سریه غالب بن عبدالله کلبی: تفاوت میان نسخهها
جز
وظیفهٔ شمارهٔ ۵، قسمت دوم
HeydariBot (بحث | مشارکتها) جز (وظیفهٔ شمارهٔ ۵) |
HeydariBot (بحث | مشارکتها) |
||
| خط ۳: | خط ۳: | ||
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;"> | <div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;"> | ||
==مقدمه== | == مقدمه == | ||
[[عبدالله بن حارث بن فضیل]] از پدرش [[نقل]] کرده که گفت: [[رسول خدا]]{{صل}} [[بشیر بن سعد]] را به همراه سی [[مرد]] [[جنگی]] به سوی قبائل [[طائف]] و [[بنی مره]] در [[فدک]] فرستادند. [[بشیر]] از [[مدینه]] بیرون آمد و در [[راه]] چوپانهایی را دید و از آنها پرسید: [[مردم]] کجایند؟ چوپانها پاسخ دادند که مردم در محافل خود هستند. چون فصل زمستان بود و مردم کنار آبها حاضر نبودند، بشیر و همراهان نیز هر چه شتر و گوسفند در آنجا بود، [[غنیمت]] گرفته و به سوی مدینه حرکت کردند. چون این خبر به مردم [[طایفه]] بنی مره رسید، به دنبال بشیر و یارانش آمدند و در سیاهی شب به آنها رسیدند. اطرافیان بشیر به سوی آنها [[تیراندازی]] کردند به طوری که تیرهایشان تمام شد و چون صبح شد بنی مره بر آنها [[حمله]] کردند و گروهی از [[یاران]] بشیر را کشتند و گروهی از آنها فرار کردند و پاشنه پای بشیر نیز [[قطع]] شد و آنها [[فکر]] کردند که او مرده است؛ لذا گوسفندان و شتران خود را برداشته، برگشتند. نخستین کسی که این خبر را به مدینه آورد، عتبة بن زید حارثی بود. بشیر میان کشتهها افتاده بود و چون شب شد به [[سختی]] خود را به فدک رساند و چند روزی پیش فردی [[یهودی]] ماند تا زخمهایش بهبود نسبی یافت و سپس به مدینه بازگشت. | [[عبدالله بن حارث بن فضیل]] از پدرش [[نقل]] کرده که گفت: [[رسول خدا]] {{صل}} [[بشیر بن سعد]] را به همراه سی [[مرد]] [[جنگی]] به سوی قبائل [[طائف]] و [[بنی مره]] در [[فدک]] فرستادند. [[بشیر]] از [[مدینه]] بیرون آمد و در [[راه]] چوپانهایی را دید و از آنها پرسید: [[مردم]] کجایند؟ چوپانها پاسخ دادند که مردم در محافل خود هستند. چون فصل زمستان بود و مردم کنار آبها حاضر نبودند، بشیر و همراهان نیز هر چه شتر و گوسفند در آنجا بود، [[غنیمت]] گرفته و به سوی مدینه حرکت کردند. چون این خبر به مردم [[طایفه]] بنی مره رسید، به دنبال بشیر و یارانش آمدند و در سیاهی شب به آنها رسیدند. اطرافیان بشیر به سوی آنها [[تیراندازی]] کردند به طوری که تیرهایشان تمام شد و چون صبح شد بنی مره بر آنها [[حمله]] کردند و گروهی از [[یاران]] بشیر را کشتند و گروهی از آنها فرار کردند و پاشنه پای بشیر نیز [[قطع]] شد و آنها [[فکر]] کردند که او مرده است؛ لذا گوسفندان و شتران خود را برداشته، برگشتند. نخستین کسی که این خبر را به مدینه آورد، عتبة بن زید حارثی بود. بشیر میان کشتهها افتاده بود و چون شب شد به [[سختی]] خود را به فدک رساند و چند روزی پیش فردی [[یهودی]] ماند تا زخمهایش بهبود نسبی یافت و سپس به مدینه بازگشت. | ||
[[پیامبر]]{{صل}} [[زبیر بن عوام]] را همراه دویست نفر آماده حرکت کرد و به آنها [[دستور]] داد تا به محل کشته شدن یاران بشیر بروند و اگر بر ایشان [[پیروز]] شدند میان آنها باقی نمانند. در این [[زمان]] که [[زبیر]] آماده حرکت بود؛ غالب بن عبدالله از سریهای که رفته بود، پیروزمندانه بازگشت. در این هنگام پیامبر{{صل}} به زبیر فرمودند که حرکت نکند و غالب را همراه دویست نفر به آن محل فرستادند. [[اسامة بن زید]] نیز همراه او حرکت کرد. عقبة بن عمرو ابومسعود، [[کعب بن عجره]] و [[علبة بن زید]] هم همراه ایشان بودند. چون غالب نزدیک آن محل رسید؛ پیشاهنگان را که علبة بن زید و ده نفر دیگر بودند برای [[آگاهی]] از تعداد و محل [[دشمن]] فرستاد. علبه پس از اینکه تعدادی از ایشان را دید؛ پیش غالب برگشت و او را خبر دار کرد. غالب حرکت کرد و شبانه به جایی رسید که دشمن دیده میشد. | [[پیامبر]] {{صل}} [[زبیر بن عوام]] را همراه دویست نفر آماده حرکت کرد و به آنها [[دستور]] داد تا به محل کشته شدن یاران بشیر بروند و اگر بر ایشان [[پیروز]] شدند میان آنها باقی نمانند. در این [[زمان]] که [[زبیر]] آماده حرکت بود؛ غالب بن عبدالله از سریهای که رفته بود، پیروزمندانه بازگشت. در این هنگام پیامبر {{صل}} به زبیر فرمودند که حرکت نکند و غالب را همراه دویست نفر به آن محل فرستادند. [[اسامة بن زید]] نیز همراه او حرکت کرد. عقبة بن عمرو ابومسعود، [[کعب بن عجره]] و [[علبة بن زید]] هم همراه ایشان بودند. چون غالب نزدیک آن محل رسید؛ پیشاهنگان را که علبة بن زید و ده نفر دیگر بودند برای [[آگاهی]] از تعداد و محل [[دشمن]] فرستاد. علبه پس از اینکه تعدادی از ایشان را دید؛ پیش غالب برگشت و او را خبر دار کرد. غالب حرکت کرد و شبانه به جایی رسید که دشمن دیده میشد. | ||
آنها به شتران خود آب داده و آنها را کنار آب بسته بودند و خود در حال استراحت بودند. غالب برخاست و پس از [[حمد]] [[ایران]] است [[خداوند]] به اطرافیانش گفت: من شما را به [[پرهیزگاری]] سفارش میکنم و از شما میخواهم که از من [[اطاعت]] کنید و [[نافرمانی]] نکنید و در هیچ کاری با من [[مخالفت]] نورزید، زیرا آن کس که اطاعت نکند [[رأی]] و اندیشهای ندارد و [[پیامبر]] فرمودند: " هر کس از غالب اطاعت کند از من اطاعت کرده و هر کس از او نافرمانی کند از من نافرمانی کرده است". آن گاه میان ایشان [[برادری]] قرار داد و هر دو نفر را با یکدیگر [[مأمور]] کرد و به آنها گفت هیچ کس نباید از [[رفیق]] خود جدا شود و مواظب باشید چنین نشود که کسی پیش من بیاید و وقتی از او بپرسم [[دوست]] و هم رزم تو کجاست، بگوید نمیدانم". پس به آنها گفت: "چون من [[تکبیر]] گفتم شما هم تکبیر بگوئید. پس غالب و یارانش تکبیر گفتند و شمشیرها را از غلاف بیرون کشیدند و چهارپایان و شتران موجود در کنار آب را محاصره کردند و ساعتی با آن افراد جنگیدند و شعارشان را که "امت! [[امت]]!"، "بمیران، بمیران" بود تکرار میکردند. [[أسامة بن زید]] مردی از دشمن را که نامش [[نهیک بن مرداس]] بود، تعقیب کرد و از صحنه دور شد و غالب و یارانش افراد حاضر را محاصره کرده، گروهی را کشتند و [[زنان]] و [[چهار پایان]] آنها را هم [[اسیر]] کردند. ساعتی از شب گذشته بود که [[اسامة]] بازگشت. غالب او را به [[سختی]] [[سرزنش]] کرد و به او گفت: "مگر آنچه را به تو گفتم متوجه نشدی؟" اسامة گفت: من در تعقیب مردی از [[دشمن]] بودم که مرا مسخره میکرد. همین که نزدیک او رسیدم و با [[شمشیر]] زخمی بر او زدم {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}}<ref>«هیچ خدایی جز خداوند نیست، سرکشی میورزیدند» سوره صافات، آیه ۳۵.</ref>؛ گفت". غالب از او پرسید: "آیا او را کشتی؟" [[اسامه]] جواب داد: "بلی او را کشتم". اطرافیانش گفتند: بسیار کار [[بدی]] کردی. این چه کاری بود که کردی؟ پس غالب و یارانش شتران و چهارپایان را به [[غنیمت]] و [[زنان]] را به [[اسارت]] گرفتند و به هر یک از شرکت کنندگان در این [[جنگ]] ده شتر یا ده بز و گوسفند رسید. | آنها به شتران خود آب داده و آنها را کنار آب بسته بودند و خود در حال استراحت بودند. غالب برخاست و پس از [[حمد]] [[ایران]] است [[خداوند]] به اطرافیانش گفت: من شما را به [[پرهیزگاری]] سفارش میکنم و از شما میخواهم که از من [[اطاعت]] کنید و [[نافرمانی]] نکنید و در هیچ کاری با من [[مخالفت]] نورزید، زیرا آن کس که اطاعت نکند [[رأی]] و اندیشهای ندارد و [[پیامبر]] فرمودند: " هر کس از غالب اطاعت کند از من اطاعت کرده و هر کس از او نافرمانی کند از من نافرمانی کرده است". آن گاه میان ایشان [[برادری]] قرار داد و هر دو نفر را با یکدیگر [[مأمور]] کرد و به آنها گفت هیچ کس نباید از [[رفیق]] خود جدا شود و مواظب باشید چنین نشود که کسی پیش من بیاید و وقتی از او بپرسم [[دوست]] و هم رزم تو کجاست، بگوید نمیدانم". پس به آنها گفت: "چون من [[تکبیر]] گفتم شما هم تکبیر بگوئید. پس غالب و یارانش تکبیر گفتند و شمشیرها را از غلاف بیرون کشیدند و چهارپایان و شتران موجود در کنار آب را محاصره کردند و ساعتی با آن افراد جنگیدند و شعارشان را که "امت! [[امت]]!"، "بمیران، بمیران" بود تکرار میکردند. [[أسامة بن زید]] مردی از دشمن را که نامش [[نهیک بن مرداس]] بود، تعقیب کرد و از صحنه دور شد و غالب و یارانش افراد حاضر را محاصره کرده، گروهی را کشتند و [[زنان]] و [[چهار پایان]] آنها را هم [[اسیر]] کردند. ساعتی از شب گذشته بود که [[اسامة]] بازگشت. غالب او را به [[سختی]] [[سرزنش]] کرد و به او گفت: "مگر آنچه را به تو گفتم متوجه نشدی؟" اسامة گفت: من در تعقیب مردی از [[دشمن]] بودم که مرا مسخره میکرد. همین که نزدیک او رسیدم و با [[شمشیر]] زخمی بر او زدم {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}}<ref>«هیچ خدایی جز خداوند نیست، سرکشی میورزیدند» سوره صافات، آیه ۳۵.</ref>؛ گفت". غالب از او پرسید: "آیا او را کشتی؟" [[اسامه]] جواب داد: "بلی او را کشتم". اطرافیانش گفتند: بسیار کار [[بدی]] کردی. این چه کاری بود که کردی؟ پس غالب و یارانش شتران و چهارپایان را به [[غنیمت]] و [[زنان]] را به [[اسارت]] گرفتند و به هر یک از شرکت کنندگان در این [[جنگ]] ده شتر یا ده بز و گوسفند رسید. | ||
وقتی آنها به [[مدینه]] رسیدند؛ اسامه ماجرای [[مرداس]] را برای [[پیامبر]]{{صل}} تعریف کرد. پیامبر{{صل}} فرمودند: "ای اسامه، او را در حالی که {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}}<ref>«هیچ خدایی جز خداوند نیست، سرکشی میورزیدند» سوره صافات، آیه ۳۵.</ref> گفته بود، کشتی؟" اسامه بهانه آورد و گفت: " او این کلمه را برای [[نجات]] از [[مرگ]] گفت". پیامبر{{صل}} فرمود: "مگر [[قلب]] او را شکافتی و فهمیدی که او [[راستگو]] نیست؟" اسامه گفت: "از این پس هر کس را که {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}}<ref>«هیچ خدایی جز خداوند نیست، سرکشی میورزیدند» سوره صافات، آیه ۳۵.</ref> بگوید نخواهم کشت" پس گفت: "آرزو کردم که ای کاش تا آن [[روز]] [[مسلمان]] نشده بودم"<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۷۲۳-۷۲۵؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۳۰۸؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، ج۱، ص۲۱۱.</ref>.<ref>[[شیرزاد ارازش|ارازش، شیرزاد]]، [[غالب بن عبدالله کلبی (مقاله)|مقاله «غالب بن عبدالله کلبی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۴۵۷-۴۵۹.</ref> | وقتی آنها به [[مدینه]] رسیدند؛ اسامه ماجرای [[مرداس]] را برای [[پیامبر]] {{صل}} تعریف کرد. پیامبر {{صل}} فرمودند: "ای اسامه، او را در حالی که {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}}<ref>«هیچ خدایی جز خداوند نیست، سرکشی میورزیدند» سوره صافات، آیه ۳۵.</ref> گفته بود، کشتی؟" اسامه بهانه آورد و گفت: " او این کلمه را برای [[نجات]] از [[مرگ]] گفت". پیامبر {{صل}} فرمود: "مگر [[قلب]] او را شکافتی و فهمیدی که او [[راستگو]] نیست؟" اسامه گفت: "از این پس هر کس را که {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}}<ref>«هیچ خدایی جز خداوند نیست، سرکشی میورزیدند» سوره صافات، آیه ۳۵.</ref> بگوید نخواهم کشت" پس گفت: "آرزو کردم که ای کاش تا آن [[روز]] [[مسلمان]] نشده بودم"<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۷۲۳-۷۲۵؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۳۰۸؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، ج۱، ص۲۱۱.</ref>.<ref>[[شیرزاد ارازش|ارازش، شیرزاد]]، [[غالب بن عبدالله کلبی (مقاله)|مقاله «غالب بن عبدالله کلبی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۴۵۷-۴۵۹.</ref> | ||
== منابع == | == منابع == | ||