جز
وظیفهٔ شمارهٔ ۵
جز (جایگزینی متن - '\<div\sstyle\=\"background\-color\:\srgb\(252\,\s252\,\s233\)\;\stext\-align\:center\;\sfont\-size\:\s85\%\;\sfont\-weight\:\snormal\;\"\>(.*)\[\[(.*)\]\](.*)\"\'\'\'(.*)\'\'\'\"(.*)\<\/div\> \<div\sstyle\=\"background\-color\:\srgb\(255\,\s245\,\s227\)\;\stext\-align\:center\;\sfont\-size\:\s85\%\;\sfont\-weight\:\snormal\;\"\>(.*)\<\/div\> \<div\sstyle\=\"background\-color\:\srgb\(206\,242\,\s299\)\;\stext\-align\:center\;\sfont\-size\:\s85\%\;\sfont\-weight\:\snormal\;\"\>(...) |
HeydariBot (بحث | مشارکتها) جز (وظیفهٔ شمارهٔ ۵) |
||
| خط ۱۱: | خط ۱۱: | ||
*پرده را برای ورود به اطاق، کنار زدیم که به ناگاه با سالن بزرگی روبهرو شدیم که گویی دریایی عظیم و موّاج در آن قرار گرفته است و در دورترین کرانه آن، حصیری [[پاک]] و [[پاکیزه]] بر روی [[آب]] گسترده شده و بزرگمردی که زیباترین چهره و پرشکوهترین قامت و هیبت را داشت، بر روی آن به [[نماز]] [[ایستاده]] است. او چنان غرق در [[نیایش]] و رازونیاز با [[خدا]] بود که گویی نه متوجّه آمدن ما شد و نه اعتنایی به سروصدای سلاحهای ما و بگیر و ببند ما داشت. [[احمد]] که یکی از ما سه نفر بود، بیدرنگ برای اجرای [[فرمان]] سردار خودکامه خویش، گام به سالن نهاد، اما در درون [[آب]] قرار گرفت و با غرق شدن فاصله چندانی نداشت که من با [[تلاش]] بسیار، او را از [[آب]] بیرون کشیدم و بیهوش نقش بر [[زمین]] گردید. نفر دوّم با خیرهسری بیشتری کوشید وارد سالن گردد و [[دستور]] ظالمانه [[خلیفه]] را به [[اجرا]] گذارد، اما او نیز به مجرّد پا نهادن بر روی [[آب]]، به [[سرنوشت]] شوم نفر اوّل گرفتار آمد. | *پرده را برای ورود به اطاق، کنار زدیم که به ناگاه با سالن بزرگی روبهرو شدیم که گویی دریایی عظیم و موّاج در آن قرار گرفته است و در دورترین کرانه آن، حصیری [[پاک]] و [[پاکیزه]] بر روی [[آب]] گسترده شده و بزرگمردی که زیباترین چهره و پرشکوهترین قامت و هیبت را داشت، بر روی آن به [[نماز]] [[ایستاده]] است. او چنان غرق در [[نیایش]] و رازونیاز با [[خدا]] بود که گویی نه متوجّه آمدن ما شد و نه اعتنایی به سروصدای سلاحهای ما و بگیر و ببند ما داشت. [[احمد]] که یکی از ما سه نفر بود، بیدرنگ برای اجرای [[فرمان]] سردار خودکامه خویش، گام به سالن نهاد، اما در درون [[آب]] قرار گرفت و با غرق شدن فاصله چندانی نداشت که من با [[تلاش]] بسیار، او را از [[آب]] بیرون کشیدم و بیهوش نقش بر [[زمین]] گردید. نفر دوّم با خیرهسری بیشتری کوشید وارد سالن گردد و [[دستور]] ظالمانه [[خلیفه]] را به [[اجرا]] گذارد، اما او نیز به مجرّد پا نهادن بر روی [[آب]]، به [[سرنوشت]] شوم نفر اوّل گرفتار آمد. | ||
*من با مشاهده وضعیت آن دو، در بهت و [[حیرت]] قرار گرفتم، به ناگزیر به آن [[انسان]] پرشکوه و [[وارسته]] رو آوردم و ضمن پوزشخواهی از یورش به [[حریم]] خانهاش گفتم: "سرورم! از پیشگاه [[خدا]] و شما که [[بنده]] [[شایسته]] او هستی، پوزش میخواهم. به خدای [[سوگند]]! من نمیدانم جریان چیست؟ و به سوی خانه چه کسی آمدهام، اینک به سوی [[خدا]] بازمیگردم و روی [[توبه]] به بارگاه او میآورم...". اما او همچنان بیاعتنا به گفتار من، به [[نماز]] روحبخش خویش مشغول بود و بدین سان [[عظمت]] او و شرایط وصفناپذیر خانهاش، ما را دچار [[وحشت]] و [[اضطراب]] ساخت. شتابان بازگشتیم و [[زبون]] و شکستخورده به سوی [[بغداد]] و دربار [[خلافت]] شتافتیم. | *من با مشاهده وضعیت آن دو، در بهت و [[حیرت]] قرار گرفتم، به ناگزیر به آن [[انسان]] پرشکوه و [[وارسته]] رو آوردم و ضمن پوزشخواهی از یورش به [[حریم]] خانهاش گفتم: "سرورم! از پیشگاه [[خدا]] و شما که [[بنده]] [[شایسته]] او هستی، پوزش میخواهم. به خدای [[سوگند]]! من نمیدانم جریان چیست؟ و به سوی خانه چه کسی آمدهام، اینک به سوی [[خدا]] بازمیگردم و روی [[توبه]] به بارگاه او میآورم...". اما او همچنان بیاعتنا به گفتار من، به [[نماز]] روحبخش خویش مشغول بود و بدین سان [[عظمت]] او و شرایط وصفناپذیر خانهاش، ما را دچار [[وحشت]] و [[اضطراب]] ساخت. شتابان بازگشتیم و [[زبون]] و شکستخورده به سوی [[بغداد]] و دربار [[خلافت]] شتافتیم. | ||
*[[خلیفه]] در [[انتظار]] ما بود و پیش از رسیدن ما به مأموران کاخ [[دستور]] داده بود که به مجرّد رسیدن ما، اجازه ورود دهند. سیاهی شب هنوز دامن خود را جمع نکرده بود که رسیدیم و طبق توصیه [[خلیفه]]، ما را نزد او بردند. او از [[مأموریت]] ما و چگونگی کار پرسید و ما جریان بهتآوری را که با دو چشم خود دیده بودیم به او گفتیم. [[خلیفه]]، سرگردان و وحشتزده گفت: "وای بر شما! آیا پیش از من با دیگری [[ملاقات]] داشتهاید؟ و از جریان [[مأموریت]] و [[شکست]] آن، چیزی فاش ساختهاید؟" پاسخ دادیم: "نه" ! او در حالی که جوهر صدایش تغییر کرده بود با شدیدترین سوگندها تأکید کرد که: از [[فرزندان]] نیای خود نیست و [[فرزند]] [[نامشروع]] است که اگر کلمهای از اینخبر محرمانه، فاش شود، گردن ما را نزند. و ما تعهّد بر [[رازداری]] سپردیم و تا او زنده بود جرأت و جسارت بازگویی آن [[مأموریت]] خطرناک را در خود ندیدیم<ref>غیبة طوسی، ص ۱۴۹؛ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۲.</ref>. | * [[خلیفه]] در [[انتظار]] ما بود و پیش از رسیدن ما به مأموران کاخ [[دستور]] داده بود که به مجرّد رسیدن ما، اجازه ورود دهند. سیاهی شب هنوز دامن خود را جمع نکرده بود که رسیدیم و طبق توصیه [[خلیفه]]، ما را نزد او بردند. او از [[مأموریت]] ما و چگونگی کار پرسید و ما جریان بهتآوری را که با دو چشم خود دیده بودیم به او گفتیم. [[خلیفه]]، سرگردان و وحشتزده گفت: "وای بر شما! آیا پیش از من با دیگری [[ملاقات]] داشتهاید؟ و از جریان [[مأموریت]] و [[شکست]] آن، چیزی فاش ساختهاید؟" پاسخ دادیم: "نه" ! او در حالی که جوهر صدایش تغییر کرده بود با شدیدترین سوگندها تأکید کرد که: از [[فرزندان]] نیای خود نیست و [[فرزند]] [[نامشروع]] است که اگر کلمهای از اینخبر محرمانه، فاش شود، گردن ما را نزند. و ما تعهّد بر [[رازداری]] سپردیم و تا او زنده بود جرأت و جسارت بازگویی آن [[مأموریت]] خطرناک را در خود ندیدیم<ref>غیبة طوسی، ص ۱۴۹؛ بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۲.</ref>. | ||
*[[خلیفه]] خودکامه [[عباسی]] دست به [[تلاش]] احمقانه دیگری میزند که "[[رشیق]]" از نقشه تجاوزکارانه و [[تلاش]] مذبوحانه و شکستخوردهاش که برای دستگیری و به [[شهادت]] رساندن [[امام مهدی]] {{ع}} به [[اجرا]] درمیآید، اینگونه گزارش میدهد. او میگوید: سپس، [[سپاه]] بیشتری به سامرّا و به بیت رفیع [[امامت]] فرستاده شد. هنگامی که [[سپاهیان]] [[خلیفه]]، وارد صحن خانه شدند، از داخل [[سرداب]]، نوای دلنواز [[تلاوت قرآن]] به گوششان رسید. همگی در کنار درب خروجی گرد آمدند و راهها را مسدود ساختند تا [[حضرت]] از آنجا خارج نگردد و از حلقه محاصره بیرون نرود. [[فرمانده]] [[سپاه]] خونخوار [[عباسی]] پیشتر از همه، کنار درب [[سرداب]] [[ایستاده]] و در [[انتظار]] بود تا همه نیروها بدان نقطه برسند که در این هنگام آن گرامی از [[سرداب]] بالا آمد و از برابر دیدگان [[سپاهیان]] تا دندان مسلّح و [[فرمانده]] آنان که پیشاپیش آنان بود گذشت... هنگامی که رفت و ناپدید شد، [[فرمانده]] [[سپاه]] گفت: "اینک! وارد [[سرداب]] شوید و او را دستگیر نمایید". گفتند: "مگر او از برابر شما عبور نکرد؟" گفت: "هرگز! من کسی را ندیدم... شما که دیدید چرا او را رها کردید؟" گفتند: "ما [[فکر]] کردیم شما او را میبینی..."<ref>بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۲.</ref><ref>[[مجتبی تونهای|تونهای، مجتبی]]، [[موعودنامه (کتاب)|موعودنامه]]، ص۳۶۲.</ref>. | * [[خلیفه]] خودکامه [[عباسی]] دست به [[تلاش]] احمقانه دیگری میزند که "[[رشیق]]" از نقشه تجاوزکارانه و [[تلاش]] مذبوحانه و شکستخوردهاش که برای دستگیری و به [[شهادت]] رساندن [[امام مهدی]] {{ع}} به [[اجرا]] درمیآید، اینگونه گزارش میدهد. او میگوید: سپس، [[سپاه]] بیشتری به سامرّا و به بیت رفیع [[امامت]] فرستاده شد. هنگامی که [[سپاهیان]] [[خلیفه]]، وارد صحن خانه شدند، از داخل [[سرداب]]، نوای دلنواز [[تلاوت قرآن]] به گوششان رسید. همگی در کنار درب خروجی گرد آمدند و راهها را مسدود ساختند تا [[حضرت]] از آنجا خارج نگردد و از حلقه محاصره بیرون نرود. [[فرمانده]] [[سپاه]] خونخوار [[عباسی]] پیشتر از همه، کنار درب [[سرداب]] [[ایستاده]] و در [[انتظار]] بود تا همه نیروها بدان نقطه برسند که در این هنگام آن گرامی از [[سرداب]] بالا آمد و از برابر دیدگان [[سپاهیان]] تا دندان مسلّح و [[فرمانده]] آنان که پیشاپیش آنان بود گذشت... هنگامی که رفت و ناپدید شد، [[فرمانده]] [[سپاه]] گفت: "اینک! وارد [[سرداب]] شوید و او را دستگیر نمایید". گفتند: "مگر او از برابر شما عبور نکرد؟" گفت: "هرگز! من کسی را ندیدم... شما که دیدید چرا او را رها کردید؟" گفتند: "ما [[فکر]] کردیم شما او را میبینی..."<ref>بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۲.</ref><ref>[[مجتبی تونهای|تونهای، مجتبی]]، [[موعودنامه (کتاب)|موعودنامه]]، ص۳۶۲.</ref>. | ||
==پرسش مستقیم== | ==پرسش مستقیم== | ||
* [[چه کسانی در خلافت عباسی قصد از میان برداشتن امام مهدی را داشتند؟ (پرسش)]] | * [[چه کسانی در خلافت عباسی قصد از میان برداشتن امام مهدی را داشتند؟ (پرسش)]] | ||
| خط ۲۵: | خط ۲۵: | ||
== پانویس == | == پانویس == | ||
{{پانویس}} | {{پانویس}} | ||
[[رده:امام مهدی]] | [[رده:امام مهدی]] | ||
[[رده:رشیق]] | [[رده:رشیق]] | ||
[[رده:مدخل موعودنامه]] | [[رده:مدخل موعودنامه]] | ||