بنی‌لخم: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۷٬۸۷۵ بایت اضافه‌شده ،  ‏۲۲ فوریهٔ ۲۰۲۵
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱۰۶: خط ۱۰۶:


از دیگر اخبار مهم بنی لخم در دوران [[حکومت عباسیان]]، [[نزاع]] لخم و جذام در فلسطین در زمان احمد [[معتمد]] علی [[الله]] (حک. ۲۵۶-۲۷۹) و کشته شدن بسیاری از آنها است.<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۵۰۹.</ref> همچنین [[ابن خلدون]] (م.۸۰۸) در ضمن بیان شورش‌های افریقیه علیه صنهاجه پیش از تشکیل [[دولت موحدون]] (حک. ۵۱۵-۶۶۸) در [[قرن ششم هجری]]، از فردی به نام [[ورد]] [[لخمی]] سخن به میان آورده که در آن دوران، جمعی از [[آشوبگران]] را به گرد خود جمع کرد. او در قلعه قریشه می‌‌زیست در [[جبل]] شعیب. او به نواحی «بنزرت»<ref>شهری از شهرهای افریقا بر کرانه دریای مدیترانه که بین آن تا تونس دو روز راه بود. (حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۹۹-۵۰۰)</ref> می‌‌تاخت و از [[مردم]] [[روستاها]] باج می‌‌گرفت. از این رو مردم در [[رنج]] افتادند. در بنزرت هم، [[لخمیان]] ساکن [[شهر]] از آشوبگران [[حمایت]] می‌‌کردند و به آشوبگری دامن می‌‌زدند. در پی این اقدامات و پس از به وجود آمدن [[اختلاف]] در بین مردم شهر، سرانجام تصمیم گرفته شد تا نزد ورد لخمی کس بفرستند و از او بخواهند تا اداره شهر را به‌دست بگیرد. ورد پذیرفت و به [[دژ]] بنزرت رفت و ضمن به‌دست گرفتن امور، مردم را در برابر حملات [[اعراب]] [[حفظ]] کرد و از شهر و نواحی آن [[دفاع]] کرد. او آب انبارها و بناها احداث کرد و شهر را آباد کرد. بعد از او فرزندش، «طرد» و بعد از او پسرش محمد بن طرد به [[حکومت]] رسیدند. اما حکومت محمد بیش از یک ماه به طول نینجامید و وی به‌دست برادرش [[مقرب]] کشته شد. مقرب، خود، زمام کار بنزرت را به دست گرفت و خود را [[امیر]] خواند. مقرب قلمرو خویش را از تعرض اعراب محفوظ داشت و [[رجال]] [[ملک]] را بنواخت و دولتش عظیم و نیرومند گردید. [[شعرا]] به درگاهش روی آوردند و [[صلات]] و جایزه می‌‌گرفتند. پس از [[مرگ]] او، [[عبدالعزیز بن مقرب]] و بعد از او، پسرش [[موسی بن عبدالعزیز]] و سپس [[برادر]] دیگرش [[عیسی]] به حکومت رسیدند<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۶، ص۲۲۵.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref>
از دیگر اخبار مهم بنی لخم در دوران [[حکومت عباسیان]]، [[نزاع]] لخم و جذام در فلسطین در زمان احمد [[معتمد]] علی [[الله]] (حک. ۲۵۶-۲۷۹) و کشته شدن بسیاری از آنها است.<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۵۰۹.</ref> همچنین [[ابن خلدون]] (م.۸۰۸) در ضمن بیان شورش‌های افریقیه علیه صنهاجه پیش از تشکیل [[دولت موحدون]] (حک. ۵۱۵-۶۶۸) در [[قرن ششم هجری]]، از فردی به نام [[ورد]] [[لخمی]] سخن به میان آورده که در آن دوران، جمعی از [[آشوبگران]] را به گرد خود جمع کرد. او در قلعه قریشه می‌‌زیست در [[جبل]] شعیب. او به نواحی «بنزرت»<ref>شهری از شهرهای افریقا بر کرانه دریای مدیترانه که بین آن تا تونس دو روز راه بود. (حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۹۹-۵۰۰)</ref> می‌‌تاخت و از [[مردم]] [[روستاها]] باج می‌‌گرفت. از این رو مردم در [[رنج]] افتادند. در بنزرت هم، [[لخمیان]] ساکن [[شهر]] از آشوبگران [[حمایت]] می‌‌کردند و به آشوبگری دامن می‌‌زدند. در پی این اقدامات و پس از به وجود آمدن [[اختلاف]] در بین مردم شهر، سرانجام تصمیم گرفته شد تا نزد ورد لخمی کس بفرستند و از او بخواهند تا اداره شهر را به‌دست بگیرد. ورد پذیرفت و به [[دژ]] بنزرت رفت و ضمن به‌دست گرفتن امور، مردم را در برابر حملات [[اعراب]] [[حفظ]] کرد و از شهر و نواحی آن [[دفاع]] کرد. او آب انبارها و بناها احداث کرد و شهر را آباد کرد. بعد از او فرزندش، «طرد» و بعد از او پسرش محمد بن طرد به [[حکومت]] رسیدند. اما حکومت محمد بیش از یک ماه به طول نینجامید و وی به‌دست برادرش [[مقرب]] کشته شد. مقرب، خود، زمام کار بنزرت را به دست گرفت و خود را [[امیر]] خواند. مقرب قلمرو خویش را از تعرض اعراب محفوظ داشت و [[رجال]] [[ملک]] را بنواخت و دولتش عظیم و نیرومند گردید. [[شعرا]] به درگاهش روی آوردند و [[صلات]] و جایزه می‌‌گرفتند. پس از [[مرگ]] او، [[عبدالعزیز بن مقرب]] و بعد از او، پسرش [[موسی بن عبدالعزیز]] و سپس [[برادر]] دیگرش [[عیسی]] به حکومت رسیدند<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۶، ص۲۲۵.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref>
==بنی لخم و [[اندلس]]==
همان‌گونه که گفته شد تلاش‌های بسیار [[موسی بن نصیر لخمی]] –از [[موالیان]] بنی لخم-<ref>ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۵۷۰؛ ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۱۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۱، ص۲۱۱.</ref> و [[طارق بن زیاد]] موفقیت‌های چشمگیری را در [[فتح اندلس]] در خلال سالهای ۸۹ تا ۹۲ [[هجری]] برای [[مسلمین]] رقم زد. او قصد داشت که با فتح اروپا و فرو کوبیدن بلاد [[مسیحیان]] سر راه، خود را از شرق به [[قسطنطنیه]] و از آنجا خود را به [[دمشق]] برساند<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref>. اما، موفقیتهای فراوان [[موسی بن نصیر لخمی]] و [[طارق بن زیاد]] در [[فتوحات]] و [[محبوبیت]] رو به افزون آنان نزد [[سپاهیان]]، [[هراس]] به [[دل]] [[خلفای اموی]] افکند. از این رو، جهت [[حفظ]] [[خلافت]] خویش، آنان را در [[سال ۹۶ هجری]] به [[دمشق]] فرا خواندند<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۸۹.</ref> پس از احضار موسی بن نصیر و طارق بن زیاد توسط [[ولید بن عبدالملک]] -[[خلیفه اموی]]- (حک. ۸۶-۹۶)، موسی بن نصیر، فرزند خود [[عبدالعزیز]] را [[جانشین]] خود ساخت و همراه [[طارق]] به دمشق بازگشت. اما از رفتنش به دمشق مدت چندانی نگذشته بود که خلیفه اموی در پی [[بیماری]] درگذشت و [[سلیمان بن عبدالملک]] (حک. ۹۶-۹۹) به خلافت رسید. سلیمان پس از رسیدن به خلافت، موسی بن نصیر را احضار و پس از [[شکنجه]]، به [[قتل]] رساند<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۹۸. در احضار موسی بن نصیر به دمشق و سپس قتل او دلایلی ذکر شده است. بنا بر نقل گزارشی، موسی بن نصیر در راه دیدار با ولید، در فلسطین نامه ای از سلیمان دریافت کرد که در آن از موسی بن نصیر خواسته شده بود که هر چه زودتر به دیدار وی آید؛ چراکه ولید در آخرین لحظات زندگی‌اش است. موسی پس از دریافت این نامه، سلیمان را فردی دروغگو خطاب کرد و گفت: «وی به دیدار ولید می‌‌رود چه او زنده باشد و چه مرده». سلیمان پس از اطلاع از این پاسخ موسی بن نصیر، کینه او را به دل گرفت و گفت: اگر بر موسی دست یابد او را به دار خواهد کشید. (ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۹۷) بر اساس نقلی دیگر هم، علت این اتفاق را کینه سلیمان از [[حجاج بن یوسف ثقفی]] و موسی بن نصیر و سوگند او به کشتن آنها ذکر شده است. (ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۱۰۵) اما -همان‌گونه که گفته شد،- به نظر می‌‌رسد علت اصلی این امر، هراس خلفای اموی از موفقیتهای فراوان موسی بن نصیر لخمی و طارق بن زیاد در فتوحات و محبوبیت رو از افزون آنان نزد سپاهیان، باشد.</ref>. او سپس، در [[سال ۹۷ هجری]]<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۵۲۳.</ref>، [[عبدالعزیز]] پسر [[موسی بن نصیر]] ـ [[حاکم اندلس]] ـ را، پس از دو سال [[حکومت]]<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱؛ ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۱۹.</ref> در [[مسجد]] اشبیلیه به [[قتل]] رساند<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۱۱۰-۱۱۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۲۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref>. احتمال می‌‌رود [[سلیمان بن عبدالملک]] -[[خلیفه اموی]]- از [[ترس]] به خطر افتادن [[خلافت]] خود، دستور قتل [[عبدالعزیز]] را -همانند پدرش- صادر کرده باشد. پس از قتل عبدالعزیز، بزرگان «اشبیلیه»، [[ایوب بن حبیب لخمی]] –خواهر زاده [[موسی بن نصیر]]- را [[حاکم اندلس]] قرار دادند. او شش ماه بر این [[مسند]] بود<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۱۱۱ و ۱۱۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۸۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref>.
از دیگر مواضعی که نامی از بنی لخم و مردمش در [[اندلس]] و وقایع و حوادث آن نامی به میان آمده است، جریان [[حمایت]] [[غیاث بن علقمه لخمی]] از [[قیام]] سعید یحصبی معروف به «مطری» در ناحیه «لبله» اندلس، که به [[خونخواهی]] یمنیانی که با [[علاء بن مغیث جذامی یحصبی]] در [[سال ۱۴۶ هجری]] در [[دعوت]] برای ابوجعفر [[منصور دوانیقی]] –خلیفه [[عباسی]]- (حک: ۱۳۶-۱۵۸) در بلاد باجه اندلس گرد آمده، و توسط عبدالرحمن داخل-مؤسس [[دولت]] [[امویان اندلس]]- کشته شده بودند، قیام کرده بود و اشبیلیه را به [[تصرف]] خود در آورده بود، هم از دیگر مواضع حمایت [[لخمی‌ها]] از [[دولت عباسی]] است. پس از این [[حرکت]]، عبدالرحمن داخل -مؤسس دولت امویان اندلس- بر او هجمه برد و سعید به ناچار در دژی [[پناه]] گرفت. با به محاصره در آمدن سعید یحصبی توسط قوای عبدالرحمن داخل، غیاث بن علقمه لخمی که در شدونه مستقر بود به مدد مطری آمد؛ اما عبدالرحمن، [[غلام]] خود را به مقابله با او فرستاد تا راه را بر آنها گرفتند و از مدد او به مطری جلوگیری کردند. تا این که سرانجام مطری، در یکی از روزها که به [[جنگ]] آمده بود کشته شد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۷.</ref>. قیام ابراهیم بن حجاج بن عمیر بن حبیب لخمی<ref>ابن ‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.</ref> و پسرش [[عبدالرحمن بن ابراهیم بن حجاج]] در اشبیلیه<ref>ابن ‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.</ref> و نیز [[همراهی]] برخی از [[مردم]] بنی نماره با بنی قرّه در قیامشان در بَرَقَه<ref>ابن ‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.</ref> هم، از عمده خبرهای ما از حضور [[لخمی‌ها]] در [[اندلس]] و نقش‌آفرینی آنان در حوادث و وقایع این [[سرزمین]] است. مضاف بر این که، [[تأسیس دولت]] [[بنی عباد]] (حک. ۴۱۴ – ۴۸۴) در اندلس هم از دیگر اقداماتی بود که به [[مردم]] این [[قوم]] نسبت داده شده است:
===[[دولت]] بنی عَبّاد===
دولت بنی عباد (حک. ۴۱۴ – ۴۸۴ [[هجری]]) از حکومت‌های [[ملوک الطوایفی]] اندلس بودند که پس از زوال دولت [[امویان اندلس]] (۳۱۸-۴۲۲ هجری) و قبل از استقرار [[مرابطین]] (حک. ۴۴۸-۵۴۱ هجری) در اشبیلیه [[حکومت]] یافتند. این دولت که توسط [[قاضی]] ابوالقاسم محمد بن ذی الوزارتین اسماعیل بن محمد بن اسماعیل بن قریش بن عباد بن عمرو بن اسلم بن عمرو بن عطاف بن نعیم لخمی در اشبیلیه -غرب اندلس- بنیان نهاده شد، به نام [[طایفه]] شان بنی عباد بن عمرو، «بنی عباد» خوانده شد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۰.</ref>. جد اعلای ایشان عطاف -که اصالتی [[حمصی]] داشت- همراه با [[سپاهیان]] [[لخم]] به اندلس آمده بود و در [[قریه]] «طشانه» در شرق اشبیلیه [[منزل]] گرفته بود. محمد بن اسماعیل بن قریش –جد ابوالقاسم محمد بن اسماعیل مؤسس دولت بنی عباد- در طشانه عهده دار امر [[نماز]] بود. پسرش [[اسماعیل بن محمد]] معروف به «ذی الوزارتین» در [[سال ۴۱۳ هجری]] به [[وزارت]] رسید. پس از او فرزندش ابوالقاسم محمد جا پای او نهاد وزارت برخی امرای محلی منطقه را بر عهده گرفت. او از سال ۴۱۴ تا [[سال ۴۳۳ هجری]] که درگذشت، علاوه بر [[منصب قضاء]]، [[مقام وزارت]] را نیز عهده دار بود<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۰.</ref>. ابوالقاسم محمد در دربار قاسم بن حمود (۳۴۳-۴۳۱ هجری دومین [[حاکم]] بنی حمود) به جایگاه بلندی دست یافته بود و همو بود که بنیان امارت ابوالقاسم محمد را [[استوار]] گردانده بود. وضع بدین منوال بود تا این که قاسم بن حمود در پی [[شورش]] برادرزاده‌اش [[یحیی بن علی]] از حکومت قرطبه برکنار شد. اما این برکناری، شش ماه بیشتر به طول نیانجامید و با [[عزل]] یحیی از [[حکومت]]، بار دیگر از قاسم بن حمود برای حکومت قرطبه [[دعوت]] به عمل آمد. اما سه تن از شیوخ بلد یعنی [[ابوالقاسم محمد بن اسماعیل لخمی]] و [[محمد بن بریم الالهانی]] و [[ابوبکر محمد بن محمد بن حسن زبیدی]] زمام امور [[شهر]] را به صورت شورایی به دست گرفتند و مانع از ورود قاسم بن حمود به [[شهر]] شدند. چندی بعد ابوالقاسم محمد بن اسماعیل، آن دو تن دیگر را کنار زد و خود به [[تنهایی]] زمام امور را به دست گرفت<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۰. بنا بر نقلی دیگر، در چگونگی تأسیس این دولت چنین آمده است: اسماعیل بن محمد بن اسماعیل بن قریش بن عباد لخمی -مؤسس دولت عبادیه در اشبیلیه- در ابتدای امر از نگهبانان خلیفه هشام دوم در قرطبه بود و به فضل و صلاح شناخته می‌‌شد. از این رو، هشام او را به امامت مسجدش در این شهر گماشت. پس از آشفتگی امر امویین در اندلس، او امور اشبیلیه را در دست گرفت. (زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۳۲۳)</ref>. پس از [[مرگ]] [[محمد بن اسماعیل]] (عباد) در [[سال ۴۳۳ هجری]]، پسرش [[عباد بن محمد]] به جایش نشست و «[[المعتضد بالله]]» [[لقب]] یافت. او نیز [[پادشاهی]] [[مقتدر]] بود و جهت گسترش قلمرو بارها به [[جنگ]] رفت<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۱.</ref>. المعتضد با فتح برخی از ممالک [[اندلس]]، قلمرو خود را [[توسعه]] بخشید. وی با ابن جهور و [[بادیس بن حبوس]] -صاحب غرناطه- و دیگران نبردهایی انجام داد و شهرهایی چون شلب، شنت بریّه، لبله، شلطیش، [[جبل]] العیون، مرسیه و... را در غرب و جنوب اندلس به [[تصرف]] خود در آورد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۲۵۷-۲۵۸.. نیز ر.ک: ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۱-۲۰۲.</ref>. تا این که او نیز به [[سال ۴۶۱ هجری]] درگذشت و [[حکومت]] به دست پسرش «[[المعتمد علی الله]]» افتاد. المعتمد نیز در ادامه کشورگشایی‌های این [[خاندان]]، توانست «قرطبه» را از [[تسلط]] «بنی جهور» خارج سازد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۱.</ref>. او فرزندانش را به مراکز قلمرو خود روانه کرد و هر یک را در جایی امارت داد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۱-۲۰۲.</ref>. [[دولت]] او در غرب اندلس [[قدرت]] گرفت؛ چندان که همه دولت‌های [[ملوک الطوایفی]] منطقه همچون ابن بادیس بن حبوس در غرناطه، ابن افطس در بطلیوس، ابن صمادح در المریه و... را تحت [[فرمان]] خود در آورد و از آنان [[خراج]] می‌‌گرفت. وضع بدین منوال بود تا این که [[مرابطین]] در [[مغرب]] ظهور یافتند و کار یوسف بن تاشفین بالا گرفت<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۳.</ref>. آلفونسو ششم (حک‌ ۴۵۷-۵۰۱ [[هجری]]) -[[پادشاه]] لئون و کاستیلا- هر سال مبلغی به عنوان [[جزیه]] از بنی عباد دریافت می‌‌کرد. او جماعتی را به [[ریاست]] مردی [[یهودی]] به [[سرزمین]] آنها می‌‌فرستاد تا [[مالیات]] سالانه را وصول کنند. به سبب اختلافی که بین [[شاه]] [[عبادی]] و آن [[مرد]] یهودی پدید آمد، المعتمد، [[فرمان]] به [[دستگیری]] این افراد را داد و سپس آن یهودی مورد [[اعتماد]] آلفونسو را به [[قتل]] رساند. این امر موجب [[خشم]] آلفونسو و بروز [[جنگ]] بین [[مسیحیان]] و بنی عباد گردید. آلفونسو در [[سال ۴۷۸ هجری]] به «اشبیلیه» [[حمله]] و «طلیطله» را به [[تصرف]] خود در آورد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۱.</ref>. المعتمد، که در خود توان مقابله با او را نمی‌دید به ناچار یوسف بن تاشفین –امیر [[مرابطین]]- (۴۱۰-۵۰۰ [[هجری]]) را به یاری‌طلبید. نقل است که در این اثنا، فقهای [[اندلس]] از [[یوسف بن تاشفین]] خواستند که دستور دهد تا [[ملوک الطوایف]] باج و [[خراج]] را از آنها بر دارند. یوسف نیز خواستار رفع باج و خراج گردید. امرای ملوک الطوایف از جمله المعتمد -[[پادشاه]] بنی عباد- در ابتدا پذیرای خواسته ابن تاشفین شدند و فرستادگان او را بدرقه کردند. چون فرستادگان نزد یوسف بن تاشفین بازگشتند، سران ملوک الطوایف نیز [[اخذ مالیات]] را از سر گرفتند. خبر که به ابن تاشفین رسید، به [[عزم]] [[جهاد]] به سرزمین اندلس وارد شد و همه را از امارت [[خلع]] کرد و به [[مغرب]] آورد. المعتمد هم، در پی یک سلسله [[نبردها]] به [[اسارت]] او در آمد و یوسف وی را در [[سال ۴۸۴ هجری]] به «اغمات» -از روستاهای مراکش- آورد و بند بر او نهاد تا این که وی در [[سال ۴۸۸ هجری]] در گذشت<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۱.</ref>.
[[حکومت]] کوتاه بنی عباد مأمن و [[پناه]] بسیاری از ادبا و شعرای عصر بود. چندان که [[المعتضد بن عباد]] -دومین [[حاکم]] این حکومت- به [[شعر]] و [[شاعری]] علاقمند بود و ادباء عصرش را مورد [[حمایت]] خود قرار داده، به خوبی می‌‌نواخت. او خود، شعر می‌‌سرود چندان که دیوانی در حد شصت صفحه [[شعر]] از او به جای مانده است<ref>زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۲۵۸.</ref>. دربار المعتمد هم، مقصد [[علماء]] و شعرای [[زمان]] بود؛ چندان که در دربار هیچ یک از [[ملوک]] عصرش به اندازه بارگاه او اعیان [[ادب]] جمع نشده بودند. او خود نیز، [[شاعری]] [[فصیح]] و کاتبی زبردست و [[قهار]] بود؛ چندان که [[دیوان]] شعری از او برجای مانده است<ref>زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۱.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۸۰٬۱۲۹

ویرایش