت و روشنی در [[آیه]] ۲۲۵ [[سوره بقره]] بیان کرده است:: {{متن قرآن|لَّا يُؤَاخِذُكُمُ ٱللَّهُ بِٱللَّغْوِ فِىٓ أَيْمَـٰنِكُمْ وَلَـٰكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَٱللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌۭ}}<ref>«خداوند شما را در سوگندهای بیهوده بازخواست نمی‌کند امّا از آنچه با دل آگاهی است، بازخواست می‌کند و خداوند آمرزنده‌ای بردبار است» سوره بقره، آیه ۲۲۵.</ref>.
پس آن چه ملاک و معیار است همان دستاوردهای [[قلبی]] است؛‌ زیرا این گونه [[اعمال]] برخاسته از بینش‌ها و نگرش‌های ثابت و [[پایدار]] و بیانگر شخصیت و شاکله وجودی افراد است. پس مواخذه و [[کیفر]] و [[مجازات]] هماره بر اساس اعمالی است که از شخصیت فرد و [[قلب]] افراد صادر می‌‌شود. پس [[علم]] وعمد در این گونه اعمال قابل ردگیری و [[شناسایی]] است.
خداوند البته می‌‌تواند قلب‌های از حالات [[شقاوت]] به [[سعادت]] باز آورد،؛ چراکه این کار از عهده او بر می‌‌آید. از این روست که در [[ادعیه]] از جمله در تعقیبات [[نماز صبح]] چنان که در [[مفاتیح الجنان]] آمده، درخواست [[تغییر]] [[سرنوشت]] و تقدیر می‌‌شود و خداوند را به دارنده [[لوح]] و کتاب محفوظ و [[ام الکتاب]] [[ستایش]] کرده و خواهان محو و [[اثبات]] سرنوشتی جدید می‌‌شود.
البته هرگز خداوند قلب [[سعادتمند]] را به شقاوت تبدیل نمی‌کند؛ زیرا خداوند هیچ گاه [[ظلم]] نمی‌کند و از [[حق]] جز حق و [[عدل]] صادر نمی‌شود.
==[[قلوب]] تاریک و سیاه [[کفار]]==
انسان‌هایی که قلب خویش را با [[گناه]] و [[فجور]] تاریک کرده و از حالت استوا و [[اعتدال]] بیرون آورده‌اند، دیگر ابزار [[درک]] و [[فهم]] و تشخیص [[حق و باطل]] ندارند. خداوند به همه [[انسان‌ها]] نوری داده که بر اساس آن چراغ [[الهی]]،‌ حق و باطل و نیز خوب و بد را می‌‌شناسند و در [[فطرت آدمی]] [[گرایش]] و رغبتی قرار داده تا به سوی حق و خوبی گرایش یابد و از [[باطل]] و [[بدی]] گریزان باشد. [[آدمی]] بسیاری از [[مردمان]]، این [[چراغ عقل]] ([[نور]] [[حکمت نظری]]) و [[فطرت]] (نور [[حکمت عملی]]) خود را با [[گناه]] و [[فجور]] یا فتیله‌اش را پایین می‌‌کشند که کم نور است و نمی‌تواند جزمی را در [[اندیشه]] نسبت به [[حق]] پدید آورد و کم توان می‌‌شود که نمی‌تواند عزمی را در [[مقام عمل]] داشته باشد و به سمت [[خیر و خوبی]] و حق برود، یا آنکه چنان این [[نور الهی]] را در [[دل]] خویش [[دفن]] و [[دسیسه]] می‌‌کنند که در تاریک و سیاهی فرو می‌‌روند پس هماره در [[شک]] [[ذهنی]] و تردید عملی هستند یا آنکه به [[باطل]] خواه و حق کش می‌‌شوند و در باطل جزم و به [[بدی]] [[عزم]] می‌‌کنند.
این گروه اخیر که در باطل جزم و به بدی عزم دارند، همان کسانی هستند که [[قلوب]] ایشان به ختم و [[مهر الهی]] مختوم و مهمور شده است. اینان شامل [[کافر]] و [[منافقان]] هستند<ref>بقره، آیات ۶ و ۷؛ منافقون، آیه ۳</ref> اما گروه‌های دیگر که در شک ذهنی و تردید عملی گرفتارند، کسانی هستند که قلبشان زنگار گرفته است. اینها شامل توده‌های [[مردم]] و [[مسلمانان]] [[سست ایمان]] [[گناهکار]] هستند.<ref>مطففین، آیه ۱۴</ref>
کسانی که قلوب واژگون و وارونه‌ای دارند، به دلیل فقدان نور الهی و سیاهی و [[تاریکی]] دل‌هایشان،‌ هر [[معجزه]] و [[آیه]] [[الهی]] را بد می‌‌فهمند و هرگز به آن [[ایمان]] نمی‌آورند. اینها گرفتار [[کیفری]] الهی هستند و قلب‌هایشان را [[خداوند]] واژگون ساخته است. پس هرگز ایمان نمی‌آورند: {{متن قرآن|وَنُقَلِّبُ أَفْـِٔدَتَهُمْ وَأَبْصَـٰرَهُمْ كَمَا لَمْ يُؤْمِنُوا۟ بِهِۦٓ أَوَّلَ مَرَّةٍۢ}}<ref>«و دل‌ها و دیدگان آنان را دگرگون می‌گردانیم- چنان که بار نخست (هم) به آن ایمان نیاوردند- و آنان را در سرکشی‌شان سرگردان وا می‌نهیم» سوره انعام، آیه ۱۱۰.</ref> کاف در «کما» به معنای لام تعلیل است؛ یعنی برای آنکه اول این گونه بودند و ایمان نیاوردند، قلب‌هایشان را خودشان با [[بی‌ایمانی]] واژگونه کردند.
در [[حقیقت]] خداوند اینان را از درون به عنوان [[فطرت]] [[هدایت]] کرد ولی قبول نکردند. همچنین از بیرون به عنوان [[وحی]] و [[رسالت]] [[دعوت]] کرد، باز قبول نکردند. اینان در [[کفر]] و [[گناه]] چنان پافشاری کردند تا [[قلب]] ایشان دگرگون و واژگون شد. این قلب که نخست به طوری طبیعی و [[فطری]] به سوی [[خدا]] و [[آسمان]] بود و دهانه‌اش به سمت [[حقایق]] باز بود، واژگون شد و دهانه‌اش به سمت [[زمین]] و [[باطل]] و [[دنیا]] باز شد.
این قلب‌ها همانند کاسه‌ای وارونه شد که نزولات آسمانی و [[باران]] [[رحمت الهی]] در آن نمی‌رود،‌ چون دهانه آن به سمت دیگر است و نزولات به پشت کاسه می‌‌خورد و رد می‌‌شود و دور می‌‌افتد.
اینان [[قلبی]] که بهترین جایگاه و [[عرش]] [[الله]] بود، واژگون کردند و در آن را به سوی [[خیر و خوبی]] و [[حق]] بستند. بهترین ظرف آن است که گشاد باشد و دهانه‌اش به سمت آسمان و گشاد باشد ولی اینها هم واژگون کرده و هم با خاک پر کرده و در آن را بسته‌اند. [[امیرمؤمنان]] درباره قلب می‌‌فرماید: {{متن حدیث|إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا}}؛ این دلها ظروف [[الهی]] است. این ظرفها را خدا به شما داد. بهترین [[دل]] آن است که ظرفیّتش برای [[علوم]] و [[معارف الهی]] و [[اهل بیت]]{{ع}} بیشتر باشد.<ref>نهج‌البلاغه، حکمت ۱۴۷</ref>
وقتی دهنه این قلب به طرف آب و خاک و [[گِل]] و زمین و [[خانه]] و [[مسکن]] و [[زن]] و فرزند است، هر چه [[فیض]] [[رحمت]] و باران ببارد؛ چون همین، پشت این کاسه ی دل به طرف بالاست، و دهانه آن رو به خاک و زمین و دنیاست، یک قطره در درون این کاسه نمی‌رود. پس هر چه [[آیت]] و معجزه‌ای بیاید تاثیری ندارد بلکه تاثیر منفی هم دارد و اینان را از خدا دورتر می‌‌کند.<ref>بقره، آیه ۲۶</ref> از این روست که هر چه [[موعظه]] شوند تفاوتی به حال آنان نمی‌کند.<ref>شعراء، آیه ۱۳۶</ref>
==قلب واژگونه و تعطیلی [[عقل]]==
[[انسان]] دارای قوای چندی هستند. از جمله قوای [[انسانی]] [[عقل]] است که حالات مختلف و گوناگونی دارد. این حالات از [[ضعف]] به شدت در [[تغییر]] است. حالات عقل دارای نام‌های جداگانه‌ای هستند که گاه هر یک را به عنوان یک [[قوه]] مستقل معرفی می‌‌کنند در حالی که همه حالات یک قوه و یک [[حقیقت]] است.
به هر حال، این حالات عقل که برخی آن را قوای مستقلی دانسته‌اند عبارتند از: [[خیال]]، متخیله، [[واهمه]] و عقل. نام عقل بر حالت تمام و کمال آن اطلاق می‌‌کنند و دیگر حالات را به نام‌های دیگر می‌‌شناسند.
[[قوه خیال]] پایین‌ترین درجه از حالات عقل است. در این حالات [[انسان]] تصاویری می‌‌سازد که ریشه‌ای [[حقیقی]] ندارد هر چند که منشای انتزاع آن [[حقایق]] است. در اصطلاحات مردمی از این حالات به خیال بافی و خیال زدگی تعبیر می‌‌شود. در [[آیات قرآنی]] از آن به [[مختال]] یاد شده است. مُختال از باب «افتعال» از ریشه «خَیَل» به معنای خیال باف و خیال زده است؛ یعنی کسی که در محدوده خیال [[فکر]] و کار می‌‌کند.
قوه آغازینی که بچه‌ها با آن سر و کار دارند،‌ همین قوه خیال است که متاثر از [[حواس]] انسانی است و ارتباط انسان را با [[جهان]] بیرون سامان می‌‌دهد. انسان با قوه خیال است که صورت‌ها را ضبط می‌‌کند. در حقیقت تصویر‌سازی که در [[ذهن]] و [[قلب]] ما انجام می‌‌گیرد از قوه خیال است. وقتی [[کودک]] [[رشد]] می‌‌کند و قوای او تقویت می‌‌شود کودک از قوه خیال به [[قوه متخیله]] می‌‌رسد. در دوره‌ای که انسان در در قوه خیال است به یک معنا عقل کامل ندارد؛ اما برخی از [[مردم]] هم چنان در این مرحله می‌‌مانند و به مرحله بعدی نمی‌روند. چنین فردی به یک معنا عقلش تعطیل است. [[حضرت امیر]] در دعاهایش عرض کرد: {{متن حدیث|نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ}}؛ خدایا از تعطیلی عقل به تو [[پناه]] می‌‌برم.<ref>نهج‌البلاغه، خطبه ی ۲۲۴</ref>
«سُبات» با «سین» مانند السَبت به معنای تعطیلی است. کسی که عقلش تعطیل است در [[حقیقت]] در مرحله [[خیال]] و فردی [[مختال]] است. یعنی [[فرماندهی]] نفس او را خیال به عهده گرفته و [[عقل]] کاره‌ای نیست. چنین شخصی از [[شهوت]] و [[غضب]] مدد می‌گیرد و به [[حس]] و دست و پا دستور می‌دهد.
آدمهای مختال همانند [[کودکان]] مختال بالفعل و [[عاقل]] بالقوّه هستند. اگر [[رشد]] کنند به مرحله عقل می‌‌رسند و عاقل می‌‌شوند و [[مدیریت]] نفس خود را به عقل می‌‌سپارند؛ ولی برخی هم چنان [[کودک]] می‌‌مانند.
پس از مرحله خیال، مرحله متخیله است. [[قوه متخیله]] غیر از [[قوه خیال]] است. قوه متخیله صورت‌های گوناگون را با هم ربط می‌‌دهد؛ چنان که معانی را با صورت و صورت را با معانی ربط داده و با هم می‌‌دوزد.
در مرحله سوم،‌ [[قوه واهمه]] است که [[پایین‌تر]] از مرتبه عاقله است. قوه واهمه، مطالب کلی و معانی و مفاهیم را جزیی می‌‌کند.
در مرحله و مرتبه چهارم [[قوه عاقله]] است که با مفاهیم و کلیات سروکار دارد.
[[انسان‌ها]] به این چهار [[قوه]] یا مراتب [[عقلی]] نیاز دارند؛ اگر هریک از اینها نباشد نقصی در [[فهم]] و [[ادراک]] [[انسانی]] پدید می‌‌آید. انسان‌ها با خیال با [[محسوسات]] و دنیای مادی ارتباط برقرار می‌‌کنند و صورت‌های خارجی و مادی را از طریق خیال به [[ذهن]] منتقل می‌‌کنند. با قوه متخیله صورت را به معنا تبدیل می‌‌کند و یا معنای را به صورت. با قوه واهمه کلیات را به جزئیات و جزئیات را به حوزه معانی و مفاهیم می‌‌برند.
به عنوان نمونه، [[انسان]] عاقل مفاهیم کلی و مطالب عرشی و [[الهی]] را با [[عنایت خداوند]] می‌‌فهمند البته گاه با [[خطا]] در ذهن و خطئیه در فعل همراه است و گاهی خطا و خطئیه‌ای نیست که عقل مجرد و عقل سرخ و [[عقل فعال]] است. وقتی عقل چیزی را فهمید آن را آن مفهوم کلی و مطلب کلی را به قوه واهمه می‌‌دهد تا به صورت جزیی در آورد. آن گاه آن را به [[قوه متخیله]] می‌‌دهند تا صورت‌سازی کند و صورت را با معانی و معانی را با صورت دوخت و دوز کند.
اصولا انسان‌هایی که در کاری هنرمند می‌‌شوند مانند نقاشی، [[مداحی]] و [[شاعری]] و مانند آن، کسانی هستند که قوه متخیله خوب و [[قوی]] دارند که می‌‌تواند معانی با صورت و صورت را با معانی جفت و [[جور]] کند.
به هر حال، افراد عادی آن چه را در [[قوه عاقله]] خودشان [[درک]] کرده در [[خواب]] یا [[بیداری]] به [[قوه واهمه]]،‌ متخیله و [[خیال]] می‌‌سپارند که آن را به اشکالی بروز می‌‌دهند که فعل آنان است. مثلا کتاب و مقاله‌ای می‌‌نویسند یا نقاشی می‌‌کنند. پس کلیات این گونه در نفس و [[قلب]] [[آدمی]] تنزل می‌‌یابد، یا بالعکس این گونه صورت‌های خارجی [[محسوسات]] در [[نفس انسانی]] بالا می‌‌رود تا به شکل [[علوم]] [[عقلانی]] محض و [[فلسفی]] و کلیات مفهومی در می‌‌آید.
هر گونه اختلال در این حالات و قوا به معنای [[نقص]] در [[انسان]] است. گاه [[شیطان]] در این تنزلات و تدرجات مشارکت می‌‌کند و موجب [[خطا]] و [[اشتباه]] در [[فهم]] و [[ادراک انسان]] می‌‌شود؛ چنان که در [[قوه]] [[اراده]] در [[عزم]] انسان دخالت می‌‌کند و انجام عمل را با مشکل مواجه می‌‌سازد.
هر [[انسانی]] برای خودش خدایی می‌‌سازد که تصاویری از داشته‌های خودش است. [[خدای سبحان]] [[منزه]] است که به [[عقول]] و اوهام ما در آید؛ با این همه آن چه [[عقل]] در کلیات درک می‌‌کند و به شکل [[تسبیح]] و صفات تنزیهی از [[خدا]] ارایه می‌‌دهد به خدای [[حقیقی]] نزدیک‌تر است؛ البته [[وحی]] کمک می‌‌کند تا صفات تشیبهی نیز برای خدا در [[مقام]] اوهام داشته باشیم. این گونه است که با عقل و [[وهم]] خدایی را می‌‌شناسیم که آن را [[عبادت]] می‌‌کنیم ولی این همان خدا [[واقعی]] و حقیقتی نیست؛ زیرا بیرون از [[احاطه علمی]] ماست و هرگز نامتناهی در متناهی نمی‌گنجد بلکه بر اساس ظرفیت و وعای وجودی و [[قلبی]] ما آیاتش بر دل‌های ما می‌‌تابد. از این روست که [[امام باقر]]{{ع}} می‌‌فرماید: {{متن حدیث|كُلَّ مَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ فِي أَدَقِّ مَعٰانِيهِ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُكُمْ مَرْدُودٌ إِلَيْكُمْ}}؛ هر آن چیزی که با اوهام خودتان در دقیق‌ترین معانی برای [[خداوند]] به عنوان فصل ممیز و توصیف بیان کردید، مخلوق و مصنوع و مثل شما و به شما رد می‌‌شود»‏. <ref>مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۶۶، ص۲۹۳، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ق</ref>
در [[حقیقت]] خداوند را با اوهام خودمان توصیف می‌‌کنیم که این توصیفات از خداوند توصیفات بشری است و نمی‌تواند حقیقت خداوند را بیان کند. اگر [[خدا]] را به [[علم]] و [[حیات]] و [[جود]] و [[کرم]] و مانند آن می‌‌ستاییم تصویری [[انسانی]] است. از این روست که جز توصیفات خداوند و [[انسان کامل]] فانی در خدا مقبول نیست: {{متن قرآن|سُبْحَـٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلْمُخْلَصِينَ}}<ref>«پاکا که خداوند است از وصفی که می‌کنند * مگر (از وصف) بندگان ناب خداوند» سوره صافات، آیه ۱۶۰۱۵۹-.</ref>
اما [[معصوم]] کسی است که خدا صدر و ساقه ی این جریان را به عهده می‌گیرد؛ یعنی همان‌طوری که در مجاری تحریکی خدا همه کاره است، چنان که در [[آیه]] ۱۷ سوره انفال می‌فرماید: {{متن قرآن|وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ}}<ref>«چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند» سوره انفال، آیه ۱۷.</ref>؛ همچنین در [[فکر]] و [[فهم]] نیز خداوند بر او [[ولایت]] دارد و مجاری ادراکی او را در [[اختیار]] می‌‌گیرد؛ پس هر چه از خدا می‌‌رسد در همه مراحل تا [[مقام]] فعل در [[عصمت الهی]] است؛ زیرا خداوند بر او ولایت دارد<ref>بقره، آیه ۲۵۷</ref> و خداوند در همه مراحل [[معارف]] را در [[قلب]] او تنزل می‌‌دهد تا از [[عقل]] به [[وهم]] و از وهم به متخیله و [[خیال]] و فعل در آید. پس وقتی معصوم می‌‌بیند و می‌‌شنود و می‌‌گوید این خداست که دیده و شنیده و گفته است؛ چراکه [[حجه الله]] و [[خلیفه الله]] و [[ولی الله]] است و کارش را ولی انجام می‌‌دهد.
به هر حال، انسان‌هایی که در [[قوه خیال]] گیر کرده‌اند و هنوز [[مختال]] هستند نمی‌توانند با [[حقایق]] ارتباط برقرار کنند؛ زیرا از چراغ [[الهی]] خود را روشن نکرده‌اند تا با [[نور الهی]] به هستی بنگرند و ببیند و [[درک]] کنند و عمل نمایند. این [[قلب]] همان [[قلبی]] است که با [[گناه]] و [[فجور]] [[دسیسه]] شده است.<ref>شمس، آیات ۷ تا ۱۰</ref>
==علت [[عشق]] به [[مرگ]] و فراز از آن==
از همین جا می‌‌توان دریافت که چرا [[انسان]] نسبت به مرگ دو گونه واکنش متفاوت و متقابل دارند، برخی به مرگ عشق می‌‌ورزند و می‌‌گویند تا نزد من آی! و برخی دیگر از آن [[فرار]] می‌‌کنند و می‌‌گریزند.
از نظر [[آموزه‌های قرآنی]] مرگ و [[زندگی]] هر دو [[آفریده]] [[خدا]] هستند.<ref>ملک، آیه ۲</ref> مرگ امری است که انسان را از جهانی به [[جهان]] دیگر می‌‌برد. این امر در [[خواب]] نیز اتفاق می‌‌افتد. با این تفاوت که در خواب رشته پیوند با بدن قطع نمی‌شود، ولی در مرگ و [[موت]] این رشته قطع می‌‌شود.<ref>زمر، آیه ۴۲</ref>
هر [[انسانی]] باید مرگ را بچشد، چنان که میوه‌ای را می‌‌چشد و می‌‌خورد. وقتی انسانی مرگ را چشید و تذوق کرد، آن مرگ در درون او می‌‌رود و به یک معنا نابود می‌‌شود. البته نهایت نابودی مرگ در [[قیامت]] است؛‌ زیرا پس از آن انتقال از جهانی به جهانی دیگر صورت نمی‌گیرد و [[اهل]] [[بهشت و دوزخ]] برای ابد زنده خواهند بود و انتقال به جهانی دیگر صورت نمی‌گیرد.
به هر حال، همه کسانی که دارای نفس هستند از جمله [[انسان‌ها]] چشنده مرگ هستند: {{متن قرآن|كُلُّ نَفْسٍۢ ذَآئِقَةُ ٱلْمَوْتِ}} با این تفاوت که برخی خودشان به استقبال مرگ می‌‌روند و برخی مرگ به سوی اینان می‌‌آید تا نفسشان مرگ را بچشد. پس یا به [[زور]] به خوردشان داده می‌‌شود یا خودشان می‌‌خورند.
کسانی که مرگ مانند زهر کشنده‌ای به خوردشان داده می‌‌شود کسانی هستند قلب‌های واژگون دارند و دلبسته به [[دنیا]] شده و از [[آخرت]] چیزی ندارند. کسی که دنیایش را آباد و آخرتش را خراب کرده است هیچ علاقه‌ای ندارد که به آن [[سرزمین]] خشک و سوزان برود؛ اما کسی که آن را آباد کرده و کاخ و بوستان و گلستان ساخته است [[دوست]] دارد به جایی برود که عیش بی‌رنج و [[ابدی]] در آنجا دارد. از این روست که [[خداوند]] درباره کسانی که [[فرار]] می‌‌کنند می‌‌گوید که [[مرگ]] به سراغ آنان می‌‌رود و به [[زور]] به خوردشان داده می‌‌شود. پس فرار از مرگ برای آنان ثمره‌ای ندارد: {{متن قرآن|إِنَّ ٱلْمَوْتَ ٱلَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُۥ مُلَـٰقِيكُمْ}}<ref>سوره جمعه، آیه ۸.</ref> {{متن قرآن|أَيْنَمَا تَكُونُوا۟ يُدْرِككُّمُ ٱلْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِى بُرُوجٍۢ مُّشَيَّدَةٍۢ}}<ref>«هر جا باشید هر چند در دژهای استوار، مرگ شما را در می‌یابد و اگر نیکی‌یی به ایشان رسد می‌گویند این از سوی خداوند است» سوره نساء، آیه ۷۸.</ref>
[[دنیا]] برای [[آدمی]] پل و قنطره و دالانی برای عبور است <ref>بحارالأنوار، ج۶، ص۱۵۴</ref> کسی که در روی پل [[ساخت و ساز]] کند باید روزی کوچ کند یا کوچ داده می‌‌شود. خداوند در [[آیه]] ۶۱ [[سوره هود]] می‌‌فرماید که شما برای مدتی به [[زمین]] آمده اید تا این جا را آباد کرده و به عنوان [[خلیفه الهی]] عمل کنید؛ ولی [[هدف]] آباد‌سازی آخرت است که سرزمینی صاف و دشتی چون بیابان است که با کارهایتان آنجا را آباد می‌‌کنید.<ref>عوالی اللئالی، ج۴، ص۸؛ وسائل‌الشیعه، ج۷، ص۱۸۸</ref>
اما کسی که آخرت را آباد نکرده است از آن فراری است. از [[امام]]{{ع}} سؤال کردند چرا ما از مرگ هراسناکیم؟ حضرت فرمود: شما این طرفِ مرگ را آباد کردید و آن طرف مرگ را ویران کردید. به طور طبیعی هر کسی می‌ترسد از [[آبادی]] به ویرانی برود. این مرگ برای یک عده رُعب‌آور است، چون چاله و حفره از [[آتش]] است،‌ اما کسی که آنجا را آباد کرده است هر لحظه به [[انتظار]] این دالان انتقالی است؛ چون این مرگ چون پُل و دالان انتقالی است.
در جریان [[معراج پیامبر]]{{صل}} دید که [[فرشته]] دیواری را می‌سازد که {{متن حدیث|لبِنةٌ من فضَّةٍ ولبنةٌ من ذَهَبٍ}}. این فرشته گاهی می‌چیند و گاهی دست برمی‌دارد. حضرت فرمود: فرشته‌ها که خسته نمی‌شوند این فرشته چرا گاهی این [[دیوار]] را می‌چیند، گاهی دیوار را ترک می‌کند و نمی‌چیند. عرض شد: یا [[رسول الله]] فرشته‌ها خسته نمی‌شوند ولی باید [[مصالح]] ساختمانی را [[مردم]] [[دنیا]] بدهند تا اینها برای آنها بسازند. فرمود مصالح ساختمانی چیست؟ عرض کرد: [[اذکار]] [[الهی]]، [[عبادات]] الهی، «لا اله الاّ الله»، «[[سبحان الله]]»، «الحمد لله» اینها اذکار الهی است، اطاعات الهی است، [[فرایض الهی]] است، [[نوافل]] الهی است اینها مصالح است که فرشته‌ها می‌سازند.<ref>[[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[واژگونگی قلب و ترس از مرگ (مقاله)|واژگونگی قلب و ترس از مرگ]]</ref>


== منابع ==
== منابع ==
خط ۴۸۴: خط ۶۲۸:
# [[پرونده:11790.jpg|22px]] [[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[حقیقت حیات و ممات از نظر قرآن (مقاله)|'''حقیقت حیات و ممات از نظر قرآن''']]
# [[پرونده:11790.jpg|22px]] [[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[حقیقت حیات و ممات از نظر قرآن (مقاله)|'''حقیقت حیات و ممات از نظر قرآن''']]
# [[پرونده:11790.jpg|22px]] [[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[مرگ و عذاب پس از اتمام حجت (مقاله)|'''مرگ و عذاب پس از اتمام حجت''']]
# [[پرونده:11790.jpg|22px]] [[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[مرگ و عذاب پس از اتمام حجت (مقاله)|'''مرگ و عذاب پس از اتمام حجت''']]
# [[پرونده:11790.jpg|22px]] [[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[چرا عبرت نمی‌گیریم (مقاله)|'''چرا عبرت نمی‌گیریم''']]
# [[پرونده:11790.jpg|22px]] [[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[عزرائیل فرشته مرگ و تدبیر (مقاله)|'''عزرائیل فرشته مرگ و تدبیر''']]
# [[پرونده:11790.jpg|22px]] [[خلیل منصوری|منصوری، خلیل]]، [[واژگونگی قلب و ترس از مرگ (مقاله)|'''واژگونگی قلب و ترس از مرگ''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}


== پانویس ==
== پانویس ==
{{پانویس}}
{{پانویس}}
۲۲۴٬۹۹۹

ویرایش