عبدالله بن انیس جهنی انصاری در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

جز (ربات: جایگزینی خودکار متن (-<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">\n: +))
خط ۱۸: خط ۱۸:


==[[عبدالله]] و کشتن [[خالد بن سفیان]]==
==[[عبدالله]] و کشتن [[خالد بن سفیان]]==
یکی از کارهای مهم عبدالله کشتن خالد بن سفیان هذلی است و داستان آن از این قرارست: پیامبر{{صل}} [[عبدالله بن انیس]] را‌ طلبید و فرمود: "شنیده خالد بن سفیان در نخله یا عُرَنه است و برای [[جنگ]] با من [[لشکر]] جمع‌آوری می‌کند؛ می‌خواهم تا او را بکشی". عبدالله عرض کرد: "او را برایم توصیف کن تا بشناسم". [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: "اول این که دیدن او [[شیطان]] را در خاطرت مجسم می‌کند و دیگر این که با دیدنش لرزشی بر اندامت می‌افتد". [[عبدالله]] می‌گوید: "شمشیرم را حمایل نموده و حرکت کردم. هنگامی بر او وارد شدم که زن‌هایی در کجاوه همراه داشت و در صدد تهیه منزلی برای آنان بود. با دیدن [[خالد]] همان طور که پیامبر{{صل}} فرموده بود لرزشی بر اعضایم عارض شد، چون وقت عصر بود [[فکر]] کردم ممکن است میان ما [[جنگ]] و مبارزه‌ای رخ دهد و برای [[نماز]] [[فرصت]] پیدا نکنم لذا همان طور که به طرفش می‌رفتم، نمازم را می‌خواندم و برای [[رکوع]] و [[سجود]] باسر اشاره می‌کردم. وقتی که به او رسیدم، پرسید: کیستی؟ گفتم: [[مرد]] [[عربی]] هستم، شنیده‌ام علیه این مرد (پیامبر{{صل}}) در [[مقام]] جمع آوری [[لشکر]] هستی، آمده‌ام تو را کمک کنم؛ گفت: "آری در این مقام هستم". صحبت می‌کردیم و مقداری با او رفتم تا وقتی که از من مطمئن شد، ناگهان با [[شمشیر]] بر او [[حمله]] کردم و او را کشتم. وقتی از کشتنش خلاص شدم، او را به همان حال گذاشته و در حالی که [[زن‌ها]] بر او [[گریه]] می‌کردند، [[راه]] خود را گرفته و برگشتم.
یکی از کارهای مهم عبدالله کشتن [[خالد بن سفیان هذلی]] است و داستان آن از این قرارست: پیامبر{{صل}} [[عبدالله بن انیس]] را‌ طلبید و فرمود: "شنیده خالد بن سفیان در نخله یا عُرَنه است و برای [[جنگ]] با من [[لشکر]] جمع‌آوری می‌کند؛ می‌خواهم تا او را بکشی". عبدالله عرض کرد: "او را برایم توصیف کن تا بشناسم". [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: "اول این که دیدن او [[شیطان]] را در خاطرت مجسم می‌کند و دیگر این که با دیدنش لرزشی بر اندامت می‌افتد". [[عبدالله]] می‌گوید: "شمشیرم را حمایل نموده و حرکت کردم. هنگامی بر او وارد شدم که زن‌هایی در کجاوه همراه داشت و در صدد تهیه منزلی برای آنان بود. با دیدن [[خالد]] همان طور که پیامبر{{صل}} فرموده بود لرزشی بر اعضایم عارض شد، چون وقت عصر بود [[فکر]] کردم ممکن است میان ما [[جنگ]] و مبارزه‌ای رخ دهد و برای [[نماز]] [[فرصت]] پیدا نکنم لذا همان طور که به طرفش می‌رفتم، نمازم را می‌خواندم و برای [[رکوع]] و [[سجود]] باسر اشاره می‌کردم. وقتی که به او رسیدم، پرسید: کیستی؟ گفتم: [[مرد]] [[عربی]] هستم، شنیده‌ام علیه این مرد (پیامبر{{صل}}) در [[مقام]] جمع آوری [[لشکر]] هستی، آمده‌ام تو را کمک کنم؛ گفت: "آری در این مقام هستم". صحبت می‌کردیم و مقداری با او رفتم تا وقتی که از من مطمئن شد، ناگهان با [[شمشیر]] بر او [[حمله]] کردم و او را کشتم. وقتی از کشتنش خلاص شدم، او را به همان حال گذاشته و در حالی که [[زن‌ها]] بر او [[گریه]] می‌کردند، [[راه]] خود را گرفته و برگشتم.


هنگامی که بر پیامبر{{صل}} وارد شدم، فرمود: از چهره‌ات [[موفقیت]] هویداست، مثل این که با نتیجه برگشته‌ای؟ عرض کردم: آری، او را کشتم؛ سپس برخاست و دست مرا گرفته، به [[خانه]] برد و عصایی به من [[مرحمت]] فرمود و گفت: " پسر انیس! این [[عصا]] را با خود داشته باش ". چون [از [[خانه پیامبر]]{{صل}}] بیرون آمدم، [[مردم]] پرسیدند: این عصا چیست؟ گفتم: پیامبر [[عطا]] کرده و فرموده است با خود داشته باشم. گفتند: خوب است برگردی و از پیامبر بپرسی این عصا برای چیست؟ دوباره [[خدمت]] [[حضرت]] برگشتم و گفتم: یا [[رسول الله]]، این عصا را به چه منظور به من مرحمت فرمودید؟ فرمود: " [[روز قیامت]]، این نشانه میان من و توست؛ زیرا در آن [[روز]] کمتر کسی است که [[عصا]] دست بگیرد، و من با این نشانه تو را می‌شناسم. [[عبدالله]] همواره عصا را همراه داشت و هنگام مرگش [[وصیت]] کرد آن را در کفنش بگذارند"<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی محلاتی)، ج۲، ص۱۰۶۵؛ الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۲، ص۴۸؛ تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۴، ص۱۲۸۴-۱۲۸۵؛ قاموس الرجال، شوشتری، ج۶، ص۲۵۶.</ref>.<ref>[[رحمان فتاح‌زاده|فتاح‌زاده، رحمان]]، [[عبدالله بن انیس جهنی انصاری (مقاله)|مقاله «عبدالله بن انیس جهنی انصاری»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص:۶۴۲-۶۴۳.</ref>
هنگامی که بر پیامبر{{صل}} وارد شدم، فرمود: از چهره‌ات [[موفقیت]] هویداست، مثل این که با نتیجه برگشته‌ای؟ عرض کردم: آری، او را کشتم؛ سپس برخاست و دست مرا گرفته، به [[خانه]] برد و عصایی به من [[مرحمت]] فرمود و گفت: " پسر انیس! این [[عصا]] را با خود داشته باش ". چون [از [[خانه پیامبر]]{{صل}}] بیرون آمدم، [[مردم]] پرسیدند: این عصا چیست؟ گفتم: پیامبر [[عطا]] کرده و فرموده است با خود داشته باشم. گفتند: خوب است برگردی و از پیامبر بپرسی این عصا برای چیست؟ دوباره [[خدمت]] [[حضرت]] برگشتم و گفتم: یا [[رسول الله]]، این عصا را به چه منظور به من مرحمت فرمودید؟ فرمود: " [[روز قیامت]]، این نشانه میان من و توست؛ زیرا در آن [[روز]] کمتر کسی است که [[عصا]] دست بگیرد، و من با این نشانه تو را می‌شناسم. [[عبدالله]] همواره عصا را همراه داشت و هنگام مرگش [[وصیت]] کرد آن را در کفنش بگذارند"<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی محلاتی)، ج۲، ص۱۰۶۵؛ الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۲، ص۴۸؛ تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۴، ص۱۲۸۴-۱۲۸۵؛ قاموس الرجال، شوشتری، ج۶، ص۲۵۶.</ref>.<ref>[[رحمان فتاح‌زاده|فتاح‌زاده، رحمان]]، [[عبدالله بن انیس جهنی انصاری (مقاله)|مقاله «عبدالله بن انیس جهنی انصاری»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۵، ص:۶۴۲-۶۴۳.</ref>
۱۱۵٬۳۵۵

ویرایش