پرش به محتوا

بنی‌جذام: تفاوت میان نسخه‌ها

۲ بایت اضافه‌شده ،  ‏۲۸ نوامبر ۲۰۲۵
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(یک نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد)
خط ۶۶: خط ۶۶:
همان‌گونه که گفته شد، قبیلة جذام از طرفداران [[معاویة بن ابی‌سفیان]] و از همراهان او در [[جنگ]] صِفّین در کنار بزرگانی از قومشان همچون [[ناتل بن قیس جذامی]] -[[فرمانده]] [[قبایل]] [[لخم]] و جذام در [[صفین]]-<ref>نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۰۷؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۱۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۱، ص۳۷۳.</ref> بودند. از آن پس، جذامی‌ها عهده دار نقش‌های مهمی در [[حکومت امویان]] در [[شام]] شدند؛ چندان که برخی از اعضای آن، به [[مناصب]] بالای نظامی و [[سیاسی]] دست یافتند<ref>ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۰؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۴، ص۲۵۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۸، ص۲۴۰ و ج۱۹، ص۸۰-۸۱؛ ابن عدیم، بغیة الطلب، ج۸، ص۳۷۱۷.</ref>. از جمله این افراد رَوْحَ بن زِنباع جُذامی بود. وی فرزند [[زنباع بن سلامه جذامی]] از [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} و از وفود کنندگان بر ایشان بود<ref>ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۶۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۰۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۴۷۰.</ref>. برخی [[روح]] را در شمار [[صحابه]]<ref>ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۰۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۸۵؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۴۲۰.</ref> و بعضی دیگر وی را از [[تابعین]]<ref>ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۳، ص۴۹۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۴، ص۲۳۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۵۵.</ref> گفته‌اند. [[روح بن زنباع]] در [[زمان]] امارت معاویة بن [[ابوسفیان]] در [[شام]] به او پیوست و از همراهان وی در [[جنگ]] صِفّین گردید<ref>ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۰۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۸۶.</ref>. روح را همچنین از [[کارگزاران معاویه]] در بعلبک گفته‌اند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۸۶.</ref>. او پس از [[مرگ]] معاویة بن ابوسفیان به [[یزید بن معاویه]] پیوست و از سوی او پذیرای سمت [[فرمانداری]] [[فلسطین]] گردید<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۲۱۸.</ref>. روح بن زنباع در [[سال ۶۲ هجری]] با هزار سپاهی، از فلسطین به شام رفت تا یزید را در جنگ با [[عبداللّه بن زبیر]] [[یاری]] کند<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۵۱.</ref>. یزید، او را از [[فرماندهان]] سپاهش در [[لشکرکشی]] به [[حجاز]] قرار داد و [[فرماندهی]] کل [[سپاه]] را به [[مسلم بن عقبه مری]] سپرد<ref>دینوری، اخبار الطوال، ص۲۶۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۳۰۸. نیز ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۵۱.</ref>. [[مسلم بن عقبه]] پس از [[خلق]] [[فاجعه]] [[حره]] در [[سال ۶۴ هجری]] و [[تسلط]] بر [[شهر مدینه]]، روح را بر [[مدینه]] گماشت و خود جهت سرکوبی [[شورش عبدالله بن زبیر]] راهی [[مکه]] شد<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۳۳۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۹۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۲۳.</ref>. روح بن زنباع در جریان [[بحران]] [[جانشینی]] یزید بن معاویه، جانب [[مروان بن حکم]] را گرفت و در اجلاسیه «الجابیه» در جانبداری از [[مروان]] به ایراد سخن پرداخت و خواستار [[بیعت]] با [[مروان بن حکم]] به عنوان [[خلیفه]] و بیعت با [[معاویة بن یزید]] به عنوان [[ولی‌عهد]] گردید<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۵۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۳۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۴۸.</ref>. در جریان درگیری‌های [[قدرت]] بین [[مروان بن حکم]] و [[عبدالله بن زبیر]]، [[روح]] در [[فلسطین]] حضور داشت. [[حسان بن مالک بن بجدل]] –عامل [[معاویة بن ابوسفیان]] در فلسطین- که از هواخواهان [[بنی امیه]] بود، قبل از عزیمت به [[اردن]]، [[روح بن زنباع]] را [[جانشین]] خود بر فلسطین کرد و خود به اردن رفت؛ اما طولی نکشید که [[قیام]] طرفداران عبدالله بن زبیر، باعث [[فرار]] او از این [[سرزمین]] شد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۳۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۴۵.</ref>. در پی این اقدام، روح به مروان پیوست و در [[حمایت]] از او در [[جنگ]] «مرج راهط» (در [[سال ۶۴ هجری]]) حضور یافت<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۵۵.</ref>. وی پس از این جنگ و در پی فرار طرفداران عبدالله بن زبیر از این منطقه، از سوی مروان بن حکم، بار دیگر به امارت فلسطین رسید<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref>.
همان‌گونه که گفته شد، قبیلة جذام از طرفداران [[معاویة بن ابی‌سفیان]] و از همراهان او در [[جنگ]] صِفّین در کنار بزرگانی از قومشان همچون [[ناتل بن قیس جذامی]] -[[فرمانده]] [[قبایل]] [[لخم]] و جذام در [[صفین]]-<ref>نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۰۷؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۱۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۱، ص۳۷۳.</ref> بودند. از آن پس، جذامی‌ها عهده دار نقش‌های مهمی در [[حکومت امویان]] در [[شام]] شدند؛ چندان که برخی از اعضای آن، به [[مناصب]] بالای نظامی و [[سیاسی]] دست یافتند<ref>ابن‌حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۰؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۴، ص۲۵۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۸، ص۲۴۰ و ج۱۹، ص۸۰-۸۱؛ ابن عدیم، بغیة الطلب، ج۸، ص۳۷۱۷.</ref>. از جمله این افراد رَوْحَ بن زِنباع جُذامی بود. وی فرزند [[زنباع بن سلامه جذامی]] از [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} و از وفود کنندگان بر ایشان بود<ref>ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۶۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۱۰۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۴۷۰.</ref>. برخی [[روح]] را در شمار [[صحابه]]<ref>ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۰۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۸۵؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۴۲۰.</ref> و بعضی دیگر وی را از [[تابعین]]<ref>ابن ابی‌حاتم، الجرح و التعدیل، ج۳، ص۴۹۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۴، ص۲۳۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۵۵.</ref> گفته‌اند. [[روح بن زنباع]] در [[زمان]] امارت معاویة بن [[ابوسفیان]] در [[شام]] به او پیوست و از همراهان وی در [[جنگ]] صِفّین گردید<ref>ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۵۰۳؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۸۶.</ref>. روح را همچنین از [[کارگزاران معاویه]] در بعلبک گفته‌اند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۸۶.</ref>. او پس از [[مرگ]] معاویة بن ابوسفیان به [[یزید بن معاویه]] پیوست و از سوی او پذیرای سمت [[فرمانداری]] [[فلسطین]] گردید<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۲۱۸.</ref>. روح بن زنباع در [[سال ۶۲ هجری]] با هزار سپاهی، از فلسطین به شام رفت تا یزید را در جنگ با [[عبداللّه بن زبیر]] [[یاری]] کند<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۵۱.</ref>. یزید، او را از [[فرماندهان]] سپاهش در [[لشکرکشی]] به [[حجاز]] قرار داد و [[فرماندهی]] کل [[سپاه]] را به [[مسلم بن عقبه مری]] سپرد<ref>دینوری، اخبار الطوال، ص۲۶۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۳۰۸. نیز ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۵۱.</ref>. [[مسلم بن عقبه]] پس از [[خلق]] [[فاجعه]] [[حره]] در [[سال ۶۴ هجری]] و [[تسلط]] بر [[شهر مدینه]]، روح را بر [[مدینه]] گماشت و خود جهت سرکوبی [[شورش عبدالله بن زبیر]] راهی [[مکه]] شد<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۳۳۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۹۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۲۳.</ref>. روح بن زنباع در جریان [[بحران]] [[جانشینی]] یزید بن معاویه، جانب [[مروان بن حکم]] را گرفت و در اجلاسیه «الجابیه» در جانبداری از [[مروان]] به ایراد سخن پرداخت و خواستار [[بیعت]] با [[مروان بن حکم]] به عنوان [[خلیفه]] و بیعت با [[معاویة بن یزید]] به عنوان [[ولی‌عهد]] گردید<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۵۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۳۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۴۸.</ref>. در جریان درگیری‌های [[قدرت]] بین [[مروان بن حکم]] و [[عبدالله بن زبیر]]، [[روح]] در [[فلسطین]] حضور داشت. [[حسان بن مالک بن بجدل]] –عامل [[معاویة بن ابوسفیان]] در فلسطین- که از هواخواهان [[بنی امیه]] بود، قبل از عزیمت به [[اردن]]، [[روح بن زنباع]] را [[جانشین]] خود بر فلسطین کرد و خود به اردن رفت؛ اما طولی نکشید که [[قیام]] طرفداران عبدالله بن زبیر، باعث [[فرار]] او از این [[سرزمین]] شد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۵۳۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۴۵.</ref>. در پی این اقدام، روح به مروان پیوست و در [[حمایت]] از او در [[جنگ]] «مرج راهط» (در [[سال ۶۴ هجری]]) حضور یافت<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۵۵.</ref>. وی پس از این جنگ و در پی فرار طرفداران عبدالله بن زبیر از این منطقه، از سوی مروان بن حکم، بار دیگر به امارت فلسطین رسید<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref>.


بعد از [[مرگ]] مروان، روح به [[عبدالملک بن مروان]] (حک. ۶۵-۸۶) پیوست و از خصیصان و [[مشاوران]] ارشد دربار او گردید<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۵۳.</ref>. روح بن زنباع در بارگاه عبدالملک بن مروان از جایگاه بسیار رفیعی برخوردار بود<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۷، ص۱۱۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۸۶.</ref>؛ چندان که گفته‌اند روح هر [[روز]] در [[حجره]] [[عبدالملک]] می‌خوابید و از همان پشتی و متکایی که عبدالملک استفاده می‌کرد، بهره می‌برد و هیچ کس شیرین زبان‌تر از او نزد عبدالملک نبود<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۸۱</ref>. نقل است که عبدالملک در توصیف روح بن زنباع گفته بود: «او، [[روح]] [[طاعت]] [[اهل شام]]، [[زیرکی]] [[اهل عراق]] و [[فقه]] [[اهل]] [[حجاز]] را در خود جمع کرده است»<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۳، ص۴۰۸-۴۰۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۸۶.</ref>. بعد از [[مرگ]] [[روح بن زنباع]]، اگرچه [[فرزندان]] او کمر به [[خدمت]] [[دودمان]] [[اموی]] بسته بودند، اما [[تبعیت]] محض روح را نداشتند؛ چندان که علی‌رغم احترامی که نزد دربار اموی داشتند، گاه مزاحمت‌هایی را هم برای [[دولت اموی]] بوجود آورده، حتی در اواخر کار این [[دولت]]، در جاهایی با [[خلیفه اموی]] رو در روی شدند. از جمله معروفترین این فرزندان می‌توان از ثابت بن نعیم بن زرعة بن روح بن زنباع نام برد. ثابت از همراهان [[مروان بن محمد]] معروف به «[[مروان حمار]]» -آخرین خلیفه اموی- بود. وی را از جمله [[فتنه انگیزان]] گفته‌اند؛ چندان که [[هشام بن عبدالملک]] (حک. ۱۰۵-۱۲۵)-خلیفه اموی- او را بواسطه تباه کردن سپاهی که هشام به [[فرماندهی]] [[حنظلة بن صفوان]] به [[نبرد]] با بربرها و [[مردم]] افریقیه فرستاده بود، و نیز به سبب [[قتل]] [[کلثوم بن عیاض قشیری]] –عامل هشام در این منطقه-[[زندان]] کرده بود. [[مروان بن محمد]] -عامل [[خلیفه]] در [[ارمنستان]]- در یکی از سفرهای کاری خود به [[بغداد]]، بنا به درخواست برخی [[صاحب منصبان]]، از هشام خواست که ثابت بن نعیم را بر او ببخشد. هشام نیز چنین کرد. از آن پس، ثابت از ایادی مروان بن محمد شد و همراه با او به بلاد ارمنستان رفت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۲۹۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۰۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۱۳۹-۱۴۰.</ref>. وضع بدین منوال بود تا این که [[ولید بن یزید]] (حک. ۱۲۵-۱۲۶) –خلیفه اموی- کشته شد. [[مروان]] پس از اطلاع از این امر، به بهانه [[خونخواهی]] وی [[قیام]] کرد و از ارمنستان به سوی مقر [[حکومت امویان]] [[حرکت]] کرد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۲۹۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۰۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۱۳۹.</ref>. چون [[مروان]] از بلاد [[ارمنیه]] به راه افتاد، ثابت بن نعیم، [[شامیان]] [[سپاه]] مروان را [[تحریض]] کرد تا از سپاه او جدا شوند و همراه با [[ثابت بن نعیم]] به [[شام]] بازگردند. بدین ترتیب، جمع زیادی از نیروهای سپاه مروان، شبانه اردوگاه خود را ترک کرده، بر گرد ثابت فراهم آمدند. صبحگاه، [[یاران]] ثابت -که بیش از [[سپاهیان]] [[مروان بن حکم]] بودند - مقابل [[لشکر]] او صف آرایی کردند. مروان آنها را بین [[جنگ]] یا [[همراهی]] با خود تا منطقه [[فرات]] و سپس واگذاری آنها به سردارانشان جهت بازگشت به بلاد خود، مخیر کرد. آنها نیز، بار دیگر به مروان پیوستند و ثابت و فرزندانش: «[[رفاعة بن ثابت بن نعیم|رفاعه]]»، «[[نعیم بن ثابت بن نعیم|رفاعه]]»، «[[بکر بن ثابت بن نعیم|بکر]]» و «[[عمران بن ثابت بن نعیم|عمران]]» را بدو [[تسلیم]] کردند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۲۹۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۰۹-۳۱۰.</ref>. مروان نیز آنها را [[محبوس]] کرد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۱۴۰.</ref>.
بعد از [[مرگ]] مروان، روح به [[عبدالملک بن مروان]] (حک. ۶۵-۸۶) پیوست و از خصیصان و [[مشاوران]] ارشد دربار او گردید<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۵۳.</ref>. روح بن زنباع در بارگاه عبدالملک بن مروان از جایگاه بسیار رفیعی برخوردار بود<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۷، ص۱۱۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۸۶.</ref>؛ چندان که گفته‌اند روح هر [[روز]] در [[حجره]] [[عبدالملک]] می‌خوابید و از همان پشتی و متکایی که عبدالملک استفاده می‌کرد، بهره می‌برد و هیچ کس شیرین زبان‌تر از او نزد عبدالملک نبود<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۸۱</ref>. نقل است که عبدالملک در توصیف روح بن زنباع گفته بود: «او، [[روح]] [[طاعت]] [[اهل شام]]، [[زیرکی]] [[اهل عراق]] و [[فقه]] [[اهل]] [[حجاز]] را در خود جمع کرده است»<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۳، ص۴۰۸-۴۰۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۸۶.</ref>. بعد از [[مرگ]] [[روح بن زنباع]]، اگرچه [[فرزندان]] او کمر به [[خدمت]] [[دودمان]] [[اموی]] بسته بودند، اما [[تبعیت]] محض روح را نداشتند؛ چندان که علی‌رغم احترامی که نزد دربار اموی داشتند، گاه مزاحمت‌هایی را هم برای [[دولت اموی]] بوجود آورده، حتی در اواخر کار این [[دولت]]، در جاهایی با [[خلیفه اموی]] رو در روی شدند. از جمله معروفترین این فرزندان می‌توان از ثابت بن نعیم بن زرعة بن روح بن زنباع نام برد. ثابت از همراهان [[مروان بن محمد]] معروف به «[[مروان حمار]]» -آخرین خلیفه اموی- بود. وی را از جمله [[فتنه انگیزان]] گفته‌اند؛ چندان که [[هشام بن عبدالملک]] (حک. ۱۰۵-۱۲۵)-خلیفه اموی- او را بواسطه تباه کردن سپاهی که هشام به [[فرماندهی]] [[حنظلة بن صفوان]] به [[نبرد]] با بربرها و [[مردم]] افریقیه فرستاده بود، و نیز به سبب [[قتل]] [[کلثوم بن عیاض قشیری]] –عامل هشام در این منطقه-[[زندان]] کرده بود. [[مروان بن محمد]] -عامل [[خلیفه]] در [[ارمنستان]]- در یکی از سفرهای کاری خود به [[بغداد]]، بنا به درخواست برخی [[صاحب منصبان]]، از هشام خواست که ثابت بن نعیم را بر او ببخشد. هشام نیز چنین کرد. از آن پس، ثابت از ایادی مروان بن محمد شد و همراه با او به بلاد ارمنستان رفت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۲۹۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۰۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۱۳۹-۱۴۰.</ref>. وضع بدین منوال بود تا این که [[ولید بن یزید]] (حک. ۱۲۵-۱۲۶) –خلیفه اموی- کشته شد. [[مروان]] پس از اطلاع از این امر، به بهانه [[خونخواهی]] وی [[قیام]] کرد و از ارمنستان به سوی مقر [[حکومت امویان]] [[حرکت]] کرد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۲۹۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۰۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۱۳۹.</ref>. چون [[مروان]] از بلاد [[ارمنیه]] به راه افتاد، ثابت بن نعیم، [[شامیان]] [[سپاه]] مروان را [[تحریض]] کرد تا از سپاه او جدا شوند و همراه با [[ثابت بن نعیم]] به [[شام]] بازگردند. بدین ترتیب، جمع زیادی از نیروهای سپاه مروان، شبانه اردوگاه خود را ترک کرده، بر گرد ثابت فراهم آمدند. صبحگاه، [[یاران]] ثابت -که بیش از [[سپاهیان]] [[مروان بن حکم]] بودند - مقابل [[لشکر]] او صف آرایی کردند. مروان آنها را بین [[جنگ]] یا [[همراهی]] با خود تا منطقه [[فرات]] و سپس واگذاری آنها به سردارانشان جهت بازگشت به بلاد خود، مخیر کرد. آنها نیز، بار دیگر به مروان پیوستند و ثابت و فرزندانش: «[[رفاعة بن ثابت بن نعیم|رفاعه]]»، «[[نعیم بن ثابت بن نعیم|نعیم]]»، «[[بکر بن ثابت بن نعیم|بکر]]» و «[[عمران بن ثابت بن نعیم|عمران]]» را بدو [[تسلیم]] کردند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۲۹۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۳۰۹-۳۱۰.</ref>. مروان نیز آنها را [[محبوس]] کرد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۳، ص۱۴۰.</ref>.


اندکی بعد [[مروان بن محمد]]، ثابت بن نعیم را [[آزاد]] کرد و از باب [[صلح]] و [[آشتی]] و [[دلجویی]] از او، وی را به [[فرمانداری]] [[فلسطین]] گماشت. اما طولی نکشید که بنا به دلایلی -از جمله دامن زدن وی به [[اختلاف]] [[قحطانی]] و مضری - او را از این سمت [[خلع]] کرد. در جریان شورش‌های انجام گرفته علیه مروان بن محمد در منطقه [[شامات]]، ثابت بن نعیم پس از شورش‌های [[مردم]] [[حمص]] و سپس اهالی [[غوطه]] و [[سرکوب]] ایشان به دست مروان<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۳.</ref>، با [[حمایت]] و همراهی [[قبایل]] [[لخم]] و [[جذام]] در [[سال ۱۲۷ هجری]] در فلسطین دست به [[شورش]] زد و با حدود ۵۰ هزار نظامی، به طبریه رفت. او ولید بن معاویة بن مروان بن عبدالملک بن مروان -[[کارگزار]] مروان بن محمد در طبریه [[اردن]]- را در محاصره گرفت؛ اما در مصاف با نیروهای ولید بن معاویه و سپاه کمکی مروان به [[فرماندهی]] [[ابو الورد مجزأة بن کوثر بن زفر کلابی]] [[شکست]] خورد و بیشتر یارانش کشته شدند و بقیه گریختند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۴. نیز محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۱۴.</ref>. ثابت به [[فلسطین]] گریخت [[ابوالورد]] در پی او رفت و نعیم، بکر و [[عمران]] -پسران ثابت- را به [[اسارت]] گرفت و آنان را نزد [[مروان]] فرستاد و او آنها را به [[زندان]] کرد. ابوالورد کلابی پس از [[تسلط]] بر فلسطین، به تعقیب ثابت بن نعیم پرداخت تا این که سواران او توانستند در جبال [[شراة]] بر او و پسرش [[رفاعه]] دست یابند و آنان را دستگیر کنند. ثابت بن نعیم و پسرش رفاعه را نزد مروان که در «دیر ابوب» [[اردو]] زده بود، فرستادند. مروان هم دستور به [[قتل]] او و پسرانش و بریدن دست و پای شان داد. اما رفاعه از چنگ او گریخت<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۱۴. نیز ر.ک: خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۴۴.</ref>. برخی هم بر این اعتقادند که ثابت به [[مصر]] گریخت و مروان گروهی را به [[فرماندهی]] فردی به نام «[[کوثر]] غنوی» به تعقیب آنان فرستاد. کوثر در مصر به ثابت دست یافت و پس از [[دستگیری]]، او را نزد مروان فرستاد. مروان هم دست و پایش را قطع کرد و سپس در باب [[دمشق]] به دار کشید<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۴.</ref>.
اندکی بعد [[مروان بن محمد]]، ثابت بن نعیم را [[آزاد]] کرد و از باب [[صلح]] و [[آشتی]] و [[دلجویی]] از او، وی را به [[فرمانداری]] [[فلسطین]] گماشت. اما طولی نکشید که بنا به دلایلی -از جمله دامن زدن وی به [[اختلاف]] [[قحطانی]] و مضری - او را از این سمت [[خلع]] کرد. در جریان شورش‌های انجام گرفته علیه مروان بن محمد در منطقه [[شامات]]، ثابت بن نعیم پس از شورش‌های [[مردم]] [[حمص]] و سپس اهالی [[غوطه]] و [[سرکوب]] ایشان به دست مروان<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۳.</ref>، با [[حمایت]] و همراهی [[قبایل]] [[لخم]] و [[جذام]] در [[سال ۱۲۷ هجری]] در فلسطین دست به [[شورش]] زد و با حدود ۵۰ هزار نظامی، به طبریه رفت. او ولید بن معاویة بن مروان بن عبدالملک بن مروان -[[کارگزار]] مروان بن محمد در طبریه [[اردن]]- را در محاصره گرفت؛ اما در مصاف با نیروهای ولید بن معاویه و سپاه کمکی مروان به [[فرماندهی]] [[ابو الورد مجزأة بن کوثر بن زفر کلابی]] [[شکست]] خورد و بیشتر یارانش کشته شدند و بقیه گریختند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۴. نیز محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۱۴.</ref>. ثابت به [[فلسطین]] گریخت [[ابوالورد]] در پی او رفت و نعیم، بکر و [[عمران]] -پسران ثابت- را به [[اسارت]] گرفت و آنان را نزد [[مروان]] فرستاد و او آنها را به [[زندان]] کرد. ابوالورد کلابی پس از [[تسلط]] بر فلسطین، به تعقیب ثابت بن نعیم پرداخت تا این که سواران او توانستند در جبال [[شراة]] بر او و پسرش [[رفاعه]] دست یابند و آنان را دستگیر کنند. ثابت بن نعیم و پسرش رفاعه را نزد مروان که در «دیر ابوب» [[اردو]] زده بود، فرستادند. مروان هم دستور به [[قتل]] او و پسرانش و بریدن دست و پای شان داد. اما رفاعه از چنگ او گریخت<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۱۴. نیز ر.ک: خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۴۴.</ref>. برخی هم بر این اعتقادند که ثابت به [[مصر]] گریخت و مروان گروهی را به [[فرماندهی]] فردی به نام «[[کوثر]] غنوی» به تعقیب آنان فرستاد. کوثر در مصر به ثابت دست یافت و پس از [[دستگیری]]، او را نزد مروان فرستاد. مروان هم دست و پایش را قطع کرد و سپس در باب [[دمشق]] به دار کشید<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۴.</ref>.
خط ۷۸: خط ۷۸:


==بنی جذام و تعامل با [[دولت عباسی]]==
==بنی جذام و تعامل با [[دولت عباسی]]==
آگاهی‌های نسبتاً محدودی از بنی جذام و تعاملات ایشان با [[دولت بنی عباس]] در دست است. از جمله این معدود [[اخبار]]، می‌توان به مشارکت [[حکم بن ضبعان بن روح بن زنباع جذامی]] در تشکیل دولت عباسی اشاره کرد. وی در واپسین روزهای [[حکومت]] [[مروان بن محمد]] –آخرین [[خلیفه اموی]]- با [[سیطره]] بر [[فلسطین]] و به‌دست گرفتن امور آن، اسباب [[اخراج]] [[مروان بن محمد]] را از این منطقه فراهم آورد<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۳۲۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۳۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۲۵.</ref>. برخی گزارشات او را عامل فلسطین از سوی [[عبدالله بن علی]] گفته‌اند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۳۲۳.</ref>. [[رجاء بن سلامة بن روح بن زنباع]] هم از دیگر معاریف [[خاندان]] بنی روح بن زنباع بود که امارت [[یمن]] در [[زمان]] [[مهدی عباسی]] (حک. ۱۲۶-۱۶۹) را بر عهده داشت<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۳۹۹؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۹۰.</ref>. از مناسبات دوستانه متأخرتر آنان می‌توان از [[دعوت]] برخی از بزرگان این [[قوم]] و [[بیعت]] ستانی از [[مردم]] [[اندلس]] و شمال [[افریقا]] برای [[خلفای عباسی]] یاد کرد. [[علاء]] بن مغیث جذامی یحصبی از جمله این سرسپردگان دولت عباسی بود. او در [[سال ۱۴۶ هجری]] از افریقیه [[حرکت]] کرد و در باجه -از بلاد اندلس- فرود آمد. [[علاء بن مغیث]]، مردم این منطقه را به ابوجعفر [[منصور دوانیقی]] –خلیفه [[عباسی]]- (حک: ۱۳۶-۱۵۸) دعوت کرد و موفق شد تا جمعی را بر گرد خود گرد آورد. عبدالرحمن داخل-مؤسس [[دولت]] [[امویان اندلس]]- بر او [[لشکر]] کشید و پس از چند [[روز]] [[نبرد]]، او را در نواحی اشبیلیه [[شکست]] داد و سر بسیاری از سپاهیانش را به قیروان و [[مکه]] فرستاد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۷.</ref>. پس از او، سعید یحصبی معروف به «مطری» در ناحیه «لبله» به [[خونخواهی]] یمنیانی که با علاء کشته شده بودند، [[قیام]] کرد و اشبیلیه را [[متصرف]] شد. عبدالرحمن داخل بر او هجمه برد و سعید به ناچار در دژی [[پناه]] گرفت. با به محاصره در آمدن سعید یحصبی توسط قوای عبدالرحمن داخل، [[غیاث بن علقمه لخمی]] که در شدونه مستقر بود به مدد مطری آمد؛ اما عبدالرحمن، [[غلام]] خود را به مقابله با او فرستاد تا راه را بر آنها گرفتند و از مدد او به مطری جلوگیری کردند. محاصره قلعه به درازا کشید تا این که مطری، در یکی از روزها که به [[جنگ]] آمده بود کشته شد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۷.</ref>. بنی [[هود]] از سلسله‌های مهم [[ملوک الطوایفی]] در [[اندلس]] که در ۴۳۱ [[هجری]] توسط جذامی‌ها در شمال شرقی اندلس، یعنی [[ثغر]] [[اعلی]] به مرکزیت سَرقسطه تأسیس و تا ۵۰۳ هجری به [[حکومت]] خود ادامه داد<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۴۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۱۰۲.</ref> هم، از جذامیانی بودند که در [[طاعت]] [[خلفای بنی عباس]] در [[بغداد]] بودند<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۴۳؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۳۴.</ref>. همچنین، برخی منابع هم از خروج [[محمد بن هود جذامی]] علیه [[ادریس بن یعقوب]] –از خلفای [[دولت موحدون]] در مراکش- در اندلس در [[سال ۶۲۱ هجری]] و [[دعوت]] [[مردم]] به [[بنی العباس]] خبر داده، آورده‌اند که [[تمایل]] مردم به این دعوت و [[قدرت]] یافتن محمد بن هود در اندلس، موجب [[فرار]] ادریس و لشکریانش از اندلس و بازگشت به مراکش گردید<ref>ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۷، ص۱۶۸. نیز ر.ک: ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۴۵، ص۷۰.</ref>.
آگاهی‌های نسبتاً محدودی از بنی جذام و تعاملات ایشان با [[دولت بنی عباس]] در دست است. از جمله این معدود [[اخبار]]، می‌توان به مشارکت [[حکم بن ضبعان بن روح بن زنباع جذامی]] در تشکیل دولت عباسی اشاره کرد. وی در واپسین روزهای [[حکومت]] [[مروان بن محمد]] –آخرین [[خلیفه اموی]]- با [[سیطره]] بر [[فلسطین]] و به‌دست گرفتن امور آن، اسباب [[اخراج]] [[مروان بن محمد]] را از این منطقه فراهم آورد<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۳۲۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۴۳۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۲۵.</ref>. برخی گزارشات او را عامل فلسطین از سوی [[عبدالله بن علی]] گفته‌اند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۳۲۳.</ref>. [[رجاء بن سلامة بن روح بن زنباع]] هم از دیگر معاریف [[خاندان]] بنی روح بن زنباع بود که امارت [[یمن]] در [[زمان]] [[مهدی عباسی]] (حک. ۱۲۶-۱۶۹) را بر عهده داشت<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۳۹۹؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۲۹۰.</ref>. از مناسبات دوستانه متأخرتر آنان می‌توان از [[دعوت]] برخی از بزرگان این [[قوم]] و [[بیعت]] ستانی از [[مردم]] [[اندلس]] و شمال [[افریقا]] برای [[خلفای عباسی]] یاد کرد. [[علاء بن مغیث جذامی یحصبی]] از جمله این سرسپردگان دولت عباسی بود. او در [[سال ۱۴۶ هجری]] از افریقیه [[حرکت]] کرد و در باجه -از بلاد اندلس- فرود آمد. [[علاء بن مغیث]]، مردم این منطقه را به ابوجعفر [[منصور دوانیقی]] [[خلیفه عباسی]]- (حک: ۱۳۶-۱۵۸) دعوت کرد و موفق شد تا جمعی را بر گرد خود گرد آورد. عبدالرحمن داخل - مؤسس [[دولت]] [[امویان اندلس]] - بر او [[لشکر]] کشید و پس از چند [[روز]] [[نبرد]]، او را در نواحی اشبیلیه [[شکست]] داد و سر بسیاری از سپاهیانش را به قیروان و [[مکه]] فرستاد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۷.</ref>. پس از او، سعید یحصبی معروف به «مطری» در ناحیه «لبله» به [[خونخواهی]] یمنیانی که با علاء کشته شده بودند، [[قیام]] کرد و اشبیلیه را [[متصرف]] شد. عبدالرحمن داخل بر او هجمه برد و سعید به ناچار در دژی [[پناه]] گرفت. با به محاصره در آمدن سعید یحصبی توسط قوای عبدالرحمن داخل، [[غیاث بن علقمه لخمی]] که در شدونه مستقر بود به مدد مطری آمد؛ اما عبدالرحمن، [[غلام]] خود را به مقابله با او فرستاد تا راه را بر آنها گرفتند و از مدد او به مطری جلوگیری کردند. محاصره قلعه به درازا کشید تا این که مطری، در یکی از روزها که به [[جنگ]] آمده بود کشته شد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۷.</ref>. بنی [[هود]] از سلسله‌های مهم [[ملوک الطوایفی]] در [[اندلس]] که در ۴۳۱ [[هجری]] توسط جذامی‌ها در شمال شرقی اندلس، یعنی [[ثغر]] [[اعلی]] به مرکزیت سَرقسطه تأسیس و تا ۵۰۳ هجری به [[حکومت]] خود ادامه داد<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۴۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۸، ص۱۰۲.</ref> هم، از جذامیانی بودند که در [[طاعت]] [[خلفای بنی عباس]] در [[بغداد]] بودند<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۴۳؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۳۴.</ref>. همچنین، برخی منابع هم از خروج [[محمد بن هود جذامی]] علیه [[ادریس بن یعقوب]] –از خلفای [[دولت موحدون]] در مراکش- در اندلس در [[سال ۶۲۱ هجری]] و [[دعوت]] [[مردم]] به [[بنی العباس]] خبر داده، آورده‌اند که [[تمایل]] مردم به این دعوت و [[قدرت]] یافتن محمد بن هود در اندلس، موجب [[فرار]] ادریس و لشکریانش از اندلس و بازگشت به مراکش گردید<ref>ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، ج۷، ص۱۶۸. نیز ر.ک: ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۴۵، ص۷۰.</ref>.


البته، در کنار این حمایت‌ها اخباری هم از مقابله برخی از [[مردمان]] این [[قوم]] با برخی [[خلفای عباسی]] در دست است که [[شورش]] [[مصریان]] در دورة [[مأمون عباسی]] (۱۷۰-۲۱۸هجری) به [[فرماندهی]] [[عبدالعزیز بن وزیر]] (جَرَوی) از آن جمله است. ابوعلی عبدالعزیز بن وزیر بن ضابئ جروی، از [[قبیله]] [[بنی‌جری بن عوف جذامی]]، یکی از [[فرماندهان]] [[شجاع]] [[مصر]] بود. وی در [[سال ۱۹۸ هجری]] و به [[روزگار]] [[زمامداری]] [[مطلب بن عبدالله خزاعی]] -[[والی مصر]] - [[رییس]] پلیسی [[سرزمین مصر]] را به عهده داشت<ref>زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۲۹ و ۳۰۰. یعقوبی عبدالعزیز را رییس پلیس عبدالله بن عباس بن موسی هاشمی -عامل مأمون در مصر- معرفی کرده است. (یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۴۴۴)</ref>. او در [[شهر]] «تنّیس» در شرق دلتا سر به [[شورش]] برداشت. [[امین]] [[عباسی]] (۱۹۳–۱۹۸ [[هجری]]) جهت جلب توجه او، [[حکومت مصر]] را بدو واگذار کرد، اما [[مأمون]] او را از این سمت [[عزل]]، و [[سری بن حکم]] را بر [[ولایت مصر]] گماشت. جروی، علیه سری بن حکم و [[مطلب بن عبدالله خزاعی]] دست به شورش زد و بر شرق دلتا دست یافت و سپس در رأس پنجاه هزار سپاهی به اسکندریه [[حمله]] برد و با [[صلح]] آن را گشود. وی به تثبیت [[حکومت]] خود در این شهر پرداخت و در [[مساجد]] آن، به نام او [[خطبه]] خوانده شد. اندکی بعد، وی برای [[جنگ]] با سرّی بن حکم، از اسکندریه خارج شد. اما هنگامی که از شهر خارج شد، [[مردم]] اسکندریه بر او شوریدند و کنترل شهر را به‌دست گرفتند. [[عبدالعزیر بن وزیر]] بازگشت و اسکندریه را در محاصره خود گرفت و با استفاده از منجنیق بدان حمله برد. این محاصره هفت ماه طول کشید و در طی آن جروی در اثر اصابت یکی از سنگهای منجنیق خودی کشته شد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۲۹ و ۳۰۰. نیز ر.ک: مقریزی، المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط والآثار، ج۱، ص۳۹۲.</ref>. پس از [[مرگ]] او در [[سال ۲۰۵ هجری]]، پسرش علی معروف به «ابن الجروی»، که او نیز از امرای [[شجاع]] [[مصر]] بود، جانشینش شد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۳۰۰.</ref>. [[علی بن عبدالعزیز]] بن وزیر جروی پس از این [[جانشینی]]، با عبیدالله بن سرّی که بعد از پدرش -سرّی بن حکم - جانشینش در [[امارت مصر]] شده بود، در شطنوف و دمنهور جنگید و در آن به [[پیروزی]] رسید و سپس با هم [[مصالحه]] کرد. پس از این واقعه، علی در تنیس اقامت گزید و با دریافت حکمی از [[مأمون عباسی]]، [[امیر]] [[ولایت]] تنیس و حوف شرقی گردید. اما، میان او و ابن السرّی -[[والی]] [[فسطاط]] [[مصر]] و [[صعید]] و مناطق [[غربی]] آن- [[نزاع]] در گرفت، از این رو [[مأمون]]، [[عبدالله بن طاهر]] را سوی آنها فرستاد و او با سرکوبی هر دو آنها، به [[آتش]] [[اختلافات]] این دو در منطقه برای همیشه خاتمه داد. عبدالله بن طاهر، ابن جروی را به [[عراق]] [[تبعید]] کرد. اما مدتی بعد، [[افشین]] او را در ازای تصاحب تمامی اموالش، بار دیگر به مصر بازگرداند. لکن ابن جروی پس از بازگشتش به مصر، قول و قرارهای خود با افشین را [[انکار]] کرد و چیزی بدو نپرداخت، از این رو افشین او را کشت<ref>مقریزی، المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والآثار، ج۱، ص۱۷۹- ۱۸۰ زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۳۰۰.</ref>.
البته، در کنار این حمایت‌ها اخباری هم از مقابله برخی از [[مردمان]] این [[قوم]] با برخی [[خلفای عباسی]] در دست است که [[شورش]] [[مصریان]] در دورة [[مأمون عباسی]] (۱۷۰-۲۱۸هجری) به [[فرماندهی]] [[عبدالعزیز بن وزیر]] (جَرَوی) از آن جمله است. ابوعلی عبدالعزیز بن وزیر بن ضابئ جروی، از [[قبیله]] [[بنی‌جری بن عوف جذامی]]، یکی از [[فرماندهان]] [[شجاع]] [[مصر]] بود. وی در [[سال ۱۹۸ هجری]] و به [[روزگار]] [[زمامداری]] [[مطلب بن عبدالله خزاعی]] -[[والی مصر]] - [[رییس]] پلیسی [[سرزمین مصر]] را به عهده داشت<ref>زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۲۹ و ۳۰۰. یعقوبی عبدالعزیز را رییس پلیس عبدالله بن عباس بن موسی هاشمی -عامل مأمون در مصر- معرفی کرده است. (یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۴۴۴)</ref>. او در [[شهر]] «تنّیس» در شرق دلتا سر به [[شورش]] برداشت. [[امین]] [[عباسی]] (۱۹۳–۱۹۸ [[هجری]]) جهت جلب توجه او، [[حکومت مصر]] را بدو واگذار کرد، اما [[مأمون]] او را از این سمت [[عزل]]، و [[سری بن حکم]] را بر [[ولایت مصر]] گماشت. جروی، علیه سری بن حکم و [[مطلب بن عبدالله خزاعی]] دست به شورش زد و بر شرق دلتا دست یافت و سپس در رأس پنجاه هزار سپاهی به اسکندریه [[حمله]] برد و با [[صلح]] آن را گشود. وی به تثبیت [[حکومت]] خود در این شهر پرداخت و در [[مساجد]] آن، به نام او [[خطبه]] خوانده شد. اندکی بعد، وی برای [[جنگ]] با سرّی بن حکم، از اسکندریه خارج شد. اما هنگامی که از شهر خارج شد، [[مردم]] اسکندریه بر او شوریدند و کنترل شهر را به‌دست گرفتند. [[عبدالعزیر بن وزیر]] بازگشت و اسکندریه را در محاصره خود گرفت و با استفاده از منجنیق بدان حمله برد. این محاصره هفت ماه طول کشید و در طی آن جروی در اثر اصابت یکی از سنگهای منجنیق خودی کشته شد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۲۹ و ۳۰۰. نیز ر.ک: مقریزی، المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط والآثار، ج۱، ص۳۹۲.</ref>. پس از [[مرگ]] او در [[سال ۲۰۵ هجری]]، پسرش علی معروف به «ابن الجروی»، که او نیز از امرای [[شجاع]] [[مصر]] بود، جانشینش شد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۳۰۰.</ref>. [[علی بن عبدالعزیز]] بن وزیر جروی پس از این [[جانشینی]]، با عبیدالله بن سرّی که بعد از پدرش -سرّی بن حکم - جانشینش در [[امارت مصر]] شده بود، در شطنوف و دمنهور جنگید و در آن به [[پیروزی]] رسید و سپس با هم [[مصالحه]] کرد. پس از این واقعه، علی در تنیس اقامت گزید و با دریافت حکمی از [[مأمون عباسی]]، [[امیر]] [[ولایت]] تنیس و حوف شرقی گردید. اما، میان او و ابن السرّی -[[والی]] [[فسطاط]] [[مصر]] و [[صعید]] و مناطق [[غربی]] آن- [[نزاع]] در گرفت، از این رو [[مأمون]]، [[عبدالله بن طاهر]] را سوی آنها فرستاد و او با سرکوبی هر دو آنها، به [[آتش]] [[اختلافات]] این دو در منطقه برای همیشه خاتمه داد. عبدالله بن طاهر، ابن جروی را به [[عراق]] [[تبعید]] کرد. اما مدتی بعد، [[افشین]] او را در ازای تصاحب تمامی اموالش، بار دیگر به مصر بازگرداند. لکن ابن جروی پس از بازگشتش به مصر، قول و قرارهای خود با افشین را [[انکار]] کرد و چیزی بدو نپرداخت، از این رو افشین او را کشت<ref>مقریزی، المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والآثار، ج۱، ص۱۷۹- ۱۸۰ زرکلی، الاعلام، ج۴، ص۳۰۰.</ref>.
۲۲۴٬۸۴۸

ویرایش