هارون عباسی در معارف و سیره امام کاظم: تفاوت میان نسخه‌ها

برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۸۲: خط ۸۲:
بار خدایا، تو مرا آفریدی و روزی‌ام دادی و پوشانیدی، با آنچه به من دادی، از [[بندگان]] بی‌نیازم نمودی، چون [[سقوط]] کردم، بازگرداندی، اگر لغزیدم برپایم داشتی، آن‌گاه که [[بیمار]] شدم، درمانم کردی و هرگاه تو را خواندم پاسخم دادی. ای [[سید]] و آقای من، از من [[خشنود]] باش که مرا از خود [[خشنودی]] فرمودی»<ref>عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۷۶، حدیث ۵؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۱۵، حدیث ۱۶ (به نقل از عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۷۶، حدیث ۵).</ref>.
بار خدایا، تو مرا آفریدی و روزی‌ام دادی و پوشانیدی، با آنچه به من دادی، از [[بندگان]] بی‌نیازم نمودی، چون [[سقوط]] کردم، بازگرداندی، اگر لغزیدم برپایم داشتی، آن‌گاه که [[بیمار]] شدم، درمانم کردی و هرگاه تو را خواندم پاسخم دادی. ای [[سید]] و آقای من، از من [[خشنود]] باش که مرا از خود [[خشنودی]] فرمودی»<ref>عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۷۶، حدیث ۵؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۱۵، حدیث ۱۶ (به نقل از عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۷۶، حدیث ۵).</ref>.


۲. عبد [[اللّه]] [[مأمون]] پسر [[هارون الرشید]] داستانی نقل می‌کند که نشان‌دهنده مرتبه [[شناخت]] [[هارون]] از [[امام کاظم]]{{ع}} می‌باشد و به دلیل، همین شناخت است که گاهی با [[تکریم]] و بزرگ شمردن [[امام]]{{ع}} به بزرگی او اعتراف کرده و در عین حال، اوج [[کینه]] او را نسبت به امام کاظم{{ع}} آشکار می‌کند. این داستان همچنین [[روایتگر]] جایگاه مردمی امام کاظم{{ع}} است؛ همان چیزی که هارون را بر آن داشت تا به منظور [[گمراه کردن]] [[مردم]] ریاکارانه و مکارانه به صحنه‌سازی پرداخته، خود را [[دوستدار اهل بیت]]{{ع}} بنمایاند.
۲. [[عبد اللّه مأمون]] پسر [[هارون الرشید]] داستانی نقل می‌کند که نشان‌دهنده مرتبه [[شناخت]] [[هارون]] از [[امام کاظم]]{{ع}} می‌باشد و به دلیل، همین شناخت است که گاهی با [[تکریم]] و بزرگ شمردن [[امام]]{{ع}} به بزرگی او اعتراف کرده و در عین حال، اوج [[کینه]] او را نسبت به امام کاظم{{ع}} آشکار می‌کند. این داستان همچنین [[روایتگر]] جایگاه مردمی امام کاظم{{ع}} است؛ همان چیزی که هارون را بر آن داشت تا به منظور [[گمراه کردن]] [[مردم]] ریاکارانه و مکارانه به صحنه‌سازی پرداخته، خود را [[دوستدار اهل بیت]]{{ع}} بنمایاند.
داستان از این قرار است:
 
مأمون می‌گوید: «سالی با هارون به [[حج]] رفتم. چون به [[مدینه]] رسیدیم، هارون به [[حاجیان]] خود گفت: هیچ کس از [[مردم مدینه]] و [[مکه]] از [[فرزندان]] [[مهاجران]] و [[انصار]] و [[بنی‌هاشم]] و دیگر قرشیان [[حق]] وارد شدن بر من را ندارند، مگر اینکه [[نسب]] و نیاکان خود را برشمارند. از این‌رو هرکس می‌خواست بر هارون وارد شود نیاکان خویش را برمی‌شمرد تا اینکه به خاندانی قرشی، [[هاشمی]] و... می‌رسید، سپس بر هارون وارد می‌شد و هارون به فراخور حال شخصی و براساس [[منزلت]] و خاندانش و [[هجرت]] پدرانش دویست تا پنج هزار دینار به او می‌داد.
داستان از این قرار است: مأمون می‌گوید: «سالی با هارون به [[حج]] رفتم. چون به [[مدینه]] رسیدیم، هارون به [[حاجیان]] خود گفت: هیچ کس از [[مردم مدینه]] و [[مکه]] از [[فرزندان]] [[مهاجران]] و [[انصار]] و [[بنی‌هاشم]] و دیگر قرشیان [[حق]] وارد شدن بر من را ندارند، مگر اینکه [[نسب]] و نیاکان خود را برشمارند. از این‌رو هرکس می‌خواست بر هارون وارد شود نیاکان خویش را برمی‌شمرد تا اینکه به خاندانی قرشی، [[هاشمی]] و... می‌رسید، سپس بر هارون وارد می‌شد و هارون به فراخور حال شخصی و براساس [[منزلت]] و خاندانش و [[هجرت]] پدرانش دویست تا پنج هزار دینار به او می‌داد.
روزی نزد هارون بودم که [[فضل بن ربیع]] بر هارون وارد شد و گفت: ای‌ [[امیر مؤمنان]]، فردی بر دروازه ایستاده، خود را موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب{{ع}} می‌خواند.
روزی نزد هارون بودم که [[فضل بن ربیع]] بر هارون وارد شد و گفت: ای‌ [[امیر مؤمنان]]، فردی بر دروازه ایستاده، خود را موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب{{ع}} می‌خواند.


۲۲۷٬۳۴۵

ویرایش