جز
جایگزینی متن - 'خواندن' به 'خواندن'
جز (جایگزینی متن - 'پنهان' به 'پنهان') |
جز (جایگزینی متن - 'خواندن' به 'خواندن') |
||
| خط ۶۰: | خط ۶۰: | ||
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} چون از [[مرگ]] عبیدالله مطلع شد، نامهای به [[نجاشی]] نوشت و [[دستور]] داد [[خطبه]] [[عقد]] [[ام حبیبه]] را برای ایشان بخواند و سپس [[مهاجرین]] را به [[مدینه]] بفرستد. | [[پیامبر اسلام]]{{صل}} چون از [[مرگ]] عبیدالله مطلع شد، نامهای به [[نجاشی]] نوشت و [[دستور]] داد [[خطبه]] [[عقد]] [[ام حبیبه]] را برای ایشان بخواند و سپس [[مهاجرین]] را به [[مدینه]] بفرستد. | ||
پس از رسیدن [[نامه]]، [[نجاشی]] [[تصمیم]] گرفت که امر [[پیامبر]]{{صل}} را [[اجرا]] کند. پس [[کنیز]] مخصوص خود به نام ابرهه را نزد [[ام حبیبه]] فرستاد تا خواستگاری [[حضرت]] را به او اطلاع دهد. [[ام حبیبه]] که به خاطر [[غربت]] و دوری از بستگان و به خصوص بیسرپرست شدن بسیار متأثر بود با این خبر مسرتزا همه نارحتیهایش برطرف شد و حلقه [[انگشتر]] و دستبند و درهمهایی که به همراه داشت به عنوان مژدگانی به ابرهه داد و [[خالد بن سعید]] [[أموی]] را که یکی از [[مسلمانان]] [[مهاجر]] بود، [[وکیل]] نمود تا با [[نجاشی]] [[مراسم]] [[عقد]] را به عمل آوردند. | پس از رسیدن [[نامه]]، [[نجاشی]] [[تصمیم]] گرفت که امر [[پیامبر]]{{صل}} را [[اجرا]] کند. پس [[کنیز]] مخصوص خود به نام ابرهه را نزد [[ام حبیبه]] فرستاد تا خواستگاری [[حضرت]] را به او اطلاع دهد. [[ام حبیبه]] که به خاطر [[غربت]] و دوری از بستگان و به خصوص بیسرپرست شدن بسیار متأثر بود با این خبر مسرتزا همه نارحتیهایش برطرف شد و حلقه [[انگشتر]] و دستبند و درهمهایی که به همراه داشت به عنوان مژدگانی به ابرهه داد و [[خالد بن سعید]] [[أموی]] را که یکی از [[مسلمانان]] [[مهاجر]] بود، [[وکیل]] نمود تا با [[نجاشی]] [[مراسم]] [[عقد]] را به عمل آوردند. | ||
[[نجاشی]] [[مجلسی]] ترتیب داد و همه [[مسلمانان]] [[مهاجر]] را به آن مجلس فرا خواند. ابتدا خود شروع به | [[نجاشی]] [[مجلسی]] ترتیب داد و همه [[مسلمانان]] [[مهاجر]] را به آن مجلس فرا خواند. ابتدا خود شروع به خواندن [[خطبه]] [[عقد]] نمود و چنین گفت: “حمد، مخصوص خدایی است که [[پادشاه]] جهانیان، [[پاک]] و منزه از جمیع [[عیوب]]، [[امان]] دهنده از [[عذاب]]، نگهبان موجودات و [[عزیز]] و فرمانروای همه مخلوقات است. [[گواهی]] میدهم که نیست خدایی مگر او و [[گواهی]] میدهم که [[محمد]]، [[بنده]] و فرستاده اوست و آن کسی است که [[عیسی بن مریم]] مژده آمدنش را داده بود. همانا [[رسول خدا]]{{صل}} به من نوشته است تا [[ام حبیبه]] را به [[عقد]] او درآورم، من هم امر او را [[اطاعت]] نموده و چهارصد [[دینار]] مهریه او قرار میدهم”؛ | ||
[[خالد بن سعید]] نیز شروع به | [[خالد بن سعید]] نیز شروع به خواندن [[خطبه]] نمود و گفت: [[حمد]] و ثنا مخصوص خداست، او را [[ستایش]] میکنم و از او کمک میخواهم و از او [[آمرزش]] میطلبم و [[گواهی]] میدهم که خدایی جز او نیست و [[محمد]]، [[بنده]] و [[نماینده]] اوست؛ او را به [[راهنمایی]] [[دین حق]] فرستاده تا آنکه دینش را بر همه [[ادیان]] [[پیروزی]] دهد، هر چند [[مشرکین]] نپسندند. من هم آنچه را که [[پیامبر خدا]]{{صل}} خواسته، [[اجابت]] نمودم و [[امحبیبه]] را به [[عقد]] ایشان در آوردم؛ [[خدا]] برای پیامبرش [[مبارک]] گرداند”. | ||
پس از انجام [[مراسم]] [[عقد]]، [[نجاشی]] به [[مسلمانان]] گفت: “بنشینید، زیرا روش و [[سنت پیامبران]] بر این است که در موقع تزویج، [[ولیمه]] بدهند و به [[مردم]] طعام بخورانند”. پس [[دستور]] داد سفره بیندازند و همه جمعیت طعام خورده و متفرق شدند. | پس از انجام [[مراسم]] [[عقد]]، [[نجاشی]] به [[مسلمانان]] گفت: “بنشینید، زیرا روش و [[سنت پیامبران]] بر این است که در موقع تزویج، [[ولیمه]] بدهند و به [[مردم]] طعام بخورانند”. پس [[دستور]] داد سفره بیندازند و همه جمعیت طعام خورده و متفرق شدند. | ||
وقتی که چهارصد [[دینار]] را ابرهه برای [[امحبیبه]] آورد، او گفت: “این مبلغ را به تو بخشیدم”. ابرهه گفت: “من عهدهدار [[لباس]] و عطریات [[سلطان]] هستم و او به من سفارش کرده که از شما چیزی نگیرم” و آنچه را که قبلاً گرفته بود نیز به وی بازگردانید و به [[ام حبیبه]] گفت: “من [[مسلمان]] شدهام، پس هرگاه [[خدمت]] [[پیامبر]]{{صل}} رسیدی [[سلام]] مرا به او برسان”. [[امحبیبه]] تقاضای او را پذیرفت و [[پیام]] او را به [[رسول اکرم]]{{صل}} رساند. موقعی که [[امحبیبه]] نزد [[پیامبر]]{{صل}} آمد حدود سی و پنج یا سی و نه سال داشت<ref>بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۴۴-۴۵.</ref><ref>[[عباس اشراقی|اشراقی، عباس]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ص ۳۶۴.</ref>. | وقتی که چهارصد [[دینار]] را ابرهه برای [[امحبیبه]] آورد، او گفت: “این مبلغ را به تو بخشیدم”. ابرهه گفت: “من عهدهدار [[لباس]] و عطریات [[سلطان]] هستم و او به من سفارش کرده که از شما چیزی نگیرم” و آنچه را که قبلاً گرفته بود نیز به وی بازگردانید و به [[ام حبیبه]] گفت: “من [[مسلمان]] شدهام، پس هرگاه [[خدمت]] [[پیامبر]]{{صل}} رسیدی [[سلام]] مرا به او برسان”. [[امحبیبه]] تقاضای او را پذیرفت و [[پیام]] او را به [[رسول اکرم]]{{صل}} رساند. موقعی که [[امحبیبه]] نزد [[پیامبر]]{{صل}} آمد حدود سی و پنج یا سی و نه سال داشت<ref>بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۴۴-۴۵.</ref><ref>[[عباس اشراقی|اشراقی، عباس]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ص ۳۶۴.</ref>. | ||