بنی حبلی: تفاوت میان نسخه‌ها

۱ بایت اضافه‌شده ،  ‏۲۸ مهٔ ۲۰۲۵
خط ۳۸: خط ۳۸:
عبداللّه بن اُبی، در واقعه [[بنی قینقاع]] نیز از عوامل تأثیرگذار بود. او در [[بنی‌قینقاع]] نقشی دوگانه‌ داشت؛ عبدالله که پیش از [[هجرت]]، با [[یهودیان بنی‌قینقاع]] [[هم‌پیمان]] بود، از یک سو، آنها را به [[سرکشی]] و [[عصیان]] علیه [[مسلمانان]] تحریک کرد و از سویی دیگر، از پیوستن به آنان سر باز زد. وی پس از به [[اسارت]] درآمدن [[یهودیان]]، از [[پیامبر]]{{صل}} خواست از [[خون]] متحدّانش درگذرد و چندان بر این خواسته خود پافشاری کرد که حضرت، بواسطه [[اصرار]] [[عبدالله بن ابی]]، از [[شدت عمل]] درباره [[بنی‌قینقاع]] منصرف شدند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۴۸۰؛ بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۳، ص۱۷۴.</ref>. پیامبر{{صل}} او و یهودیان را [[لعنت]] کرد و به [[تبعید]] شدن یهودیان [[حکم]] داد<ref>واقدی، المغازی، ج‏۱، ص۱۷۷-۱۷۹.</ref>. در ماجرای [[غزوه بنی‌نضیر]] نیز عبدالله بن ابی نقش آفرین شد و با ارسال این [[پیام]] به سران [[بنی‌نضیر]] که: «ما در [[مرگ]] و [[زندگی]] با شمائیم اگر [[جنگ]] کنید شما را [[یاری]] می‌دهیم و اگر از این جا بیرونتان کنند ما هم از پی شما خواهیم آمد»<ref>یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۹؛ بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۳، ص۱۸۱.</ref>، آنها را از [[اطاعت پیامبر]] [[خدا]]{{صل}} بازداشت و [[وعده]] داد، همراه با گروهی دیگر از آنان [[دفاع]] کند<ref>واقدی، المغازی، ج‏۱، ص۳۶۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج‏۲، ص۵۵۳.</ref>. وعده‌های [[منافقان]] به بنی‌نضیر موجب شد تا آنان تشجیع شوند و با [[رسول خدا]]{{صل}} وارد جنگ شوند.
عبداللّه بن اُبی، در واقعه [[بنی قینقاع]] نیز از عوامل تأثیرگذار بود. او در [[بنی‌قینقاع]] نقشی دوگانه‌ داشت؛ عبدالله که پیش از [[هجرت]]، با [[یهودیان بنی‌قینقاع]] [[هم‌پیمان]] بود، از یک سو، آنها را به [[سرکشی]] و [[عصیان]] علیه [[مسلمانان]] تحریک کرد و از سویی دیگر، از پیوستن به آنان سر باز زد. وی پس از به [[اسارت]] درآمدن [[یهودیان]]، از [[پیامبر]]{{صل}} خواست از [[خون]] متحدّانش درگذرد و چندان بر این خواسته خود پافشاری کرد که حضرت، بواسطه [[اصرار]] [[عبدالله بن ابی]]، از [[شدت عمل]] درباره [[بنی‌قینقاع]] منصرف شدند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۴۸۰؛ بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۳، ص۱۷۴.</ref>. پیامبر{{صل}} او و یهودیان را [[لعنت]] کرد و به [[تبعید]] شدن یهودیان [[حکم]] داد<ref>واقدی، المغازی، ج‏۱، ص۱۷۷-۱۷۹.</ref>. در ماجرای [[غزوه بنی‌نضیر]] نیز عبدالله بن ابی نقش آفرین شد و با ارسال این [[پیام]] به سران [[بنی‌نضیر]] که: «ما در [[مرگ]] و [[زندگی]] با شمائیم اگر [[جنگ]] کنید شما را [[یاری]] می‌دهیم و اگر از این جا بیرونتان کنند ما هم از پی شما خواهیم آمد»<ref>یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۹؛ بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۳، ص۱۸۱.</ref>، آنها را از [[اطاعت پیامبر]] [[خدا]]{{صل}} بازداشت و [[وعده]] داد، همراه با گروهی دیگر از آنان [[دفاع]] کند<ref>واقدی، المغازی، ج‏۱، ص۳۶۸؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج‏۲، ص۵۵۳.</ref>. وعده‌های [[منافقان]] به بنی‌نضیر موجب شد تا آنان تشجیع شوند و با [[رسول خدا]]{{صل}} وارد جنگ شوند.


[[نبرد]] [[بنی‌مصطلق]] ([[مریسیع]]) نیز میدانی دیگر برای [[فتنه‌جویی]] عبدالله بن ابی و دیگر منافقان شده بود. پس از خاتمه این جنگ، مسلمانان دسته دسته برای [[نوشیدن آب]] در سرچشمه آب مریسیع، فراهم ‌آمدند. در این هنگام یکی از [[مهاجران]] به نام جهجاه [[غفاری]] با مردی از [[انصار]] به نام [[سنان بن وبرجهنی خزرجی]] بر سر آب به [[نزاع]] و درگیری پرداختند. هر یک از آنان مهاجران و انصار را به یاری‌طلبیدند. خبر به حضرت رسید و ایشان به [[سرعت]] به ماجرا ورود کردند و بدین ترتیب، قضیه ختم به خیر گردید<ref>واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۱۵؛ ابن هشام؛ السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۰؛ بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۴، ص۵۲.</ref>. این خبر، دستمایه [[عبدالله بن ابی]] در ایجاد فتنه‌ای جدید شد. او از این پیشآمد به شدت برافروخت و در جمع نزدیکانش که [[جوانی]] کم سن و سال به نام [[زید بن ارقم]] نیز در میانشان بود، سخنان تندی را علیه [[مهاجران]] بر زبان راند و افزود: «به [[خدا]] قسم؛ زمانی که به [[مدینه]] برسیم عزیزان، افراد [[خوار]] را از آن بیرون خواهند کرد و.»..<ref>واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۷؛ بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۴، ص۵۲</ref> زید بن ارقم این خبر را به عمویش رساند و او نیز به [[پیامبر]]{{صل}} خبر داد<ref>واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۱۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۷.</ref>. اما عبدالله در حضور [[رسول خدا]]{{صل}}، سخن زید را به سبب نابالغ بودنش [[تکذیب]] و از حضرت [[عذرخواهی]] کرد. رسول خدا{{صل}} برای آنکه [[آتش]] این [[فتنه]] را خاموش کند و [[فکر]] آن ماجرا را از [[ذهن]] [[مردم]] بزداید دستور [[حرکت]] ناگهانی و بی‌موقع [[سپاه]] را صادر کرد. [[سپاه اسلام]] آن [[روز]] و شب را تا فردای آن روز بی‌وقفه به حرکت خود ادامه دادند و فقط برای [[اقامه نماز]] توقف می‌کردند همین‌که حضرت [[اجازه]] فرود آمدن دادند از فرط [[خستگی]] همگی بی‌درنگ به [[خواب]] رفتند<ref>واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۲۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۶-۶۰۷.</ref>، بدین ترتیب سر و صدا و کشمکش‌ها فروکش کرد. گفته شده که [[عمر بن خطاب]]، زمانی که زید بن ارقم سخنان عبدالله بن ابی را گزارش می‌کرد، نزد پیامبر{{صل}} بود و چون از این امر اطلاع یافت، تقاضای [[قتل]] او را کرد. خبر به [[عبدالله بن عبدالله]] -فرزندِ عبدالله بن ابی- رسید؛ پس نزد حضرت رفت و گفت: شنیده ام که قصد کرده اید که عبدالله بن ابی را -به جهت سخنانی که از او شنیدید،_ به [[قتل]] برسانید. اگر این طور است او را به من بسپارید تا هلاکش کنم؛ چراکه [[بیم]] آن دارم که دیگری متکفل مرگش شود و من [[طاقت]] نیاورم و او را بکشم و بواسطه قتل مؤمنی در ازای فردی [[کافر]]، [[جهنمی]] شوم. [[پیغمبر]]{{صل}} فرمود: «با او [[مدارا]] می‌کنیم و مادامی که با ماست، صحبت او را نکو می‌داریم».<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۲-۲۹۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۸.</ref> طولی نکشید که [[آیات]] [[سوره منافقون]] نازل شد و همراه بازگو کردن سخنان عبدالله، با صراحت از [[نفاق]] او پرده برداشت: {{متن قرآن|يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَـٰكِنَّ ٱلْمُنَـٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ}}<ref>«می‌گویند: چون به مدینه باز گردیم، فراپایه‌تر، فرومایه‌تر را از آنجا بیرون خواهد راند؛ با آنکه  فراپایگی تنها از آن خداوند و پیامبر او و مؤمنان است امّا منافقان نمی‌دانند» سوره منافقون، آیه ۸.</ref>.<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۰-۲۹۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۷-۶۰۸؛ قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۳۶۹.</ref>.
[[نبرد]] [[بنی‌مصطلق]] ([[مریسیع]]) نیز میدانی دیگر برای [[فتنه‌جویی]] عبدالله بن ابی و دیگر منافقان شده بود. پس از خاتمه این جنگ، مسلمانان دسته دسته برای [[نوشیدن آب]] در سرچشمه آب مریسیع، فراهم ‌آمدند. در این هنگام یکی از [[مهاجران]] به نام جهجاه [[غفاری]] با مردی از [[انصار]] به نام [[سنان بن وبر جهنی خزرجی]] بر سر آب به [[نزاع]] و درگیری پرداختند. هر یک از آنان مهاجران و انصار را به یاری‌طلبیدند. خبر به حضرت رسید و ایشان به [[سرعت]] به ماجرا ورود کردند و بدین ترتیب، قضیه ختم به خیر گردید<ref>واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۱۵؛ ابن هشام؛ السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۰؛ بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۴، ص۵۲.</ref>. این خبر، دستمایه [[عبدالله بن ابی]] در ایجاد فتنه‌ای جدید شد. او از این پیشآمد به شدت برافروخت و در جمع نزدیکانش که [[جوانی]] کم سن و سال به نام [[زید بن ارقم]] نیز در میانشان بود، سخنان تندی را علیه [[مهاجران]] بر زبان راند و افزود: «به [[خدا]] قسم؛ زمانی که به [[مدینه]] برسیم عزیزان، افراد [[خوار]] را از آن بیرون خواهند کرد و.»..<ref>واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۷؛ بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۴، ص۵۲</ref> زید بن ارقم این خبر را به عمویش رساند و او نیز به [[پیامبر]]{{صل}} خبر داد<ref>واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۱۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۷.</ref>. اما عبدالله در حضور [[رسول خدا]]{{صل}}، سخن زید را به سبب نابالغ بودنش [[تکذیب]] و از حضرت [[عذرخواهی]] کرد. رسول خدا{{صل}} برای آنکه [[آتش]] این [[فتنه]] را خاموش کند و [[فکر]] آن ماجرا را از [[ذهن]] [[مردم]] بزداید دستور [[حرکت]] ناگهانی و بی‌موقع [[سپاه]] را صادر کرد. [[سپاه اسلام]] آن [[روز]] و شب را تا فردای آن روز بی‌وقفه به حرکت خود ادامه دادند و فقط برای [[اقامه نماز]] توقف می‌کردند همین‌که حضرت [[اجازه]] فرود آمدن دادند از فرط [[خستگی]] همگی بی‌درنگ به [[خواب]] رفتند<ref>واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۲۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۶-۶۰۷.</ref>، بدین ترتیب سر و صدا و کشمکش‌ها فروکش کرد. گفته شده که [[عمر بن خطاب]]، زمانی که زید بن ارقم سخنان عبدالله بن ابی را گزارش می‌کرد، نزد پیامبر{{صل}} بود و چون از این امر اطلاع یافت، تقاضای [[قتل]] او را کرد. خبر به [[عبدالله بن عبدالله]] -فرزندِ عبدالله بن ابی- رسید؛ پس نزد حضرت رفت و گفت: شنیده ام که قصد کرده اید که عبدالله بن ابی را -به جهت سخنانی که از او شنیدید،_ به [[قتل]] برسانید. اگر این طور است او را به من بسپارید تا هلاکش کنم؛ چراکه [[بیم]] آن دارم که دیگری متکفل مرگش شود و من [[طاقت]] نیاورم و او را بکشم و بواسطه قتل مؤمنی در ازای فردی [[کافر]]، [[جهنمی]] شوم. [[پیغمبر]]{{صل}} فرمود: «با او [[مدارا]] می‌کنیم و مادامی که با ماست، صحبت او را نکو می‌داریم».<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۲-۲۹۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۸.</ref> طولی نکشید که [[آیات]] [[سوره منافقون]] نازل شد و همراه بازگو کردن سخنان عبدالله، با صراحت از [[نفاق]] او پرده برداشت: {{متن قرآن|يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَـٰكِنَّ ٱلْمُنَـٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ}}<ref>«می‌گویند: چون به مدینه باز گردیم، فراپایه‌تر، فرومایه‌تر را از آنجا بیرون خواهد راند؛ با آنکه  فراپایگی تنها از آن خداوند و پیامبر او و مؤمنان است امّا منافقان نمی‌دانند» سوره منافقون، آیه ۸.</ref>.<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۰-۲۹۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۰۷-۶۰۸؛ قمی، تفسیر قمی، ج۲، ص۳۶۹.</ref>.


در بازگشت از این [[غزوه]] ([[بنی‌مصطلق]])، [[عایشه]] -[[همسر پیامبر]]{{صل}}- به دلیلی از [[لشکر]] [[مسلمین]] جا مانده بود. او توسط یکی از [[مسلمانان]] به نام «صفوان بن معطّل» که او نیز به دلیل حاجتی از لشکر جا مانده بود به لشکر مسلمانان ملحق شد. این موضوع بهانه دست منافقینی چون [[عبدالله بن ابی]] داد تا با سخنان کذبشان [[رسول خدا]]{{صل}} را برنجانند. عبدالله بن ابی، بر عایشه تهمتی ناروا زده آن را در [[مدینه]] منتشر کردند<ref>واقدی، [[المغازی]]، ج۲، ص۴۲۶-۴۳۳؛ [[ابن هشام]]، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۷-۳۰۳؛ [[یعقوبی]]، [[تاریخ]] الیعقوبی، ج۲، ص۵۳؛ [[مسعودی]]، التنبیه و الاشراف، ص۲۱۶.</ref>؛ تا اینکه با [[نزول آیات]] ۱۱تا ۲۰ [[سوره نور]]، [[کید]] و نفاق [[منافقین]] بر همگان روشن گشت و عایشه از این [[تهمت]] تبرئه شد.
در بازگشت از این [[غزوه]] ([[بنی‌مصطلق]])، [[عایشه]] -[[همسر پیامبر]]{{صل}}- به دلیلی از [[لشکر]] [[مسلمین]] جا مانده بود. او توسط یکی از [[مسلمانان]] به نام «صفوان بن معطّل» که او نیز به دلیل حاجتی از لشکر جا مانده بود به لشکر مسلمانان ملحق شد. این موضوع بهانه دست منافقینی چون [[عبدالله بن ابی]] داد تا با سخنان کذبشان [[رسول خدا]]{{صل}} را برنجانند. عبدالله بن ابی، بر عایشه تهمتی ناروا زده آن را در [[مدینه]] منتشر کردند<ref>واقدی، [[المغازی]]، ج۲، ص۴۲۶-۴۳۳؛ [[ابن هشام]]، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۷-۳۰۳؛ [[یعقوبی]]، [[تاریخ]] الیعقوبی، ج۲، ص۵۳؛ [[مسعودی]]، التنبیه و الاشراف، ص۲۱۶.</ref>؛ تا اینکه با [[نزول آیات]] ۱۱تا ۲۰ [[سوره نور]]، [[کید]] و نفاق [[منافقین]] بر همگان روشن گشت و عایشه از این [[تهمت]] تبرئه شد.
۲۲۴٬۸۴۸

ویرایش