اسماء بنت ابیبکر: تفاوت میان نسخهها
←جستارهای وابسته
بدون خلاصۀ ویرایش |
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱۵: | خط ۱۵: | ||
[[دانشمندان]] رجالی [[اهلسنّت]]، اسماء را از [[راویان]] [[ثقه]] برشمردهاند و شمار فراوانی از [[محدّثان]]، از او [[روایت]] شنیده و [[نقل]] کردهاند<ref>الاصابه، ج ۸، ص ۱۳؛ معرفة الثقات، ج ۲، ص ۴۵؛ الثقات، ج ۳، ص ۲۳.</ref>. اسماء هم خود [[شعر]] میسرود و هم شعر دیگران را میخواند<ref>اعلام النساء، ج ۱، ص ۴۹.</ref>. در رثای شوهرش [[زبیر]]، مرثیهای سروده که در [[منابع تاریخی]] ضبط است<ref> انسابالاشراف، ج ۹، ص ۴۳۳.</ref>. وی [[علم]] [[تعبیر خواب]] را میدانست و آن را به دیگران نیز میآموخت<ref>الطبقات، ج ۵، ص ۹۳؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۲۳۵.</ref>. اسماء در اواخر [[عمر]] [[نابینا]] شد و سرانجام در ماه جمادیالاولی یا جمادیالثانیه [[سال ۷۳ هجری]]، چند [[روز]] پس از [[مرگ]] و [[دفن]] پسرش [[عبدالله]]، در ۱۰۰ سالگی درگذشت و در [[مکّه]] به [[خاک]] سپرده شد <ref>الاستیعاب، ج ۴، ص ۳۴۵؛ اسدالغابه، ج ۷، ص ۹.</ref><ref>[[محمد اللهاکبری|اللهاکبری، محمد]]، [[اسماء بنت ابیبکر (مقاله)|مقاله «اسماء بنت ابیبکر»]]، [[دائرة المعارف قرآن کریم ج۱ (کتاب)|دائرة المعارف قرآن کریم]]، ج۱، ص 270-272.</ref> | [[دانشمندان]] رجالی [[اهلسنّت]]، اسماء را از [[راویان]] [[ثقه]] برشمردهاند و شمار فراوانی از [[محدّثان]]، از او [[روایت]] شنیده و [[نقل]] کردهاند<ref>الاصابه، ج ۸، ص ۱۳؛ معرفة الثقات، ج ۲، ص ۴۵؛ الثقات، ج ۳، ص ۲۳.</ref>. اسماء هم خود [[شعر]] میسرود و هم شعر دیگران را میخواند<ref>اعلام النساء، ج ۱، ص ۴۹.</ref>. در رثای شوهرش [[زبیر]]، مرثیهای سروده که در [[منابع تاریخی]] ضبط است<ref> انسابالاشراف، ج ۹، ص ۴۳۳.</ref>. وی [[علم]] [[تعبیر خواب]] را میدانست و آن را به دیگران نیز میآموخت<ref>الطبقات، ج ۵، ص ۹۳؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۲۳۵.</ref>. اسماء در اواخر [[عمر]] [[نابینا]] شد و سرانجام در ماه جمادیالاولی یا جمادیالثانیه [[سال ۷۳ هجری]]، چند [[روز]] پس از [[مرگ]] و [[دفن]] پسرش [[عبدالله]]، در ۱۰۰ سالگی درگذشت و در [[مکّه]] به [[خاک]] سپرده شد <ref>الاستیعاب، ج ۴، ص ۳۴۵؛ اسدالغابه، ج ۷، ص ۹.</ref><ref>[[محمد اللهاکبری|اللهاکبری، محمد]]، [[اسماء بنت ابیبکر (مقاله)|مقاله «اسماء بنت ابیبکر»]]، [[دائرة المعارف قرآن کریم ج۱ (کتاب)|دائرة المعارف قرآن کریم]]، ج۱، ص 270-272.</ref> | ||
==اسماء بنت ابیبکر== | |||
[[اسماء]] دختر [[ابوبکر بن ابیقحافه]]، [[خلیفه اول]] [[مسلمانان]]، از [[خاندان]] [[سعد بن تیم]]، از [[قبیله قریش]] است. مادرش قتیله دختر [[عبدالعزی بن اسعد]] از خاندان [[عامر بن لؤی]] است. او [[خواهر]] پدر و [[مادری]] عبدالله پسر [[ابوبکر]] است<ref>الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۱۸-۳۱۹.</ref>. | |||
از [[تاریخ]] تولد اسماء اطلاع دقیقی در دست نیست. گفته شده که او در سال ۷۳ در حالی که صد سال سن داشت، درگذشت<ref>الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۸۳.</ref>، با این [[حساب]] او باید چهارده سال [[قبل از بعثت]] متولد شده باشد. | |||
او از [[مسلمانان نخستین]] است که با [[رسول خدا]]{{صل}} [[بیعت]] کرد و به او [[ایمانی]] [[استوار]] داشت. نمونهای از [[ایمان]] راستینش به آن حضرت این است که روزی مادرش قتیله<ref>قتیله همسر ابوبکر بود که در دوره جاهلی او را طلاق داده بود؛ ر.ک: الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۳.</ref> که [[اسلام]] نیاورده و هنوز [[مشرک]] بود، به نزدش آمد و برای او روغن، مویز و پوست دباغی شده به [[مدینه]] آورد. اسماء از راه دادن او به [[خانه]] خود و [[پذیرفتن]] هدایایش خودداری کرد و به [[عایشه]] [[پیام]] داد که در این باره از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بپرسد، آن حضرت فرمودند: باید که او را به خانه خود راه دهد، احترامش کند و هدایایش را بپذیرد<ref>صحیح بخاری، ج۳، ص۱۴۲؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۳.</ref>. | |||
گویند بخشی از [[آیه]] هشت [[سوره ممتحنه]] را [[خداوند]] در همین مورد نازل فرمود که در آن میفرماید: {{متن قرآن|لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ}}<ref>«خداوند شما را از نیکی ورزیدن و دادگری با آنان که با شما در کار دین جنگ نکردهاند و شما را از خانههایتان بیرون نراندهاند باز نمیدارد؛ بیگمان خداوند دادگران را دوست میدارد» سوره ممتحنه، آیه ۸.</ref>. | |||
اسماء مکنّی به [[امعبدالله]] و ملقب به ذاتالنطاقین (دو دامنه) است. مشهور است که وی به هنگام [[هجرت رسول خدا]]{{صل}} همراه ابوبکر به سمت مدینه، یکی از دامنهای خود را دو قطعه کرد. قطعهای را سفره ایشان و قطعه دیگر را دهانهبند [[مشک]] آب آنان قرار داد و بدین گونه به «ذاتالنطاقین» مشهور شد<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۱؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۸۲.</ref>. بنا به نقل دیگر او کمربندش را دو پاره کرد تا راحتتر بتواند سنگینی بار و خوراکیها و آشامیدنیهایی را که برای [[پیام]]بر [[اکرم]]{{صل}} و [[ابوبکر]] زمانی که در [[غار ثور]] بودند، میبرد، [[تحمل]] کند. او هر [[روز]] هنگام [[شام]] غذایی تهیه کرده و به [[غار]] میبرد. گویند [[پیامبر اکرم]]{{صل}} هنگامی که کمربندش را این گونه دید، این [[لقب]] را به او داد<ref>السیرة النبویه ابنهشام، ج۱، ص۴۸۷؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۸۲.</ref>. | |||
[[شامیان]] هنگامی که با پسرش [[عبدالله بن زبیر]] [[جنگ]] میکردند، به عنوان [[تحقیر]] او را پسر ذاتالنطاقین صدا میکردند. عبدالله به مادرش گفت: این نکوهشی است که [[ننگ]] آن از تو آشکار است، اما [[اسماء]] گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] که آن از افتخارهای من شمرده میشود<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۱.</ref>. | |||
به هنگام [[هجرت]] [[رسول الله]]{{صل}}، اسماء مورد [[آزار]] [[ابوجهل]] قرار گرفت. ابوجهل از او محل پنهان شدن پدرش را میپرسید، اما اسماء که خود را [[مسئول]] [[جان]] آنان میدانست، پاسخ داد: نمیدانم. ابوجهل که خود را بازنده میدانست، بسیار [[خشمگین]] شده بود، سیلیای محکم به گوش او زد به طوری که گوشوارهاش از گوشش افتاد<ref>السیرة النبویه ابنهشام، ج۱، ص۴۸۷.</ref>. | |||
اسماء زنی بسیار [[زیرک]] و باهوش بود. گوید: پدرم هنگام رفتن به غار پولهایی که در [[خانه]] داشت و عبارت از پنج یا شش هزار درهم بود، همه را با خود برد و برای ما چیزی نگذاشت. پس از رفتن او پدربزرگ ما [[ابوقحافه]] که از هر دو چشم نابینا شده بود، به نزد ما آمده، گفت: ابوبکر با بردن پولهایش شما را به [[گرفتاری]] و [[مصیبت]] [[سختی]] دچار کرد. من گفتم: نه پدرجان او [[مال]] بسیاری برای ما گذارده است. گفت: چگونه؟ من برخاستم و مقداری سنگخرده جمع کرده و در پارچهای ریختم و در مکانی که معمولاً پدرم پولهای خود را در آنجا مینهاد، گذارده و دست پدربزرگم را گرفته روی آن پارچه گذاردم و گفتم: اینها پولهایی است که پدرم در [[خانه]] برای ما گذارده است. [[ابوقحافه]] که دستش بدان پارچه رسید، گفت: اکنون باکی بر شما نیست و همین مقدار [[پول]] شما را برای مدت زیادی کافی است<ref>السیرة النبویه ابنهشام، ج۱، ص۴۸۸؛ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۲۸۸.</ref>. | |||
[[اسماء]] به همسری [[زبیر بن عوام]] برادرزاده [[خدیجه]]{{س}} درآمد و برای او پسرانی به نامهای عبدالله، عروه، منذر، عاصم و [[مهاجر]] و دخترانی به نامهای [[خدیجه کبری]]، [[امحسن]] و [[عایشه]] آورد<ref>کتاب نسب قریش، ص۲۳۶؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۱؛ انساب الاشراف، ج۴، ص۷۷، ج۸، ص۵۸.</ref>. | |||
اسماء در [[شوال]] [[سال دوم هجرت]] اولین فرزندش را در [[مدینه]] به [[دنیا]] آورد. عبدالله اولین مولود [[مسلمان]] از [[مهاجرین]] در مدینه بود. هنگام تولدش [[مسلمانان]] [[تکبیر]] گفتند، از آن رو که در میان مسلمانان شایع شده بود که [[یهودیان]] آنان را [[جادو]] کردهاند<ref>تاریخ خلیفة بن خیاط، ص۲۶؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۱۶؛ ج۸، ص۷۴؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۰۰؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۳۰۹؛ فوات الوفیات، ج۲، ص۱۷۱.</ref>. | |||
همسرش [[زبیر]] میانه بسیار خوبی با [[اهلبیت]]{{عم}} داشت، اما از زمانی که پسرش عبدالله بزرگ شد، این رابطه به سردی کشید. [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در این مورد فرمود: «ای زبیر! ما تو را از [[بنیعبدالمطلب]] میدانستیم تا پسر ناخلفت عبدالله بالغ شد و از آن پس میان ما و تو جدایی افکند»<ref>الفخری، ص۸۷؛ الوافی بالوفیات، ج۱۷، ص۱۷۶.</ref>. | |||
[[زنان]] در [[عصر رسول الله]]{{صل}} به کار [[کشاورزی]] و [[باغداری]] میپرداختند. اسماء گوید: زبیر مرا به همسری گرفت در حالی که نه [[مال]] داشت و نه برده و نه چیز دیگری و فقط اسبی داشت. من بودم که [[اسب]] او را علف میدادم و [[زحمت]] [[مراقبت]] از آن را از دوش زبیر برمیداشتم، اسب را تیمار میکردم و دانههای خرماهای تازه را برای اسب میکوبیدم و آبش میدادم و دلو آبکشی را پیه میزدم و خمیر میکردم و نمیتوانستم نان بپزم. برخی از [[بانوان]] [[انصار]] که مردمی نیکورفتار بودند برای من خمیر میکردند، من هستههای خرما را از [[زمین]] زبیر که [[پیامبر]]{{صل}} در اختیارش نهاده بودند، جمع میکردم و سبد را بر سر مینهادم و از آن زمین که با مدینه دوسوم فرسنگ فاصله داشت، پیاده به مدینه میآمدم. او این کار را برای همسرش انجام میداد<ref>صحیح بخاری، ج۳، ص۳۹۳؛ صحیح مسلم، ج۷، ص۱۱؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۴۶.</ref>. | |||
گوید: روزی در همان حال که سبد هستهها بر سرم بود و پیاده میآمدم، با [[رسول خدا]]{{صل}} که سواره و همراه تنی چند از یارانش به [[مدینه]] میآمد، برخوردم. آن حضرت نخست برای من [[دعا]] فرمود و سپس خواست شترش را بخواباند که مرا همراه خود سوار کند، من [[شرم]] کردم که همراه آن مردان باشم و وانگهی [[غیرت]] [[زبیر]] را به یاد آوردم که از غیرتمندترین [[مردم]] بود. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[احساس]] فرمودند که من شرم کردم. پس به راه خود ادامه دادند و رفتند، من پیش زبیر آمدم و ماجرا را تعریف کردم. زبیر گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] که دانهکشیدن تو بر من دشوارتر از [[سوار شدن]] تو همراه ایشان است. [[اسماء]] گفت: پس از آن پدرم [[ابوبکر]] زنی خدمتکار برای من فرستاد که تیمار و [[مراقبت]] از [[اسب]] را عهدهدار شد و چنان بود که گویی مرا از [[بردگی]] [[رهایی]] بخشید<ref>صحیح بخاری، ج۶، ص۱۵۶؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۲.</ref>. | |||
زبیر بر اسماء سخت میگرفت و مردی تندخو بود. اسماء پیش پدر خود آمد و [[شکایت]] آورد، ابوبکر گفت: دخترکم [[شکیبا]] باش و نکوکاری پیشه کن! | |||
اسماء به حضور پیامبر اکرم{{صل}} رفت و گفت: ای رسول خدا! در [[خانه]] من هیچ چیز جز همانی که گاه زبیر میآورد، باقی نمانده است اگر من از همانچه زبیر میآورد، [[صرفهجویی]] کنم، بر من گناهی نیست؟ [[رسول الله]]{{صل}} فرمودند تا اندازهای که میتوانی صرفهجویی کن ولی اندوخته مکن و [[بخل]] مورز که مبادا [[خداوند]] بر تو سخت گیرد<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۲.</ref>. | |||
اسماء گاهی به [[مسجد]] میرفت و با پیامبر اکرم{{صل}} [[نماز]] را به [[جماعت]] میخواند. خود گوید: هنگام [[کسوف]] [[خورشید]] به مسجد رفتم و با رسول الله{{صل}} [[نماز آیات]] را به جماعت خواندم<ref>صحیح بخاری، ج۱، ص۲۹۲؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۳۲-۳۳.</ref>. | |||
[[زنان صحابی]] [[فراگیری علوم]] [[دینی]] را امر بسیار مهمی تلقی میکردند و در [[آموختن]] آن بسیار کوشا بودند. اسماء یکی از آن [[زنان]] بود<ref>نساء من عصر النبوه، ج۱، ص۳۸۵.</ref>. او پنجاه و هشت [[حدیث از پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} نقل کرده است<ref>سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۲۹۶؛ نساء من عصر النبوه، ج۱، ص۳۸۵.</ref>. همچنین او از جمله کسانی بود که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} مواردی خاص از [[طبابت]] را به آنان [[آموزش]] داد<ref>نساء من عصر النبوه، ج۱، ص۳۶۱.</ref>. | |||
[[ابن ابیملیکه]] گفته است: [[اسماء]] دچار سردرد میشد و دست بر سر خود مینهاد و میگفت وای از [[درد]] پیکرم، اما آنچه [[خداوند]] میآمرزد، بیشتر است. | |||
اسماء زنی [[سخاوتمند]] بود. او در هنگام [[رفاه]] و [[ثروت]] هرگاه [[بیمار]] میشد، همه [[بردگان]] خود را از [[زن]] و [[مرد]] [[آزاد]] میساخت و به [[دختران]] و [[خویشاوندان]] خود نیز میگفت: [[صدقه]] دهید و [[انفاق]] کنید و [[منتظر]] فزونی نباشید که اگر در [[آرزو]] و [[انتظار]] فزونی بمانید، چیزی بر ثروت شما افزوده نمیشود؛ و اگر صدقه دهید [[احساس]] از [[دست دادن]] [[مال]] را نخواهید کرد<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.</ref>. | |||
اسماء در جنگهایی شرکت داشت. در [[جنگ یرموک]] به همراه همسرش مانند دیگر [[شجاعان]] [[جهاد]] میکرد. در فتح «البهنسا» خود را به سپر و [[شمشیر]] [[مسلح]] کرده و مشغول [[حراست]] از [[سپاهیان اسلام]] بود<ref>فتوح الشام، ج۱، ص۲۲۱-۲۲۲؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.</ref>. | |||
هنگامی که پسرش منذر از [[عراق]] برگشت، برای مادر خود جامههای ظریف و نازک سفیدبافت [[مرو]] آورد. در آن هنگام چشمان اسماء [[کور]] شده بود، بر آن جامهها دست کشید و گفت چه بد! جامههای او را به خودش برگردانید. این موضوع بر منذر گران آمد و گفت: مادرجان! آن اندازه نازک نیست که پوست بدن از زیر آن دیده شود، اسماء گفت: بر فرض که دیده نشود، [[زیبایی]] آن را میستایند. گوید منذر برای مادر [[جامه]] سپید ضخیم مروی خرید. اسماء آن را پذیرفت و گفت: این گونه جامه به من بپوشان<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.</ref>. | |||
أسماء زنی [[شجاع]] بود. هنگام [[حکومت]] [[سعید بن عاص]] که دزدان و [[راهزنان]] به [[مدینه]] [[هجوم]] میآوردند، اسماء برای خود خنجری فراهم آورد و شبها آن را زیر سر خود مینهاد. به او گفتند: برای چه چنین میکنی؟ گفت: تا اگر [[دزدی]] بر من [[حمله]] کند، شکمش را پاره کنم<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۶۴.</ref>. | |||
هنگامی که عمر مقرریها را مشخص کرد، برای اسماء هزار درم مقرر داشت<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.</ref>. | |||
بنا به نقل [[ابنسعد]]، [[زبیر]] او را [[طلاق]] داد و پسرش عروه را که در آن هنگام [[کودک]] بود، از او گرفت<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۴.</ref>. | |||
[[اسماء]] تا زنده بود، [[جامه]] رنگی که با عصفر رنگ شده بود، میپوشید و چادری هم که بر سر میزد، همانگونه بود و در همان چادر مُحرم میشد. | |||
[[حجاج بن یوسف ثقفی]] در [[شعبان]] [[سال ۷۲ هجری]] برای [[جنگ]] با [[عبدالله بن زبیر]] وارد [[طائف]] شد و در آنجا [[اردو]] زد و با کسب [[اجازه]] از [[عبدالملک بن مروان]] در [[ذیالقعده]] همان سال وارد [[مکه]] شد و [[کعبه]] را با منجنیق سنگباران کرد و کعبه آماج تیرهای آتشین واقع گردید<ref>ر.ک: الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۰۹، ۲۲۸-۲۲۹؛ الاخبار الطوال، ص۳۱۴-۳۱۵؛ انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۲-۲۳۳؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۶؛ تاریخ طبری، ج۶، ص۱۷۴-۱۷۵.</ref>. | |||
پسرش عبدالله پس از نبردهای شدید در حالی که [[اصحاب]] و یارانش از [[یاری]] او دست کشیده بودند، به نزدش که دیگر پیر و نابینا شده بود، آمد و نظرش را درباره ادامه جنگ پرسید. [[اراده]] و [[عزتنفس]] را از سخنانش میتوان پی برد. اسماء به او گفت: به جنگ ادامه بده و گردنت را زیر بار [[منت]] [[غلامان]] [[بنیامیه]] کج مکن!<ref>ر.ک: انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۶؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۷؛ الامامة والسیاسة، ج۲، ص۲۴؛ تاریخ طبری، ج۶، ص۱۷۵.</ref> | |||
عبدالله جنگید تا کشته شد. سرش را از تن جدا کرده به مدینه و سپس به [[دمشق]] فرستادند و [[تنش]] را بر دار آویختند<ref>انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۶؛ البدء و التاریخ، ج۶، ص۲۶؛ العقد الفرید، ج۴، ص۳۹۰.</ref>. | |||
اسماء همراه [[کنیزکان]] خود به محل اقامت حجاج آمد و پرسید: حجاج کجاست؟ گفتند: اینجا نیست. اسماء گفت: هنگامی که آمد او را بگویید [[فرمان]] دهد این استخوانها - یعنی استخوانهای عبدالله - را فرود آورند. | |||
حجاج پس از کشته شدن عبدالله نزد اسماء رفت و گفت: پسرت در این [[خانه]] - [[مسجدالحرام]] - [[الحاد]] پدید آورد و [[خداوند]] به او [[عذاب]] دردناک چشاند!<ref>برگرفته از آیه: {{متن قرآن|إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ}} «بیگمان به کسانی که کفر ورزیدهاند و (مردم را) از راه خداوند و از مسجد الحرام- که آن را برای بومی و غیر بومی یکسان قرار دادهایم- باز میدارند و (نیز) به هر کس که در آن از سر ستم آهنگ کژروی کند، از عذابی دردناک میچشانیم» سوره حج، آیه ۲۵.</ref> [[اسماء]] گفت: [[دروغ]] میگویی! او نسبت به [[پدر و مادر]] خود [[نیکوکار]] و بسیار روزهگیر و [[نمازگزار]] بود، ولی [[رسول خدا]]{{صل}} ما را خبر داد که: «در میان [[قبیله ثقیف]] دو مرد هستند که یکی از ایشان بسیار [[دروغگو]] و دیگری بسیار نابودکنندهاند»<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۵.</ref>. | |||
اسماء [[وصیت]] کرد که چون از [[دنیا]] رفتم، مرا [[غسل]] دهید و [[کفن]] کنید و بر من [[حنوط]] بپاشید ولی چیزی از حنوط در کفن من قرار مدهید و روی کفن نیز حنوط مپاشید و از پی جنازهام [[آتش]] و چراغ میاورید<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۵-۲۶۶.</ref>. | |||
گویند اسماء در جمادیالاولی [[سال ۷۳ هجری]]، ده یا بیست [[روز]] پس از آنکه پسرش عبدالله کشته شد، درگذشت. او به هنگام [[وفات]] صد سال سن داشت و آخرین [[زن]] مهاجری است که وفات یافت<ref>الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶۶؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۷۸۳.</ref>.<ref>[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۲۲۲.</ref> | |||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||