فلسفه عزاداری: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
جایگزینی متن - 'اول' به 'اول'
جز (جایگزینی متن - '</div> <div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">' به '</div>')
جز (جایگزینی متن - 'اول' به 'اول')
خط ۱۱: خط ۱۱:


[[عبدالله بن حسن بن علی]] معروف به [[عبدالله محض]]، تحت تأثیر شعرهای کمیت قرار گرفت و به عنوان [[صله]] آن ابیات جاندار، [[سند]] مزرعه خود را آورد داد به کمیت، کمیت گفت محال و ممتنع است که بگیرم. من [[مرثیه‌خوان]] [[سیدالشهداء]] هستم، من برای [[خدا]] مرثیه گفته‌ام، پول نمی‌گیرم. [[اصرار]] فوق‌العاده کرد، بالاخره گرفت.
[[عبدالله بن حسن بن علی]] معروف به [[عبدالله محض]]، تحت تأثیر شعرهای کمیت قرار گرفت و به عنوان [[صله]] آن ابیات جاندار، [[سند]] مزرعه خود را آورد داد به کمیت، کمیت گفت محال و ممتنع است که بگیرم. من [[مرثیه‌خوان]] [[سیدالشهداء]] هستم، من برای [[خدا]] مرثیه گفته‌ام، پول نمی‌گیرم. [[اصرار]] فوق‌العاده کرد، بالاخره گرفت.
بعد از مدتی آمد پیش عبدالله بن حسن بن علی و گفت: من خواهشی دارم از تو آیا قبول می‌کنی؟ گفت: البته قبول می‌کنم اما من که نمی‌دانم چیست، گفت: [[اول]] باید قول بدهی که عمل می‌کنی، بعد می‌گویم، قول داد و شاید هم قسم خورد، همین که قول از او گرفت سند را آورد پس داد، گفت: من نمی‌توانم این را بگیرم. وقت دیگر [[بنی‌هاشم]] برایش پول جمع کردند و دادند، هر کاری کردند. قبول نکرد و گفت: محال و ممتنع است که بگیرم.
بعد از مدتی آمد پیش عبدالله بن حسن بن علی و گفت: من خواهشی دارم از تو آیا قبول می‌کنی؟ گفت: البته قبول می‌کنم اما من که نمی‌دانم چیست، گفت: اول باید قول بدهی که عمل می‌کنی، بعد می‌گویم، قول داد و شاید هم قسم خورد، همین که قول از او گرفت سند را آورد پس داد، گفت: من نمی‌توانم این را بگیرم. وقت دیگر [[بنی‌هاشم]] برایش پول جمع کردند و دادند، هر کاری کردند. قبول نکرد و گفت: محال و ممتنع است که بگیرم.


این مرد به خاطر همین اشعار و همین نوع [[مرثیه‌خوانی]] چه [[سختی‌ها]] کشید و چه روزگارها دید و به چه وضع او را کشتند. این مرد را گرفتند و در [[خانه]] [[یوسف بن عمر]] ثقفی که [[حاکم]] آن [[روز]] [[کوفه]] بود هشت نفر ریختند سرش، شمشیرها به بدنش زدند، آخرین حرفی که در آخرین نفس گفت این بود: {{عربی|اللهم آل محمد اللهم آل محمد}} خدایا [[اهل بیت]] [[پیغمبر]]، خدایا اهل بیت پیغمبر، این آخرین کلمه‌ای بود که به زبان این مرد آمد.
این مرد به خاطر همین اشعار و همین نوع [[مرثیه‌خوانی]] چه [[سختی‌ها]] کشید و چه روزگارها دید و به چه وضع او را کشتند. این مرد را گرفتند و در [[خانه]] [[یوسف بن عمر]] ثقفی که [[حاکم]] آن [[روز]] [[کوفه]] بود هشت نفر ریختند سرش، شمشیرها به بدنش زدند، آخرین حرفی که در آخرین نفس گفت این بود: {{عربی|اللهم آل محمد اللهم آل محمد}} خدایا [[اهل بیت]] [[پیغمبر]]، خدایا اهل بیت پیغمبر، این آخرین کلمه‌ای بود که به زبان این مرد آمد.
۲۲۴٬۹۰۲

ویرایش