بدون خلاصۀ ویرایش
(صفحهای تازه حاوی «{{ویرایش غیرنهایی}} {{امامت}} <div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;"> : <div style="background-color: rgb(252, 252, 233)...» ایجاد کرد) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۸: | خط ۸: | ||
==مقدمه== | ==مقدمه== | ||
او [[اهل]] [[فارس]] بوده و کسری او و عدهای را به [[جنگ]] [[حبشیان]] [[یمن]] فرستاد و او پس از [[پیروزی]]، در [[صنعا]] (یمن) ماند، تا آنکه خبر [[بعثت پیامبر]]{{صل}} در همهجا منتشر شد. پس به حضور [[رسول خدا]]{{صل}} رسید و [[مسلمان]] شد و در حالی که با دو [[خواهر]] [[ازدواج]] کرده بود، رسول خدا{{صل}} به او فرمود یکی از آنها را [[طلاق]] بده و یکی را نگهدار". یکی از کارهای مهم او کشتن [[اسود عنسی]] است که در یمن دعوی [[پیامبری]] کرد، و این عمل نشانگر [[ایمان]] و [[شجاعت]] او است. [[فیروز]] در [[زمان]] [[خلافت عثمان]] [[زندگی]] را بدرود گفت<ref>الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۲۶؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۱۸۶.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۶.</ref> | او [[اهل]] [[فارس]] بوده و کسری او و عدهای را به [[جنگ]] [[حبشیان]] [[یمن]] فرستاد و او پس از [[پیروزی]]، در [[صنعا]] (یمن) ماند، تا آنکه خبر [[بعثت پیامبر]]{{صل}} در همهجا منتشر شد. پس به حضور [[رسول خدا]]{{صل}} رسید و [[مسلمان]] شد و در حالی که با دو [[خواهر]] [[ازدواج]] کرده بود، رسول خدا{{صل}} به او فرمود یکی از آنها را [[طلاق]] بده و یکی را نگهدار". یکی از کارهای مهم او کشتن [[اسود عنسی]] است که در یمن دعوی [[پیامبری]] کرد، و این عمل نشانگر [[ایمان]] و [[شجاعت]] او است. [[فیروز دیلمی]] در [[زمان]] [[خلافت عثمان]] [[زندگی]] را بدرود گفت<ref>الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۲۶؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۱۸۶.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۶.</ref> | ||
==فیروز و [[اسود عنسی]]== | ==فیروز دیلمی و [[اسود عنسی]]== | ||
زمانی که [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد، [[پادشاه]] یمن، [[باذان]] بود و پس از آنکه باذان و [[مردم]] یمن مسلمان شدند، رسول خدا{{صل}} [[حکومت]] یمن را دوباره به باذان سپرد. ولی پس از [[وفات]] باذان [[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای هر قسمت آن حاکمی قرار داد؛ ایشان [[عمرو بن حزم]] را [[حاکم]] [[نجران]]، [[خالد بن سعید بن عاص]] را حاکم مناطق بین نجران و [[زبید]]، [[عامر بن شهر]] را حاکم [[همدان]] و پسر باذان را حاکم صنعا، [[طاهر بن ابی هاله]] را حاکم عک و اشعریین، [[ابوموسی]] را حاکم مأرب، [[یعلی بن امیه]] را حاکم منطقه [[جند]]، و [[زیاد بن لبید انصاری]] را حاکم حضرموت و [[عکاشة بن ثور]] را حاکم سکاسک و [[سکون]] قرار داد و قسمتهای دیگر یمن را به دیگران سپرد. و [[معاذ]] تمام این مناطق را بازرسی میکرد. تا اینکه پیامبر اسلام{{صل}} از [[حجة الوداع]] برگشت و مریض شد و این خبر در نقاط مسلمان نشین منتشر شد؛ پس [[مسیلمه]] [[کذاب]] در یمامه، [[طلیحة بن خالد اسدی]] در [[بنی اسد]] و اسود عنسی که نامش [[عبهلة بن کعب بن عوف]] بود، در یمن [[ادعای پیامبری]] کردند. | زمانی که [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد، [[پادشاه]] یمن، [[باذان]] بود و پس از آنکه باذان و [[مردم]] یمن مسلمان شدند، رسول خدا{{صل}} [[حکومت]] یمن را دوباره به باذان سپرد. ولی پس از [[وفات]] باذان [[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای هر قسمت آن حاکمی قرار داد؛ ایشان [[عمرو بن حزم]] را [[حاکم]] [[نجران]]، [[خالد بن سعید بن عاص]] را حاکم مناطق بین نجران و [[زبید]]، [[عامر بن شهر]] را حاکم [[همدان]] و پسر باذان را حاکم صنعا، [[طاهر بن ابی هاله]] را حاکم عک و اشعریین، [[ابوموسی]] را حاکم مأرب، [[یعلی بن امیه]] را حاکم منطقه [[جند]]، و [[زیاد بن لبید انصاری]] را حاکم حضرموت و [[عکاشة بن ثور]] را حاکم سکاسک و [[سکون]] قرار داد و قسمتهای دیگر یمن را به دیگران سپرد. و [[معاذ]] تمام این مناطق را بازرسی میکرد. تا اینکه پیامبر اسلام{{صل}} از [[حجة الوداع]] برگشت و مریض شد و این خبر در نقاط مسلمان نشین منتشر شد؛ پس [[مسیلمه]] [[کذاب]] در یمامه، [[طلیحة بن خالد اسدی]] در [[بنی اسد]] و اسود عنسی که نامش [[عبهلة بن کعب بن عوف]] بود، در یمن [[ادعای پیامبری]] کردند. | ||
| خط ۱۷: | خط ۱۷: | ||
او علیه [[پیامبر]]{{صل}} [[قیام]] کرد و ابتدا [[نجران]] را به [[تصرف]] در آورد و [[عمرو بن حزم]] را فراری داد. پس از آنجا به [[صنعا]] رفت و با [[شهر]]، پسر [[باذان]] جنگید و او را [[شهید]] کرد و با [[آزاد]]، [[همسر]] او [[ازدواج]] کرد و صنعا را نیز تحت [[اختیار]] خویش در آورد. او در مدت کوتاهی بیشتر [[کشور]] پهناور [[یمن]] را در اختیار گرفت و بیشتر فرماندهانی که پیامبر{{صل}} [[منصوب]] کرده بودند در مأرب به [[ابوموسی]] پیوستند و برخی نیز به [[مدینه]] رفتند. [[معاذ]] نیز به [[سکون]] [[پناهنده]] شد ولی از اینکه مبادا [[اسود]] به آن قسمت توجه کند هراسان بود<ref>الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۳۶؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۲۹-۲۳۱.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۶-۵۳۷.</ref> | او علیه [[پیامبر]]{{صل}} [[قیام]] کرد و ابتدا [[نجران]] را به [[تصرف]] در آورد و [[عمرو بن حزم]] را فراری داد. پس از آنجا به [[صنعا]] رفت و با [[شهر]]، پسر [[باذان]] جنگید و او را [[شهید]] کرد و با [[آزاد]]، [[همسر]] او [[ازدواج]] کرد و صنعا را نیز تحت [[اختیار]] خویش در آورد. او در مدت کوتاهی بیشتر [[کشور]] پهناور [[یمن]] را در اختیار گرفت و بیشتر فرماندهانی که پیامبر{{صل}} [[منصوب]] کرده بودند در مأرب به [[ابوموسی]] پیوستند و برخی نیز به [[مدینه]] رفتند. [[معاذ]] نیز به [[سکون]] [[پناهنده]] شد ولی از اینکه مبادا [[اسود]] به آن قسمت توجه کند هراسان بود<ref>الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۳۳۶؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۲۹-۲۳۱.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[فیروز دیلمی (مقاله)|مقاله «فیروز دیلمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۵۳۶-۵۳۷.</ref> | ||
== | ==فیروز دیلمی و کشتن اسود== | ||
پس از [[تسلط]] اسود بر یمن بیشتر مردم یمن به او گرویدند و آنان که بر [[عقیده]] خود باقی بودند، در ظاهر با او [[همکاری]] میکردند. حتی او به داذویه که از همکاران فیروز بود، کارهایی واگذار کرده بود و در تمام مناطق [[حکومت]] اسود کسی به [[دفاع]] برنخاست. تا اینکه [[نامه]] [[رسول خدا]]{{صل}} به جشنس دیلمی و فیروز و داذویه رسید که در آن نامه به ایشان [[فرمان]] داده بود تا به هر نحو ممکن اسود را بکشند و با کسانی که در [[ایمان]] خود پایدارند، کمک بخواهند. | پس از [[تسلط]] اسود بر یمن بیشتر مردم یمن به او گرویدند و آنان که بر [[عقیده]] خود باقی بودند، در ظاهر با او [[همکاری]] میکردند. حتی او به داذویه که از همکاران فیروز بود، کارهایی واگذار کرده بود و در تمام مناطق [[حکومت]] اسود کسی به [[دفاع]] برنخاست. تا اینکه [[نامه]] [[رسول خدا]]{{صل}} به جشنس دیلمی و فیروز و داذویه رسید که در آن نامه به ایشان [[فرمان]] داده بود تا به هر نحو ممکن اسود را بکشند و با کسانی که در [[ایمان]] خود پایدارند، کمک بخواهند. | ||
این سه نفر با هم [[مشورت]] کرده، [[تصمیم]] گرفتند که این موضوع را با [[قیس بن عبد یغوث]] که از [[نزدیکان]] اسود بود و اسود بر او بدگمان شده بود و او نیز بر خود میترسید، در میان بگذارند. هنگامی که آنها [[پیام]] رسول خدا{{صل}} را به او رساندند، او با [[جان]] و [[دل]] از این کار استقبال کرد و با ایشان هم دست شد. اما مشکل کار اینجا بود که برخی از این مطالب را، همزادش به [[اسود]] خبر میداد. پس اسود [[قیس]] را خواست و به او گفت: "به من [[وحی]] شده که تو به [[دشمنان]] من پیوستهای و من [[مأمور]] شدهام که تو را بکشم". قیس قسم یاد کرد که تو در نظرم بزرگتر از آنی که چنین افکاری برایم پیش بیاید. قیس گفتگویش را با اسود به | این سه نفر با هم [[مشورت]] کرده، [[تصمیم]] گرفتند که این موضوع را با [[قیس بن عبد یغوث]] که از [[نزدیکان]] اسود بود و اسود بر او بدگمان شده بود و او نیز بر خود میترسید، در میان بگذارند. هنگامی که آنها [[پیام]] رسول خدا{{صل}} را به او رساندند، او با [[جان]] و [[دل]] از این کار استقبال کرد و با ایشان هم دست شد. اما مشکل کار اینجا بود که برخی از این مطالب را، همزادش به [[اسود]] خبر میداد. پس اسود [[قیس]] را خواست و به او گفت: "به من [[وحی]] شده که تو به [[دشمنان]] من پیوستهای و من [[مأمور]] شدهام که تو را بکشم". قیس قسم یاد کرد که تو در نظرم بزرگتر از آنی که چنین افکاری برایم پیش بیاید. قیس گفتگویش را با اسود به فیروز و همکارانش گزارش کرد، و از طرفی، اسود آنها را خواست و تهدیدشان کرد ولی آنها با عذرخواهی از دست او خلاص شدند و اما آنها از اسود و اسود از ایشان هراسان بود. | ||
در این حال، [[پیامبر]]{{صل}} به سران و بزرگان [[یمن]] نامههایی نوشت و به آنها [[فرمان]] داد تا به فیروز و همدستانشان کمک کنند، لذا سیل نامههای بزرگان به سوی ایشان سرازیر شد اما ایشان جواب دادند که تا ما به شما خبر ندادهایم، کاری نکنید. | در این حال، [[پیامبر]]{{صل}} به سران و بزرگان [[یمن]] نامههایی نوشت و به آنها [[فرمان]] داد تا به فیروز و همدستانشان کمک کنند، لذا سیل نامههای بزرگان به سوی ایشان سرازیر شد اما ایشان جواب دادند که تا ما به شما خبر ندادهایم، کاری نکنید. | ||
| خط ۳۲: | خط ۳۲: | ||
با این سخنان [[قیس]]، [[اسود]] به او مطمئن شد و او را مرخص کرد. قیس در [[راه]] به گروه [[مخالفان]] برخورد و به ایشان گفت: "شما کارتان را ادامه دهید و به راه خود ادامه داد. | با این سخنان [[قیس]]، [[اسود]] به او مطمئن شد و او را مرخص کرد. قیس در [[راه]] به گروه [[مخالفان]] برخورد و به ایشان گفت: "شما کارتان را ادامه دهید و به راه خود ادامه داد. | ||
سپس اسود، | سپس اسود، فیروز را خواست و به او گفت: "فیروز! آنچه درباره تو به من میرسد راست است؟ من میخواستم تو را مانند شتر نحر کنم". | ||
فیروز گفت: "چگونه ممکن است [[مخالفت]] تو را در مغزم داشته باشم با آنکه شما فرستاده خدایید و علاوه بر آن، [[خویشاوند]] و دامادی خود، قرار دادی و با دادن [[مقام]]، سرفرازم ساختهای؟! و اگر من [[پیامبری]] تو را نمیپذیرفتم به هیچ قیمتی حاضر نبودم که با تو [[همکاری]] کنم". | فیروز گفت: "چگونه ممکن است [[مخالفت]] تو را در مغزم داشته باشم با آنکه شما فرستاده خدایید و علاوه بر آن، [[خویشاوند]] و دامادی خود، قرار دادی و با دادن [[مقام]]، سرفرازم ساختهای؟! و اگر من [[پیامبری]] تو را نمیپذیرفتم به هیچ قیمتی حاضر نبودم که با تو [[همکاری]] کنم". | ||
| خط ۴۰: | خط ۴۰: | ||
متأسفانه وقتی فیروز از نزد آزاد خارج میشد، با اسود روبرو شد. اسود به او گفت: چرا بدون اجازه به خانهام وارد شدی؟" پس گردنش را گرفت و فشرد و او را بر [[زمین]] زد و نزدیک بود او را بکشد که همسرش فریاد کشید: چه میکنی؟ پسر عمویم به دیدن من آمده و تو با او چنین [[رفتار]] میکنی؟ اسود جا خورد و او را رها کرد. | متأسفانه وقتی فیروز از نزد آزاد خارج میشد، با اسود روبرو شد. اسود به او گفت: چرا بدون اجازه به خانهام وارد شدی؟" پس گردنش را گرفت و فشرد و او را بر [[زمین]] زد و نزدیک بود او را بکشد که همسرش فریاد کشید: چه میکنی؟ پسر عمویم به دیدن من آمده و تو با او چنین [[رفتار]] میکنی؟ اسود جا خورد و او را رها کرد. | ||
پس فیروز پیش رفقایش رفت و پس از این حادثه [[ترس]] و تردید آنها بیشتر شد، تا اینکه نیمههای شب فرستاده آزاد آمد، و به ایشان گفت: آنچه گفته شد انجام دهید که لحظهای تأخیر روا نیست. پس هنگامی که [[تاریکی]] همه جا را فرا گرفت و سر و صداها خاموش شد، | پس فیروز پیش رفقایش رفت و پس از این حادثه [[ترس]] و تردید آنها بیشتر شد، تا اینکه نیمههای شب فرستاده آزاد آمد، و به ایشان گفت: آنچه گفته شد انجام دهید که لحظهای تأخیر روا نیست. پس هنگامی که [[تاریکی]] همه جا را فرا گرفت و سر و صداها خاموش شد، فیروز و همکارانش همان محلی را که [[آزاد]] نشان داده بود، شکافتند و به [[خانه]] وارد شدند. فیروز وارد اطاق [[خواب]] [[اسود]] شد و همراهانش در کنار همان اطاق [[نگهبانی]] میدادند. وقتی فیروز به اطاق وارد شد، صدای اسود در خواب بلند بود و همسرش در بالینش نشسته بود اما همین که فیروز به اطاق وارد شد اسود از جایش برخاست و نشست و به او گفت: "فیروز، مرا با تو چه کار است که از من دست نمیکشی؟" | ||
فیروز خواست برگردد ولی [[فکر]] کرد که اگر این بار، او را نکشد خود او وزن اسود نابود خواهند شد لذا به خود جرأت داد و با یک [[حمله]] ضربهای بر گردن اسود وارد کرد و سپس زانوی خود را پشت گردنش نهاد و گردنش را [[شکست]]. در این وقت که فیروز خواست از اطاق خارج شود، [[زن]] اسود به [[خیال]] اینکه او اسود را نکشته است، دامنش را گرفت و کشید. فیروز گفت: او را کشتم و تو را از شرش راحت ساختم". سپس فیروز از اطاق بیرون آمد و رفقایش را [[آگاه]] ساخت. آنها به اطاق وارد شدند و دیدند که اسود مانند گاوی سر [[بریده]] خرخر میکند و همسرش در حال جدا کردن سر اوست. | فیروز خواست برگردد ولی [[فکر]] کرد که اگر این بار، او را نکشد خود او وزن اسود نابود خواهند شد لذا به خود جرأت داد و با یک [[حمله]] ضربهای بر گردن اسود وارد کرد و سپس زانوی خود را پشت گردنش نهاد و گردنش را [[شکست]]. در این وقت که فیروز خواست از اطاق خارج شود، [[زن]] اسود به [[خیال]] اینکه او اسود را نکشته است، دامنش را گرفت و کشید. فیروز گفت: او را کشتم و تو را از شرش راحت ساختم". سپس فیروز از اطاق بیرون آمد و رفقایش را [[آگاه]] ساخت. آنها به اطاق وارد شدند و دیدند که اسود مانند گاوی سر [[بریده]] خرخر میکند و همسرش در حال جدا کردن سر اوست. | ||