پرش به محتوا

سعید بن زید: تفاوت میان نسخه‌ها

۳۳٬۲۴۵ بایت حذف‌شده ،  ‏۲۳ دسامبر ۲۰۲۰
بدون خلاصۀ ویرایش
(صفحه‌ای تازه حاوی «{{ویرایش غیرنهایی}} {{امامت}} <div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;"> : <div style="background-color: rgb(252, 252, 233)...» ایجاد کرد)
 
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۱۵: خط ۱۵:


==[[پدر]] [[سعید]] و [[دعای پیامبر]]{{صل}}==
==[[پدر]] [[سعید]] و [[دعای پیامبر]]{{صل}}==
[[زید]] از جمله کسانی است که در جستجوی [[دین]] واقعی به [[شام]]، نزد علمای [[مسیحی]] و [[یهودی]] رفت و درباره دین و دیگر [[معارف]]، پرسش‌هایی از آنان کرد، اما دین آنها را نپذیرفت. مردی از [[مسیحیان]] به او گفت: "تو در جستجوی [[آیین]] [[ابراهیم]] هستی؟" زید گفت: "آیین ابراهیم چیست؟" [[مرد]] مسیحی گفت: "ابراهیم جز [[خدای یکتا]] را [[عبادت]] نمی‌کرد و با [[بت پرستان]] [[مبارزه]] می‌کرد و از گوشت جانورانی که آنان را برای بتان [[قربانی]] می‌کردند، نمی‌خورد". [[زید بن عمرو]] گفت: "آری! همین آیین را می‌شناسم و بر این دین هستم و از [[پرستش]] سنگ یا چوبی که به دست خود، آن را بتراشم بیزارم". [[عامر]] [[نقل]] می‌کند که زید می‌گفت: "من با آیین [[ملت]] خود ([[بت پرستی]]) مخالفم و از [[دین ابراهیم]] و [[اسماعیل]] [[پیروی]] می‌کنم که به سوی این [[کعبه]] [[نماز]] می‌گزاردند و [[منتظر ظهور]] [[پیامبری]] از [[فرزندان]] اسماعیل هستم که [[مبعوث]] خواهد شد و [[گمان]] نمی‌کنم من [[زمان]] او را [[درک]] کنم، ولی از هم اکنون به او [[مؤمن]] هستم و او را [[تصدیق]] می‌کنم و [[گواهی]] می‌دهم که پیامبر است. اگر [[عمر]] تو کفایت کرد و او را دیدی، از من به او [[سلام]] برسان". عامر می‌گوید: "چون پیامبر{{صل}} به [[نبوت]] مبعوث شد، [[مسلمان]] شدم و سخن زید بن عمرو را به آن [[حضرت]] گفتم و سلام او را [[ابلاغ]] کردم. پاسخ سلام او را داد و فرمود: " خدایش [[رحمت]] کناد. او را دامن کشان در [[بهشت]] دیدم". زید بن عمر و پنج سال پیش از [[نزول وحی]] بر پیامبر{{صل}} از [[دنیا]] رفت. پسرش، [[سعید بن زید]] جزو [[مسلمانان]] اولیه بود و ارادتی کامل به [[رسول خدا]]{{صل}} داشت. روزی سعید بن زید به محضر رسول خدا{{صل}} آمد و ضمن بیان ارادت پدرش نسبت به [[پیامبری]] که از [[نسل]] [[اسماعیل]] خواهد آمد و این که پدرش بر [[دین ابراهیم]] [[حنیف]] بوده است، درباره [[پدر]] خود از [[پیامبر]]{{صل}} سؤال کرد. رسول خدا{{صل}} فرمود: "[[خدا]] او را بیامرزد که به [[آیین]] [[ابراهیم]]{{ع}} درگذشت". مسلمانان پس از آن هر گاه از [[زید بن عمرو]] نام می‌بردند، برایش [[طلب]] [[مغفرت]] فرت و [[رحمت]] رحمت می‌کردند. زید بن عمرو را در پای [[کوه]] حرا [[دفن]] کرده‌اند"<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۲۸-۳۳۳.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۱۳-۴۱۴.</ref>.


==[[اسلام]] [[سعید]]==
==[[اسلام]] [[سعید]]==
سعید [[همسر]] [[خواهر]] [[عمر]]، [[فاطمه]] بوده است. سعید و فاطمه قبل از عمر، [[مسلمان]] شده بودند و از [[ترس]] او اسلام‌شان را پنهان می‌کردند و [[خباب بن ارت]]، برای [[آموزش قرآن]] و [[معارف]] به [[خانه]] آنها می‌رفت. روزی عمر در حضور جمعی از [[اهل مکه]]، عصبانی شد و خواست که برود و پیامبر{{صل}} را بُکشد. پیامبر{{صل}} در این [[زمان]]، در خانه [[ارقم]] در منطقه [[صفا]] بود. عمر شتابان به آن سو حرکت می‌کرد. در مسیر، [[نعیم بن عبد الله]] او را دید و از او پرسید: کجا می‌روی؟ عمر گفت: "می‌روم که [[محمد]] را بکشم؛ زیرا [[قریش]] را پراکنده ساخته و [[دین]] آنها را [[سرزنش]] می‌کند و [[بت‌ها]] را قبول ندارد". [[نعیم]] به او گفت: "به خدا [[سوگند]]! اگر چنین کنی، [[فرزندان]] [[عبد مناف]] (بستگان پیامبر{{صل}}) لحظه‌ای به تو [[امان]] نخواهند داد. اگر راست می‌گویی، برو خانواده‌ات را نگهدار که مسلمان شده‌اند". عمر گفت: "کدام [[خانواده]]؟" نعیم گفت: "پسر عمویت سعید و خواهرت فاطمه، همسرش! اینها مدت‌هاست که مسلمان شده‌اند و تو خبر نداری!"
عمر با شنیدن این سخن، مسیر خود را به سوی [[منزل]] خواهرش [[تغییر]] داد. در این هنگام خباب بن ارت نزد آنها بود و به آنها [[قرآن]] می‌آموخت. آنها وقتی متوجه آمدن [[عمر]] شدند، آن جمع را بر هم زدند؛ [[خباب]] پنهان شد و [[فاطمه]] [[آیات قرآن]] را زیر چادر خود پنهان کرد. عمر که صدای [[خواندن قرآن]] خباب را شنیده بود، از آنها پرسید: این چه صدایی بود که از [[خانه]] شما می‌آمد؟ گفتند: چیزی نبود! عمر گفت: "اما من صدایی شنیدم و شنیده‌ام که شما به [[محمد]] [[ایمان]] آورده‌اید". در این موقع، عمر عصبانی شد و به [[سعید]] [[حمله]] برد و او را بر [[زمین]] افکند. فاطمه، [[خواهر]] عمر برای [[دفاع]] از همسرش از جا برخاست و به عمر حمله کرد. عمر ضربه‌ای بر سر او زد که سر [[شکست]] و [[خون]] از آن جاری شد. سعید و فاطمه، چون چنین دیدند، گفتند: آری! ما [[اسلام]] آورده‌ایم و به [[خدا]] و [[پیامبر خدا]] ایمان آورده‌ایم. هر کاری از دستت بر می‌آید، بکن که هرگز از ایمان‌مان دست بر نمی‌داریم<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۱، ص۳۴۳.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۱۴-۳۱۵.</ref>.


==سعید در [[زمان]] [[پیامبر]]{{صل}}==
==سعید در [[زمان]] [[پیامبر]]{{صل}}==
وقتی پیامبر{{صل}} از زمان بازگشت کاروان [[قریش]] از [[شام]] مطلع شد، [[یاران]] خود را برای حمله به آن فرا خواند. ده [[شب]] پیش از [[خروج]] خود از [[مدینه]]، [[سعید بن زید]] و [[طلحة بن عبید الله]] را برای کسب خبر و اطلاع رسانی، به مسیر کاروان در منطقه شام روانه کرد. آنها خود را به یکی از نقاط مسیر کاروان به نام نخبار، در منطقه ذی المروه، در ساحل دریا رساندند و به [[منزل]] کشد جهنی وارد شدند. کشد از آنها استقبال کرد. آنها تا هنگام عبور کاروان از آن [[محل]]، هم چنان مخفیانه در خانه او بودند. هنگام عبور کاروان، سعید و [[طلحه]]، به گونه‌ای که شناخته نشوند، به محلی مشرف بر کاروان قریش رفتند و وضعیت کاروان و کالاهای آن را بررسی کردند. کاروانیان قریش، نزد کشد آمدند و پرسیدند: آیا کسی از جاسوسان محمد را ندیده‌ای؟ کشد گفت: "[[پناه]] بر خدا! جاسوسان محمد در نخبار چه می‌کنند؟" چون کاروان از آنجا گذشت و به مسیر خود به طرف [[مکه]] ادامه داد، [[سعید]] و [[طلحه]]، صبحگاهان، بیرون رفتند. میزبان شان، کشد، آنان را تا منطقه ذی المروه بدرقه کرد. سعید و طلحه، زمانی که به [[مدینه]] رسیدند، [[پیامبر]]{{صل}} بالشکر [[قریش]] در [[بدر]]، مشغول [[نبرد]] بود. آن دو برای دادن گزارش [[مأموریت]] خود به سمت بدر حرکت کردند و در منطقه تربان به پیامبر{{صل}} رسیدند و آن [[حضرت]] را در جریان کاروان قریش قرار دادند<ref>المغازی، واقدی (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ص۱۵-۱۴.</ref>.
همچنین در [[جنگ]] [[غابه]] یا ذی قرد که در [[سال ششم هجری]] اتفاق افتاد و در جریان آن [[عیینة بن حصن]] به [[همراهی]] [[چهل]] سوار بر [[گله]] پیامبر{{صل}} [[غارت]] [[برده]] بود، [[رسول خدا]]{{صل}} برای تعقیب او با عده‌ای از [[اصحاب]]، آماده شدند. پیش از رسیدن پیامبر{{صل}} به ذی قرد، [[مقداد]] بن [[عمرو]]، [[فرمانده]] سواران بود و بعد از آن، [[سعید بن زید]] [[فرماندهی]] سواران را به [[دستور پیامبر]]{{صل}} بر عهده گرفت. [[حسان]]، شاعر صحنه‌های [[تاریخ]] [[صدر اسلام]]، در شعری که در این باره سرود، فرماندهی سواران جنگ ذی قرد را به مقداد نسبت داد که مورد [[اعتراض]] سعید بن زید قرار گرفت. حان گفت: "[[برادر]] [[عزیز]]! من نظر خاصی نداشتم، فقط به خاطر این که در قافیه نمانم و [[شعر]] درست در بیاید، اسم مقداد را آوردم!" سعد بن [[زید]] از توضیح حسان قانع نشد و [[سوگند]] خورد که هرگز با او صحبت نکند. [[واقعیت]] [[امر]] هم همان است که سعید بن زید گفته است و فرمانده سواران، او بوده است<ref>در این جنگ، تعداد سواران این هشت نفر بودند: سعد بن زید، مقداد، ابو قتاده، معاذ بن ماعص، ابو عیاش زرق، محرز بن نضله، عکاشة بن محصن و ربیعة بن اکثم.</ref>. در این جنگ، مسعده، یکی از مهاجمان به دست [[ابوقتاده]] کشته شد، سعد بن زید [[جامه]] و [[سلاح]] او را برداشته بود. پیامبر{{صل}} به (سعید) فرمودند: "[[ابو قتاده]]، مسعده را کشته است؛ [[جامه]] و [[سلاح]] را به او [[تسلیم]] کن". این [[جنگ]] پنج [[روز]] به طول کشید<ref>المغازی، واقدی (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ص۴۰۷-۴۱۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۱۵-۳۱۶.</ref>.


==[[سعید]] و [[خلیفه دوم]]==
==[[سعید]] و [[خلیفه دوم]]==
پس از این که [[عمر]] در [[شرف]] [[مرگ]] قرار گرفت، در حالی که به [[ابن عباس]] [[تکیه]] داده بود و [[عبد الله بن عمر]] و [[سعید بن زید]] هم حاضر بودند، گفت: "بدانید که من در مورد [[میراث]] کلاله سخنی نگفته‌ام و هیچ کس را هم پس از خودم به [[جانشینی]] نگماشته‌ام، و هر کس از [[اسیران]] [[عرب]] که تا هنگام مرگ من [[آزاد]] نشده است، آزاد است و فدیه‌اش را از [[بیت المال]] بپردازید". سعید بن زید [به عمر] گفت: "اگر در مورد مردی از [[مسلمانان]]، به [[خلافت]] اشاره می‌کردی، [[مردم]] تو را [[امین]] می‌دانند و می‌پذیرفتند". عمر گفت: "همه افرادم در این مورد حرصی [[ناپسند]] دارند و می‌خواهند [[خلیفه]] شوند"<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۲۹۷.</ref>.
'''سعید و [[سخنرانی]] عمر در [[مسجد]]:''' روزی ابن عباس به [[عبدالرحمن بن عوف]] گفت: "اگر عمر بمیرد، من با [[علی]]{{ع}} [[بیعت]] می‌کنم". پس ابن عباس و عبدالرحمن بن عوف و نیز عمر در آن سال به [[حج]] رفتند. در [[منی]]، [[عبدالرحمن]] به نزد عمر آمد و گفت: "ابن عباس درباره تو چنین می‌گوید". عمر گفت: "امشب با مردم در این باره سخن می‌گویم و افرادی که این گونه حرف‌ها رو می‌زنند. می‌ترسانم!" عبدالرحمن: "اما [اگر] در [[مراسم]] عمومی حج این مطالب را بگویی، غوغا می‌شود و [[اکثریت]] مردم، [[سخن]] ابن عباس را [[تأیید]] خواهند کرد. بگذار به [[مدینه]] برسی و در آنجا این سخنان را مطرح کن؛ زیرا در آنجا همفکران تو بیشترند و مشکلی پیش نمی‌آید". عمر گفت: "به [[خدا]] [[سوگند]]! در اولین [[فرصت]] که به مدینه رفتم، دراین باره سخن خواهم گفت".
عبدالرحمن می‌گوید: "وقتی به مدینه رسیدیم و [[روز جمعه]] فرا رسید، من زودتر از همیشه خودم را به مسجد رساندم که ببینم عمر چه خواهد گفت. وقتی به [[مسجد]] رسیدم، [[سعید بن زید]] را دیدم که زودتر از من آمده بود. نزدیک [[منبر]] پهلوی [[سعید]] نشستم. وقت [[اذان]] ظهر فرا رسید و [[عمر]] به مسجد آمد. به سعید بن زید گفتم: امروز عمر سخنانی خواهد گفت که تا کنون نگفته است. سعید [[خشمگین]] شد و گفت: " چه سخنانی می‌گوید که پیش از این نگفته است؟ " او (عمر) در ابتدا مطالب عادی و همیشگی و برخی [[احکام]] را مطرح کرد و آنگاه گفت: " شنیده‌ام یکی از شما ([[ابن عباس]]) گفته که اگر [[امیر مؤمنان]] (عمر) بمیرد، با فلانی ([[علی]]{{ع}}) [[بیعت]] می‌کنم؛ چون عمر را [[ابوبکر]] [[نصب]] کرده است. درست است که [[بیعت با ابوبکر]] ناگهانی بود، [[ولی خدا]] [[شر]] آن را از بین برد. قصه ما چنان بود که وقتی [[پیامبر خدا]] [[رحلت]] کرد، علی و دیگر کسانی که با او بودند، در [[خانه]] [[فاطمه]] مشغول [[کفن و دفن پیامبر]] شدند. از آن طرف [[انصار]] به [[فکر]] افتادند که [[رهبری]] از جانب خود برگزینند و [[مهاجران]] نیز نزد ابوبکر جمع شده بودند. من به ابوبکر گفتم بیا با [[برادران]] انصار خویش به توافق برسیم و [[رهبر]] [[انتخاب]] کنیم! پس با ابوبکر نزد انصار رفتیم. آنها در [[سقیفه بنی ساعده]] [[اجتماع]] کرده بودند. یکی از انصار شروع به صحبت کرد و متوجه شدیم که می‌خواهند ما را کنار بزنند. در این موقع ابوبکر [[دست]] من و دست [[ابو عبیدة بن جراح]] را گرفت و گفت: " با هر کدام که می‌خواهید بیعت کنید تا [[خلیفه]] شما باشد. یکی از انصار برخاست و گفت: " یک [[امیر]] از شما و یکی از ما. " من چون از [[اختلاف]] ترسیدم! دست پیش بردم و با ابوبکر به عنوان خلیفه بیعت کردم؛ مهاجران و انصار هم بیعت کردند و این گونه ابوبکر خلیفه شد"<ref>تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۴، ص۱۳۳۰-۱۳۳۳.</ref>. و در جای دیگری می‌گوید: {{عربی|کنت قد زورت مقالة أعجبتنی أرید أن أقدمها}}؛ مقاله‌ای از پیش [[تعیین]] شده آماده کرده بودم که در آنجا بیان کنم!<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۶۵۹.</ref>
'''[[بخشش]] [[عمر]] به [[سعید]]:''' روزی عمر در [[روزگار]] [[خلافت]] خود هزار [[درهم]] برای سعید فرستاد. سعید از این کار عمر ناراحت شد. همسرش که [[خواهر]] عمر بود، گفت: "چرا [[اندوهگین]] شدی؟" سعید گفت: "از [[رسول خدا]]{{صل}} شنیدم که فرمود: "ساده زیستان، پانصد سال زودتر از [[توانگران]] به [[بهشت]] می‌روند". عمر مگر می‌خواهد مرا در زیورهای [[دنیا]] [[حبس]] کند؟"<ref>کشف الأسرار و عدة الأبرار، رشید الدین میبدی، ج۸، ص۳۰.</ref>.
'''سعید و [[جنگ]] با [[ایرانیان]] در [[عراق]]:''' در آن هنگامی که عمر [[تصمیم]] [[حمله]] به ایرانیان در عراق گرفت، یکی از گزینه‌ها برای [[فرماندهی]] این جنگ بسیار مهم، [[سعید بن زید]] بود. عمر با اطرافیان خود [[مشورت]] کرد و همه پیشنهاد کردند که [[علی]]{{ع}} را [[فرمانده]] جنگ علیه [[ایران]] کند، اما علی{{ع}} نپذیرفت. بعد از آن، سعید بن زید را که داماد عمر بود، پیشنهاد کردند. عمر گفت: "این کار از او ساخته نیست". در نهایت، عمر [[سعد بن ابی وقاص]] را به فرماندهی این جنگ [[منصوب]] کرد<ref>مروج الذهب، مسعودی (ترجمه: پاینده)، ج۱، ص۶۶۷.</ref>.
'''سعید و [[فتح]] [[شهر]] [[حلب]]:''' یکی از جنگ‌هایی که سعید بن زید در آن حضور فعال داشت، جنگ با [[رومیان]] و فتح شهر حلب بود. در این جنگ که فرماندهی آن را [[أبو عبیده جراح]] بر عهده داشت، او به سعید بن زید [[مأموریت]] داد که با چهار هزار سوار تحت امرش در کمین [[دشمن]] بنشینند. در آن [[روز]] هوا وضعیتی نامناسب داشت و [[ظلمت]] و غباری تیره و ابری سیاه همه جا را پوشانده بود. [[ابو عبیده]]، فرماندهی سمت راست [[لشکر]] را به چپ لشکر را و به [[معاذ]] بن بن [[ابوسفیان]] جبل و داد [[یزید]] و ده بن هزار [[صامت]] نیروی الأنصاری [[جنگی]] در داد [[اختیار]] و ده هزار آنان سپرد نیرو و نیز سمت در اختیار آنان قرار داد و خود بر [[قلب]] [[دشمن]] [[حمله]] برد<ref>الفتوح، ابن اعثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۱۴۰.</ref>.
'''سیعد [[جانشین]] [[ابو عبیده]]:''' [[أبو عبیده جراح]] از طرف [[عمر]] [[حاکم]] [[دمشق]] بود. عمر طی [[نامه]] ای از او خواست که به [[بیت المقدس]] برود و با ساکنان آن بجنگد که اگر [[اسلام]] نیاوردند، [[جزیه]] بپردازند. أبو عبیده جراح، [[سعید بن زید]] را به جای خود بر دمشق [[نیابت]] داد و به قصد بیت المقدس حرکت کرد<ref>الفتوح، ابن اعثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۱۶۱.</ref>.
'''[[سعید]] و [[دفن]] عمر:''' عمر پس از حدود ده سال [[خلافت]] به دست [[ابولولو]] کشته شد. [[صهیب]] بر او [[نماز]] خواند و سیعد بن [[زید]] و [[عثمان]] او را به [[خاک]] سپردند<ref>الطبقات الکبری، ابنن سعد (ترجمه:مهدی دامغانی)، ج۳، ص۳۲۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۱۷-۳۲۰.</ref>.


==سعید در [[زمان]] عثمان==
==سعید در [[زمان]] عثمان==
[[عبدالله بن سعد]]، [[والی]] [[مصر]] در زمان عثمان، نامه‌ای نوشت و از عثمان خواست که اجازه دهد که [[آفریقا]] را [[فتح]] کند. عثمان در جواب او نوشت: مناسب نیست که بدان جانب بروی؛ زیرا از عمر شنیده‌ام که گفت: "تا زنده‌ام هیچ [[مسلمانی]] را به [[غزوه]] آفریقا نفرستم! "و چون عمر [[کراهت]] داشت که کسی را آنجا بفرستد، من نیز نمی‌خواهم که [[مسلمانان]] را به آن [[سرزمین]] ببری. عثمان با خود اندیشید حالا که [[عبدالله]] در فتح آن دیار از خود رغبت و [[آمادگی]] نشان داده است، چرا چنین نکند؟ صبح [[روز]] بعد عثمان، بزرگان [[صحابه]] هم چون [[علی]]{{ع}}، سعید بن زید، [[طلحه]]، [[زبیر]] و [[سعد بن ابی و قاص]] را به [[مسجد رسول]] [[خدا]] {{ص}} فرا خواند و در این باره با آنها [[مشورت]] کرد. [[اکثریت]] آنان [[صلاح]] را در آن دیدند که معترض آن [[ولایت]] نشود؛ به ویژه سعید بن زید در این مورد تاکید می‌کرد. وقتی عثمان حساسیت سعید بن زید را [[مشاهده]] کرد، از او پرسید: به چه علت [[جنگ]] با افریقا را به [[مصلحت]] نمی‌بینی؟ سعید گفت "به این علت که [[مردم]] بیچاره آفریقا با ما کاری ندارند، در [[خانه]] خود نشسته‌اند و خطری هم از جانب آنها ما را [[تهدید]] نمی‌کند و نیز [[پیام اسلام]] را دریافت کرده‌اند و اگر مایل بودند، خودشان به [[اسلام]] روی می‌آوردند و مانعی هم از طرف حاکمان‌شان وجود ندارد که آنها را تحت فشار بگذارد که روی به اسلام نیاوردند؛ لذا نیازی به [[حمله]] به آنها نیست<ref>الفتوح، ابن عثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۳۰۵-۳۰۴.</ref>.
هم چنین در [[زمان]] [[عثمان]]، [[مردم]] در ذی خشب [[اجتماع]] کردند و [[تصمیم]] به [[قتل عثمان]] گرفتند. آنها گفتند: اگر عثمان [[تسلیم]] خواست ما نشود، او را خواهند کشت. به دنبال تهدید مردم، عثمان به [[خانه علی]]{{ع}} رفت و گفت: "ای [[پسر عم]]! من از بستگان تو هستم و تو وضع و حال را می‌بینی که این [[قوم]] چه می‌کنند. آنها فردا اول وقت بر من [[هجوم]] خواهند آورد؛ تو میان مردم دارای [[قدر]] و [[منزلت]] هستی، آنها حرفت را می‌شنوند و [[اطاعت]] می‌کنند، اگر ممکن است با من بیا تا نزد آنها برویم و آنها را متقاعد سازیم که اقدامی بر علیه من انجام ندهند". [[علی]]{{ع}} فرمود: "من آنها را به چه صورت و با چه شرطی برگردانم؟ من چندین بار به تو [[تذکر]] دادم و پیشنهاد خودم را مطرح کردم، تو همیشه می‌پذیرفتی، اما عمل نمی‌کردی؛ زیرا [[مروان]] و ابن [[عامر]] و [[معاویه]] و [[عبد الله بن سعد]] در تو [[نفوذ]] دارند و در [[اراده]] تو دخالت می‌کنند". با این [[وصف]]، علی{{ع}}به همراه سی نفر معتمدین [[مهاجر]] و [[انصار]] از جمله [[سعید بن زید]] برای [[دعوت]] مردم به [[آرامش]]، نزد آنان رفت<ref>الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت - خلیلی)، ج۹، ص۲۷۲.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۰-۳۲۱.</ref>.


==[[سعید]] و [[امام علی]]{{ع}}==
==[[سعید]] و [[امام علی]]{{ع}}==
در جریان [[جنگ جمل]]، علی{{ع}} طی سخنانی در جمع [[بزرگان مدینه]] فرمود: "[[کارشکنی]] متمردان، [[اصلاح]] نخواهد شد مگر با [[زور]] [[شمشیر]]، همان طور که در ابتدای اسلام، با [[متجاوزان]] [[جنگ]] می‌کردیم. ای [[مردم مدینه]]! [[خدا]] را [[یاری]] کنید تا امور اصلاح شود". [[مردم مدینه]] استقبال چندانی از [[امام علی]]{{ع}} برای شرکت در [[جنگ جمل]] نکردند. در این موقع، [[زیاد بن حنظله]] چون وضع را این گونه دید، برخاست و نزد آن [[حضرت]] رفت و گفت: "اگر آنها از باری تو خودداری کنند، ما به [[نصرت]] تو [[شتاب]] و [[فداکاری]] می‌کنیم. در این ماجرا جز شش تن از مجاهدین [[بدر]]، کسی برای [[یاری امام]] [[علی]]{{ع}} برنخاست. [[سعید بن زید]]، با [[تأسف]]، این واقعه را با [[جایگاه امام علی]]{{ع}}در [[تاریخ اسلام]] و نقش [[امام]]{{ع}} در [[یاری پیامبر]]{{صل}} چنین یاد می‌کند: "هرگز چهار تن از [[یاران پیامبر]]{{صل}} جمع نشدند، مگر این که علی{{ع}} یکی از آنها بود"<ref>الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت - خلیلی)، ج۹، ص۳۶۴-۳۶۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۱.</ref>.


==[[سعید]] و ماجرای [[زمین]] [[کشاورزی]]==
==[[سعید]] و ماجرای [[زمین]] [[کشاورزی]]==
زنی به نام آروی، دختر [[اویس]]، که در کنار کشتزار سعید بن زید، زمین کشاورزی داشت، با او بر سر سنگ چین زمینش [[اختلاف]] پیدا کرد. اروی می‌گفت: سعید در زمین من پیش روی کرده است و او منکر حرف اروی بود. این [[زن]] همواره ادعای خود را نزد این و آن مطرح و موجبات رنجش سعید را فراهم می‌کرد. یک بار به [[مروان بن حکم]] [[شکایت]] برد و بار دیگر [[عمارة بن عمرو]] و [[عبدالله بن سلمه]] را واسطه قرار داد و بار دیگر به [[أبی محمد بن عمرو بن حزم]] [[پناه]] برد که با سعید بن زید [[گفتگو]] کنند و حقش را از او بگیرند. سعد بن [[زید]] در جواب همه آنها می‌گفت که من هیچ حقی از او [[غصب]] نکرده‌ام. آیا شما هم [[فکر]] می‌کنید که من به زمین این زن چشم دوخته‌ام، در حالی که خودم از [[پیامبر]]{{صل}} شنیدم که فرمود: "هر کس یک وجب از زمین [[مردم]] را غصب کند، [[خداوند]] [[روز قیامت]] آن زمین را از هفت طبقه زیرین برگردن او خواهد آویخت"<ref>{{متن حدیث|مَنْ ظَلَمَ مِنَ الأَرْضِ شَيْئًا طُوِّقَهُ مِنْ سَبْعِ أَرَضِينَ}}</ref>
سعید بن زید، از دست این زن به تنگ آمده بود و او را [[نفرین]] کرد. او گفت: "خدایا! اگر این [[زن]] دروغگوست، او را نمیران تا زمانی که [[کور]] شود و او را در چاهی بینداز تا بمیرد". مدتی بعد، سیلی آمد و پرچین‌های قدیمی زمین‌های [[کشاورزی]] [[سعید]] و آن زن مشخص شد و معلوم شد که ادعای آن زن، بی اساس بوده است. سعید در پی [[مروان]] و دیگران فرستاد که بیایند و [[واقعیت]] را ببینند. آنها آمدند و [[دروغ]] آن زن [[ثابت]] شد. اروی نیز در اواخر [[عمر]] [[نابینا]] شد و زمانی که می‌خواست از خانه‌اش بیرون بیاید، در [[چاه]] [[خانه]] خود افتاد و مرد. داستان کور شدن این زن به قدری معروف شد که در بین [[جامعه]] آن [[روز]] مثل شد. [[مردم]] هنگام نفرین می‌گفتند: کور شوی، هم چنان که اروی کور شد<ref>الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۶۱۸-۶۲۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۲.</ref>.


==سعید و [[نقل حدیث]]==
==سعید و [[نقل حدیث]]==
سعید از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[روایت]] می‌کند که فرمود: هر کس به جهت [[دفاع]] از [[اموال]] یا [[دین]]، یا [[دفاع از خود]] و خانواده‌اش بمیرد، [[شهید]] است<ref>{{متن حدیث|من قُتِلَ دُون مَالِهِ فهو شَهيدٌ، ومن قُتِلَ دُون أهْلِهِ، أو دُونَ دَمِهِ، أو دُون دِيْنِهِ فهو شَهيدٌ}}؛ البحر المدید فی تفسیر القرآن المجید، ابن عجیبه، ج۵، ص۴۲۳.</ref>. در روایتی دیگر، سعید، از [[پیامبر]]{{صل}} [[نقل]] می‌کند که فرمودند: "[[شهادت]] می‌دهم که [[علی]]{{ع}} [[اهل بهشت]] است"<ref>{{متن حدیث|أشهد أن علیا من أهل الجنه}}؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۲۳۷.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۳.</ref>.


==[[مرگ]] سعید==
==[[مرگ]] سعید==
[[سعید بن زید]] در [[سال ۵۰ هجری]] قمری در [[محل]] عقیق درگذشت. او را به [[مدینه]] آوردند و در آنجا [[دفن]] کردند<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۳۳.</ref>. [[زور]] [[جمعه]] خبر مرگ سعید بن زید به مدینه رسید. ابن عمر، خود را برای رفتن به [[نماز جمعه]] آماده می‌کرد که خبر فوت سعید را به او دادند. ابن عمر از رفتن به نماز جمعه منصرف شد و خود را به [[خانه]] [[سعید بن زید]] رساند. ابن [[عمر]]، سعید بن زید را [[حنوط]] کرد. به او گفتند: برایت مشک هم بیاوریم؟ گفت: "آری و هر بوی خوش دیگری و چه عطری بهتر از مشک است؟"<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۲۸-۳۳۳.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۳.</ref>.


==منابع==
==منابع==
۱۱۵٬۳۵۳

ویرایش