فاطمه دختر امام حسین در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
خط ۱۳۶: خط ۱۳۶:


همچنین آنچه قابل [[اثبات]] و [[تصدیق]] است این است که همسرش، پسر عمویشان [[حسن بن حسن]] {{ع}} بود که همراه عمویش ـ امام حسین {{ع}} ـ در [[کربلا]] حضور یافت و همراه با او جنگید و پس از مجروح شدن به [[اسارت]] درآمد و سپس بعد از بهبودی به [[مدینه]] بازگشت<ref>[[محمد صنقور|صنقور، محمد]]، [https://www.alhodacenter.com/article/2270 پرسش و پاسخی با عنوان «فاطمة بنت الحسين كانت معه في كربلاء»].</ref>.
همچنین آنچه قابل [[اثبات]] و [[تصدیق]] است این است که همسرش، پسر عمویشان [[حسن بن حسن]] {{ع}} بود که همراه عمویش ـ امام حسین {{ع}} ـ در [[کربلا]] حضور یافت و همراه با او جنگید و پس از مجروح شدن به [[اسارت]] درآمد و سپس بعد از بهبودی به [[مدینه]] بازگشت<ref>[[محمد صنقور|صنقور، محمد]]، [https://www.alhodacenter.com/article/2270 پرسش و پاسخی با عنوان «فاطمة بنت الحسين كانت معه في كربلاء»].</ref>.
==[[فاطمه]]{{س}}==
مادرش [[ام‌اسحاق]] دختر [[طلحة بن عبیدالله]] از [[اصحاب]] مشهور [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بود<ref>الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۱۴؛ ج۸، ص۴۷۱؛ کتاب نسب قریش، ص۲۸۲؛ المعارف، ص۲۰۰، ۲۱۳؛ اعلام الوری باعلام الهدی، ج۱، ص۴۱۶، ۴۷۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۶۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۵.</ref>.
===ولادت===
فاطمه دختر بزرگ [[امام حسین]]{{ع}} است<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۶۴؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۷۷.</ref>. [[تاریخ]] دقیق تولد او مشخص نیست، ولی چون مادرش بعد از [[شهادت امام حسن]]{{ع}} (۴۹ یا ۵۰هجری)، به [[همسری امام حسین]]{{ع}} درآمد، تولد وی بعد از [[سال ۵۰ هجری]] بوده است و در [[کربلا]] حدود ده یا یازده سال سن داشته است.<ref>[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین (کتاب)|زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین]]، ص ۲۲۰.</ref>
===[[ازدواج]]===
فاطمه با پسرعمویش [[حسن بن حسن بن علی بن ابی‌طالب]] مشهور به [[حسن مثنی]] ازدواج کرد<ref>ر.ک: المعارف، ص۲۱۳؛ سر السلسلة العلویه، ص۶؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ الارشاد، ج۲، ص۲۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۷؛ لباب الانساب، ج۱، ص۳۸۵؛ اسعاف الراغبین در حاشیه نور الابصار، ص۲۰۲.</ref>. گویند حسن مثنی برای [[خواستگاری]] یکی از دو دخترعمویش نزد امام حسین{{ع}} رفت. [[امام]] فرمود: {{متن حدیث|إِنِّي قَدِ اِخْتَرْتُ لَكَ اِبْنَتِي فَاطِمَةَ‌ وَ هِيَ أَكْثَرُهُمَا شَبَهاً بِأُمِّي فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}}}} من فاطمه را برایت برمی‌گزینم که در بین آن دو بیشتر به مادرم فاطمه{{س}} شباهت دارد. سپس در ادامه فرمود: {{متن حدیث|&& وَ أمّا في الدِّين فتقوم اللّيل كلّه و تصوم النّهار، و أمّا في الجمال فتشبه الحور العين &&}} در [[دینداری]] چنان می‌باشد که شب را سراسر به [[عبادت]] و [[روز]] را به [[روزه]] به سر می‌‌برد. او در [[جمال]] آنسان است که [[حورالعین]] را مانند می‌باشد<ref>ر.ک: سر السلسلة العلویه، ص۶؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ الارشاد، ج۲، ص۲۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۷؛ لباب الانساب، ج۱، ص۳۸۵؛ عمدة الطالب، ص۹۸؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۲۰۵؛ اسعاف الراغبین در حاشیه نور الابصار، ص۲۰۲.</ref>.
بدین ترتیب فاطمه به [[عقد]] حسن مثنی درآمد و برای او سه پسر به نام‌های عبدالله، ابراهیم، حسن و دختری به نام [[زینب]] آورد<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۹۸؛ سر السلسلة العلویة، ص۶.</ref>.
[[فاطمه]] بانویی [[پرهیزکار]] و [[سخنور]] بود<ref>ر.ک: سر السلسلة العلویه، ص۶؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ الارشاد، ج۲، ص۲۵.</ref>. همسرش [[حسن مثنی]] در [[روز]] عاشورا در [[کربلا]] حضور داشت. وی بعد از [[ظهر عاشورا]] و پس از [[شهادت]] همه [[اصحاب امام حسین]]{{ع}} به میدان [[جنگ]] شتافت و دلیرانه جنگید و درحالی‌که مجروح شده بود از اسب به [[زمین]] افتاد. [[دشمنان]] به [[گمان]] اینکه به [[قتل]] رسیده او را رها کردند اما بعد از [[شهادت امام حسین]]{{ع}}، [[اسماء بن خارجه فزاری]] که از [[اقوام]] [[مادری]] او بود و در [[سپاه عمر بن سعد]] حضور داشت از کشتن او مانع شد و او را با خود به [[کوفه]] برد و جراحاتش را معالجه کرد تا اینکه التیام یافت و آنگاه به [[مدینه]] منتقل گردید<ref>الارشاد، ج۲، ص۱۲۱.</ref>.<ref>[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین (کتاب)|زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین]]، ص ۲۲۰.</ref>
===دوران اسارت===
[[فاطمه]] نیز همراه [[اسیران]] [[خاندان رسالت]] از کربلا وارد کوفه و سپس [[شام]] شد<ref>الارشاد، ج۲، ص۱۲۱؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۷۷.</ref>. برخی از ماجراهای [[هجوم به خیمه‌ها]] و دوران [[اسارت اهل بیت]]{{عم}} از وی نقل شده است.
در دروازه [[شهر کوفه]] چون موقعیت را مناسب دید، سخنانی ایراد فرمود. [[احمد بن علی طبرسی]]، [[احتجاج]] او را با [[اهل کوفه]] چنین آورده است: «[[حمد]] و [[سپاس]] می‌گویم [[خداوند]] را به شماره شن‌ها و ریگ‌ها و هم‌سنگ [[جهان]] از [[عرش]] تا خاک او را [[ستایش]] می‌کنم و به او [[ایمان]] آورده‌ام و [[توکل]] بر او کردم و [[گواهی]] می‌دهم که غیر خداوند یگانه [[بی‌شریک]] معبودی نیست و اینکه محمد{{صل}} [[بنده]] و فرستاده اوست و اینکه [[اولاد]] او را در کنار [[فرات]] سر بریدند با آنکه کسی را نکشته بودند تا از وی [[قصاص]] خواهند. بارخدایا! به تو پناه می‌برم از اینکه [[دروغ]] بر تو بندم و خلاف آنچه بر [[رسول خدا]] فرستادی سخنی گویم. [[رسول]] تو برای [[وصی]] خویش [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}} از [[مردم]] [[پیمان]] گرفت، اما آنان حقش را [[غصب]] کردند و بی‌گناه او را کشتند، باز فرزند او را دیروز در خانه‌ای از خانه‌های [[خدا]] [[شهید]] کردند. گروهی از [[مسلمانان]] به زبان، که نیست باد چنان [[مسلمانی]]، تا آن حضرت زنده بود آبش ندادند و هنگام [[شهادت]] [[تشنگی]] او را فرونشاندند تا تو ای [[خداوند]] او را به جوار خود بردی. [[ستوده]] [[خوی]] [[پاک سرشت]]، هنرهای وی شناخته و روش او روشن، از [[نکوهش]] کسی باک نداشت از ملامت احدی نترسید او را از کوچکی به [[اسلام]] راه نمودی و در بزرگی خصایل وی را ستودی پیوسته با تو و پیامبرت [[دل]] راست داشت تا او را به جوار [[رحمت]] خود بردی. بی‌رغبت در [[دنیا]] و [[حرص]] بدان، بلکه [[راغب]] در [[آخرت]] بود. برای رضای تو، در راه تو [[کوشش]] نمود. او را پسندیدی و برگزیدی و [[راه راست]] را به او نشان دادی.
اما بعد ای [[اهل کوفه]]! ‌ای [[مردم]] دغا و بی‌وفا و خودخواه! ما خانواده‌ای هستیم که [[خداوند]] ما را به شما [[آزمایش]] فرمود و شما را به ما؛ و ما از آزمایش [[پاک]] بیرون آمدیم و دانستیم و دریافتیم، سرّ [[الهی]] نزد ماست و ماییم [[حافظ]] [[علم]] و [[حکمت خدا]] و ماییم آن [[حجت]] که در [[زمین]] برای [[بندگان]] [[نصب]] فرمود.
ما را به بزرگی بنواخت و به رسولش بر بسیاری از [[آفریدگان]] خود [[برتری]] داد، اما شما ما را [[دروغگو]] دانستید و [[ناسپاسی]] نمودید و کشتن ما را [[حلال]] شمردید و [[مال]] ما را تاراج کردید، گویا ما [[اولاد]] ترک و کابل بودیم چنان‌که دیروز جد ما را کشتید و از [[شمشیر]] شما به کینه‌های گذشته [[خون]] ما می‌چکد، [[چشم]] شما بدان روشن گشت و دلتان شاد شد، با [[خدای تعالی]] [[دلیری]] نمودید و مکری اندیشیدید، ولی [[مکر]] [[خدا]] بهتر و بالاتر است.
مبادا شما از ریختن خون و بردن مال ما شادمان شوید چون این [[مصیبت]] بزرگ که به ما رسید در کتابی ثبت افتاده است پیش از اینکه خداوند آن را انفاذ کند و آن بر خدا آسان است تا بر آنچه از دست شد [[اندوه]] نخورید و به آنچه خداوند به شما بخشید، ننازید و نبالید که خداوند آن را که به خود ببالد و بنازد، [[دوست]] نمی‌دارد.
هلاک باد شما را! [[منتظر]] [[لعنت]] و [[عذاب]] باشید که گویی اکنون آمده است و از [[آسمان]] لعنت‌ها پی‌درپی فرومی‌بارد و شما را هلاک می‌کند. شما را در این [[جهان]] به [[جان]] یکدیگر اندازد آنگاه در [[عذاب]] الیم [[روز قیامت]] جاودان مانید که بر ما [[ستم]] کردید و [[لعنت خدا]] بر [[ستمکاران]] باد.
وای بر شما! آیا می‌دانید کدام دست بر ما ستم کرد و کدام [[دل]] به [[پیکار]] ما [[رغبت]] نمود و به کدام پای به آهنگ [[کارزار]] سوی ما آمدید؛ دل شما سخت شد و جگرها درشت گردید و بر دل و چشم و گوش شما مهر نهاده شد، [[شیطان]] در نظر شما [[زشتی‌ها]] را بیاراست و نوید طول [[اجل]] داد و بر دیده شما پرده‌ای آویخته است و راه را نمی‌شناسید. هلاک باد شما را!
ای [[اهل کوفه]] که شما را با [[رسول خدا]] کینه‌هاست و از وی [[خون‌ها]] خواهید، آنگاه با برادرش [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}}، جد ما و با [[فرزندان]] وی هم که [[عترت]] [[پیغمبر]] و [[پاکان]] و برگزیدگانند، [[بی‌وفایی]] کردید و یک تن از شما می‌‌نازد به آن و می‌گوید: ما علی و فرزندانش را با شمشیرها و نیزه‌های [[هندی]] کشتیم و زنانشان را همچو اسرای ترک، [[اسیر]] کردیم و ضربه‌ای زدیم آن‌چنان ضربه‌ای.
پس فرمود: خاک و سنگ در دهانت ای [[شاعر]]! آیا به کشتن آن [[قوم]] می‌نازی که [[خداوند]] [[پاک]] و پاکیزه‌شان کرد و [[پلیدی]] را از ایشان دور داشت. پس از این [[غصه]] بسوز و مانند پدرت سنگ اسافل خویش را به [[زمین]] بسای هرکس فردا بدان رسد که از پیش فرستاد بر آن فضل که خداوند ما را بخشید رشگ می‌برد، وای بر شما!
[[گناه]] ما چیست که دریاهای ما [[جهان]] را فرو گرفت و دریای تو آرام است که دعموص را هم نمی‌شناسد. این فضل خداست؛ به هر که خواهد می‌بخشد و خداوند را فضلی عظیم است و کسی را که خداوند برایش نوری قرار نداد، دیگر نوری نخواهد داشت»<ref>الاحتجاج، ج۲، ص۲۷-۲۹. {{متن حدیث|الْحَمْدُ لِلَّهِ عَدَدَ الرَّمْلِ وَ الْحَصَى وَ زِنَةَ الْعَرْشِ إِلَى الثَّرَى أَحْمَدُهُ وَ أُومِنُ بِهِ وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ أَوْلَادَهُ ذُبِحُوا بِشَطِّ الْفُرَاتِ مِنْ غَيْرِ ذَحْلٍ وَ لَا تِرَاتٍ اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَرِيَ عَلَيْكَ الْكَذِبَ وَ أَنْ أَقُولَ خِلَافَ مَا أَنْزَلْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَخْذِ الْعُهُودِ لِوَصِيِّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ{{ع}} الْمَسْلُوبِ حَقُّهُ الْمَقْتُولِ مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ كَمَا قُتِلَ وُلْدُهُ بِالْأَمْسِ فِي بَيْتٍ مِنْ بُيُوتِ اللَّهِ وَ بِهَا مَعْشَرٌ مُسْلِمَةٌ بِأَلْسِنَتِهِمْ تَعْساً لِرُءُوسِهِمْ مَا دَفَعَتْ عَنْهُ ضَيْماً فِي حَيَاتِهِ وَ لَا عِنْدَ مَمَاتِهِ حَتَّى قَبَضْتَهُ إِلَيْكَ مَحْمُودَ النَّقِيبَةِ طَيِّبَ الضَّرِيبَةِ مَعْرُوفَ الْمَنَاقِبِ مَشْهُورَ الْمَذَاهِبِ لَمْ تَأْخُذْهُ فِيكَ لَوْمَةُ لَائِمٍ وَ لَا عَذْلُ عَاذِلٍ هَدَيْتَهُ يَا رَبِّ لِلْإِسْلَامِ صَغِيراً وَ حَمِدْتَ مَنَاقِبَهُ كَبِيراً وَ لَمْ يَزَلْ نَاصِحاً لَكَ وَ لِرَسُولِكَ{{صل}} حَتَّى قَبَضْتَهُ إِلَيْكَ زَاهِداً فِي الدُّنْيَا غَيْرَ حَرِيصٍ عَلَيْهَا رَاغِباً فِي الْآخِرَةِ مُجَاهِداً لَكَ فِي سَبِيلِكَ رَضِيتَهُ فَاخْتَرْتَهُ وَ هَدَيْتَهُ إِلَى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ أَمَّا بَعْدُ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ يَا أَهْلَ الْمَكْرِ وَ الْغَدْرِ وَ الْخُيَلَاءِ إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ ابْتَلَانَا اللَّهُ بِكُمْ وَ ابْتَلَاكُمْ بِنَا فَجَعَلَ بَلَاءَنَا حَسَناً وَ جَعَلَ عِلْمَهُ عِنْدَنَا وَ فَهْمَهُ لَدَيْنَا فَنَحْنُ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ وِعَاءُ فَهْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ حُجَّتُهُ فِي الْأَرْضِ فِي بِلَادِهِ لِعِبَادِهِ أَكْرَمَنَا اللَّهُ بِكَرَامَتِهِ وَ فَضَّلَنَا بِنَبِيِّهِ{{صل}} عَلَى كَثِيرٍ مِنْ خَلْقِهِ تَفْضِيلًا فَكَذَّبْتُمُونَا وَ كَفَّرْتُمُونَا وَ رَأَيْتُمْ قِتَالَنَا حَلَالًا وَ أَمْوَالَنَا نَهْباً كَأَنَّا أَوْلَادُ التُّرْكِ أَوْ كَابُلَ كَمَا قَتَلْتُمْ جَدَّنَا بِالْأَمْسِ وَ سُيُوفُكُمْ تَقْطُرُ مِنْ دِمَائِنَا أَهْلَ الْبَيْتَ لِحِقْدٍ مُتَقَدِّمٍ قَرَّتْ بِذَلِكَ عُيُونُكُمْ وَ فَرِحَتْ بِهِ قُلُوبُكُمْ اجْتِرَاءً مِنْكُمْ عَلَى اللَّهِ وَ مَكْراً مَكَرْتُمْ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ فَلَا تَدْعُوَنَّكُمْ أَنْفُسُكُمْ إِلَى الْجَذَلِ بِمَا أَصَبْتُمْ مِنْ دِمَائِنَا وَ نَالَتْ أَيْدِيكُمْ مِنْ أَمْوَالِنَا فَإِنَّ مَا أَصَابَنَا مِنَ الْمَصَائِبِ الْجَلِيلَةِ وَ الرَّزَايَا الْعَظِيمَةِ فِي كِتابٍ مِنْ‏ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ تَبّاً لَكُمْ فَانْظُرُوا اللَّعْنَةَ وَ الْعَذَابَ - فَكَأَنْ قَدْ حَلَّ بِكُمْ وَ تَوَاتَرَتْ مِنَ السَّمَاءِ نَقِمَاتٌ فَيُسْحِتُكُمْ بِمَا كَسَبْتُمْ وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ ثُمَّ تَخْلُدُونَ فِي الْعَذَابِ الْأَلِيمِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِمَا ظَلَمْتُمُونَا أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ وَيْلَكُمْ أَ تَدْرُونَ أَيَّةُ يَدٍ طَاعَنَتْنَا مِنْكُمْ؟ أَوْ أَيَّةُ نَفْسٍ نَزَعَتْ إِلَى قِتَالِنَا؟ أَمْ بِأَيَّةِ رِجْلٍ مَشَيْتُمْ إِلَيْنَا؟ تَبْغُونَ مُحَارَبَتَنَا قَسَتْ قُلُوبُكُمْ وَ غَلُظَتْ أَكْبَادُكُمْ وَ طُبِعَ عَلَى أَفْئِدَتِكُمْ وَ خُتِمَ عَلَى سَمْعِكُمْ وَ بَصَرِكُمْ وَ سَوَّلَ لَكُمُ الشَّيْطَانُ وَ أَمْلَى لَكُمْ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِكُمْ غِشَاوَةً فَأَنْتُمْ لَا تَهْتَدُونَ تَبّاً لَكُمْ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ كَمْ تِرَاتٍ لِرَسُولِ اللَّهِ{{صل}} قِبَلَكُمْ وَ ذُحُولَهُ لَدَيْكُمْ ثُمَّ غَدَرْتُمْ بِأَخِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ{{ع}} جَدِّي وَ بَنِيهِ عِتْرَةِ النَّبِيِّ الطَّيِّبِينَ الْأَخْيَارِ وَ افْتَخَرَ بِذَلِكَ مُفْتَخِرٌ فَقَالَ:
نَحْنُ قَتَلْنَا عَلِيّاً وَ بَنِي عَلِيٍّ *** بِسُيُوفٍ هِنْدِيَّةٍ وَ رِمَاحٍ‏
وَ سَبَيْنَا نِسَاءَهُمْ سَبْيَ تُرْكٍ *** وَ نَطَحْنَاهُمْ فَأَيَّ نِطَاحٍ‏
فَقَالَتْ بِفِيكَ أَيُّهَا الْقَائِلُ الْكَثْكَثُ وَ لَكَ الْأَثْلَبُ افْتَخَرْتَ بِقَتْلِ قَوْمٍ زَكَّاهُمُ اللَّهُ وَ طَهَّرَهُمْ وَ أَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ فَاكْظَمْ وَ أَقْعِ كَمَا أَقْعَى أَبُوكَ وَ إِنَّمَا لِكُلِّ امْرِئٍ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ حَسَدْتُمُونَا وَيْلًا لَكُمْ عَلَى مَا فَضَّلَنَا اللَّهُ
فَمَا ذَنْبُنَا أَنْ جَاشَ دهر [دَهْراً] بُحُورُنَا *** وَ بَحْرُكَ سَاجٍ لَا يُوَارِي الدَّعَامِصَا
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ}}.</ref>.
[[خطبه]] [[فاطمه]] همچون خطبه عمه‌اش [[زینب]]{{س}} یادآور خطبه‌های آتشین امیرالمؤمنین علی{{ع}} در برابر [[دشمنان]] است. الفاظ پرمعنی و هیجان‌انگیز، جملات کوبنده و تعبیرات تکان‌دهنده است و هرگز به سخنان یک مصیبت‌زده داغدیده [[اسیر]] نمی‌ماند!
[[سخنان فاطمه]] که به پایان رسید صدای [[گریه]] [[مردم]] بلند شد. آنان همگی از [[هراس]] این [[مصیبت]] بزرگ، مات و از خود بی‌خود شدند و گفتند: ای دختر [[پاکان]] بس است که دل‌های ما را سوزاندی و سینه‌های ما را (از [[غایت]] [[حسرت]]) کباب کردی و اندرون ما را [[آتش]] زدی.
به نظر می‌رسد ایراد خطبه‌ای به این مفصلی در آن مجال اندک غیرممکن باشد. شاید فاطمه فقط چند کلمه سخن گفته باشد و با همان سخنان توانست [[قلوب]] [[مردم کوفه]] را منقلب سازد. سخنان عمه‌اش زینب{{س}}، برادرش [[امام سجاد]]{{ع}} و خودش کاملاً صحنه را [[تغییر]] داد و پس از اندک آرامشی که از [[سرکوب]] و [[پیروزی]] نظامی حاصل شده بود در همان [[زمان]] توفانی بنیان کن وزیدن گرفت و طلیعه [[شکست]] [[سپاه]] پسر سعد آشکار گردید. جو [[شهر کوفه]] منقلب شد و ندای [[همدردی]] با [[اسیران]] از گوشه و کنار برخاست. این [[خطبه‌ها]] نهال [[شهادت]] [[شهدای کربلا]] را آبیاری کرد و به ثمر نشاند.
در [[شام]] و در [[مجلس یزید]] یکی از [[شامیان]] از یزید خواست تا [[فاطمه]] را به عنوان [[کنیز]] به او بدهد. فاطمه در حالتی که از [[وحشت]] می‌لرزید [[متوسل]] به عمه‌اش زینب{{س}} شد. زینب{{س}} به تندی و شدت و در عین حال عالمانه و فقیهانه می‌فرماید: [[گمان]] [[دروغ]] بردی و [[فرومایگی]] کردی، نه تو و نه یزید چنین حقی ندارید.
یزید گفت: من این [[حق]] را دارم و اگر بخواهم این کار را خواهم کرد.
زینب با [[منطق]] و [[استدلال]] خویش او را [[هدف]] قرار می‌دهد که: نه والله مگر اینکه از [[دین]] و [[آیین]] ما خارج شوی و دین دیگری [[اختیار]] کنی.
یزید [[خشمگین]] شد و گفت: این‌چنین با من سخن می‌گویی؟ پدر و برادرت از دین خارج شدند. زینب{{س}} فرمود: تو و پدر و جدت به [[دین خدا]] و دین جد و دین پدر و دین برادرم [[هدایت]] شدید. یزید گفت: دروغ می‌گویی ای [[دشمن خدا]].
زینب{{س}} سرش را به‌طور [[استخفاف]] تکان داد و فرمود: تو [[امیر]] مسلط هستی، از روی [[ستم]] [[دشنام]] می‌دهی و [[زور]] می‌گویی.
در این [[وقت]] گویی یزید از ادامه [[سخن گفتن]] [[حیا]] کرد و ساکت شد. مجلس را [[خاموشی]] بهت‌آمیز و سنگینی فراگرفت. مرد شامی که فاطمه چشمش را پر کرده بود، دوباره به سخن آمد و گفت: یا [[امیرالمؤمنین]] این دختر را به من ببخش.
یزید بر او بانگ زد: خفه شو. [[خدا]] به تو [[مرگ]] حتمی دهد<ref>ر.ک: تاریخ طبری، ج۵، ص۴۶۱-۴۶۲؛ الفتوح، ج۵، ص۲۴۳-۲۴۴؛ الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۸۶.</ref>.
بنا به نقل [[مجلسی]] مرد شامی از یزید پرسید:
مگر این دختر کیست؟
او [[فرزند حسین]]{{ع}} و نوه [[فاطمه]]{{س}} است.
[[فاطمه دختر پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}}؟
آری!
[[لعنت خدا]] بر تو ‌‌ای یزید! من [[گمان]] می‌کردم که اینان اسرای [[روم]] هستند.
به دستور یزید مرد شامی را گردن زدند<ref>بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۳۶-۱۳۷.</ref>.
گفته شده میان فاطمه و یزید نیز سخنانی ردوبدل گردیده است.
ای یزید اینان [[دختران]] [[رسول]] خدایند که [[اسیر]] شدند آیا رواست که آنان اسیر باشند و در معرض تماشای [[مردم]] قرار بگیرند؟
مردم گریستند و [[خاندان]] یزید شیون کردند یزید گفت من به این کار [[راضی]] نبودم. پس از آن یزید دستور داد تا با [[اسرا]] در کمال [[مهربانی]] [[رفتار]] کنند<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۶۴؛ شرح الاخبار فی فضائل ائمة الاطهار، ج۳، جزء ۱۳، ص۲۶۷.</ref>.<ref>[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین (کتاب)|زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین]]، ص ۲۲۱.</ref>
===در مدینه===
فاطمه پس از پایان دوران [[اسارت]] و حضور در مدینه به [[زندگی]] مشترک خود با همسرش [[حسن مثنی]] ادامه داد.
بنابر [[حدیثی]] از [[امام محمد باقر]]{{ع}}، [[امام حسین]]{{ع}} قبل از [[شهادت]]، [[ودایع امامت]] و وصایای مکتوب خود را به فاطمه سپرد و او بعدها آنها را به برادرش [[امام سجاد]]{{ع}} تحویل داد<ref>بصائر الدرجات الکبری، ص۱۸۳-۱۸۳؛ الکافی، ج۱، ص۳۰۳.</ref>، اما بنا به [[روایت]] دیگر چون امام حسین{{ع}} مجبور شد مدینه را ترک و به [[مکه]] [[هجرت]] کند، کتاب‌های [[علم امیرالمؤمنین]]{{ع}}، ذخایر [[نبوت]] و خصایص [[امامت]] را نزد [[ام‌سلمه]] [[همسر]] [[رسول الله]]{{صل}} به [[ودیعت]] نهاد و او نیز به هنگام بازگشت [[امام زین‌العابدین]]{{ع}} به مدینه آنها را به آن حضرت سپرد<ref>وسائل الشیعه، ج۲۰، ص۱۴۳.</ref>. به نظر می‌رسد روایت دوم از اعتبار بیشتری برخوردار است زیرا فاطمه در [[سفر]] [[کربلا]] که سفر پرمخاطره‌ای بود، در کنار پدرش حضور داشته است و امکان دست یافتن [[دشمنان]] به این ودایع در جریان [[غارت خیام]] می‌رفت به همین جهت [[امام]] این ودایع را در مدینه به [[امانت]] سپرد.
فاطمه پس از درگذشت همسرش حسن مثنی بر [[مزار]] او خیمه‌ای برپا کرد و یک سال به سوگ نشست و روزها [[روزه]] می‌گرفت و شب‌ها به [[عبادت]] می‌پرداخت<ref>الارشاد، ج۲، ص۲۶؛ صحیح بخاری، ج۱، ص۴۴۶؛ العدد القویه، ص۳۵۵؛ روضة الواعظین، ص۵۴۲؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۲۰۶؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج۶، ص۹۵؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۱۶۸.</ref>. پس از آن با [[عبدالله بن عمرو]] نوه [[عثمان بن عفان]] که به سبب [[زیبایی]] به او [[جامه]] زرنگار می‌‌گفتند [[ازدواج]] کرد و برای او دو پسر به نام‌های قاسم و محمد و دختری به نام رقیه آورد. محمد از [[زیبایی]] مشهور به [[دیباج]] شد. [[عبدالله بن عمرو]] هم درگذشت<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۹۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ تذکرة الخواص، ص۲۴۹؛ المجدی فی انساب الطالبیین، ص۹۱؛ تهذیب الکمال، ج۳۵، ص۲۵۶.</ref>.
بنا به نقل [[واقدی]]، [[خلیفه اموی]] [[یزید بن عبدالملک عبدالرحمان بن ضحاک بن قیس فهری]] را به [[حکومت مدینه]] گماشت. او از [[فاطمه]] [[خواستگاری]] کرد فاطمه او را از سر باز می‌‌کرد و چون از او [[بیم]] داشت، نمی‌خواست آشکارا با او [[مخالفت]] کند. پس پاسخ داد: به [[خدا]] [[سوگند]] قصد [[ازدواج]] ندارم و برای [[تربیت]] و پرورش پسران خود بر جای نشسته‌ام، اما عبدالرحمان بر آن کار پای فشرد و گفت: به خدا سوگند اگر نپذیری پسر بزرگت را به [[تهمت]] [[باده‌نوشی]] تازیانه خواهم زد. در همان [[زمان]] یزید بن عبدالملک به ابن‌هرمز که [[سرپرست]] [[دیوان]] [[مدینه]] بود نوشت که برای گزارش درآمد دیوان پیش او برود. ابن‌هرمز برای [[خداحافظی]] پیش فاطمه رفت و پرسید کاری و نیازی نداری؟ گفت: [[پادشاه]] را [[آگاه]] کن که پسر ضحاک [[مزاحم]] من است و از او چه می‌بینم. همچنین شخص دیگری را هم با نامه‌ای پیش یزید بن عبدالملک فرستاد و در آن [[نامه]] از [[خویشاوندی]] خود با یزید و از بیم و [[وعید]] پسر ضحاک سخن گفت. ابن‌هرمز پیش یزید رفت و او را آگاه کرد. یزید همین که نامه فاطمه را خواند از فراز تخت خود فرود آمد و در حالی که با چوب‌دستی خود بر دست خود می‌‌کوبید، گفت: پسر ضحاک چه [[گستاخی]] کرده است، کدام مرد است که او را در مدینه چنان [[شکنجه]] کند که شیون او را همین‌جا بر تخت خود بشنوم؟
آنگاه طی نامه‌ای به [[کارگزار]] خود در [[طائف]] [[عبدالواحد بن عبدالله نصری]] نوشت تو را به امیری مدینه گماشتم پسر ضحاک را چهل هزار دینار [[جریمه]] کن و او را چنان شکنجه کن که صدایش را اینجا بر تخت خود بشنوم. این خبر به پسر ضحاک رسید به [[شام]] گریخت و به [[مسلمة بن عبدالملک]] پناه برد.
[[مسلمه]] از برادرش یزید خواست او را ببخشد اما یزید نپذیرفت و گفت او چنان کاری کرده است و اینک رهایش سازم! و او را به [[مدینه]] برگرداند [[حاکم مدینه]] عبدالرحمان بن ضحاک را چهل هزار دینار [[جریمه]] و [[شکنجه]] کرد و او را در [[جامه]] پشمین در [[شهر]] گرداند<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۹۷-۱۹۹.</ref>.
[[فاطمه]] زنی [[عالمه]]، [[محدثه]] و زاهده‌ای بود که عمر خویش را در [[جهاد در راه خدا]] گذراند و نقشی شگرف در استمرار [[نهضت عاشورا]] داشت. او به [[کثرت عبادت]] و [[تهجد]] مشهور بود. همواره تسبیحی به صورت نخ‌هایی که گره داشت، در دستش بود و [[پروردگار]] را [[حمد]] و [[سپاس]] می‌‌گفت روزها را [[روزه]] و شب‌ها را به [[راز و نیاز]] با [[خداوند]] و [[نماز]] می‌گذراند<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ الارشاد، ج۲، ص۲۶.</ref>.
فاطمه [[اخلاقی]] [[ستوده]] و صفاتی [[نیک]] داشت. یکی از مهم‌ترین صفات او [[سخاوت]] و [[بزرگواری]] است. [[کمیت بن زید اسدی]] [[خالق]] [[هاشمیات]]<ref>هاشمیات بهترین سروده‌های کمیت می‌باشد و بسیار قوی و مستحکم و مستدل است. اشعار هاشمیات شامل مدح، هجو، سیاست، دیانت، دفاع از حق و حقیقت است و هم شامل رثای اهل‌بیت می‌باشد. سلسله قصیده‌های هاشمیات دارای ۵۷۸ بیت است و از معروف‌ترین اشعار اوست.</ref> بعد از سرودن اشعار خود به دیدار فاطمه رفت. فاطمه فرمود: ای کمیت! تو [[شاعر]] ما [[اهل‌بیت]] هستی سپس ظرفی پر از شربت گوارا آورد و به کمیت داد تا بنوشد و سیصد دینار و یک اسب سواری نیز به او بخشید. کمیت با چشمانی اشکبار گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]! این [[هدایا]] را نمی‌پذیرم [[محبت]] من به شما به خاطر [[امور دنیوی]] نیست<ref>الغدیر، ج۲، ص۲۹۰.</ref>.
فاطمه از [[زنان]] [[تابعی]] و از [[راویان حدیث]] بوده است. او از پدرش، عمه‌اش [[زینب]]{{س}}، برادرش [[امام سجاد]]{{ع}}، [[عبدالله بن عباس]] و [[اسماء بنت عمیس]] چندین [[حدیث]] نقل کرده است<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۲؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص١٠؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج۳۵، ص۲۵۴-۲۵۵؛ تهذیب التهذیب، ج۶، ص۵۵۵؛ ترجمة الامام الحسین{{ع}}، ابن عدیم، ص۲۱.</ref>؛ و پسرانش عبدالله حسن و ابراهیم و نوه‌هایش [[فرزندان]] حسن، [[محمد بن عبدالله بن عمرو]]، [[شیبة بن نعامه]]، [[یعلی بن ابی یحیی]]، [[عایشه دختر طلحه]] و دیگران [[روایت]] کرده‌اند<ref>تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۰؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج۳۵، ص۲۵۴-۲۵۵؛ تهذیب التهذیب، ج۶، ص۵۵۵.</ref>.<ref>[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین (کتاب)|زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین]]، ص ۲۲۵.</ref>
===[[وفات]]===
[[تاریخ]] دقیق وفات او مشخص نیست. گفته شده حدود [[سال ۱۱۷ هجری]] و در [[مدینه]] بوده است<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۷۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۹۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۱۲۲؛ تذکرة الخواص، ص۲۴۹؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۷.</ref>. [[ابن حبان]] بدون اشاره به [[تاریخ]] دقیق، وفات او را در حدود نود سالگی می‌‌داند<ref>الثقات، ج۵، ص۳۰۱.</ref>. [[ابن عساکر]] نیز از درگذشت وی در [[زمان]] [[خلافت]] [[هشام بن عبدالملک]] خبر می‌دهد<ref>تاریخ مدینة دمشق، ج۷۰، ص۱۷.</ref>.
بنا به نقلی او در واپسین سال‌های عمر با بعضی از [[فرزندان]] خود به [[مصر]] [[مهاجرت]] کرد و در همانجا درگذشت. [[مورخان]] [[آرامگاه]] او را در محل درب احمر در کوچه‌ای که اکنون کوچه [[فاطمه]] [[نبوی]] نام دارد و در آنجا [[مقام]] و [[مسجد]] شکوهمندی هم تأسیس گردیده در مصر می‌دانند.
بیشتر فرزندان و [[نوادگان]] وی در [[مبارزه]] با [[خلفای عباسی]] به [[شهادت]] رسیدند و یا [[زندانی]] شدند. أنان مردان [[دین]] و [[جهاد]] و [[فداکاری]] در راه [[اهل‌بیت]]{{عم}} بودند<ref>رک تاریخ طبری، ج۷، ص۵۳۶.</ref>.<ref>[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین (کتاب)|زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین]]، ص ۲۲۷.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۸۱٬۴۸۴

ویرایش