تفکر در فقه سیاسی: تفاوت میان نسخهها
←فکر و عقیده
بدون خلاصۀ ویرایش |
|||
| خط ۶: | خط ۶: | ||
}} | }} | ||
==فکر و عقیده== | == فکر و عقیده == | ||
«فکر» و «[[عقیده]]» از محورهای اساسی [[زندگی]] [[انسان]] بوده و نقش و جایگاه مهمی در عرصۀ | «فکر» و «[[عقیده]]» از محورهای اساسی [[زندگی]] [[انسان]] بوده و نقش و جایگاه مهمی در عرصۀ حیات اجتماعی [[بشر]] دارد. انگیزۀ اصلی «[[اجتماعی]]» بودن انسان را چه [[فطرت]] بدانیم و چه «[[قرارداد]]»، در هر دو صورت این مطلب قابل تردید نیست که محور اساسی زندگی انسان «فکر و عقیده» است. به این توضیح که اگر همان طوری که بیشتر جامعهشناسها میگویند، انسان را به عنوان یک موجود اجتماعی شناختیم و در ساختمان وجودی و [[آفرینش]] وی، خواست و ارادۀ زندگی اجتماعی را [[درک]] کردیم و [[انگیزه]] اجتماعی بودن را در نهاد وی، چون غرائز دیگر بشری یافتیم، ناگزیر از پذیرش این [[حقیقت]] هستیم که تحقق حیات اجتماعی و برقرار شدن [[جامعه]]، بدون پیریزی [[نظامات]]، امکانپذیر نیست. و این حقیقت، خود، ما را به واقعیت غیرقابل [[انکار]] دیگری [[هدایت]] میکند و آن رابطۀ مستقیم و انفکاکناپذیری است که بین حیات اجتماعی و [[عقیده]] وجود دارد. | ||
زیرا ناگفته پیداست که در پیریزی نظامات و چگونگی اجرای مقتضیات آن، به منظور ایجاد حیات اجتماعی و ابقای آن، | زیرا ناگفته پیداست که در پیریزی نظامات و چگونگی اجرای مقتضیات آن، به منظور ایجاد حیات اجتماعی و ابقای آن، مبانی فکری و عقیدهای مؤثرترین عامل و اساسیترین پایه محسوب میشود. و از آنجا که باید چنین نظاماتی همواره با واقعیات و حقائق و [[اسرار]] [[آفرینش انسان]] و [[جهان]] توافق و تطابق کامل داشته باشد، در سنجش ارزش واقعی این [[نظامات اجتماعی]] باید [[میزان]] واقعیت مبانی فکری و عقیدهای آنها را در نظر گرفت و از این راه [[درستی]] و نادرستی، [[ضرورت]] و عدم ضرورت و میزان احتیاج به آن نظامات را تشخیص و تعیین کرد؛ و در صورتی که همچون عدهای دیگر از جامعهشناسها، انسان را از نظر ساختمان وجودی و آفرینش، موجودی عاری از انگیزۀ ذاتی «اجتماعی بودن» فرض کنیم و حالت زندگی اجتماعی وی را به عنوان یک حالت عرضی و قراردادی تلقی کنیم، باز از قبول این حقیقت ناگزیریم که در این قرارداد، اصل «[[تفکر]] و عقیده» نقش اصلی را ایفا میکند و بدون مبانی فکری و عقیدهای امکان تحقق و ادامه چنین قراردادی امکانپذیر نیست. | ||
نتیجهای را که از این بیان دستگیر میشود، میتوان به صورت اصل زیر خلاصه کرد: | |||
«[[عقیده]]، اساس | نتیجهای را که از این بیان دستگیر میشود، میتوان به صورت اصل زیر خلاصه کرد: «[[عقیده]]، اساس حیات اجتماعی است». | ||
اکنون باید اصل انکارناپذیر دیگری را بر این اصل بیفزاییم تا نتیجۀ مطلوب از آن حاصل شود؛ زیرا اصل مزبور به | اکنون باید اصل انکارناپذیر دیگری را بر این اصل بیفزاییم تا نتیجۀ مطلوب از آن حاصل شود؛ زیرا اصل مزبور به تنهایی برای [[اثبات]] مقصود اصلی ([[ملیت]] براساس عقیده) کافی نیست، در صورتی که اگر اصل فوق را با اصل «عقیده، ضمن [[وحدت]] [[حیات]] [[اجتماع]]» در نظر بگیریم، [[استنتاج]] مقصود نامبرده به طور کامل طبیعی و واضح خواهد بود و با توجه به اینکه دو اصل مزبور از همدیگر غیرقابل انفکاک، بلکه اصولاً اصل دوم از نتایج اصل اول است، توضیح درباره اثبات اصل دوم چندان ضرورتی نخواهد داشت. | ||
در واقع میتوان گفت تحقق و بقای اجتماع و [[جامعه]] تنها از راه ایجاد و [[اعمال]] [[نظامات]] و دستگاههای قانونی میسر است و نیز مبنا و پایه اصلی در [[تکوین]] یک [[نظام]] و دستگاه قانونی، | در واقع میتوان گفت تحقق و بقای اجتماع و [[جامعه]] تنها از راه ایجاد و [[اعمال]] [[نظامات]] و دستگاههای قانونی میسر است و نیز مبنا و پایه اصلی در [[تکوین]] یک [[نظام]] و دستگاه قانونی، فکر و عقیده است. ولی هرگز امکان ندارد که [[افکار]] و [[عقاید]] مختلف، مولد نظام واحد و یک دستگاه قانونی [[هماهنگی]] باشد و همیشه نظام واحد دستگاه قانونی [[متحد]] و هماهنگ، از [[فکر]] واحد و از عقیدۀ متحد تحققپذیر است. | ||
چگونه ممکن است براساس فکرهای متضاد و عقاید مختلف، و در نتیجه [[آمال]] و آرزوهای گوناگون، بلکه ارادههای متضاد، نظامی متحد و دستگاه قانونی هماهنگ را که ضامن [[وحدت جامعه]] است، پیریزی کرده و تحقق بخشید؟ و ناگفته پیداست که تا نظام واحد بر [[اجتماعی]] [[حکومت]] نکند، [[وحدت اجتماعی]] و به عبارت صحیحتر «اجتماع» و «جامعه» به وجود نخواهد آمد. | چگونه ممکن است براساس فکرهای متضاد و عقاید مختلف، و در نتیجه [[آمال]] و آرزوهای گوناگون، بلکه ارادههای متضاد، نظامی متحد و دستگاه قانونی هماهنگ را که ضامن [[وحدت جامعه]] است، پیریزی کرده و تحقق بخشید؟ و ناگفته پیداست که تا نظام واحد بر [[اجتماعی]] [[حکومت]] نکند، [[وحدت اجتماعی]] و به عبارت صحیحتر «اجتماع» و «جامعه» به وجود نخواهد آمد. | ||
برای [[درک]] این [[حقیقت]]، کافی است ما | «اصل [[تعاون]]» که از اصول ضروری اجتماعی و بقای آن است و حیات اجتماعی، هیچگاه بدون آن رونق و وحدت و هماهنگی پیدا نمیکند، جز در زمینۀ وحدت عقیده تحققپذیر نیست. مردمی که دارای عقاید مختلف و آراء و [[تمایلات]] متضاد و ارادههای متخالف میباشند، هرگز نسبت به یکدیگر - آنچنان که شایسته و ضروری یک [[اجتماع]] [[متحد]] است - ابراز [[همکاری]] و مساعدت نکرده و در رفع احتیاجات و [[مشکلات]] [[زندگی]] همدیگر تشریک مساعی نخواهند کرد. | ||
تضاد در [[فکر]] و [[عقیده]]، همواره توأم با تضاد [[ارادهها]] و [[مصالح]] است و مولود تضاد ارادهها و خواستها، به جز [[نفاق]] و [[کشمکش]] و [[ستیز]] نمیتواند باشد، و با وجود چنین حالتی هم هرگز [[همزیستی]] و [[وحدت]] و [[هماهنگی]] [[اجتماعی]] تحقق نخواهد پذیرفت، گو اینکه عناصر دیگری همچون «خاک»، «[[خون]]»، «نژاد» و... افراد را به همدیگر نزدیک و در ظاهر جهت اتحادی بین آنان به وجود آورده باشند. | |||
برای [[درک]] این [[حقیقت]]، کافی است ما روابط دو فرد مختلف العقیده را در صحنۀ زندگی اجتماعی بررسی کرده و فرض کنیم که دو فرد مزبور، از نظر نژاد متحد باشند و در یک آب و خاک زندگی کنند و از نظر خونی نیز [[برادر]] همدیگر محسوب شوند، ولی [[اختلاف]] در مبانی فکری و عقیدهای داشته باشند، یکی از آن دو سخت مادی و منکر حقائق [[جهان]] ماوراءالطبیعه بوده و در زندگی مرامی جز تلاش - از هر راه ممکن - برای بهزیستی و بهرهمندی از انواع [[لذائذ]] مادی و نیل به [[قدرت]] و مشتهیات و... نداشته باشد و دیگری از نظر [[فکری]]، درست در نقطۀ مقابل آن قرار گرفته و بر اثر [[ایمان به خدا]] و [[روز واپسین]]، نتایج خوب یا بد [[افکار]] و [[اعمال]] خویش را بر اساس یک محاسبۀ دقیق عاید وجود خود بداند، و از این رو خود را به اجتناب از بسیاری از اعمال و افکار ملزم کرده و انجام قسمتی دیگر را از [[وظایف]] غیرقابل اجتناب محسوب دارد. در چنین شرایطی، آیا امکان خواهد داشت که آن دو، اساس زندگی مشترکی را پیریزی کرده و با [[حفظ]] [[عقاید]] و افکار متضاد خود، برنامۀ واحدی را به منظور ادامۀ زندگی مشترک خویش تنظیم و اجرا کنند؟ مگر آنکه هر کدام از [[عقاید]] و [[افکار]] خاص و متضاد خویش، دست کشیده و بر خلاف مبانی فکری و [[اعتقادی]] با همدیگر کنار بیایند و در این صورت، ناگفته پیداست که چنین صلحی هرگز [[پایدار]] نبوده و ناگزیر [[عقیده]] و [[فکر]]، نقش خود را خواه ناخواه [[بازی]] کرده، توافق را به تضاد، و [[همزیستی]] را به [[دشمنی]]، و [[صلح]] را به [[جنگ]] تبدیل خواهد کرد<ref>فقه سیاسی، ج۳، ص۱۸۷-۱۸۹.</ref>.<ref>[[عباس علی عمید زنجانی|عمید زنجانی، عباس علی]]، [[دانشنامه فقه سیاسی ج۲ (کتاب)|دانشنامه فقه سیاسی ج۲]]، ص ۳۰۹.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||