هارون عباسی در معارف و سیره امام کاظم
ویژگیهای عصر هارون عباسی و موضعگیریاش در مورد امام کاظم(ع)
اگر درصدد مقایسه میان مراحل گوناگون زندگی امام کاظم(ع) برآییم، بیتردید میبینیم که سالهای پایانی عمر امام کاظم(ع) سختترین مراحل زندگی حضرت بوده و بیشترین آزار و اذیتها در این دوره بر امام(ع) رفته است. این دوره از زندگی امام(ع) که چهارده سال و چند ماه[۱] بود در حکومت هارون عباسی گذشت. هارون، تمام کینههای جاهلی و انباشتههای درون پلید خود را که سراسر کینه و نیرنگ بود نسبت به اهل بیت(ع) روا داشت.
تصمیمگیری و سیاست ستمکارانه و جبارانه هارون علیه خاندان رسالت، او را از اسلافش متمایز میکرد. هارون سیاستی پی ریخت که طی آن از پای در آوردن حرکت و فعالیت امام(ع) و جدا کردن او از امت و سپس زندانی کردن حضرت را دنبال میکرد تا زمینه کشتن امام(ع) در زندان برای او فراهم شود. از اینرو بود که امام کاظم(ع) برای فعالیتهای خویش روشهای جدید و متفاوتی نسبت به شیوه امامان پیش از خود برگزید و بدین ترتیب مرحله جدیدی از زندگی خود را آغاز کرد.
این بخش در قالب دو مبحث بررسی میشود:
ویژگیهای روزگار هارون الرشید
پدیدههای منحرفی که سرزمینهای اسلامی را مورد یورش خویش قرار داده بود و نیز سیاست ظالمانهای که عباسیان با روش جاهلی خود علیه خاندان رسالت به کار بسته بودند، از مواردی است که پیشتر مطرح شد. بررسی رویدادها و شرایطی که امام کاظم(ع) در عصر حکومت هارون الرشید با آن روبرو بود در حوصله این بحث نمیگنجد و درصدد بیان آنها نیستیم، بلکه به وجوه تمایز و پدیدههای این مرحله تاریخی میپردازیم باشد که چهره واقعی آن دوره را و نیز اوج فاجعهای که امام کاظم(ع) از آن در رنج بود، ترسیم کنیم.
با یک بررسی ساده و محاسبه سرانگشتی پی میبریم که اموال و خراجهایی که از اطراف و اکناف برای هارون الرشید آورده میشد، بیش از آن چیزی بود که برای تمام خلفای پیش از او میرسید. این اموال که در حقیقت، از آن مسلمانان بوده و میبایست برای آنان و در راه تأمین مصالح آنان هزینه میشد، اما خرج خوشگذرانیهای گوناگون خلیفه میگردید. هارون الرشید سخاوتمندانه این اموال را به خنیاگران داده و ثروتی که میبایست برای مسلمانان هزینه میشد، همچون باران، بر آنان فرو میریخت. «ابو العتاهیه» یکی از کسانی بود که از دهشهای هارون بهرهمند شد. او در مدح هارون سروده است: «پدرم فدای آن کس باد که دوستیاش؛ در دلم جای گرفت، و قلبم را ربود.
ای بنی عباس، در میان شما پادشاهی است؛ که شاخههای نیکی از او سر برآورده است. این است و جز این نیست که تمام وجود هارون خیر است؛ و آن روز که او زاده شد، همه شر از جهان رخت بر بست»[۲].
«ابراهیم موصلی» آوازهخوان معروف این شعر را خواند و هارون به ابو العتاهیه و ابراهیم هریک یکصد هزار درهم و یکصد جامه پاداش داد[۳]. هارون شیفته کنیزکان و کامجویی از آنان بود و در این میدان، حدی نمیشناخت. او با «غادر» کنیز برادرش هادی ماجرایی به این شرح دارد: «غادر، زیباترین و خوشنواترین کنیز بود و هادی او را بسیار دوست میداشت. او با خود اندیشید که پس از مرگش، برادرش هارون، غادر را به زنی خواهد گرفت. این بود که به هارون گفت: از تو میخواهم تا سوگند یاد کنی که پس از من غادر را به زنی نگیری. هارون سوگند یاد کرد. آنگاه هادی از هارون پیمان گرفت تا در صورت پیمانشکنی و نادیدن انگاشتن سوگند خود، پیاده به حج رود، همسرانش مطلّقه و غلامانش آزاد باشند و هرچه دارد در راه خدا انفاق کند، سپس غادر را سوگند داد و او سوگند یاد کرد. یک ماه از این ماجرا گذشته بود که هادی مرد و با هارون به عنوان خلیفه بیعت شد. در این هنگام هارون پیکی نزد غادر فرستاد و از او خواستگاری کرد»[۴].
اشتیاق فراوان هارون به آواز سبب شد تا آلات موسیقی در کاخش فراهم آورده شود. او از خوانندگان خواست تا یکصد گونه آواز را برگزیده، سپس ده و در نهایت سه آواز برگزینند و آنان چنین کردند[۵]. «ابراهیم موصلی»، آوازهخوان بلند آوازه که با هادی پیمان بسته بود پس از او آواز نخواند، دم فرو بسته، وفادار به پیمان ماند، هارون از او خواست تا آواز بخواند، اما او سرباز زد. هارون او را به زندان افکند و زمانی او را از زندان آزاد کرد که ابراهیم پذیرفت آواز بخواند و پیمان شکست و در مجلس هارون آواز خواند[۶]. هارون به این اندازه رویگردانی از اصول شریعت بسنده نکرده، بلکه آلوده میو میگساری بود و هرگاه که بر خوان شراب مینشست سوگلیهای خود را فرا میخواند تا لذت و کامیابیاش به کمال برسد[۷].
«حماد بن اسحاق» از پدرش نقل میکند: «شبی هارون الرشید مرا فرا خواند و من بر او وارد شدم. کنیزکی را نزد او دیدم که جامه و شلواری سرخ فام بر تن داشت. چون کنیزک آواز خواند هارون پرسید: این آهنگ از کیست؟ گفتم: از آن من است ای امیر مؤمنان!. هارون گفت: آهنگ «ابن سریج» بخوان و من خواندم. هارون دستخوش طرب شد و جامی از مِیْ نوشید و جامی به کنیزک داد و جامی به من نوشاند»[۸].
«نرد» و «شطرنج»[۹] از بازیهای و مورد علاقه شدید هارون بود و در این راه اموال زیادی هزینه کرد. در برابر این گشادهدستیها و علاقه و محبت به بدکاران و مطربان و کنیزکان، میبینیم که هارون در برخورد با علویان، موضعگیری کاملا خصمانه و کینهتوزانهای داشت و آن هنگام که به قدرت رسید و زمام حکومت را به دست گرفت سوگند یاد کرد که علویان را از پای در آورده و بکشد. او آنچه در دل داشت در قالب این عبارت بر زبان آورده، چنین گفت: «به خدا سوگند، که علویان و شیعیان آنان را خواهم کشت»[۱۰].
او در این راه به سوگند خود وفادار ماند و جمعی بزرگ از بزرگان علویان که در دانش و پرهیزگاری برترین و سرآمد مسلمانان بودند، کشت. زمانی که دید مسلمانان بیشماری به زیارت مرقد امام حسین(ع) میروند، به دستور او خانههای اطراف مرقد امام حسین(ع) را ویران کرده، درخت سدری که در کنار قبر مطهر امام قرار داشت از ریشه درآوردند[۱۱].
او همچنین فرمان داد زمین کربلا را شخم بزنند تا هیچ اثر و نشانهای از قبر امام حسین(ع) برجای نماند. این کار هارون و دیگر جنایتهای او بیپاسخ نماند و حضرت قادر قهار در همان سال او را در خراسان به هلاکت ابدی رساند[۱۲].
بیبند و باریهای اخلاقی هارون جامعه اسلامی امت را به تسخیر خود درآورد و هرآنچه که هارون بدان دست میزد و مرتکب آن میشد در میان مردم رواج یافت. بغداد آن روز که مرکز خلافت اسلامی بود، صحنهای برای سرگرمیها، مجالس رقص، میفروشی، وادادگی اخلاقی و هرزگی شد، تا جایی که این دوره با این ویژگیها از دیگر عصرها بازشناخته و متمایز شد.
اشعار شاعران آن دوره، تأثیرپذیریشان را از سرگرمیهای دربار، عشق به کنیزکان و لذتجویی از می، منعکس میکند. «ابو نؤاس» تمام توان خود را به کار بست تا در اشعار خود از: جام، ساقی، میگساران و ندیمان بگوید. او چنان ماهرانه این کار را میکرد که مردم شیفته «خمریات» (اشعاری که در وصف شراب سروده بود) او شدند.
از دیگر ویژگیهای این دوره، پدید آمدن شکاف عمیق طبقاتی بود و فقر و بینوایی فراگیر شد. در حالیکه میلیونها مسلمان از حداقل نیازهای زندگی محروم بوده، از گرسنگی و نداشتن پوشاک رنج میبردند، اما ثروتهای آنان؛ یعنی موجودی بیت المال در بغداد و نزد طبقه خاصی از خلفا و خلیفهزادگان و بستگان آنان، وزیران، آوازهخوانان، میگساران، جاسوسان، خبرچینان و آنان که از خوان به ناحق گسترده خلافت بهرهمند بودند، انباشت شده بود. پدیده شوم فقر، زمینه را برای پیدایش کفر فراهم آورد و این دوره شاهد ظهور جنبشهای الحادی و فعالیت آنها در میان مردم سادهاندیش بود.
«و الهاوزن» درباره این جنبشها و حمایت عباسیان از آنها میگوید: «ارتباط تنگاتنگی میان دعوت عباسیان برای رسیدن به قدرت و جنبش زندیقان وجود داشت... عباسیان در آغاز کار، زندیقان را گرد خود جمع کرده، پس از روزگاری آنان را از خود دور کردند»[۱۳].
قابل توجه است که جنبشهای ویرانگری مانند «مزدکیان» در آن روزگار همهجا پراکنده شد، مروجان این جنبش، با بودن خلیفه اسلامی! به رها شدن از قیدوبندهای اخلاقی و معیارها و ارزشها و به گونهای از اشتراکیت فرا میخواندند. «شهرستانی» درباره مزدک میگوید: «مزدک زنان و اموال را بر یکدیگر مباح و روا کرد و همانگونه که مردم در اموال، آتش و چراگاه شریک یکدیگر میشدند، آنان را در زنان شریک گرداند»[۱۴].[۱۵]
ویژگیهای هارون الرشید و حوادث عصر او
عیاشی
به میزانی که انسان در برابر لذتهای جسمی و غرایز و خواستههای نفسانی خود زانو میزند حقیر و پست و ناچیز است و این حقارت را در خود احساس میکند و به میزانی که در برابر لذتهای معنوی و اوج کمالات روحی شیفته میشود و خود را به ابدیت وصل میکند احساس بزرگی و عظمت میکند و انسان برای حقارت آفریده نشده، برای کرامتهای نفسانی و رشد سجایای اخلاقی آفریده شده است. از آنجا که خلفای جور از معنویت به دور و بیبهره بودهاند و زندگی آنها از فضائل اخلاقی و نفسانی و معنوی بیگانه بوده است، حیات آنها مرتع و چراگاه شیطان شده و بر موج هوی و هوس و شهوترانی تاختهاند.
از طرفی قدرت داشتهاند، از طرف دیگر مال و امکانات حکومتی در تصرف آنها بوده و در نتیجه با نفسانیات ناسالم و آلوده، به بزم شراب و شهوت کشیده شده و اطرافیان خلیفه هم متأثر از فرهنگسازی آنها در آن باتلاق متعفن شهوات آلوده شده و وقتی رأس هرم و مخروط جامعهشناسی که حاکمان باشند به آلودگی دچار شدند، قاعده مخروط که مردم میباشند به طریق اولی هرزگی و انحراف در آنها نفوذ و سرایت میکند و جامعه راه انحطاط و بیچارگی را میپیماید.
یکی از خلفای حقیر و بیارزش که در برابر خواستههای دنیایی خود زانوی بندگی به زمین زده و عبد شکم و شهوت خود گردیده هارون الرشید است. هارون به کنیز پدرش مهدی علاقمند شده بود و بر او وارد شد اما او خودداری کرد و گفت: خدا تو را موفق نگرداند پدرت مرا اختیار کرده است! اما هارون دلبستگی شدید روزافزونی نسبت به وی پیدا کرد تا اینکه دنبال ابویوسف فقیه فرستاد و به او گفت: آیا راهحلی در این مورد به نظرت میرسد؟ ابویوسف برخلاف کتاب خدا و سنت رسول خدا فتوا داد و گفت: یا امیرالمؤمنین آیا هرچه را که یک کنیز مدعی شد لازم است که باور کنید؟ حرف او را باور نکن که او زن امینی نیست! قطعاً ابویوسف مطابق هوس هارون فتوا داد.
ابن مبارک در مورد داستان بالا اینگونه اظهار نظر کرده: نمیدانم از چه کسی بیشتر تعجب کنم از آن کسی که دست خود را به خون و مال مسلمین آلوده و باکی از حرمت پدرش ندارد؟ یا از این کنیزی که خود را از امیرالمؤمنین بازمیدارد؟ یا از این مردی که فقیه حکومت و قاضی آن دیار است و میگوید: حرمت پدرت را بریز و شهوتت را اعمال کن و گناهش را به گردن من بیانداز[۱۶].
ابویوسف که موافق هوس هارون فتوا داد، هارون دستور داد تا صدهزار درهم به وی دادند. هارون کنیزی را از موصلی به ۳۶ هزار دینار خریداری کرده بود، مردم بغداد از کنیزی به نام «خنث» ملقب به خالدار صبحت کردند، شعرا و آوازهخوانان مفتون او شدند او را نیز به هفتاد هزار دینار خرید و وارد کاخ خود کرد و هیچ کنیز زیبارویی نبود که برای فروش عرض کنند مگر اینکه هارون او را میخرید و در کاخش کنیزی نبود که قیمتش کمتر از دهها هزار درهم یا دینار باشد و این کنیزان نیاز به هزینه کلانی از زیورآلات لباس و آرایش داشتند. واضح است که این همه هزینههای سنگین از اموال شخصی او نبوده بلکه از بیتالمال مسلمین تأمین میشد[۱۷].
عصر هارون عصر افسانههای خیالانگیز هزار و یک شب و روزگار لذتهای بیپایان بوده است. دورهای که زبیده همسر خلیفه از بوزینه خود پذیرایی شایان مینمود[۱۸]. دربار هارون مرکز خوانندگی و عشرتجویی با کنیزکان بوده است. حکامش برای تقرب به وی هدایای بیحساب به دربار خلافت میفرستادند، هدایایی که متناسب با ذوق خلیفه و دربار و هماهنگ با فضای بغداد باشد. بیهقی مینویسد: در میان هدایایی که علی بن عیسی از خراسان برای هارون فرستاده، ده هزار غلام و هزار کنیز ترک و صد غلام هند و صد کنیز هندو میبینیم[۱۹].
در این دوره شاعر دربار بغداد ابونواس است، شهرت اشعار ابونواس به خمریات و ترانههای عشق جسمانی و غیر طبیعی است و کمتر شعر و قطعهای از وی میتوان یافت که با هرزگیهای شرمآور توأم نباشد. ابونواس با دار و دسته لذتجوی خود گاه به میکدهها و به دیرهای اطراف بغداد سر میزد و شراب مینوشید و زبان به وصف شراب و مستی میگشود[۲۰].
شاعران دربار منعکس کننده حالات و روحیات دربار خلافت و درباریان و توانگران عصر خویشند و بذل و بخششهای بیحد خلیفه و درباریانش نشان دهنده ثروت بیحد دربار خلافت و در کنار آن افلاس و خرابی کار و حال رعیت.
کاخ هارون کانون هرزگی بود و انواع بیبندوباری و ناپاکی را در خود جا داده بود و هیچگاه از بزمهای رقص و آوازه و شراب خالی نبود. همانطور که میدان ظلم و جور و استبداد نیز بوده است و حکومت هارون به هیچ جهتی از جهات اسلامی شباهت نداشت.
هارون از دوران کودکی علاقه شدیدی به آوازهخوانی داشته و در میان گروههایی از زنان آوازهخوان بزرگ شده و به همین دلیل در کاخش تعدادی زنان آوازهخوان و نوازنده جمع بودند و کاخش پر از آلات موسیقی بود. جرجی زیدان گوید: سیصد کنیز در کاخ هارون فقط به ساز و آواز میپرداختند و جمعی دایره و چنگ و عود و نای و قانون و سنتور مینواختند و یا میرقصیدند و آواز میخواندند و اضافه بر آن عدهای ندیم و دلقک مسخرهچی در قصر اقامت داشتند که مشهورترین آنها ابومریم مدنی است. بهای کنیزان قصر از هزار دینار تا صد هزار دینار بود و طبعاً نگهداری آنان هزینه گرانی برمیداشت و لباس و جواهر و لوازم دیگرشان به قیمت گران تمام میشد. مثلاً موقعی هارون انگشتری را به بهای صد هزار دینار خرید و به یکی از کنیزکان بخشید[۲۱].
آوازهخوانان را طبقهبندی کرده بود، طبقه اول: ابراهیم موصلی، ابن جامع و زلزل نوازنده، زلزل نوازندگی میکرد و آن دو آواز میخواندند. طبقه دوم: اسحاق، سلیم بن سالم و عمر و غزال بودند و طبقه سوم: تار و طنبور زنان که در کنار آوازهخوانی نوازندگی میکردند و هارون دستور داده بود که آوازهخوانان برای او صد نوع آواز را انتخاب کنند از بین آنها ده نوع را برگزینند بعد سه نوع از آن ده نوع را انتخاب کردند و برایش اجرا میکردند[۲۲].
هارون به سه آوازهخوان از کنیزانش به نامهای سحر، ضیاء و خنث علاقه زیادی داشت و خود درباره آنها شعر گفته بود، از جمله سرودههایش: مَلَكَ الثَّلَاثُ الْآنِسَاتُ عِنَانِي *** وَ حَلَلْنَ مِنْ قَلْبِي بِكُلِّ مَكَانِ مَا لِي تُطَاوِعُنِي الْبَرِيَّةُ كُلُّهَا *** وَ أُطِيعُهُنَّ وَ هُنَّ فِي عِصْيَانِي مَا ذَاكَ إِلَّا أَنَّ سُلْطَانَ الْهَوَى *** وَ بِهِ قَوِينَ أَعَزُّ مِنْ سُلْطَانِي سه تن از زنان زمام اختیار مرا در دست دارند و سراسر دلم را از عشقشان پر کرده است. چه شده مرا که تمام مردم پیرو من هستند اما من خود مطیع آن سه نفر هستم و فرمان مرا نمیبرند. این نیست مگر همان قدرت عشقی که به آنها نیرویی داده است که از سلطنت من نیرومندتر است[۲۳].
این عشق دنیایی و هوس کاذب هارون نسبت به زنان آلوده دامن و م سحور مجالس لهو و لعب و شراب و غفلت از خداوند و آن هم عشق امام کاظم(ع) به خداوند، که تمام وجودش را در گوشه زندان عبادت و مناجات الهی پر کرده و به خلوت کردن با معبودش دل خوش کرده است. امام باید گوشه زندان با زنجیر سنگین به شهادت برسد و هارون باید در لذات دنیا غوطهور باشد.
جاحظ در کتاب خود نوشته «ابراهیم موصلی» آوازهخوان رشید بود، رشید به او گفت: هیچ آهنگی مانند خوانندگی تو دلنشین و طربانگیز نیست! ابراهیم از موقعیت استفاده کرد و گفت: اگر کسی دویست هزار درهم به تو بدهد مسرورتر میشوی یا از خوانندگی من؟ رشید گفت: به خدا از آهنگ دلنشین تو مسرورتر میشوم به هزار مرتبه بهتر. ابراهیم گفت: پس چرا دویست هزار درهم را به من نمیدهید و مورد لطف واقع نمیشوم؟ رشید در همان مجلس دستور داد تا مبلغ دویست هزار درهم از کیسه اسلام به او دادند[۲۴].
هارون از خواهرش «عالیه» خواست تا برایش آوازی بخواند، وی رو به هارون کرد و گفت: به زندگانیت قسم شعری برایت میسرایم و آوازی به همراهش میسازم، فوری گفت: تَفْدِيكَ أُخْتُكَ قَدْ حَبَوْتَ بِنِعْمَةٍ *** لَسْنَا نَعُدُّ لَهَا الزَّمَانَ عَدِيلاً إِلَّا الْخُلُودَ وَ ذَاكَ قُرْبُكَ سَيِّدِي *** لَا زَالَ قُرْبُكَ وَ الْبَقَاءُ طَوِيلاً وَ حَمِدْتُ رَبِّي فِي إِجَابَةِ دَعْوَتِي *** فَرَأَيْتُ حَمْدِي عِنْدَ ذَاكَ قَلِيلاً خواهرت به فدایت نعمتی را به ما ارزانی داشتهای که در طول تاریخ نظیر آن را نمیبینیم. جز نعمت بهشتی که آن همجوار توست، ای سرور من مجاورت تو پایدار و عمرت دراز باد. خدا را سپاس میگویم که دعایم را برآورد اما سپاس خودم را در برابر آن نعمت ناچیز میبینیم[۲۵].
هارون در بین خلفای عباسی مشهورترین خلیفه عیاش است که در لهو و شادکامی شهره میباشد. شبهای او با انواع نوازندگی، رقص و آواز و شرابخواری همراه بود. او عاشق کنیزی به نام «ذات الخال» بود. این کنیز چنان در خلیفه نفوذ داشته و بر عقل وی مسلط بوده که روزی هارون نزد او قسم یاد کرد هر چه بخواهد به او میدهد! هارون وی را که ۷۰ هزار درهم خریده بود به یکی از غلامان خویش بخشید، اما روزی که هارون مشتاقانه به دیدار وی رفت او نیز درخواست کرد: سرپرستی امور جنگ و گردآوری خراج در فارس را به مدت ۷ سال به شوهرش واگذار کند. هارون چنین کرد و منشور ولایت او را نوشت و به ولیعهد خود شرط کرد که اگر عمرش کفاف نداد آن مرد را تا همان مدت تعیین شده بر سر کار نگه دارد[۲۶].
مأمون شیفته کنیز دیگری بود به نام «عریب» و دربارهاش ابیات زیر را سرود: أَنَا الْمَأْمُونُ وَ الْمَلِكُ الْهُمَامُ *** عَلَى أَنِّي بِحُبِّكِ مُسْتَهَامُ أَ تَرْضَى أَنْ أَمُوتَ عَلَيْكِ وَجْداً *** وَ يَبْقَى النَّاسُ لَيْسَ لَهُمْ إِمَامُ من مأمون پادشاه بزرگ هستم و دلباخته تو میباشم آیا میپسندی بر اثر عشقت بمیرم و مردم بدون امام بمانند؟[۲۷]
شخصی به نام ریق میگوید: در حضور هارون بودم و برادرش منصور نیز نزد هارون بود، آن دو شراب مینوشیدند. در این هنگام «خلوب» کنیز علیه که خواهر هارون است با دو کاسه پر از شراب و دو پیام وارد شد. در حالی که غلامی به همراه وی عودی را حمل میکرد. آن کنیز در حالی که پیالهها را به دست آن دو نفر میداد، شروع کرد به آواز خواندن. پس آن دو شراب را نوشیدند و نامه را باز کردند دیدند خواهرشان نوشته: سرور من خواهرتان همین امروز این ترانه را ساخته و آن را به کنیزان آموخته و منتظر مانده تا صبح شده و آن را برای شما فرستاده است و نیز از شراب خود و درود و سلام خویش برای شما فرستادم و کنیزانم را آماده ساختم تا برای شما آواز بخوانند[۲۸].
فرزندان هارون نیز همین راه را رفتند، امین از شراب جدا نمیشد وزیرش فضل بن ربیع او را چنین وصف میکند: پیاله شرابش او را از همه کارها بازداشته و جام شراب او را مشغول ساخته بود. او سرگرم هوسبازیهای خود بود و روزگار هم به سمت نابودی او میشتافت. او در کاسههایی از بلور جواهر نشان بادهگساری میکرد و مأمون در آغاز روزهای سه شنبه و جمعه شراب مینوشید و بعدها موقعی که به شام میرفت همه وقتش میگساری میکرد تا مُرد[۲۹].
وقتی که مردم پادشاه خود، هارون را دیدند که همواره بادهگساری میکند، آنان نیز همانطور بر میگساری ادامه دادند. این بود که میگساری در بین بیشتر طبقه متوسط راه یافت تا آنجا که خانههای فقرا نیز از آن خالی نبود. ابونواس با اعتراف بر حرمت میگساری، شرابخوری خود را علنی کرده میگوید: فَإِنْ قَالُوا حَرَامٌ قُلْ حَرَامٌ *** وَ لَكِنَّ اللَّذَاذَةَ فِي الْحَرَامِ، اگر بگویند حرام است بگو حرام است و لکن لذتها در حرام نهفته است.
هارون حتی کسانی از خویشان خود از بنیعباس را که به دینداری شهرت داشتند به مجلس بزم خویش میخواند و به آنان شراب مینوشاند. به طوری که در تاریخ الفخری آمده: یکی از خویشان خلیفه شخصی بود که عبدالملک بن صالح بن علی نام داشت، وی بسیار متدین و با حشمت و وقار بود و هارون از وی خواسته بود که ندیم او شود و با او شراب بنوشد و برای این منظور اموال فراوان به او هدیه کرده بود[۳۰].
حقارت و پستی هارون به آنجا رسید که بوزینهای را مقام امارت داد طبق نقل ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان در خانه هارون در سرای ام جعفر «زبیده خاتون خلیفه بغداد» بوزینهای بود که سی مرد حشم و خدمتکار او بودند، او را شمشیری به کمر میبستند و سوار بر اسب با سواران همراه، هر کس که نزد هارون میرفت دستور میداد تا آن بوزینه را دستبوسی کند. آن بوزینه چند دختر بکر را بکارت برداشته بود، این بوزینه مورد احترام امیران قرار گرفت.
روزی یزید بن مزید شیانی بعد از خداحافظی از هارون به دربار زبیده رفت تا وداع گوید، بوزینه را پیش آوردند که دست او را ببوس! او نپذیرفت، وقتی جریان را به هارون گفتند او را احضار کرد و گفت: مَا حَمَلَكَ عَلَى مُرَاغَمَةِ أُمِّ جَعْفَرٍ؟ یزید گفت: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَ بَعْدَ خِدْمَةِ الْخُلَفَاءِ نَخْدِمُ الْقُرُودَ؟ لَا وَ اللهِ، لَا كَانَ ذَلِكَ یزید در پاسخ اعتراض هارون گفت: ای امیرالمؤمنین سزاوار نیست پس از سالها خدمتگزاری خلفا، به دستبوسی میمونها مجبور شوم[۳۱].
در تاریخ نقل شده چند تن از امیران متعصب در برابر این فرمان دستبوسی خلیفه دچار بحران روحی شدند، به حدی که بعضی به پرتگاه انتحار افتادند. یزید بن مزید بالاخره ناگزیر شد بوزینه را در یک فرصت مناسب به قتل برساند! مرگ بوزینه زبیده را به حال اغما فرو برد و شاعران اشعاری در تعزیت او سرودند. یکی از بازرترین مصادیق مظلومیت امام کاظم(ع) این بود که در عصر هارون، فلسفه حیات انسانها رنگ باخت و خلافت رنگ لهو و لعب و موسیقی و شعر مبتذل گرفت و موسیقی و شعر و آهنگسازی در این دوره به عنوان هنرهای اسلامی نام گرفت و نویسندگان شرق و غرب در معرفی هنر اسلامی به اینها اشاره دارند و دائره المعارفی در دو جلد تحت عنوان اغانی «آهنگها» در معرفی این هنر تدوین یافت. که حکایت از رواج و رونق ساز و آواز و شعر و طرب در دربار خلفا و امرا و رجال دولت اموی بهویژه عباسی دارد.
ابراهیم بن مهدی همان زمانی که مأمون در خراسان خلافت میکرد در بغداد داعیه خلافت داشت، خود یکی از موسیقیدانان بزرگ معرفی شد. ابراهیم موصلی و پسرش اسحق و شاگردش زریاب از معروفترین موسیقیدانان دربار خلفایند و این زریاب کسی است که موسیقی عربی را به دربار اسپانیا خلیفه عبدالرحمن ثانی اموی برد و قرطبه را زیر شور آهنگ خود، سرگرم شبنشینیها، پایکوبیها و عربدههای مستانه کرد[۳۲].[۳۳]
نفاق
خلفا با عنوان کلمه مقدسی به نام «خلیفه رسول الله» جانشینی پیامبر، یک مقام بلند روحانی و معنوی کاذب را برای خود ایجاد کرده بودند که بسیار عوام فریب بود و زیر چتر رهبری و خلافت بر مسلمین آنچه از منکرات و قوانین ضد اسلام بود به اجرا در میآوردند و بسا که فقها و علمای خودفروخته درباری هم روی جنایات آنها برچسب شرعی و قانونی میزدند و ملت هم در یک حالت بهت و سرگردانی گمان میکردند آنچه صورت میگیرد شرعی و به صلاح امت است. قدرت نظامی و بیتالمال مسلمین که در اختیار خلفا بود باعث شده بود که آنها در سایه زر و زور و تزویر جامعه را در سکوت و تهدید و تطمیع قرار دهند و مردم هم خود را به قضای ستمگران سپرده بودند.
هارون الرشید از خلفای زورمداری است که برای تحکیم پایههای خلافت خود از هیچ جنایتی رویگردان نبود. از هیچ لذتی از لذات نامشروع هم فروگذار نبود. پایه اولیه حکومت خود را بر شلاق گرم و شمشیر بران بنا کرده بود تا به امیال و لذتجوییهایش نائل آید. سفرههای چرب، شراب ناب، موسیقی و مطربها و کنیزان آوازهخوان و بزمهای فساد، روزمرگی هارون بود و امور خلافت را هم به برامکه سپرده بود و آنها هم در امر و نهی آلوده به فسادشان غوطهور بودند.
دوره عباسیان به ویژه عصر مأمون به نقل از نویسنده عرب حنا الفاخوری دوره آزادیها و لذتجوییها و رواج بازار میکده و عشرتکدهها بوده است، به گفته وی بادهگساری یکی از آشکارترین مظاهر زندگی آمیخته با نوشخواری و ملاهی تمدن جدید عباسی است. مردم غرق در بادهگساری بودند و گفتگو و جدال در حلّیت و حرمت آن بالا گرفته بود، اما بعضی از شعرا بیآنکه در این گفتگوها و جدالها بپیچند برای خود فتوا به حلّیت آن داده بودند و آشکارا از ولع خویش به شراب حکایت میکردند. همراه با شراب، کنیزکان و غنا نیز شایع شد و در هر کاخ و سرایی بانگ نوشانوش بادهخوران با آواز مغنیان درهم میآمیخت. در این دوره در همه بلاد اسلامی شرابخواری رواج داشت[۳۴].
هارون و اطرافیانش را باید نمونه اخلاق زمانشان دانست. هارون شرایط حاکم بر جامعه و به عبارتی زمان خود را میشناخت، ازاینرو در عین لذتجوییهای بیحد و حصر جهت انحراف افکار و فریب و ریاکاری گاه به شدت در مقابل اشعار تنبهآمیز ابوالعتاهیه میگریست[۳۵].
و یا به نماز میایستاد و نمازهای متعدد میخواند. حتی برخی نقل کردهاند در هر روز صد رکعت نماز میخواند و نیز سالی پیاده به مکه رفت و هرگاه به حج میرفت صد تن از فقها با فرزندانشان را همراه خود میبرد و سالی که به حج نمیرفت سی تن از فقیهان را با هزینه کامل به حج میفرستاد. اما پس از بازگشت از سفر حج چون وارد مدینه گشت و اقبال و توجه مردم را به موسی بن جعفر(ع) دید دستور دستگیری فرزند پیامبر را داد و سپس فرمان قتل حضرت را پس از طی زندان طولانی صادر کرد. هارون به برامکه مخصوصاً جعفر توجه داشت زیرا جعفر اهل بزم و مجالس انس هارون بود و با وی شراب مینوشید.
هارون به دوام حکومت از مجرای منطقی خود میاندیشید و بهترین سوژه منطقی برای اغفال مردم و فریب توده را توسل و تشبث به بعضی از ظواهر دین قرار داده بود. از سوژه نماز جماعت و کنگره حج و جلسه موعظه برای فریب مردم بهره میگرفت.
برخی از واعظان را هارون به حضور میطلبید و آنها موعظههایی را به او بازگو میکردند و وانمود میکرد که از خوف خدا میگرید، همانطوری که حج بیتالله را انجام میداد و هدفش از این کارها فریفتن افراد سادهلوح و عوام و گول زدن آنان بود و میخواست وانمود کند که او تقوای دینی دارد و به شئون اسلامی اهمیت میدهد و برعکس بنیامیه است.
هارون تصمیم گرفت به جبران خطاهایش و توجیه جنایتهایش نامهای به سفیان ثوری بنویسد و او را برای نصیحتگویی دعوت کند! سفیان نامه هارون را رد کرد و جوابی دندانشکن و جسارتآمیز به او نوشت... ای هارون بر تخت نشستهای و لباس ابریشمی پوشیدهای و چهارپایان را بیرون خانهات رها کردهای و خود را با زور و غلبه، همانند پروردگار جهانیان جلوه دادهای وانگهی سپاهیانت در بیرون کاخ و دور از چشم تو به ستمگری پرداختهاند. به مردم ستم روا میدارند و به انصاف و عدالت رفتار نمیکنند. آنها بادهگساری میکنند و از طرفی به شرابخواران حد جاری میکنند، خود مرتکب زنا میشوند و زناکار را حد میزنند و خود دزدی میکنند و دست دزد را میبرند و خود مرتکب قتل میشوند و قاتل را میکشند[۳۶].
کلام سفیان ترسیمی از رخدادهای موجود زمان هارون است و ترسیمی از جامعهشناسی و آفتهای حاضر آن دوران میباشد. در این فضای نفاق و بازار آشفتهای که حق با باطل ممزوج شده و عوام از درک درست و تمیز حقیقت از باطل با مشکل مواجهاند، ائمهه دین و پیروان راستینشان ابتدا لازم دیدند به یک صورت آرامی کارهای خلفا را فسق و فجور و مخالف با اسلام معرفی کنند تا مردم بدانند که زمامدارانشان به بیراهه میروند و با نام اسلام بازی میکنند و به مصالح ملت خیانت مینمایند.
وقتی مردم را در اسلامی بودن خلیفه به شک و تردید انداختند آن پوسته معنوی و مقدس جانشینی پیامبر کنار میرود و مردم برای احقاق حق و دفاع از حقوق خود آماده میشوند، ازاینرو میبینیم که شاگردان ائمه خود و یا مردم را وادار میکردند که از ائمه دین صورت شرعی اعمال خلفا را بپرسند و این روایات را به سرعت در بین مردم تکثیر و رواج دهند.
ابراهیم بن ابیالبلاد میگوید: از حضرت موسی بن جعفر(ع) پرسیدم یکی از دوستان شما کنیزکان آوازهخوان دارد که ارزش آنها به ۱۴ هزار دینار میرسد و او یک سوم ارزش این کنیزکان را به شما اختصاص داده است. حضرت در پاسخ فرمودند: من نیازی به پول آنها ندارم زیرا قیمت سگ و کنیزان آوازهخوان حرام است. ابراهیم میگوید: اسحاق بن عمر وصیت کرد که کنیزکان آوازهخوان را بفروشند و بهای آنها را نزد امام کاظم(ع) بفرستند! ابراهیم میگوید من آن کنیزان را به قیمت ۳۰۰ هزار درهم فروختم و پولها را نزد حضرت بردم و به ایشان وصیت اسحاق را کماکان گفتم، حضرت فرمود: من نیازی به این پولها ندارم! زیرا بهای اینها حرام است و تعلیم اینگونه کنیزکان موجب کفر میشود و شنیدن آواز آنها نفاق میآورد.
در این دو روایت و نظایر آن امام پول کنیزکان آوازهخوان را با پول سگ برابر دانسته و شنیدن آواز آنها و خرید و فروش آنها را حرام کرده است. این گفتار که عیناً برخلاف روش خلفای فاسد بود نقش مؤثری در آگاهی مردم داشت[۳۷].
اسرافکاری
بینشی که خلفا در زندگی دنیاییشان داشتهاند تراوشات آن نگرش را در زوایای مختلف زندگیشان میتوان یافت. شبنشینی آنها، شراب و قمار و مطرب و هدیههای کلان به نوازندگان و رقاصان و دلقکها و... همه جلوههایی از فلسفه حیات آنهاست. یکی از مظاهر این بینش ضد دینی را در خوردن و اسرافکاری آنها در طبخ غذا و مصرف آن میتوان یافت. وقتی هارون یک انگشتر را به صد هزار دینار میخرد، این یک نمونه از کل است[۳۸].
زبیده برای خود فرشی از ابریشم درست کرده بود که تصویر انواع حیوانات و همه پرندگان را از طلا روی آن گرد آورده و همه آنها را یاقوت و جواهرنشان کرده بودند که میگویند حدود یک میلیون دینار صرف آنها نموده بود[۳۹].
همچنین وسایل و ابزار مورد استفادۀ خود را از طلای مرصع به گوهر فراهم کرده بود و لباسی از پارچه منقش گرانقیمت برایش درست کردند که بهای آن بیش از پنجاه هزار دینار بود[۴۰]. وی سه مرتبه بیمار شد و پزشک مخصوص بختیشوع او را معالجه کرد و هر مرتبه به او صد هزار دینار داد[۴۱]. هارون هر روز صبح به صبح مبلغ ده هزار درهم برای خرج آشپزخانه میداد[۴۲].
این واحد پول در زمانی است که هر گوسفند یک درهم و هر شتر ۴ دینار قیمت داشت. روزی هارون الرشید آشپز راطلبید و غذای گوشت جزور «شتر ماده» خواست و پرسید آماده است؟ مأمور گفت: بلی تمام انواع و اقسامش حاضر است و همان روز گوشت جزور تناول کرد. جعفر برمکی که بر سر سفره حاضر بود لبخندی زد، رشید پرسید: چرا میخندی؟ جعفر گفت: چیزی نیست قضیهای به یادم آمد که خندیدم! رشید گفت: تو را به حقی که بر تو دارم بگو بدانم چرا خندیدی؟ جعفر گفت: ای خلیفه فکر میکنید این غذای گوشت جزور شما چقدر تمام شده است؟ رشید گفت: سه درهم! جعفر گفت: بلکه به چهارصد هزار درهم تمام شده است؟ رشید گفت: چرا اینقدر گران؟ جعفر گفت: شما مدت زیادی پیش از آنکه از آشپز گوشت جزور طلب فرمودید من دستور دادم که آشپزخانه از این خوراک خالی و تهی نباشد! پس همه روز یک جزور ذبح میشد تا هر وقت تقاضا کنی آماده باشد و از آن روز تاکنون به چهارصد هزار درهم رسیده است. خنده من برای این جهت بود که امیرالمؤمنین تناول نکردند مگر لقمهای و این لقمه چهارصد هزار درهم تمام شده است[۴۳].
وقتی سفرهای شاهانه به قیمت هزاران دینار فراهم میشود و خلیفه و اطرافیانش مثل کرکسان لاشخور به جان آن میافتند، در نظامهای ظالمانه قانون همیشه تاریخ این بوده که اکثریتی از جامعه از کمترین حقوق و مزایا و خوردن متعارف محروم بودهاند وقتی آن سفرهها در بغداد چیده میشود قطعاً در کنار آن بینوایانی هستند که مدتهای طولانی است که بوی گوشت هم به مشامشان نرسیده است. وقتی خاتون سلطنت با آن فرشهای زرنگار زندگی کند در جوارش بیچارگانی هستند که گلیم کهنهای هم در بساط ندارند تا طفل خود را بر آن بخوابانند و هادیان امت بر این تبعیضها و شکمبارگیها و فقر امت خون دل میخورند.
مأمون در شب زفاف به همسرش پوران هزار قطعه سنگ یاقوت داد و برایش فرشی گسترد که حاشیهاش از طلابافته شده و درّ و یاقوت نشانده بودند که سفیدی درها به رنگ زرد طلا میتابید.
درآمد سالیانه دولت هارون به نرخ دینار عراقی امروز دو میلیارد و دویست و بیست میلیون و نهصد و شصت هزار دینار بود و این مقدار درآمد کلانی است که برای هیچ حکومتی در جهان پیش از حکومت هارون فراهم نشده بود و این مقدار واردات سنگین از طریق زیر فراهم میشد: ۱. مالیات؛ ۲. جزیه؛ ۳. زکات. بیتالمال صرف چه کسانی میشد؟ متأسفانه بسیاری از آن اموال در راه مصالح مسلمین صرف نمیشد، بلکه در راه کامجوییها و شهوترانیها و برافراشتن کاخهایی که پر از آوازهخوانان و تبهکاران بود صرف میشد، همانطوری که صرف شعرا و سرایندگانی میشد که نشاط فکری آنها را با مدح و ثنا فراهم میکردند. به هر حال هارون بسیاری از موجودی بیتالمال را در شهوترانیهایش اینگونه صرف میکرد:
- بخشش به آوازهخوانان: آوازهخوان هارون، اسحق موصلی نقل میکند به همراه هارون به حیره میرفتیم ساعتی آنجا فرود آمد، نهارطلبید و پس از خوردن نهار خوابید و من این فرصت را غنیمت شمردم و سوار بر اسب شدم در بیرون شهر حیره گردش میکردم چشمم به باغی افتاد، آهنگ آنجا کردم در آنجا جوانی زیبا را دیدم از او اجازه ورود به باغ خواستم او اجازه داد و من وارد شدم دیدم بهشتی از بهشتهاست! در بهترین خاک و آب فراوان. پس از آنکه از باغ خارج شدم پرسیدم از کیست؟: گفت: مال یکی از مردان قبیله اشعث است! گفتم: آن را میفروشد؟ گفت: آری! اما گران است! گفتم: به چه مبلغی؟ گفت: چهارده هزار دینار! گفتم: اسم اینجا چیست؟ گفت: «شماری» شعری هم در وصف باغ سرودم، وقتی نزد هارون رفتم نشسته بود، دستور آوازهخوانی داد، من اشعار باغ شماری را خواندم! گفت: وای بر تو شماری کجاست؟ داستان را برایش نقل کردم، دستور داد چهارده هزار دینار به من دادند و من آن باغ را خریدم[۴۴]. یحیی برمکی برایش آواز خواند و او را به نشاط آورد، هارون گفت: یحیی از جا برخیز و هرچه در این خانه است برای خودت بردار!! یحیی گمان کرد که در خانه فرشی و جامهای موجود است، ناگهان چشمش به کیسههای سکه مضروب و غیر مضروب افتاد که ۵۰ هزار درهم در آن بود همه را برداشت[۴۵].
- ولخرجی در پذیراییها و اسراف در خوردن: روزی برای هارون سفرهای گستردند که در آن مقدار کمی از یک ماهی در داخل ظرفهای طلا بود، هارون رئیس آشپزخانه راطلبید وقتی که در نزد هارون حضور یافت، هارون گفت: من به تو نگفتم که تکه گوشت ماهی کوچک نباشد؟ گفت: یا امیرالمؤمنین اینها زبان ماهی هستند که برای زینت سفره گذاشتهام! هارون از بهای آنها پرسید، گفت: آنها را با زحمت به چهارهزار درهم خریدهام[۴۶].
- زنبارگی هارون: جعفر بن قدامه روایت کرده میگوید: کنیزی به نام غادر، خوشسیماترین و خوشصداترین فرد دربار بود و هادی عباسی به او سخت علاقمند بود. روزی همینطور که داشت آواز میخواند ناگهان فکری به سر هادی رسید و از ندیمانی که حاضر بودند پرسید و گفت: در فکرم گذشت که من خواهم مرد و برادرم هارون پس از آنکه زمام حکومت را به دست گرفت با این کنیزم ازدواج خواهد کرد، گفتند: پناه بر خدا امیدواریم که همه پیش از شما بمیرند و دستور داد هارون را حاضر کنید و آنچه از مغزش خطور کرده بود به او گفت، او نیز همان پاسخی را داد که دیگران دادند.
هادی گفت: نه تا وقتی که تو قسم نخوری که هر وقت از دنیا رفتم با او ازدواج نخواهی کرد من خشنود نمیشوم. هارون قسم خورد و عهد کرد که اگر این کار را بکند، به جای او سفر حج پیاده انجام دهد و زنهایش طلاق و بردگانش آزاد و هرچه دارد در راه خدا باشد. آنگاه غادر را نیز همانطور سوگند داد، او نیز همان قسمها را خورد و از آن روز یک ماه بیشتر نگذشته هادی مُرد و با هارون بیعت کردند. وی دنبال غادر فرستاد و از او خواستگاری کرد او گفت: با آن همه سوگند چه کنیم؟ هارون گفت: کفاره میدهم و تنها پای پیاده به مکه میروم و سرانجام با او ازدواج کرد[۴۷].
این امر دلیل بر مخالفت هارون با شرع و اسلام است. او با زیر پا گذاشتن سوگندها و پیمانی که با برادرش درباره ازدواج نکردن با کنیز او بسته بود به آن کار اقدام کرد. همانطور با ازدواج در زمان عده با آن زن مرتکب خلاف شرع شد در حالی که اسلام چنین ازدواجی را حرام شمرده و به حرمت ابدی زن بر شوهر حکم داده است.
هارون به کنیزی دل بسته بود وزیرش یحیی را دستور داد تا بهای او را بپردازد، قیمتش ۱۰۰ هزار دینار بود به نظر یحیی آن مبلغ زیاد رسید و از پرداخت آن معذرت خواست اما هارون ناراحت شد. یحیی خواست تا به او بفهماند این مبلغی را که او به بیتالمال تحمیل میکند اسراف و بدون مصلحت است[۴۸].
این بخششهای کلان به کنیزان باعث خشم نیکان و رنجش متقین در دین مثل امام کاظم(ع) شد؛ زیرا که او با اینگونه رفتارش با اسلام مخالفت میکرد همان اسلامی که او را ملزم بر احتیاط شدید در اموال مسلمین و حرمت صرف و خرج اموال در راهی که مصلحت مسلمین نباشد میساخت، عجب اینجاست که مورخان کجاندیشی مثل ابن خلدون در تحریف حقایق عصر هارون همه مفاسد و تاریکیهای آن عصر را نادیده میگیرد و مینویسد: هارون به طوری نبود که باعث بوجود آمدن حرامی از گناهان کبیره در بین مردم مسلمان گردد، بلکه این خود مردم بودند که در معرض هر نوع از ارتکاب اسرافکاری و ولخرجی در لباس و آرایش و سایر خو و خصلتهای دیرین خود بودند. خصلت درشتخویی، بیاباننشینی و ضعف دینی که هنوز از مردم دست برنداشته بود[۴۹].
ابن خلدون از آن مورخانی است که تاریخ را به منظور خاصی نوشته که از روح حقیقت بسیار به دور است و در بسیاری از مباحث خود روی حقیقت، پردهپوشی کرده است و هدفش خدمت به دولت و یا محیط خود بوده است[۵۰].
حسادت هارون
قدرتهای استکباری و افراد جاهطلب در برابر رقبای خود، تحمل دیدن وجاهت رقیب را ندارند و سعی میکنند وجاهت اجتماعی و نسبی آنها را زیر سؤال ببرند. هارون الرشید نسبت به امام کاظم(ع) از دو جهت به شدت رشک میبرد و از درون تشویش و نگرانی داشت. اولاً: از جنبه مقام فضل و علم حضرت که توانسته بود محبوبیت اجتماعی بسیار عالی برای حضرت درست کند و مردم به عنوان وزنه سنگینی از فضائل به او مینگریستند. ثانیاً: نسب حضرت به عنوان فرزند رسول خدا برای هارون بسیار آزار دهنده بود.
هارون میگفت: اگر رسول خدا با من روی ملک و سلطنت مخالفت کند من سرش را از تنش جدا میسازم، با این حرص شدید و دلباختگی در راه قدرت چگونه از آزادی امام رنج نبرد در حالی که میبیند مردم همه او را دوست دارند و احترام میکنند.
از دلایل نفوذ علویون به ویژه امام کاظم(ع) این بود که مردم آنان را به چشم فرزندان رسول خدا مینگریستند، این چیزی بود که خود امام کاظم(ع) مکرر بیان میکرد. در برابر امویان و عباسیان مخصوصاً هارون سخت با این نظر مقابله میکردند تا از حرمت علویان بکاهند. به نظر میرسد خود رسول خدا در این باره تعهد خاصی داشته است، اینکه حسنین فرزندان رسول خدا شناخته شوند تا سبب جلب توجه مسلمانان باشد، به همین دلیل بود که مخالفان اهلبیت همواره درصدد انکار این اصل بودند. معاویه از اینکه آنها به عنوان فرزندان رسول خدا شناخته شوند به سختی خشمگین بود و اصرار داشت که مردم آنان را فرزندان علی(ع) بدانند[۵۱].
عمروعاص نیز از این مسئله نفرت داشت، حجاج نیز در این باره موضع تندی داشت به طوری که وقتی به او خبر دادند یحیی بن یعمر، حسن و حسین را فرزندان رسول خدا میداند او را از خراسان فراخواند و زیر فشار گذاشت تا دلیلی از قرآن برای ادعای خود بیاورد، او نیز از آیه ۸۵ انعام که به صراحت حضرت عیسی را فرزند ابراهیم معرفی میکند برای او استدلال آورد، در صورتی که قرآن عیسی را که جز از طریق مادر به ابراهیم پیوندی نداشته فرزند آن حضرت میداند. چگونه حسنین نمیتوانند فرزندان پیامبر باشند؟[۵۲]
این مسئله در عصر هارون با امام کاظم(ع) نیز مطرح بود و تکیه امام بر این مطلب یکی از علل زندانی شدن امام است. هارون به امام کاظم(ع) گفت: چرا شما شیعیان خود را بازنمیدارید از اینکه به شما میگویند یا ابن رسول الله، با اینکه شما فرزندان علی هستید و فاطمه زهرا مثل ظرفی است، فرزند به پدر نسبت دارد نه مادر؟ گفتم: اگر امیرالمؤمنین صلاح بداند مرا از جواب این سؤال معذور دارد، گفت: امکان ندارد باید جواب دهی! گفتم: پس امان میدهی که مرا کیفر نکنی؟ گفت: در امان هستی! گفتم: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى﴾[۵۳]» گفتم: پدر عیسی کیست؟ گفت: عیسی پدر نداشت، به اراده خدا و روحالقدس خلق شد، گفتم: همانطوری که عیسی از طرف مادر جزء فرزندان انبیاء است ما نیز جزء فرزندان انبیاء هستیم به واسطه مادرمان نه از طرف پدرمان علی[۵۴].
روزی هارون به امام کاظم(ع) عرض کرد: ای موسی به چه سبب برای خاصه و عامه تجویز کردهاید که شما را نسبت به رسول خدا(ص) بدهند و به شما ائمه بگویند! شما پسران رسول خدا باشید و حال آنکه شما فرزندان علی هستید و مرد را نسبت به پدرش میدهند و اصل نطفه از پدر است و فاطمه دختر رسول خدا ظرف آن است و پیغمبر از جانب مادر شما جد شما است، امام فرمود: یا امیرالمؤمنین اگر پیغمبر زنده بشود و دختر تو را خطبه کند آیا او را اجابت میکنی؟ گفت: سبحان الله چرا او را اجابت نکنم بلکه به این سبب فخر میکنم بر عرب و عجم و قریش، گفتم لکن آن بزرگوار دختر مرا خطبه نمیکند و من وی را تزویج نمیکنم! هارون گفت: چرا؟ گفتم: به جهت اینکه من فرزند او هستم و تو فرزند او نیستی[۵۵].
سؤال هارون الرشید از امام کاظم(ع) که شما اولاد رسول خدا نیستید یک ریشه ظریف تاریخی دارد. که هارون در مقام سوءاستفاده از ماجرا بود. هارون معتقد بود که اولاد دختر اولاد نیست تا ارث ببرد؛ لذا به امام کاظم(ع) میگفت شما اولاد پیامبر نیستید بلکه اولاد علی(ع) هستید! از این سؤال میخواست وجهه حکومت غاصبانهاش را تطهیر کند که با وجود فاطمه دختر پیامبر ارث به عباس عموی پیامبر میرسد و دختر ارثی ندارد، در نتیجه میخواست وجه شرعی حکومت عباسیان را درست کند و اما دلیل بر اینکه تصریح دارد که با وجود دختر، عمو از ارث محروم است.
روایت برید عجلی است از امام باقر(ع) سؤال میکند یک نفر از دنیا رفته یک دختر و یک عمو گذاشته، امام فرمود: آنچه از ترکه اوست مال دختر است و از برای عمو چیزی نیست. حال اولاد این دختر هم حکم خود دختر را دارد بدون فرق. آنها درباره اولاد دختر همه چیز را قائلند مگر ارث.
میگویند عیال آن پسر که از دختر انسان است بر پدربزرگ حرام است، دختر آن پسر بر پدربزرگ محرم است، چون پسر دختر، پسر صلبی خود انسان است حال چگونه میشود در نوع احکام اولاد دختر خود انسان باشد اما در باب میراث اولاد او نباشد؟ در اینجا فضل بن شاذان ضمن روایت کافی میگوید: دلیل بر خطای این مردم همین است که در تمام احکام فقهی، اولاد بنت، اولاد باشد اما در باب ارث، به حکم اولاد نباشد، میگوید: انکار ارث اولاد دختر برای اقتداء و پیروی از پیشینیان خودشان میباشد که نظر داشتند حق حسنین را باطل کنند با اینکه صریح در قرآن است، همان آیه که امام کاظم(ع) برای هارون خواند راجع به عیسی بن مریم.
از شیخ مفید در مجلس علی بن احمد بن اسحق سؤال شد مردی وفات کرده دختر و عمویی به جا گذاشته مال چگونه قسمت شود؟ فرمود: تمام، سهم دختر است و عمو محروم است! سائل دلیل خواست! فرمود: کتاب خدا و سنت و اجماع اهلبیت پیغمبر. بحث رسید به سنت، شیخ مفید فرمود: وقتی حضرت حمزه در اُحد کشته شد دختری داشت و عباس برادر اوست و پیغمبر پسر برادر او، علی و جعفر و عقیل پسرهای برادر او بودند. پیامبر تمام ترکه را به دختر داد و برای احدی سهمی قرار نداد. خلاصه اینکه این وراثت اهلبیت از پیغمبر و اولویت آنان از دیگران خاری شده بود در گلوی عباسیان، هر قدر دست و پا میکردند برای انحراف مرم از در خانه اهلبیت به عکس نتیجه میداد.
حضرت موسی بن جعفر(ع) و هارون الرشید و علی بن جعفر و جعفر بن یحیی در مدینه برای زیارت پیغمبر(ص) به حرم پیغمبر آمدند، هارون به حضرت موسی بن جعفر گفت: شما جلو بروید، امام از رفتن امتناع ورزید، هارون جلو رفت و سلام داد و در کناری ایستاد. عیسی بن جعفر نیز از موسی بن جعفر(ع) تقاضا کرد جلو برود باز امام امتناع ورزید، عیسی رفت سلام داد و کنار هارون ایستاد، جعفر بن یحیی نیز از موسی بن جعفر(ع) خواست که وارد شود امام امتناع فرمود او وارد شد سلام داده کنار آنها ایستاد.
موسی بن جعفر(ع) وارد شده گفت: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَهْ أَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِي اصْطَفَاكَ وَ اجْتَبَاكَ وَ هَدَاكَ وَ هَدَى بِكَ أَنْ يُصَلِّيَ عَلَيْكَ» سلام بر تو پدر جان از خداوندی که تو را برگزید و انتخاب نمود و راهنمایی کرد و به وسیله تو مردم را رهبری نمود، درخواست میکنم که درود بر تو فرستد. هارون به عیسی گفت: شنیدی چه گفت؟ جواب داد: آری. هارون گفت: گواهی میدهم که واقعاً پیغمبر پدر اوست[۵۶].
هارون در عین حال که نسب امام کاظم(ع) و انتسابش به پیامبر اکرم را تأیید میکرد ولی در آتش حسادت میسوخت و نمیتوانست آن را تحمل کند و لذا دست به آزار امام زد و دستگاه عباسیان اذیت و آزار امام را در دستور کار خود قرار داده بودند.
امام کاظم(ع) در عصر خلافت هارون بارها به زندان افتاد و در اثر این تنگناها به گونهای عرصه بر آن حضرت تنگ شد که راویان به هنگام روایت نمیتوانستند با صراحت از آن حضرت یاد کنند، بلکه ناگزیر بودند از کنیههای آن حضرت از قبیل ابی ابراهیم و ابی الحسن یاد نموده و یا القاب او را بر زبان آورند از قبیل: «الْعَبْدُ الصَّالِحُ» و «الْعَالِمُ» و امثال آن و یا صرفاً به رمز و اشارهای بسنده کنند و با استفاده از رمز «عَنِ الرَّجُلِ» به آن حضرت اشاره کنند به همین جهت نام آن حضرت را کمتر در سند احادیث میبینیم[۵۷].[۵۸]
فشارهای اقتصادی
اگر انسان تربیت الهی نشود لاجرم دوست دارد جلوباز زندگی کند و قرآن مجید به فرهنگ لاقیدی و جلوباز بودن اشاره میکند و میفرماید: ﴿بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾[۵۹]. انسانهای ولنگار از مقید بودن به قید تقوی و تعقل هم رها شدهاند و با زیر پا گذاشتن اوامر الهی هیچ مرزی را در مقابل لذاتشان به رسمیت نمیشناسند. خلفای ستمگری مثل هارون که خلافتی طولانی را در عیش و عشرت سپری کرد و در صفحات قبل به اسرافکاری و عیاشی او اشاره شد خرج آشپزخانهاش را از کجا تأمین مینمود؟ خرج مجالس رقص و بساط شراب و انعام خوانندههای مختلف را چگونه میپرداخت؟... طبیعی است که از خون دل مظلوم کاخ ستم ظالم سیراب میشود.
والیان حکومت هارون موظف بودند برای تأمین هزینههای خلافت، مالیاتهای سنگین از مردم فقیر و مظلوم اخذ کنند تا هم خود را تأمین کنند و هم برای خوش خدمتی نزد هارون ارسال دارند، تا ابقا گردند. هارون ولایت ناحیه خراسان را به علی بن عیسی بن ماهان داده بود، آن دیار صحنه فتنههای خونین شد چون علی بن عیسی ستمگری بیباک بود و اموال مردم را به هر بهانه مصادره میکرد و هدیههای گرانبها برای خلیفه میفرستاد که چشم وی را خیره میکرد. علی بن عیسی اموال هنگفتی فراهم کرد و ده هزار همیان حریر بافت که آنها ده میلیون درهم بود برای هارون فرستاد[۶۰].
بزرگان خراسان از شر حاکم به جان آمدند و نامه به هارون نوشتند و استغاثه کردند، هارون با سپاهی راهی خراسان شد و در ری اردو زد، وقتی ولایتدار خراسان از حرکت خلیفه خبر یافت با هدیههای گرانبها به حضورش شتافت و اطرافیان را نیز هدیه بسیار داد و موفق به مقر خویش بازگشت و ظلم به مردم را از سر گرفت و آنهایی را که از جور وی به خلیفه شکایت برده بودند به سختی مجازات کرد[۶۱].
یحیی بن سعید نیز از طرف هارون بر موصل والی بود و آنان را دچار مصائب زیادی کرد، خراج سالهای قبل را از مردم درخواست نمود و بسیاری را تازیانه زد[۶۲].
اسلام حاکمان را بر آن وامیدارد تا با مهر و محبت با مردم رفتار کنند و برای جمعآوری صدقات و خراج، کسی را در تنگنا قرار ندهند. ولی خلفای عباسی رویکرد دیگری در پیش گرفتند و بیتوجه به دستور اسلام برای جمعآوری خراج به سیاست سرکوب و ارعاب متوسل شدند.
پدیده آشکاری میان عاملان حکومت عباسی بود و آن اینکه بیش از متعارف مالیات از مردم میگرفتند تا بخشی را برای خود نگه داشته و بقیه را برای خلیفه ارسال دارند. ابوعبدالله بن یسار از طرف مهدی عباسی به وزارت گماشته شد، بر نخل و دیگر درختان مالیات بست و پس از او نیز این اخاذی سنت شد[۶۳].
اهل مصر در زمینه خراج بیش از دیگران محنت کشیدند و حاکم آنجا موسی بن مصعب بر زمینی دو برابر آنچه قرار کرده بود مالیات گذاشت و بر بازاریان و چهارپایان نیز مالیاتهایی وضع کرد و در قضاوتهایش به رشوهگیری روی آورد[۶۴].
حکام جور در اخذ مالیات و خراج، اعمالی مرتکب شدند که روح اسلام و حقیقت مکتب نبوی با آنها بیگانه و بری است و جز از دزدان و راهزنان ساخته نیست. عمرو بن عبید به منصور دوانیقی گفت: پشت دیوارهای کاخت آتش ستم و جور زبانه میکشد و در آنجا نه به کتاب خدا عمل میکنند و نه به سنت پیامبرش[۶۵].
البته این جمله نغز در مورد بسیاری از خلفای عباسی صادق بود، شاید از همیشه بیشتر به هارون الرشید. یکی از فشارهای هارون بر امام کاظم(ع) حصر اقتصادی و فشارهای مالی بود. وقتی که هارون به مدینه مسافرت کرده بود، به تمام بازماندگان صحابه بخششهای زیادی نمود، به جز امام کاظم(ع) که با همه مقام و منزلتش به او چیزی پرداخت نکرد. مأمون در این باره از پدرش سؤال کرد! هارون جواب داد: تنگدستی او برای ما از بینیازیش بهتر است، اگر آنچه را که حق بود به او میدادیم بر ما خروج میکرد. هارون از احقاق حق و جهتگیری افکار امام برای استیفاء حقش شناخت دارد. ولی سیاستش اقتضا میکند که اجازه ندهد امام در سعه مالی قرار گیرد، فقر اقتصادی و فشار معیشت را برای امام تجویز میکند، مبادا امام در وسعت اقتصادی بر علیه خلیفه بشورد[۶۶].
سب علی(ع)
علی(ع) مجسمه فضائل و ارزشهای الهی و انسانی است و هر کس خود را به علی(ع) وصل کند قطرهای است که به دریا وصل شده است. برای شیعیان و دلباختگان مکتب ولایت حضور زیر پرچم ولایت امیرالمؤمنین افتخاری است که به هیچ چیز عوضش نمیکنند، ولی ناپاکان تاریخ که مولد پاک نداشتهاند و از فضائل و قیم اخلاقی بویی نبردهاند همۀ هویت خود را در نفی علی(ع) جستجو کردهاند. خلفای اموی و عباسی که مست جرعه لذت دنیا بودهاند با علی(ع) که مست شراب طهور عشق الهی بوده اختلاف و تباین ماهوی دارند.
آنها را نرسیده که محبت و عشق علی(ع) که جلوهای از عشق خداست در دل ناپاکشان نورافشانی کند.یکی از خلفایی که در سب و دشمنی با امیرالمؤمنین بیپروا بود هارون الرشید و تشکیلات حکومتی او یعنی برمکیان بودند. هارون آنچنان به بغض علی(ع) شهرت داشت که جرجی زیدان در تاریخ تمدن مینویسد: هارون به قدری در دشمنی با آل علی(ع) شهرت یافت که شاعران برای تقرب به هارون آل علی(ع) را هجو میگفتند.
ابان بن عبدالحمید برمکیان را مورد سرزنش و پرخاش قرار داد، چونکه به او اجازه ندادند نزد هارون رود. به او گفتند مقصودت از رفتن پیش هارون چیست؟ ابان گفت: میخواهم از او بهرهمند شوم همانطوری که مروان بن ابیحفصه بهرهمند شده است. فضل به او گفت این کار راهی دارد و آن راه هجو کردن آل ابوطالب و نکوهش از ایشان است! این تنها وسیله بهرهمندی و دریافت عطایاست. تو هم از این روش استفاده کن تا ما اجازه دهیم.
ابان مقداری ایستاد و گفت: این کار روا نیست. آنها در جواب گفتند: پس چه میکنی؟ جز از طریق ناروا دنیا به دست نمیآید، سرانجام ابان دین خود را فروخت و قصیدهای سرود و علویون را در آن قصیده نکوهش کرد. قصیده خود را به فضل عرضه کرد و فضل به او گفت تاکنون کسی بهتر از ابیات تو را نزد امیرالمؤمنین نبرده است! بعد وی نزد هارون رفت و اشعار خود را بر او خواند و هارون به او جایزه داد و از مقربان او گشت[۶۷].
یکی از قضاوتهای زشت بعضی از مورخان و ملیگراها اینست که برمکیان را شیعه و محب اهلبیت میدانند، این هم خود از مصادیق مظلومیت اهلبیت است! درحالیکه نکته فوق پیامش واضح است![۶۸]
تخریب حائر حسینی
جاذبههای دنیا برای دنیاطلبان آنگونه لذیذ و لذتبخش است که خیرگی چشم به رنگهای متنوعش خیال آخرت را از سر میبرد. هارون در طول بیست و سه سال خلافتش جز به عیش و نوش و غرق در مطامع و تلذذات دنیا و بقاء ملک و حکومت به چیزی نیاندیشید. هر چیز و هر کس که فکر میکرد میتواند بالفعل و بالقوه سدی در برابر خلافتش یا مانعی در برابر اقناع غرائزش باشد از میان برمیداشت. هارون برمکیان را وزارت داد و به یحیی برمکی اختیار تام و مطلق در اداره همۀ امور عزل و نصب داده بود تا خود را برای چشیدن تمامی لذتهای دنیا فارغ و بیخیال کند.
آنگونه که امیرالمؤمنین علی(ع) به ابن عباس میفرماید: پوسته حکومت زمانی ارزشمند است که در دوران زمامداری انسان بتواند حق مظلومی را استیفا کند و الا این کفش کهنه از حکومت ارزشش بیشتر است. ولی هارون به عکس آن معتقد بود. عقیده داشت حکومت وسیلهای برای تأمین شکم و شهوت و اشباع تمامی غرایز و هوسها و آمال، و همه چیز جز خلافت به کفش کهنهای نمیارزد. نفوذ هارون بر بیشترین نقاط این عالم گسترش یافت، تا آنجا که این خطاب به ابرها از او بجا مانده است: «ای ابر به هر جا که میخواهی ببار، اما باید مالیاتت را به من بپردازی»[۶۹].
از همه سرزمینهای اسلامی مالیات جمعآوری میشد و پایتختش بغداد، عروس دنیا بوده و بزرگترین بیتالمال جهان را در خود داشت[۷۰].
یکی از اشخاصی که هارون احساس میکرد با محبوبیت عمومیش مانعی بر سر لذتهای اوست امام موسی کاظم(ع) بود که بعداً به آن اشاره خواهد شد و یکی از چیزهایی که هارون احساس میکرد میتواند مانعی بر سر دنیاخواهیش باشد و لذات او را تهدید کند عشق به سیدالشهداء و بقعه و بارگاه حضرت است. در عصر هارون ازدحام جمعیت برای زیارت کربلای معلی آنچنان شده بود که وقتی گزارش آن به هارون منتقل شد وحشت کرد که مبادا مردم به اولاد علی(ع) رغبت کنند و خلافت از عباسیون به علویون منتقل شود و لذا نتوانست آتش خشم و کینه خود را مخفی دارد، این بود که دستور داد کلیددار مرقد مطهر «ابن ابی داوود» را حاضر کنند تا او را مؤاخذه و مجازات نمایند.
هارون به موسی بن عیسی عباسی که والی کوفه بود حکم کرد تا قبر سیدالشهداء و عمارات اطراف آن را خراب کند و کشت و زرع در آن زمین نماید و او هم مردی را مأمور این کار کرد که نامش موسی بن عبدالملک بود و تمام عمارت و قبۀ شریفه را خراب کرد و زمین حائر را شخم زد و زراعت کاشت و درخت سدری نزدیک قبر شریف بود که علامت بود آن را هم از ریشه درآوردند که بعد از آن کسی نتواند قبر را بشناسد و چون این خبر به جریر بن عبدالحمید رسید تکبیر گفت و تعجب نمود؛ زیرا که حدیثی از پیامبر معروف بود که حضرت سه مرتبه فرمود: «لَعَنَ اللَّهُ قَاطِعَ السِّدْرَةِ» خدا لعنت کند قطعکننده درخت سدر را[۷۱]. آنچه از قبر حسین(ع) میجوشد و خواب ستمگران را آشفته میکند فریاد عدالتخواهی و ندای مبارزه با ظلم در هر لباس و هر زمان است و ستمگران از بارگاه ملکوتی حضرت حسین به شدت واهمه داشتهاند، چون اشک بر حسین اظهار نفرت و نفرین بر قاتلان حسین است و فریاد خون حسین آزادی و ستمستیزی است و هارون از این ندای روحبخش حسینی به شدت میلرزید و از آثار تربیتی زیارت حسین که به قیمت ارشاد و هدایت مردم بود بر خود وحشت داشت[۷۲].
عدول از ارزشها در عصر هارون
جامعهای سربلند است که قیم اخلاقی و ارزشهای معنوی در آن جامعه محترم باشند و اگر اخلاق و معنویت و ارزشهای الهی و کرامت انسانی به مسخره گرفته شد، عدول از آنها باعث سرافکندگی و انحطاط جامعه میشود و باید در انتظار عذاب الهی باشند. در عصر هارون جامعه اسلامی تحت تأثیر هوسرانیهای خلیفه مسیر انحطاط اخلاقی و عدول از ارزشها را طی میکرد و تنزل ارزشها به شکلی ظهور کرده بود که عزیزان ذلیل شده بودند و ضدارزشها رنگ ارزش به خود گرفته بود.
در آن جامعه آوازهخوانی چنان همهجا گسترش یافته بود که به صورت یکی از نیازهای ضروری انسانها به شمار میآمد و آوازهخوانان از مرد و زن در اماکن عمومی در خانههای ثروتمندان و در همه جا حضور داشتند و مردم تا آنجا علاقمند بدان گشته بودند و رواج بازار شده بود که اگر آوازهخوانی بر سر جسر بغداد آواز میخواند انبوهی از مردم آنقدر اطرافش جمع میشدند که خوف سقوط پل و افتادن آنها میرفت[۷۳].
قاعده النَّاسُ عَلَى دِينِ مُلُوكِهِمْ همیشه در اعصار مختلف جاری است. وقتی خلیفه کنیزان آوازهخوان را با قیمت صدها هزار دینار خریداری کند تا بزم شراب و هوسرانیش را رونق بخشد! چرا مردم متأثر از نظام فکری و اخلاقی هیئت حاکمه نباشند؟ چرا مردم بر دین حاکمانشان زندگی نکنند؟ از کوزه برون همان تراود که در اوست. طبیعی است که در پرتو رواج غنا و موسیقی، بدمستیها در جامعه اوج میگیرد و مردم در بیبندوباری و ناپاکی غوطهور خواهند شد و بدمستیهای هارون ارمغانی جز بیعفتی و بیغیرتی در جامعه نداشت.
مردم وقتی او را میدیدند که از کامجوییها و آوازهخوانی لحظهای جدا نمیشود، عملکرد خلیفه و اطرافیانش تبدیل به یک فرهنگ عمومی شده و مردم را به تبع آن آلوده کرده بود. آن روز همه میدیدند لازمه غنا و آوازهخوانی، شهوترانی و فسق و فجور و زنا و لواط است و بیبندوباری و هرزگی و آلودگی اخلاقی چیزی جز پاشیدن شیرازه زندگی و خانوادگی از طرفی و عدم امنیت اخلاقی و اجتماعی از طرف دیگر نخواهد بود.
گسترش غنا خسارت فراوانی به جامعه اسلامی وارد کرد و آنان را به فساد اخلاقی کشاند و بدمستیهای اجتماعی و دوری از تعلیمات اسلامی را در پی داشت. فساد اخلاقی در آن زمان به جایی رسید که وقتی ابراهیم موصلی موسیقیدان معروف و نوازنده درجه یک دربار هارون مرد، اندوهی عمیق همهجا را فرا گرفت و در سراسر بغداد هالهای از غم پدید آمد و بعضی از شعرا او را مرثیه گفتند و اهل گریه بر او گریستند به خاطر اینکه وسیله شادمانی و هرزگی را از دست داده بودند[۷۴].
ولی وقتی امام کاظم(ع) به شهادت میرسد غریبانه تشییع میشود و طبیعی است که این مردم تشییع کننده بر امام نباشند. ابوبکر خوارزمی در رنجنامه شیعه و اهلبیت مینویسد: در عصر عباسیون امامی از امامان هدایت و سیدی از سادات خاندان پیامبر درمیگذشت جنازهاش تشییع نمیشد و قبرش را به گچ نمیآراستند. اما دلقکی یا رقاصی و یا نوازندهای از بنیعباس که میمرد، بزرگان و قضات بر جنازهاش گرد میآمدند و فرماندهان نظامی و فرمانداران برایش مجلس سوگواری به پا میکردند[۷۵].
این ابتذال اخلاقی و انحطاط جامعه اسلامی بازتاب سیاسی در بین اهل کتاب و پیروان ادیان دیگر داشت، در عصر مأمون بعضی از اهل ذمه که به حکومت اسلامی خراج میدادند در اثر مشاهده دنیاگرایی و هرزگی و پایمال شدن سیاست و آقایی در جامعه رسماً اعلام کردند از این به بعد خراج نخواهیم داد.
در کتاب تمدن اسلام و عرب آمده «تیسفور» که بعد از «ایرن» به تخت نشست به هارون نوشت که از این تاریخ به بعد خراج نخواهم داد. خلیفه در جوابش نوشت: از طرف هارون الرشید امیرالمؤمنین به تیسفور سگ رومی. ای کافرزاده من مکتوب تو را خواندم تو از من جواب آن را نخواهی شنید بلکه مشاهده خواهی کرد.
جامعه اسلامی که با تکیه بر ارزشها و اخلاقیات که از عمق مکتب جوشیده توانسته بود روم و یونان را زیر نفوذ خود درآورد، امروز با حاکمیت امامت نار به حدی از سقوط ارزشها رسید که حاکمش اینگونه نامه مینویسد.
مضامین نسنجیده آن حاکی از خام بودن و غرور شیطانی خلیفه است و همین عملکرد و تندروی و توسعهطلبی است که در قرن ۱۱ در فرانسه کتابی به نام روح القوانین منتشر میشود در ص۶۷۱ اعلام میکند که اسلام دین زور و مذهبی است که با شمشیر تحمیل شده است[۷۶].
شکنجههای هارون بر امام کاظم
هارون با درک درستی از جایگاه اجتماعی امام که محبوبیت حضرت در بین مردم بود و درک واقعبینانهای از شأن و مرتبت امام به عنوان حجت خدا و ذخیره الهی و امام بر حقی که به عنوان خلیفه و زمامدار دنیای اسلام و مسلمین است نمیتوانست براساس واقعیات عمل و رفتار نماید. از اینکه هارون به حق امام کاظم(ع) معرفت داشت بارها اذعان و اعتراف میکرد، ولی پست و مقام جایگاه خلافت آنقدر در چشم هارون جلوه کرده بود که ترجیح میداد در یک معامله نابرابر و و خسارتبار، آخرتش را فدای دنیا و لذات چند روزه آن کند.
شواهد تاریخی روشنگر این حقیقت است که هارون به دلیل دلبستگی به خلافت و عیش و نوش و شراب و شهوت دنیایش حاضر شد چراغ علقش را کور کند و بر موج هوس به جنگ خدا برود و لذا امام کاظم(ع) را در بدترین شرایط روحی و جسمی شکنجه میکرد تا به شهادت رساند. هارون بارها به زندانبانان امام دستور داده بود که امام را به شهادت برسانند ولی عظمت روحی و مقام متعالی امام که دائماً در زندان به عبادت مشغول بود مانع از اجرای دستور هارون میشد. چند بار هارون شخصاً تصمیم به شهادت حضرت گرفت که با آیهای از آیات معنوی مواجه شد و عقبنشینی کرد.
یک دسته از فشارهای هارون بر امام کاظم(ع) متوجه شکنجههای روحی بود که قصد داشت آرامش را از حضرت بگیرد و در عبادت و اطاعتش در گوشه خلوت زندان خلل ایجاد کند که امام با صلابت از کنار آنها میگذشت.
حضرت کاظم(ع) فرمود: دختر داشتم، بچههایم زیاد بودند، سعی میکردم با آنها مهربان باشم، با توجه به اینکه فشار روی زندگی حضرت زیاد بوده، حضرت خانه هم نداشتند، از خانه مستاجری هم او را بیرون میکردند، چون هارون تأکید کرده بود کسی به امام خانه ندهد، بعضی افراد هم به حضرت خانه میدادند و شرط میکردند که حضرت خودش رفت و آمد نکند، در اثر فشار هارون زندگی تلخی برای خانواده حضرت بود. در دوران زندان امام هم اینگونه شکنجهها وجود داشت.
در کتاب انوار است که عامری گفت: هارون الرشید کنیز زیبا و خوشقیافهای را برای موسی بن جعفر(ع) فرستاد تا در زندان امام را ظاهراً خدمت، ولی در باطن اذیت کند. امام به آن کنیز فرمود: به هارون بگو شما از هدیه خود خوشحال هستید مرا نیازی به این کنیز و امثال او نیست. وقتی سخن امام به هارون منتقل شد، هارون ناراحت شده گفت: برگرد پیش او و بگو ما تو را به خواست خودت دستگیر نکردهایم تا زندانی کنیم! به پیک گفت کنیز را پیش او بگذار و بیا. پیک رفت و برگشت بعد که هارون از جای خود برخاست غلام را فرستاد تا جستجو از حال کنیز کند.
غلام دید کنیز به سجده افتاده و سر بلند نمیکند مرتب میگوید: قدوس سبحانک سبحانک. هارون گفت: به خدا او را موسی بن جعفر جادو کرده بروید کنیز را بیاورید! وقتی کنیز را آوردند میلرزید و سر به آسمان داشت. هارون گفت: تو را چه میشود؟ کنیز جواب داد حال تازهای پیدا کردهام! من در زندان ایستاده بودم موسی بن جعفر مرتب نماز میخواند وقتی نماز خود را تمام کرد و در حال تسبیح و تقدیس بود عرض کردم آقا احتیاجی دارید در رفع آن بکوشم؟ او فرمود: من به تو چه احتیاج دارم! گفتم مرا به زندان فرستادهاند برای انجام کارهای شما، دیدم اشاره کرده فرمود پس اینها کیستند؟ امام قطعهای از بهشت را به من نشان داد، نگاه کردم دیدم باغی پر از گل و ریحان که انتهایش دیده نمیشود اول و آخر ندارد، در آن باغ محلهایی را با دیبا و فرشهای رنگارنگ فرش کردهاند غلامان ماهرو که نظیر ندارند و لباسهایی پوشیدهاند که کسی ندیده از ابریشم سبز هر کدام بر سر تاجی از در و یاقوت دارند در دست آفتابه و حوله گرفتهاند و انواع غذاها. من به سجده افتادم سر بر نداشتم تا این غلام شما مرا بلند کرد! دیدم میان زندان هستم.
هارون گفت: ای بدجنس شاید در سجده خوابت برده و اینها را در خواب دیدهای! گفت: نه به خدا آقا قبل از سجده اینها را دیدم، از دیدن آنها به سجده افتادم. دستور داد او را بگیرند و نگهدارند تا کسی صحبت او را نشنود. کنیز رو به نماز آورد، وقتی میگفتند چرا اینقدر نماز میخوانی؟ میگفت: «هَكَذَا رَأَيْتُ الْعَبْدَ الصَّالِحَ» بنده صالح خدا را در چنین حالی دیدم. میگفت: من وقتی بهشت برین را دیدم حوران بهشتی فریاد زدند فلانی دور شو از بنده صالح خدا تا ما او را خدمت کنیم ما خدمتگزار او هستیم نه تو! پیوسته همین حال را داشت تا از دنیا رفت[۷۷].
یک دسته از فشارهای هارون متوجه شکنجههای جسمی طاقتفرسا بر حضرت بود. انواع رنجها و شکنجهها بر امام تحمیل شد و هارون انواع آزار و تلخی و ناراحتی را به آن بزرگوار چشانید. او را در غل و زنجیر کشید و در سیاهچالهای زندان محبوس کرد. جاسوسهایی بر امام گماشت از ترس اینکه مبادا کسی به او محبت کند و یا رفاهی برایش قائل شوند و او را از زندانی به زندان دیگر منتقل میکرد و هر کس را که به آن حضرت احترام میگذاشت سرکوب میکرد.
ازاینرو فضل بن یحیی را صد ضربه شلاق زد و علناً به او فحش و ناسزا گفت، سندی بن شاهک در مورد آزار و شکنجه امام کوشا بود و هرچه در توان داشت ایشان را آزرد و در خوردن و آشامیدن به حضرت سخت گرفت و با غل و زنجیر گران او را شکنجه کرد و هیچ وقت با او روبرو نمیشد مگر اینکه به آن حضرت دشنام و ناسزا میگفت و تمام اینها به خاطر تقرب به هارون و برخورداری از دنیای وی بود.
هارون به سندی دستور داد تا بر امام سخت بگیرد، زنجیری که امام را با آن مقید میکند باید به وزن سی رطل «هر رطل معادل ۲۵۶۴ گرم است» آهن باشد و در زندان را بر وی او ببندد و اجازه بیرون آمدن به او ندهد مگر برای وضو و سندی به تمام این دستورها عمل کرد[۷۸].
سید بن طاوس در صلوات بر موسی بن جعفر(ع) این صلوات را ذکر کرده است «وَ مَأْلَفِ الْبَلْوَى وَ الصَّبْرِ وَ الْمُضْطَهَدِ بِالظُّلْمِ وَ الْمَقْبُورِ بِالْجَوْرِ وَ الْمُعَذَّبِ فِي قَعْرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطَامِيرِ ذِي السَّاقِ الْمَرْضُوضِ بِحَلَقِ الْقُيُودِ وَ الْجَنَازَةِ الْمُنَادَى عَلَيْهَا بِذُلِّ الِاسْتِخْفَافِ وَ الْوَارِدِ عَلَى جَدِّهِ الْمُصْطَفَى» آن حضرت خو گرفته بود به بلا و شکیبایی و پایمال ظلم و ستم گشت و به ظلم و جور در قبر رفت و در سیاهچالهای زندان و سلولهای تاریک تحت شکنجه و عذاب بود آن بزرگواری که ساق پایش از فشار حلقههای کُند و زنجیر نرم و خرد شد و صاحب آن جنازه مقدسی که جلوش جار میزدند با کمال خواری و سبکی و آنکه با حال مسموم به نزد جدش مصطفی و پدرش مرتضی و مادرش سیده النساء شتافت[۷۹].
مدت زندان امام در زندانهای مختلف به درازا کشید، امام در دل شبهای تار به قیام میایستاد، شبی تجدید وضو کرد و چهار رکعت نماز خواند و شروع به مناجات با خدا کرد و عرض کرد: «يَا سَيِّدِي نَجِّنِي مِنْ حَبْسِ هَارُونَ وَ خَلِّصْنِي مِنْ يَدِهِ يَا مُخَلِّصَ الشَّجَرِ مِنْ بَيْنِ رَمْلٍ وَ طِينٍ وَ مَاءٍ وَ يَا مُخَلِّصَ اللَّبَنِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ وَ يَا مُخَلِّصَ الْوَلَدِ مِنْ بَيْنِ مَشِيمَةٍ وَ رَحِمٍ وَ يَا مُخَلِّصَ النَّارِ مِنْ بَيْنِ الْحَدِيدِ وَ الْحَجَرِ وَ يَا مُخَلِّصَ الرُّوحِ مِنْ بَيْنِ الْأَحْشَاءِ وَ الْأَمْعَاءِ خَلِّصْنِي مِنْ يَدَيْ هَارُونَ»[۸۰]؛ ای خدای من! مرا از زندان هارون نجات ده، مرا از دست هارون برهان! ای خدایی که گیاه را از بین سنگ و گل میرهانی! ای خدایی که آتش را از بین آهن و سنگ میرهانی! ای خدایی که شیر را از بین سرگین و خون خارج میکنی و ای خدایی که کودک را از رحم مادر نجات میدهی! ای خدایی که روح را از بین احشاء و امعاء خارج میکنی! مرا هم از دست هارون خارج کن.
این مناجات سوزناک در خلوت امام، گویای غم و رنج عمیق شکنجههایی است که هارون و مأمورانش بر امام روا داشتهاند. حاجی نوری در مستدرک از حسن بن موسی نوبختی نقل کرده که امام کاظم(ع) وصیت فرمود: مرا با قیود و زنجیرهای پایم دفن کنید و طبق وصیت آن حضرت را با همان زنجیرها دفن نمودند[۸۱].
موضعگیری هارون نسبت به امام کاظم(ع)
هارون الرشید بیش از خلفای پیش از خود در مورد امام کاظم(ع) حساسیت داشت و نسبت به او کینه میورزید. همین امر سبب شد تا هارون با انگیزه بازداشتن امام از حرکتها و فعالیتهای هدایتگرانهاش او را زیر نظر بگیرد و در محاصره قرار دهد. برای رسیدن به این هدف راههای گوناگون و زیرکانهای در پیش گرفت که احضار مکرر امام(ع) به دربار، بازداشتهای متوالی امام(ع) و تلاش برای ترور یاران و شیعیان آن حضرت و به زندان افکندن برخی از آنان از آن جمله بود. یکی دیگر از راههایی که هارون در راه مبارزه با امام(ع) پیمود، گماردن انبوه جاسوسانی بود تا هرحرکتی که از امام و یاران او سر بزند به اطلاع خلیفه برسانند. هرگاه یکی از این جاسوسان خبری محرمانه از امام(ع) برای هارون میبرد مورد تکریم و تشویق او قرار میگرفت. هارون چنان خصمانه راه خود را در برخورد با علویان، به ویژه امام کاظم(ع) دنبال میکرد که چاپلوسان را بر آن داشت تا برای خوشایند خلیفه، سرهای علویان را از تن جدا کرده، چونان ارمغانی پربها به او پیشکش کنند.
سیاست دراز مدتی که هارون نسبت به امام(ع) در پیش گرفت، محاصره، در انزوا قرار دادن امام و در نهایت گسستن پیوند او با امت بود. به همین جهت از هنگامی که با هارون به عنوان خلیفه بیعت شد، امام کاظم(ع) یا در زندان بود یا به اتهامهایی سیاسی مورد بازخواست هارون قرار گرفته، زمانی نیز مورد تکریم و بزرگداشت سالوسانه و منافقانه هارون واقع میشد. این رفتارها از ویژگیهای سیاست خصمانه هارون با امام(ع) بود.
برای شناخت روشها و برخورد آشکار، گوناگون و زیرکانهای که هارون با امام(ع) داشت تا حرکت و رسالت اهل بیت(ع) و یاران آنان را از بین ببرد نقلهایی را مورد بررسی قرار میدهیم:
نخست: شامل روشهایی چندگانه و متضاد است که هارون در برخورد با امام(ع) داشته، گاهی حضرتش را مورد تکریم قرار میداد و زمانی طرح کشتن او را تدارک میدید و دیگر هنگام اعتراف میکرد «او امامی است که فرمانبرداری از او بر همگان واجب است». نگاهی به ماجراهای زیر، تناقضهای رفتاری هارون را به همگان آشکار میکند:
۱. «فضل بن ربیع» میگوید: «من حاجب هارون الرشید بودم. روزی هارون خشمگینانه و درحالیکه شمشیری در دست داشت و آن را میچرخاند و زیرورو میکرد نزد من آمد و گفت: ای فضل، به خویشاوندیام با رسول اللّه(ص) اگر پسر عمویم را نزدم نیاوری سرت را از پیکرت برمیگیرم. پرسیدم: چه کسی را بیاورم؟ گفت: این مرد حجازی. گفتم: کدام یک از حجازیان را؟ هارون گفت: موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب.
فضل میگوید: از یکسو از اینکه او را نزد هارون ببرم از خدا میترسیدم و از سوی دیگر نافرمانی از هارون کیفر سختی برای من در پی داشت؛ لذا به هارون گفتم: چنین خواهم کرد. هارون از من دو تازیانه، دو «حصار» (ابزار شکنجه که دست و پا را در آن نهاده میفشرند) و دو جلاد خواست. من آنها را برای او فراهم کردم و روانه منزل ابو ابراهیم، موسی بن جعفر(ع) شده، به ویرانهای رفتم و بر در کوخی قرار گرفتم. در آنجا با جوانی سیاه روبرو شده، به او گفتم: از مولایت برای من اجازه ورود بگیر- خدایت رحمت کند- او گفت: او دربان و حاجب ندارد وارد شو. چون وارد شدم جوان سیهچردهای را دیدم که مقراضی (قیچی) در دست داشت و گوشتی (پوست سخت) که در اثر سجدههای فراوان و طولانی بر پیشانی و اطراف بینیاش روییده بود میبرید. گفتم: سلام و درود بر تو ای فرزند رسول خدا، هارون الرشید تو را خواسته است، او را اجابت کن.
او گفت: رشید را با من چه کار؟ آیا آسایش و نعمتهایی که در اختیار دارد او را از پرداختن به من مشغول نکرده است؟ آنگاه شتابان برخاست و در آن حال میگفت: اگر روایت جدم رسول خدا را نشنیده بودم که فرمود: فرمانبرداری از سلطان به منظور «تقیه» واجب است، نمیآمدم[۸۲].
به او گفتم: آماده خشم و کیفر باش- خدایت رحمت کند- ای ابو ابراهیم. او گفت: آیا آنکه مالک دنیا و آخرت است در کنار من نیست؟ بدان که امروز هارون نمیتواند گزندی به من برساند ـ ان شاء اللّه ـ فضل میگوید: او را دیدم که سه بار دست خود را چرخاند و به سر خود اشاره کرد. نزد هارون بازگشته، بر او وارد شدم، او را همانند زنان فرزند مرده، سرگردان یافتم. چون مرا دید گفت: ای فضل، و من لبیک گفتم گفت: پسر عمویم را آوردی؟ گفتم: آری. گفت: مبادا او را آزرده باشی. گفتم: نه. گفت: مبادا که او را از خشم من نسبت به او آگاه کرده باشی. نفسم مرا به آنچه که نمیخواستم واداشت. حال او را به داخل راهنمایی کن و من چنین کردم.
چون هارون امام کاظم(ع) را دید به سوی او شتافته، او را در آغوش گرفت و گفت: خوش آمدی ای پسر عم، برادر و وارث دارایی من. آنگاه او را بر بالشی نشاند و گفت: چه چیزی تو را از دیدار ما باز داشته است؟ امام گفت: گستردگی سلطنت تو و دنیا دوستیات.
هارون «غالیهدانی» خواست و با دست خود از آن غالیه امام(ع) را عطرآگین کرد، سپس دستور داد خلعتهایی و دو کیسه زر برای حضرت بیاورند و چنین کردند. فضل میگوید: چون امام(ع) از نزد هارون خارج شد من نیز در پی او روان شدم و از او پرسیدم: چه ذکری گفتی که بدان وسیله از گزند هارون رهایی یافتی؟ گفت: دعای جدم علی بن ابی طالب(ع) را خواندم. هرگاه او این دعا را میخواند و به مصاف سپاه میرفت آن را شکست داده و چون با تکسواری هماوردی میکرد او را مغلوب مینمود. این، دعای دفع بلاست. گفتم: این دعا چیست (چگونه است)؟
گفت: بگو: «اللَّهُمَّ بِكَ أُسَاوِرُ، وَ بِكَ أُحَاوِلُ (وَ بِكَ أُحَاوِرُ)، وَ بِكَ أَصُولُ، وَ بِكَ أَنْتَصِرُ، وَ بِكَ أَمُوتُ، وَ بِكَ أَحْيَا، أَسْلَمْتُ نَفْسِي إِلَيْكَ، وَ فَوَّضْتُ أَمْرِي إِلَيْكَ، لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ. اللَّهُمَّ إِنَّكَ خَلَقْتَنِي وَ رَزَقْتَنِي، وَ عَنِ الْعِبَادِ بِلُطْفِ مَا خَوَّلْتَنِي أَغْنَيْتَنِي، وَ إِذَا هَوِيتُ رَدَدْتَنِي، وَ إِذَا عَثَرْتُ قَوَّيْتَنِي، وَ إِذَا مَرِضْتُ شَفَيْتَنِي، وَ إِذَا دَعَوْتُ أَجَبْتَنِي، يَا سَيِّدِي ارْضَ عَنِّي فَقَدْ أَرْضَيْتَنِي»؛ «بار خدایا، با نام تو چیره میشوم، و با نام تو توانایی مییابیم (و به نام تو گفتوگو میکنم)، و با نام تو یورش میبرم، و با نام تو پیروز میشوم، و با نام تو میمیرم، و با نام تو زنده میشوم. خود را به تو سپرده و کارم را به حضرتت واگذاردهام و هیچ توانی و قوتی جز از خدای والا و بزرگ نیست.
بار خدایا، تو مرا آفریدی و روزیام دادی و پوشانیدی، با آنچه به من دادی، از بندگان بینیازم نمودی، چون سقوط کردم، بازگرداندی، اگر لغزیدم برپایم داشتی، آنگاه که بیمار شدم، درمانم کردی و هرگاه تو را خواندم پاسخم دادی. ای سید و آقای من، از من خشنود باش که مرا از خود خشنودی فرمودی»[۸۳].
۲. عبد اللّه مأمون پسر هارون الرشید داستانی نقل میکند که نشاندهنده مرتبه شناخت هارون از امام کاظم(ع) میباشد و به دلیل، همین شناخت است که گاهی با تکریم و بزرگ شمردن امام(ع) به بزرگی او اعتراف کرده و در عین حال، اوج کینه او را نسبت به امام کاظم(ع) آشکار میکند. این داستان همچنین روایتگر جایگاه مردمی امام کاظم(ع) است؛ همان چیزی که هارون را بر آن داشت تا به منظور گمراه کردن مردم ریاکارانه و مکارانه به صحنهسازی پرداخته، خود را دوستدار اهل بیت(ع) بنمایاند.
داستان از این قرار است: مأمون میگوید: «سالی با هارون به حج رفتم. چون به مدینه رسیدیم، هارون به حاجیان خود گفت: هیچ کس از مردم مدینه و مکه از فرزندان مهاجران و انصار و بنیهاشم و دیگر قرشیان حق وارد شدن بر من را ندارند، مگر اینکه نسب و نیاکان خود را برشمارند. از اینرو هرکس میخواست بر هارون وارد شود نیاکان خویش را برمیشمرد تا اینکه به خاندانی قرشی، هاشمی و... میرسید، سپس بر هارون وارد میشد و هارون به فراخور حال شخصی و براساس منزلت و خاندانش و هجرت پدرانش دویست تا پنج هزار دینار به او میداد. روزی نزد هارون بودم که فضل بن ربیع بر هارون وارد شد و گفت: ای امیر مؤمنان، فردی بر دروازه ایستاده، خود را موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب(ع) میخواند.
هارون به سوی من، امین، مؤتمن و دیگر سرداران روکرد و گفت: خویشتنداری کنید. آنگاه به فضل که برای او اذن ورود میخواست، گفت: اجازه ورود بده و جز بر فرش من برجای دیگر گام ننهد. در همین حال سالخورده مردی که عبادت او را فرسوده کرده بود و چونان نی فرسوده مینمود و اثر سجده بر پیشانی و بینی داشت وارد شد. چون هارون را دید از درازگوش خود به زیر آمد، اما هارون بانگ برآورد: نه، به خدا سوگند اجازه نمیدهم مگر اینکه بر فرش من فرود آیی. در این حال حاجبان او را از فرود آمدن بازداشتند. همگی به دیده احترام و عظمت در او مینگریستیم. او همچنان سوار بر مرکب خود و درحالیکه سرداران و حاجبان او را در میان گرفته بودند تا نزدیک فرش پیش آمد و از مرکب خود پیاده شد.
هارون به استقبال او شتافت، دست و صورت و سر او را بوسید، دستش را گرفته، با خود به صدر مجلس برد، در کنار خود نشاند و باب گفتوگو را با او باز کرده، با گشادهرویی جویای احوال وی شد. هنگامی که او برخاست تا برود هارون نیز برخاست و او را بدرقه کرد، سپس نزد من، امین و مؤتمن بازگشت و گفت: ای عبد اللّه، ای محمد، ای ابراهیم، بروید در رکاب عمو و سرورتان قرار گیرید و رکاب برای او نگاه دارید و تنپوش او را مرتب کنید.
مأمون میگوید: چون مجلس از بیگانگان تهی شد به هارون گفتم: ای امیر مؤمنان، این مرد که بود که اینچنین گرامیاش داشتی و بزرگ شمردی، از جای خود برخاسته، به استقبالش رفتی، او را در صدر مجلس نشاندی و خود پایینتر از او نشستی و در نهایت ما را فرمودی تا هنگام سوارشدنش رکاب برای او بگیریم؟ هارون گفت: او امام و پیشوای مردم، حجت خدا بر مردم و خلیفه او در میان بندگان خداوند است.
گفتم: ای امیر مؤمنان، آیا این اوصافی که برشمردی همگی از آن تو نبوده و در تو جمع نشده است؟ هارون گفت: من پیشوای ظاهری هستم که با قدرت و چیرگی به این منصب رسیدهام، اما موسی بن جعفر، امام بر حق است. پسرکم، به خدا سوگند او به مقام خلافت و جانشینی رسول خدا از من و تمام خلق سزاوارتر است. به خدا سوگند اگر تو بر سر خلافت با من ستیز کنی سرت را از پیکرت جدا میکنم،؛ چراکه حکومت و سلطنت عقیم است و هیچ خویشاوندی را نمیشناسد»[۸۴]. این داستان نشان میدهد که هارون حق را پذیرفته و صاحب حق را میشناسد، اما دنیادوستی و قدرتطلبی، او را از بیان حقیقت بازداشته و تنها دور از چشم بیگانگان، آن را بر زبان میآورد و در عین حال به فرزندش میفهماند که هرکس با او سر ستیز برافرازد، سر میبازد.
۳. مأمون میگوید: «زمانی که هارون مدینه را به قصد مکه ترک میکرد کیسهای حاوی دویست دینار به فضل بن ربیع داد و گفت: این کیسه را برای موسی بن جعفر ببر و به او بگو: امیر مؤمنان گفته است: در تنگنا هستیم و در وقتی دیگر احسان و نیکی ما به تو خواهد رسید. من به او گفتم: ای امیر مؤمنان، تو به فرزندان مهاجران و انصار، قرشیان، بنیهاشم و کسانی که حسب و نسب شناختهشدهای ندارند پنج هزار دینار و کمتر از آن میدهی و به موسی بن جعفر دویست دینار، کمترین صله را دادی! هارون گفت: خاموش باش ای مادر مرده، اگر درخور او به او عطا بکنم، بیم آن دارم که فردا او صد هزار تن از شیعیان و دوستان خود را با شمشیرهای از نیام کشیده در برابر من قرار دهد. اگر او و خاندانش در فقر به سر برند من و شما سلامت خواهیم بود، تا باز بودن دست و دیدگان آنان که در این صورت آرامش ما برهم میخورد[۸۵].
دوم: در این بخش مواردی را برمیگزینیم که به شیوههای برخورد هدفمند و دوگانه هارون با امام کاظم(ع) میپردازد؛ همان روش و شیوهای که هارون میخواست با به کار بستن آن، امام(ع) را زمانی در تنگنا قرار داده و گاهی او را تحقیر کند و درهم شکند تا به زعم خود شاید بتواند در دیدگان مردم، حضرت را ناتوان، شکستخورده و فاقد شایستگی جلوه دهد، اما امام کاظم(ع) با موضعگیری قاطع خود در برابر هارون که امام(ع) را در تنگنا قرار داده و کوچک کردن او را میخواست، همیشه پیروز میدان بود. در اینجا به مواردی از تعرضهای هارون نسبت به امام(ع) میپردازیم:
۱. یکی از ابزارهایی که هارون به کار میگرفت تا از این رهگذر امام(ع) را بترساند و تضعیف کند متهم کردن او به جمعآوری خراج بود و این از نظر دستگاه خلافت، حرکتی سیاسی و ممنوع به شمار میرفت. خود امام کاظم(ع) درباره این اتهام میگوید: «زمانی که مرا بر هارون الرشید وارد کردند، بر او سلام کردم و او پاسخ سلام مرا داد و گفت: ای موسی بن جعفر، برای دو خلیفه خراج آورده میشود؟ گفتم: ای امیر مؤمنان، تو را به خداوند پناه میدهم از اینکه با آزار من گناه من و گناه خویش بر گردهگیری و گفتار و سعایت باطل دشمنان ما را علیه ما بپذیری؛ زیرا میدانی از زمانی که پیامبر(ص) به دیدار حق شتافت بر ما خاندان، دروغ بستند و تو از آنها آگاهی. اگر -به حرمت خویشاوندیات با پیامبر خدا- اجازه دهی حدیثی برای تو بازگویم که پدرم آن را از پدرانش شنیده و آنان از رسول خدا(ص) نقل کردهاند. هارون گفت: اجازه میدهم. گفتم: پدرم از پدرانش از جدم رسول خدا(ص) نقل کرده است که فرمود: «هرگاه رحمی (خویشاوندی) به خویشاوند خود زیان برساند دستخوش آشفتگی و نابسامانی میشود».
آنگاه هارون الرشید درباره برتری اهل بیت (علویان) بر بنی عباس از امام کاظم(ع) پرسید و امام(ع) پس از آنکه از هارون امان خواست و هارون امان داد، دلایل برتری علویان بر بنی عباس را گفت، سپس هارون حضرت را مرخص کرد[۸۶].
گفتوگوی هارون الرشید و امام کاظم(ع) را در این مجلس، از زبان امام کاظم(ع) و به روایت صدوق (ره) میخوانیم: «هارون الرشید گفت: روزگاری است که پرسشهایی در سینهام خلجان دارد که و تا به حال آنها را با کسی در میان نگذاشتهام. حال اگر پاسخ آنها را بدهی تو را آزاد میگذارم و سعایت کسی را درباره تو نمیپذیرم. شنیدهام که هرگز دروغ نگفتهای، پس در پاسخ به سؤال من راستی ورز.
گفتم: در صورتی که مرا امان دهی آنچه را بدانم پاسخ میدهم. هارون گفت: اگر «تقیه» را- که شما بنی فاطمه بدان شناخته شدهاید- وا نهی و به راستی پاسخ مرا بدهی، در امان هستی. گفتم: امیر مؤمنان هرچه خواهد بپرسد. هارون گفت: بگو چرا شما (علویان) بر ما برتری یافتهاید؟ درحالیکه ما و شما از یک درخت (تبار) و فرزندان عبد المطّلب هستیم، ما فرزندان عباس هستیم و شما فرزندان ابو طالب و هردو عموهای رسول خدا(ص) بودند و از نظر خویشاوندی در یک مرتبه قرار داشتند. گفتم: ما به پیامبر(ص) نزدیکتریم.
هارون گفت: چگونه؟ گفتم: زیرا عبد اللّه و ابو طالب از یک پدر و مادر بودند و پدرتان عباس از مادر عبد اللّه و ابو طالب نبود. هارون گفت: پس چرا مدعی هستید که شما وارثان پیامبر(ص) میباشید؟ درحالیکه عمو «حاجب» بوده و با بودن او پسر عمو از ارث محروم است و پیامبر(ص) در زمانی وفات یافت که ابو طالب در قید حیات نبود، ولی عمویش عباس زنده بود. گفتم: خوب است امیر مؤمنان مرا از این سؤال معاف دارد و هرسؤال دیگری که بخواهد بپرسد. هارون گفت: نه. باید پاسخ دهی.
گفتم: فآمنی؛ پس امانم بده. گفت: پیش از آغاز گفتوگو تو را امان دادم. گفتم: در قول علی بن ابی طالب(ع) آمده است: با بودن فرزند صلبی (حقیقی) پسر باشد یا دختر جز پدر و مادر و همسر، خویشاوند دیگری ارث نمیبرد و قرآن به میراث عمو در صورت بودن فرزند صلبی اشاره نکرده است. تنها «تیم»، «عدی» و «بنی امیه» بدون اساس و مبنایی حقیقی و عدم ارائه روایتی از پیامبر(ص)، بلکه براساس رأی خود مدعی شدهاند: که عمو، پدر است.
هریک از عالمان که قائل به قول علی(ع) هستند، برخلاف قضاوت اینان (تیم، عدی و بنی امیه) قضاوت میکنند. «نوح بن درّاج» در این مسأله قول علی(ع) را پذیرفته و به همان قائل است و بدان نیز حکم کرده است. امیر المؤمنین منصب قضاوت در کوفه و بصره را به او داد. او در این مسأله به قول علی(ع) عمل کرد و بدان حکم داد. خبر حکم او به امیر مؤمنان رسید و او نوح و آنان را که نظر مخالف او داشتند احضار کرد که «سفیان ثوری»، «ابراهیم مدنی» و «فضیل بن عیاض» از جمله آنان بودند. آنان گواهی دادند که حکم نوح در این مسأله همان قول علی(ع) است.
او- آنگونه که برخی از عالمان اهل حجاز به من رساند- به آنان گفت: پس چرا به این امر فتوا نمیدهید درحالیکه نوح بدان حکم کرده است؟ آنان گفتند: نوح شهامت و جسارت ورزید، ولی ما ترسیدیم. امیر مؤمنان براساس قول و روایت پیشینیان عامه (اهل سنت) از پیامبر(ص)، قضاوت نوح را امضا کرد؛ زیرا پیامبر(ص) فرموده است: علی در قضاوت سرآمدترین شماست و نیز عمر بن خطاب درباره علی(ع) گفته است: علی در قضاوت سرآمدترین ما میباشد. بدان که «قضاء» اسمی است جامع و فراگیر،؛ چراکه تمام آنچه پیامبر(ص) یارانش را با آن میستود، همچون، قرائت، فرائض (میراث) و علم، داخل در باب قضاست (کسی که بر قضا احاطه داشته باشد تمام آن دانشها را در خود دارد). هارون گفت: ای موسی، ادامه بده و بیفزا.
گفتم: راز مجلسها باید همچون امانت، حفظ شود، به ویژه مجلس تو. گفت: زیانی به تو نمیرسد. گفتم: پیامبر(ص) آنان را که مهاجرت نکردند از ارث محروم کرد و خویشاوندی دینی او را منتفی کرد تا اینکه هجرت کنند. گفت: چه دلیل و حجتی داری؟ گفتم: فرموده خداوند است که: «و کسانی که ایمان آورده، ولی مهاجرت نکردهاند، هیچ گونه خویشاوندی دینی با شما ندارند، مگر اینکه در راه خدا هجرت کنند»[۸۷] و عمویم عباس از کسانی بود که هجرت نکرد.
هارون گفت: ای موسی، آیا این فتوا را به کسی از دشمنان ما داده، یا فقیهی را از این مسأله آگاه کردهای؟ گفتم: البته نه و کسی جز امیر المؤمنین در این درباره از من نپرسیده است. آنگاه گفت: پس چرا به عام و خاص اجازه دادهاید که شما خاندان را به پیامبر(ص) نسبت داده و شما را با عبارت «یا بنی رسول اللّه(ص)؛ ای فرزندان رسول خدا» بخوانند؟ درحالیکه شما فرزندان علی هستید و شخص به پدرش نسبت داده میشود و از دیگر سو فاطمه ظرفی بوده که جد شما در آن پرورش یافته است و پیامبر(ص) جدّ مادری شماست. گفتم: ای امیر مؤمنان، اگر پیامبر(ص) زنده شود و دخترت را از تو خواستگاری کند میپذیری؟ گفت: سبحان اللّه، چرا نپذیریم؟! بلکه بر عرب، عجم و قریش بدان فخر میکنم.
گفتم: اما پیامبر(ص) دخترم را از من خواستگاری نمیکند و من نیز دخترم را به او نمیدهم. هارون پرسید: چرا؟ گفتم: زیرا او مرا با واسطه به دنیا آورده، اما تو را به وجود نیاورده است. هارون گفت: أحسنت ای موسی، سپس ادامه داد: چگونه خود را فرزند پیامبر(ص) میخوانید درحالیکه پیامبر(ص) عقب (فرزند) نداشت و فرزند از اولاد ذکور محقق میشود نه از اناث. شما نیز فرزندان دختری هستید که در این صورت فرزندی شما محقق نمیشود.
گفتم: به حرمت خویشاوندی و به حرمت این قبر و آنکه در آن خفته است از تو میخواهم مرا از پاسخ به این سؤال معاف داری. هارون گفت: ممکن نیست. باید حجت و برهان خود را ارائه دهید ای فرزندان علی. آنگونه که به من خبر دادهاند، تو- ای موسی- رئیس و امام زمان آنان هستی، پس تو را از این سؤال معاف نمیدارم و باید دلیلی و گواهی از کتاب خدا بیاوری،؛ چراکه شما فرزندان علی ادعا میکنید که هیچ چیز آن (قرآن) از شما پنهان نبوده و تأویل «واو» و «الف» قرآن نیز نزد شماست. دلیل و حجتی که بر این گفته دارید آیه ﴿مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ﴾[۸۸] است و از رأی و قیاس عالمان خود را بینیاز میدانید.
گفتم: آیا اجازه پاسخ به من میدهی؟ گفت: بگو. گفتم: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى...﴾[۸۹] مَنْ أَبُو عِيسَى يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟» به نام خداوند بخشایشگر مهربان. و از نسل او داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را هدایت کردیم و اینگونه، نیکوکاران را پاداش میدهیم- و زکریا و یحیی و عیسی.... حال بگو پدر عیسی که بود، ای امیر مؤمنان؟
هارون گفت: عیسی پدر نداشت. گفتم: بنابراین عیسی را از طریق مریم(س) به اولاد پیامبران(ع) ملحق کرد. به همین صورت ما از طریق مادرمان فاطمه(س) به پیامبر(ص) ملحق شده و اولاد او هستیم. باز بگویم ای امیر مؤمنان؟ گفت: بگو. گفتم: «قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ﴾[۹۰]». گفته خدای- عز و جلّ- را خواندهای که فرمود: پس هرکه در این باره پس از دانشی که تو را حاصل آمده، با تو محاجّه کند، بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم، سپس مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
در این مورد هیچ کس ادعا نکرده که پیامبر(ص) هنگام مباهله، جز علی، فاطمه، حسن و حسین را- که درود خداوند بر آنان باد- با خود زیر کساء قرار داده باشد. پس تأویل گفته خداوند به این صورت است که «فرزندان ما» حسن و حسین(ع)، «زنان ما» فاطمه(س) و «خویشاوندان نزدیک ما» علی(ع) است. عالمان بر این مطلب اجماع دارند که جبرئیل در جنگ احد به پیامبر(ص) گفت: ای محمد(ص)، همین فداکاری، احسان علی و برای تو قوت قلبی است. پیامبر(ص) فرمود: زیرا او از من است و من از اویم.
جبرئیل گفت: و من از شما دو تن هستم، آنگاه گفت: شمشیری چون ذو الفقار و جوانمردی چون علی نیست. این ستایش که جبرئیل مأمور ابلاغ آن بود همان ستایشی است که خداوند از خلیل خود کرده، فرمود: جوانی، از آنها به بدی یاد میکرد که به او ابراهیم[۹۱] گفته میشود. ما طایفه عموزادگان تو به این گفته جبرئیل که «او از ماست» افتخار میکنیم. هارون گفت: احسنت ای موسی، نیاز خود را به ما بگو. گفتم: اولین حاجت من این است که عموزاده خود را آزادگذاری تا به حرم جدش(ص) و نزد خانوادهاش بازگردد. هارون گفت: ببینیم- ان شاء اللّه-»[۹۲].
۲. روش دیگری که هارون الرشید در برخورد با امام کاظم(ع) در پیش گرفت متهم کردن حضرت به انحرافهای فکری بود تا از این رهگذر شوکت و عظمت امام را درهم شکسته و توجهی باشد برای ستمی که خود بر حضرت روا میداشت. او به امام کاظم(ع) گفت: یک مسأله باقی مانده که باید آن را روشن کرده، مرا از آن آگاه کنی و امیدوارم که از آن رنجه نشوی. امام(ع) فرمود: بپرس. هارون گفت: به من خبر دادهاند که شما میگویید: همه مسلمانان برده و کنیز ما هستند و نیز میگویید: هرکس از ما حقی بر گردن داشته، آن را به ما نرساند، مسلمان نیست.
امام(ع) فرمود: «آنان که مدعیاند ما چنین میگوییم، دروغ گفتهاند. اگر آنچه میگویند درست باشد چگونه مسلمانان میتوانند غلام و کنیز بخرند و بفروشند؟ ما نیز غلامان و کنیزکانی میخریم، در کنار آنان مینشینیم، با آنان غذا میخوریم. غلام را که میخریم او را «پسرم» خوانده و کنیز را «دخترم» خطاب میکنیم. به منظور نیل به قرب الهی با آنان غذا میخوریم. حال اگر مسلمانان غلامان و کنیزان ما بودند خرید و فروش آنان صحیح و جایز نبود»[۹۳].
۳. هارون الرشید هماره در تلاش بود تا از منزلت امام کاظم(ع) کاسته، او را در تنگنا قرار دهد. در یکی از مجالس هارون که امام کاظم(ع) نیز در آن حضور یافت، دانشمند و حکیم هندی در آنجا حاضر بود. چنین برمیآید که حضور حکیم هندی از پیش و توسط هارون طراحی شده بود تا او و امام(ع) را در یک مجلس جمع کرده، پس از مباحثات علمی بتواند -به نظر خود- امام(ع) را کوچک کرده، از جایگاه علمی او بکاهد. البته این مطلب را در گفتار خود هارون و عکس العمل او پس از اذعان حکیم هندی به دانش سترگ امام کاظم(ع) در همین داستان میخوانیم. داستان به این شرح است: «حکیمی فرزانه از مردم هند در مجلس هارون حضور داشت که امام کاظم(ع) وارد مجلس هارون شد. هارون امام را ارج نهاد و گرامیاش داشت.
مرد هندی از این برخورد هارون با امام(ع) نسبت به حضرت رشک ورزیده، گفت: با دانش خود از دیگران بینیاز شدهای حق است که خداوند میفرماید: ﴿كَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى﴾[۹۴]. بدینترتیب پیشزمینهای فراهم شد تا هارون بپندارد که به آرزوی خود رسیده است. امام به او فرمود: به من بگو: اگر در صورتهای تصادفی حرارت کلی کامل شده، حرکتهای طبیعی در آن پیاپی شدند و قوای عنصری در آن استحکام یافته و استوار شدند حال چنین موجودی بهرهای عقلی هستند، یا اشباحی وهمی؟ مرد هندی از این پرسش امام(ع) بهتزده شد، بر سر امام کاظم(ع) بوسهای زد و گفت: با کالبدی ناسوتی به گفتاری لاهوتی سخن گفتی. هارون با دیدن این صحنه، گوهر ناپاک خود را بروز داد و گفت: ما هر چه خواستیم شکوه و عظمت این خاندان را درهم شکسته، از منزلت آنان بکاهیم، اما خداوند جز این را میخواهد و پیوسته بر رفعت و شکوه آنان میافزاید.
آنگاه حضرت کاظم(ع) این آیه را تلاوت فرمود: ﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ﴾[۹۵][۹۶].
۴. داستان زیر، تلاش حیلهگرانه و سالوسانه هارون را برای ترور از پیش طراحیشده امام کاظم(ع) که به خواست خداوند با شکست و ناکامی روبرو شد، روشن میکند. باهم میخوانیم: «هارون الرشید درصدد قتل امام کاظم(ع) برآمد و از همین رو فضل بن ربیع را خواست و به او گفت: کاری پیش آمده که به دست تو به انجام میرسد. از تو میخواهم آن را انجام دهی و در عوض، یکصد هزار درهم به تو پاداش میدهم. فضل بن ربیع به خاک افتاد و گفت: آنچه میخواهی فرمان است یا درخواست؟
هارون گفت: درخواست است. سپس گفت: دستور دادم تا یکصد هزار درهم به خانه تو ببرند و در عوض از تو میخواهم به خانه موسی بن جعفر(ع) رفته، سر او را برای من بیاوری. فضل میگوید: به خانهای که موسی بن جعفر(ع) در آن بود رفتم. او در حال نماز بود. نشستم تا نماز خود را تمام کرد، سپس خندان به سوی من آمده، او به من گفت: میدانم به چه مقصودی آمدهای. مهلتم ده تا دو رکعت نماز بگزارم.
فضل میگوید: خواسته او را اجابت کردم و او برخاسته وضویی کامل ساخت، دو رکعت نماز در کمال خوبی گزارد، حرزی (دعایی) خواند و ناگهان ناپدید شد. نمیدانستم زمین او را فرو بلعید یا آسمان او را ربود. نزد هارون باز گشتم و ماجرا را برای او گفتم. هارون شروع به گریستن کرد و گفت: خداوند او را از گزند من ایمن گرداند»[۹۷].[۹۸]
موضعگیری امام کاظم(ع) نسبت به حکومت هارون الرشید
در بخش پیشین، سیاست و روشهای ظالمانه هارون الرشید را در برخورد با امام موسی بن جعفر(ع) بررسی کردیم و اینک به موضعگیری امام(ع) نسبت به سیاست هارون میپردازیم.
امام کاظم(ع) و سیاست هارون الرشید
سیره و موضعگیری امام کاظم(ع) نسبت به هارون سازشکارانه نبود، بلکه امام(ع) با موضعگیری محکم و استوار خود، هارون را به هماوردی میخواند. البته گاهی امام(ع) در برخی از برخوردهای خود با هارون، رفتاری نرم داشت که این خود نشانه شناخت امام(ع) از هارون و اندیشههای او بود. امام(ع) با در نظر داشتن مصالح والای جامعه اسلامی با هارون رفتاری نرم پیش میگرفت.
در اینجا به صحنههایی میپردازیم که نشاندهنده ماهیت موضعگیری امام(ع) در برابر حکومت هارون است.
نخست: از «محمد بن طلحه انصاری» نقل شده است که: «از جمله چیزهایی که به هنگام وارد کردن امام کاظم(ع) بر هارون، وی از امام(ع) پرسید گفت این بود: این سرا چیست و چگونه است؟
امام(ع) فرمود: «هَذِهِ دَارُ الْفَاسِقِينَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: ﴿سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَا يُؤْمِنُوا بِهَا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا﴾[۹۹]»؛ این، سرای فاسقان است که خداوند میفرماید: «به زودی کسانی را که در زمین، به ناحق تکبر میورزند، از آیاتم رویگردان سازم بهطوری که اگر هر نشانهای را از قدرت من بنگرند، بدان ایمان نیاورند، و اگر راه صواب را ببینند آن را برنگزینند، و اگر راه گمراهی را ببینند آن را راه خود قرار دهند». هارون گفت: پس این سرای کیست؟
امام(ع) فرمود: روزگاری از آن شیعیان ماست و برای غیر آنان، مایه آزمون و فریبندگی است. هارون گفت: پس چه شده است که صاحب آن، آن را باز پس نمیگیرد؟ امام(ع) فرمود: آباد از او گرفته شده و جز آباد شده آن را باز پس نمیستاند. هارون گفت: پس شیعیان تو کجایند؟ امام(ع) این آیه را تلاوت فرمود: ﴿لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ﴾[۱۰۰]. هارون گفت: پس ما کافرانیم؟
امام(ع) فرمود: نه، ولی آنگونهاید که خداوند دربارهشان فرموده: «کسانی که شکر نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای هلاکت درآوردند[۱۰۱].
هارون از اینکه امام کاظم(ع) در برخورد با او چنین بیباک سخن گفته بود خشمگین شد. پر واضح است که این برخورد امام(ع) با هارون با آن چیزی که درباره امام(ع) و ترس و گریختن او از هارون گفته شود مغایر است»[۱۰۲].
دوم: از امام کاظم(ع) نقل شده است که فرمود: هارون به من گفت: شما میگویید خمس از آن شماست؟ گفتم: آری. گفت: این مقدار بسیار است. گفتم: او که آن را به ما داد (مقرر فرمود) میدانست که این مقدار برای ما زیاد نیست»[۱۰۳].
سوم: هارون الرشید هماره به امام کاظم(ع) میگفت: «حدود فدک را معین کن تا آن را به تو بازگردانم، اما امام(ع) سرباز میزد. پس از اصرار فراوان هارون، امام(ع) فرمود: آن را بهطور کامل و با تمام محدودهاش میگیرم. هارون گفت: حدود آن کدام است؟
امام(ع) فرمود: اگر حدود آن را معین کنم آن را باز پس نخواهی داد. هارون گفت: سوگند به جدت چنین میکنم. امام(ع) فرمود: حد اول آن «عدن» است. هارون که رنگ از رخسار باخته بود گفت: نیکوست. امام(ع) فرمود: حد دوم فدک «سمرقند» است. هارون از شدت خشم چهره ترش کرد. امام(ع) فرمود: حد سوم آن «افریقیه» (شمال آفریقا) است. چهره هارون از شدت ناراحتی کبود شده، گفت: خوب است، بگو. امام(ع) فرمود: حد چهارم «سیف البحر» از ناحیه «جزایر» تا «ارمینیه» (آسیای صغیر) است. هارون گفت: بنابراین، دیگر چیزی برای ما نمیماند. بازگردیم به مجلس و گفتوگوی سابق خویش. امام(ع) به هارون فرمود: به تو گفتم که اگر حدود فدک را معین کنم آن را مسترد نخواهی کرد. از اینجا بود که هارون الرشید تصمیم به کشتن او گرفت»[۱۰۴].
چهارم: زمانی که هارون الرشید وارد مدینه شد به زیارت قبر پاک پیامبر(ص) رفت. مردم نیز او را همراهی میکردند. هارون به قبر پیامبر(ص) نزدیک شد و گفت: «درود بر تو باد ای رسول خدا، ای عموزاده. او با این سخن میخواست نسبت به دیگران تفاخر کند. در این حال ابو الحسن، امام کاظم(ع) به قبر رسول خدا نزدیک شد و گفت: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَهْ»؛ درود بر تو ای رسول خدا، درود بر تو ای پدر. هارون الرشید با دیدن این صحنه رنگ باخت و خشم در چهرهاش نمایان شد»[۱۰۵].[۱۰۶]
امام کاظم(ع) و جماعت صالحان
امام کاظم(ع) در چارچوب شیوه تربیتی خود گامهای بلندی برداشته بود و میبایست این روند را همچنان دنبال کند تا به اهداف خود دست یابد، از جمله: استوار کردن و عمق بخشیدن آنچه که پیشتر برای این ساختار پی ریخته بود و نیز هدایت توانمندیها به سوی هدفهای بزرگی که امامان(ع) در راه آن تلاش میکردند، مانند:
- ریشهدار و نهادینه کردن مکتب و فرهنگ گسترشیافته تشیع، در مجامع امت اسلامی؛
- بهرهمند شدن امت از پشتوانه فرهنگی و عملی داده شده از سوی امامان معصوم(ع) در عرصه هماوردخواهیها و مبارزهطلبیها؛
- ایستادن در برابر حذف فیزیکی که از سوی خلفا و به هنگام احساس افزایش پیروان امامان(ع) طراحی میشد.
هارون الرشید ترس خود را از امام کاظم(ع) ابراز کرده، گفت: «اگر مناسب جایگاه و منزلت امام(ع) به او دهش کند، از قیام او بر ضد خود و نیز آراستن و تجهیز یکصد هزار شمشیر به دست به منظور از میان برداشتن سلطنت هارون ایمن نخواهد بود».
همین امر امام(ع) را بر آن میداشت تا به منظور حفظ مکتب و خط اهل بیت از گزند مدعیان، فعالیت خود را در چند زمینه دنبال کند. از همین رو تلاش خود را در این عرصهها آغاز کرد[۱۰۷].
عرصه سیاسی
در این عرصه امام کاظم(ع) گامهایی قاطع در پرورش و تربیت فکری و اعتقادی شیعیان خود برداشت که نمونههایی از آن را میخوانیم:
محکم کردن پیوند سیاسی با خط اهل بیت(ع)
از آنجا که خط و شیوه و منش اهل بیت(ع) خط نفی ستم و ستمگران است، میبینیم که امام کاظم(ع) بر دوستان و شیعیان خود سخت گرفته، آنان را از تماس و همکاری با حاکمان ستمگر عباسی منع و ارتباط با آنان را حرام فرمود. امام(ع) میخواست با تحقق این خط، وارستگی و ژرفاندیشی در نفی کلی ستم و گونههای آن را در جان دوستان و شیعیان خود تعمیق بخشد تا با برخورداری از هشیاری و بینش سیاسی، از قرار گرفتن در جریانهای فکری- سیاسی حاکم بر جامعه و تن دادن به برنامهها و طرحهای جذب شدن به حاکمیت مصون بمانند.
برخورد امام(ع) با «صفوان جمّال» از یکسو بیانگر دقت و ژرفنگری در شیوه تربیتی امام کاظم(ع) نسبت به شیعیان در این مقطع بوده، از دیگر سو نشاندهنده تلاش امام(ع) برای بالا بردن سطح و حجم رویارویی با دستگاه حاکم و نیز ایجاد امید به فروپاشی ارکان حاکمیت میباشد. از اینرو هارون الرشید تمام حرکات و سکنات اهل بیت(ع) و شیعیان آنان را زیر نظر داشته، پیوسته برای از میان برداشتن آنان برنامهریزی میکرد. روزی «صفوان بن مهران اسدی» بر امام کاظم(ع) وارد شد. حضرت با دیدن صفوان به او فرمود: تمام کارهای تو خوب و پسندیده است، جز یک کار.
صفوان گفت: فدایت گردم، آن کار ناپسند چیست؟ امام(ع) فرمود: کرایه دادن شترانت به این مرد (هارون الرشید) ناپسند است. صفوان گفت: به خدا سوگند، شترها را برای خوشگذرانی، شکار، بیهودگی و... به او کرایه ندادم، بلکه برای این راه (سفر حج) به او کرایه داده، سرپرستی آنها را به غلامان خود سپردهام و خود در امر کاروان دخالتی ندارم. امام(ع) فرمود: آیا کرایه شتران بر ذمه آنها باقی است؟ صفوان گفت: آری، فدایت شوم. امام(ع) فرمود: آیا دوست میداری تا گرفتن کرایه شتران، آنان زنده بمانند؟ صفوان گفت: آری.
امام(ع) فرمود: هر کس ماندگاری آنان را بخواهد، از آنان است و هرکس از آنان باشد بیتردید وارد دوزخ میشود. صفوان از محضر امام(ع) بیرون شد و همان دم شتران خود را فروخت و دست از ساربانی و شترداری کشید. هارون که از تصمیم و کار صفوان آگاه شده بود، کسی را پی صفوان فرستاده، او را فراخواند. چون صفوان نزد هارون حاضر شد، هارون- که بندبند وجودش در اثر خشم نزدیک بود از هم بگسلد- به صفوان گفت: ای صفوان، شنیدهام شترانت را فروختهای؟ صفوان گفت: آری. هارون پرسید: چرا؟ صفوان گفت: من سالخورده و فرتوت شدهام و غلامان آنگونه که باید به کارها رسیدگی نمیکنند. هارون گفت: هیهاتهیهات این سخنها بهانه است. من میدانم که موسی بن جعفر تو را به چنین اقدامی برانگیخته است.
صفوان گفت: مرا چه به موسی بن جعفر؟ هارون گفت: این بهانه و عذر را واگذار. به خدا سوگند، اگر به جهت همنشینی خوب و پسندیده تو نبود، تو را میکشتم»[۱۰۸].[۱۰۹]
تأکید بر پایبندی به اصل «تقیه»
از دیگر مواردی که امام کاظم(ع) در پرورش فکری و روحی شیعیان خود سخت بر آن تأکید داشت و آن را با اهمیت میشمرد، مسأله «تقیه» بود،؛ چراکه این اصل، به عنوان دژی مستحکم از کیان شیعه حفاظت کرده، آن را از گزند ضربات و تهاجم خارجی ایمنی میبخشید.
«معمّر بن خلّاد» میگوید: از ابو الحسن موسی(ع) درباره کار برای والیان پرسیدم، او گفت: ابو جعفر (امام باقر(ع)) گفت: «التَّقِيَّةُ دِينِي وَ دِينُ آبَائِي وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ»؛ تقیه آیین من و آیین پدران من است و هرکه در جایی که باید تقیه نکند ایمان ندارد[۱۱۰].
«درست بن ابی منصور» میگوید: «در محضر ابو الحسن موسی(ع) بودم. «کمیت بن زید» نیز حضور داشت. امام(ع) به او فرمود: تویی که سرودهای: «اکنون نزد بنی امیه میروم؛ و تمام امور (چیزها) باید به سوی سرنوشت خود بروند؟»[۱۱۱]. کمیت گفت: آری. من آن را سرودهام. به خدا سوگند، هرگز از ایمان و اعتقادم دست برنداشته، همچنان دوستدار شما و با دشمنان شما دشمن هستم، اما آنچه سرودهام از موضع تقیه بوده است. امام(ع) فرمود: تقیه حتی در نوشیدن شراب آنگاه که خطری فرد را تهدید کند روا و جایز است»[۱۱۲].[۱۱۳]
نفوذ در دستگاه حکومتی
امام کاظم(ع) نقش فعالی در نفوذ در مناصب دولتی از طریق یاران خود ایفا کرد و در نتیجه، یاران امام(ع) موقعیتهای سیاسی ممتاز و برجستهای در دستگاه خلیفه عباسی به دست آورند. امام(ع) آنان را میستود و از کار ایشان قدردانی میکرد، مشروط بر اینکه با مؤمنان همکاری کرده، نیازهای ایشان را برطرف کنند و در غیر این صورت غرض از مأموریت ایشان را نقض شده و منتفی میدانست. در اینجا اسامی آن دسته از یاران امام کاظم(ع) را که منصبهای مهمی در دستگاه عباسیان به دست آورده و از عالمان بزرگ و جلیل القدر بودند، برمیشمریم:
- علی بن یقطین: پدر او «یقطین» در کوفه پرورش یافت و در آنجا پارچه میفروخت. او معتقد به امامت امامان معصوم(ع) بود. به دستگاه ابو العباس سفاح، منصور و مهدی، خلفای عباسی پیوست. زمانی که یقطین بدرود زندگی گفت فرزندش علی به جای پدر نشست و رابطه محکمی با عباسیان برقرار کرد و منصبهای مهمی را در دولت عباسیان به دست گرفت. او در دستگاه عباسیان به یاری و خدمت به مؤمنان پرداخت، شماری از آنان را زن داد و به خانه بخت فرستاد و هزینه بخش بزرگی از آنان را بر عهده داشت. «سلیمان» کاتب علی بن یقطین میگوید: «طبق محاسبهای که انجام دادم در هرسال ۱۵۰ نفر از طرف علی بن یقطین به حج رفته، مناسک حج به جای میآوردند. کمترین مبلغی که به آنان داده میشد، هفت صد درهم و بیشترین آن ده هزار درهم بود. او سه یا چهار تن از فرزندان امام کاظم(ع) را به خانه بخت فرستاد و اموال فراوانی را در امور خیر انفاق کرد». عالیترین منصب را در روزگار مهدی عباسی به دست آورد و پس از مهدی، هارون الرشید او را به عنوان وزیر خود برگزید[۱۱۴]. او ارتباط پنهانی و پیوستهای با امام کاظم(ع) داشت.
- حفص بن غیاث کوفی: حفص: از سوی هارون الرشید، عهدهدار منصب قضا در بخش شرقی بغداد شد، سپس قاضی کوفه شد. او در سال ۱۹۴ ق درگذشت[۱۱۵].
- عبد الله بن سنان بن ظریف: او خزانهدار مهدی، هادی و هارون الرشید، خلفای عباسی بود[۱۱۶].
- فضل بن سلیمان کاتب بغدادی: فضل، دبیر و کاتب دستگاه منصور و مهدی عباسی بود[۱۱۷].
- محمد بن اسماعیل بن بزیع: محمد از صالحان و برجستگان طایفه (شیعه) و از راویان حدیث امام کاظم(ع) بود. او از کارگزاران منصور و یکی از وزیران حکومت عباسیان بود[۱۱۸].
- حسن بن راشد (مولای بنی عباس): حسن، وزیر مهدی، موسی، هادی و هارون الرشید بود.
نامبردگان تنها شماری از اصحاب امام کاظم(ع) و راویان حدیث او بودند.
در اینجا و با توجه به اقرار یاران برجسته و عالم امام کاظم(ع) مبنی بر پذیرش منصب در حکومت جور، به گستردگی کارآزمودگی و برنامهریزی حضرت کاظم(ع) در به دست گرفتن و نگاهداشتن منصبهای کلیدی و حساس حاکمیت جور، برای جماعت صالحان پی میبریم. این را بدانیم که یاران امام(ع) از آنرو در این منصبها قرار میگرفتند که به خط اهل بیت(ع) و امور مربوط به آن از عامه مؤمنان آگاهتر بودند[۱۱۹].
عرصه تربیتی
نیازهای واقعیت موجود برای ساختار جماعت صالحان با گرایش رسیدن به هدف نهایی که اهل بیت(ع) برای ایجاد جماعت صالحان رقم زده بودند، اساس و مبنای وصایا و رهنمودهای امام کاظم(ع) به شیعیان را تشکیل میداد.
از همین روست که میبینیم امام کاظم(ع) کارهای شیعیان خود را زیر نظر میگرفت، خود بر کامل شدن ساختار جماعت صالحان و افراد آن نظارت کرده، آنچه را که بدان دعوت میفرمود، خود آن را اجرا میکرد تا اقدامها و گامهای او در این عرصه، الگو و چراغی فرا راه پیروان مکتب و شاگردان دانشگاه او باشد و بدین وسیله راه را از بیراهه بشناسند و راه هدایت را برگزینند. نقل مواردی از برخورد تربیتی امام(ع) با یارانش تا اندازهای هدف امام(ع) را از ایجاد جماعت صالحان و گماردن آنان به کارهای دولتی آشکار میکند.
موضعگیری امام(ع) در برابر علی بن یقطین
هنگامی که علی بن یقطین به دیدار با امام کاظم(ع) میرود، امام(ع) به او اجازه ورود نمیدهد،؛ چراکه پیشتر او یکی از برادران دینی خود را که به دیدارش رفته بود از دیدار با خود منع کرده بود. امام(ع) با تعبیر «برادرت» به علی یادآوری میکند که بودنش در منصب وزارت فقط و فقط برای خدمت به نیازمندان و گرفتاران است و اینکه به او اجازه و حتی به او فرمان میدهد تا در منصب خود باشد و از کنارهگیری بازش داشته به همین دلیل بوده است.
ماجرای «ابراهیم جمّال» (ساربان) و علی بن یقطین و فرمان امام(ع) به علی را مبنی بر دلجویی از ابراهیم میخوانیم: از «محمد بن علی صوفی» نقل شده است: «ابراهیم جمّال- که خداوند از او خشنود باد- اجازه خواست تا با ابو الحسن، علی بن یقطین وزیر دیدار کند، اما علی به او اجازه نداد. علی بن یقطین در همان سال عازم حج شد و چون به مدینه رسید بر در سرای مولایمان موسی بن جعفر(ع) شد و اجازه دیدار خواست، اما امام(ع) به او اجازه نداد. روز بعد با امام(ع) روبرو شد و به حضرت گفت: ای سرور من، گناه من چیست که اجازه دیدار ندادی؟
امام(ع) فرمود: از آنرو مانع دیدارت با خود شدم که تو به برادرت ابراهیم جمال اجازه ملاقات ندادی. خداوند زمانی اعمال تو را پاس میدارد و میپذیرد که ابراهیم از تو درگذرد. علی گفت: ای سرور من، اکنون در مدینه هستم و ابراهیم در کوفه است، به او دسترسی ندارم، چه کنم؟ امام(ع) فرمود: چون شب فرا رسد بدون اطلاع یاران و غلامت به تنهایی به بقیع برو. در آنجا اسبی راهوار میبینی که بر آن زین بسته شده است. سوار آن شو. علی میگوید: چون شب فرا رسید به بقیع رفتم و سوار بر اسب شدم. دیری نپایید که اسب در کوفه، در برابر خانه ابراهیم جمال ایستاد. کوبه در را به صدا درآوردم و گفتم: علی بن یقطین هستم.
ابراهیم از درون خانه بانگ برآورد: علی بن یقطین وزیر بر در خانه من چه میکند؟ علی بن یقطین گفت: ای فلان، مسأله من بس سخت و سترگ است. آنگاه او را سوگند داد تا بدو اجازه ورود دهد و چون وارد شد به ابراهیم گفت: ای ابراهیم، مولا(ع) از پذیرش من خودداری کرده، آن را منوط به گذشت تو از من نمود. ابراهیم گفت: خدای از تو درگذرد.
علی بن یقطین، ابراهیم را سوگند داد تا گونهاش را لگد کند، اما ابراهیم نپذیرفت و چون علی اصرار ورزید، ابراهیم به خواسته او تن درداد و همچنان گونه علی را لگد میکرد و علی میگفت: بار خدایا، گواه باش. علی پس از آنکه ابراهیم را از خویش خشنود کرد، سوار بر اسب شد و مرکب، همان شب او را به مدینه رساند و بر در سرای حضرت موسی بن جعفر(ع) بر زمین نهاد. در این زمان امام کاظم(ع) به او اجازه ورود داد و او را بوسید»[۱۲۰].[۱۲۱]
امام کاظم(ع) و برآوردن نیازهای مؤمنان
امام کاظم(ع) در بدترین و سختترین شرایط، بر برآوردن نیاز مؤمنان اصرار داشت و بدان اهتمام میورزید. او شیعیان را به پایبندی به این اصل اخلاقی ترغیب و تشویق میکرد و برخی از خاصّان خود را فرمان داد تا به منظور برآوردن نیازهای مؤمنان در دستگاه حکومت بمانند.
داستان زیر، بر نهایت اهتمام و ابعاد توجه و تلاش امام(ع) برای تحقق این اصل و نقش بستن آن در اندیشه و رفتار جماعت صالحان گواه میباشد.
از «محمد بن سالم» نقل شده است که گفت: «چون سرورم موسی بن جعفر(ع) را به دستور هارون به بغداد بردند، «هشام بن ابراهیم عباسی» نزد حضرت رفت و گفت: ای سرور من، براتی به دست من رسیده که براساس آن به «فضل بن یونس» بدهکار میشوم. از او بخواه تا بر من آسان گیرد. امام کاظم(ع) به درب خانه فضل رفت. حاجب، فضل را از آمدن موسی بن جعفر(ع) باخبر کرد. فضل گفت: اگر راست گفته باشی در راه خدا آزاد هستی و چنین و چنان از اموال به تو میدهم.
آنگاه فضل، شتابان و با پای برهنه به سوی درب خانه شتافته، بر پاهای حضرت افتاده، آنها را میبوسید، سپس از امام(ع) خواست تا وارد خانه شود. امام(ع) وارد شده، به او فرمود: حاجت و نیاز هشام بن ابراهیم را برآورده کن. فضل نیز فرمان امام(ع) را به گوش گرفته، مشکل ابراهیم را حل کرد»[۱۲۲].[۱۲۳]
حمایت امام کاظم(ع) از مأموریت علی بن یقطین
امام کاظم(ع) یاران و شیعیان خود را زیر نظر داشته، غفلت آنان را به ایشان گوشزد میکرد و در مواردی که برخی از آنان را در معرض خطر سعایتکنندگان میدید، پنهانی آنان را در جریان قرار میداد و راهکارهایی پیش روی آنان مینهاد. از جمله این افراد که غالباً مورد رشک دشمنان بوده، همیشه از آنان نزد حاکم سعایت میشد، علی بن یقطین بود. از علی بن یقطین روایت شده است که طی نامهای به موسی بن جعفر(ع)، نوشت: «در مورد مسح پا در وضو اختلاف نظر وجود دارد. اگر در اینباره رهنمودی برایم دارید که بدان عمل کنم، چنین کنید. امام کاظم(ع) در پاسخ نوشت: آنچه در مورد این سؤال به تو دستور میدهم این است که هنگام وضو سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کن، سه بار صورتت را بشوی و سه بار انگشتان خود را درون موی صورتت فرو ببر، سه بار دستانت را بشوی، بیرون و درون گوشت را مسح کن و هردو پای خود را سه بار بشوی و جز آنچه به تو گفتم مکن. علی بن یقطین نیز دستور امام(ع) را به کار بست.
در همان زمان هارون الرشید گفت: دوست دارم علی بن یقطین را از آنچه دربارهاش میگویند و او را «رافضی» میخوانند دور و منزه بدانم. از آنجا که رافضیها در وضو رعایت اختصار میکنند او را با وضو میآزماییم. از این رو او را به کاری در خانه خود واداشت. چون وقت نماز فرا رسید، هارون الرشید برای علی آب فرستاد تا وضو بسازد و خود در پس دیواری پنهان شد، به گونهای که علی را میدید، اما علی او را نمیدید. علی همانگونه که امام(ع) به او دستور داده بود وضو ساخت. در این هنگام، هارون از پس دیوار بیرون شد و به علی گفت: هرکسی تو را رافضی بداند دروغ گفته است.
پس از این ماجرا نامهای از امام موسی بن جعفر(ع) به علی بن یقطین رسید که متن آن چنین بود: از حالا آنگونه که خداوند فرموده، وضو بساز. صورتت را یک بار به عنوان واجب و بار دوم به عنوان مستحب بشوی، دستانت را از آرنج به همین ترتیب بشوی، سپس جلو سر و پشت پای خود را با رطوبت باقیمانده از وضو، مسح کن،؛ چراکه آنچه از آن بر تو بیم میرفت برطرف شد»[۱۲۴].
نیز از «ابن سنان» نقل شده است: «زمانی هارون الرشید جامههایی برای علی بن یقطین فرستاد. در میان آنها جامهای شاهانه از خز سیاه وجود داشت که به زر آراسته شده بود. علی بن یقطین بهترین و پر بهاترین جامهها را به همراه جامه خز و نیز اموالی که خمس مالش به شمار میرفت برای ابو الحسن، موسی بن جعفر(ع) فرستاد.
امام کاظم(ع) اموال و جامهها را پذیرفت، ولی جامه خز را به وسیله پیک، برای علی بن یقطین باز پس فرستاده، طی نامهای به او نوشت: از این جامه به خوبی نگاهداری کن و آن را از دست مده؛ زیرا روزی بدان نیاز خواهی داشت.
علی بن یقطین از اینکه امام(ع) جامه را پس فرستاده بود، دچار شک و نگرانی شد و علت این کار امام(ع) را نمیدانست، اما به دستور امام(ع) جامه را نزد خود نگاهداشت.
پس از چندی علی بن یقطین بر یکی از غلامان نزدیک خود خشم گرفته، او را از جایگاه ویژهایاش کنار گذاشت. غلام که از تمایل و گرایش علی بن یقطین به ابو الحسن(ع) و از اموال و جامههای پربها و دیگر چیزهایی که برای امام(ع) میفرستاد آگاه بود، نزد هارون الرشید از علی سعایت کرده، به او گفت: او معتقد به امامت موسی بن جعفر است و همه ساله خمس مال خود را برای او میفرستد. همچنین جامه شاهانهای که امیر المؤمنین در فلان وقت به او مرحمت کرده، برای موسی بن جعفر فرستاده است.
هارون الرشید، از این گزارش برآشفته، به شدت خشمگین شد و گفت: این مسأله را پیگیری میکنم و اگر وضعیت آنگونه که میگوید باشد، جان او را میگیرم. همان دم علی بن یقطین را احضار کرد و چون علی حاضر شد، هارون به او گفت: با جامه خزی که به تو دادم چه کردی؟ علی بن یقطین گفت: آن را در جامهدانی دربسته نهاده، معطرش نموده، از آن حفاظت میکنم. هر بامداد و شامگاه جامهدان را باز میکنم و به انگیزه تبرک نگاهی بر جامه میافکنم و آن را میبوسم.
هارون گفت: هم اکنون آن جامه را حاضر کن. علی گفت: اطاعت یا امیر المؤمنین. آنگاه به یکی از غلامان خود گفت: به خانهام برو، از خزانهام کلید فلان اتاق را برداشته، درب آن را باز کن، صندوق کذایی را بگشا و جامهدان را همانگونه که سر به مهر است بیاور.
دیری نپایید که غلام، جامهدان سر به مهر را آورده، پیش روی هارون گذارد و هارون فرمان داد تا مهر جامهدان را بشکنند. چون جامهدان باز شد، هارون جامه خز را همانگونه که به علی داده بود، تا شده و آغشته در عطر یافت. این بود که آرام گرفت و به علی گفت: جامه را به جای خودش بازگردان که هرگز سخن سعایتکنندگان را درباره تو نمیپذیرم.
آنگاه جایزهای گرانبها به علی داد و دستور داد تا خبرچین را هزار تازیانه بزنند، اما مجازات خبرچین به حدود نیمه رسیده بود که جان سپرد»[۱۲۵].[۱۲۶]
عرصه علمی و فکری
عصر امام باقر(ع) و امام صادق(ع) دوره گشایش و آزادی نسبی برای دانشگاه اهل بیت(ع) بود. این دانشگاه توانست از آزادی به وجود آمده در راه نشر علوم و معارف اهل بیت(ع) بهره ببرد و در نتیجه، استادان و عالمانی را به جامعه ارائه داد که مسئولان، امانتداران و حافظان میراث این دانشگاه در میان امت اسلامی بودند. در همین دانشگاه بود که پایههای محکم مکتب اهل بیت(ع) که پیامبر اکرم(ص) و پس از او علی بن ابی طالب(ع) پی افکنده بود، از نظر شیوه، محتوا و روش تکامل یافت.
عصر امام کاظم(ع) به درازای سه دهه و اندی، ادامه روند علمی و فرهنگی ای بود که امام باقر(ع) و امام صادق(ع) آن را تحقق بخشیده بودند. در عصر امام کاظم(ع) شمار چشمگیری از فقیهان راوی پرورش یافته، موهبت و ارمغانی کمنظیر و بزرگ بودند که امام کاظم(ع) در عرصه نظری- عملی به امت اسلامی عرضه کرده بود. آنچه در بخشهای بعدی بدان خواهیم پرداخت، بیانگر تبلور بسیاری از قواعد اصولی و فقهی در عرصه اجتهاد فقهی در دانشگاه سترگ اهل بیت(ع) میباشد. وانگهی گسترش تشیع و فزونی گرفتن دوستی و پیوند با اهل بیت(ع) و خط آنان با تمام ابعاد و ویژگیهای آنکه از خط عباسیان متمایز میباشد، پس از تلاشهای امام باقر(ع) و امام صادق(ع)، مرهون امام کاظم(ع) و تلاشهای اوست.
توسعه پایگاه تشیع فعالیت بیشتر رهبری را در نظارت و اشراف بر شئون و امور پیروان و نیز صیانت و حفاظت جماعت صالحان از لغزشها، انحرافات و موانع موجود بر سر راه آنان میطلبید. از دیگر سو و با توجه به موضوعهای اصلی و فرعی شریعت که ناشی از وسعت یافتن دایره پیوندهای فکری و علمی و دگرگونی روزگار بود، سؤالها نیز فزونی میگرفت و از جهت دیگر، آمادگی دانشگاه اهل بیت(ع) برای پاسخ گفتن به مسائل نو، مستلزم ارائه فعالیت بیشتر و دامنهدارتری از رهبری تبلور یافته در امام کاظم(ع) بود. این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که امام کاظم(ع) پس از شهادت پدر بزرگوارش در شرایطی سخت قرار داشت و در چنین شرایطی میبایست وظیفه رهبری امّت را به خوبی انجام دهد. مسأله دیگر این بود که تمام مسلمانان از امامت حضرت کاظم(ع) آگاهی نیافته و بدان راهنمایی نشده بودند و این، فعالیت امام(ع) را سختتر و سنگینتر میکرد. به همین دلیل امام(ع) میبایست شماری از یاران نزدیک و مورد اعتماد خود را به عنوان نماینده خود به کار گمارد تا آنان در این مسئولیت و مقام به اداره امور جماعت صالحان و جمعآوری حقوق شرعی، مانند خمس، زکات و... بپردازند؛ حقوقی که مکتب اهل بیت(ع) موارد و شیوه مصرف آن را تعیین کرده و استمرار وجود و دگرگونی مثبت و استحکام پایهها و اساس جماعت صالحان را تضمین و آن را در رویارویی با چالشهای مستمر توانمند میکند.
این فرایند و روند همان چیزی بود که خلفا به اندازه درک و دریافت خود از خط اهل بیت(ع) و میزان غور در عمقش، از آن میترسیدند. هارون الرشید از این قاعده مستثنا نبود، به گونهای که این فعالیتهای دامنهدار و خط ریشهدار پرورش اندیشه، کینه او را علیه امام کاظم(ع) برانگیخت،؛ چراکه هارون امام(ع) را خطری جدی و دشمن حقیقی برای سلطنت خود میدید. او بیپروا امام(ع) را به زندان میافکند تا او را از پایگاههای خود؛ یعنی نمایندگان و دوستانش دور کند، اما یاران حضرت حتی در زمانی که او در زندان بود، ارتباطی پیوسته و محکم با وی داشتند.
این برنامهریزی از سوی امام(ع) تحولی روشن در تعامل با رویدادها به شمار رفته، بهترین نوع ابزار برای بهرهوری از شرایط سخت و تنگناهای موجود، به منظور کمال بخشیدن به این حرکت الهی به سوی اهداف ترسیم شده بود.
فعالیتها و دادههای امام کاظم(ع) در عرصه دانش و اندیشه در زمینههای زیر تجلی مییافت:
- روایت؛
- تدریس؛
- مناظره؛
- تألیف.
البته دامنه روایت، تدریس، مناظره و تألیف در یک یا چند عرصه دانش منحصر نمانده، بلکه به دیگر زمینههای علمی نیز کشیده شد. تنوع میراث علمی که از امام(ع) به ما رسیده، خود گواهی بر این گفته است و زمانی که «مسند» امام کاظم(ع) را که نزدیک به هزار برگ و در سه مجلد فراهم آمده است، مطالعه کنیم، فعالیت علمی امام(ع) بهطور ملموس برای ما روشن میشود، مسند امام کاظم(ع) در بردارنده گونههای دانش و شناخت: اعتقادی، تاریخی، تربیتی، اخلاقی، احکام شرعی و دعا و زیارت است. توثیق «رجال» (راویان)، مسائل مرتبط با روزگار امام کاظم(ع)، احتجاجهای آن حضرت با حاکمان و مخالفان و امور مربوط به دانشگاه حضرت که شکوه، قدرت و مرتبه علمی آن در فارغ التحصیلان آن و اصحاب هشیار و زیرک آن حضرت متبلور بود، از دیگر مطالب آمده در مسند امام کاظم(ع) است.
یاران امام(ع)، از جمله: «هشام بن الحکم»، «صفوان بن یحیی» معروف به بیاع السابری (فروشنده جامه) و «حسن بن محمد بن سماعه کندی» تألیفاتی بسیار داشته و هریک از این سه تن سی اثر از خود برجای گذاشتند، «علی بن حسن طاهری» چهارده اثر، «حسن بن محبوب سراد» شش اثر، «عبداللّه بن جبله» هفت اثر و «علی بن یقطین» سه اثر تألیفی به رشته تحریر درآوردند. در اینجا به برخی از فعالیتهای یاران امام کاظم(ع) در عرصه دانش میپردازیم:[۱۲۷].[۱۲۸]
شیوه استنباط و تفقه در دین
«حرمت قول به غیر علم»، «حجیت ظواهر» و «حجیت خبر واحد» موضوع «تعارض میان روایات و احادیث»، بازداشتن مردم از «قیاس» در احکام، «اصالت برائت»، «وجوب موافقت قطعی در اطراف علم اجمالی»، «استصحاب» و «عدم جواز رجوع به اصل، قبل از تفحص و جستوجوی دلیل» نصوصی است که در میراث علمی امام کاظم(ع) به چشم میخورد.
همین گستردگی مباحث، نشان میدهد که امام کاظم(ع) بر آن بود تا پایههای قواعد و شیوه استنباط و تفقه در دین را استوار و محکم کند.
نگرشی کوتاه در متونی که مجموعهای از قواعد فقهی و دیگر احکام فقهی مأثور از امام کاظم(ع) را دربر میگیرد، این مطلب را برای ما روشن میکند که امام(ع) هماره در تلاش بود تا دانشگاه فقهی و اجتهادی را تکامل بخشد و عالمانی براساس مبانی این دانشگاه که همان خط اهل بیت(ع) است پرورش داده، به جامعه تقدیم کند تا از این رهگذر، پایایی و جاودانگی رسالت پیامبر(ص) را تضمین نموده و خط مستقیم اهل بیت(ع) را- علیرغم تمام چالشها و کارشکنیها- در تمام عرصههای زندگی حضوری فعال بخشد[۱۲۹].[۱۳۰]
مناظره در عصر امام کاظم(ع)
مناظره علمی از جمله فعالیتهای فکری بود که در تبلور و شکوفایی اندیشه امت اسلامی تأثیر بسزایی داشت و در عصر امام کاظم(ع) شهرتی فراگیر یافت. امام جعفر صادق(ع) و پس از آن حضرت، امام کاظم(ع) از این پدیده بهره جسته، عالمانی متخصص در این فن پرورش دادند. دستپروردگان دو امام، در دفاع از مذهب اهل بیت(ع) و معرفی آن به جامعه همپیمان شدند. علیرغم محدودیتهایی که از سوی حاکمیت برای آنان به وجود میآمد و نیز وجود حصار فکری که مخالفان خط اهل بیت(ع) آن را تقویت میکردند، آنان توانستند در راه ترویج مذهب اهل بیت(ع) به موفقیتهای چشمگیری نایل شوند. این عالمان پرورشیافته دانشگاه امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) همچنین توفیق یافتند تا شبهات و اتهاماتی که مکتب تشیع و اندیشه شیعی را هدف گرفته بود و به صورت روزافزون تنور آن داغتر و آتش آن شعلهورتر میشد، سست و بیاعتبار کرده، رودرروی جریانهای منحرف فکری و جنبشهای الحادی بایستند. هشام بن حکم از جمله یاران امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) به شمار میرفت که در عرصه مناظره سرآمد و برجستهترین آنان بود. هشام، پس از وفات امام صادق(ع) به امام کاظم(ع) پیوست. وی شخصیت کمنظیر و از عالمان بزرگ امت اسلامی و طلایهدار مدافعان از خط اهل بیت(ع) بود. هشام روزگار دراز، به ویژه در عصر هارون الرشید در دفاع از حق سخن گفت و تلاش کرد؛ عصری که اختناق، به تمام معنای خود بر جامعه حاکم بود و هر کس از فضایل اهل بیت(ع) سخن میگفت، هدف انتقام و شکنجه حاکمیت قرار میگرفت.
هشام در علم کلام تخصص یافت و از بزرگان متکلمان روزگار خود شد[۱۳۱]. به دلیل همین توانایی «یحیی بن خالد برمکی» مجلس خود را با وجود او رونق بخشیده، سرپرستی مجالس کلامی خود را به او میسپرد[۱۳۲].
هشام به منظور اثبات حقانیت مبدأ و اصول اعتقادی خود و بطلان تفکر عالمان دیگر ادیان و مذهبها دلیرانه پا به میدان مناظره با آنان مینهاد و هماره پیروزمند این میدان بود. او بارها با «عمرو بن عبید» رهبر روحانی و دینی معتزله به مناظره پرداخت. از آنجا که هشام در اثبات گفته خود استدلالی محکم و حجت و برهانی قاطع ارائه میداد، هارون الرشید شیفته آن گفتوگوها بود و از پس پرده به مناظره هشام با دیگر عالمان گوش میداد.
هشام و یحیی بن خالد برمکی در حضور هارون بودند. یحیی برای در تنگنا قرار دادن هشام به او گفت: «به من بگو آن هنگام که علی و عباس بر سر میراث نزد ابو بکر رفته، طرح دعوا کردند، کدام یک از آن دو بر حق بود و کدام بر باطل؟
هشام از این پرسش دچار حیرت و سرگشتگی شد و با خود اندیشید اگر ادعای علی(ع) را باطل بخواند کافر خواهد شد و اگر دعوی عباس را نادرست و ناحق دانسته، آن را بر زبان آورد بیتردید هارون گردنش را خواهد زد. از این رو گفت: هیچ یک از آنان به خطا چیزی نگفته، بلکه هردو به حق بودهاند و قرآن کریم نیز در قصه حضرت داوود(ع) مانند این مطلب را بیان کرده، میفرماید: ﴿وَهَلْ أَتَاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ *... خَصْمَانِ بَغَى بَعْضُنَا عَلَى بَعْضٍ...﴾[۱۳۳].
در این حال کدام یک از آن دو فرشته نادرست گفته و کدام یک درست گفته است؟ حال اگر بگویی هردو به خطا رفتهاند پاسخ تو نیز همانگونه است. یحیی گفت: نمیگویم که دو فرشته گرفتار خطا شدهاند، بلکه به اعتقاد من آن دو درست گفته و در حقیقت دچار اختلاف در حکم نشده بودند، بلکه تظاهر به مخاصمه کردند تا داوود(ع) را بر خطایش واقف کرده، او را از حکم و داوری آگاه کنند.
هشام گفت: علی و عباس نیز در حکم دستخوش اختلاف نشده و درباره حقیقت به مخاصمه نپرداختند و خود در مسأله مورد مخاصمه دچار شک و تردید نشده بودند، بلکه با این مخاصمه ظاهری میخواستند ابوبکر را متوجه خطایش کرده، گناهش را به او گوشزد نموده و ستمی را که در مورد میراث پیامبر(ص) روا داشته بود به او بنمایانند.
یحیی از این پاسخ دندانشکن خاموش شد و دچار بهت گردید و هارون الرشید پاسخ زیبا و تحسینبرانگیز هشام را ستود و خود هشام نیز بدین وسیله از توطئه یحیی رست»[۱۳۴].
هشام مناظرههایی مشابه آنچه گفته شد با «نظّام»[۱۳۵] (ابراهیم بن یسار) عالم معتزلی و «ضرار ضبی»[۱۳۶] داشته است. مناظرات هشام در بخش زندگی یاران امام کاظم(ع) در بحار الانوار بهطور مفصل آمده است[۱۳۷].
منابع
پانویس
- ↑ اعلام الورى، ج۲، ص۷؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱، حدیث ۱ (به نقل از اعلام الورى، ج۲، ص۷).
- ↑ بأبي من كان في قلبي له *** مرة حب قليل فسرق /// يا بني العباس فيكم ملك *** شعب الإحسان منه تفترق /// إنما هارون خير كله *** مات كل الشر مذ يوم خلق.
- ↑ الاغانى، ج۴، ص۷۴.
- ↑ نساء الخلفاء، ص۴۶.
- ↑ الاغانى، ج۱، ص۷.
- ↑ الاغانى، ج۱، ص۱۶۲.
- ↑ التاج، ص۳۷.
- ↑ الاغانى، ج۵، ص۱۲۶- ۱۲۷.
- ↑ الاغانى، ج۹، ص۱۲۶- ۱۲۷.
- ↑ الاغانى، ج۵، ص۲۲۵.
- ↑ الاغانى، ج۲، ص۱۹؛ الامالى، ص۲۰۶.
- ↑ تاریخ کربلاء، ص۱۹۸.
- ↑ الدولة العربیه، ص۴۸۹.
- ↑ عبد الکریم شهرستانى، الملل و النحل، ج۱، ص۲۲۹.
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۵۳.
- ↑ تاریخ الخلفا، ص۲۹۱.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۵۱.
- ↑ تاریخ اسلام از زرینکوب، ص۴۲۰.
- ↑ تاریخ بیهقی، ص۴۱۷.
- ↑ حنا الفاخوری، تاریخ ادبیات عرب، ص۲۹۶.
- ↑ التمدن الاسلامی، ج۵، ص۱۱۸؛ جرجی زیدان، ج۲، ص۱۵۷؛ تاریخ اجتماعی ایران، ج۷، ص۱۵۸.
- ↑ الاغانی، ج۱، ص۷.
- ↑ فوات الوفیات، ج۲، ص۳۹۱.
- ↑ زندگی موسی بن جعفر(ع)، ص۱۲۸.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۷۲.
- ↑ الاغانی، ج۱۹، ص۱۱۶.
- ↑ محاضرة الابرار، ج۱، ص۱۲۶.
- ↑ الاغانی، ج۹، ص۱۷۰.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۷۸.
- ↑ تاریخ الفخری، ص۲۸۲.
- ↑ تاریخ اجتماعی ایران، ج۷، ص۳۲.
- ↑ کارنامه اسلام از عبدالحسین زرینکوب، ص۱۵۷.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۵۱.
- ↑ تاریخ ادبیات عرب از حنا الفاخوری (ترجمه آیتی)، ص۲۹۶.
- ↑ تاریخ فخری، ص۲۶۳.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۶۳.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۵۸.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۶، ص۴۴.
- ↑ المستطرف، ج۱، ص۹۸.
- ↑ الاغانی، ج۶، ص۷۸.
- ↑ مطالع البدور، ج۲، ص۱۳۸.
- ↑ المستطرف، ص۲۴۱.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۱۰، ص۲۶.
- ↑ اغانی، ج۵، ص۱۷۴.
- ↑ اغانی، ج۶، ص۱۸۷.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۴۶.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۴۷.
- ↑ طبری، ج۳، ص۲۳۲.
- ↑ تاریخ ابن خلدون، ج۱، ص۱۴.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۶۱.
- ↑ کشف الغمه، ج۲، ص۱۷۶.
- ↑ الحیاة السیاسیة لامام الحسن، ص۳۴.
- ↑ «و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را راهنمایی کردیم- نوح را پیشتر راهنمایی کرده بودیم- و داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را که از فرزندزادگان وی بودند (نیز راهنمایی کردیم)؛ و این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم * و زکریا و یحیی و عیسی را (نیز)» سوره انعام، آیه ۸۴-۸۵.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۲۳.
- ↑ عیون اخبارالرضا، ج۱، ص۵۴.
- ↑ کامل الزیارات، باب ۳، ص۱۸؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۳۶.
- ↑ پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۳۳۳؛ تاریخ شیعه، ص۱۰۳.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۷۴.
- ↑ «بلکه آدمی بر آن است که در آینده خویش، (نیز) گناه ورزد» سوره قیامه، آیه ۵.
- ↑ الوزراء و الکتاب، ص۲۶۸.
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام، ص۶۷.
- ↑ کامل ابن اثیر، ج۶، ص۲۶۸.
- ↑ الفخری، ص۱۶۴.
- ↑ زندگانی امام کاظم از شریف قرشی، ص۱۸۴.
- ↑ اخبار الطوال، ص۳۸۴.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۶۶.
- ↑ الاغانی، ج۲۰، ص۷۵.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۶۸.
- ↑ صبح الاعشی، ج۳، ص۲۷۰.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۲۳.
- ↑ تتمه المنتهی، ص۳۲۶.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۷۰.
- ↑ الاغانی، ج۱۸، ص۱۲۷.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۷۴.
- ↑ ادبیات انقلاب در شیعه «نامه خوارزمی»، ص۶۲.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۷۱.
- ↑ مناقب، ج۳، ص۴۱۴؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۲۳۹.
- ↑ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۲، ص۵۵۳.
- ↑ انوار البهیه، ص۲۲۰.
- ↑ مناقب، ج۲، ص۳۷۰؛ أمالی الصدوق، ص۳۷۷.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۷۹.
- ↑ شیخ صدوق با اسناد خود از «انس بن مالک» روایت کرده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «طَاعَةُ السُّلْطَانِ وَاجِبَةٌ وَ مَنْ تَرَكَ طَاعَةَ السُّلْطَانِ فَقَدْ تَرَكَ طَاعَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ دَخَلَ فِي نَهْيِهِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ ﴿وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ﴾»؛ فرمانبردارى از سلطان واجب است و هرکس از فرمان سلطان سرپیچى کند از فرمان خداوند سر برتافته و به نهى او اقدام کرده که همو فرموده است و خویشتن را به دست خویش در هلاکت میفکنید (نک: شیخ صدوق، امالى، ص۲۷۷، حدیث ۲).
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۷۶، حدیث ۵؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۱۵، حدیث ۱۶ (به نقل از عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۷۶، حدیث ۵).
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۸۸، حدیث ۱؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۲۹، حدیث ۴؛ مدینة المعاجز، ص۴۴۹، حدیث ۷۴؛ حلیة الابرار، ج۲، ص۱۶۹؛ اثبات الهداة، ج۵، ص۵۱۱، حدیث ۲۹؛ مستدرک الوسائل، ج۲، ص۵۲.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۸۸، حدیث ۱۱؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۲۹، حدیث ۴.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۸۱ حدیث ۹؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۲۵ (به نقل از عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۸۱ حدیث ۹).
- ↑ ﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا وَإِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلَّا عَلَى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾ «کسانی که ایمان آورده و هجرت گزیدهاند و در راه خداوند با مال و جانشان جهاد کردهاند و کسانی که (به آنان) پناه داده و یاری رساندهاند دوستان یکدیگرند و کسانی که ایمان آورده و هجرت نکردهاند شما را با آنان هیچ پیوندی نیست تا آنکه هجرت گزینند و اگر از شما در دین یاری بجویند باید یاری کنید مگر در برابر گروهی که میان شما و آنان پیمانی است و خداوند به آنچه انجام میدهید بیناست» سوره انفال، آیه ۷۲.
- ↑ «ما در این کتاب، هیچ چیز را فرو نگذاشتهایم» سوره انعام، آیه ۳۸.
- ↑ «و داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را که از فرزندزادگان وی بودند (نیز راهنمایی کردیم)؛ و این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم * و زکریا و یحیی و عیسی.».. سوره انعام، آیه ۸۴-۸۵.
- ↑ «بنابراین، پس از دست یافتن تو به دانش، به هر کس که با تو به چالش برخیزد؛ بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودیهای خویش و خودیهای شما را فرا خوانیم آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.
- ↑ ﴿قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ﴾ «گفتند: شنیدیم جوانی که به او ابراهیم میگویند از آنان یاد میکرد» سوره انبیاء، آیه ۶۰.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۸۱.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۴۶.
- ↑ «حاشا؛ انسان سرکشی میورزد * چون خود را بینیاز بیند» سوره علق، آیه ۶-۷.
- ↑ «بر آنند که نور خداوند را با دهانهاشان خاموش کنند و خداوند کاملکننده نور خویش است هر چند کافران نپسندند» سوره صف، آیه ۸.
- ↑ عوالم العلوم (الامام موسى بن جعفر)، ج۱، ص۳۱۴ (به نقل از الصراط المستقیم، ج۲، ص۱۹۴).
- ↑ بحار الانوار، ج۹۴، ص۳۳۲ (به نقل از مهج الدعوات، ص۳۰- ۳۱)؛ عوالم العلوم (الامام موسى بن جعفر)، ص۲۸۴.
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۵۹-۱۷۹.
- ↑ «به زودی کسانی را که در زمین ناحق گردنفرازی میورزند از نشانههای خود روگردان خواهم کرد و هر نشانهای ببینند بدان ایمان نخواهند آورد؛ و اگر راه درست را ببینند آن را راه (خویش) نخواهند گزید و چون کژراهه را ببینند آن را راه (خود) برخواهند گزید» سوره اعراف، آیه ۱۴۶.
- ↑ «کافران از اهل کتاب و مشرکان، (از کیش خود) دست نمیکشیدند تا آنکه آن برهان به آنان رسد» سوره بینه، آیه ۱.
- ↑ ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ﴾ «آیا در (کار) کسانی که ناسپاسی را جایگزین نعمت خداوند کردند و قوم خود را به «سرای نابودی» درآوردند ننگریستهای؟» سوره ابراهیم، آیه ۲۸.
- ↑ تفسیر عیاشى، ج۲، ص۲۹ (پاورقى)؛ الاختصاص، ص۲۵۶؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۳۸، حدیث ۱۳؛ ج۴۸، ص۱۵۶ (به نقل از تفسیر عیاشى، ج۲، ص۲۹؛ الاختصاص، ص۲۵۶).
- ↑ بحار الانوار، ج۴۸ (به نقل از الإستدراک).
- ↑ تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۱؛ تذکرة الخواص، ص۳۱۳ (به نقل از تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۱)؛ مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۳۴۶؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۴۴ (به نقل از مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۳۴۶).
- ↑ کامل الزیارات، ص۸، ب ۳؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۳۶ (به نقل از کامل الزیارات، ص۸، ب ۳)؛ مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۳۴۵.
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۷۹.
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۸۳.
- ↑ رجال نجاشى، ص۱۹۸، ش۵۲۵. صفوان را از آنرو «اسدى» مىخوانند که همپیمان «بنى اسد» ساکن کوفه بود (نک: اختیار معرفة الرجال، ص۴۴۰، حدیث ۸۲۸).
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۸۴.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۱۶، ص۲۰۴، حدیث ۲۱۳۵۹، ب ۲۴ کتاب الأمر و النهی.
- ↑ فَالْآنَ صِرْتُ إِلَى أُمَيَّةَ *** وَ الْأُمُورُ إِلَى مَصَايِرَ.
- ↑ اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۴۶۵، حدیث ۳۶۴.
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۸۶.
- ↑ اختیار معرفة الرجال، ج۱، ص۴۳۰، حدیث ۸۰۵؛ ص۴۳۳، حدیث ۸۱۵؛ ص۴۳۴، حدیث ۸۱۹- ۸۲۰؛ ص۴۳۷، حدیث ۸۳۴؛ ابن ندیم، الفهرست، ص۳۲۸.
- ↑ رجال نجاشى، ص۱۳۴، ش۳۴۶؛ رجال کشى، ص۳۹۰، حدیث ۷۳۲ (او را عامى (سنى) خوانده است)؛ تنقیح المقال، ج۱، ص۳۵۵.
- ↑ اختیار معرفة الرجال، ص۴۱۱، حدیث ۷۷۱؛ نجاشى، ص۲۱۴، ش۵۵۸ (او را از موالى بنى عباس خوانده است)؛ جامع الرواة، ج۱، ص۴۸۷.
- ↑ نجاشى، ص۳۰۶، ش۸۳۷.
- ↑ اختیار معرفة الرجال، ص۵۶۴، حدیث ۱۰۶۵؛ رجال نجاشى، ص۳۳۰، ش۸۹۳.
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۸۷.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۸، ص۸۵، حدیث ۱۰۵ (به نقل از عیون المعجزات، ص۹۰).
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۹۰.
- ↑ اختیار معرفة الرجال، ص۵۰۰ حدیث ۹۵۷. فضل بن یونس از شیعیان بود. زمانى که حکومت آنان را احضار کرد وى پنهان شد و در مخفیگاه خود کتابى براساس مذهب «راوندیه» عباسى در اثبات امامت «عباس» نوشت و براى سلطان (خلیفه) فرستاد. سلطان نیز او را امان داد و در دستگاه خود به کار گمارد (نک: بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۰۹).
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۹۲.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۲۲۷- ۲۲۹؛ اعلام الورى، ج۲، ص۲۱ و ۲۲ (به نقل از الارشاد، ج۲، ص۲۲۷- ۲۲۹)؛ کشف الغمه، ج۳، ص۱۵- ۱۷؛ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۳۳۵ ۲۶؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۳۶، حدیث ۱۱ (به نقل از الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۳۳۵ ۲۶).
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۲۲۵- ۲۲۷؛ اعلام الورى، ج۲، ص۱۹- ۲۰ (به نقل از الارشاد، ج۲، ص۲۲۵- ۲۲۷)؛ کشف الغمه، ج۳، ص۱۴- ۱۵؛ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۳۳۴، حدیث ۲۵؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۳۸، حدیث ۱۲ (به نقل از الارشاد).
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۹۳.
- ↑ ر.ک: شیخ طوسى، فهرست، ص۱۰۳۹۶، ۱۴۶، ۱۵۵، ۱۵۶ و ۲۵۸.
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۱۹۷.
- ↑ ر.ک: لمحات على القواعد الفقهیة فی الأحادیث الکاظمیة (ضمن مجموعه آثار منتشر شده در سومین کنگره جهانى امام رضا(ع)) و مسند الإمام الکاظم(ع).
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۲۰۰.
- ↑ نک: ابن ندیم، فهرست، ص۲۶۳.
- ↑ کشى، ص۲۲۵ ۴۷۵، ص۲۸۰، حدیث ۵۰۰؛ الامالى، ج۱، ص۵۵؛ مرو الذهب، ج۳، ص۱۹۴؛ ج۴، ص۲۱- ۲۳.
- ↑ «و آیا خبر آن دادخواهان به تو رسیده است که از دیوار نمازگاه فرا رفتند؟ *... ما دو دادخواهیم که یکی بر دیگری ستم کرده است...» سوره ص، آیه ۲۱-۲۲.
- ↑ الفصول المختاره، ص۴۲. خلاصه این مناظره را نک: عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۵.
- ↑ کشى، ص۲۷۴، حدیث ۴۹۳، مبحث الخلود فی الجنة و عدمها.
- ↑ کمال الدین، ج۲، ص۳۶۲- ۳۷۰؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۹۹، حدیث ۷ (به نقل از کمال الدین، ج۲، ص۳۶۲- ۳۷۰).
- ↑ سید منذر حکیم،سید منذر، پیشوایان هدایت ج۹، ص ۲۰۱.