←سهل و جانشینی علی{{ع}} در مدینه
| خط ۶۹: | خط ۶۹: | ||
==سهل و امیرالمؤمنین علی{{ع}}== | ==سهل و امیرالمؤمنین علی{{ع}}== | ||
چون عثمان [[روز جمعه]] [[هیجدهم ذی حجه]] [[سال ۳۵ هجری]] کشته شد، فردای آن روز [[طلحه]]، [[زبیر]]، [[سعد بن ابی وقاص]]، [[سعید]] بن [[زید بن عمرو بن نفیل]]، [[عمار یاسر]]، سهل بن حنیف، [[ابوایوب انصاری]]، [[زید بن ثابت]]، [[خزیمة بن ثابت]] و تمام [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} و دیگر کسانی که در [[مدینه]] بودند با امیرالمؤمنین علی{{ع}} [[بیعت]] کردند<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۲۲-۲۳.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[سلمان فارسی - عباسی (مقاله)|مقاله «سلمان فارسی»]]، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۲۴۳-۲۴۴.</ref> | چون عثمان [[روز جمعه]] [[هیجدهم ذی حجه]] [[سال ۳۵ هجری]] کشته شد، فردای آن روز [[طلحه]]، [[زبیر]]، [[سعد بن ابی وقاص]]، [[سعید]] بن [[زید بن عمرو بن نفیل]]، [[عمار یاسر]]، سهل بن حنیف، [[ابوایوب انصاری]]، [[زید بن ثابت]]، [[خزیمة بن ثابت]] و تمام [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} و دیگر کسانی که در [[مدینه]] بودند با امیرالمؤمنین علی{{ع}} [[بیعت]] کردند<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۲۲-۲۳.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[سلمان فارسی - عباسی (مقاله)|مقاله «سلمان فارسی»]]، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۲، ص:۲۴۳-۲۴۴.</ref> | ||
==سهل و داستان [[راهب]]== | |||
سهل بن حنیف [[نقل]] میکند: با [[خالد بن ولید]] در مأموریتی بودیم که به دیر یک [[نصرانی]] بین [[شام]] و [[عراق]] رسیدیم. راهب از دیر بیرون آمد و پرسید: شما که هستید؟ گفتیم: مسلمانیم از [[امت]] [[محمد]]. پس از [[جایگاه]] خود خارج شد و به جمع ما پیوست پرسید: [[رهبر]] شما کجاست؟ ما او را پیش خالد بن ولید آوردیم؛ [[سلام]] کرد، خالد جوابش را داد. پیرمردی [[کهنسال]] بود؛ خالد پرسید: چند سال داری؟ او جواب داد: "دویست و سی سال". خالد پرسید: چند سال است در این دیر [[زندگی]] میکنی؟ او گفت: "شصت سال". خالد پرسید: تاکنون کسی را دیدهای که او [[عیسی]] را دیده باشد؟ او گفت: "آری دو نفر را دیدم که هر دو عیسی را دیده بودند". خالد پرسید: آنها به تو چه گفتند؟ او جواب داد: "یکی از آن دو گفت: عیسی [[بنده]] [[خدا]] و [[پیامبر]] او و [[روح]] و کلمه خداست که به [[مریم]] [[القاء]] کرده و عیسی مخلوق است نه [[خالق]]. سخنش را پذیرفتم و راست شمردم. دیگری گفت: عیسی خداست اما او را [[تکذیب]] و [[لعنت]] کردم". | |||
خالد گفت: "واقعاً عجیب است که دو نفر هر دو عیسی را دیده باشند و بر خلاف هم سخن بگویند". راهب گفت: "آن یکی پیرو [[هوای نفس]] خویش شد و [[اعمال زشت]] خویش را به اغوای [[شیطان]] [[نیک]] انگاشت اما دیگری پیرو [[حق]] شد و [[خداوند]] او را [[هدایت]] کرد. خالد پرسید: [[انجیل]] خواندهای؟ او جواب داد: "آری". خالد پرسید: [[تورات]] را چطور؟ او جواب داد: "آری". پرسید: پس به [[موسی]] [[ایمان]] داری؟ او جواب داد: "آری" خالد پرسید: مایل نیستی که [[مسلمان]] شوی و به [[رسالت]] [[حضرت محمد]] [[گواهی]] [[بدهی]]؟" او گفت: "من به او قبل از تو ایمان آوردهام، گرچه سخنش را نشنیده و او را ندیدهام". خالد پرسید: پس تو اکنون به او و به دستوراتش ایمان میآوری؟ او جواب داد: "چگونه ایمان نیاورم با اینکه نام او را در تورات و انجیل خواندهام و موسی و عیسی به آمدنش [[بشارت]] دادهاند". خالد پرسید: پس چرا در این دیر ساکن شدهای؟ او گفت: "کجا بروم؟ پیرمردی [[کهنسال]] هستم و دیگر عمری از من باقی نمانده که به [[مردم]] بپیوندم. شنیده بودم شما میآئید و [[انتظار]] آمدنتان را داشتم که به شما [[سلام]] کنم و اعلام کنم که من پیرو [[ملت]] شمایم". | |||
پس [[راهب]] پرسید: [[پیامبر]] شما چه شد؟ خالد جواب داد: "از [[دنیا]] رفت". او پرسید: تو [[وصی]] او هستی؟ خالد گفت: "نه، ولی وصی او یکی از خویشاوندانش است که از [[یاران]] و [[صحابه]] او بوده". راهب پرسید: تو را چه کسی به اینجا فرستاده؟ آیا وصی او فرستاده؟ خالد گفت: نه، خلیفهاش روانه کرده. راهب پرسید: آن [[خلیفه]] غیر از وصی اوست؟ خالد جواب داد: "آری" راهب پرسید: آیا وصی او زنده است؟ خالد جواب داد: "آری". راهب پرسید: چگونه چنین اتفاقی افتاد؟ خالد گفت: "مردم جمع شده، این شخص را [[انتخاب]] کردند که از خویشاوندانش نبود و از صحابه [[صالح]] او به شمار میرفت". راهب گفت: "جریان تو از جریان آن دو مرد عجیبترست که درباره عیسی [[اختلاف]] [[عقیده]] داشتند. شما هم خلاف [[دستور پیامبر]] خود عمل کردید و کار همان مرد را انجام دادید". | |||
خالد به کسی که در پهلوی او [[ایستاده]] بود، گفت: "به [[خدا]] همین طورست؛ ما از [[هوای نفس]] خود [[پیروی]] کردیم و دیگری را به جای دیگری نشاندیم. اگر اختلافی که بین من و [[علی]] در [[زمان]] پیامبر{{صل}} به وجود آمد، نبود هیچ کس را بر او مقدم نمیداشتم". | |||
[[مالک اشتر]] که در آنجا حضور داشت، از خالد پرسید: چرا بین تو و علی{{ع}} اختلاف ایجاد شد؟ خالد گفت: من مایل بودم در [[شجاعت]] از او [[برتر]] باشم اما او دارای سابقهای زیاد در [[اسلام]] بود و با پیامبر{{صل}} [[خویشاوندی]] داشت که من آن امتیازها را نداشتم. بالاخره من از [[قریش]] جانبداری کردم و این اتفاق افتاد. [[ام سلمه]]، [[همسر پیامبر]]{{صل}} مرا درباره این کار [[سرزنش]] کرد ولی من نپذیرفتم". | |||
آنگاه خالد رو به [[راهب]] کرده، گفت: مطالبی را که میگفتی ادامه بده". راهب گفت: "من دارای [[دینی]] بودم که تازه بود اما کهنه شد به طوری که در آن پایدار باقی نماند مگر دو یا سه نفر و [[دین]] شما نیز کهنه میشود به طوری که دو یا سه مرد بر آن پایدار نخواهند ماند. شما با [[مرگ]] پیامبرتان یک [[درجه]] از اسلام را رها کردید، با مرگ وصیّتان نیز یک درجه دیگر را از دست خواهید داد تا یک نفر باقی نماند که پیامبرتان را دیده باشد. چنان دین شما فرسوده شود که [[نماز]] و [[حج]] و [[جهاد]] و [[روزه]] شما [[فاسد]] شود و [[امانت]] و [[زکات]] از میان شما برود. باقیماندهای از دین خواهد بود تا هنگامی که کتابتان، خدایتان و کسی از [[اهل بیت]] پیامبرتان میان شما باشد؛ وقتی این دو چیز از میان شما رفت، دیگر به جز [[شهادتین]] چیزی برایتان باقی نمیماند. در چنین موقعی [[قیامت]] شما و دیگران به پا میشود و هنگام [[وعده]] فرا میرسد و قیامت شما [[ملت]] [[مسلمان]] به پا خواهد شد زیرا آخرین [[امت]] هستید و با شما [[دنیا]] تمام و [[رستاخیز]] آغاز میشود. | |||
در ادامه بین راهب و خالد سخنانی رد و بدل شد و سپس ما به سوی [[مدینه]] حرکت کردیم. پس از بازگشت به مدینه [[علی]]{{ع}} را دیدم و ماجرای راهب و آنچه را که با خالد [[گفتگو]] کرده بود و سلامی را که رسانید، به ایشان گفتم و شنیدم علی{{ع}} فرمود: "سلام من بر او و هر که مانند اوست و [[سلام]] بر تو ای سهل بن حنیف". او را از [[یادآوری]] ماجرای [[اختلاف]] [[خالد بن ولید]] و گفتارش ناراحت ندیدم و در این باره به من چیزی نگفت جز اینکه فرمود: "یا سهل! وقتی [[خداوند تبارک و تعالی]] [[پیامبر اسلام]] [[محمد مصطفی]] را برانگیخت، چیزی در روی [[زمین]] باقی نماند مگر اینکه به او [[ایمان]] آورد و فقط شقاوتمندان [[جن]] و [[انس]] و [[تبهکاران]] آنها ایمان نیاوردند". مدتی گذشت و من جریان راهب را فراموش کردم. وقتی جریان [[زمامداری]] علی{{ع}} پیش آمد، روزی در بازگشت از [[صفین]] به بیابانی خشک رسیدیم که آبی در آن وجود نداشت. پس به علی{{ع}} [[شکایت]] کردیم. او به [[راه]] افتاد تا به محلی که خود میدانست رسید پس فرمود: "اینجا را بکنید". وقتی آنجا را کندیم به سنگ سخت و [[بزرگی]] رسیدیم و [[امام]]{{ع}} فرمود: "آن را از جای درآورید". هر چه [[سعی]] کردیم نتوانستیم آن را از جا بکنیم. [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} تبسمی کرد، و جلو آمد و با هر دو دست آن را گرفت از جای کند. ناگاه دیدیم زیر آن چشمهای صاف است که از سفیدی چون نقره مینمود. امام{{ع}} به ما فرمود: "اینک بیاشامید و هر چه میخواهید از آن آب بردارید و بعد مرا [[آگاه]] کنید". ما آب آشامیدیم و هر چه خواستیم آب برداشتیم. پس علی{{ع}} را آگاه کردیم. ایشان بدون ردا و [[کفش]] به سوی چشمه راه افتاد و سنگ را با دست از جای برداشت و آن را به دهان چشمه گذاشت و با دست بر روی آن [[خاک]] ریخت. همه این حوادث را آن راهب نیز میدید. پس از دیر خود پایین آمد و از ما پرسید: [[رهبر]] شما کجاست؟ او را به حضور [[علی]]{{ع}} بردیم. [[راهب]] گفت: {{متن حدیث| أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ }} و [[گواهی]] میدهم که تو [[وصی]] [[محمد]] هستی. من قبلا به شما [[سلام]] رساندهام". من گفتم: یا امیرالمؤمنین، این همان راهبی است که سلام او و دوستش را به شما رساندم. علی{{ع}} فرمود: "از کجا فهمیدی من وصی [[پیامبر اسلام]]{{صل}} هستم؟" او گفت: "پدرم به من اطلاع داد. او هم به [[قدر]] من [[عمر]] کرده بود. او از پدرش و او از جدش [[نقل]] کرد از کسی که به همراه [[یوشع بن نون]]، وصی [[موسی]] به [[جنگ]] آمده بود و بعد از موسی [[چهل]] سال با [[ستمگران]] جنگ کرد. او نیز از همین محل گذشته بود و افرادش [[تشنه]] شده بودند پس به [[یوشع]] [[شکایت]] کردند. او گفت: " نزدیک شما چشمه آبی است که [[آدم]] آن را پدید آورده است. " پس یوشع کنار چشمه آمد و سنگ را از روی آن برداشت و آب آشامید و یارانش همه از آن [[سیراب]] شدند و بعد سنگ را به جای خود نهاد و به [[یاران]] خود گفت: " این سنگ را جز [[پیامبر]]{{صل}} یا [[وصی پیامبر]]{{صل}} برنمیدارد. " چند نفر از یاران یوشع از او عقب ماندند و بعد از رفتن یوشع هر چه کوشیدند که جای چشمه را پیدا کنند، نتوانستند. این دیر نیز به [[برکت]] همین چشمه ساخته شده، وقتی شما سنگ را از جا کندی، فهمیدم [[وصی رسول خدا]] [[احمد]]{{صل}} هستی که من در جستجوی اویم. من مایلم در رکاب شما به [[پیکار]] پردازم". پس اسب با [[سلاح]] [[جنگی]] به او دادند و او به همراه [[سپاه]] رفت و از کسانی بود که در [[جنگ نهروان]] [[شهید]] شد. [[یاران علی]]{{ع}} نیز از سخنان راهب بسیار خوشحال شدند و چند نفر عقب ماندند تا چشمه را بیابند اما پس از رفتن آن [[حضرت]] هر چه دنبال چشمه گشتند، آن را پیدا نکردند و بعد به [[لشکر]] پیوستند. | |||
[[صعصعة بن صوحان]] میگوید: من آب [[راهب]] را موقعی که [[علی]]{{ع}} سنگ را از جای کند و [[مردم]] سیراب شدند، دیدم و گفتار او را درباره علی{{ع}} شنیدم. آن [[روز]] [[سهل بن حنیف]] ماجرای خالد با آن راهب را برایم [[نقل]] کرد<ref>ارشاد القلوب، دیلمی، ج۲، ص۳۶۸-۳۷۳ (با تلخیص).</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[سلمان فارسی - عباسی (مقاله)|مقاله «سلمان فارسی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۳۰۰-۳۰۳.</ref> | |||
==سهل و [[جانشینی علی]]{{ع}} در مدینه== | ==سهل و [[جانشینی علی]]{{ع}} در مدینه== | ||