امد بن ابد: تفاوت میان نسخه‌ها

۹۹ بایت حذف‌شده ،  ‏۲۹ مارس ۲۰۲۱
جز (جایگزینی متن - 'بزرگی' به 'بزرگی')
خط ۱۰: خط ۱۰:


==مقدمه==
==مقدمه==
[[امد بن ابد حضرمی یمانی]]<ref>تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۲۰.</ref> یکی از [[مسلمانان]] و [[معمرین]] (صاحبان [[عمر طولانی]]) [[دنیا]] به شمار می‌رود. روزی [[معاویه]] از اطرافیان خود پرسید: کسی را که زیاد [[عمر]] کرده باشد سراغ ندارید تا از او احوال گذشته را بپرسیم؟ گفتند: در حضرموت مردی است که سن او سیصد سال است. [[معاویه]] کسی را فرستاد تا وی را بیاورد، وقتی که او نزد [[معاویه]] حاضر شد، [[معاویه]] نامش را پرسید، او گفت: “امد”؛ [[معاویه]] پرسید: چند سال داری؟ امد جواب داد: “سیصد و شصت سال”<ref>تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۲۰.</ref>.
[[امد بن ابد حضرمی یمانی]]<ref>تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۲۰.</ref> یکی از [[مسلمانان]] و [[معمرین]] (صاحبان [[عمر طولانی]]) [[دنیا]] به شمار می‌رود. روزی [[معاویه]] از اطرافیان خود پرسید: کسی را که زیاد [[عمر]] کرده باشد سراغ ندارید تا از او احوال گذشته را بپرسیم؟ گفتند: در حضرموت مردی است که سن او سیصد سال است. [[معاویه]] کسی را فرستاد تا وی را بیاورد، وقتی که او نزد [[معاویه]] حاضر شد، [[معاویه]] نامش را پرسید، او گفت: "امد"؛ [[معاویه]] پرسید: چند سال داری؟ امد جواب داد: "سیصد و شصت سال"<ref>تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۲۰.</ref>.
[[معاویه]] گفت: “دروغ می‌گویی!” سپس رو به دیگران کرده و مدتی با آنها سخن می‌گفت. پس به طرف آمد توجه نمود و گفت: “ای پیرمردا برای ما قصه بگو”.
اَمد گفت: داستان دروغ‌گویان چه نتیجه‌ای دارد؟”
[[معاویه]] گفت: “خواستم به این وسیله تو را [[امتحان]] کنم تا عقلت را بیازمایم و فهمیدم مرد عاقلی هستی. حالا به ما بگو که زمان گذشته هم مانند این زمان بوده است؟”
اَمد گفت: “آری، همین [[شب]] و روز که الان نیز هست”.
[[معاویه]] گفت: “از عجایب روزگار برای ما تعریف کن”.
اَمد گفت: “سواره‌ای را دیدم که از [[شام]] به [[مکه]] می‌آمد و به خوردنی و [[آشامیدنی]] محتاج نبود و از میوه‌ها می‌خورد و از چشمه‌ها آب می‌آشامید<ref>اسد الغابة، ابن اثیر، ج۱، ص۱۳۶.</ref>.
[[معاویه]] گفت: برای این مطلب چه دلیلی داری؟”
اَمد گفت: “همین تغییراتی که [[خدا]] در [[شهرها]] و آبادی‌ها می‌دهد و شما می‌بینید”.
[[معاویه]] گفت: “آیا [[هاشم بن مناف]] را دیده‌ای؟”
اَمد گفت: “آری، مردی بود بلند بالا و خوش صورت که در میان دو چشمش علامت مبارکی پیدا بود”.
[[معاویه]] گفت: “امیه را هم دیده‌ای؟”
اَمد گفت: “آری، مردی کوتاه قد و [[نابینا]]، گفته می‌شد که در چهره‌اش علامت شومی بوده است”.
[[معاویه]] گفت: “محمد را دیده‌ای؟”
اَمد گفت: “محمد کیست؟”
[[معاویه]] گفت: “رسول خدا”.
اَمد گفت: “وای بر تو! چرا با [[عظمت]] نام او را نبردی و از او به عنوان [[فرستاده خدا]] یاد نکردی همان طور که [[خدا]] او را به بزرگی یاد کرده است؟!”
[[معاویه]] گفت: “پدر و مادرم فدای او باد، از او تعریف کن”.
اَمد گفت: “او را طوری دیدم که قبل و بعد از او چنین کسی ندیدم”.
[[معاویه]] گفت: “شغل تو چه بوده است؟”
اَمد گفت: “تجارت می‌کردم”.
[[معاویه]] گفت: “در [[معامله]] چگونه بودی؟”
اَمد گفت: “عیب جنسی را نمی‌پوشاندم و استفاده را هر چند که کم بود رد نمی‌کردم”.
[[معاویه]] گفت: “از من تقاضایی کن و حاجتی بخواه”.
اَمد گفت: “حاجتم آن است که مرا به [[بهشت]] داخل کنی”.
[[معاویه]] گفت: “بر این تقاضا [[قدرت]] ندارم”.
اَمد گفت: “پس جوانی‌ام را به من بازگردان”.
[[معاویه]] گفت: “بر این کار هم [[توانایی]] ندارم”.
اَمد گفت: “بنابراین نه از [[امور دنیا]] چیزی پیش تو یافت می‌شود و نه از [[آخرت]]، پس مرا به محل خود برگردان”.
[[معاویه]] گفت: “آری، این پیشنهاد را می‌توانم انجام دهم”. سپس رو به اطرافیان نموده و گفت: “این مرد به آن‌چه شما به آن علاقه دارید، بی‌رغبت است”<ref>اسد الغابة، ابن اثیر، ج۱، ص۱۳۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۲۰- ۲۲۲؛ الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۲۶۱.</ref><ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ص ۳۸۸.</ref>.


[[معاویه]] گفت: "دروغ می‌گویی!" سپس رو به دیگران کرده و مدتی با آنها سخن می‌گفت. پس به طرف آمد توجه نمود و گفت: "ای پیرمردا برای ما قصه بگو".
اَمد گفت: داستان دروغ‌گویان چه نتیجه‌ای دارد؟"
[[معاویه]] گفت: "خواستم به این وسیله تو را [[امتحان]] کنم تا عقلت را بیازمایم و فهمیدم مرد عاقلی هستی. حالا به ما بگو که زمان گذشته هم مانند این زمان بوده است؟"
اَمد گفت: "آری، همین [[شب]] و روز که الان نیز هست".
[[معاویه]] گفت: "از عجایب روزگار برای ما تعریف کن".
اَمد گفت: "سواره‌ای را دیدم که از [[شام]] به [[مکه]] می‌آمد و به خوردنی و [[آشامیدنی]] محتاج نبود و از میوه‌ها می‌خورد و از چشمه‌ها آب می‌آشامید<ref>اسد الغابة، ابن اثیر، ج۱، ص۱۳۶.</ref>.
[[معاویه]] گفت: برای این مطلب چه دلیلی داری؟"
اَمد گفت: "همین تغییراتی که [[خدا]] در [[شهرها]] و آبادی‌ها می‌دهد و شما می‌بینید".
[[معاویه]] گفت: "آیا [[هاشم بن مناف]] را دیده‌ای؟"
اَمد گفت: "آری، مردی بود بلند بالا و خوش صورت که در میان دو چشمش علامت مبارکی پیدا بود".
[[معاویه]] گفت: "امیه را هم دیده‌ای؟"
اَمد گفت: "آری، مردی کوتاه قد و [[نابینا]]، گفته می‌شد که در چهره‌اش علامت شومی بوده است".
[[معاویه]] گفت: "محمد را دیده‌ای؟"
اَمد گفت: "محمد کیست؟"
[[معاویه]] گفت: "رسول خدا".
اَمد گفت: "وای بر تو! چرا با [[عظمت]] نام او را نبردی و از او به عنوان [[فرستاده خدا]] یاد نکردی همان طور که [[خدا]] او را به بزرگی یاد کرده است؟!"
[[معاویه]] گفت: "پدر و مادرم فدای او باد، از او تعریف کن".
اَمد گفت: "او را طوری دیدم که قبل و بعد از او چنین کسی ندیدم".
[[معاویه]] گفت: "شغل تو چه بوده است؟"
اَمد گفت: "تجارت می‌کردم".
[[معاویه]] گفت: "در [[معامله]] چگونه بودی؟"
اَمد گفت: "عیب جنسی را نمی‌پوشاندم و استفاده را هر چند که کم بود رد نمی‌کردم".
[[معاویه]] گفت: "از من تقاضایی کن و حاجتی بخواه".
اَمد گفت: "حاجتم آن است که مرا به [[بهشت]] داخل کنی".
[[معاویه]] گفت: "بر این تقاضا [[قدرت]] ندارم".
اَمد گفت: "پس جوانی‌ام را به من بازگردان".
[[معاویه]] گفت: "بر این کار هم [[توانایی]] ندارم".
اَمد گفت: "بنابراین نه از [[امور دنیا]] چیزی پیش تو یافت می‌شود و نه از [[آخرت]]، پس مرا به محل خود برگردان".
[[معاویه]] گفت: "آری، این پیشنهاد را می‌توانم انجام دهم". سپس رو به اطرافیان نموده و گفت: "این مرد به آن‌چه شما به آن علاقه دارید، بی‌رغبت است"<ref>اسد الغابة، ابن اثیر، ج۱، ص۱۳۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج۹، ص۲۲۰- ۲۲۲؛ الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۲۶۱.</ref>.<ref>[[حسین مرادی|مرادی، حسین]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ص ۳۸۸.</ref>


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==
۱۱۵٬۲۵۷

ویرایش