پرش به محتوا

قیام شهید فخ: تفاوت میان نسخه‌ها

۳۱٬۰۶۴ بایت اضافه‌شده ،  ‏۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۵
بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۲۱: خط ۲۱:


این متن مشابه متنی است که [[زید بن علی بن الحسین]] در [[بیعت]] خود، قرار داده بود که هم عمل طبق [[کتاب خدا]] و [[سنت پیامبر]] {{صل}} در آن آمده بود و هم [[دعوت]] به رضای از آل‌محمد و هم تقسیم بالسویه بیت‌المال<ref>احمد بن اعثم، الفتوح، ج۸، ص۲۸۷.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه (کتاب)|سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه]]، ص ۳۲۵.</ref>
این متن مشابه متنی است که [[زید بن علی بن الحسین]] در [[بیعت]] خود، قرار داده بود که هم عمل طبق [[کتاب خدا]] و [[سنت پیامبر]] {{صل}} در آن آمده بود و هم [[دعوت]] به رضای از آل‌محمد و هم تقسیم بالسویه بیت‌المال<ref>احمد بن اعثم، الفتوح، ج۸، ص۲۸۷.</ref>.<ref>[[علی اکبر ذاکری|ذاکری، علی اکبر]]، [[سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه (کتاب)|سیره سیاسی معصومان در کتاب‌های چهارگانه شیعه]]، ص ۳۲۵.</ref>
==== [[امام کاظم]]{{ع}} در [[شهادت]] شهدای فخ ====
[[کرامت نفس]] و [[آزادمردی]] و [[ظلم‌ستیزی]] از عمق وجود [[مؤمن]] می‌جوشد. آنها که دنیای خود را با [[دنائت]] و [[پستی]] و تحقیر گره نزده‌اند و در برابر [[زور]] و قلدری جوانمردانه می‌‌ایستند و تحقیر را با [[شمشیر]] پاسخ می‌گویند. [[علویون]] در عصر [[امویان]] و [[عباسیان]] با پرونده قطوری از ظلم‌ستیزی همیشه به دلیل [[آمر به معروف]] بودنشان مورد [[بغض]] و [[نفرت]] [[حکام]] خیره‌سر و عیاش بوده‌اند و هر بار که استانداری برای خودشیرینی نزد [[حاکم]] به علویون فشار مضاعف آورده [[قیام]] خونین ضد [[ستمگری]] آنها را به جلو انداخته است.
[[اسحاق بن عیسی]] از طرف هادی عباسی [[فرماندار مدینه]] بود و مردی از [[اولاد]] [[عمر بن خطاب]] بنام [[عبدالعزیز]] را [[جانشین]] او گردانید. عبدالعزیز از همان ابتدای کار بنای [[بدرفتاری]] و [[آزار]] علویون را گذاشت از جمله آن‌که: ۱. قطع [[حقوق]] ماهانه علویون و در تنگنا و مضیقه قرار دادن آنها. ۲. [[فرمان]] بازداشت [[علویون]]، ۳. [[قتل]] و [[خونریزی]] در [[مدینه]]. او به حوزه حکومتش بخشنامه کرد که [[فرزندان علی]]{{ع}} را هر کجا یافتید بازداشت کنید و به مدینه روانه کنید. مأموران چنان کردند و زندان‌ها پر شد از [[سادات]] بی‌گناه، [[مدینه]] از [[اولاد علی]]{{ع}} تهی گشت و زندان‌ها برای تازه‌واردین ظرفیت نداشت.
[[حاکم]] از [[علویون]] مدینه می‌خواست تا همه [[روزه]] در [[دارالحکومه]] حاضر شوند و آنها نیز هر روزه در مقصوره می‌رفتند و خود را معرفی می‌کردند و هر یک از آنها کفالت حضور یک یا چند تن از بستگان خود را نیز به عهده داشت.
و [[حسین بن علی]] و [[یحیی بن عبدالله بن حسن]] از کسانی بودند که حضور [[حسن ابن محمد بن عبدالله]] را به عهده گرفته بودند، این جریان هم‌چنان بود تا ایام [[حج]] شد و گروهی از [[شیعیان]] در حدود هفتاد نفر برای رفتن به حج به مدینه آمدند و در [[بقیع]] در [[خانه]] ابن [[افلح]] [[منزل]] کردند و به دیدن حسین بن علی و دیگران رفتند، این خبر که به گوش آن [[مرد]] عمری «[[فرماندار مدینه]]» رسید ناراحت شد.
وقتی آن عمری از ورود شیعیان در خانه ابن افلح مطلع شد، کار حضور در مقصوره را بر [[بنی‌هاشم]] سخت گرفت و شخصی به نام [[ابی‌بکر بن عیسی]] را [[مأمور]] حضور و غیاب آنها در مقصوره کرد.
چون [[روز جمعه]] شد و آنها در مقصوره حاضر شدند، او نگذاشت هیچ کدام از آنجا بیرون بروند و سپس نزدیک ظهر که [[مردم]] به [[مسجد]] می‌رفتند آنها را [[آزاد]] کرد و وقت آنها همین‌قدر بود که لقمه نانی بخورند و [[وضو]] گرفته به مسجد بروند و پس از [[نماز جمعه]] نیز دوباره آنها را در مقصوره [[زندانی]] کرد، آنگاه به حضور و غیاب پرداخت و متوجه شد که [[حسن بن محمد]] حضور ندارد. با تندی رو به یحیی و حسین بن علی «[[صاحب فخ]]» کرده گفت: یا باید اکنون او را حاضر کنید و یا شما دو نفر را به [[زندان]] خواهم انداخت زیرا سه [[روز]] است که او حضور نیافته است و معلوم نیست که از [[شهر]] بیرون رفته یا بی‌جهت [[غیبت]] کرده!
برخی از حاضرین «که پیش از آن ناراحت شده بودند با شنیدن این سخنان لب گشوده و» پاسخ تندی به او دادند و یحیی نیز او را [[دشنام]] گفته از مقصوره خارج شد. [[ابوبکر بن عیسی]] که چنان دید برخاسته به نزد [[حاکم]] «یعنی همان [[مرد]] عمری» رفت و جریان را گزارش داد. حاکم، یحیی و [[حسین بن علی]] را پیش خود خوانده و [[سرزنش]] کرد و در پایان سخنان تهدیدآمیزی نیز به آنها گفت.
حسین به روی او خندیده گفت: ای اباحفص تو اکنون [[خشمناک]] هستی. [[مرد]] عمری گفت: آیا مرا مسخره می‌کنی و به کنیه مرا مخاطب قرار می‌دهی؟ حسین گفت: [[ابوبکر]] و عمر از تو بهتر و بالاتر بودند و [[مردم]] آن دو را به کنیه مخاطب می‌ساختند و آنها ناراحت نمی‌شدند، ولی تو از اینکه کنیه‌ات را ببرند ناراحت می‌شوی و دلت می‌خواهند تو را [[امیر]] خطاب کنند؟
[[حاکم]] گفت: پایان سخنت بدتر از آغازش بود «و عذر بدتر از [[گناه]] آوردی» گویا آرزوی امارت در سر داری؟ حسین گفت: پناه به [[خدا]]، خدا برای من چنین چیزی نخواسته و من هم [[اهل]] آن نیستم! حاکم گفت: مگر من تو را خواسته بودم که به من [[فخر]] ورزی و مرا آزرده‌خاطر سازی؟ در این [[وقت]] یحیی [[خشمگین]] شده رو بدان مرد عمری کرده گفت: پس از ما چه می‌خواهی؟ عمری گفت: می‌خواهم که [[حسن بن محمد]] را پیش من بیاورید!
یحیی [[جواب]] داد: نمی‌توانیم این کار را انجام دهیم او سر کار خودش هست و تو «همچنان که مجلس حضور و غیاب برای ما ترتیب داده‌ای» [[خاندان]] [[عمر بن خطاب]] را نیز جمع‌آوری کن و یک‌یک آنها را بخوان و اگر دیدی در میان آنها کسی نیست که غیبتش به اندازه حسن بن محمد طول کشیده باشد آن وقت هر چه بگویی [[حق]] داری تو از روی [[انصاف]] با ما [[رفتار]] کرده‌ای؟!
عمری که چنان دید، رو به [[حسین بن علی]] کرده و به [[طلاق]] [[همسر]] و [[آزادی]] بردگانش قسم خورد که دست از او برندارد و تا اینکه حسن را تا پایان [[روز]] در نزد او حاضر کند و اگر او را حاضر نکرد، خود آن مرد عمری به سوی سویقه برود و آنجا را ویران کرده و بسوزاند و هزار تازیانه نیز به حسین بن علی بزند و نیز [[سوگند]] خورد که اگر چشمش به حسن بن محمد بیفتد همان دم او را به [[قتل]] برساند!
یحیی که این سوگند را از او شنید [[خشمناک]] شد و از جا برخاسته گفت: من هم با [[خدا]] [[عهد]] و پیمانی می‌بندم که هر برده‌ای که دارم [[آزاد]] شود و اگر امشب [[خواب]] به چشمم بیاید جز اینکه [[حسن بن محمد]] را نزد تو حاضر کنم و اگر او را نیافتم به در خانه‌ات بیایم و در را بکوبم که بدانی من به نزد تو آمده‌ام!
یحیی این سخن را گفت و با [[حسین بن علی]] که او هم [[خشمگین]] شده بود، بیرون آمدند و چون از آنجا خارج گشتند، حسین رو به یحیی کرده گفت: به خدا [[سوگند]] بدکاری کردی که قسم خوردی حسن را به نزد او ببری! و چگونه تو حسن را پیدا می‌کنی!
یحیی گفت: [[سوگند]] به [[خدا]] که من نمی‌خواستم حسن را نزد او حاضر کنم وگرنه من فرزند [[رسول خدا]]{{صل}} و علی{{ع}} نیستم، بلکه من می‌خواستم امشب که می‌شود با [[شمشیر]] به در [[خانه]] او بروم و اگر توانستم او را به [[قتل]] برسانم.
حسین گفت: تو بدکاری! می‌کنی چون‌که با این عمل جلوی کار ما یعنی قیامی را که در نظر داریم می‌گیری، یحیی به او پاسخ داد: چگونه من جلوی کار تو را می‌گیرم در صورتی که فاصله تو با [[مکه]] «و اقدام به کار [[قیام]] علیه [[خلیفه]]» ده [[روز]] است.
از آن طرف [[حسین بن علی صاحب فخ]] [[علویون]] را جمع کرد، حدود ۲۶ [[جوان]] [[علوی]] و جمعی از [[مردم]] را با خود همسو کرد، موقع [[اذان]] صبح به [[مسجد]] ریختند و [[مؤذن]] را گفتند در اذان حی علی خیر العمل را بگوید. [[حاکم مدینه]] که حی علی خیرالعمل را شنید [[احساس]] خطر کرد و متوجه قیام علویون شد و لذا سراسیمه سوار مرکبش شد و فرار کرد نماز صبح را حسین با مردم و با [[یاران]] خود که حدود سیصد تن می‌شدند خواند، بعد به قصد مکه از [[مدینه]] خارج شدند و دینار [[خزاعی]] را به جای خویش در مدینه [[منصوب]] کرد و چون به نزدیکی مکه در [[وادی]] فخ رسیدند، [[لشکریان]] [[بنی‌عباس]] به [[جنگ]] ایشان پرداختند و در نخستین برخورد [[عباس بن محمد]] «یکی از سران [[لشکر]] بنی‌عباس و عموزادگان [[هادی عباسی]]» به [[حسین بن علی]] [[امان]] داد و [[وعده]] [[صله]] و جایزه و [[عفو]] از کارهای گذشته‌اش را نیز داد، ولی حسین بن علی به [[سختی]] امان او را رد کرد.
[[سلیمان بن عباد]] گفت: وقتی حسین با [[سپاه]] بنی‌عباس روبرو گردید مردی را روی شتری نشاند که در دست شمشیری داشت و آن را می‌چرخانید: حسین یک کلمه یک کلمه به او می‌گفت، بگو، با صدای بلند فریاد می‌زد: مردم، ای طرفداران [[بنی‌عباس]]! این حسین پسر [[پیغمبر]] است و پسرعموی اوست شما را [[دعوت]] می‌کند به [[پیروی از کتاب خدا]] و [[سنت پیامبر]]{{صل}}<ref>بحارالانوار، ج۸، ص۱۶۹.</ref>.
[[ابوالفرج]] از [[ارطاه]] نقل می‌کند: وقتی [[مردم]] با حسین [[شهید فخ]] [[بیعت]] کردند گفت: من با شما بیعت می‌کنم مشروط به عمل کردن به [[کتاب خدا]] و سنت پیامبر و اینکه [[فرمانبرداری از خدا]] شود و [[معصیت]] انجام نگردد و [[قریش]] را [[دعوت]] می‌کنم که [[هم‌داستان]] با شخصیتی شوید از [[آل محمد]] که مورد پسند باشد. شرط می‌کنم در میان شما از روی [[قرآن]] و [[سنت پیامبر]] [[رفتار]] کنم، بین [[مردم]] با عدالت عمل کنم و [[بیت‌المال]] را مساوی تقسیم نمایم، مشروط بر اینکه شما [[پایداری]] کنید و با [[دشمنان]] ما به [[جنگ]] پردازید، اگر ما [[وفا]] کردیم شما نیز وفا کنید اگر ما وفا نکردیم [[بیعت]] ما از گردن شما برداشته است<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹.</ref>.
اولین کسی که بر حسین و یارانش حمله کرد [[موسی بن عیسی]] بود که با حمله [[دفاعی]] آنها مواجه گردید، [[موسی]] برای آن‌که آنها را به میان دره بکشاند شروع به عقب‌نشینی کرد و آنها نیز همگی سرازیر میان دره شدند. در این وقت [[محمد بن سلیمان]] از پشت سر به آنها حمله‌ور شد و این حمله چنان سخت بود که بیشتر [[یاران حسین]] در این حمله کشته شدند، در این وقت سران [[لشکر]] [[بنی‌عباس]] مرتباً فریاد می‌زدند: ای حسین تو در امانی! و حسین نیز در پاسخ آنان فریاد می‌زد: من [[امان]] نمی‌خواهم و همچنان جنگید تا کشته شد<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۱۷.</ref>.
[[حسن بن محمد]] از ابوالعرجاء شتردار نقل کرده که گفت: موسی [[ابن عیسی]] مرا‌‌طلبید و گفت: شترانت را حاضر کن. گوید: من رفتم و آنها را که صد شتر بود نزدش حاضر کردم، موسی دستور داد گردن‌های شتران را مهر کردند و به من گفت: اگر مویی از آنها کم شود گردنت را می‌زنم، آنگاه آماده [[حرکت]] برای جنگ با [[حسین بن علی صاحب فخ]] گردید و همچنان با او بودیم تا به باغ‌های [[بنی‌عامر]] رسیدیم، در آنجا فرود آمد و به من گفت: برو از وضع [[حسین بن علی]] و لشکریانش اطلاعاتی به دست آور و به من گزارش ده، من رفتم و اطراف سپاه حسین گردش کردم و هیچگونه تشویش خاطر و [[سستی]] در میان همراهان حسین ندیدم و از هر قسمت که گذشتم مردانی دیدم که مشغول [[نماز]] و یا سرگرم [[راز و نیاز]] و [[زاری]] به درگاه خدای بی‌نیاز بودند و یا اشخاصی را دیدم که [[قرآن]] را پیش روی خود باز کرده و بدان نظر می‌کردند و برخی هم [[اسلحه]] خود را [[اصلاح]] و آماده می‌‌ساختند.
من که آن منظره را دیدم به نزد [[موسی]] بازگشته و به او گفتم: این مردمی که من دیدم پیروزند! وی با تندی به من گفت: ای زنازاده مگر آنها را چگونه دیدی؟ من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدی که من [[گمان]] کردم از [[جنگ]] با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] اینها در پیشگاه [[خداوند]] گرامی‌تر از ما هستند و به آنچه دست ماست «یعنی به [[حکومت]] و [[خلافت]]» از ما سزاوارتر و شایسته‌ترند ولی چه باید کرد که [[سلطنت]] عقیم است، {{عربی|وَ لَوْ أَنَّ صَاحِبَ هَذَا الْقَبْرِ «يَعْنِي النَّبِيَّ{{صل}}» نَازَعَنَا الْمُلْكَ لَضَرَبْنَا خَيْشُومَهُ بِالسَّيْفِ}} بعد گفت: آری اگر صاحب این [[قبر]] یعنی [[پیغمبر]]{{صل}} درباره سلطنت و حکومت با ما به [[نزاع]] و [[مخالفت]] برخیزد بینیش را با [[شمشیر]] خواهیم زد! آنگاه گفت ای [[غلام]] طبل جنگ را بزن<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۰.</ref>.
پس از آن‌که حسین و یارانش به [[شهادت]] رسیدند، [[لشکریان]] سرهای ایشان را به نزد [[موسی]] و عباس بردند و در آن وقت گروهی از اولاد [[امام حسن]] و [[امام حسین]]{{ع}} نزد آن دو نشسته بودند و هیچ یک از آنها جز [[موسی بن جعفر]]{{ع}} سخنی نگفت.
[[علی بن عباس]] از [[ابراهیم بن اسحاق]] [[روایت]] کرده که گوید: من از [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]] و [[یحیی بن عبدالله]] شنیدم که می‌‌گفتند: ما تا وقتی که با [[خاندان]] خود [[مشورت]] ننمودیم اقدام به خروج و [[قیام]] نکردیم و حتی با موسی بن جعفر{{ع}} مشورت کردیم و او به ما دستور خروج و قیام داد.
از نصر خفاف روایت شده که گفت: من در جنگ به همراه حسین بن علی می‌جنگیدم، ضربتی به من اصابت کرد که گوشت و استخوان را برد و من آن شب را به ناله و آه به سر بردم و [[ترس]] آن را داشتم که ناله‌ام را بشنوند و بیایند مرا دستگیر سازند تا اینکه مختصر خوابی مرا ربود و پیغمبر{{صل}} را در [[خواب]] دیدم که به نزد من آمد و استخوانی را برداشت و بر شانه یا بازوی من نهاد و چون صبح شد دیدم هیچ اثری از آن درد در من نیست.
به همراه آن سرهای [[مقدس]] اسیرانی بودند که به طناب و زنجیر بسته و در دست و پاهایشان غل و آهن نهاده بودند و آنها را با تمام [[ذلت]] و [[خواری]] وارد کردند. [[هادی عباسی]] دستور داد تا همه آنها را [[شهید]] کردند و بدنشان را در ورودی [[زندان]] به دار آویختند. در بین اسرا مردی بود که سخت رنجور و [[بیمار]] بود. از [[هادی]] التماس کرد و گفت: من [[غلام]] شمایم یا [[امیرالمؤمنین]]، ولی هادی بر سرش داد کشید و گفت: آیا غلام من بر من خروج می‌کند؟ همراه هادی چاقویی بود گفت: به [[خدا]] قسم که با این چاقو بند از بندت جدا می‌‌کنم! آن مرد لحظه‌ای خاموش شد، چیزی نگذشت که [[بیماری]] و دردش شدت گرفت و افتاد و مُرد، بعد سرهای [[علویون]] را مقابل هادی نهادند<ref>زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۱، ص۵۲۸.</ref>.
نقل شده وقتی [[شهدای فخ]] کشته شدند [[موسی بن عیسی]] به [[مدینه]] رفت و [[مجلسی]] تشکیل داد، [[مردم]] را فراخواند و به آنها دستور داد به [[خاندان]] [[ابوطالب]] [[دشنام]] دهند مردم شروع کردند به آنها دشنام دادن تا جایی که به همه [[ناسزا]] گفتند<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۱.</ref>.
[[سلیمان بن عبدالله بن حسن]] و [[عبدالله بن ابراهیم بن حسن]] نیز با حسین کشته شدند. یک تیر به چشم [[حسن بن محمد]] خورد، تیر را همانطور گذاشت و با کمال [[مردانگی]] به [[جنگ]] پرداخت، بالاخره او را [[امان]] دادند ولی بعد کشتند. [[اسیران]] را پیش هادی [[خلیفه عباسی]] بردند دستور داد آنها را بکشند و در همان [[روز]] خودش از [[دنیا]] رفت.
[[روایت]] شده از احمد بن عبیدالله از بستگان [[محمد بن سلیمان]] «سرلشکری که در [[حمله]] به حسین [[مأموریت]] داشت و [[حاکم مدینه]] نیز بود» که وقتی هنگام فوت محمد بن سلیمان فرا رسید شروع کردند او را [[تلقین]] به [[شهادت]] [[اسلام]] {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ}} دادن ولی او به جای [[گواهی دادن]] این [[شعر]] را می‌خواند:
{{عربی|أَلَا لَيْتَ أُمِّي لَمْ تَلِدْنِي وَ لَمْ أَكُن *** لَقِيتُ حُسَيْنًا يَوْمَ فَخٍّ وَ لَا حَسَن}}، ای کاش مادر مرا نزاییده بود و نیز با [[حسین بن علی]] و حسن بن محمد در فخ جنگ نمی‌کردم که الان حسین را دیدم ولی [[عاقبت بخیری]] برایم نماند. پیوسته این شعر را تکرار کرد تا مرد<ref>مقاتل الطالبین، ص۴۲۴.</ref>.
موقعیت و جایگاه امام کاظم{{ع}} نزد [[خلیفه]] روشن بود و لذا بعد از [[شهادت]] [[شهدای فخ]]، [[هادی عباسی]] گفت: به [[خدا]] قسم که حسین خروج نکرد مگر به دستور او «[[امام کاظم]]» و متابعت ننمود مگر [[محبت]] او را؛ زیرا اوست که در میان [[اهل‌بیت]] دارای [[مقام وصایت]] «[[امامت]]» می‌‌باشد.
ابوالوضاح گفت: پدرم نقل کرد وقتی [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]] کشته شد، [[مردم]] پراکنده شدند، سر او را با [[اسیران]] خانواده‌اش پیش [[موسی]] بن [[مهدی]] بردند همین که موسی بن مهدی چشمش به آنها افتاد این [[شعر]] را به عنوان مثل خواند:
{{عربی|بَنِي عَمِّنَا لَا تَنْطِقُوا الشِّعْرَ بَعْدَ مَا *** دَفَنْتُمْ بِصَحْرَاءِ الْغَمِيمِ الْقَوَافِيَا
فَلَسْنَا كَمَنْ كُنْتُمْ تُصِيبُونَ نَيْلَهُ *** فَنَقْبَلُ ضَيْماً أَوْ نُحَكِّمُ قَاضِياً
وَ لَكِنَّ حُكْمَ السَّيْفِ فِينَا مُسَلَّطٌ *** فَنَرْضَى إِذَا مَا أَصْبَحَ السَّيْفُ رَاضِياً
وَ قَدْ سَاءَنِي مَا جَرَتِ الْحَرْبُ بَيْنَنَا *** بَنِي عَمِّنَا لَوْ كَانَ أَمْراً مُدَانِياً
فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّا ظَلَمْنَا فَلَمْ نَكُنْ *** ظَلَمْنَا وَ لَكِنْ قَدْ أَسَأْنَا التَّقَاضِيَا}}
بعد یکی از اسیران را مورد [[سرزنش]] قرار داده او را کشت! همین کار را نسبت به گروهی از [[فرزندان امیرالمؤمنین]] [[علی بن ابی‌طالب]] کرد و شروع نمود به [[بدگویی]] و نسبت‌های ناروا به [[اولاد]] [[ابی‌طالب]] تا به [[موسی بن جعفر]]{{ع}} رسید: گفت: به [[خدا]] قسم حسین به دستور او [[قیام]] کرد، علاقه به موسی بن جعفر{{ع}} او را بر این کار واداشت زیرا او [[رهبر]] و بزرگ‌تر این [[خانواده]] است خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.
[[ابویوسف یعقوب بن ابراهیم قاضی]] که نسبت به او [[جرأت]] داشت گفت: یا [[امیرالمؤمنین]] حرف بزنم یا ساکت باشم؟ موسی گفت: خدا مرا بکشد اگر موسی بن جعفر{{ع}} را ببخشم! اگر از مهدی نشنیده بودم که منصور برایش گفته بود [[جعفر بن محمد]] از نظر [[فضیلت]] در [[دین]] و [[علم]] [[شخصیت]] برجسته‌ای است و شنیده‌ام که [[سفاح]] نیز از او خیلی تعریف و [[تمجید]] می‌نمود، قبرش را نبش می‌کردم و پیکرش را به [[آتش]] می‌سوختم. ابویوسف گفت: زنانم [[طلاق]] یافته باشند و هرچه [[بنده]] دارم [[آزاد]] باشند و تمام ثروتم در [[راه خدا]] [[صدقه]] باشد و مواشی و چهارپایانم ضبط شوند و پیاده به [[زیارت]] [[خانه خدا]] بروم اگر موسی بن جعفر{{ع}} [[اهل]] خروج و [[قیام]] باشد! نه او و نه هیچ یک از فرزندانش چنین عقیده‌ای ندارند از آنها نیز شایسته نیست.
بعد روش [[زیدیه]] را برایش توضیح داده گفت: از زیدی‌ها فقط همین عده باقیمانده بودند که با حسین [[قیام]] کردند و تو آنها را نابود کردی! پیوسته بر سر او خواند تا [[خشم]] و غضبش فرو نشست.
[[علی بن یقطین]] برای [[موسی بن جعفر]]{{ع}} جریان را نوشت. آن حضرت نیز [[شیعیان]] و [[خویشاوندان]] خود را جمع کرد، خبری که رسیده بود به آنها رساند. فرمود: چه صلاح می‌دانید گفتند: ما صلاح می‌دانیم که خود را از دسترس این [[ستمگر]] دور کنی! زیرا از [[ستم]] و [[بیدادگری]] او نمی‌توان [[اطمینان]] داشت. مخصوصاً با این [[تهدیدها]] که ما و شما را نموده است. [[امام]] موسی بن جعفر{{ع}} لبخندی زده این [[شعر]] [[کعب بن مالک]] [[برادر]] [[بنی سلمه]] را به عنوان مثال خواند:
{{عربی|زَعَمَتْ سَخِينَةُ أَنْ سَتَغْلِبُ رَبَّهَا *** فَلَيُغْلَبَنَّ مُغَالِبُ الْغَلَّابِ}}
امام{{ع}} روی به جانب حاضرین از [[غلامان]] و خویشاوندان نموده فرمود: ناراحت نباشید و [[ترس]] به خود راه ندهید، اولین نامه‌ای که از [[عراق]] برسد خبر [[مرگ]] [[موسی]] بن [[مهدی]] است که هلاک شده است و قسم یاد کرد به [[حرمت]] [[قبر]] [[پیغمبر]] که همین امروز مُرده است بزودی خواهید فهمید.
[[امام کاظم]]{{ع}} فرمود: بعد از [[نماز]] پس از تمام شدن دعایم نشسته بودم که چشمم به [[خواب]] رفت، ناگهان جدم [[پیامبر]] ا[[کرم]] را در خواب دیدم [[شکایت]] از موسی بن مهدی کردم و عرض کردم چه بر سر [[اهل‌بیت]] او آورده و گفتم: من از ستم او بیمناکم. فرمود: آسوده باش [[خداوند]] موسی را بر تو مسلط نمی‌کند! در همان بین که صحبت می‌کردم دست مرا گرفت و به من گفت: هم‌اکنون خداوند دشمنت را هلاک کرد! [[شکر خدا]] را بجای آور، در این موقع روی به [[قبله]] نموده و دست‌های خود را به سوی [[آسمان]] بلند کرده شروع به [[دعا]] کرد<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۵۲.</ref>.
امام کاظم{{ع}} که در دستگاه [[خلیفه]] نیروی نفوذی داشت و علی بن یقطین را در [[پست]] حساسی در دستگاه خلیفه [[مأمور]] کرده بود، علی تصمیم [[خلیفه]] مبنی بر [[قتل]] را به اطلاع [[امام]] رساند. این خود نشان می‌دهد [[امام کاظم]]{{ع}} در [[تشکیلات]] [[شیعی]] چقدر اوضاع را در دست داشته و بر شرایط [[سیاسی]] آن [[روز]] مسلط بوده است.
در حقانیت عظمت مقام [[انقلابیون]] فخ که به [[فیض]] عظمای [[شهادت]] رسیدند، همین بس که [[ائمه معصومین]] قبل از [[قیام]] آنها و بعد از شهادتشان از آن بزرگواران به خوبی و [[فضیلت]] یاد می‌کنند.
[[ابوصالح فزاری]] از [[محمد بن اسحاق]] از [[حضرت جواد]] نقل می‌کند که فرمود: [[حضرت رسول]]{{صل}} از [[سرزمین]] فخ می‌گذشت، از مرکب پیاده شد دو رکعت [[نماز]] خواند در رکعت دوم شروع کرد به [[گریه]] کردن! [[مردم]] که دیدند [[پیغمبر اکرم]] گریه می‌کند آنها نیز شروع به گریه کردند. از آنجا که گذشت به مردم فرمود برای چه گریه می‌‌کردید؟ عرض کردند چون شما را گریان دیدیم گریه کردیم. فرمود: پس از رکعت اول [[جبرئیل]] بر من نازل شد و گفت یا محمد یک نفر از فرزندانت در این سرزمین کشته خواهد شد که [[اجر]] [[شهید]] با او برابر دو شهید است.
از [[نضر بن قرواش]] نقل شده: گفت شتران سواری خود را به [[حضرت صادق]]{{ع}} از [[مدینه]] کرایه دادم وقتی از دره [[مر]] رد شدیم به من فرمود: نضر وقتی رسیدیم به فخ مرا مطلع کن. عرض کردم مگر آن محل را نمی‌شناسی؟ فرمود: چرا ولی می‌ترسم خوابم ببرد. به فخ که رسیدیم نزدیک محمل [[امام]] شدم، دیدم [[خواب]] است سرفه‌ای کردم بیدار نشد. محمل را تکان دادم حرکت کرده نشست.
عرض کردم: به فخ رسیدیم. فرمود محمل مرا باز کن. سپس فرمود: قطار را بهم وصل کن، وصل کردم! امام{{ع}} را از جاده به کناری بردم و شترش را خواباندم فرمود آب و آفتابه را بده. [[وضو]] گرفت و نماز خواند بعد سوار شد. عرض کردم فدایت شوم این عملی که انجام دادید جزء [[اعمال]] [[حج]] است؟ فرمود: نه ولی اینجا مردی از خویشاوندانم با گروهی شهید می‌شود که [[ارواح]] آنها جلوتر از بدن‌هایشان رهسپار [[بهشت]] می‌شود<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۷۰؛ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۱۴۹.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۴۱.</ref>


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==
۱۲۹٬۶۲۱

ویرایش