پرش به محتوا

خبیب بن عدی انصاری: تفاوت میان نسخه‌ها

۵٬۸۵۵ بایت حذف‌شده ،  یک‌شنبهٔ ‏۱۳:۳۶
خط ۷: خط ۷:


== اعدام خبیب ==
== اعدام خبیب ==
== [[شهادت]] [[خبیب]] ==
در [[جنگ بدر]] [[خبیب بن عدی]] [[یاور]] [[پیامبر]] {{صل}} [[حارث بن عامر]] را کشته بود، بستگان حارث او را پس از [[اسیر]] شدن از [[طایفه]] [[بنی‌لحیان]] خریدند تا به [[خون‌خواهی]] حارث بکشند و بالاخره او را کشتند و به دار آویختند و [[زمین]] جنازه‌اش را بلعید به این جهت به «بلیع الارض» معروف شد و داستانش این است: پیامبر {{صل}} پس از [[غزوه]] [[رجیع]] که عده کثیری از [[مسلمانان]] را [[عامر بن طفیل]] کشته بود ده نفر را به عنوان جاسوس به طرف آنها فرستاد تا به نواحی عسفان رسیدند، [[قبیله]] بنی‌لحیان خبردار شدند، در حدود صد نفر مرد [[جنگی]] در تعقیب ایشان برآمدند تا در کنار تلی به آنها برخوردند، [[عاصم]] که [[امیر]] و [[فرمانده]] مسلمانان بود دستور داد خود را بالای تل برسانید تا پناهگاهی برای شما باشد.
بنو لحیان به مسلمانان پیشنهاد کردند که [[تسلیم]] شوید و [[عهد]] می‌کنیم شما را نکشیم. عاصم گفت: من زیر [[پیمان]] [[کافر]] نمی‌روم و پیمان شما را نمی‌پذیرم، سپس گفت: بار خدایا پیامبرت را از حال ما [[آگاه]] ساز. [[بنی لحیان]] آنها را تیر [[باران]] نمودند و ایشان هم به همین منوال می‌جنگیدند تا عاصم و شش نفر دیگر کشته شدند، خبیب و [[زید بن دثنه]] و یک نفر دیگر تسلیم آنها گردیدند و چون بر آنان [[تسلط]] یافتند زه کمان‌شان را [[بریده]] و بازوهایشان را بستند خبیب و زید را به [[مکه]] برده به [[بردگی]] فروختند. خبیب مدتی در [[اسارت]] بود تا [[ماه حرام]] تمام شد و او را به [[انتقام]] [[خون]] حارث [[شهید]] کردند.
وقتی خبیب را برای کشتن بیرون [[شهر]] مکه خارج از [[حرم]] بردند و آماده کشتنش شدند، تقاضا کرد به من مهلتی دهید تا دو رکعت [[نماز]] بخوانم! اجازه دادند و دو رکعت نماز با تمام شرایط انجام داد. سپس گفت: اگر [[گمان]] نمی‌کردید که از کشتن [[بی‌تابی]] می‌کنم [[دوست]] داشتم بیشتر نماز بگذارم. پس از نماز لب به این [[دعا]] گشود: {{عربی|اللهم احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تبق منهم احدا}} این شیوه [[نماز]] قبل از [[شهادت]] از او باقی ماند. سپس این اشعار را سرود:
{{عربی|فلست ابالی حین اقتل مسلما علی ای جنب کان فی [[الله]] مصرعی
و ذالک فی ذات الإله و أن یشاء ببارک علی اوصال شلو ممزع}}
وقتی [[مسلمان]] کشته می‌شوم باکی ندارم که بر کدام پهلو در [[راه خدا]] به [[زمین]] بیفتم. و این کشته شدن در راه خداست، اگر بخواهد هر عضوی که پاره پاره می‌شود [[مبارک]] می‌گرداند.
او را زنده بدار کشیدند و در بالای دار چنین گفت: خدایا تو می‌دانی که اطراف من کسی نیست تا سلامم را به [[پیامبر]] {{صل}} [[ابلاغ]] نماید، پس تو [[سلام]] مرا به او ابلاغ کن<ref>استیعاب، ج۱، ص۴۲۱؛ بحار الانوار، ج۲۰، ص۱۵۲.</ref>.
وقتی خبر کشته شدن [[خبیب]] به [[رسول خدا]] رسید فرمود: کدامیک از شما می‌تواند او را از چوبه دار پایین بیاورد؟ زبیر برخاست و عرض کرد من و [[مقداد]] می‌رویم و او را از چوبه دار پایین می‌آوریم. ایشان از [[مدینه]] حرکت کرده شب راه می‌رفتند و روزها را پنهان می‌شدند تا وارد تنعیم شدند [[مشاهده]] کردند که چهل نفر اطراف چوبه دار [[پاس]] می‌دادند ولی همه آنها مست و بی‌هوش به [[خواب]] رفته‌اند. او را از دار فرود آوردند با کمال [[تعجب]] دیدند [[بدن]] خبیب هنوز تازه است، به حدی که اعضایش باز و بسته می‌شود و با آنکه چهل [[روز]] روی چوبه دار بوده بدن متعفن نشده است.
از همه عجیب‌تر آنکه دست خود را روی جراحت و زخم نهاده از لای انگشتانش قطرات [[خون]] جاری است. زبیر جنازه را بر اسب بست و به سوی مدینه روان شدند. پاسبانان که بیدار شده و جنازه را بالای دار ندیدند [[قریش]] را خبر دادند. ۷۰ نفر در تعقیب جنازه حرکت کردند وقتی که به زبیر و مقداد رسیدند، زبیر جنازه را به زمین گذاشت تا با ایشان [[نبرد]] کند، [[زمین]] [[بدن]] [[خبیب]] را بلعید، از این جهت او را بلیع الارض خواندند<ref>بحارالانوار، ج۲۰، ص۱۵۲؛ اسدالغابه، ج۲، ص۱۰۳.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]] ص ۶۱.</ref>.


== منابع ==
== منابع ==
۱۳۰٬۰۵۳

ویرایش