←حرکت ابرهه برای نابودی کعبه
| خط ۲۹: | خط ۲۹: | ||
ابرهه عصبانی شد و [[سوگند]] یاد کرد که به [[مکه]] [[لشکر]] بکشد و [[خانه کعبه]] را ویران کند. او [[لشکر]] [[حبشه]] را همراه چند فیل به سوی [[مکه]] حرکت داد. [[اعراب]] که این خبر را شنیدند برایشان گران آمد که ابرهه برای ویران کردن [[خانه خدا]] [[اقدام]] کند. پس [[جهاد]] با او را بر خود، لازم دانستند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۲؛ عزالدین ابن اثیره الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳.</ref>؛ از اینرو مردی از بزرگان و اشراف [[یمن]] به نام "ذو نفر" [[قیام]] کرد؛ اما [[شکست]] خورد و به [[اسارت]] درآمد<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۲؛ عزالدین ابن اثیره الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳.</ref>. همچنین عدهای از [[اعراب]] از جمله [[نفیل بن حبیب خثعمی]] در مسیر حرکت [[حبشیان]] به [[مکه]]، به مقابله برخاستند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۲؛ عزالدین ابن اثیره الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳.</ref>؛ اما موفقیتی به دست نیاوردند. [[نفیل بن حبیب خثعمی]] به [[اسارت]] درآمد و در مقابل [[حفظ]] جانش، پذیرفت که راهنمای آنها تا [[مکه]] باشد<ref>عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳.</ref>. با رسیدن قوای حبشی به مغمس در ۶ میلی [[مکه]]<ref>عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۶۲؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۱۸.</ref> [[قریشیان]] که در خود توان [[مقاومت]] در برابر این [[لشکر]] [[عظیم]] را نمیدیدند به کوهها گریختند. تنها [[عبدالمطلب]] در [[شهر]]، مانده بود<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۶۲؛ مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۳، ص۱۸.</ref>. | ابرهه عصبانی شد و [[سوگند]] یاد کرد که به [[مکه]] [[لشکر]] بکشد و [[خانه کعبه]] را ویران کند. او [[لشکر]] [[حبشه]] را همراه چند فیل به سوی [[مکه]] حرکت داد. [[اعراب]] که این خبر را شنیدند برایشان گران آمد که ابرهه برای ویران کردن [[خانه خدا]] [[اقدام]] کند. پس [[جهاد]] با او را بر خود، لازم دانستند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۲؛ عزالدین ابن اثیره الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳.</ref>؛ از اینرو مردی از بزرگان و اشراف [[یمن]] به نام "ذو نفر" [[قیام]] کرد؛ اما [[شکست]] خورد و به [[اسارت]] درآمد<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۲؛ عزالدین ابن اثیره الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳.</ref>. همچنین عدهای از [[اعراب]] از جمله [[نفیل بن حبیب خثعمی]] در مسیر حرکت [[حبشیان]] به [[مکه]]، به مقابله برخاستند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۲؛ عزالدین ابن اثیره الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳.</ref>؛ اما موفقیتی به دست نیاوردند. [[نفیل بن حبیب خثعمی]] به [[اسارت]] درآمد و در مقابل [[حفظ]] جانش، پذیرفت که راهنمای آنها تا [[مکه]] باشد<ref>عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳.</ref>. با رسیدن قوای حبشی به مغمس در ۶ میلی [[مکه]]<ref>عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۳؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۶۲؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۱۸.</ref> [[قریشیان]] که در خود توان [[مقاومت]] در برابر این [[لشکر]] [[عظیم]] را نمیدیدند به کوهها گریختند. تنها [[عبدالمطلب]] در [[شهر]]، مانده بود<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۶۲؛ مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۳، ص۱۸.</ref>. | ||
[[شیخ مفید]] در کتاب امالیاش با اسناد خود از [[امام صادق]]{{ع}} و ایشان از پدرانش [[نقل]] میکند که فرمود: "هنگامی که ابرهه، [[پادشاه]] [[یمن]]، [[اراده]] کرده بود که [[بیت الله]] را ویران کند و به این نیت حرکت کرد، عدهای از پیش قراولان [[لشکر]] [[حبشه]]، گلهای از شتران [[عبدالمطلب]] را به [[غارت]] بردند؛ [[عبدالمطلب]] به لشکرگاه آمد و اجازه خواست که [[پادشاه]] را ببیند؛ به وی اجازه داده شد. ابرهه در خیمهای از دیبا و تختی از ابریشم نشسته بود که [[عبدالمطلب]] وارد شده، [[سلام]] کرد. ابرهه جواب او را داد و به [[جمال]] و هیبت زیبایش خیره ماند. سپس به [[عبدالمطلب]] گفت: برای چه آمدهای؟ گفت: [[لشکریان]] تو گلهای از شتران مرا بردهاند شما دستور بفرمایید که آنها را به من بازگردانند. ابرهه از گفته او [[خشمگین]] شد و گفت: من آمدهام که [[شرف]] تو و قومت را ویران کنم، آنگاه تو شترانت را از من میخواهی؟ [[عبدالمطلب]] گفت: من فقط [[مسئول]] شترانم هستم و [[کعبه]] نیز خدایی دارد که سزاوارتر و قویتر از همه در [[حفظ]] و نگهداری آن است. ابرهه، شتران [[عبدالمطلب]] را باز گرداند و او هم به [[مکه]] برگشت"<ref>شیخ مفید، امالی، ص۳۱۲-۳۱۳؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۶۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴.</ref>. | |||
سخنان هشدارگونه [[عبدالمطلب]]، [[اضطراب]] عجیبی را در [[لشکر]] [[حبشه]] [[حاکم]] کرد. آنان، [[شب]] هولناکی را سپری کردند، به حدی که عدهای از [[اعراب]] که با او همراه شده و به [[مکه]] آمده بودند از کارشان [[بیزاری]] جسته، سلاحهایشان را شکستند و رفتند<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۶۳.</ref>. | سخنان هشدارگونه [[عبدالمطلب]]، [[اضطراب]] عجیبی را در [[لشکر]] [[حبشه]] [[حاکم]] کرد. آنان، [[شب]] هولناکی را سپری کردند، به حدی که عدهای از [[اعراب]] که با او همراه شده و به [[مکه]] آمده بودند از کارشان [[بیزاری]] جسته، سلاحهایشان را شکستند و رفتند<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۶۳.</ref>. | ||