قوم یهود در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۶۲: | خط ۶۲: | ||
پیامبر که به [[قدرت]] [[حق]] از دست آنها [[نجات]] یافت به ایشان پیغام داد: اکنون که [[پیمان]] [[صلح]] را شکستید و قصد [[سوء]] نمودید، ده روز مهلت دارید که از مدینه خارج شوید. یهود با کمال [[بیشرمی]] پیغام دادند: ما از مدینه نمیرویم، هر چه میخواهی بکن. | پیامبر که به [[قدرت]] [[حق]] از دست آنها [[نجات]] یافت به ایشان پیغام داد: اکنون که [[پیمان]] [[صلح]] را شکستید و قصد [[سوء]] نمودید، ده روز مهلت دارید که از مدینه خارج شوید. یهود با کمال [[بیشرمی]] پیغام دادند: ما از مدینه نمیرویم، هر چه میخواهی بکن. | ||
در قلعههای خود با [[امید]] از بهرهگیری دو هزار نفر [[جنگجو]] در برابر [[مسلمانان]] سنگر گرفتند. این بار هم [[پیامبر]] با سپاهی به سوی قلاع آنها حرکت کرد و آنها را در محاصره قرار داد و ابن ابی [[منافق]] به [[یهود]] که هم [[پیمان]] آنها بود، پیغام فرستاد که از دیار خود نروید و در قلاع خود متحصن باشید که من با دو هزار نفر [[یاور]] شمایم. [[یهودیان]] به سخن آن منافق [[مغرور]] شدند و [[یاغی]] گشتند. خبر به آن | در قلعههای خود با [[امید]] از بهرهگیری دو هزار نفر [[جنگجو]] در برابر [[مسلمانان]] سنگر گرفتند. این بار هم [[پیامبر]] با سپاهی به سوی قلاع آنها حرکت کرد و آنها را در محاصره قرار داد و ابن ابی [[منافق]] به [[یهود]] که هم [[پیمان]] آنها بود، پیغام فرستاد که از دیار خود نروید و در قلاع خود متحصن باشید که من با دو هزار نفر [[یاور]] شمایم. [[یهودیان]] به سخن آن منافق [[مغرور]] شدند و [[یاغی]] گشتند. خبر به آن حضرت رسید. حضرت [[لشکرکشی]] کرد و پای قلعههای آنها رسید، دستور داد خیمهاش را در آخرین نقطه از [[زمین]] گودی که به نام زمین بنی حطمه بود، برپا کردند. همین که شب شد مردی از [[بنیالنضیر]] تیری به سوی [[خیمه]] آن حضرت انداخت و آن تیر به خیمه اصابت کرد، پس [[پیغمبر]] {{صل}} دستور داد خیمهاش را از آنجا بکنند و به دامنه [[کوه]] بزنند و [[مهاجرین]] و [[انصار]] دور خیمه آن حضرت پرده زدند. | ||
چون [[تاریکی]] [[شب]] همه جا را فرا گرفت، [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} را نیافتند، [[مردم]] عرض کردند: ای [[رسول خدا]] علی را نمیبینیم؟ فرمود: [[گمان]] دارم دنبال [[اصلاح]] کار شما رفته باشد. طولی نکشید که علی {{ع}} با سر [[بریده]] همان [[مرد]] [[یهودی]] که تیر به سوی خیمه پیغمبر {{صل}} پرتاب کرده بود و نامش [[غرور]] بود، بازگشت و آن سر را پیش آن حضرت انداخت. پیغمبر {{صل}} فرمود: ای علی چه کردی؟ عرض کرد: من دیدم این [[خبیث]] مرد [[بیباک]] و [[دلاوری]] است، پس در کمینش نشستم و با خود گفتم: این مرد بیباک مبادا در تاریکی آخر شب از قلعه بیرون آید و دستبردی به ما بزند. | چون [[تاریکی]] [[شب]] همه جا را فرا گرفت، [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} را نیافتند، [[مردم]] عرض کردند: ای [[رسول خدا]] علی را نمیبینیم؟ فرمود: [[گمان]] دارم دنبال [[اصلاح]] کار شما رفته باشد. طولی نکشید که علی {{ع}} با سر [[بریده]] همان [[مرد]] [[یهودی]] که تیر به سوی خیمه پیغمبر {{صل}} پرتاب کرده بود و نامش [[غرور]] بود، بازگشت و آن سر را پیش آن حضرت انداخت. پیغمبر {{صل}} فرمود: ای علی چه کردی؟ عرض کرد: من دیدم این [[خبیث]] مرد [[بیباک]] و [[دلاوری]] است، پس در کمینش نشستم و با خود گفتم: این مرد بیباک مبادا در تاریکی آخر شب از قلعه بیرون آید و دستبردی به ما بزند. | ||
| خط ۸۸: | خط ۸۸: | ||
بیست شب از [[محاصره]] [[بنیقریظه]] گذشت و آنها راهی جز تن دادن به خواسته [[پیامبر]]، در پیش خود ندیدند؛ لذا به پیامبر {{صل}} پیغام دادند که ما بیقید و شرط [[تسلیم]] میشویم بدین ترتیب، بنیقریظه گروه گروه از دژهای خود بیرون آمدند و تسلیم شدند. مسلمانان نیز مردان را با طناب بستند و در یکجا جمع کردند و [[زنان]] و [[کودکان]] را طبق [[دستور پیامبر]] {{صل}} به جای دیگری منتقل کردند. | بیست شب از [[محاصره]] [[بنیقریظه]] گذشت و آنها راهی جز تن دادن به خواسته [[پیامبر]]، در پیش خود ندیدند؛ لذا به پیامبر {{صل}} پیغام دادند که ما بیقید و شرط [[تسلیم]] میشویم بدین ترتیب، بنیقریظه گروه گروه از دژهای خود بیرون آمدند و تسلیم شدند. مسلمانان نیز مردان را با طناب بستند و در یکجا جمع کردند و [[زنان]] و [[کودکان]] را طبق [[دستور پیامبر]] {{صل}} به جای دیگری منتقل کردند. | ||
چون اوضاع آرام شد جماعتی از [[قبیله اوس]] به حضور پیامبر {{صل}} آمدند و از | چون اوضاع آرام شد جماعتی از [[قبیله اوس]] به حضور پیامبر {{صل}} آمدند و از حضرت خواستند که با بنیقریظه همانند [[بنیقینقاع]] (هم [[پیمان]] [[قبیله خزرج]]) [[رفتار]] کند و [[شفاعت]] آنها را در مورد بنیقریظه بپذیرد، پیامبر {{صل}} به ایشان فرمود: ای [[جماعت]] [[اوس]] آیا [[راضی]] هستید که یکی از خود شما را [[حکم]] قرار دهم تا میان من و همپیمان شما بنیقریظه [[قضاوت]] کند؟ گفتند: آری! حضرت فرمود: پس یکی از میان خود را به عنوان حکم برگزینید. آنان در این مورد با مردان بنیقریظه که در بند بودند به [[مشورت]] پرداختند و کسی بهتر از [[رئیس]] قبیله اوس، یعنی [[سعد بن معاذ]] را برای [[حکمیت]] نیافتند. | ||
سعد هنوز در [[خیمه]] زخمیها بود، پیامبر {{صل}} سعد را احضار کرد، در بین راه که او را میآوردند [[اوسیان]] مصرانه از او خواستند که رعایت حال همپیمان آنها را بکند و سعد پافشاری [[جمعیت]] را میشنید و پاسخی نمیداد وقتی [[سعد معاذ]] حضور پیامبر {{صل}} آورده شد پیامبر {{صل}} او را در کنار خود جای داد و جویای حال وی شد و فرمود: سعد، حکم خود را در [[حق]] آنان صادر کن. سعد خطاب به مسلمانان گفت: آیا آنچه من حکم کنم مورد قبول شما خواهد بود و با خدا [[میثاق]] میبندید که بدان عمل کنید؟ مسلمانان گفتند: آری! سعد ضمن [[احترام]] به پیامبر {{صل}} گفت: من [[حکم]] میکنم که مردها کشته، [[اموال]] تقسیم و [[زنان]] و [[کودکان]] به [[اسارت]] گرفته شوند، [[بنیقریظه]] با این حکم به [[وحشت]] افتادند. | سعد هنوز در [[خیمه]] زخمیها بود، پیامبر {{صل}} سعد را احضار کرد، در بین راه که او را میآوردند [[اوسیان]] مصرانه از او خواستند که رعایت حال همپیمان آنها را بکند و سعد پافشاری [[جمعیت]] را میشنید و پاسخی نمیداد وقتی [[سعد معاذ]] حضور پیامبر {{صل}} آورده شد پیامبر {{صل}} او را در کنار خود جای داد و جویای حال وی شد و فرمود: سعد، حکم خود را در [[حق]] آنان صادر کن. سعد خطاب به مسلمانان گفت: آیا آنچه من حکم کنم مورد قبول شما خواهد بود و با خدا [[میثاق]] میبندید که بدان عمل کنید؟ مسلمانان گفتند: آری! سعد ضمن [[احترام]] به پیامبر {{صل}} گفت: من [[حکم]] میکنم که مردها کشته، [[اموال]] تقسیم و [[زنان]] و [[کودکان]] به [[اسارت]] گرفته شوند، [[بنیقریظه]] با این حکم به [[وحشت]] افتادند. | ||