پرش به محتوا

داوری‌های امام علی: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
جایگزینی متن - 'پنهان' به 'پنهان'
جز (جایگزینی متن - 'خودداری' به 'خودداری')
جز (جایگزینی متن - 'پنهان' به 'پنهان')
خط ۲۰: خط ۲۰:
*'''زنی که شش ماه پس از آمدن شوهرش زایید''': [[المناقب (کتاب)|المناقب]]، [[ابن شهر آشوب]]: هیثم، در [[سپاه]] بود. پس از [[گذشت]] شش ماه از آمدن وی، همسرش [[فرزندی]] آورْد. وی آن را [[انکار]] کرد و داستان را پیش [[عمر]] آورد و برایش [[نقل]] کرد. [[عمر]]، [[فرمان]] به سنگسار کردنِ [[زن]] داد. [[علی]]{{ع}} پیش از سنگسار شدن [[زن]]، به فریاد وی رسید و به [[عمر]] فرمود: "خویشتندار باش. این [[زن]]، راست می‌گوید. [[خداوند متعال]] می‌فرماید: "و به بار داشتن و از شیر گرفتن او، سی ماه است"<ref>احقاف، آیه ۱۵.</ref> و [نیز] می‌فرماید: "و [[مادران]] [باید] [[فرزندان]] خود را دو سال تمام، شیر دهند"<ref>بقره، آیه ۲۳۳.</ref>. بنابر این، بارداری و شیردهی، سی ماه است [که اگر دوسال شیردهی از آن کسر گردد، شش ماه می‌ماند که کم‌ترین مدت حمل است‌]". [[عمر]] گفت: اگر [[علی]] نبود، [[عمر]]، نابود می‌گشت. و [[زن]] را رها کرد و [[فرزند]] را به پدرش ملحق نمود<ref>المناقب، ابن شهر آشوب، ج ۲، ص ۳۶۵.</ref>.
*'''زنی که شش ماه پس از آمدن شوهرش زایید''': [[المناقب (کتاب)|المناقب]]، [[ابن شهر آشوب]]: هیثم، در [[سپاه]] بود. پس از [[گذشت]] شش ماه از آمدن وی، همسرش [[فرزندی]] آورْد. وی آن را [[انکار]] کرد و داستان را پیش [[عمر]] آورد و برایش [[نقل]] کرد. [[عمر]]، [[فرمان]] به سنگسار کردنِ [[زن]] داد. [[علی]]{{ع}} پیش از سنگسار شدن [[زن]]، به فریاد وی رسید و به [[عمر]] فرمود: "خویشتندار باش. این [[زن]]، راست می‌گوید. [[خداوند متعال]] می‌فرماید: "و به بار داشتن و از شیر گرفتن او، سی ماه است"<ref>احقاف، آیه ۱۵.</ref> و [نیز] می‌فرماید: "و [[مادران]] [باید] [[فرزندان]] خود را دو سال تمام، شیر دهند"<ref>بقره، آیه ۲۳۳.</ref>. بنابر این، بارداری و شیردهی، سی ماه است [که اگر دوسال شیردهی از آن کسر گردد، شش ماه می‌ماند که کم‌ترین مدت حمل است‌]". [[عمر]] گفت: اگر [[علی]] نبود، [[عمر]]، نابود می‌گشت. و [[زن]] را رها کرد و [[فرزند]] را به پدرش ملحق نمود<ref>المناقب، ابن شهر آشوب، ج ۲، ص ۳۶۵.</ref>.
*'''دو مردی که برای بردن [[مال]] زنی [[نیرنگ]] کرده بودند''': [[الکافی‌ (کتاب)|الکافی‌]]- به [[نقل]] از زادان-: دو مرد، امانتی را پیش زنی گذاشتند و به وی گفتند: این را به‌هیچ یک از ما برنگردان، مگر آنکه هردو با هم نزدت بیاییم. آن گاه، هردو رفتندودور شدند. پس از مدتی یکی از آن دو نزد [[زن]] آمد و گفت: [[امانت]] مرا بده؛ چون دوستم مُرده‌است. [[زن]]، خودداری کرد تا آنکه مَرد، چند بار مراجعه کرد و [[زن]]، [[امانت]] را به او داد. سپس مرد دیگر آمد و گفت: امانتم را بده. [[زن]] گفت: دوستت آن را گرفت و گفت: تو مرده‌ای! آن دو، برای [[داوری]] نزد [[عمر]] برفتند. [[عمر]] به [[زن]] گفت: نظر من این است که توضامنی. [[زن]] گفت: [[علی]]{{ع}} را بین من و او داور قرار بده. [[عمر]] [به [[علی]]{{ع}}‌] گفت: بین آن دو [[داوری]] کن. [[علی]]{{ع}} [خطاب به آن مرد] فرمود: "این [[امانت]]، پیش من است و شما دو نفر به زنْ [[دستور]] دادید که [[امانت]] را به یکی از شما دو نفر برنگرداند، مگر آنکه هر دو نزد او بیایید. پس [برو و] دوستت را نزد من بیاور". در نتیجه، [[زن]] را ضامن نشمرد و فرمود: "این دو، قصد داشتند [[اموال]] [[زن]] را چپاول کنند"<ref>الکافی، ج ۷، ص ۴۲۸، ح ۱۲.</ref>.
*'''دو مردی که برای بردن [[مال]] زنی [[نیرنگ]] کرده بودند''': [[الکافی‌ (کتاب)|الکافی‌]]- به [[نقل]] از زادان-: دو مرد، امانتی را پیش زنی گذاشتند و به وی گفتند: این را به‌هیچ یک از ما برنگردان، مگر آنکه هردو با هم نزدت بیاییم. آن گاه، هردو رفتندودور شدند. پس از مدتی یکی از آن دو نزد [[زن]] آمد و گفت: [[امانت]] مرا بده؛ چون دوستم مُرده‌است. [[زن]]، خودداری کرد تا آنکه مَرد، چند بار مراجعه کرد و [[زن]]، [[امانت]] را به او داد. سپس مرد دیگر آمد و گفت: امانتم را بده. [[زن]] گفت: دوستت آن را گرفت و گفت: تو مرده‌ای! آن دو، برای [[داوری]] نزد [[عمر]] برفتند. [[عمر]] به [[زن]] گفت: نظر من این است که توضامنی. [[زن]] گفت: [[علی]]{{ع}} را بین من و او داور قرار بده. [[عمر]] [به [[علی]]{{ع}}‌] گفت: بین آن دو [[داوری]] کن. [[علی]]{{ع}} [خطاب به آن مرد] فرمود: "این [[امانت]]، پیش من است و شما دو نفر به زنْ [[دستور]] دادید که [[امانت]] را به یکی از شما دو نفر برنگرداند، مگر آنکه هر دو نزد او بیایید. پس [برو و] دوستت را نزد من بیاور". در نتیجه، [[زن]] را ضامن نشمرد و فرمود: "این دو، قصد داشتند [[اموال]] [[زن]] را چپاول کنند"<ref>الکافی، ج ۷، ص ۴۲۸، ح ۱۲.</ref>.
*'''مردی که یک چشمش ضربه دیده بود''': [[الکافی‌ (کتاب)|الکافی‌]]- به [[نقل]] از [[حسن بن کثیر]]، از پدرش-: [[چشم]] مردی ضربه دید؛ ولی ظاهراً سالم‌بود. [[امیر مؤمنان]]، [[دستور]] داد چشم سالم او را بستند. آن گاه، مردی تخم‌مرغ به‌دست را در برابر وی قرار داد که می‌گفت: آیا تخم‌مرغ را می‌بینی؟ و هر گاه [که‌مرد] می‌گفت: "آری"، شخصِ تخم‌مرغ به دست، اندکی عقب می‌رفت، تا آن‌که‌از دیدن آن، [[ناتوان]] گشت. آن مکان را علامت گذاشتند. آن گاه، [[چشم]] ضربه‌خورده‌اش را بستند. فردِ تخم‌مرغ به دست، کم کم از او دورمی‌شد و وی با چشم سالمش به آن نگاه می‌کرد تا آنکه [تخم‌مرغ‌] از دیدش [[پنهان]] شد. بین آن دو مکان را اندازه گرفتند و بر اساس آن (نسبت دیدِ چشم ناقص به‌سالم)، به وی غرامت پرداخته شد<ref>الکافی، ج ۷، ص ۳۲۳، ح ۶.</ref>.
*'''مردی که یک چشمش ضربه دیده بود''': [[الکافی‌ (کتاب)|الکافی‌]]- به [[نقل]] از [[حسن بن کثیر]]، از پدرش-: [[چشم]] مردی ضربه دید؛ ولی ظاهراً سالم‌بود. [[امیر مؤمنان]]، [[دستور]] داد چشم سالم او را بستند. آن گاه، مردی تخم‌مرغ به‌دست را در برابر وی قرار داد که می‌گفت: آیا تخم‌مرغ را می‌بینی؟ و هر گاه [که‌مرد] می‌گفت: "آری"، شخصِ تخم‌مرغ به دست، اندکی عقب می‌رفت، تا آن‌که‌از دیدن آن، [[ناتوان]] گشت. آن مکان را علامت گذاشتند. آن گاه، [[چشم]] ضربه‌خورده‌اش را بستند. فردِ تخم‌مرغ به دست، کم کم از او دورمی‌شد و وی با چشم سالمش به آن نگاه می‌کرد تا آنکه [تخم‌مرغ‌] از دیدش پنهان شد. بین آن دو مکان را اندازه گرفتند و بر اساس آن (نسبت دیدِ چشم ناقص به‌سالم)، به وی غرامت پرداخته شد<ref>الکافی، ج ۷، ص ۳۲۳، ح ۶.</ref>.
*'''دو مردی که بر سر هشت درهم [[اختلاف]] داشتند''': [[الکافی‌ (کتاب)|الکافی‌]]- به [[نقل]] از [[ابن ابی لیلی]]-: [[امیر مؤمنان]]، میان دو نفر که در سفری همراه هم بودند، [[داوری]] کرد. [داستان، چنین بود:] هنگامی که آن دو خواستند صبحانه بخورند، یکی، پنج قرص نان و دیگری سه قرص نان از توشه‌اش بیرون آورْد. رهگذری بر آنان گذر کرد و آن دو، وی را به [[غذا]] [[دعوت]] کردند. وی [نیز] با آن دو [[غذا]] خورد و چیزی از [[غذا]] نمانْد. هنگامی که از هم جدا می‌شدند، رهگذر، به [[پاداش]] آنچه از غذای آن دو خورده بود، به آن دو، هشت درهم داد. آنکه صاحب سه قرص نان بود، به دارنده پنج قرص نان گفت: [[پول]] را بین خودمان به صورت نصفْ نصف، تقسیم کن. دارنده پنج قرص نان گفت: نه! بلکه هر کدام از ما، به مقداری که نان از توشه‌اش بیرون آورده، برمی‌دارد. آن دو نزد [[امیر مؤمنان]] آمدند. هنگامی که [[علی]]{{ع}}‌ سخن آنان را شنید، به آن دو گفت: با هم [[مصالحه]] کنید. ماجرای شما چیزی جزئی است. گفتند: بین ما به [[حق]]، [[داوری]] کن. [[علی]]{{ع}} به دارنده پنج قرص نان، هفت درهم و به صاحب سه قرص نان، یک درهم داد و فرمود: "مگر یکی از شما پنج قرص‌نان و دیگری سه‌قرص نان، از توشه‌اش درنیاورده است؟". گفتند: چرا. [[علی]]{{ع}}‌ پرسید: "مگر میهمان شما در کنار شما به اندازه شما نخورده است؟". گفتند: چرا. [[علی]]{{ع}}‌ پرسید: مگر هر کدام از شما سه قرص نان، منهای یک سومِ آن، نخورده است؟". گفتند: چرا. [[علی]]{{ع}}‌ پرسید: "مگر تو که سه قرص داشتی، سه قرص نان، منهای یک سومِ آن را نخورده‌ای؟ و مگر تو که پنج قرص داشتی، سه قرص، منهای یک سومِ آن را نخورده‌ای؟ و [نیز] مگر میهمان، سه قرص، منهای یک سومِ آن را نخورده است؟ ای دارنده سه قرص نان! مگر [فقط] یک سوم از نان تو باقی نمانده است؟ و ای دارنده پنج قرص! مگر از نان تو، [فقط] دو قرص و یک سومِ قرص، باقی نمانده است و خودت سه قرص، منهای یک سوم آن را نخورده‌ای؟ برای هر یک سوم نان به آن، دو درهمی داده است. بنا بر این، آن میهمان، به صاحب دو نان و یک سومِ نان، هفت درهم و به صاحب یک سوم قرص نان، یک درهم داده است<ref>الکافی، ج ۷، ص ۴۲۷، ح ۱۰.</ref>.
*'''دو مردی که بر سر هشت درهم [[اختلاف]] داشتند''': [[الکافی‌ (کتاب)|الکافی‌]]- به [[نقل]] از [[ابن ابی لیلی]]-: [[امیر مؤمنان]]، میان دو نفر که در سفری همراه هم بودند، [[داوری]] کرد. [داستان، چنین بود:] هنگامی که آن دو خواستند صبحانه بخورند، یکی، پنج قرص نان و دیگری سه قرص نان از توشه‌اش بیرون آورْد. رهگذری بر آنان گذر کرد و آن دو، وی را به [[غذا]] [[دعوت]] کردند. وی [نیز] با آن دو [[غذا]] خورد و چیزی از [[غذا]] نمانْد. هنگامی که از هم جدا می‌شدند، رهگذر، به [[پاداش]] آنچه از غذای آن دو خورده بود، به آن دو، هشت درهم داد. آنکه صاحب سه قرص نان بود، به دارنده پنج قرص نان گفت: [[پول]] را بین خودمان به صورت نصفْ نصف، تقسیم کن. دارنده پنج قرص نان گفت: نه! بلکه هر کدام از ما، به مقداری که نان از توشه‌اش بیرون آورده، برمی‌دارد. آن دو نزد [[امیر مؤمنان]] آمدند. هنگامی که [[علی]]{{ع}}‌ سخن آنان را شنید، به آن دو گفت: با هم [[مصالحه]] کنید. ماجرای شما چیزی جزئی است. گفتند: بین ما به [[حق]]، [[داوری]] کن. [[علی]]{{ع}} به دارنده پنج قرص نان، هفت درهم و به صاحب سه قرص نان، یک درهم داد و فرمود: "مگر یکی از شما پنج قرص‌نان و دیگری سه‌قرص نان، از توشه‌اش درنیاورده است؟". گفتند: چرا. [[علی]]{{ع}}‌ پرسید: "مگر میهمان شما در کنار شما به اندازه شما نخورده است؟". گفتند: چرا. [[علی]]{{ع}}‌ پرسید: مگر هر کدام از شما سه قرص نان، منهای یک سومِ آن، نخورده است؟". گفتند: چرا. [[علی]]{{ع}}‌ پرسید: "مگر تو که سه قرص داشتی، سه قرص نان، منهای یک سومِ آن را نخورده‌ای؟ و مگر تو که پنج قرص داشتی، سه قرص، منهای یک سومِ آن را نخورده‌ای؟ و [نیز] مگر میهمان، سه قرص، منهای یک سومِ آن را نخورده است؟ ای دارنده سه قرص نان! مگر [فقط] یک سوم از نان تو باقی نمانده است؟ و ای دارنده پنج قرص! مگر از نان تو، [فقط] دو قرص و یک سومِ قرص، باقی نمانده است و خودت سه قرص، منهای یک سوم آن را نخورده‌ای؟ برای هر یک سوم نان به آن، دو درهمی داده است. بنا بر این، آن میهمان، به صاحب دو نان و یک سومِ نان، هفت درهم و به صاحب یک سوم قرص نان، یک درهم داده است<ref>الکافی، ج ۷، ص ۴۲۷، ح ۱۰.</ref>.
*'''[[قطع]] کردن دست دزد''': [[الکافی‌ (کتاب)|الکافی‌]]- به [[نقل]] از [[حارث بن حصیره]]-: گذرم به سیاه‌پوستی‌افتاد که‌در [[مدینه]] آب‌می‌دادو [انگشتان‌] دستش [[قطع]] شده بود. پرسیدم: چه کسی دستت را بریده‌است؟ گفت: بهترینِ [[مردم]]. ما هشت نفر بودیم که در جریان یک دزدی، دستگیرشدیم. ما را نزد [[علی بن ابی طالب]] بردند و ما به دزدی [[اقرار]] کردیم. [[علی]]{{ع}}‌ از ما پرسید: "آیا می‌دانستید که این کار، [[حرام]] است؟". گفتیم: آری. پس [[دستور]] داد انگشتان ما را از کفِ دست بریدند و انگشت شصت را رهانمودند. آن گاه، [[دستور]] داد ما را در خانه‌ای محبوس ساختند. در آنجا به ما روغن وعسل می‌خوراندند تا آنکه دستمان خوب شد. سپس [[دستور]] داد ما را [[آزاد]] کردند و [[بهترین]] [[لباس]] را به ما پوشاند و به ما فرمود: "اگر [[توبه]] کنید و خودتان را [[اصلاح]] نمایید، برای شما سودمندتر است وخداوند، در [[بهشت]]، شما را به دست‌هایتان ملحق خواهد کرد؛ و اگر خودتان رااصلاح نکنید، [[خداوند]]، در [[جهنم]]، شما را به دست‌هایتان ملحق خواهد کرد"<ref>الکافی، ج ۷، ص ۲۶۴، ح ۲۲.</ref><ref>[[محمد محمدی ری‌شهری|محمدی ری‌شهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۷۳۷-۷۴۶.</ref>.
*'''[[قطع]] کردن دست دزد''': [[الکافی‌ (کتاب)|الکافی‌]]- به [[نقل]] از [[حارث بن حصیره]]-: گذرم به سیاه‌پوستی‌افتاد که‌در [[مدینه]] آب‌می‌دادو [انگشتان‌] دستش [[قطع]] شده بود. پرسیدم: چه کسی دستت را بریده‌است؟ گفت: بهترینِ [[مردم]]. ما هشت نفر بودیم که در جریان یک دزدی، دستگیرشدیم. ما را نزد [[علی بن ابی طالب]] بردند و ما به دزدی [[اقرار]] کردیم. [[علی]]{{ع}}‌ از ما پرسید: "آیا می‌دانستید که این کار، [[حرام]] است؟". گفتیم: آری. پس [[دستور]] داد انگشتان ما را از کفِ دست بریدند و انگشت شصت را رهانمودند. آن گاه، [[دستور]] داد ما را در خانه‌ای محبوس ساختند. در آنجا به ما روغن وعسل می‌خوراندند تا آنکه دستمان خوب شد. سپس [[دستور]] داد ما را [[آزاد]] کردند و [[بهترین]] [[لباس]] را به ما پوشاند و به ما فرمود: "اگر [[توبه]] کنید و خودتان را [[اصلاح]] نمایید، برای شما سودمندتر است وخداوند، در [[بهشت]]، شما را به دست‌هایتان ملحق خواهد کرد؛ و اگر خودتان رااصلاح نکنید، [[خداوند]]، در [[جهنم]]، شما را به دست‌هایتان ملحق خواهد کرد"<ref>الکافی، ج ۷، ص ۲۶۴، ح ۲۲.</ref><ref>[[محمد محمدی ری‌شهری|محمدی ری‌شهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۷۳۷-۷۴۶.</ref>.
۲۲۷٬۷۳۷

ویرایش