بنی مالک بن افصی: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
جایگزینی متن - '،-' به ' -'
جز (جایگزینی متن - 'لیکن' به 'لکن')
جز (جایگزینی متن - '،-' به ' -')
خط ۲۳: خط ۲۳:
===[[بنی مالک]] پس از [[رحلت رسول خدا]]{{صل}}===
===[[بنی مالک]] پس از [[رحلت رسول خدا]]{{صل}}===
====بنی مالک و [[جنبش]] [[عباسیان]]====
====بنی مالک و [[جنبش]] [[عباسیان]]====
مروری بر [[زندگی]] [[رجال]] برجستۀ [[دولت عباسی]] نشان می‌دهد که [[خزاعیان]] و موالییان آنها نقش مهمی در روی کار آمدن عباسیان داشتند. دلیل آن را هم باید در [[هاشمی بودن]] [[بنی‌عباس]] و [[هم‌پیمانی]] دیرینه خزاعیان با [[بنی‌هاشم]] جستجو کرد. از [[سلیمان بن کثیر خزاعی]] به عنوان یکی از بزرگترین داعیان و نُقباء [[عباسی]] در [[خراسان]] یاد شده است که [[مردم]] را به بنی‌هاشم [[دعوت]] می‌کرد<ref>ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۶۵؛ دینوری، اخبار الطوال، ص۳۳۷؛ مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۶؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۴۶۸.</ref>. وی، اندکی پس از شکل‌گیری [[دولت بنی عباس]]، در [[سال ۱۳۲ هجری]] به دست [[ابومسلم خراسانی]] کشته شد. در تشریح این واقعه، در برخی منابع چنین آمده است که: پس از کشته شدن [[ابوسلمه خلال]]، [[سفاح]] [[برادر]] خود [[منصور دوانیقی]] را نزد ابومسلم فرستاد. منصور را در این [[سفر]]، مردی [[علوی]] به نام عبدالله (عبیدالله) بن حسن اعرج و سلیمان بن کثیّر [[همراهی]] می‌کردند. سلیمان که از ابومسلم خوش‌دل نبود و طعنه‌ها بر او می‌زد، -ظاهراً به پشت‌گرمی حضور ابوجعفر،- به وی گفت که: «چون [[عباسیان]] به [[پیروزی]] رسیدند و بر [[مسند]] [[قدرت]] نشستند، اگر [[فرمان]] دهند، ابومسلم را فرو می‌کوبیم»<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۶۸.</ref>. بر اساس [[نقلی]] دیگر، سلیمان با عبیدالله بن حسین -از نواده‌های [[امام علی]]{{ع}}- که با ابوجعفر به [[خراسان]] آمده بود، در باب بازگرداندن [[خلافت]] به [[علویان]] سخن گفت. آن مرد که می‌پنداشت این دسیسه‌ای از سوی ابومسلم است و سلیمان آن سخنان را بهر [[امتحان]] او گفته است، از [[بیم]] ابومسلم، او را از گفته سلیمان [[آگاه]] کرد. ابومسلم نیز بی‌درنگ سلیمان را احضار و سپس فرمان به [[قتل]] او داد<ref>ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۲، ص۱۷۱-۱۷۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۵۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۳۶-۴۳۷.</ref>. پس از اندکی، ابومسلم، محمد<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۶۸.</ref> و به نقلی مالک<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۷۷.</ref> پسر سلیمان را هم که از داعیان [[بنی عباس]] بود، به بهانه‌ای از پیش رو برداشت<ref>نیز ر.ک: ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۲.</ref>.
مروری بر [[زندگی]] [[رجال]] برجستۀ [[دولت عباسی]] نشان می‌دهد که [[خزاعیان]] و موالییان آنها نقش مهمی در روی کار آمدن عباسیان داشتند. دلیل آن را هم باید در [[هاشمی بودن]] [[بنی‌عباس]] و [[هم‌پیمانی]] دیرینه خزاعیان با [[بنی‌هاشم]] جستجو کرد. از [[سلیمان بن کثیر خزاعی]] به عنوان یکی از بزرگترین داعیان و نُقباء [[عباسی]] در [[خراسان]] یاد شده است که [[مردم]] را به بنی‌هاشم [[دعوت]] می‌کرد<ref>ابن حبیب بغدادی، المحبر، ص۴۶۵؛ دینوری، اخبار الطوال، ص۳۳۷؛ مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۶؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۴۶۸.</ref>. وی، اندکی پس از شکل‌گیری [[دولت بنی عباس]]، در [[سال ۱۳۲ هجری]] به دست [[ابومسلم خراسانی]] کشته شد. در تشریح این واقعه، در برخی منابع چنین آمده است که: پس از کشته شدن [[ابوسلمه خلال]]، [[سفاح]] [[برادر]] خود [[منصور دوانیقی]] را نزد ابومسلم فرستاد. منصور را در این [[سفر]]، مردی [[علوی]] به نام عبدالله (عبیدالله) بن حسن اعرج و سلیمان بن کثیّر [[همراهی]] می‌کردند. سلیمان که از ابومسلم خوش‌دل نبود و طعنه‌ها بر او می‌زد، -ظاهراً به پشت‌گرمی حضور ابوجعفر - به وی گفت که: «چون [[عباسیان]] به [[پیروزی]] رسیدند و بر [[مسند]] [[قدرت]] نشستند، اگر [[فرمان]] دهند، ابومسلم را فرو می‌کوبیم»<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۶۸.</ref>. بر اساس [[نقلی]] دیگر، سلیمان با عبیدالله بن حسین -از نواده‌های [[امام علی]]{{ع}}- که با ابوجعفر به [[خراسان]] آمده بود، در باب بازگرداندن [[خلافت]] به [[علویان]] سخن گفت. آن مرد که می‌پنداشت این دسیسه‌ای از سوی ابومسلم است و سلیمان آن سخنان را بهر [[امتحان]] او گفته است، از [[بیم]] ابومسلم، او را از گفته سلیمان [[آگاه]] کرد. ابومسلم نیز بی‌درنگ سلیمان را احضار و سپس فرمان به [[قتل]] او داد<ref>ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۲، ص۱۷۱-۱۷۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۵۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۳۶-۴۳۷.</ref>. پس از اندکی، ابومسلم، محمد<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۴، ص۱۶۸.</ref> و به نقلی مالک<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۳۷۷.</ref> پسر سلیمان را هم که از داعیان [[بنی عباس]] بود، به بهانه‌ای از پیش رو برداشت<ref>نیز ر.ک: ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۲۴۲.</ref>.


علاوه بر [[سلیمان بن کثیر]] و پسرش، از [[غیلان بن عبداللّه بن اسماء بن حارثه]] نیز در شمار [[فرماندهان]] و داعیان [[دعوت عباسی]] یاد شده است<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۶۲.</ref>. غیلان [[اهل]] نسا –از شهرهای خراسان<ref>یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۵۰.</ref>-<ref>مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸ و ۲۲۱.</ref> و به نقلی از [[مردمان]] روستای سفیدنج خرقان در خراسان بود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۵۶.</ref>. وی که شوهر [[خواهر]] سلیمان بن کثیّر -[[ام عمرو]] بنت کثیر- بود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۵۶.</ref>، [[دعوت]] ابومسلم و سلیمان و دیگر داعیان را پذیرفت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۵۶.</ref> و به جمع [[داعیان عباسی]] پیوست<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۴۰؛ مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸ و ۲۲۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۵۶.</ref>. پس از [[پیروزی]] [[عباسیان]] بر [[امویان]] و [[تشکیل دولت]] عباسیان، [[غیلان]] از [[رجال]] نامدار این [[دولت]] شد و [[سفاح]] را در محاصره [[یزید بن هبیره]]-از مخالفان تحقق [[حکومت عباسی]]- و سپس [[قتل]] او در واسط [[یاری]] رساند<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۳۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۲۰.</ref>. او در [[زمان]] [[حکومت]] [[منصور دوانیقی]] نیز از [[فرماندهان]] عالی‌رتبه نظامی او به شمار می‌رفت<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۴۰.</ref>.
علاوه بر [[سلیمان بن کثیر]] و پسرش، از [[غیلان بن عبداللّه بن اسماء بن حارثه]] نیز در شمار [[فرماندهان]] و داعیان [[دعوت عباسی]] یاد شده است<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج‌۲، ص۴۶۲.</ref>. غیلان [[اهل]] نسا –از شهرهای خراسان<ref>یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۵۰.</ref>-<ref>مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸ و ۲۲۱.</ref> و به نقلی از [[مردمان]] روستای سفیدنج خرقان در خراسان بود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۵۶.</ref>. وی که شوهر [[خواهر]] سلیمان بن کثیّر -[[ام عمرو]] بنت کثیر- بود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۵۶.</ref>، [[دعوت]] ابومسلم و سلیمان و دیگر داعیان را پذیرفت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۵۶.</ref> و به جمع [[داعیان عباسی]] پیوست<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۴۰؛ مجهول، اخبار الدولة العباسیه و فیه اخبار العباس و ولده، ص۲۱۸ و ۲۲۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۵۶.</ref>. پس از [[پیروزی]] [[عباسیان]] بر [[امویان]] و [[تشکیل دولت]] عباسیان، [[غیلان]] از [[رجال]] نامدار این [[دولت]] شد و [[سفاح]] را در محاصره [[یزید بن هبیره]]-از مخالفان تحقق [[حکومت عباسی]]- و سپس [[قتل]] او در واسط [[یاری]] رساند<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۳۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۲۲۰.</ref>. او در [[زمان]] [[حکومت]] [[منصور دوانیقی]] نیز از [[فرماندهان]] عالی‌رتبه نظامی او به شمار می‌رفت<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۴۰.</ref>.
۲۲۴٬۹۰۲

ویرایش