باذان: تفاوت میان نسخهها
←ایرانیان و یمن
(←مقدمه) |
|||
| خط ۸: | خط ۸: | ||
==[[ایرانیان]] و [[یمن]]== | ==[[ایرانیان]] و [[یمن]]== | ||
در [[زمان]] انوشیروان، [[دولت]] [[حبشه]] به یمن حمله کرد و [[حکومت]] آن منطقه را بر انداخت<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. بعد از [[مرگ]] ابرهه، پسرش، یکسوم من بن ابرهه [[زبون]] و بعد شا از وی برادرش، مسروق بن شده و زنانشان را | در [[زمان]] انوشیروان، [[دولت]] [[حبشه]] به یمن حمله کرد و [[حکومت]] آن منطقه را بر انداخت<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. بعد از [[مرگ]] ابرهه، پسرش، یکسوم من بن ابرهه [[زبون]] و بعد شا از وی برادرش، مسروق بن شده و زنانشان را به اسیری گرفتند و مردان شان را کشتند و فرزندانشان را بر ترجمانی ترجمه [[زبان عربی]] میان خودشان و [[عربها]] واداشتند<ref>تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۲، ص۸۹-۶۸۸.</ref>. با اوج گرفتن [[ظلم و جور]] آنها بر [[مردم]]، [[عام و خاص]] [[اهل]] یمن [[شب]] و [[روز]] مرگ آنها را از [[خدا]] میخواستند. در این موقع فردی از [[قبیله]] [[حمیر]] به نام [[سیف بن ذی یزن]]، یا [[یوسف بن ذی یزن]]، از اشراف یمن به نزد [[قیصر روم]] رفت و کمک خواست اما [[قیصر]] به بهانه دور بودن یمن از آنجا او را [[یاری]] نکرد. [[سیف]] به نزد [[عمرو بن منذر]]، [[حاکم]] [[حیره]] رفت که او سیف را به نزد [[کسری]] [[راهنمایی]] کرد. او وقتی نزد کسری رفت، از [[اضطراب]] اهل یمن و [[لشکر]] حبشه خبر داد و درخواست لشکری کرد که به کمک آنها [[سپاه]] حبشی را از یمن بیرون کند و آنجا را [[ملک]] کسری کند<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۳۰.</ref>. | ||
مؤرخین نوشتهاند: سیف مدت هفت سال در تیسفون ([[مدائن]]) اقامت نمود تا اجازه یافت که با انوشیروان [[ملاقات]] کند. سیف به انوشیروان گفت: مرا در [[جنگ]] با [[حبشیان]] یاری کن و گروهی از [[سربازان]] خود را با من بفرست تا مملکت خود را پس بگیرم<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. اما [[پادشاه ایران]] (کسری) گفت: [[ملک]] [[یمن]] چه ارزشی دارد، که ما لشکری را دچار مشکل کنیم و به آنجا بفرستیم؟ اما [[نقل]] دیگری است که انوشیروان گفت: در آئین من روا نیست که [[لشکریان]] خود را [[فریب]] دهم و آنها را به کمک افرادی که با من هم [[عقیده]] نیستند، بفرستم<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. بعد از آن ده هزار [[درهم]] و خلعتی [[نیکو]] به [[سیف]] داد. اما سیف همان جا درهمها را به [[مردم]] داد که این عمل باعث شد تا کسری بار دیگر سیف را احضار نماید و علت این عمل را جویا شود. سیف گفت: این عمل را به این [[دلیل]] انجام دادم که [[کوه]] و صحرای [[ولایت]] من زر و سیم است و سیم و زر به معدن بردن لایق من نباشد بلکه من بهر آن آمدم که [[پادشاه]] به من لشکری دهد تا دور [[حق]] کی ادویات [[مظلوم]] کارت از [[علوم]] [[ظالم]] برای بستانم. بعد کسری [[خواص]] خود را خواند و با آنها [[مشورت]] کرد، که برخی موافق و برخی [[مخالف]] فرستادن لشکری به یمن بودند اما فردی که از همه بزرگتر بود گفت: ای پادشاه! تو [[اسیران]] بسیاری داری و همه را به این دلیل زندانی کردهای که هلاک شوند پس اگر آنها را [[آزاد]] و بدانجا بفرستی تا [[جنگ]] کنند از دو حال خارج نیست؛ یا اینکه [[لشکر]] [[سپاه]] حبشی را [[شکست]] داده که مراد پادشاه حاصل شده و یا اینکه لشکر شکست میخورند که [[قتل]] زندانی توسط کسی دیگر باشد، بهتر است. پادشاه از این سخن خوشش آمد و حدود هشتصد نفر زندانی و به قولی هزار نفر که از جمله آنها وهرز یا بهروز<ref>نام حقیقی او خرزاد بود.</ref> که مردی سالخورده و دارای مرتبه بود (او را کسری بر بقیه [[امیر]] کرد)، همراه [[سیف بن ذی یزن]] با هشت کشتی روانه [[یمن]] کرد اما دو کشتی [[غرق]] شد و شش کشتی به یمن رسیدند. بعد از رسیدن به یمن، [[سیف]] از [[قبایل عرب]] [[لشکر]] جمع کرد و همراه لشکر [[فارس]] به سوی [[سپاه]] مسروق بن ابرهه رفتند که سپاه مسروق یکصد هزار نفر بودند که او به خود و یارانش [[مغرور]] شد و به وهرز گفت: "اگر [[دوست]] داری به سوی [[بلادت]] برگرد و اگر مرگت را دوست داری درباره تو [[تصمیم]] میگیرم. سپس در [[جنگ]] آن دو لشکر، مسروق کشته شد و سپاه [[حبشه]] رو به نابودی رفت و تعداد بسیاری از آنها کشته و [[اسیر]] شدند و بقیه گریختند. بدین ترتیب، به [[حکومت]] هفتاد و دو ساله [[حبشیان]] خاتمه دادند. و هرز و سیف به [[صنعا]] که [[دارالملک]] یمن بود، رفتند و [[ملک]] یمن را به دست گرفتند و این واقعه در سال ۵۷۵ میلادی بود. | مؤرخین نوشتهاند: سیف مدت هفت سال در تیسفون ([[مدائن]]) اقامت نمود تا اجازه یافت که با انوشیروان [[ملاقات]] کند. سیف به انوشیروان گفت: مرا در [[جنگ]] با [[حبشیان]] یاری کن و گروهی از [[سربازان]] خود را با من بفرست تا مملکت خود را پس بگیرم<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. اما [[پادشاه ایران]] (کسری) گفت: [[ملک]] [[یمن]] چه ارزشی دارد، که ما لشکری را دچار مشکل کنیم و به آنجا بفرستیم؟ اما [[نقل]] دیگری است که انوشیروان گفت: در آئین من روا نیست که [[لشکریان]] خود را [[فریب]] دهم و آنها را به کمک افرادی که با من هم [[عقیده]] نیستند، بفرستم<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. بعد از آن ده هزار [[درهم]] و خلعتی [[نیکو]] به [[سیف]] داد. اما سیف همان جا درهمها را به [[مردم]] داد که این عمل باعث شد تا کسری بار دیگر سیف را احضار نماید و علت این عمل را جویا شود. سیف گفت: این عمل را به این [[دلیل]] انجام دادم که [[کوه]] و صحرای [[ولایت]] من زر و سیم است و سیم و زر به معدن بردن لایق من نباشد بلکه من بهر آن آمدم که [[پادشاه]] به من لشکری دهد تا دور [[حق]] کی ادویات [[مظلوم]] کارت از [[علوم]] [[ظالم]] برای بستانم. بعد کسری [[خواص]] خود را خواند و با آنها [[مشورت]] کرد، که برخی موافق و برخی [[مخالف]] فرستادن لشکری به یمن بودند اما فردی که از همه بزرگتر بود گفت: ای پادشاه! تو [[اسیران]] بسیاری داری و همه را به این دلیل زندانی کردهای که هلاک شوند پس اگر آنها را [[آزاد]] و بدانجا بفرستی تا [[جنگ]] کنند از دو حال خارج نیست؛ یا اینکه [[لشکر]] [[سپاه]] حبشی را [[شکست]] داده که مراد پادشاه حاصل شده و یا اینکه لشکر شکست میخورند که [[قتل]] زندانی توسط کسی دیگر باشد، بهتر است. پادشاه از این سخن خوشش آمد و حدود هشتصد نفر زندانی و به قولی هزار نفر که از جمله آنها وهرز یا بهروز<ref>نام حقیقی او خرزاد بود.</ref> که مردی سالخورده و دارای مرتبه بود (او را کسری بر بقیه [[امیر]] کرد)، همراه [[سیف بن ذی یزن]] با هشت کشتی روانه [[یمن]] کرد اما دو کشتی [[غرق]] شد و شش کشتی به یمن رسیدند. بعد از رسیدن به یمن، [[سیف]] از [[قبایل عرب]] [[لشکر]] جمع کرد و همراه لشکر [[فارس]] به سوی [[سپاه]] مسروق بن ابرهه رفتند که سپاه مسروق یکصد هزار نفر بودند که او به خود و یارانش [[مغرور]] شد و به وهرز گفت: "اگر [[دوست]] داری به سوی [[بلادت]] برگرد و اگر مرگت را دوست داری درباره تو [[تصمیم]] میگیرم. سپس در [[جنگ]] آن دو لشکر، مسروق کشته شد و سپاه [[حبشه]] رو به نابودی رفت و تعداد بسیاری از آنها کشته و [[اسیر]] شدند و بقیه گریختند. بدین ترتیب، به [[حکومت]] هفتاد و دو ساله [[حبشیان]] خاتمه دادند. و هرز و سیف به [[صنعا]] که [[دارالملک]] یمن بود، رفتند و [[ملک]] یمن را به دست گرفتند و این واقعه در سال ۵۷۵ میلادی بود. | ||