معاویة بن یزید: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۴: | خط ۴: | ||
بعد از یزید دو [[بیعت]] صورت گرفت: | بعد از یزید دو [[بیعت]] صورت گرفت: | ||
# در [[شام]] با معاویة بن یزید؛ | # در [[شام]] با معاویة بن یزید؛ | ||
# در [[مکه]] و [[حجاز]] با [[عبدالله بن زبیر]]، از اینرو [[سیطره]] [[خلافت اموی]] از بین رفت و | # در [[مکه]] و [[حجاز]] با [[عبدالله بن زبیر]]، از اینرو [[سیطره]] [[خلافت اموی]] از بین رفت و نفوذ [[سیاسی]] آن کاهش یافته و از منطقه [[سرزمین شام]] فراتر نمیرفت. | ||
[[معاویه]] دوم پدیده [[اموی]] منحصر به فردی بود که | [[معاویه]] دوم پدیده [[اموی]] منحصر به فردی بود که منابع تاریخی [[اخبار]] کمی از او نقل کردهاند. افزون بر آن وی کمسن<ref>معاویة بن یزید هنگامی که به خلافت رسید، ۱۸ سال و به قولی ۲۱ سال داشت.</ref>، مریض و موضع خاصی درباره [[خلافت]] داشت. وی اندکی بعد از [[بیعت مردم]] با او به [[فکر]] [[کنارهگیری]] از خلافت و نامزد کردن فرد دیگر افتاد؛ زیرا جدایی [[مسلمانان]] و [[ناتوانی]] خود را در یکپارچه کردن ایشان دریافت؛ اما فرد مناسبی را برای این [[مقام]] پیدا نکرد و تصمیم گرفت همچون عمر بن خطّاب شش شخص را برگزیند تا ایشان از میان خودشان [[خلیفه]] [[انتخاب]] کنند، اما موفق نشد. در این هنگام، کار [[شورا]] را به مسلمانان واگذار کرد تا هرگونه که میخواهند، کسی را برگزینند و خود در منزلش از انظار [[مردم]] پنهان شد و سه ماه بعد از خلافتش درگذشت و در حالی که [[بحران]] [[حکومت]] را برجای گذاشت، به فراموشی سپرده شد<ref>طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۵۰۱.</ref>. | ||
بعد از او خلافت اموی جایگاه [[سختی]] یافت و [[هرج و مرج]] عمومی، [[جهان اسلام]] را فرا گرفت. در [[عراق]]، بعد از فرار [[عبیدالله بن زیاد]] از [[بصره]] بر اثر فشار حوادث سیاسی، [[آتش]] [[تعصبات]] [[قبایل]] شعلهور و به [[حاکم]] شدن [[خشونت]] منجر شد بهگونهای که هر [[قبیله]] از | بعد از او خلافت اموی جایگاه [[سختی]] یافت و [[هرج و مرج]] عمومی، [[جهان اسلام]] را فرا گرفت. در [[عراق]]، بعد از فرار [[عبیدالله بن زیاد]] از [[بصره]] بر اثر فشار حوادث سیاسی، [[آتش]] [[تعصبات]] [[قبایل]] شعلهور و به [[حاکم]] شدن [[خشونت]] منجر شد بهگونهای که هر [[قبیله]] از منافع خود حمایت میکرد. برای [[رهایی]] از این تنگنا شهرهای [[کوفه]] و بصره هیئتهایی را برای [[اعلان]] بیعت با [[ابن زبیر]] روانه مکه کردند و او هم کارگزارانی را از جانب خود به این دو [[شهر]] گسیل داشت<ref>ابنکثیر، البدایة والنهایه، ج۸، ص۲۳۹.</ref>. | ||
هیئتهایی از قِنَّسْرین، حِمْص و [[مصر]] به حجاز رفتند، با [[ابن زبیر]] [[بیعت]] کردند و [[مردم]] فِلَسطین هم از ابن زبیر [[اطاعت]] کردند<ref>یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۷۰؛ طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۵۳۱.</ref>. مردم بودند و گروهی از دستاوردهای [[خلافت اموی]] [[دفاع]] میکردند. در همه منبرهای [[اسلامی]] به نام او [[خطبه]] خوانده شد، مگر در [[منبر]] طبریّه [[اردن]] که [[حسان بن مالک بن بجدل کلبی]] از بیعت با او خودداری کرده، [[خلافت]] را برای [[خالد بن یزید بن معاویه]] میخواست<ref>مسعودی، مروج الذهب... ، ج۳، ص۹۲.</ref>. | هیئتهایی از قِنَّسْرین، حِمْص و [[مصر]] به حجاز رفتند، با [[ابن زبیر]] [[بیعت]] کردند و [[مردم]] فِلَسطین هم از ابن زبیر [[اطاعت]] کردند<ref>یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۷۰؛ طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۵۳۱.</ref>. مردم بودند و گروهی از دستاوردهای [[خلافت اموی]] [[دفاع]] میکردند. در همه منبرهای [[اسلامی]] به نام او [[خطبه]] خوانده شد، مگر در [[منبر]] طبریّه [[اردن]] که [[حسان بن مالک بن بجدل کلبی]] از بیعت با او خودداری کرده، [[خلافت]] را برای [[خالد بن یزید بن معاویه]] میخواست<ref>مسعودی، مروج الذهب... ، ج۳، ص۹۲.</ref>. | ||
| خط ۱۸: | خط ۱۸: | ||
۱. حضور استادی [[بصیر]] و [[متعهد]] در صحنه یادگیری و اثر گذار در بُعد [[تربیتی]] در [[زندگی]] معاویه که ایمانش را مخفی کرده بود. [[بنیامیه]] علت تحول [[روحی]] معاویه دوم را سخنان و تعالیم استاد وی عمر المقصوص دانستند استاد را مورد مؤاخذه قرار دادند و گفتند: تو هستی که [[دوستی]] [[خاندان]] علی{{ع}} را در [[قلب]] او پدید آوردهای و این سخنان را به او آموختهای تا دست از [[حکومت]] و روش پیشینیانش بردارد. عمر المقصوص گفت: معاویه بن یزید خود براساس گرایش فطری و طبیعی به دوستی امیرالمؤمنین علی{{ع}} و خاندانش [[گرایش]] یافته است و من این سخنان را به او نیاموختهام، اما بنیامیه عذرش را نپذیرفتند و او را دستگیر و زنده به گور کردند<ref>حیاه الحیوان، ج۱، ص۸۹.</ref>. البته به خود معاویه هم مخفیانه زهر دادند و او چهل [[روز]] بعد [[وفات]] کرد<ref>حیاه الحیوان، ج۱، ص۶۲.</ref>. | ۱. حضور استادی [[بصیر]] و [[متعهد]] در صحنه یادگیری و اثر گذار در بُعد [[تربیتی]] در [[زندگی]] معاویه که ایمانش را مخفی کرده بود. [[بنیامیه]] علت تحول [[روحی]] معاویه دوم را سخنان و تعالیم استاد وی عمر المقصوص دانستند استاد را مورد مؤاخذه قرار دادند و گفتند: تو هستی که [[دوستی]] [[خاندان]] علی{{ع}} را در [[قلب]] او پدید آوردهای و این سخنان را به او آموختهای تا دست از [[حکومت]] و روش پیشینیانش بردارد. عمر المقصوص گفت: معاویه بن یزید خود براساس گرایش فطری و طبیعی به دوستی امیرالمؤمنین علی{{ع}} و خاندانش [[گرایش]] یافته است و من این سخنان را به او نیاموختهام، اما بنیامیه عذرش را نپذیرفتند و او را دستگیر و زنده به گور کردند<ref>حیاه الحیوان، ج۱، ص۸۹.</ref>. البته به خود معاویه هم مخفیانه زهر دادند و او چهل [[روز]] بعد [[وفات]] کرد<ref>حیاه الحیوان، ج۱، ص۶۲.</ref>. | ||
۲. گفتگوی دو کنیز: معاویه شنید که یکی از کنیزانش میگوید: [[سلاطین]] [[جهان]] مقهور حسن و [[زیبایی]] هستند و من چون خوشصورتم [[حاکم]] بر آنها هستم. کنیز دیگر گفت: [[سلطنت]] چه فایده دارد اگر دلسوزی به حال رعیت کند روز [[خوشی]] ندارد و نان سیری نخواهد خورد و اگر به [[فکر]] [[ملت]] نباشد و به خوشگذرانی و گردش بشتابد از ملت منصرف شده و جایگاهش در [[آتش]] است، بنابراین سلاطین یا طرفدار [[دنیا]] هستند یا [[آخرت]]، گفتار این کنیز معاویه بن یزید را به | ۲. گفتگوی دو کنیز: معاویه شنید که یکی از کنیزانش میگوید: [[سلاطین]] [[جهان]] مقهور حسن و [[زیبایی]] هستند و من چون خوشصورتم [[حاکم]] بر آنها هستم. کنیز دیگر گفت: [[سلطنت]] چه فایده دارد اگر دلسوزی به حال رعیت کند روز [[خوشی]] ندارد و نان سیری نخواهد خورد و اگر به [[فکر]] [[ملت]] نباشد و به خوشگذرانی و گردش بشتابد از ملت منصرف شده و جایگاهش در [[آتش]] است، بنابراین سلاطین یا طرفدار [[دنیا]] هستند یا [[آخرت]]، گفتار این کنیز معاویه بن یزید را به هوش آورد و از سلطنت منصرف شد<ref>تتمه المنتهی، ج۱، ص۷۲.</ref>. | ||
به هر حال، حجم جنایات فراموش نشده اجدادش از یک طرف، اثرگذاری [[تربیت]] استاد از طرف دیگر و تنبه از مکالمات کنیزانش باعث شد که [[حکومت]] را رها کند و خود را از | به هر حال، حجم جنایات فراموش نشده اجدادش از یک طرف، اثرگذاری [[تربیت]] استاد از طرف دیگر و تنبه از مکالمات کنیزانش باعث شد که [[حکومت]] را رها کند و خود را از وزر و وبال [[خلافت]] بر دیگران خلع نماید. | ||
ابومحاسن مینویسد که معاویه فرزند یزید بالای [[منبر]] رفت و گفت: ای [[مردم]] جد من معاویه با کسانی که در اثر وابستگی با [[رسول الله]] شایسته [[مقام حکومت]] بودند [[مبارزه]] کرد و [[حق]] امیرالمؤمنین علی{{ع}} را [[غصب]] نمود و تا زنده بود کارهایی که میدانید انجام داد تا از [[دنیا]] رفت و در [[قبر]] خود از نتیجه [[گناهان]] اندوخته خود بهره میبرد و [[اسیر]] [[کردار]] ناشایست خود میباشد، پس از جدم، پدرم خلافت را غصب کرد ولی لایق آن نبود و متوجه [[هوای نفس]] خود شد تا [[مرگ]] گریبان او را گرفته و نتیجه [[گناه]] و جرمهای خود را میبرد. | ابومحاسن مینویسد که معاویه فرزند یزید بالای [[منبر]] رفت و گفت: ای [[مردم]] جد من معاویه با کسانی که در اثر وابستگی با [[رسول الله]] شایسته [[مقام حکومت]] بودند [[مبارزه]] کرد و [[حق]] امیرالمؤمنین علی{{ع}} را [[غصب]] نمود و تا زنده بود کارهایی که میدانید انجام داد تا از [[دنیا]] رفت و در [[قبر]] خود از نتیجه [[گناهان]] اندوخته خود بهره میبرد و [[اسیر]] [[کردار]] ناشایست خود میباشد، پس از جدم، پدرم خلافت را غصب کرد ولی لایق آن نبود و متوجه [[هوای نفس]] خود شد تا [[مرگ]] گریبان او را گرفته و نتیجه [[گناه]] و جرمهای خود را میبرد. | ||
پس از گفتن این جملات مقداری گریست تا [[اشک]] از چشمش جاری شد، سپس گفت: از بزرگترین [[مشکلات]] من اینست که میدانم عواقب پدرم وخیم و جایگاه او دردناک است. [[عترت]] رسول الله را کشت، [[مدینه]] را برای [[لشکر]] خود [[حلال]] نمود و [[کعبه]] را خراب کرد. من دیگر [[طاقت]] | پس از گفتن این جملات مقداری گریست تا [[اشک]] از چشمش جاری شد، سپس گفت: از بزرگترین [[مشکلات]] من اینست که میدانم عواقب پدرم وخیم و جایگاه او دردناک است. [[عترت]] رسول الله را کشت، [[مدینه]] را برای [[لشکر]] خود [[حلال]] نمود و [[کعبه]] را خراب کرد. من دیگر [[طاقت]] کارهای ناشایست آنها را ندارم، [[اختیار]] کارها را به دست شما گذاشتم هر که را میخواهید [[انتخاب]] کنید<ref>النجوم الزاهره، ج۱، ص۱۶۴.</ref>. | ||
نقل شده [[معاویه دوم]] بعد از چهل [[روز]] از حکومت خود بر منبر رفت و گفت: ایها [[الناس]] گوشت و پوست و استخوان من طاقت [[آتش دوزخ]] را ندارد و من بیش از این بر گناه اصرار ندارم! شما شخصی که شایسته این امر است بر حکومت نشانید، این سخن را گفت و از منبر فرود آمد<ref>زینه المجالس، ص۱۴۵.</ref>. | نقل شده [[معاویه دوم]] بعد از چهل [[روز]] از حکومت خود بر منبر رفت و گفت: ایها [[الناس]] گوشت و پوست و استخوان من طاقت [[آتش دوزخ]] را ندارد و من بیش از این بر گناه اصرار ندارم! شما شخصی که شایسته این امر است بر حکومت نشانید، این سخن را گفت و از منبر فرود آمد<ref>زینه المجالس، ص۱۴۵.</ref>. | ||