←امام هادی{{ع}} و معتصم عباسی
| خط ۱۵: | خط ۱۵: | ||
پس از [[شهادت امام جواد]]{{ع}} در مدت هفت سالی که [[امام هادی]]{{ع}} در عصر [[معتصم عباسی]] میزیست، [[اصحاب امام]] در فشار و [[شکنجه]] بسر میبردند و به [[جرم]] نزدیکی آنها به [[اهلبیت]] [[آسایش]] نداشتند. | پس از [[شهادت امام جواد]]{{ع}} در مدت هفت سالی که [[امام هادی]]{{ع}} در عصر [[معتصم عباسی]] میزیست، [[اصحاب امام]] در فشار و [[شکنجه]] بسر میبردند و به [[جرم]] نزدیکی آنها به [[اهلبیت]] [[آسایش]] نداشتند. | ||
[[یسع بن حمزه قمی]] گفت: [[عمر بن مسعده]] [[وزیر]] [[معتصم]] مرا در فشار قرار داد و در وضع نابسامانی قرار گرفتم، بهطوریکه بر [[جان]] خود بیمناک شدم و ترسیدم بچههایم به [[فقر]] و [[تنگدستی]] [[مبتلا]] شوند. نامهای برای مولایم | [[یسع بن حمزه قمی]] گفت: [[عمر بن مسعده]] [[وزیر]] [[معتصم]] مرا در فشار قرار داد و در وضع نابسامانی قرار گرفتم، بهطوریکه بر [[جان]] خود بیمناک شدم و ترسیدم بچههایم به [[فقر]] و [[تنگدستی]] [[مبتلا]] شوند. نامهای برای مولایم ابوالحسن امام هادی{{ع}} نوشتم و [[شکایت]] [[ناراحتی]] خود را به ایشان نمودم. در [[جواب]] نوشت هیچ باکی بر تو نیست ناراحت نباش، [[خداوند]] را به وسیله این کلمات بخوان به زودی نجاتت خواهد داد و [[فرج]] نصیبت میگردد؛ زیرا [[آل محمد]]{{صل}} هرگاه گرفتار [[بلا]] و یا [[دشمنان]] و یا تنگدستی و ناراحتی میشوند با همین [[دعا]] [[خدا]] را میخوانند. [[یسع بن حمزه]] گفت: خدا را با همین کلمات خواندم اول صبح هنوز به خدا قسم چیزی از [[روز]] برنیامده بود که پیکی از طرف عمرو بن مسعده آمد که وزیر تو را میخواهد! از جای حرکت کرده پیش او رفتم همین که چشمش به من افتاد تبسمی کرد، دستور داد [[غل و زنجیر]] را از گردنم بردارند و امر کرد برایم خلعت بیاورند و مرا معطر نمود و خیلی [[احترام]] کرد و نزدیک خود نشاند. شروع کرد با من به صحبت کردن و عذر و پوزش خواستن، هرچه از من گرفته بود بازگرداند و بسیار گرامی داشت<ref>مجمع الدعوات، ص۳۳۸؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۲۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۵.</ref> | ||
==امام هادی{{ع}} در عصر الواثق== | ==امام هادی{{ع}} در عصر الواثق== | ||