قیام مختار در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

قیام مختار

مختار فرزند ابوعبید ثقفی در سال اول هجرت متولد شد؛ پدرش ابوعبید از بزرگان اصحاب رسول خدا (ص) بود و در سال سیزدهم هجرت والی عراق شد و در «یوم الجسر» (جنگی بوده بین مسلمان‌ها و اهل فارس) به قتل رسید[۱].

مادر مختار، دومه دختر وهب بن عمر است؛ او می‌گوید: هنگامی که فرزندم متولد شد در خواب دیدم کسی به من گفت: او را مختار نام بگذارید. مختار دارای چهار برادر به نام‌های جبر، ابوجبر، ابوالحکم و ابو امیه بود[۲]. عموی او به نام سعید بن مسعود از طرف امیرالمؤمنین (ع) والی مدائن بوده است[۳].

ویژگی‌های مختار

مختار مردی شجاع و دارای عقلی وافر و در پاسخ دادن حاضر جواب بود، او دارای خصال پسندیده و بسیار با سخاوت بود و استعدادی داشت که امور را با فراست و زیرکی به آسانی درک می‌کرد و دارای همتی بلند و در جنگ‌ها استوار و در دوستی با اهل بیت و دشمنی با دشمنان آنان میان مردم مشهور بود[۴].[۵]

مختار از دیدگاه ائمه (ع)

از روایات استفاده می‌شود که مختار مورد توجه و عنایت اهل بیت (ع) بوده است که برخی از آن روایات را ذکر می‌کنیم:

  1. مختار بیست هزار دینار نزد امام علی بن الحسین (ع) فرستاد، امام (ع) آن را پذیرفت و خانه عقیل بن ابی طالب و دیگر خانه‌های بنی‌هاشم را که توسط عمال یزید خراب شده بود، تجدید بنا نمود[۶].
  2. سدیر از امام باقر (ع) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: مختار را سب و دشنام ندهید زیرا او کشندگان ما را کشت و انتقام خون ما را گرفت و با فرستادن مال، اسباب تزویج زنان بی‌همسر ما را فراهم نمود و در وقت ضرورت، مال نزد ما فرستاد[۷].
  3. کشی از محمد بن مسعود نقل کرده است و نیز عمر بن علی بن الحسین (ع) می‌گوید: هنگامی که سر عبیدالله بن زیاد و عمر بن سعد را نزد علی بن الحسین (ع) آوردند، آن حضرت سجده کرد و فرمود: خدا را حمد می‎کنم که از دشمنانم انتقام گرفت؛ و مختار را دعا کرد و فرمود: خداوند او را جزای خیر دهد[۸].
  4. منذر بن جارود از حضرت صادق (ع) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: هیچ زنی از زنان بنی‌هاشم شانه بر موی خود نزد و خضاب ننمود تا این که مختار سرهای کشندگان حسین (ع) را نزد ما فرستاد[۹].
  5. امام باقر (ع) به حَکَم فرزند مختار فرمود: خدا پدرت را رحمت کند، او حق ما را هرچه بود طلب کرد و قاتلان ما را کشت و انتقام خون‌های ما را گرفت[۱۰].

از این روایات و اخبار دیگر استفاده می‌شود که حرکت و قیام مختار مورد رضایت ائمه (ع) بوده است؛ زیرا اگر قیام او مورد رضایت ائمه (ع) نبود هرگز بر او رحمت نمی‌فرستادند و از کارهای او به نیکی یاد نمی‌کردند و از خدا برای او جزای خیر طلب نمی‌نمودند[۱۱].[۱۲]

موقعیت اجتماعی مختار

مختار از نظر اجتماعی دارای موقعیت بالایی بوده است، اگر چه افراد با شخصیت دیگری در کوفه بودند مانند کسانی که در جریان نهضت توابین شهید شدند مانند سلیمان بن صرد و دیگران، ولی مختار به خاطر موقعیت و خصال نیکو و پسندیده‌ای که داشت مورد توجه خاص و عام بود، از این رو هنگامی که مسلم بن عقیل (ع) از طرف امام حسین (ع) به کوفه رفت خانه مختار را انتخاب نمود و در آنجا اقامت گزید[۱۳]، و یکی از اسباب این انتخاب و ورود به خانه مختار همان دفاع علنی او از اهل بیت عصمت و طهارت و خاندان امیرالمؤمنین (ع) و اخلاص او نسبت به علویان بوده است.[۱۴]

مختار در جریان قیام مسلم

پس از قیام مسلم بن عقیل و محاصره دار الاماره یاران او - در اثر تبلیغات سوء طرفداران عبیدالله بن زیاد که می‌گفتند: پراکنده شوید که از شام سپاه عظیمی خواهد آمد - از اطرافش پراکنده شدند و مسلم بن عقیل تنها ماند. عبیدالله دستور داد آتش افروختند و خود به مسجد آمد و منادی مردم را دعوت کرد که در مسجد اجتماع کنند، ابن زیاد به مردم گفت: هر کس مسلم بن عقیل را پناه دهد او را کیفر خواهیم کرد. و مردم را به اطاعت امر کرد و حصین بن تمیم رئیس شرطه خود را دستور داد که خانه‌ها و کوچه‌ها را بازرسی کنند تا مبادا مسلم بن عقیل از کوفه خارج شود. او مأموران خود را بر سر راه‌ها مستقر کرد تا کسانی که با مسلم بن عقیل بیعت کرده، دستگیر کنند. آنان عبد الاعلی کلبی و عماره ازدی را دستگیر کرده و به زندان بردند و سپس آنها را به قتل رساندند، و جماعتی دیگر را نیز دستگیر و راهی زندان کردند که از آن جمله مختار و عبدالله بن نوفل می‌باشند.

هنگامی که مسلم بن عقیل قیام کرد مختار در قریه‌ای به نام «لقفا» بود که با همراهان خود در حالی که پرچم سبز رنگی در دست داشت آمدند و عبدالله بن نوفل هم پرچمی سرخ رنگ را حمل می‌کرد تا به درب مسجد کوفه که به نام «باب الفیل» معروف است رسیدند و در آنجا متوجه شدند که مسلم وهانی را شهید کرده‌اند، به آنان گفته شد که تحت علم عمرو بن حریث درآیید، و او نزد عبدالله گواهی داد که آنان از مسلم بن عقیل جدا شدند، ولی عبیدالله بن زیاد آنان را مورد ضرب و شتم قرار داد و دستور داد ایشان را به زندان بردند تا این که امام حسین (ع) به شهادت رسید[۱۵].[۱۶]

مختار و میثم تمار

میثم تمار را نزد عبیدالله بن زیاد آوردند و به او گفتند: این شخص از اصحاب امیرالمؤمنین (ع) است. عبیدالله گفت: این عجم را می‌گویید؟ گفتند: آری. سپس بعد از کلماتی که با میثم گفت و او پاسخ داد عبیدالله دستور داد او را به همان زندانی که مختار در آن بود، بردند. میثم به مختار گفت: تو از زندان رهایی خواهی یافت و مطالبه خون حسین (ع) را خواهی نمود و این جبار را که هم اکنون من و تو در زندان او هستیم، خواهی کشت و با پای خود صورت و پیشانی او را لگدمال خواهی کرد. پس از مدتی عبیدالله بن زیاد دستور داد مختار را از زندان بیرون آورده سر از بدنش جدا سازند، که در همان هنگام نامه‌ای از جانب یزید رسید که در آن دستور داده بود مختار را آزاد نمایند؛ زیرا خواهر مختار همسر عبیدالله بن عمر بن خطاب بود و از شوهرش خواسته بود که از یزید بخواهد مختار را آزاد کند. پس با وساطت عبیدالله بن عمر، مختار از زندان آزاد شد[۱۷].[۱۸]

مختار و سر مقدس

هنگامی که ابن زیاد دستور داد اسیران اهل بیت را به قصر بیاورند، امر کرد مختار را - که از روز شهادت مسلم بن عقیل در زندان به سر می‌برد - به دار الاماره بیاورند. وقتی مختار وارد قصر گردید وضعیت نامناسبی را مشاهده نمود (گویا عبیدالله بن زیاد سر مقدس امام حسین (ع) را به او نشان داد)، مختار سخت ناراحت شد و به شدت نالید و سخنانی میان او و عبیدالله بن زیاد رد و بدل شد و مختار با درشتی و تندی پاسخ داد. ابن زیاد خشمگین شد و دستور داد مختار را به زندان بازگردانند. بعضی نوشته‌اند: ابن زیاد با تازیانه خود ضرباتی بر صورت و چشمان مختار زد و چشم او آسیب دید[۱۹].[۲۰]

مختار پس از قیام توابین

هنگامی که سلیمان بن صرد با لشکر خود از کوفه بیرون رفت، مختار وارد کوفه گردید و خود را از طرف محمد بن حنفیه فرزند امیر المؤمنین مأمور خون‌خواهی حسین (ع) می‌دانست. شیعیان کوفه در آن هنگام از سلیمان بن صرد پیروی می‌کردند و مختار آنان را دعوت به پیروی از خود می‌کرد. به او گفتند: سلیمان بن صرد بزرگ شیعه است. مختار در جواب می‌گفت: او فرد مناسبی برای رهبری نیست و خود را به کشتن خواهد داد زیرا به فنون جنگ آگاه نیست. ولی شیعیان این را از مختار نمی‌پذیرفتند[۲۱].[۲۲]

دستگیری مختار

پس از ورود مختار به کوفه و خروج سلیمان بن صرد، گروهی از کسانی که در سپاه عبیدالله بن زیاد بوده و از فرماندهان او در جنگ با امام حسین (ع) بودند مانند عمر بن سعد و شبث بن ربعی نزد عبدالله بن یزید و ابراهیم بن طلحه نمایندگان ابن زبیر در کوفه رفتند و اظهار داشتند که: خطر مختار بر شما بیشتر از سلیمان بن صرد است زیرا سلیمان بیرون رفت تا با دشمن شما جنگ کند ولی مختار در کوفه آمده تا در همین جا بر شما یورش برد، پس او را دستگیر و زندانی کنید تا این که امر مردم اصلاح و آرامش در کوفه برقرار شود. آنان مختار را دستگیر و دست‎هایش را بستند و به زندان بردند. او در زندان می‌گفت: قسم به پروردگار دریاها و صحراها و درختان و ملائکه و پیامبران، چندان از این جباران را به قتل برسانم تا دل مؤمنان شفا یافته و خونخواهی انبیاء را بنمایم تا این که عمود خیمه دین برپا گردد، آنگاه زوال دنیا برای من اهمیتی ندارد و از مرگ باکی ندارم[۲۳].[۲۴]

نامه از زندان

زمانی که مختار در زندان بود به او خبر دادند که توابین از «عین الورده» و جنگ با شامیان بازگشته و سلیمان بن صرد و گروهی کشته شدند. نامه‌ای از زندان برای آنها فرستاد که در آن آمده بود: دل خوش دارید که اجر شما زیاد! و گناهان شما برای این کاری که مورد رضایت خدا و رسول او بود با دشمنان جهاد کردید؛ سلیمان به مسئولیت خود عمل کرد و خدا روح او را قبض و با ارواح انبیا و شهدا قرار داد ولی او آن کس نبود که شما به وسیله او پیروز شوید؛ من امین و مورد اعتماد شما هستم و مأموریت دارم و کشنده جباران و ستمگران و انتقام گیرنده از دشمنانم. خود را آماده و مهیا سازید و بشارت باد شما را که من به کتاب خدا و سنت پیامبر و خونخواهی اهل بیت او شما را می‌خوانم[۲۵]. نامه مختار را رفاعة بن شداد و مثنی بن مخرمه و سعد بن حذیفه و دیگران خواندند، آنگاه عبدالله بن کامل را نزد او به زندان فرستاده و به او پیغام دادند که: آن گونه که تو خواسته باشی ما با تو خواهیم بود، و اگر می‌خواهی ما بیاییم و تو را از زندان رها سازیم. مختار خشنود شد و گفت: من در همین روزها از زندان بیرون خواهم آمد[۲۶].[۲۷]

آزادی از زندان

مختار غلام خود را به مدینه نزد عبدالله بن عمر فرستاد و درخواست نمود که نزد عبدالله بن یزید والی منصوب از طرف ابن زبیر در کوفه وساطت کند که او را آزاد نماید و گفت که: مرا بی‌گناه زندانی کرده‌اند. عبدالله بن عمر نامه‌ای به والی کوفه نوشت که: «مختار از خویشان من است و من از دوستان شمایم، اکنون از شما می‎خواهم به سبب آن دوستی که بین من و شما است، مختار را آزاد نمایید». پس مختار را از زندان آزاد کردند[۲۸].[۲۹]

عبدالله بن مطیع

او که در ۲۵ رمضان سال ۶۶ از طرف ابن زبیر به امارت کوفه منصوب شد، وقتی وارد کوفه گردید بر منبر رفت و خطبه خواند، پس از آن به او گفته شد که: مختار گروهی را جمع کرده و قصد قیام دارد، او را احضار و زندانی کن تا امر مردم راست شده و آرامش برقرار گردد تا او نتواند با نیروهایش قیام کند. عبدالله بن مطیع نزد مختار فرستاد و او را احضار نمود، چون مختار آماده می‌شد که نزد عبدالله بن مطیع برود شخصی که ابن مطیع نزد مختار فرستاده بود به نام زائدة بن قدامه این آیه را تلاوت کرد: ﴿إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ[۳۰]، و به او فهماند که قصد دستگیری او را دارند. میختار لباس از تن بیرون آورد و گفت: به امیر بگویید من حالم خوب نیست و بیمارم. آنان بازگشتند و به عبدالله بن مطیع گفتند: مختار بیمار است؛ لذا ابن مطیع از دستگیری مختار صرف نظر کرد[۳۱].[۳۲]

اجازه از محمد بن حنفیه

مختار یاران خود را گرد آورده و تصمیم بر قیام در ماه محرم داشت که مردی از قبیله شام به نام عبدالرحمن بن شریح با برخی از افراد ملاقات کرد و به آنان گفت: مختار در کوفه قصد قیام با ما را دارد و ما مطمئن نیستیم که او فرستاده محمد بن حنفیه است؛ باید برویم و او را از تصمیم مختار مطلع سازیم، اگر او به ما اجازه داد، از مختار حمایت می‌کنیم زیرا چیزی نزد ما ارزشمندتر از سلامت دین ما نمی‌باشد. آنان پیشنهاد او را پذیرفتند و عازم مدینه شدند و نزد محمد بن حنفیه رفتند. عبدالرحمن بن شریح گفت: مختار به کوفه آمده و مدعی است که از طرف شما برای خونخواهی اهل بیت و دفاع از ضعیفان آمده است، و ما با او بیعت کردیم سپس تصمیم گرفتیم نزد شما آمده و از شما سؤال کنیم اگر ما را امر کنی از او پیروی کنیم. محمد بن حنفیه گفت: آنچه از مصیبت حسین بر ما وارد شده، یادآور شدید، به درستی که مصیبت او در کتاب محکم الهی مقرر گشته و برای او نوشته شده بود و کرامتی بود که خدا به او عطا نمود و با این آزمایش درجات او را بالا برد؛ اما آنچه گفتید که شما را دعوت به خونخواهی برای ما کرده است، به خدا سوگند من دوست دارم خدا انتقام ما را از دشمنان بگیرد به وسیله هر کس از خلقش که باشد. اسود بن جراد گوید: ما از نزد محمد بن حنفیه بیرون آمدیم و با یکدیگر گفتیم که محمد بن حنفیه ما را اذن داد، و اگر راضی به این امر نبود ما را امر می‌کرد که انجام ندهیم[۳۳].[۳۴]

موافقت امام سجاد (ع)

ابن نما نقل کرده است که محمد بن حنفیه گفت: برویم نزد فرزند برادرم که او امام من و شما است و نظر او را بخواهیم. پس خدمت امام سجاد (ع) رفتند و مطالب خود را شرح دادند و از آن حضرت کسب تکلیف کردند. امام (ع) به محمد بن حنفیه فرمود: ای عموی گرامی! اگر غلام سیاهی برای ما اهل بیت اظهار تعصب کند و برای نصرت ما قیام نماید، بر مردم واجب است او را یاری کنند، من این مطلب را به شما واگذار کردم، هرگونه صلاح می‌دانید عمل نمایید. آن گروه سخن آن حضرت را شنیدند و از نزد امام (ع) بیرون رفته و گفتند: امام زین العابدین (ع) و محمد بن حنفیه ما را رخصت دادند که از مختار اطاعت کنیم و از یاری و نصرت او خودداری ننماییم[۳۵]. پس به کوفه رفتند و به مختار گفتند: ما مأموریت داریم که تو را یاری کنیم. مختار تکبیر گفت و دستور داد که شیعیان را نزد او جمع کنند. آنان که از مدینه آمده بودند به مردم گفتند: محمد بن حنفیه امر کرد که او را یاری کنیم[۳۶].[۳۷]

ابراهیم بن مالک

گروهی از یاران مختار به او گفتند: اشراف و رؤسای کوفه به همراه عبد‌الله بن مطیع قصد جنگیدن با تو را دارند؛ اگر ابراهیم بن مالک اشتر با ما همدست شود، به اذن خدا بر دشمن پیروز می‌شویم؛ زیرا او مردی شجاع و دلاور و فرزند مردی بزرگ و از خاندانی اصیل است و دارای قبیله‌ای است که تعدادشان بسیار و دارای عزت و شوکت هستند. مختار دستور داد او را دعوت کنند تا با او ملاقات نماید. پس نزد ابراهیم رفتند و به او گفتند: پدرت مالک اشتر از یاران علی (ع) و اهل بیت بوده است. ابراهیم گفت: من دعوت شما را اجابت می‌کنم که خونخواهی حسین و اهل بیت را بنمایم[۳۸]. پس از آن مختار با تعدادی از یارانش نزد ابراهیم رفتند، ابراهیم مختار را در جای خود نشانید، مختار نیز نام محمد بن حنفیه پسر امیر المؤمنین (ع) را به او نشان داد، و ابراهیم نامه را خواند. سپس با مختار بیعت کرد و قبیله خود و کسانی را که در اطاعت او بودند طلب کرد. او هر شب نزد مختار می‌رفت و تا پاسی از شب نزد او می‌ماند و در تدارک اصلاح امور مربوط به قیام و نهضت بودند تا این که رای آنان بر این امر قرار گرفت که قیام کنند.[۳۹]

آغاز قیام

مدائنی نقل کرده است که: مختار بن ابی عبید شب چهارشنبه ۱۴ روز مانده به آخر ماه ربیع الآخر سال ۶۶ در کوفه خروج کرد، و مردم با او بر چهار چیز بیعت کردند:

  1. کتاب خدا.
  2. سنت رسول خدا (ص).
  3. خونخواهی حسین و اهل بیت (ع).
  4. دفاع از ضعیفان[۴۰].

به عبدالله بن مطیع والی ابن زبیر بر کوفه خبر دادند که مختار قصد خروج و قیام دارد. او شخصی را به نام ایاس فرستاد تا از این امر جلوگیری کند. ابراهیم بن مالک اشتر با سپاهیان او برخورد کرد و او را به قتل رساند و سرش را نزد مختار آورد. مختار گفت: خدا تو را بشارت دهد، و انشاء الله این اولین قدم در راه پیروزی می‌باشد.[۴۱]

فرمان قیام

مختار دستور داد در کوفه ندا کنند تا یاران و اصحاب او جمع شوند، و برخی شعار «یالثارات الحسین» سر دادند؛ آنگاه مختار سلاح به تن کرد و ابراهیم بن مالک را برای مقابله با نیروهای عبدالله بن مطیع والی کوفه فرستاد. عبدالله بن مطیع گروه زیادی را برای جلوگیری از ورود آنان به کوفه اعزام کرد و خود خطبه خواند و مردم را ترغیب کرد که برای مقابله با سپاهیان مختار به پا خیزند. اما این تلاش‌ها مؤثر واقع نشد و مختار و سپاهیانش وارد شهر کوفه شدند. عمرو بن حجاج زبیدی با دو هزار سوار سر راه سپاهیان مختار را گرفت و شمر بن ذی الجوشن با دو هزار سوار دیگر برای مقابله با آنان آمدند، ولی نتوانستند از حرکت ابراهیم بن مالک اشتر به سوی دار الاماره جلوگیری کنند. ابراهیم به سپاهیانش فرمان داد که به سوی مقصدی که داشتند یعنی محاصره دار الاماره پیش بروند[۴۲].[۴۳]

محاصره دار الاماره

ابراهیم همچنان به مقابله و مبارزه با سپاهیان عبدالله بن مطیع ادامه داد و آنان را تار و مار کرد تا به دار الاماره - که عبدالله بن مطیع در آنجا مستقر بود - رسید و آن را محاصره کرد، و سه روز در محاصره سپاه ابراهیم بن مالک اشتر بود. عبدالله بن مطیع به بزرگان کوفه که نزد او بودند گفت: چاره چیست؟ شبث بن ربعی گفت: از این گروهی که در قصر با تو هستند کاری ساخته نیست، و حتی برای خودشان هم نمی‌توانند کاری کنند، بی‌جهت خود را به کشتن مده بلکه برای خود و ما از مختار امان بگیر. عبدالله بن مطیع گفت: من این کار را دوست ندارم زیرا تمام حجاز و بصره تحت قدرت عبدالله بن زبیر است و این کار را مناسب نمی‌دانم. شبث بن ربعی گفت: پس می‌توانی مخفیانه از قصر خارج شوی و به خانه کسی که به او اطمینان داری بروی، سپس به حجاز نزد ابن زبیر بازگردی.

ابن مطیع این پیشنهاد را پذیرفت، و چون شب شد از دار الاماره مخفیانه خارج شد و به خانه ابو موسی اشعری رفت و در آنجا پنهان شد[۴۴]. هنگامی که عبدالله بن مطیع از دارالاماره خارج گردید، بقیه کسانی که در آنجا بودند اعم از اشراف و بزرگان کوفه از مختار امان خواستند، مختار آنان را امان داد. آنان از قصر بیرون آمده و با مختار بیعت کردند، مختار آنان را مورد تفقد قرار داد و با آنان رفتار مهربانانه‌ای داشت[۴۵].[۴۶]

خطبه مختار

چون طرفداران عبدالله بن مطیع از مختار امان نامه گرفته و همان شب از دار الاماره خارج شدند، مختار وارد قصر گردید. صبح هنگام به مسجد آمد و بر منبر رفت و خطبه بلیغی را ایراد کرد و مردم را به بیعت با خود دعوت نمود[۴۷]. سپس گفت: سوگند به خدایی که مرا بینا گردانید و دلم را نورانی ساخت، من خانه‌هایی را در این شهر به آتش می‌کشم و قبرهایی را نبش می‌نمایم تا به وسیله آن دل‌هایی را شفا بخشم و جبارانی را که ناسپاسی کردند و خیانت نمودند به قتل برسانم، و به زودی علمی را از کوفه به اطراف بلاد عجم و عرب اعزام خواهم کرد. آنگاه از منبر به زیر آمد و داخل دار الاماره گردید[۴۸].

اشراف کوفه نزد او رفته و با او بیعت کردند که از جمله آنان منذر و فرزندش حسان بودند. هنگامی که از نزد مختار بیرون آمدند، سعید بن منقذ با جماعتی از شیعه این دو را دیدند که از نزد مختار می‌آیند. با یکدیگر گفتند: این دو از بزرگان و سران ستمگرانند و باید کشته شوند. سعید آنان را از این کار منع کرد ولی مؤثر واقع نشد، پس بر منذر و پسرش حسان یورش برده و هر دو را به قتل رساندند. هنگامی که این خبر به مختار رسبد ناراحت شد زیرا او تلاش می‌کرد محبت مردم و اشراف را به خود جلب نماید، از این رو با آنان با نرمی رفتار می‌نمود. هنگامی که مختار شنید که عبدالله بن مطیع در خانه ابو موسی اشعری مخفی شده است، سکوت کرد و شب هنگام صد هزار درهم برای او فرستاد و پیغام داد: من از مخفیگاه تو آگاهم و می‌دانم نداشتن مال تو را از ترک کوفه منع کرده است (بین مختار و ابن مطیع پیش از این ماجرا رابطه دوستی وجود داشت)[۴۹].[۵۰]

تقسیم بیت المال

مختار از بیت المال کوفه بازدید کرد و دستور داد به هر یک از کسانی که هنگام محاصره قصر با او بودند پانصد درهم بدهند، و به هر یک از کسانی که پس از آن به او پیوستند دویست درهم. روزی ابو عمره بالای سر مختار ایستاده بود و مختار با بزرگان و اشراف کوفه مشغول صحبت بود، بعضی از موالی که از اصحاب ابو عمره بودند و برخی دیگر که از غیر عرب بودند به ابو عمره گفتند: مختار را نمی‌بینی که به ما توجهی نمی‌کند؟ مختار از او سؤال کرد: به تو چه گفتند؟ ابو عمره گفت: می‌گویند مختار به موالی توجه ندارد. مختار گفت: به آنان بگو که این امر بر شما سخت نباشد، شما از من و من از شمایم. پس مختار سکوتی طولانی کرد و این آیه را تلاوت نمود: ﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ[۵۱]. موالی که از غیر عرب بودند سخن مختار را شنیده و به یکدیگر گفتند: بشارت باد شما را که مختار رؤساء و بزرگان این جماعت یعنی ظالمان و قاتلان اهل بیت را خواهد کشت[۵۲].[۵۳]

نصب والیان

هنگامی که مختار قدرت را در کوفه - که یکی از مهم‌ترین مراکز اسلامی آن روز به شمار می‌رفت - به دست گرفت و در دار الاماره مستقر گردید، تصمیم بر نصب فرماندهان و اعزام والیان نمود. عبدالله بن کامل را فرمانده سپاهیان و ابو عمره را امیر پاسداران خود نمود؛ و به عبدالله بن حارث برادر مادری اشتر، امارت ارمینیه را داد؛ و محمد بن عطارد را والی آذربایجان کرد؛ و عبدالله بن سعد را به موصل فرستاد؛ و سعد بن حذیفه را والی حلوان؛ و عمر بن سائب را بر ری و همدان حاکم نمود؛ و عمال و نمایندگان خود را به سایر بلاد و اطراف اعزام کرد، و اگر بین آنان اختلافی روی می‌داد خودش بین آنان داوری می‌کرد.

هنگامی که مراجعت او زیاد شد، شریح قاضی را به این سمت گماشت، و چون شنید که علی (ع) او را از قضاوت عزل کرد او را از این سمت کنار گذاشت و به جای او عبدالله بن مالک طائی را منصب قضاوت داد[۵۴]. و برخی نوشته اند: هنگامی که خواست شریح را به قضاوت منصوب کند گروهی از شیعیان نزد او آمدند و گفتند: او همان کسی است که بر علیه حجر بن عدی شهادت داد، و هنگامی که هانی بن عروه در زندان عبیدالله بن زیاد بود و عبیدالله او را مضروب و مجروح کرده بود، شریح به زندان رفت، هانی از او خواست قبیله‌اش را از آنچه عبیدالله با او کرده است آگاه سازد، ولی شریح انجام نداد. همچنین علی بن ابی طالب (ع) او را از قضاوت عزل نموده بود. چون شریح اینها را شنید، تمارض کرد و چنین وانمود کرد که بیمار است و در خانه نشست[۵۵].[۵۶]

آغاز انتقام

پس از نصب والبان در شهرها و به دست گرفتن قدرت، مختار تصمیم بر انتقام از قاتلان امام حسین (ع) گرفت، و بر هر کسی که در این امر نقشی داشتند، دست می‌یافت او را به قتل می‌رساند؛ لذا بعضی کوفه را ترک کرده و فرار نمودند[۵۷].[۵۸]

مروان بن حکم

پس از مرگ معاویة بن یزید مردم شام با تدبیر عبیدالله بن زیاد که از بصره به شام رفته بود، با مروان بن حکم بیعت کردند. مروان دو سپاه را فراهم آورد: یک سپاه را به فرماندهی حبیش بن دلجه راهی حجاز کرد که با عبدالله بن زبیر جنگ کند؛ و سپاه دیگری را به سرکردگی عبیدالله بن زیاد روانه عراق نمود و به او دستور داد: هنگامی که کوفه را گرفتی سه روز غارت نموده و مال و جان مردم را بر اهل شام مباح کن. اما عبیدالله بن زیاد نزدیک به یک سال در بلاد جزیره با قیس عیلان و زفر بن حارث که هر دو از طرف عبدالله بن زبیر ولایت داشتند، می‌جنگید و نتوانست به کوفه برود[۵۹].[۶۰]

رویارویی با سپاه شام

پیش از این گفتیم که عبیدالله بن زیاد از طرف مروان بن حکم با سپاهی راهی عراق شد، هنگامی که به جزیره رسید به او خبر دادند که مروان بن حکم هلاک شد و نامه‌ای از عبدالملک دریافت کرد که او بر آنچه پدرش قرار داده بود همچنان باقی بماند. عبدالرحمن بن سعید حاکم موصل به مختار نامه‌ای نوشت و او را از حرکت عبیدالله بن زیاد به طرف موصل آگاه کرد. مختار در پاسخ او نوشت: همچنان در جای خود باش تا فرمان من به تو برسد. پس مختار یزید بن انس را با سه هزار نفر سپاهی که خود انتخاب کرده بود برای مقابله با عبیدالله بن زیاد فرستاد. روز عرفه سال ۶۶ هجری سپاهیان عراق با سپاه شام جنگ شدیدی کردند و سپاه شام منهزم گردیده و شکست خوردند و لشکرگاه آنان به تصرف سپاه عراق درآمد و فرمانده سپاه شام کشته شد و سیصد نفر از شامیان اسیر شدند. یزید بن انس فرمانده سپاه عراق به شدت بیمار بود و با همان حال دستور داد آنان را به قتل رساندند. یزید بن انس در روز عید قربان بر اثر بیماری جان داد و ورقاء بن عازب را پس از خود به فرماندهی سپاه عراق منصوب نمود؛ او بر بدن یزید نماز گزارد سپس او را دفن کردند[۶۱].[۶۲]

شورش در کوفه

به ورقاء بن عازب خبر دادند که عبیدالله بن زیاد با هشتاد هزار نفر از شام برای پیوستن به سپاهیان شکست خورده حرکت کرده است. مختار، ابراهیم بن مالک اشتر را با هفت هزار نفر برای مقابله با آنان روانه کرد. پس از بیرون رفتن ابراهیم بن مالک از کوفه، شبث بن ربعی و محمد بن اشعث و عبدالرحمن بن سعید و شمر اجتماع کردند و بر شورش علیه مختار توافق کردند زیرا اکثر سپاهیان و یاران او به همراه ابراهیم بن مالک از کوفه بیرون رفته بودند. هنگامی که مختار از توطئه آنها آگاهی یافت، نامه‌ای به ابراهیم نوشت و از او خواست که برای مقابله با شورشیان بازگردد. سپس خود با افرادی که در کوفه از یارانش مانده بودند در برابر شورشیان ایستادند و گروهی از آنان را کشته و پانصد نفر را در حالی که بازوانشان را بسته بودند اسیر کردند. مختار گفت: آنان را بر من عرضه کنید، و هر کس در کشتن حسین (ع) شرکت داشته معرفی نمایید. پس دویست و چهل نفر از آنان را که در جنگ با امام حسین (ع) شرکت داشتند به قتل رسانید، و گروهی دیگر را یاران مختار بدون اطلاع او به قتل رسانیدند و بقیه را آزاد کردند. مختار گفت: بقیه مردم در امان هستند مگر کسی که در ریختن خون حسین (ع) شرکت کرده باشد[۶۳].[۶۴]

فرار برخی دشمنان از کوفه

هنگامی که مختار مسلط شد و قدرت را در دست گرفت، ترس کسانی را که در واقعه کربلا شرکت کرده و با امام حسین (ع) مقاتله نموده بودند فراگرفت؛ لذا گروهی از آنان سر به بیابان‌ها گذاشته و فرار کردند و خبری از آنها به دست نیامد؛ برخی دیگر از کوفه فرار کرده و نزد عبدالملک بن مروان در شام رفتند؛ و گروهی از آنان به مکه نزد عبدالله بن زبیر رفته و به او پیوستند. و پیوستن هیچ کدام از آنان از روی عقیده و ایمان نبود بلکه از ترس مختار بود که متواری شده بودند[۶۵]. عمرو بن حجاج زبیدی که از فرماندهان سپاه عبیدالله بن زیاد در کربلا بود، هنگامی که شنید مختار تصمیم بر انتقام از قاتلان امام حسین (ع) دارد، بر مرکب خود سوار شد و مسیر «واقصه» را پیش گرفت و دیگر کسی خبری از او نشنید؛ و گفته شده است: یاران مختار او را یافتند که از عطش از پای درآمده بود پس سر او را از بدن جدا کردند.

همچنین از جمله کسانی که به دست یاران مختار به هلاکت رسید، فرات بن زحر بن قیس است[۶۶]. پس از آنکه گروهی از کوفه فرار کردند مختار گفت: این درست نیست و از دین ما به دور است گروهی را که امام حسین (ع) را کشته‌اند رها سازیم تا با آسودگی زندگی کنند که در این صورت پیروان بدی برای آل محمد (ص) در دنیا خواهیم بود. در آن هنگام من دروغگو خواهم بود آن طوری که عده‎ای مرا بر این می‌نامند؛ من از خدا استعانت می‌جویم و خدا را حمل می‌کنم که مرا شمشیری قرار داد که دشمنان را بزنم و نیزه‎ای قرار داد که خون‌خواهی کنم و مرا قرار داد که قیام به حق آل محمد (ص) بنمایم، و سزاوار است هر کس در کشتن آنان شرکت داشته، کشته شود؛ و هر کس حق آنان را ادا ننموده، خوار شود. پس آن افراد را معرفی نمایید تا آنان را تعقیب نموده و از میان برداریم. و در نقل دیگری آمده است که مختار گفت: خوردن طعام و نوشیدن آب برای ما سزاوار نیست و جایز نباشد تا این که زمین را از اینها پاک گردانیم. پس از آن مردم، قاتلان امام حسین (ع) را معرفی می‌کردند و مختار دستور قتل آنان را می‌داد، تا این که گروه زیادی را به قتل رساند[۶۷].[۶۸]

خولی

شمر بن ذی الجوشن

سنان بن انس

حرملة بن کاهل

حکیم بن طفیل

مرة بن منقذ

زید بن رقاد

صالح بن وهب

ابجر بن کعب

هنگامی که عبدالله بن حسن نزد امام (ع) بود به آن حضرت حمله کرد و آن کودک دست خود را سپر قرار داد و گفت: می‌خواهی عمویم را به قتل برسانی؟ ابحر بن کعب شمشیر را فرود آورد و دست عبدالله جدا شد[۶۹]. و از آن جمله ابو ایوب غنوی بود که با خدنگی حلق شریف امام (ع) را مجروح کرد، و نصر بن خرشه و عمر و بن خلیفه که آن حضرت را زخمی کردند، و عبدالله و عبدالرحمن و عثمان بن خالد و بشر بن سوط که عبدالرحمن بن عقیل را شهید کردند. همه اینها را نزد مختار آوردند؛ مختار دستور داد آنان را کشتند و اجسادشان را با آتش سوزاندند[۷۰].[۷۱]

بجدل بن سلیم

عمرو بن صبیح

عمر بن سعد

عبیدالله بن زیاد

آغاز حمله

حصین بن نمیر که امیر بر میمنه سپاه شام بود با یارانش بر میسره سپاه عراق حمله‌ور شد و فرمانده آنکه علی بن مالک بود مقاومت کرد تا کشته شد، پس علم را قرة بن علی برداشت، او نیز با گروهی کشته شدند، سپس علم را عبدالله بن ورقاء که برادر زاده حبشی بن جناده از جمله اصحاب رسول خدا (ص) بود برداشت و فریاد برآورد: ای سپاه خدا! به نزد من آیید، این امیر شما ابراهیم بن مالک است. پس بیشتر سپاه بازگشتند و دیدند ابراهیم سر خود را برهنه کرده و فریاد می‌زند: من فرزند اشترم ای سپاهیان خدا. پس میمنه سپاه عراق بر میسره سپاه شام حمله کرد و جنگ شدیدی کردند، ابراهیم فرمان داد بر قلب سپاه حمله کنند، پس سپاه عراق بر قلب سپاه شام حمله‎ور شد و تعداد زیادی از آن‎ها را کشتند و از سپاه عراق هم نیز تعداد زیادی کشته شدند و سپاه شام پا به فرار گذاشته و شکست خوردند. ابراهیم گفت: من مردی را کشتم که به تنهایی زیر علمی بود در کنار نهر خازر، من از او بوی مُشک استشمام کردم و او را به دو نیمه نمودم. پس جستجو کردند و او را یافتند، دیدند عبیدالله بن زیاد است که با شمشیر ابراهیم به دو نیم شده است؛ پس سرش را جدا کرده و بدنش را سوزاندند[۷۲].[۷۳]

حصین بن نمیر

فتح موصل

پس از پایان یافتن جنگ، ابراهیم بن مالک به سوی موصل رفت و آنجا را تصرف کرد و نمایندگان خود را به بلاد اطراف آنجا فرستاد و عبدالرحمن بن عبدالله برادرزاده خود را به «نصیبین» فرستاد و «سنجار» و «دارا» و اطراف آنجا از اراضی جزیره را تصرف نمود.[۷۴]

ارسال سر عبیدالله بن زیاد

مختار به یاران خود مژده پیروزی ابراهیم را می‌داد و می‌گفت: به زودی خبر فتح از جانب ابراهیم بن مالک و شکست سپاه شام به شما خواهد رسید. سپس از کوفه به طرف مدائن رفت. در آنجا خطبه خواند و مردم را به استقامت و خونخواهی اهل بیت دعوت کرد که در آن هنگام مژده پیروزی سپاهیانش و کشته شدن عبید الله بن زیاد به او رسید. مختار به کوفه بازگشت و ابراهیم در موصل توقف کرد و سر عبیدالله بن زیاد را با سرهای دیگری از فرماندهان شام نزد مختار فرستاد[۷۵]. هنگامی که سر عبیدالله بن زیاد را در دار الاماره نهادند، ماری باریک ظاهر شد و در میان سرها رفت تا وارد دهان عبیدالله بن زیاد شد سپس از بینی او خارج گردید، و این را چندین بار تکرار کرد[۷۶]. یکی از نگهبانان ابن زیاد گفته است: هنگامی که امام حسین (ع) کشته شد و سر آن حضرت را به دار الاماره آوردند، ناگهان آتشی به طرف صورت عبیدالله بن زیاد زبانه کشید، او با آستین خود صورتش را حفظ می‌کرد و از من خواست این رویداد را برای کسی نقل نکنم[۷۷]. همچنین مادر او مرجانه به عبیدالله گفت: ای خبیث! فرزند رسول خدا را کشتی؟! هرگز بهشت را نخواهی دید.[۷۸]

ارسال سرها به مدینه

هنگامی که ابراهیم بن مالک سر عبیدالله بن زیاد را نزد مختار فرستاد، او سر عبیدالله و حصین بن نمیر و عده‌ای دیگر را با سی هزار دینار برای محمد بن حنفیه فرستاد و نامه‎ای برای او ارسال کرد که در آن آمده بود: یاران و شیعیان شما را به سوی دشمن شما عبیدالله بن زیاد فرستادم تا انتقام خون برادرت حسین (ع) را بستانند. آن‎ها در نزدیکی «نصیبین» با او و سپاه شام روبه‎‌رو گردیده و خدا او را مغلوب شیعیان کرده و کشته شد، و خدا را حمد می‎کنم که انتقام شما را گرفت و ستمکاران را هلاک کرد. هنگامی که محمد بن حنفیه سر عبیدالله را دید به سجده رفت و خدا را شکر نمود. آنگاه سر عبیدالله بن زیاد را خدمت علی بن الحسین (ع) فرستاد در حالی که آن حضرت مشغول غذا خوردن بود. امام سجده شکر کرد و فرمود: خدا را حمل می‌کنم که انتقام ما را گرفت، خداوند مختار را جزای خیر دهد؛ مرا بر عبیدالله بن زیاد وارد کردند در حالی که او غذا می‌خورد، از خدا خواستم که مرا نمیراند تا آنکه سر ابن زیاد را در کنار سفره‌ام ببینم. پس محمد بن حنفیه پول‌هایی را که مختار فرستاده بود میان بستگان و شیعیان در مکه و مدینه تقسیم کرد[۷۹]. یعقوبی نقل کرده است که: مختار سر عبیدالله بن زیاد را توسط مردی از نزدیکان خود به مدینه فرستاد و به او گفت: در منزل علی بن الحسین (ع) توقف می‌کنی، هنگامی که دیدی درها باز شد و مردم داخل شدند، وقتی که برای آن حضرت غذا حاضر کردند وارد شو. آن شخص همان گونه که مختار گفته بود، انجام داد؛ و در خانه‌های بنیهاشم هیچ زنی نماند مگر این که فریاد برآورد؛ آن فرستاده داخل شد و سر را مقابل علی بن الحسین (ع) نهاد، آن حضرت گفت: خدا او را از رحمت خود دور و به آتش برد! و گفته شده است: از روزی که امام حسین (ع) شهید شد کسی خنده را بر چهره علی بن الحسین (ع) ندید مگر آن روزی که سر عبیدالله بن زیاد را نزد او آوردند[۸۰]. و روایت شده است که: مختار ۱۸ هزار نفر از کسانی را در جنگ با امام حسین (ع) شرکت داشتند در ایام ولایت خود به قتل رساند، و مدت زمامداری او ۱۸ ماه بود از ماه ربیع الاول سال ۶۶ تا نیمه ماه رمضان سال ۶۷، و عمر مختار ۶۷ سال بود[۸۱].[۸۲]

کشته شدن مختار

هنگامی که عده‌ای از اشراف کوفه بعد از واقعه تبیع[۸۳] فرار کردند، گروهی از آنان نزد مصعب بن زبیر - که از طرف برادرش عبدالله بن زبیر امیر عراق بود - رفتند و او را ترغیب کردند که با مختار بجنگد. چون این خبر به مختار رسید با سپاهیانش بیرون آمد، پس دو سپاه در «المذار» با یکدیگر روبه‎رو شدند؛ مختار پس از مدتی جنگیدن کشته شد. آنگاه مصعب به دنبال دو همسر مختار فرستاد، چون آنان را آوردند از یکی از آن دو که ام ثابت دختر سمرة بن جندب بود سؤال کرد: نظر تو درباره مختار چیست؟ ام ثابت گفت: هر چه تو می‌گویی. مصعب دستور داد او را آزاد کردند.

همسر دوم او عمره دختر نعمان بن بشیر انصاری بود، از او سؤال کرد: درباره مختار چه می‌گویی؟ او گفت: خدا مختار را رحمت کند، او بنده صالح خدا بود. پس او را زندان نمودند. سپس مصعب به برادرش عبدالله بن زبیر نامه نوشت که این زن درباره مختار معتقد است که او پیامبر است؛ عبدالله بن زبیر دستور داد تا او را به قتل برسانند. مصعب فرمان داد او را بین کوفه و حیره کشتند[۸۴]. هنگامی که مختار کشته شد کسانی که در قصر بودند، امان خواستند، مصعب از دادن امان امتناع کرد مگر این که بر حکم او گردن نهند. پس هفتصد نفر از اعراب را کشت و از عجم نیز به همین تعداد به قتل رساند، و گفته شده است عدد کشته‌ها به شش هزار نفر رسید[۸۵].

ابن قتیبه نقل کرده است که: مصعب اصحاب مختار را کشت و هشت هزار نفر از آنان را گردن زد، او در سال ۷۱ به حج رفت و نزد برادرش عبدالله رفت و گفت: این افراد که با من آمده‌اند از اشراف و رؤسای قبایل عراق هستند. عبدالله بن زبیر گفت: بردگان عراق را نزد من آوردی و درخواست می‌کنی به آنان چیزی بدهم؟! هرگز به آنان چیزی نخواهم داد. اهل عراق از عبدالله مأیوس شده و بازگشتند و تصمیم بر خلع او گرفتند. سپس برای عبدالملک نامه نوشتند که: به سوی ما بیا که عبدالله را خلع کردیم[۸۶].

هنگامی که مصعب بن زبیر به مکه رفت با عبدالله بن عمر نیز ملاقات کرد و بر او سلام کرد و گفت: من مصعب بن زبیر هستم. عبدالله بن عمر به او گفت: تو بودی که هفت هزار نفر از اهل قبله را در یک صبح به قتل رساندی؟ هر چه خواهی زندگی کن. مصعب گفت: این‎ها همه کافر و ساحر بودند. عبدالله بن عمر گفت: به خدا سوگند اگر به تعداد اینها از گوسفندان پدرت کشته بودی، باز هم اسراف بود[۸۷].[۸۸]

قیام مختار بن ابی عبید ثقفی

سخن گفتن درباره مختار و قیام وی به دلیل مغشوش بودن روایات تاریخی و جوسازی‌هایی که زبیریان و امویان در مورد او در تاریخ کرده‌اند، مشکل است. در روایات تاریخی او را دروغگو خطاب کرده‌اند[۸۹]. نسبت‌هایی به وی داده شده که بسیاری از آنها با توجه به احادیث منقول از امام سجاد، امام باقر و امام صادق(ع) در مدح مختار و خون‌خواهی او، و نیز موقعیت مردم کوفه در آن زمان، قابل پذیرش نیست؛ از جمله نوشته‌اند وی مدعی بود که فرشتگان بر او نازل می‌شوند و از غیب به او خبر می‌دهند[۹۰]. از طرفی بعضی علمای شیعه هم با اعتماد به این ادعا که مختار با دعوت از محمد بن حنفیه بدعتی در تشیع به وجود آورد او را مطرود می‌دانند[۹۱]. برخی معتقدند وی مردی ماجراجو و قدرت‌طلب بود که محبت خاندان پیامبر و خون‌خواهی امام حسین(ع) را وسیله‌ای برای رسیدن به مقاصد دنیوی خود کرده بود؛ اما برخی از متأخرین چهره مثبت و بدون تردیدی از وی ترسیم کرده و معتقدند دعوت او از محمد حنفیه به دلیل تقیه امام سجاد(ع) بوده است که خود را از هرگونه حرکت سیاسی، در ظاهر، کنار کشیده بود. یکی از محققان معاصر می‌نویسد: «مداقه کامل در مآخذ مختلف به خوبی اثبات می‌کند که او یکی از پیروان فداکار خاندان امیرمؤمنان علی(ع) و پشتیبان صمیمی آرمان‌های آنان بوده است»[۹۲].[۹۳]

مختار و امامت در شیعه

بررسی چگونگی دعوت و قیام مختار به روشنی می‌رساند که وی تلاش کرد برای خود، مجوز و تأییدی از امام زین‌العابدین(ع) بگیرد؛ البته در همه منابع آمده است که مختار از طریق محمد حنفیه به حرکت و قیام خود مشروعیت می‌داد و با او در ارتباط بوده است. یکی از متأخران مدعی است «مختار از جانب امام زین العابدین(ع) به انقلاب فرمان داده شده بود، ولی امام بنا به دلایلی (؟) به مختار گفت که مردم را به سوی محمد بن حنفیه دعوت کند و در همین زمان بر محمد لازم دانست تا رهبری انقلاب اسلامی را بر عهده گیرد؛ زیرا امام در همین زمان مشغول رهبری انواع دیگری از انقلاب‌ها بود»[۹۴]. ممکن است مراجعه مختار به امام سجاد(ع) در وهله اول به این دلیل بوده است که آن حضرت وارث اصلی امام حسین(ع) بود و در جریان فاجعه کربلا حضور داشت و به اسارت نیز برده شده بود؛ در حالی که محمد بن حنفیه و عبدالله و عبیدالله برادران او و ابن عباس، شخصیت برجسته بنی‌هاشم، امام حسین(ع) را همراهی نکردند و در کربلا حضور نداشتند. از طرفی در همه منابع سنی و به تبع و نقل از آنها در برخی منابع شیعی نیز آمده است که امام حسن(ع) در زمان خلافت خود هنگام حرکت به سوی معاویه وقتی در ساباط مدائن مورد هجوم خوارج حاضر در سپاه خویش قرار گرفت و زخمی شد، به خانه سعد بن مسعود ثقفی حاکم مدائن و عموی مختار منتقل شد. در آن موقعیت، مختار به عموی خود پیشنهاد کرد امام را تسلیم معاویه کند، ولی با برخورد تند عمویش روبرو شد[۹۵].

این روایت در صورت صحت، عدم پایبندی مختار به امامت و غیرقابل اعتماد بودن وی را از سوی اهل بیت(ع) می‌رساند؛ در حالی که شواهدی دال بر اعتماد کامل به او و درستی اعتقادات وی در دست است. به نقل تاریخ، زمانی که امام حسین(ع)، مسلم بن عقیل را به نمایندگی خویش به سوی کوفه روانه می‌کرد، به او فرمود: «... به برکت یاد خداوند حرکت کن تا به کوفه وارد شوی؛ سپس در خانه مطمئن‌ترین مردمان، فرود آی.»..[۹۶]. مسلم بن عقیل نیز پس از ورود به کوفه در خانه مختاربن ابی عبید ثقفی فرود آمد[۹۷]. چنانچه مختار سابقه‌ای در خیانت نسبت به امام حسن(ع) می‌داشت، حتی در صورت توبه کردن، دیگر نمی‌توانست «مطمئن‌ترین مردمان کوفه» در کلام امام حسین(ع) و عمل مسلم بن عقیل تلقی شود؛ آن هم با وجود شیعیان مورد اعتمادی در کوفه همچون حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، بریر بن خضیر، عابس بن ابی شبیب و سلیمان بن صرد. از سوی دیگر حرکت مختار به منظور پیوستن به امام حسین(ع) در منابع تاریخی مشاهده می‌شود که پیش از خروج از کوفه، توسط عبیدالله بن زیاد مورد ضرب و جرح واقع گشت و زندانی شد و پس از فاجعه کربلا از زندان بیرون آمد[۹۸]. با این حال در برخورد با ابن زیاد، موضوع یاری امام حسین(ع) را (به منظور دفع خطر وی) تکذیب کرد. در روایات منقول از امامان شیعه نیز پیرامون مختار و قیام او گفته‌های متضادی وجود دارد که همین امر، قضاوت در مورد وی را به ظاهر مشکل می‌سازد. در حالی که در بعضی منابع آمده است که امام سجاد(ع) در ملاء عام با عباراتی تند، وی را تقبیح کرد[۹۹]، در برخی منابع دیگر از امام باقر(ع) روایت شده که مختار را دشنام ندهید؛ زیرا او قاتلان خاندان ما را به قتل رساند و انتقام ما را گرفت و زنان بیوه ما را شوهر داد و در حالی که ما در سختی به سر می‌بردیم، اموالی را بین ما تقسیم کرد[۱۰۰].

در جمع‌بندی این بحث باید گفت که شخصیت، اهداف و اعتقادات مختار را نمی‌توان از «تاریخ» شناخت؛ زیرا تاریخ را اهل تسنن نگاشته‌اند و آنان عموماً نسبت به مختار دید منفی داشته و نتوانسته‌اند کینه و عناد و نفرت خود را در بیان وقایع قیام وی پنهان کنند. علل این کینه‌توزی را با بررسی گزارش‌های تاریخی، می‌توان چنین برشمرد:

  1. مختار شیعه بود و می‌خواست در صورت موفقیت در قیام خویش، علاوه بر قصاص و مجازات عاملان جنایت کربلا، حکومت را به اهل بیت(ع) بازگرداند.
  2. مختار به عرب‌ها اعتماد نداشت و برای موفقیت در کار خود به ایرانیان مسلمان روآورد و آنان را به خود نزدیک ساخت و همین امر، خشم اشرافیت عربی را در همان زمان و ادوار بعد بر ضد او برانگیخت.
  3. مختار در قیام خود و هنگام گرفتن انتقام خون سید الشهدا(ع)، اشرافیت عرب و رؤسای قبایل و سران آنها را که از عوامل اصلی این جنایت بودند، در هم کوبید و بسیاری از آنان را به قتل رسانید.
  4. مختار پس از چیرگی بر رؤسای عرب و عوامل جنایت کربلا و کشتار آنان، اموال ایشان را مصادره کرده و به ایرانیان مسلمان همراه خویش بخشید.

سخن بیشتر درباره شخصیت مختار از عهده این بحث خارج است، ولی همان‌طور که گفته شد، شخصیت او در تاریخ[۱۰۱] مورد حمله‌های شدید گروه‌های مختلف واقع شده است. طبری در حالی که با بیان نکاتی مانند ماجرای کرسی امیرالمؤمنین(ع) و فریب خوردن مختار از سراقة بن مرداس شاعر که به دروغ گفته بود فرشتگان را با لباس سفید و اسب‌های ابلق در سپاه او می‌بیند، چهره‌ای ابله و فاقد تدبیر و کیاست از مختار تصویر می‌کند[۱۰۲]، در جریان شورش اشراف کوفه، سیاستی را که مختار اعمال کرد حاکی از دوراندیشی وی دانسته و غیرمستقیم به کیاست و زیرکی مختار اعتراف نموده است[۱۰۳]. بنابراین شخصیت واقعی مختار را باید در احادیث اهل بیت(ع) یافت، اگرچه احادیث در مدح و ذم او نقل شده است. با بررسی احادیث امامان شیعه(ع) مشاهده می‌شود که از امام سجاد(ع) در کنار روایاتی در مدح مختار، در نقل‌های دیگری آن حضرت از وی برائت جسته است؛ و از امام باقر و امام صادق(ع) فقط در مدح و تأیید وی روایت شده است.

بنابر تحقیق آیت‌الله العظمی خویی نه بیشتر احادیث منسوب به امام زین العابدین(ع) در رد مختار از نظر سند ضعیف و غیر قابل قبول است و اگر بعضی را هم بتوان پذیرفت، حتماً در مقام تقیه از امام سجاد(ع) صادر شده است،؛ چراکه آن حضرت در قلمرو زبیریان و سپس بنی امیه می‌زیست که آنان دشمنان سرسخت مختار بوده‌اند و حضرت سجاد(ع) برای دفع خطر آنان ناگزیر به بیان چنین نظراتی بوده است. از سوی دیگر معنا ندارد از همان امام و امامان دیگری احادیث صحیح در تأیید وی، در کنار احادیث صحیح در رد او وارد شده باشد. این خود دلیل بر آن است که احادیث در ذم وی در حالت تقیه بیان گردیده است[۱۰۴]. همچنین آیت‌الله العظمی خویی درباره مشروعیت قیام مختار، معتقد است علاوه بر اذن عامِ امام سجاد(ع) که قیام برای خون‌خواهی اهل بیت(ع) را حتی توسط غلامی زنگی تأیید فرموده، به استناد روایاتی می‌گویند: «از ظاهر برخی روایات به دست می‌آید که قیام مختار با اذن و اجازه خاص امام سجاد(ع) بوده است»[۱۰۵].[۱۰۶]

تسلط مختار در کوفه

طبری آورده است که مختار مانند مردم کوفه با مسلم بن عقیل بیعت کرد، ولی پیش از قیام مسلم به دستور وی برای گرفتن بیعت قبیله‌های اطراف به بیرون کوفه رفته بود. مختار موقع ظهر از قیام او باخبر شد و با غلامان و مردمانی که با خود آورده بود، به سوی کوفه حرکت کرد و بعد از غروب به شهر رسید. در نزدیکی کوفه خبر شکست قیام مسلم و شهادت او به آنها رسید. کسانی که برای یاری و پیوستن به مسلم بن عقیل با مختار همراه شده بودند، با شنیدن این خبر او را رها کرده و گریختند. مختار در امان عمرو بن حریث که مورد اعتماد و اطمینان عبید الله بن زیاد بود وارد کوفه شد و برای رفع اتهام از خود، به پیشنهاد و راهنمایی عمرو بن حریث هنگام بار عام عبیدالله به دارالاماره رفت[۱۰۷]. ابن زیاد با دیدن مختار ضربتی با چوب دستی به صورت مختار زد که به چشم او آسیب رسید. آن‌گاه او را به زندان انداخت تا در فرصت مقتضی اعدام کند. علت آنکه ابن زیاد در همان زمان مختار را نکشت، رعایت امان عروبن حریث بود. مختار از این هنگام تا پس از وقوع فاجعه کربلا و شهادت امام حسین(ع) در زندان عبیدالله بن زیاد بود. مختار از درون زندان به عبدالله بن عمر بن خطاب، شوهر خواهر خود نامه نوشت و از وی خواست در مورد او وساطت کند. با اقدام عبدالله بن عمر، یزید فرمان آزادی مختار را به عبیدالله نوشت و ابن زیاد وی را پس از آزادی، سه روز مهلت داد تا از کوفه خارج شود و چنانچه پس از این مهلت در کوفه دیده شود، بی‌درنگ کشته خواهد شد. مختار روز سوم از کوفه خارج شد و به حجاز رفت[۱۰۸].

در آن هنگام عبدالله بن زبیر در مکه ادعای خلافت کرده بود. مختار نزد او رفت و گفت: به این شرط که در کارها با من مشورت کنی و پس از غلبه بر امویان مهم‌ترین امور را به من بسپاری، با تو بیعت می‌کنم. ابن زبیر پس از جروبحث، نظر وی را پذیرفت و مختار نیز با او بیعت کرد. در جریان محاصره مکه توسط لشکریان یزید، مختار با شجاعت بسیار جنگید و پس از مرگ یزید و گسترش دامنه خلافت عبدالله بن زبیر، پنج ماه با عبدالله بود، ولی هنگامی که دید وی بر خلاف قول قبلی کاری به او محول نمی‌کند، تصمیم گرفت به کوفه بازگردد. به این منظور از مسافران کوفی وضعیت آن شهر را پرسید و چون زمینه را مساعد دید، به کوفه رفت[۱۰۹]. به روایتی مختار به منظور خروج از حجاز و رفتن به کوفه، نزد عبدالله بن زبیر رفت و به او گفت: من مردمانی را می‌شناسم که در صورت رهبری حساب شده می‌توان سپاهی از آنها بسیج کرد و بر شامیان چیره گشت. ابن زبیر پرسید: آنها چه کسانی هستند؟ مختار گفت: شیعیان بنی هاشم در کوفه. ابن زبیر او را مأمور این کار کرد و به کوفه اعزام داشت[۱۱۰]. به هر ترتیب مختار به کوفه آمد و آن هنگامی بود که توابین تصمیم به قیام گرفته بودند. وی ضمن اعلام خون‌خواهی از قاتلان امام حسین(ع) کوشید تا توابین را به خود جلب کند. از آنجا که سلیمان بن صرد ادعای آن را نداشت که از طرف امام زین العابدین(ع) و یا فرد دیگری از بنی هاشم، مأمور به قیام است، مختار توانست با اعلام نمایندگی خود از طرف محمد بن حنفیه عده بسیاری را به خود جلب کند و همان‌گونه که گذشت دو هزار نفر از توابین نیز به او پیوستند. به ادعای منابع طبری، وی ضمن اینکه روش سلیمان را تأیید نمی‌کرد، مترصد سرانجام کار توابین بود[۱۱۱].

مختار با اعلام خون‌خواهی امام حسین(ع) حساسیت حاکم زبیری کوفه را برانگیخت و بدین جهت وی برای بار دوم و این بار در حاکمیت زبیریان به زندان افتاد[۱۱۲]. پس از شکست قیام توابین، عده‌ای از بازماندگان آنها به مختار پیوستند و برای او که در زندان بود، بیعت می‌گرفتند. عبدالله بن عمر بن خطاب مجدداً وساطت نمود و عبدالله بن یزید حاکم زبیری کوفه، مختار را آزاد کرد. پس از آزادی، رفت و آمد مردم با مختار زیاد شد. در همین ایام ابن زبیر، عبدالله بن مطیع عَدَوی را به حکومت کوفه گماشت (رمضان ۶۶)[۱۱۳]. وی بر شیعیان سخت گرفت و آنها را مورد تهدید و تعقیب قرار داد[۱۱۴]. ابن مطیع از تحرکات مختار آگاه شد و قصد بازداشت وی را کرد، ولی با تمارض مختار و عدم توجه او به احضار عبدالله بن مطیع، در کوفه حکومت نظامی اعلام شد. شماری از سران کوفه از جمله عبدالرحمان بن سعید بن قیس همدانی و شمر بن ذی الجوشن و یزید بن حارث بن رُوَیم و شبث بن ربعی از طرف ابن مطیع در رأس گروه‌های مسلحی در میدان‌ها و راه‌های ورودی و خروجی شهر به منظور جلوگیری از قیام مختار و دستگیری او مستقر شدند. از سویی، ابراهیم بن مالک اشتر که قصد پیوستن به مختار را داشت در برخورد با ایاس بن مضارب[۱۱۵]، رئیس شرطه (نگهبانان) عبدالله بن مطیع، او را کشت و به مختار پیوست. از این رو خون‌خواهان امام حسین(ع) پیش از موعد مقرر مجبور به قیام شدند.

در یک زدوخورد شدید که گاه اصحاب مختار و گاه نیروهای عبدالله بن مطیع برتری می‌یافتند، سرانجام مختار موفق شد مقاومت سران و اشراف کوفه را که در حمایت از عبدالله بن مطیع گرد آمده بودند، در هم شکند و آنها را به همراه ابن مطیع در قصر کوفه محاصره کند. پس از سه روز آنها از مختار امان خواستند و او نیز امان داد. مختار صدهزار درهم به عبدالله بن مطیع که از قبل با او دوست بود، داد تا با تهیه لوازم سفر از کوفه خارج شود. بدین ترتیب مختار به دارالاماره کوفه وارد شد و سران و اشراف شهر با او بیعت کردند. مختار علاوه بر کوفه، بقیه عراق (به جز بصرهارمنستان، آذربایجان، موصل، جبال و مناطق دیگری را تحت سلطه خویش درآورد و کارگزاران خود را به آن مناطق اعزام کرد[۱۱۶]. بنا به روایت مسعودی، مختار از جانب عبدالله بن زبیر به منظور بسیج شیعیان کوفه و اعزام آنها برای رویارویی با شامیان به کوفه آمده بود و پس از اینکه توانست گروه بسیاری از دوستداران اهل بیت(ع) و شیعیان را گرد خود جمع کند، با عبدالله بن مطیع، حاکم عبدالله بن زبیر بر کوفه درگیر شد و پس از غلبه بر او، برای خویش، خانه و باغی تهیه دید و اموال بسیاری را در بنای آنها صرف کرد و یا به مردم داد. آن گاه به عبدالله بن زبیر نوشت آنچه را خرج شده است، هزینه نموده و حساب کند. عبدالله بن زبیر این را نپذیرفت و به همین جهت، مختار از بیعت او سر باز زد و خواست تا با امام سجاد(ع) بیعت کند، ولی آن حضرت تقاضای او را قبول نکرد و رسماً از او عیب‌جویی کرد. مختار پس از ناامیدی از امام، رو به محمد بن حنفیه آورد و او در پاسخ مختار سکوت کرد[۱۱۷] (و در واقع تأیید ضمنی کرد).

به نظر نمی‌رسد قول مسعودی صحیح باشد؛ زیرا بعید است عبدالله بن زبیر با داشتن حاکمی در کوفه که قاتلان امام حسین(ع) جزو اصحاب و خواص او بودند، مختار را با انگیزه محبت اهل بیت(ع) و به منظور بسیج شیعیان کوفه اعزام کند و مختار هم پس از بسیج آنها، پیش از اینکه به رویارویی با شامیان برود، حاکم عبدالله بن زبیر را پس از جنگ سخت و خون‌ریزی‌های بسیار از هر دو طرف، اخراج کند و باز در اطاعت او باشد[۱۱۸]! سپس عبدالله بن زبیر، تنها مخارج زاید او را عیب گیرد و به تشنج پیش‌آمده در کوفه (مرکز نیمی از قلمروی خود) بی‌توجه باشد. گذشته از این، مسعودی با نظری منفی و تا حدی حاکی از نفرت، به مختار نگریسته است و این امر با توجه به اینکه بسیاری او را شیعه می‌دانند[۱۱۹]، جای تعجب است؛ در حالی‌که ابوحنیفه دینوری و طبری، که سنی هستند، تا این حد چنین لحن و نظری نسبت به او ندارند.[۱۲۰]

اوضاع کوفه در حکومت کوتاه مختار

مختار در آغاز تسلط بر کوفه دست به تعقیب و قتل عاملان فاجعه کربلا نزد. این امر احتمالاً از آنجا ناشی شده بود که وی موقعیت را برای خون‌خواهی و انتقام، به دلیل نفوذ و قدرت اشراف و سران کوفه که بسیاری از آنها در شهادت امام حسین(ع) نقش داشتند، مناسب نمی‌دید و منتظر فرصت بوده است؛ و یا از آن رو بود که عده‌ای از عاملان اصلی فاجعه کربلاء مانند عمر بن سعد و شمر بن ذی الجوشن در پی قدرت یافتن مختار در کوفه، از شهر خارج و متواری شده بودند و او می‌خواست تا این جنایتکاران با اطمینان از عدم برخورد وی با آنها احساس امنیت کرده و به کوفه بازگردند. هنوز مدتی از حکومت مختار نگذشته بود که عامل او در موصل خبر از حرکت لشکر شام داد. مختار نیز سپاهی از کوفه برای رویارویی با آنان به فرماندهی یزید بن انس فرستاد که موفق به شکست لشکریان شام گردید. پس از این پیروزی مختار، لشکر اصلی شام به فرماندهی عبیدالله بن زیاد به سوی موصل حرکت کرد. یزید بن انس که مشرف به مرگ بود، دستور بازگشت سپاه را به کوفه و به منظور تقویت و تجهیز بیشتر داد و خود همان‌جا درگذشت. پس از آن مختار سپاهی مرکب از بیست هزار جنگجوی منتخب که بیشتر آنان را ایرانیان تشکیل می‌دادند، بسیج کرد و به فرماندهی ابراهیم بن مالک اشتر به سوی موصل گسیل داشت. از سوی دیگر، اشراف کوفه به این دلیل که مختار غلام‌های آنها و نیز موالی را بر خلاف سنت معمول، با عرب برابر داشته و به خود نزدیک کرده، از او رنجیده بودند. پس از اینکه مختار تصمیم گرفت از غنیمت مسلمانان (خراج سرزمین‌های مفتوح) برای موالی و غلامان ایرانی سهمی معین کند، خشم شدید سران کوفه برانگیخته شد. آنها می‌گفتند: مختار بدون رضایت ما بر ما حکومت یافته و موالی را به خود نزدیک ساخته و اجازه داده است تا آنان در کوفه بر مرکب سوار شوند و نیز غنیمت ما را به آنها می‌دهد؛ غلام‌ها هم دیگر فرمان نمی‌برند، در حالی که یتیم‌ها و بیوه‌زنان ما در محرومیت به سر می‌برند. اشراف کوفه در جلسه‌ای که در منزل شبث بن ربعی برگزار شد او را به نمایندگی خود نزد مختار فرستادند تا نارضایتی آنها را از توجه او به موالی به اطلاع وی برساند و به طور ضمنی او را به مقابله تهدید کند.

شبث در ملاقات با مختار همه اعتراضات بزرگان کوفه را به اطلاع وی رسانید و چیزی را ناگفته باقی نگذاشت. مختار در پاسخ هر مورد از اعتراضات، به منظور جلب نظر آنها می‌گفت که در این خصوص آنها را راضی خواهم کرد. شبث در مورد غلامان سخن گفت، مختار پاسخ داد: غلامانشان را باز خواهم گرداند. آن‌گاه شبث در مورد موالی و غنیمتی که برای آنها تعیین شده سخن به میان آورد که مختار گفت: «اگر آنها را به شما واگذار کنم و تمام غنیمت را به خودتان بدهم، آیا پیمان می‌بندید و تعهد مطمئن به من می‌دهید که همراه من به جنگ بنی‌امیه بیایید؟» شبث گفت: نمی‌دانم، باید با آنها صحبت کنم و از نزد مختار رفت و دیگر به سوی او نیامد. سران و اشراف کوفه تصمیم گرفتند که با مختار نبرد کنند. آنها به منظور همراه ساختن شخصیت‌های برجسته کوفه، توجه مختار به موالی و بیزاری جستن او و لشکریانش از اسلاف (ابوبکر و عمر و عثمان) را تبلیغ می‌کردند. اشراف ناراضی پس از اینکه خود را آماده دیدند، منتظر ماندند تا ابراهیم بن مالک با سپاهش به منظور جنگ با شامیان از کوفه حرکت کند. در پی خروج ابراهیم، اشراف و سران قبایل با افراد خود در ناحیه جبّانه سبیع کوفه موضع گرفتند و آماده جنگ شدند. مختار به محض اطلاع از توطئه اشراف کوفه، ضمن تدارک سپاهی برای مقابله با شورشیان، پیکی به سوی ابراهیم بن مالک اشتر فرستاد که در ساباط مدائن بود و از او خواست هرچه زودتر بازگردد. در میان رهبران شورشیان کوفه چند تن از عاملان فاجعه کربلا مانند شمر بن ذی الجوشن و عمرو بن حجاج زبیدی و شبث بن ربعی حضور داشتند. مختار همان روز کسی را نزد آنها فرستاد که به آنها بگوید از او چه می‌خواهند؟ هرچه را بخواهند انجام خواهد داد، ولی آنها گفتند: «می‌خواهیم که از حکومت ما کناره‌گیری کنی؛ زیرا مدعی هستی که محمد بن حنفیه تو را فرستاده است، درحالی که چنین نیست». مختار در پاسخ، پیغام داد شما و من عده‌ای را نزد محمد بن حنفیه بفرستیم تا حقیقت معلوم شود. در واقع مختار به این وسیله می‌خواست آنها مدتی معطل بمانند تا ابراهیم بن مالک برسد. به این منظور به طرفداران خود دستور داد که متعرض شورشیان نشوند؛ ولی آنها کوچه‌ها را به روی اصحاب مختار بستند و مانع رسیدن آب به نیروهای مختار شدند.

ابراهیم بن مالک اشتر خود را به سرعت به کوفه رساند؛ شبث بن ربعی به محض اطلاع از بازگشت ابراهیم با نیرنگ، پسر خود را نزد مختار فرستاد و به او پیغام داد ما عشیره تو هستیم و سر جنگ نداریم و از ما مطمئن باش. مختار ضمن رد درخواست آنان توانست به کمک ابراهیم شورش بزرگان و اشراف کوفه را درهم شکند و بعضی از آنها را به قتل رساند؛ بقیه نیز مخفی و یا متواری شدند و در بصره به مصعب بن زبیر پیوستند. در میان کشته‌شدگان از شورشیان، رفاعة بن شداد بجلی وجود داشت که زمانی از توابین بود و سپس به مختار پیوست و بعد او را رها کرد و در زمره مخالفان وی در آمد[۱۲۱]. همچنین عبدالرحمن بن سعید بن قیس همدانی که روزی از طرف مختار حکمران موصل بود ولی سپس به دشمنان او پیوسته بود، به قتل رسید.

مختار پس از غلبه بر شورش، از فرصت و موقعیت پیش آمده استفاده کرد و به تعقیب و کشتار عاملان فاجعه کربلا و شهادت امام حسین(ع) پرداخت. شمر بن ذی الجوشن که فرماندهی عده‌ای از شورشیان را بر عهده داشت پس از فرار از کوفه، توسط یاران مختار تعقیب شد و به قتل رسید. مختار می‌گفت: «قاتلان حسین(ع) را بیابید (و بکشید). خوردن و نوشیدن بر من روا نباشد مگر اینکه زمین و شهر کوفه را از وجود آنها پاک کنم». مختار، همچنین عمر بن سعد را که قبلاً امان داده بود و نیز قیس بن اشعث بن قیس را که در حمله به امام حسین(ع) شرکت داشته و در امان عبدالله بن کامل از یاران نزدیک خود بود به قتل رساند. مختار، خانه کسانی از قاتلان امام(ع) از جمله محمد بن اشعث بن قیس را که متواری شده بودند، ویران ساخت. به روایتی، مختار مطلع شد که شبث بن ربعی و عمرو بن حجاج و محمد بن اشعث و عمر بن سعد و عده‌ای از اشراف کوفه به سوی بصره گریخته‌اند. پس یکی از خواص خود را همراه با عده‌ای سوار به تعقیب آنها فرستاد و او در ناحیه مذار به آنان رسید و بعد از ساعتی جنگ، آنها فرار کردند و تنها عمر بن سعد به اسارت در آمد[۱۲۲]. مختار پس از سرکوبی شورش کوفیان با فریب دادن عبدالله بن زبیر به بهانه یاری رساندن به او در رویارویی با عبدالملک مروان که سپاهی را به سوی حجاز حرکت داده بود، سه هزار نفر را که تنها هفتصد نفر عرب و بقیه از موالی بودند به حجاز اعزام کرد و به فرمانده آنها گفت به محض رسیدن به مدینه او را مطلع کند تا دستورات بعدی صادر شود. مختار به این ترتیب قصد داشت امیری از طرف خود بر مدینه بگمارد و سپاهش برای جنگ با ابن زبیر، مکه را محاصره کند. عبدالله بن زبیر جانب احتیاط را رعایت کرد و دو هزار نفر به سوی آنها فرستاد و سفارش کرد که اگر افراد مختار، مطیع و در بیعت من نبودند با نیرنگ و فریب، آنها را نابود سازند. نیروهای ابن زبیر در رویارویی با سپاه اعزامی مختار، یقین حاصل کردند که آنها در اطاعت ابن زبیر نیستند؛ لذا با فریب و حیله در حالی که به آنان طعام داده بودند بر ایشان حمله‌ور شدند و بسیاری از آنها را کشتند و یا امان دادند؛ دویست نفر نیز که لشکریان ابن زبیر از کشتن آنها خودداری کرده بودند، در راه بازگشت به کوفه عمدتاً جان دادند.

در همین سال (۶۷) عبدالله بن زبیر، محمد بن حنفیه و شماری از بنی‌هاشم (از جمله حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی(ع)) و هفده نفر از بزرگان کوفه را که با او بیعت نکرده و معتقد به خلافت فردی بودند که امّت بر او اتفاق داشته باشد و از بیم ابن زبیر به حرم (مسجدالحرام) گریخته بودند، در حجره زمزم بازداشت نمود و آنها را تهدید به قتل و سوزاندن کرد؛ سپس سوگند خورد در صورت عدم بیعت آنان، تهدید خود را عملی خواهد ساخت. مختار با شنیدن این خبر، شش نفر از سران اصحاب خود را در رأس گروه‌هایی که تعدادشان چهل، هفتاد، صد، و چهارصد نفره بود، به مکه فرستاد. آنها وارد مسجد الحرام شدند و در حالی که فریاد «یا لثارات الحسین» سر داده بودند، خود را به زمزم رساندند. عبدالله بن زبیر هیزم‌هایی را برای سوزاندن محمد بن حنفیه و آن عده از سران کوفه آماده کرده بود که نیروهای مختار سررسیده، چوب‌های زمزم را شکستند و ابن حنفیه را آزاد کردند و با ناسزاگویی به عبدالله بن زبیر، از محمد خواستند اجازه دهد با عبدالله بجنگند؛ ولی محمد بن حنفیه به دلیل حرمت مسجد اجازه مقابله نداد. کوفیان، محمد بن حنفیه و همراهانش را از مسجد خارج کردند و به طرف «درّه علی» رفتند.

مختار پس از این حوادث و مسلط شدن بر اوضاع کوفه و قصاص قاتلان امام حسین(ع) ابراهیم بن مالک اشتر را مجدداً به سوی عبید الله بن زیاد روانه موصل کرد. ابراهیم توانست پس از زدوخورد شدیدی، لشکر شام را که دو برابر کوفیان بود، در هم شکند. در این جنگ عبیدالله بن زیاد و حصین بن نمیر دو تن از عوامل اصلی فاجعه کربلا به هلاکت رسیدند[۱۲۳].[۱۲۴]

سرانجام مختار

چون مختار، اشراف خائن کوفه و هواداران ایشان را تحت تعقیب قرار داده بود؛ سران آنها پی در پی به بصره فرار می‌کردند، به گونه‌ای که ده هزار نفر در آن شهر اجتماع کردند. آنان به نزد مصعب بن زبیر رفتند که از طرف برادرش عبدالله حکومت بصره را داشت. محمد بن اشعث بن قیس به نمایندگی کوفیان فراری با مصعب سخن گفت. وی ضمن تشویق مصعب برای حمله به کوفه و رویارویی با مختار، گفت: «او برگزیده‌های ما را به قتل رسانده و خانه‌های ما را ویران کرده است؛ اجتماع ما را پراکنده کرده و ایرانیان را بر گردن عرب سوار نموده و اموال ما را برای آنها حلال کرده است؛ برای جنگ با او حرکت کن که ما و همه عرب‌های کوفه تو را یاری خواهیم کرد». مصعب طی نامه‌ای از مهلب بن ابی صفره[۱۲۵] (که از سوی وی به جنگ با خوارج در کرمان مشغول بود) خواست با خوارج، موقتاً صلح کند و به بصره بازگردد[۱۲۶]. با آمدن مهلب که از شجاعان عرب بود، مصعب لشکر خود را بیاراست و یکی از سران کوفه را به آن شهر فرستاد و از او خواست تا هر کس را که توانست، پنهانی به بیعت خود دعوت نماید و از کوفه خارج کرده و به وی ملحق کند.

مختار پس از اطلاع از فراهم آمدن نیروهای مصعب و قصد آنان، خطاب به اهل کوفه گفت: «ای اهل دین و یاوران حق و یاران ضعیفان و ای پیروان پیغمبر و خاندان او! فراریانتان که بر شما مسلحانه خروج کرده بودند، نزد فاسقان همانند خود رفته‌اند و آنها را بر ضد شما گمراه کرده‌اند تا حق از میان برود و باطل جان بگیرد و دوستان خدا کشته شوند. به خدا اگر شما هلاک شوید، خداوند بر روی زمین عبادت نخواهد شد مگر با دروغ بستن به او و لعن خاندان پیامبر(ص). پس با احمر بن شمیط (از فرماندهان سپاه مختار) حرکت کنید که در صورت مقابله، آنها را ان شاء الله مانند قوم عاد و ارم خواهید کُشت». أحمر بن شمیط در حمام اعین اردو زد و مختار هم سران چهار ناحیه کوفه را که قبلاً با ابراهیم بن مالک اشتر بودند و پس از مشاهده سستی او در کار مختار، از وی جدا شده بودند فراخواند و با سپاه بزرگی، همراه احمر بن شمیط کرد. از سوی دیگر، بسیاری از یاران مختار دست از یاری او برداشتند و از اطراف او رفتند و در خانه نشستند و ظاهر نمی‌شدند. احمر، سپاه خود را بیاراست و فرماندهان را تعیین کرد؛ از جمله ابوعمره کیسان را که ایرانی بود به فرماندهی موالی حاضر در سپاه گماشت. عبدالله بن وهب جشَمی از فرماندهان عرب سپاه که به موقعیت ایرانیان نزد مختار و در سپاه او حسادت می‌کرد، احمر بن شمیط را واداشت تا ایرانیان را که همه سواره بودند، به حالت پیاده به جنگ بفرستد و این شیوه نادرست که به قصد ضربه زدن به لشکر ایرانیان بود به نفع دشمن و پیروزی آن تمام شد و موجب گشت که از این پس موالی (ایرانیان) دیگر مثل سابق از مختار اطاعت نکنند. در ناحیه مذار، جنگ سختی میان آنها و لشکر مصعب درگرفت که به شکست سپاه احمر انجامید. پس از مدتی احمر کشته شد. مصعب فرمان داد هر کس را به اسارت گرفتند، گردن بزنند. کوفیان فراری و در رأس آنها محمد بن اشعث نسبت به سپاه احمر از مردم بصره سخت‌گیرتر بودند و هیچ اسیری را نمی‌بخشیدند. پس از شکست و فرار سپاه احمر، مصعب لشکر خود را از راه آب و خشکی به سوی کوفه حرکت داد. مختار پس از شنیدن خبر شکست گفت: «به خدا از غلام‌ها کشتاری کرده‌اند که هرگز کسی مانند آن را نشنیده است». سران یاران مختار در این جنگ کشته شدند.

مختار با اطلاع از هجوم بصری‌ها از آب و خاک، دستور داد مسیر رودخانه را تغییر دادند و بدین ترتیب کشتی‌های مصعب به گل نشست و آنها مجبور شدند پیاده حرکت کنند. مختار از کوفه خارج شد و در حرورا میان لشکر مصعب و شهر کوفه حائل شد. دو طرف، درگیر جنگ سختی شدند که در ابتدا سپاه مختار موفق به وارد آوردن ضرباتی بر لشکریان مصعب شد، ولی با حمله مهلب بن ابی صفره قوای مختار تاب مقاومت نیاوردند و شکست خوردند. مالک بن عمرو نهدی فرمانده پیادگان مختار با مشاهده شکست، سوار اسب خود شد و گفت: به خدا اگر اینجا کشته شوم، از این بهتر است که مرا در خانه به قتل رسانند. اهل بصیرت و شکیبایی کجا هستند؟ حدود پنجاه نفر به او پیوستند و آنها بر ناراضیان کوفه به فرماندهی محمدبن اشعث حمله بردند. در این حمله که شب‌هنگام صورت گرفت، محمد بن اشعث با بیشتر یارانش کشته شدند. مالک، خود نیز به قتل رسید. مختار پیاده مشغول جنگ بود و تصمیم به عقب‌نشینی نداشت. او تمام شب را نبرد کرد تا مردم از اطراف او پراکنده شدند. در این موقع به او گفتند: مردم فرار کردند؛ تو نیز به دارالاماره بازگرد. مختار گفت: به خدا وقتی به جنگ آمدم، قصد بازگشت به قصر نداشتم. اینک که همه رفته‌اند به نام خدا سوار شویم؛ سپس بازگشت و وارد قصر شد. در این جنگ عبیدالله بن علی بن ابی‌طالب کشته شد[۱۲۷].

مصعب به مهلب گفت قاتل او یکی از شیعیان پدرش بود و با اینکه وی را می‌شناختند، خونش را ریختند. مصعب وارد کوفه شد و مختار را در قصر کوفه محاصره کرد و به منظور تسلیم او راه آب و آذوقه را به قصر بست. گهگاه مختار و یارانش از قصر بیرون می‌آمدند و نبرد مختصری می‌کردند و بازمی‌گشتند. موقعی که آنان بیرون می‌آمدند، مردم کوفه از بالای خانه‌ها سنگ‌باران‌شان می‌کردند و بر روی آنها آب کثیف می‌ریختند. مختار به یاران خود گفت: وای بر شما! محصور شدن در اینجا ضعف و سستی شما را زیاد می‌کند. بیایید بیرون برویم و بجنگیم؛ اگر کشته شدیم با عزت کشته شده‌ایم. به خدا ناامید نیستم که اگر به راستی کوشش کنید، خدا پیروزی به شما دهد؛ ولی آنها اظهار ضعف و سستی کردند و ناتوان شدند. وقتی مختار وضع آنها را مشاهده کرد، گفت: به خدا من نه با آنها بیعت می‌کنم و نه به حکمشان تسلیم می‌شوم؛ سپس با نوزده نفر به قصد جنگ بیرون آمد. موقع خروج به یارانش گفت: «وقتی من به تنهایی بیرون رفتم و کشته شدم، ضعف و ذلت شما بیشتر می‌شود و اگر به حکم آنها تسلیم شوید، به شما حمله‌ور می‌شوند و هر یک از آنها درباره یکی از شما خواهد گفت این به قصاص فلان کس از بستگان من باید کشته شود. برخی را می‌کشند و بقیه کشته شدن آنها را خواهند دید و خواهند گفت ای کاش مختار را اطاعت کرده بودیم. اگر با من بیایید در صورت عدم پیروزی، با عزت خواهید مرد و اگر فرار کنید و به نزد عشیره خود بروید، از شما حمایت خواهند کرد. در غیر این صورت فردا شما در چنین وقتی خوارترین مردم روی زمین خواهید بود».

سپس از قصر بیرون آمد و چندان جنگید تا کشته شد. روز بعد یکی از یاران مختار به نام بجیر بن عبدالله مسلی گفت: ای کاش اطاعت مختار کرده بودیم؛ اگر به آنها تسلیم شویم مانند گوسفند سرهای ما را خواهند برید؛ حمله کنید تا با احترام بمیرید، ولی کوفیان به او نیز توجه نکردند و گفتند: ما از کسی که اطاعت می‌کردیم و پند او را می‌پذیرفتیم، در این مورد پیروی نکردیم؛ آیا انتظار داری از تو شنوایی داشته باشیم؟ آن‌گاه با امان مصعب بن زبیر تسلیم شدند و به حکم دشمن گردن نهادند[۱۲۸]. پس از تسلیم، بازوهای آنها را بستند و از قصر بیرون آوردند و بسیاری از عرب‌ها آنان را به قصاص کسان خود کشتند و یک نفر از آن شش هزار تن را که عمدتاً ایرانی بودند، زنده نگذاشتند. بجیر بن عبدالله مسلی از مصعب خواست تا او با بقیه کشته نشود؛ زیرا به آنها گفته بود که با شمشیر حمله‌ور شوند تا با عزت بمیرند، ولی آنها نپذیرفتند. مصعب نیز دستور داد او را جدای از بقیه به قتل رساندند. گویند مصعب ابتدا بر حال اسیران رقت آورد و قصد آزادی آنها را داشت، ولی سران و اشراف کوفه بر او فریاد آوردند که اینها بسیاری از بزرگان و عشیره‌های ما را کشته‌اند و باید قصاص شوند؛ یا ما را برای خود نگاه دار یا اینها را. مصعب هم تسلیم خواسته اشراف شد و همه را به قتل رساند. سپس دستور داد دست مختار را از مچ بریدند و با میخ آهنی به کنار مسجد کوبیدند. دست مختار همچنان بر دیوار بود تا حجاج بن یوسف ثقفی به حکومت کوفه رسید و پس از مشاهده آن و اطلاع از اینکه متعلق به مختار است، دستور داد آن را کندند. مصعب هم‌چنین دو همسر مختار به نام‌های امّ‌ثابت دختر سمرة بن جندب، جانشین زیاد بن ابیه در بصره و امّ‌عمره دختر نعمان بن بشیر انصاری، حاکم سابق کوفه را احضار کرد و از آنها در مورد مختار نظر خواست. امّ‌ثابت گفت: من همان را می‌گویم که شما می‌گویید؛ پس او را رها کردند؛ ولی امّ‌عمره گفت: خدا او را رحمت کند؛ زیرا بنده‌ای از بندگان صالح خدا بود. مصعب او را زندانی کرد و بعد به دستور عبدالله بن زبیر به قتل رسانید[۱۲۹].

به قولی امّ‌عمره که نامش اسماء و دختر نعمان بن بشیر بود، به مصعب گفت: مختار، متقی و پاک و روزه‌دار بود. مصعب گفت: ای دشمن خدا! تو هم او را ستایش می‌کنی؟ سپس دستور داد او را گردن زدند. وی نخستین زنی بود که دست‌بسته گردن زده شد[۱۳۰]. به قول دیگری، وی در پاسخ مصعب که از او خواسته بود از مختار بیزاری جوید، گفت: چگونه از مردی بیزاری جویم که می‌گفت خدا پروردگار من است و روزها روزه‌دار بود و شب‌ها را نماز می‌خواند و در راه خدا و پیامبر او فداکاری می‌کرد و قاتلان دخترزاده پیغمبر(ص) و اصحاب او را کشت و دل‌ها را شاد کرد؟ مصعب موضوع را به عبدالله بن زبیر اطلاع داد و او گفت: اگر زنان مختار از عقیده خود برنگشتند، آنها را به قتل رسان. مصعب آنها را با شمشیر تهدید کرد. دختر سمره از عقیده خود برگشت و گفت: «اگر در برابر شمشیر مرا به کفر بخوانی، کافر می‌شوم و شهادت می‌دهم که مختار کافر بود». ولی دختر نعمان گفت: اینک که شهادت نصیب من شده است آن را رها نمی‌کنم، می‌میرم و به بهشت می‌روم و به حضور پیامبر خدا(ص) و خاندان او می‌رسم. به خدا پسر ابوطالب ا را رها نمی‌کنم و تابع پسر هند نمی‌شوم. خدایا شاهد باش که من پیرو پیغمبر تو و دخترزاده او و خاندان و شیعیان او هستم. پس او را گردن زدند[۱۳۱].[۱۳۲]

منابع

پانویس

  1. الاستیعاب، ج۴، ص۱۴۶۵ و ۱۷۰۹.
  2. بحارالانوار، ج۴۵ ص۳۵۰.
  3. سفینة البحار، ج۱ ص۴۳۵.
  4. مقتل الحسین مقرم، ص۱۴۷.
  5. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۰۷.
  6. سفینة البحار، ج۱، ۴۳۵.
  7. جامع الرواة، ج۲، ص۲۲۰.
  8. معجم رجال الحدیث، ج۱۹، ص۱۰۳.
  9. بحار الانوار، ج۴۵، ص۳۴۴.
  10. سفینة البحار، ج۱، ص۴۳۵.
  11. صاحب معجم رجال الحدیث در ج۲۹، ص۱۰۵ می‌گوید: این روایات (که در مذمت مختار وارد شده است) از نظر سند بسیار ضعیف است و در یکی از آن‎ها تهافت و تناقض وجود دارد؛ و بر فرض این که این روایات صحیح باشد، زیادتر از روایت‎هایی که در آنها نوعی سرزنش نسبت به زراره و محمد بن مسلم و برید و مانند ایشان نمی‌باشد.
  12. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۰۷.
  13. اعلام الوری، ۲۲۲.
  14. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۰۹.
  15. مسلم بن عقیل مقرم، ص۱۷۵.
  16. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۰۹.
  17. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۲، ص۲۹۳.
  18. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۰.
  19. ریاض الاحزان، ص۵۴.
  20. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۱.
  21. تجارب الامم، ج۲، ص۹۷.
  22. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۱.
  23. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۱۷۲.
  24. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۲.
  25. تجارب الامم، ج۲، ص۱۱۳.
  26. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۱۱.
  27. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۳.
  28. بحار الانوار، ج۴۵، ص۳۶۳.
  29. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۳.
  30. «(یاد کن) آنگاه را که کافران با تو نیرنگ می‌باختند تا تو را بازداشت کنند یا بکشند یا بیرون رانند» سوره انفال، آیه ۳۰.
  31. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۱۲.
  32. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۴.
  33. تجارب الامم، ج۲، ص۱۱۹.
  34. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۴.
  35. بحار الانوار، ج۴۵، ص۳۶۵.
  36. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۱۲.
  37. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۵.
  38. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۱۵.
  39. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۶.
  40. تجارب الامم، ج۲، ص۱۲۴.
  41. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۷.
  42. البدایة والنهایه، ج۸، ص۲۹۱ - ۲۹۵.
  43. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۷.
  44. تجارب الامم، ج۲، ص۱۳۶.
  45. البدایة والنهایه، ج۸، ص۲۹۴.
  46. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۸.
  47. البدایة والنهایه، ج۸، ص۲۹۴.
  48. بحار الانوار، ج۴۵، ص۳۶۹.
  49. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۹۵.
  50. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۱۹.
  51. «بی‌گمان ما از گناهکاران انتقام خواهیم گرفت» سوره سجده، آیه ۲۲.
  52. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۲۶.
  53. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۲۰.
  54. بحار الانوار، ج۴۵، ص۳۷۰.
  55. البدایة والنهایه، ج۸، ص۲۹۵.
  56. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۲۱.
  57. تجارب الامم، ج۲، ص۱۳۸.
  58. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۲۲.
  59. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۱۹۰.
  60. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۲۲.
  61. تجارب الامم، ج۲، ص۱۴۱.
  62. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۲۲.
  63. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۳۵.
  64. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۲۳.
  65. حیاة الامام الحسین، ج۳، ص۴۵۵.
  66. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۳۶.
  67. تاریخ طبری، ج۶، ص۵۷.
  68. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۲۴.
  69. نفس المهموم، ص۳۵۹.
  70. فرسان الهیجاء، ج۲، ص۲۲۷.
  71. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۳۱.
  72. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۶۴.
  73. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۳۵.
  74. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۳۶.
  75. تجارب الامم، ج۲، ص۱۶۴.
  76. عقاب الاعمال، ص۲۶۰؛ کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۶۵.
  77. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۶۵.
  78. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۳۶.
  79. بحار الانوار، ج۴۵، ص۳۸۵.
  80. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۵۹.
  81. بحار الانوار، ج۴۵، ص۳۸۶.
  82. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۳۷.
  83. جَبّانة السبیع: اهل کوفه مقابر را جبانه گویند، و در کوفه محله‌هایی به این نام بوده که به قبیله‌های ساکن در کوفه نسبت داده می‌شده است و از آن جمله «جبانة کنده» مشهور و جبانة السبیع که در آن جریان مختار بن عبیده اتفاق افتاده است. (معجم البلدان، ج۲، ص۹۹)
  84. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۶۷.
  85. کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۷۷.
  86. الامامة والسیاسه، ج۲، ص۲۰.
  87. تاریخ طبری، ج۶، ص۱۱۲.
  88. نظری منفرد، علی، نهضت‌های پس از عاشورا، ص ۲۳۸.
  89. در تاریخ طبری، الاخبار الطوال، مروج الذهب و بسیاری از کتاب‌های تاریخی دیگر در بحث از قیام مختار، روایاتی را نقل می‌کنند که مختار را دروغگو خطاب کرده‌اند و خود نویسندگان این کتاب‌ها نیز وی را «کذاب» نامیده‌اند!
  90. مروج الذهب، ج۳، ص۸۴.
  91. تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۷۶.
  92. تشیع در مسیر تاریخ، ص۲۷۶.
  93. رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص ۳۷۱.
  94. امامان شیعه و جنبش‌های مکتبی، نوشته سیدمحمدتقی مدرسی، ص۸۱.
  95. نک: رجال کشی، ذیل نام مختار بن ابی عبید ثقفی. بحث کامل و تحقیقی درباره مختار را محقق شوشتری با ذکر روایات و اقوال مربوطه، در قاموس الرجال آورده و او را فردی لایق و شایسته دانسته است (نک: قاموس الرجال، ج۸، ص۴۴۴-۴۵۳).
  96. فتوح ابن اعثم، ج۵، ص۳۰.
  97. نک: تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۵؛ الاخبار الطول، ص۲۳۱؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۳۳۴؛ فتوح ابن اعثم، ج۵، ص۳۳.
  98. نک: تاریخ طبری، ج۴، ص۴۴۱.
  99. مروج الذهب، ج۳، ص۸۳.
  100. بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۴۳.
  101. به نقل طبری، یکی از وابستگان امیرالمؤمنین(ع) که دچار فقر بود، از اعتقاد مختار به آن حضرت سوء استفاده می‌کند و صندلی کثیف روغن‌فروشی را پس از شستن، نزد مختار برده و مدعی می‌شود که کرامتی از امیرمؤمنان علی(ع) در آن است. مختار نیز فریب خورده، دو هزار درهم به او می‌دهد، و مردم را در مسجد جمع کرده و آن صندلی را با صندوق خاندان موسی در بنی اسرائیل مقایسه می‌کند، و یارانش به وسیله آن از خدا طلب یاری می‌کنند. (نک: تاریخ طبری، دوره ۱۱ جلدی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۵، ص۸۲-۸۵). در دروغ بودن این نقل همین بس که اگر مردم کوفه چنین اعتقادی به امیرمؤمنان(ع) داشتند که صندلی آن حضرت را مقدس می‌دانستند، چرا در حیات امیرمؤمنان(ع) آن همه نافرمانی‌ها کردند تا جایی که آن حضرت بارها از خدا طلب مرگ کرد؟! نیز آن کوتاهی‌ها که در یاری امام مجتبی(ع) فرزند امیرمؤمنان(ع) کردند تا منجر به کناره‌گیری آن حضرت از خلافت شد و از همه سخت‌تر و بدتر جنایتی است که در کربلا نسبت به امام حسین(ع) پدید آوردند و در این موقعیت (قیام مختار) هنوز شش سال بیشتر از آن عملکرد فاجعه بار نمی‌گذشت!
  102. تاریخ طبری، ج۴، ص۵۲۷.
  103. تاریخ طبری، ج۴، ص۵۲۱.
  104. نک: معجم الرجال الحدیث، ج۱۸، ص۱۰۰-۱۰۳.
  105. معجم الرجال الحدیث، ج۱۸، ص۱۰۰-۱۰۳. برای اطلاع بیشتر از جزئیات قیام و اقدامات مختار، نک: قیام مختار، تألیف: ابوفاضل رضوی اردکانی.
  106. رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص ۳۷۲.
  107. علت آنکه عمرو بن حریث جانشین ابن زیاد در کوفه و از عوامل حکومت پلید اموی، به مختار پیشنهاد امان می‌دهد و او نیز می‌پذیرد، آن است که به رغم تفاوت فاحش اعتقادات آن دو، طبق نقل تاریخ به سبب خدمتی که مختار پیش از آن به عمرو بن حریث کرده بود، وی خود را مدیون مختار می‌دانست و به این ترتیب می‌خواست جبران کند.
  108. نک: تاریخ طبری، ج۴، ص۴۴۱-۴۴۳.
  109. نک: تاریخ طبری، ج۴، مبحث «علت آمدن مختار به کوفه» ص۴۴۰ به بعد.
  110. مروج الذهب، ج۳، ص۸۳.
  111. تاریخ طبری، ج۴، ص۴۵۰.
  112. تاریخ طبری، ج۴، ص۴۷۱.
  113. نک: تاریخ طبری، ج۴، ص۴۸۷-۴۸۹.
  114. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۵۸.
  115. در الاخبار الطوال نام او «ایاس بن نضار عجلی» آمده است (ص ۳۳۵).
  116. نک: تاریخ طبری، ج۴، مبحث «ظهور مختار در کوفه».
  117. مروج الذهب، ج۳، ص۸۳.
  118. در متن مروج الذهب، میان پرانتز جمله‌ای توسط مصحح آمده که در پاورقی آورده است: این جمله افتاده است. جمله مزبور این عبارت است: «مختار به عبدالله بن زبیر اطلاع داد به سبب ناتوانی ابن مطیع او را از کوفه اخراج کرده است و خود، امر عبدالله بن زبیر را بر عهده خواهد گرفت.
  119. نویسنده این سطور با توجه به موارد متعددی در مروج الذهب مانند «ذوالنورین» خواندن عثمان خلیفه سوم و عزادار شدن امیر مؤمنان(ع) در قتل وی و... بر این باوراست که مسعودی شیعه نیست.
  120. رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص ۳۷۵.
  121. طبری که به طور مشروح، وقایع قیام و حکومت مختار را بیان می‌کند، در جایی عنوان کرده رفاعه برای مختار بیعت می‌گرفت، اما از چگونگی جدایی او از مختار چیزی نقل نمی‌کند و تنها در جریان شورش اشراف کوفه نام او را آورده است که پیشوایی نماز شورشیان را بر عهده داشت و در نبرد با یاران مختار در حالی که شعری می‌خواند و به تشیع خود افتخار می‌کرد و از عثمان بیزاری می‌جست، کشته شد. متأسفانه هیچ یک از کتاب‌های رجالی شیعه در مورد سرانجام رفاعه نکته روشنی ندارند و همه، آن را با ابهام بیان کرده‌اند؛ از جمله این منابع، رجال شیخ طوسی، رجال مامقانی و قاموس الرجال است که برخی نوشته‌اند سرانجام او شهادت بود و بعضی منابع مانند قاموس الرجال به نقل از طبری نوشته‌اند که او در رکاب مختار کشته شد. احتمال دارد برداشت اشتباه ایشان ناشی از نقل رجزی باشد که رفاعه به هنگام نبرد می‌خوانده و طبری آورده است. اما ابن اثیر ضمن نقل آنچه طبری آورده است، اضافه می‌کند: رفاعه با مختار بود، ولی موقعی که دروغ او را مشاهده کرد، تصمیم گرفت وی را نا آگاه بکشد، اما گفت حدیث پیغمبر(ص) که می‌فرماید: «من از مردی که شخصی او را امین بر خون خود می‌داند در صورتی که وی را بکشد، بیزاری می‌جویم»، مرا از قتل مختار بازداشت (الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۳۶۷). با این وصف هم چنان این امر مجهول است که چرا رفاعه با وجود اعتقاد و افتخار به تشیع و بیزاری جستن از عثمان، به صف مخالفان مختار پیوسته است؟! اگر مختار در ادعای خود صادق نبود و فردی فرصت‌طلب نیز بود، برای یک شیعه در چنان موقعیتی که کوفه داشت، جدا شدن از مختار (که به هر دلیل و منظور، به قصاص قاتلان امام حسین(ع) پرداخته بود) و پیوستن به جمع شمر بن ذی الجوشن و شبث بن ربعی و امثال آنها هیچ توجیهی ندارد. از نقل‌های معتبر چنین برمی آید که رفاعه با مختار اختلاف پیدا می‌کند و از او جدا می‌شود ولی به سبب نداشتن تحلیل صحیح از شرایط، به جمع اشراف و سران شورشی کوفه به فرماندهی شمر بن ذی الجوشن و شبث بن ربعی می‌پیوندد و در خلال جنگ با مختار، هنگامی که شنید از لشکر آنها فریاد «یالثارات عثمان» برمی‌خیزد تکانی خورد و گفت: مرا با خون‌خواهی عثمان چه کار است؟ سپس از آنها کناره گرفت و به مختار پیوست و در جنگ با همان شورشیان کشته شد (تاریخ طبری، ج۶، ص۵۰).
  122. الاخبار الطوال، ص۳۴۵.
  123. نک: تاریخ طبری، ج۴، ص۵۱۳-۵۵۷. به هلاکت رسیدن عبیدالله بن زیاد و غلام او و فرستادن سر بریده ابن زیاد و عمر بن سعد توسط مختار به مدینه برای امام سجاد(ع)، که باعث خرسندی اهل بیت پیامبر(ص) شد، داستان جالبی دارد که برای رعایت اختصار و نیز عدم وقوع آن در کوفه، از ذکر آن صرف نظر نمودیم.
  124. رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص ۳۸۲.
  125. مُهَلَّب بن ابی صُفره: از مردم بصره و فردی دلیر بود و با خوارج جنگ‌های مشهوری دارد. در سال ۷۹ از طرف حجاج والی عراقین، به حکومت خراسان رسید. وی قبلاً در فتح سمرقند یک چشم خود را از دست داده بود. مهلب سخنان لطیف و اشارات ملیح در محاوره داشت. دارای اولاد زیادی بود. گفته‌اند سیصد نفر از صلب او پدید آمد. از همه مهم‌تر یزیدین مهلّب بود. به نقل ابن خلکان مهلّب را کذاب می‌گفتند، ولی او دروغ‌گو نبود. بلکه برای غلبه بر دشمن، دروغ‌های مصلحت‌آمیز به نظم و نثر می‌گفت. وی در سال ۸۲ یا ۸۳ در قریه راغول از توابع مرو درگذشت (وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۳۲).
  126. الاخبار الطوال، ص۳۴۸.
  127. مورخان و اهل نسب در مورد عبید الله بن علی بن ابی‌طالب اختلاف دارند. ظاهراً همه متفق هستند که یکی از فرزندان امیرالمؤمنین(ع) ناخلف بود و شخصیتی منفی داشته است، ولی برخی دو تن از آنها را دارای شخصیتی منفی دانسته‌اند و بعضی در مثبت یا منفی بودن چهره یکی از آنها تردید داشته و روایات متضادی را نقل کرده‌اند. عمدة الطالب فی آل ابی‌طالب تنها از عمربن علی نام برده و آورده است که مادر او صهبای ثعلبیه(نهشلیه) از اسیران عین التمر بود که توسط خالد اسیر شد و حضرت علی(ع) او را خرید. امام حسین(ع) به هنگام قیام او را دعوت کرد، ولی نپذیرفت و با آن حضرت به کربلا نرفت. در بزرگ‌تر یا کوچک‌تر بودن او نسبت به حضرت عباس(ع) اختلاف است. او اولین کسی بود که با عبدالله بن زبیر بیعت نمود و بعد از وی نیز با حجاج بن یوسف بیعت کرد. طبری از هشام بن محمد کلبی روایت می‌کند که امیرالمؤمنین(ع) لیلی دختر مسعود بن خالد را به همسری گرفت و از او صاحب فرزندانی به نام‌های عبیدالله و أبوبکر شد که هر دو در کربلا با حسین(ع) کشته شدند، و از محمد بن عمر واقدی روایت می‌کند که «عبیدالله بن علی به دست مختاربن ابی عبید در مذار کشته شد. عبیدالله و أبوبکر دنباله نداشتند». طبری در مورد عمر بن علی می‌نویسد: علی از صهبا از اسیران خالد بن ولید در عین التمر، عمر و رقیه را داشت. عمر تا هشتاد سال زندگی کرد و یک نیمه از ارث علی(ع) نصیب او شد و در ینبع درگذشت (تاریخ طبری ۱۱ جلدی، ج۵، ص۱۵۴). ابوالحسن عمری از علمای بزرگ علم نسب در قرن پنجم که خود از اولاد عمربن علی است در کتاب المجدی می‌نویسد عبیدالله با دایی‌های خود از بنی تمیم در بصره بود تا اینکه در وقایع مختار حضور یافت و با مصعب بن زبیر به جنگ مختار رفت و بر اثر جراحتی درگذشت و قبرش در مذار از سواد بصره است و تاکنون زیارت می‌شود. مصعب به همین جهت مختار را سرزنش می‌کرد و می‌گفت او پسر امام خود را به قتل رسانید». (المجدی چاپ اول کتابخانه عمومی آیت‌الله مرعشی نجفی، ۱۴۰۹، ص۱۷). محقق معاصر، علامه حاج شیخ محمدتقی شوشتری در قاموس الرجال که در نقد و تکمیل رجال مامقانی نوشته است، عبارت مامقانی را بدین‌گونه نقل می‌کند: عبیدالله با برادرش حسین(ع) بنا بر نص جمعی به شهادت رسید. در دعای رجبیه از جمله، سلام به او آمده است. ابن ادریس در مورد او اشتباه عجیبی کرده و گفته است اینکه شیخ مفید در ارشاد نوشته است عبیدالله بن علی پسر نهشلیه (بنی نهشل نام قبیله مادر وی بوده است) با برادرش، شهید شد، خطای محض است؛ زیرا عبیدالله در لشکر مصعب بود و طرفداران مختار او را در «مذار» کشتند و قبرش در آنجاست و خبر متواتر است. سپس محقق شوشتری می‌گوید مطلب همین است که ابن ادریس گفته که خبر متواتر در کشته شدن عبیدالله در مدار توسط اصحاب مختار است. آن‌گاه می‌افزاید مسعودی در اثبات الوصیه نوشته است امیرالمؤمنین(ع) بر عبیدالله نفرین کرد و او همان‌طور که حضرت نفرین کرد، کشته شد؛ زیرا امیرالمؤمنین(ع) در حال احتضار دوازده پسرش را جمع کرد و فرمود: خدا خواسته است که سنت یعقوب را در من قرار دهد؛ زیرا او تمام پسرانش را که دوازده نفر بودند، جمع کرد و به آنها گفت: من سفارش یوسف را به شما می‌کنم، از وی شنوایی داشته باشید و اطاعت کنید؛ من هم سفارش حسن و حسین را به شما می‌کنم. از آن دو شنوایی داشته باشید و هر دو را اطاعت کنید. عبیدالله از جا برخاست و خطاب به محمد بن حنفیه گفت: محمد جلو بیا. امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: تو در حیات من جرأت پیدا کرده‌ای که نافرمانی کنی؟ تو را می‌بینم که در خیمه کشته یافت شوی. خرایج راوندی، روایت مذکور را از امام باقر(ع) آورده و بر کلام امیرمؤمنان(ع) افزوده است که «و معلوم نمی‌شود چه کسی تو را کشته است». وقتی مختار قیام کرد، عبیدالله نزد او آمد. مختار گفت: جای تو اینجا نیست. او هم خشمگین شد و به نزد مصعب که در بصره بود، رفت و از او خواست جنگ با مردم کوفه را به او واگذار کند. عبیدالله در پیشاپیش لشکر مصعب بود. دو لشکر در حرورا تلاقی کردند. وقتی شب میان آنها فاصله انداخت و صبح شد، دیدند عبیدالله در خیمه‌اش کشته شده و معلوم نشد قاتلش کیست. مصعب زبیری در نسب قریش می‌نویسد وقتی مختار بر کوفه دست یافت، عبیدالله به نزد او آمد. می‌گویند مختار به او گفت: مهدی که پیشوای ماست، مردی از شماست و اسلحه در او کارگر نیست. اگر بخواهی تو را با سلاح آزمایش کنم؛ چراکه اگر همان مهدی موعود باشی، زیانی به تو نمی‌رسد و ما هم با تو بیعت می‌کنیم. عبیدالله از نزد مختار بیرون رفت و به بصره آمد و جماعتی را گرد آورد. مصعب عده‌ای را فرستاد و جماعت او را پراکنده ساخت و به خود وی امان داد. او هم به مصعب پیوست و نزد وی بود تا به جنگ مختار رفت. در این وقت محمد بن اشعث هم پیش مصعب بود. اصحاب مختار آنها را شناسایی کردند و شبانه هر دو را کشتند. شیخ مفید اولین کسی نیست که در اینجا دچار اشتباه شده و ابن ادریس حلی هم اولین کسی نیست که اشتباه او را یادآور شده است؛ بلکه قبل از مفید، یحیی بن حسن علوی اشتباه کرده و ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین اشتباه او را یادآور شده است. قبل از مفید و یحیی بن حسن، هشام بن محمد کلبی این اشتباه را نموده و واقدی آن را یادآوری کرده است؛ چنان که در تاریخ طبری آمده است. در زیارت رجبیه هم نام «عبدالله بن علی(ع)» برادر مادری حضرت عباس(ع) است و عبیدالله تحریف آن بوده که در نسخه آمده است (قاموس الرجال، ج۶، ص۲۲۲). از مجموع آنچه ذکر شد می‌توان چنین نتیجه گرفت: در میان پسران امیرالمؤمنین، دو نفر به نام مادرشان خوانده شده‌اند: یکی محمد که چون مادرش از قبیله بنی حنفیه بود، «حنفیه» خوانده شد. دیگری عبیدالله که مادرش از قبیله بنی نهشل بود و او را عبیدالله نهشلیه می‌خواندند. شاید علت، این بوده که شیعیان نسبت به آن دو ظنین بودند و از این رو به آنها محمد بن علی و عبیدالله بن علی نمی‌گفتند،؛ چراکه محمد با امام حسین(ع) به کربلا نیامد و بعداً در برابر امام سجاد(ع) دعوی امامت داشت. عبیدالله هم گویا دعوی مهدویت داشته که مختار با او آن‌طور رفتار کرده است. عبیدالله مورد نفرین امیرالمؤمنین(ع) قرار گرفت و پس از شهادت پدر، به میان بستگان مادری خود در بصره رفت و با برادرش در کربلا حضور نیافت. مصعب بن زبیر از وجود او که پسر امیرالمؤمنین(ع) بوده و از مختار رویگردان شده بود، سوء استفاده می‌کرد. به همین جهت شیعیان در صدد قتل او برآمدند و شبانه با رخنه در اردوگاه لشکر مصعب وی را از پای درآوردند و قاتلش هم معلوم نشد.
  128. یعقوبی می‌نویسد مصعب به آنها امان داد و امان‌نامه‌ای با محکم‌ترین پیمان‌ها نوشت و آنها به اطمینان آن بیرون آمدند، ولی همه را یک به یک گردن زد و این یکی از پیمان‌شکنی‌های معروف تاریخ است (تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۳-۲۶۴).
  129. تاریخ طبری، ج۴، ص۵۵۷-۵۸۵ نقل به اختصار.
  130. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۴.
  131. مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۷.
  132. رجبی دوانی، محمد حسین، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی ص ۳۸۷.