بحث:قیام مختار در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
خط ۳: خط ۳:
از طرفی بعضی [[علمای شیعه]] هم با [[اعتماد]] به این ادعا که مختار با [[دعوت]] از [[محمد بن حنفیه]] بدعتی در [[تشیع]] به وجود آورد او را مطرود می‌دانند<ref>تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۷۶.</ref>. برخی معتقدند وی مردی ماجراجو و [[قدرت‌طلب]] بود که [[محبت]] [[خاندان پیامبر]] و [[خون‌خواهی امام حسین]]{{ع}} را وسیله‌ای برای رسیدن به مقاصد [[دنیوی]] خود کرده بود؛ اما برخی از متأخرین چهره مثبت و بدون تردیدی از وی ترسیم کرده و معتقدند دعوت او از [[محمد حنفیه]] به دلیل [[تقیه]] امام سجاد{{ع}} بوده است که خود را از هرگونه حرکت [[سیاسی]]، در ظاهر، کنار کشیده بود. یکی از محققان معاصر می‌نویسد: «مداقه کامل در مآخذ مختلف به خوبی [[اثبات]] می‌کند که او یکی از [[پیروان]] [[فداکار]] [[خاندان]] [[امیرمؤمنان علی]]{{ع}} و [[پشتیبان]] صمیمی آرمان‌های آنان بوده است»<ref>تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۷۶.</ref>.<ref>[[محمد حسین رجبی دوانی|رجبی دوانی، محمد حسین]]، [[کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی (کتاب)|کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی]] ص ۳۷۱.</ref>
از طرفی بعضی [[علمای شیعه]] هم با [[اعتماد]] به این ادعا که مختار با [[دعوت]] از [[محمد بن حنفیه]] بدعتی در [[تشیع]] به وجود آورد او را مطرود می‌دانند<ref>تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۷۶.</ref>. برخی معتقدند وی مردی ماجراجو و [[قدرت‌طلب]] بود که [[محبت]] [[خاندان پیامبر]] و [[خون‌خواهی امام حسین]]{{ع}} را وسیله‌ای برای رسیدن به مقاصد [[دنیوی]] خود کرده بود؛ اما برخی از متأخرین چهره مثبت و بدون تردیدی از وی ترسیم کرده و معتقدند دعوت او از [[محمد حنفیه]] به دلیل [[تقیه]] امام سجاد{{ع}} بوده است که خود را از هرگونه حرکت [[سیاسی]]، در ظاهر، کنار کشیده بود. یکی از محققان معاصر می‌نویسد: «مداقه کامل در مآخذ مختلف به خوبی [[اثبات]] می‌کند که او یکی از [[پیروان]] [[فداکار]] [[خاندان]] [[امیرمؤمنان علی]]{{ع}} و [[پشتیبان]] صمیمی آرمان‌های آنان بوده است»<ref>تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۷۶.</ref>.<ref>[[محمد حسین رجبی دوانی|رجبی دوانی، محمد حسین]]، [[کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی (کتاب)|کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی]] ص ۳۷۱.</ref>


==سرانجام مختار==
== کشته شدن مختار ==
چون مختار، اشراف [[خائن]] کوفه و هواداران ایشان را تحت تعقیب قرار داده بود؛ سران آنها پی در پی به [[بصره]] فرار می‌کردند، به گونه‌ای که ده هزار نفر در آن [[شهر]] [[اجتماع]] کردند. آنان به نزد [[مصعب بن زبیر]] رفتند که از طرف برادرش عبدالله [[حکومت]] بصره را داشت. [[محمد بن اشعث بن قیس]] به [[نمایندگی]] کوفیان فراری با [[مصعب]] سخن گفت. وی ضمن [[تشویق]] [[مصعب]] برای [[حمله]] به [[کوفه]] و [[رویارویی]] با مختار، گفت: «او برگزیده‌های ما را به [[قتل]] رسانده و خانه‌های ما را ویران کرده است؛ [[اجتماع]] ما را پراکنده کرده و [[ایرانیان]] را بر گردن [[عرب]] سوار نموده و [[اموال]] ما را برای آنها [[حلال]] کرده است؛ برای [[جنگ]] با او حرکت کن که ما و همه عرب‌های کوفه تو را [[یاری]] خواهیم کرد». مصعب طی نامه‌ای از [[مهلب بن ابی صفره]]<ref>مُهَلَّب بن ابی صُفره: از مردم بصره و فردی دلیر بود و با خوارج جنگ‌های مشهوری دارد. در سال ۷۹ از طرف حجاج والی عراقین، به حکومت خراسان رسید. وی قبلاً در فتح سمرقند یک چشم خود را از دست داده بود. مهلب سخنان لطیف و اشارات ملیح در محاوره داشت. دارای اولاد زیادی بود. گفته‌اند سیصد نفر از صلب او پدید آمد. از همه مهم‌تر یزیدین مهلّب بود. به نقل ابن خلکان مهلّب را کذاب می‌گفتند، ولی او دروغ‌گو نبود. بلکه برای غلبه بر دشمن، دروغ‌های مصلحت‌آمیز به نظم و نثر می‌گفت. وی در سال ۸۲ یا ۸۳ در قریه راغول از توابع مرو درگذشت (وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۳۲).</ref> (که از سوی وی به [[جنگ با خوارج]] در کرمان مشغول بود) خواست با [[خوارج]]، موقتاً [[صلح]] کند و به [[بصره]] بازگردد<ref>الاخبار الطوال، ص۳۴۸.</ref>. با آمدن مهلب که از [[شجاعان]] عرب بود، مصعب [[لشکر]] خود را بیاراست و یکی از سران کوفه را به آن [[شهر]] فرستاد و از او خواست تا هر کس را که توانست، پنهانی به [[بیعت]] خود [[دعوت]] نماید و از کوفه خارج کرده و به وی ملحق کند.
هنگامی که عده‌ای از اشراف کوفه بعد از واقعه [[تبیع]]<ref>جَبّانة السبیع: اهل کوفه مقابر را جبانه گویند، و در کوفه محله‌هایی به این نام بوده که به قبیله‌های ساکن در کوفه نسبت داده می‌شده است و از آن جمله «جبانة کنده» مشهور و جبانة السبیع که در آن جریان مختار بن عبیده اتفاق افتاده است. (معجم البلدان، ج۲، ص۹۹)</ref> فرار کردند، گروهی از آنان نزد [[مصعب بن زبیر]] - که از طرف برادرش [[عبدالله بن زبیر]] امیر عراق بود - رفتند و او را ترغیب کردند که با مختار بجنگد.
چون این خبر به مختار رسید با سپاهیانش بیرون آمد، پس دو [[سپاه]] در «المذار» با یکدیگر روبه‎رو شدند؛ مختار پس از مدتی [[جنگیدن]] کشته شد.
آنگاه مصعب به دنبال دو [[همسر]] مختار فرستاد، چون آنان را آوردند از یکی از آن دو که ام ثابت دختر [[سمرة بن جندب]] بود سؤال کرد: نظر تو درباره مختار چیست؟ ام ثابت گفت: هر چه تو می‌گویی.
مصعب دستور داد او را [[آزاد]] کردند.


مختار پس از اطلاع از فراهم آمدن نیروهای مصعب و قصد آنان، خطاب به [[اهل کوفه]] گفت: «ای [[اهل دین]] و [[یاوران]] [[حق]] و [[یاران]] [[ضعیفان]] و ای [[پیروان]] [[پیغمبر]] و [[خاندان]] او! فراریانتان که بر شما مسلحانه خروج کرده بودند، نزد [[فاسقان]] همانند خود رفته‌اند و آنها را بر [[ضد]] شما [[گمراه]] کرده‌اند تا [[حق]] از میان برود و [[باطل]] [[جان]] بگیرد و [[دوستان]] [[خدا]] کشته شوند. به خدا اگر شما هلاک شوید، [[خداوند]] بر روی [[زمین]] [[عبادت]] نخواهد شد مگر با [[دروغ بستن]] به او و [[لعن خاندان پیامبر]]{{صل}}. پس با [[احمر بن شمیط]] (از [[فرماندهان سپاه]] مختار) حرکت کنید که در صورت مقابله، آنها را ان شاء [[الله]] مانند [[قوم عاد]] و [[ارم]] خواهید کُشت».
همسر دوم او [[عمره]] دختر [[نعمان بن بشیر انصاری]] بود، از او سؤال کرد: درباره مختار چه می‌گویی؟ او گفت: [[خدا]] مختار را [[رحمت]] کند، او بنده صالح خدا بود.
أحمر بن شمیط در [[حمام اعین]] [[اردو]] زد و مختار هم سران چهار ناحیه [[کوفه]] را که قبلاً با [[ابراهیم بن مالک اشتر]] بودند و پس از [[مشاهده]] [[سستی]] او در کار مختار، از وی جدا شده بودند فراخواند و با [[سپاه]] بزرگی، همراه احمر بن شمیط کرد. از سوی دیگر، بسیاری از [[یاران مختار]] دست از [[یاری]] او برداشتند و از اطراف او رفتند و در [[خانه]] نشستند و ظاهر نمی‌شدند.
پس او را [[زندان]] نمودند. سپس مصعب به برادرش عبدالله بن زبیر نامه نوشت که این [[زن]] درباره مختار [[معتقد]] است که او [[پیامبر]] است؛ عبدالله بن زبیر دستور داد تا او را به [[قتل]] برسانند. مصعب [[فرمان]] داد او را بین [[کوفه]] و [[حیره]] کشتند<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۶۷.</ref>.
احمر، سپاه خود را بیاراست و [[فرماندهان]] را تعیین کرد؛ از جمله [[ابوعمره کیسان]] را که [[ایرانی]] بود به [[فرماندهی]] [[موالی]] حاضر در سپاه گماشت. [[عبدالله بن وهب جشَمی]] از فرماندهان [[عرب]] سپاه که به موقعیت [[ایرانیان]] نزد مختار و در سپاه او [[حسادت]] می‌کرد، احمر بن شمیط را واداشت تا ایرانیان را که همه سواره بودند، به حالت پیاده به [[جنگ]] بفرستد و این شیوه نادرست که به قصد ضربه زدن به [[لشکر]] ایرانیان بود به نفع [[دشمن]] و [[پیروزی]] آن تمام شد و موجب گشت که از این پس موالی (ایرانیان) دیگر مثل سابق از مختار [[اطاعت]] نکنند. در ناحیه مذار، جنگ [[سختی]] میان آنها و لشکر [[مصعب]] درگرفت که به [[شکست]] سپاه احمر انجامید. پس از مدتی احمر کشته شد. مصعب [[فرمان]] داد هر کس را به [[اسارت]] گرفتند، گردن بزنند. [[کوفیان]] فراری و در رأس آنها [[محمد بن اشعث]] نسبت به سپاه احمر از [[مردم بصره]] سخت‌گیرتر بودند و هیچ اسیری را نمی‌بخشیدند. پس از [[شکست]] و فرار [[سپاه]] احمر، [[مصعب]] [[لشکر]] خود را از راه آب و خشکی به سوی [[کوفه]] حرکت داد. مختار پس از شنیدن خبر شکست گفت: «به [[خدا]] از غلام‌ها کشتاری کرده‌اند که هرگز کسی مانند آن را نشنیده است». سران [[یاران مختار]] در این [[جنگ]] کشته شدند.
هنگامی که مختار کشته شد کسانی که در قصر بودند، [[امان]] خواستند، مصعب از دادن امان [[امتناع]] کرد مگر این که بر [[حکم]] او گردن نهند.
پس هفتصد نفر از [[اعراب]] را کشت و از [[عجم]] نیز به همین تعداد به قتل رساند، و گفته شده است عدد کشته‌ها به شش هزار نفر رسید<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۷۷.</ref>.


مختار با اطلاع از [[هجوم]] بصری‌ها از آب و [[خاک]]، دستور داد مسیر رودخانه را [[تغییر]] دادند و بدین ترتیب کشتی‌های مصعب به گل نشست و آنها مجبور شدند پیاده حرکت کنند. مختار از کوفه خارج شد و در [[حرورا]] میان لشکر مصعب و [[شهر کوفه]] [[حائل]] شد. دو طرف، درگیر جنگ [[سختی]] شدند که در ابتدا سپاه مختار موفق به وارد آوردن ضرباتی بر [[لشکریان]] مصعب شد، ولی با [[حمله]] مهلب بن ابی صفره قوای مختار تاب [[مقاومت]] نیاوردند و شکست خوردند. [[مالک بن عمرو نهدی]] [[فرمانده]] پیادگان مختار با [[مشاهده]] شکست، سوار اسب خود شد و گفت: به خدا اگر اینجا کشته شوم، از این بهتر است که مرا در [[خانه]] به [[قتل]] رسانند. [[اهل]] [[بصیرت]] و [[شکیبایی]] کجا هستند؟ حدود پنجاه نفر به او پیوستند و آنها بر ناراضیان کوفه به [[فرماندهی]] محمدبن [[اشعث]] حمله بردند. در این حمله که شب‌هنگام صورت گرفت، [[محمد بن اشعث]] با بیشتر یارانش کشته شدند. مالک، خود نیز به قتل رسید.
[[ابن قتیبه]] نقل کرده است که: مصعب [[اصحاب]] مختار را کشت و هشت هزار نفر از آنان را گردن زد، او در سال ۷۱ به [[حج]] رفت و نزد برادرش عبدالله رفت و گفت: این افراد که با من آمده‌اند از اشراف و رؤسای [[قبایل]] [[عراق]] هستند.
مختار پیاده مشغول جنگ بود و [[تصمیم]] به [[عقب‌نشینی]] نداشت. او تمام شب را [[نبرد]] کرد تا [[مردم]] از اطراف او پراکنده شدند. در این موقع به او گفتند: مردم فرار کردند؛ تو نیز به [[دارالاماره]] بازگرد. مختار گفت: به خدا وقتی به جنگ آمدم، قصد بازگشت به قصر نداشتم. اینک که همه رفته‌اند [[به نام خدا]] سوار شویم؛ سپس بازگشت و وارد قصر شد. در این جنگ عبیدالله بن علی بن ابی‌طالب کشته شد<ref>مورخان و اهل [[نسب]] در مورد عبید الله بن علی بن ابی‌طالب [[اختلاف]] دارند. ظاهراً همه متفق هستند که یکی از [[فرزندان امیرالمؤمنین]]{{ع}} ناخلف بود و شخصیتی منفی داشته است، ولی برخی دو تن از آنها را دارای شخصیتی منفی دانسته‌اند و بعضی در مثبت یا منفی بودن چهره یکی از آنها تردید داشته و [[روایات]] متضادی را نقل کرده‌اند.
عبدالله بن زبیر گفت: بردگان عراق را نزد من آوردی و درخواست می‌کنی به آنان چیزی بدهم؟! هرگز به آنان چیزی نخواهم داد.
[[اهل عراق]] از عبدالله [[مأیوس]] شده و بازگشتند و [[تصمیم]] بر [[خلع]] او گرفتند. سپس برای عبدالملک نامه نوشتند که: به سوی ما بیا که عبدالله را خلع کردیم<ref>الامامة والسیاسه، ج۲، ص۲۰.</ref>.


عمدة الطالب فی [[آل ابی‌طالب]] تنها از عمربن علی نام برده و آورده است که [[مادر]] او صهبای [[ثعلبیه]](نهشلیه) از [[اسیران]] [[عین التمر]] بود که توسط خالد [[اسیر]] شد و [[حضرت علی]]{{ع}} او را خرید. [[امام حسین]]{{ع}} به [[هنگام قیام]] او را [[دعوت]] کرد، ولی نپذیرفت و با آن [[حضرت]] به [[کربلا]] نرفت. در بزرگ‌تر یا کوچک‌تر بودن او نسبت به [[حضرت عباس]]{{ع}} [[اختلاف]] است. او اولین کسی بود که با [[عبدالله بن زبیر]] [[بیعت]] نمود و بعد از وی نیز با [[حجاج]] بن یوسف بیعت کرد. [[طبری]] از [[هشام بن محمد کلبی]] [[روایت]] می‌کند که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} [[لیلی]] دختر [[مسعود بن خالد]] را به همسری گرفت و از او صاحب فرزندانی به نام‌های عبیدالله و [[أبوبکر]] شد که هر دو در کربلا با حسین{{ع}} کشته شدند، و از [[محمد بن عمر واقدی]] روایت می‌کند که «[[عبیدالله بن علی]] به دست مختاربن ابی [[عبید]] در مذار کشته شد. عبیدالله و أبوبکر دنباله نداشتند». طبری در مورد [[عمر بن علی]] می‌نویسد: علی از [[صهبا]] از اسیران [[خالد بن ولید]] در عین التمر، [[عمر]] و [[رقیه]] را داشت. عمر تا هشتاد سال [[زندگی]] کرد و یک نیمه از [[ارث]] علی{{ع}} نصیب او شد و در [[ینبع]] درگذشت ([[تاریخ]] طبری ۱۱ جلدی، ج۵، ص۱۵۴).
هنگامی که [[مصعب بن زبیر]] به [[مکه]] رفت با [[عبدالله بن عمر]] نیز [[ملاقات]] کرد و بر او [[سلام]] کرد و گفت: من مصعب بن زبیر هستم.
[[ابوالحسن]] عمری از علمای بزرگ [[علم]] [[نسب]] در [[قرن پنجم]] که خود از [[اولاد]] عمربن علی است در کتاب المجدی می‌نویسد عبیدالله با دایی‌های خود از [[بنی تمیم]] در [[بصره]] بود تا اینکه در وقایع مختار حضور یافت و با [[مصعب بن زبیر]] به [[جنگ]] مختار رفت و بر اثر جراحتی درگذشت و قبرش در مذار از سواد بصره است و تاکنون [[زیارت]] می‌شود. [[مصعب]] به همین جهت مختار را [[سرزنش]] می‌کرد و می‌گفت او پسر [[امام]] خود را به [[قتل]] رسانید». (المجدی چاپ اول کتابخانه عمومی [[آیت‌الله مرعشی]] نجفی، ۱۴۰۹، ص۱۷).
عبدالله بن عمر به او گفت: تو بودی که هفت هزار نفر از [[اهل]] [[قبله]] را در یک صبح به [[قتل]] رساندی؟ هر چه خواهی [[زندگی]] کن.
محقق معاصر، [[علامه]] حاج شیخ [[محمدتقی شوشتری]] در قاموس الرجال که در [[نقد]] و تکمیل [[رجال]] مامقانی نوشته است، عبارت مامقانی را بدین‌گونه نقل می‌کند: عبیدالله با برادرش حسین{{ع}} بنا بر [[نص]] جمعی به [[شهادت]] رسید. در دعای رجبیه از جمله، [[سلام]] به او آمده است. [[ابن ادریس]] در مورد او [[اشتباه]] عجیبی کرده و گفته است اینکه [[شیخ مفید]] در [[ارشاد]] نوشته است [[عبیدالله بن علی]] پسر نهشلیه (بنی [[نهشل]] نام [[قبیله]] [[مادر]] وی بوده است) با برادرش، [[شهید]] شد، خطای محض است؛ زیرا عبیدالله در [[لشکر]] مصعب بود و طرفداران مختار او را در «مذار» کشتند و قبرش در آنجاست و [[خبر متواتر]] است. سپس [[محقق شوشتری]] می‌گوید مطلب همین است که ابن ادریس گفته که خبر متواتر در کشته شدن عبیدالله در مدار توسط [[اصحاب]] مختار است. آن‌گاه می‌افزاید [[مسعودی]] در [[اثبات الوصیه]] نوشته است [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بر عبیدالله [[نفرین]] کرد و او همان‌طور که [[حضرت]] نفرین کرد، کشته شد؛ زیرا امیرالمؤمنین{{ع}} در حال [[احتضار]] [[دوازده]] پسرش را جمع کرد و فرمود: [[خدا]] خواسته است که [[سنت]] [[یعقوب]] را در من قرار دهد؛ زیرا او تمام پسرانش را که [[دوازده نفر]] بودند، جمع کرد و به آنها گفت: من سفارش یوسف را به شما می‌کنم، از وی [[شنوایی]] داشته باشید و [[اطاعت]] کنید؛ من هم سفارش حسن و حسین را به شما می‌کنم. از آن دو شنوایی داشته باشید و هر دو را اطاعت کنید. عبیدالله از جا برخاست و خطاب به [[محمد بن حنفیه]] گفت: محمد جلو بیا. امیرالمؤمنین علی{{ع}} فرمود: تو در [[حیات]] من [[جرأت]] پیدا کرده‌ای که [[نافرمانی]] کنی؟ تو را می‌بینم که در [[خیمه]] کشته یافت شوی. خرایج راوندی، [[روایت]] مذکور را از [[امام باقر]]{{ع}} آورده و بر [[کلام امیرمؤمنان]]{{ع}} افزوده است که «و معلوم نمی‌شود چه کسی تو را کشته است». وقتی مختار [[قیام]] کرد، عبیدالله نزد او آمد. مختار گفت: جای تو اینجا نیست. او هم [[خشمگین]] شد و به نزد [[مصعب]] که در [[بصره]] بود، رفت و از او خواست [[جنگ]] با [[مردم کوفه]] را به او واگذار کند. عبیدالله در پیشاپیش [[لشکر]] مصعب بود. دو لشکر در [[حرورا]] تلاقی کردند. وقتی شب میان آنها فاصله انداخت و صبح شد، دیدند عبیدالله در خیمه‌اش کشته شده و معلوم نشد قاتلش کیست.
مصعب گفت: این‎ها همه [[کافر]] و ساحر بودند.
 
عبدالله بن عمر گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] اگر به تعداد اینها از گوسفندان پدرت کشته بودی، باز هم [[اسراف]] بود<ref>تاریخ طبری، ج۶، ص۱۱۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۲۳۸.</ref>
مصعب [[زبیری]] در [[نسب]] [[قریش]] می‌نویسد وقتی مختار بر [[کوفه]] دست یافت، عبیدالله به نزد او آمد. می‌گویند مختار به او گفت: [[مهدی]] که پیشوای ماست، مردی از شماست و [[اسلحه]] در او کارگر نیست. اگر بخواهی تو را با [[سلاح]] [[آزمایش]] کنم؛ چراکه اگر همان [[مهدی موعود]] باشی، زیانی به تو نمی‌رسد و ما هم با تو [[بیعت]] می‌کنیم. عبیدالله از نزد مختار بیرون رفت و به بصره آمد و جماعتی را گرد آورد. مصعب عده‌ای را فرستاد و [[جماعت]] او را پراکنده ساخت و به خود وی [[امان]] داد. او هم به مصعب پیوست و نزد وی بود تا به جنگ مختار رفت. در این وقت [[محمد بن اشعث]] هم پیش مصعب بود. [[اصحاب]] مختار آنها را [[شناسایی]] کردند و شبانه هر دو را کشتند.
[[شیخ مفید]] اولین کسی نیست که در اینجا دچار [[اشتباه]] شده و [[ابن ادریس]] حلی هم اولین کسی نیست که اشتباه او را یادآور شده است؛ بلکه قبل از مفید، [[یحیی]] بن حسن [[علوی]] اشتباه کرده و [[ابوالفرج اصفهانی]] در [[مقاتل الطالبیین]] اشتباه او را یادآور شده است. قبل از مفید و یحیی بن حسن، [[هشام بن محمد کلبی]] این اشتباه را نموده و [[واقدی]] آن را یادآوری کرده است؛ چنان که در [[تاریخ]] [[طبری]] آمده است. در [[زیارت رجبیه]] هم نام «[[عبدالله بن علی]]{{ع}}» [[برادر]] [[مادری]] [[حضرت عباس]]{{ع}} است و عبیدالله [[تحریف]] آن بوده که در نسخه آمده است (قاموس الرجال، ج۶، ص۲۲۲). از مجموع آنچه ذکر شد می‌توان چنین نتیجه گرفت: در میان پسران [[امیرالمؤمنین]]، دو نفر به نام مادرشان خوانده شده‌اند: یکی محمد که چون مادرش از [[قبیله]] بنی حنفیه بود، «حنفیه» خوانده شد. دیگری عبیدالله که مادرش از قبیله بنی [[نهشل]] بود و او را عبیدالله نهشلیه می‌خواندند. شاید علت، این بوده که [[شیعیان]] نسبت به آن دو ظنین بودند و از این رو به آنها [[محمد بن علی]] و [[عبیدالله بن علی]] نمی‌گفتند،؛ چراکه محمد با [[امام حسین]]{{ع}} به [[کربلا]] نیامد و بعداً در برابر [[امام سجاد]]{{ع}} [[دعوی امامت]] داشت. عبیدالله هم گویا دعوی [[مهدویت]] داشته که مختار با او آن‌طور [[رفتار]] کرده است. عبیدالله مورد [[نفرین]] امیرالمؤمنین{{ع}} قرار گرفت و پس از [[شهادت]] [[پدر]]، به میان بستگان مادری خود در [[بصره]] رفت و با برادرش در کربلا حضور نیافت.
[[مصعب بن زبیر]] از وجود او که پسر امیرالمؤمنین{{ع}} بوده و از مختار رویگردان شده بود، [[سوء]] استفاده می‌کرد. به همین جهت شیعیان در صدد [[قتل]] او برآمدند و شبانه با رخنه در اردوگاه [[لشکر]] [[مصعب]] وی را از پای درآوردند و قاتلش هم معلوم نشد.</ref>.
 
مصعب به مهلب گفت [[قاتل]] او یکی از شیعیان پدرش بود و با اینکه وی را می‌شناختند، خونش را ریختند.
مصعب وارد [[کوفه]] شد و مختار را در [[قصر کوفه]] محاصره کرد و به منظور [[تسلیم]] او راه آب و آذوقه را به قصر بست. گهگاه مختار و یارانش از قصر بیرون می‌آمدند و [[نبرد]] مختصری می‌کردند و بازمی‌گشتند. موقعی که آنان بیرون می‌آمدند، [[مردم کوفه]] از بالای [[خانه‌ها]] سنگ‌باران‌شان می‌کردند و بر روی آنها آب کثیف می‌ریختند.
مختار به [[یاران]] خود گفت: وای بر شما! محصور شدن در اینجا [[ضعف]] و [[سستی]] شما را زیاد می‌کند. بیایید بیرون برویم و بجنگیم؛ اگر کشته شدیم با [[عزت]] کشته شده‌ایم. به [[خدا]] [[ناامید]] نیستم که اگر به [[راستی]] [[کوشش]] کنید، خدا [[پیروزی]] به شما دهد؛ ولی آنها اظهار [[ضعف]] و [[سستی]] کردند و [[ناتوان]] شدند.
وقتی مختار وضع آنها را [[مشاهده]] کرد، گفت: به خدا من نه با آنها [[بیعت]] می‌کنم و نه به حکمشان [[تسلیم]] می‌شوم؛ سپس با نوزده نفر به قصد [[جنگ]] بیرون آمد. موقع خروج به یارانش گفت: «وقتی من به [[تنهایی]] بیرون رفتم و کشته شدم، ضعف و [[ذلت]] شما بیشتر می‌شود و اگر به [[حکم]] آنها تسلیم شوید، به شما حمله‌ور می‌شوند و هر یک از آنها درباره یکی از شما خواهد گفت این به [[قصاص]] فلان کس از بستگان من باید کشته شود. برخی را می‌کشند و بقیه کشته شدن آنها را خواهند دید و خواهند گفت ای کاش مختار را [[اطاعت]] کرده بودیم. اگر با من بیایید در صورت عدم پیروزی، با [[عزت]] خواهید مرد و اگر فرار کنید و به نزد [[عشیره]] خود بروید، از شما [[حمایت]] خواهند کرد. در غیر این صورت فردا شما در چنین وقتی خوارترین [[مردم]] روی [[زمین]] خواهید بود».
 
سپس از قصر بیرون آمد و چندان جنگید تا کشته شد. [[روز]] بعد یکی از [[یاران مختار]] به نام [[بجیر بن عبدالله مسلی]] گفت: ای کاش اطاعت مختار کرده بودیم؛ اگر به آنها تسلیم شویم مانند گوسفند سرهای ما را خواهند [[برید]]؛ [[حمله]] کنید تا با [[احترام]] بمیرید، ولی [[کوفیان]] به او نیز توجه نکردند و گفتند: ما از کسی که اطاعت می‌کردیم و [[پند]] او را می‌پذیرفتیم، در این مورد [[پیروی]] نکردیم؛ آیا [[انتظار]] داری از تو [[شنوایی]] داشته باشیم؟ آن‌گاه با [[امان]] [[مصعب بن زبیر]] تسلیم شدند و به حکم [[دشمن]] گردن نهادند<ref>یعقوبی می‌نویسد مصعب به آنها امان داد و امان‌نامه‌ای با محکم‌ترین پیمان‌ها نوشت و آنها به اطمینان آن بیرون آمدند، ولی همه را یک به یک گردن زد و این یکی از پیمان‌شکنی‌های معروف تاریخ است (تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۳-۲۶۴).</ref>. پس از [[تسلیم]]، بازوهای آنها را بستند و از قصر بیرون آوردند و بسیاری از [[عرب‌ها]] آنان را به [[قصاص]] کسان خود کشتند و یک نفر از آن شش هزار تن را که عمدتاً [[ایرانی]] بودند، زنده نگذاشتند.
[[بجیر بن عبدالله مسلی]] از [[مصعب]] خواست تا او با بقیه کشته نشود؛ زیرا به آنها گفته بود که با [[شمشیر]] حمله‌ور شوند تا با [[عزت]] بمیرند، ولی آنها نپذیرفتند. مصعب نیز دستور داد او را جدای از بقیه به [[قتل]] رساندند. گویند مصعب ابتدا بر حال [[اسیران]] [[رقت]] آورد و قصد [[آزادی]] آنها را داشت، ولی سران و [[اشراف کوفه]] بر او فریاد آوردند که اینها بسیاری از بزرگان و عشیره‌های ما را کشته‌اند و باید قصاص شوند؛ یا ما را برای خود نگاه دار یا اینها را. مصعب هم تسلیم خواسته اشراف شد و همه را به قتل رساند. سپس دستور داد دست مختار را از مچ بریدند و با میخ آهنی به کنار [[مسجد]] کوبیدند. دست مختار همچنان بر [[دیوار]] بود تا [[حجاج بن یوسف ثقفی]] به [[حکومت]] [[کوفه]] رسید و پس از [[مشاهده]] آن و اطلاع از اینکه متعلق به مختار است، دستور داد آن را کندند.
مصعب هم‌چنین دو [[همسر]] مختار به نام‌های امّ‌ثابت دختر [[سمرة بن جندب]]، [[جانشین]] [[زیاد بن ابیه]] در [[بصره]] و امّ‌عمره دختر [[نعمان بن بشیر انصاری]]، [[حاکم]] سابق کوفه را احضار کرد و از آنها در مورد مختار نظر خواست. امّ‌ثابت گفت: من همان را می‌گویم که شما می‌گویید؛ پس او را رها کردند؛ ولی امّ‌عمره گفت: [[خدا]] او را [[رحمت]] کند؛ زیرا بنده‌ای از [[بندگان صالح خدا]] بود. مصعب او را [[زندانی]] کرد و بعد به دستور [[عبدالله بن زبیر]] به قتل رسانید<ref>تاریخ طبری، ج۴، ص۵۵۷-۵۸۵ نقل به اختصار.</ref>.
 
به قولی امّ‌عمره که نامش [[اسماء]] و دختر [[نعمان بن بشیر]] بود، به مصعب گفت: مختار، [[متقی]] و [[پاک]] و [[روزه‌دار]] بود. [[مصعب]] گفت: ای [[دشمن خدا]]! تو هم او را [[ستایش]] می‌کنی؟ سپس دستور داد او را گردن زدند. وی نخستین زنی بود که دست‌بسته گردن زده شد<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۴.</ref>.
به قول دیگری، وی در پاسخ مصعب که از او خواسته بود از مختار [[بیزاری]] جوید، گفت: چگونه از مردی بیزاری جویم که می‌گفت [[خدا]] [[پروردگار]] من است و روزها روزه‌دار بود و شب‌ها را [[نماز]] می‌خواند و در [[راه خدا]] و [[پیامبر]] او [[فداکاری]] می‌کرد و [[قاتلان]] دخترزاده [[پیغمبر]]{{صل}} و [[اصحاب]] او را کشت و [[دل‌ها]] را شاد کرد؟ مصعب موضوع را به [[عبدالله بن زبیر]] اطلاع داد و او گفت: اگر [[زنان]] مختار از [[عقیده]] خود برنگشتند، آنها را به [[قتل]] رسان. مصعب آنها را با [[شمشیر]] [[تهدید]] کرد. دختر [[سمره]] از عقیده خود برگشت و گفت: «اگر در برابر شمشیر مرا به [[کفر]] بخوانی، [[کافر]] می‌شوم و [[شهادت]] می‌دهم که مختار کافر بود». ولی دختر نعمان گفت: اینک که شهادت نصیب من شده است آن را رها نمی‌کنم، می‌میرم و به [[بهشت]] می‌روم و به حضور [[پیامبر خدا]]{{صل}} و [[خاندان]] او می‌رسم. به خدا پسر [[ابوطالب]] ا را رها نمی‌کنم و تابع پسر [[هند]] نمی‌شوم. خدایا [[شاهد]] باش که من پیرو پیغمبر تو و دخترزاده او و خاندان و [[شیعیان]] او هستم. پس او را گردن زدند<ref>مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۷.</ref>.<ref>[[محمد حسین رجبی دوانی|رجبی دوانی، محمد حسین]]، [[کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی (کتاب)|کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی]] ص ۳۸۷.</ref>


== پانویس ==
== پانویس ==
{{پانویس}}
{{پانویس}}
۱۳۳٬۶۱۷

ویرایش