|
برچسب: تغییر هدف تغییرمسیر |
| (۸ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۳ کاربر نشان داده نشد) |
| خط ۱: |
خط ۱: |
| {{امامت}}
| | #تغییر_مسیر [[شورش عبدالله بن زبیر]] |
| {{مدخل مرتبط
| |
| | موضوع مرتبط = قیام ابن زبیر
| |
| | عنوان مدخل = قیام ابن زبیر
| |
| | مداخل مرتبط = [[قیام ابن زبیر در تاریخ اسلامی]] - [[قیام ابن زبیر در معارف و سیره حسینی]]
| |
| | پرسش مرتبط =
| |
| }}
| |
| | |
| ==قیام ابن زبیر<ref>عبدالله بن زبیر از جمله مخالفان با اهل بیت{{عم}} است، ولی او از شهادت امام حسین{{ع}} برای قیام بر علیه بنی امیه بهرهبرداری و استفاده کرد؛ برادرش مصعب بن زبیر نیز در جنگ با شامیان از فداکاری و ایثار امام حسین{{ع}} یاد کرد و تسلیم عبدالملک نشد؛ لذا به طور اختصار به مقابله او با بنی امیه و بنی مروان پرداختیم.</ref>==
| |
| [[عبدالملک بن نوفل]] گوید: هنگامی که [[امام حسین]]{{ع}} کشته شد، [[ابن زبیر]] در میان [[مردم]] [[مکه]] سخنانی گفت و در آن از حسین{{ع}} به [[نیکی]] یاد کرد و کشته شدن او را بزرگ شمرد و [[مردم کوفه]] را مورد [[انتقاد]] قرار داد و [[اهل عراق]] را [[نکوهش]] کرد. او پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] و [[درود بر پیامبر]]{{صل}} گفت:
| |
| مردم [[عراق]] به جز اندکی از آنان [[فاجر]] و [[خیانتکار]] میباشند؛ و مردم کوفه در میان مردم عراق از همه بدترند، آنان حسین{{ع}} را [[دعوت]] کرده تا او را [[یاری]] کنند و [[ولی امر]] خود قرار دهند، اما هنگامی که او به عراق رفت بر او [[یورش]] برده و به او گفتند: یا [[تسلیم]] ما میشوی تا تو را به سوی [[ابن زیاد]] بفرستیم و او درباره تو [[تصمیم]] بگیرد، و یا این که با تو [[جنگ]] میکنیم. پس به [[خدا]] [[سوگند]] حسین{{ع}} دید که تعداد یارانش در برابر [[سپاه کوفه]] اندک است و [[خداوند]] کسی را بر [[غیب]] [[آگاه]] نمود که او کشته میشود ولی حسین [[مرگ]] توأم با [[کرامت]] را بر [[زندگی]] [[پست]] برگزید، پس خدا حسین{{ع}} را [[رحمت]] کند و [[قاتل]] او را [[خوار]] نماید. آیا پس از حسین{{ع}} میشود به این گروه مطمئن شد و سخن آنان را [[تصدیق]] کرد و [[پیمان]] و [[عهد]] آنان را پذیرفت؟ نه، من آنان را دارای صلاحیت نمیبینم. به خدا سوگند بدانید که اینان حسین ال را کشتند در حالی که او شبها قیامی طولانی به [[عبادت]] داشت و اکثر روزها را [[روزه]] میگرفت و او به این [[منصب]] و [[مقام]] از آنها سزاوارتر و در [[دیانت]] و فضل بر آنها مقدم بود. او هرگز [[قرآن]] را به [[غناء]]، و [[گریه]] از [[خوف]] و [[خشیت الهی]] را به [[لهو]] و نوازندگی تبدیل نکرد، و [[روزهداری]] را با شراب و خوردن نوشیدنیهای [[حرام]] عوض نکرد، و [[مجالس ذکر]] و [[یاد خدا]] را با رفتن برای شکار و خوش گذرانی [[معامله]] ننمود.
| |
| | |
| منظور او از این سخنان، [[یزید]] بود، سپس او را مورد [[نکوهش]] قرار داد و گفت: اینان که با حسین{{ع}} چنین کردند بهزودی نتیجه [[اعمال]] خود را خواهند دید.
| |
| گروهی از هواداران او به پا خاستند و گفتند: [[بیعت]] خود را علنی کن زیرا پس از حسین{{ع}} کسی در امر [[خلافت]] با تو [[منازعه]] نخواهد کرد؛ و او پیش از آن به طور پنهانی از [[مردم]] بیعت میگرفت و خود را «[[عائذ]] البیت» یعنی کسی که به [[خانه خدا]] [[پناه]] آورده است قلمداد مینمود و به مردم میگفت: [[شتاب]] نکنید.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۱.</ref>
| |
| | |
| ==[[عمرو بن سعید بن عاص]]<ref>او عمرو بن سعید بن عاص بن سعید بن عاص بن امیة بن عبد شمس و مادر او ام البنین دختر حکم بن ابی العاص میباشد. او والی یزید بر مدینه بود و یزید به او نامه نوشت که سپاهی را به سوی عبدالله بن زبیر گسیل دارد، او سپاهی را به فرماندهی عمرو بن زبیر بن عوام (برادر عبدالله بن زبیر) فرستاد، و در آن سال عمرو بن سعید با مردم حج بهجا آورد. عمرو بن سعید محبوبترین مردم نزد اهل شام و از او اطاعت میکردند، هنگامی که عبدالملک بن مروان خلافت را در دست گرفت از او ترسید و عمرو بن سعید با او به جر و بحث پرداخت و در دمشق متحصن شد سپس دمشق را برای او گشود و عبدالملک وارد دمشق شد و عمرو بن سعید با عبدالملک به خلافت بیعت کرد، ولی عبدالملک همچنان از او بیمناک و در انتظار فرصت بود تا این که روزی او را تنهاطلبید و او را به خاطر چیزهایی سرزنش و عتاب نمود که پیش از آن او را درباره آنها بخشیده بود، سپس بر او یورش برد و او را به قتل رساند، و کنیه او ابوامیه بود. (طبقات ابن سعد، ج۳، ص۴۳۷)</ref>==
| |
| [[عمرو بن سعید]] در آن هنگام از طرف [[یزید]] [[والی مکه]] بود و [[ابن زبیر]] و [[یاران]] او را [[تحمل]] میکرد و با آنان [[مدارا]] مینمود، پس زمانی که به یزید خبر رسید که ابن زبیر گروهی را در [[مکه]] جمع کرده است، [[عهد]] کرد که او را در زنجیری از نقره دربند کند؛ لذا زنجیری از نقره به مکه فرستاد، پیک یزید با آن زنجیر به [[مدینه]] گذر کرد و با [[مروان بن حکم]] در مدینه [[ملاقات]] نمود، به او از آنچه یزید دستور داده و زنجیری که با خود آورده بود خبر داد و از آنجا به مکه آمد.
| |
| | |
| آن پیک نزد ابن زبیر آمد و او را از ملاقات با [[مروان]] و از آن مأموریتی که از طرف یزید داشت، باخبر کرد.
| |
| مروان دو فرزند خود را که یکی از آنان [[عبدالعزیز]] بود همراه پیک یزید که شخصی به نام [[ابن عطاء]] بود، فرستاد و به آنان گفت: هنگامی که فرستادگان یزید [[پیام]] او را به ابن زبیر رساندند، شما با [[شعر]] به او [[اعتراض]] کنید.
| |
| هنگامی که فرستادگان یزید به مکه آمدند و [[مأموریت]] خود را به ابن زبیر [[ابلاغ]] نمودند، عبدالعزیز آنچه را مروان گفته بود، انجام داد.
| |
| ابن زبیر به او گفت: به پدرتان بگویید که من هرگز در برابر غیر [[حق]] [[تسلیم]] نخواهم شد. و فرستادگان یزید را هم نپذیرفت<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۹۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۲.</ref>
| |
| | |
| ==[[عبدالله بن عمرو بن عاص]]==
| |
| عمرو بن سعید در مکه به شدت مراقب اوضاع بود، چون دید [[مردم]] به ابن زبیر روی آورده و متمایل شدهاند و [[گمان]] میکرد که ممکن است در [[آینده]] [[قدرت]] از آن او باشد، کسی را نزد [[عبدالله بن عمرو بن عاص]] که از جمله [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} بود فرستاد و او را احضار کرد. او پیش از آن با پدرش [[عمرو بن عاص]] در [[مصر]] بود و کتابهای [[دانیال]] را خوانده و [[قریش]] او را عالم به حساب میآوردند.
| |
| [[عمرو بن سعید]] به او گفت: مرا خبر ده که آیا این [[مرد]] ([[ابن زبیر]]) به آنچه که در پی آن است میرسد و قدرت به او منتقل میشود؟ و نیز مرا خبر ده که پایان امر [[یزید]] چه خواهد شد؟
| |
| عبیدالله بن عمرو بن عاص گفت: صاحب تو (یعنی یزید) یکی از [[ملوک]] و سلاطینی است که در همین [[منصب]] [[سلطنت]] میماند تا بمیرد.
| |
| این خبر باعث شد که عمرو بن سعید با ابن زبیر با شدت بیشتری برخورد کند<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۷۶.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۳.</ref>
| |
| | |
| ==[[امارت]] [[ولید بن عتبه]]==
| |
| هنگامی که ابن زبیر فرستادگان یزید را نپذیرفت و آنان به [[شام]] بازگشتند، ولید بن عتبه و گروهی از [[بنی امیه]] به یزید گفتند: اگر [[عمرو بن سعید]] بخواهد، میتواند ابن زبیر را دستگیر کرده و نزد تو بفرستد. از این رو یزید عمرو بن سعید را [[عزل]] کرد و به جای او ولید بن عتبه را [[والی حجاز]] نمود.
| |
| ولید به [[حجاز]] رفت و [[غلامان]] و [[خادمان]] عمرو بن سعید را دستگیر و [[زندانی]] کرد، عمرو بن سعید درباره آنان با ولید صحبت کرد، او نپذیرفت که آنان را [[آزاد]] نماید.
| |
| عمرو بن سعید از [[مدینه]] حرکت کرد و از بین راه عدهای را به همراه تعدادی شتر فرستاد که در [[زندان]] را شکسته و غلامان او را بیرون آوردند سپس به او پیوستند.
| |
| | |
| عمرو بن سعید به شام نزد یزید رفت و او را از برخوردش با ابن زبیر [[آگاه]] کرد؛ یزید عذر او را نپذیرفت<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۱۰۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۴.</ref>
| |
| | |
| ==[[نجدة بن عامر]]<ref>نجدة بن عامر از سرکردههای خوارج است که از نافع بن ازرق از رؤسای خوارج جدا شده و عدهای بر گرد او جمع شدند و او به یمامه رفت و خوارجی که در آنجا بودند. پیرو او گشتند، سپس یاران او اختلافی کردند و او را به قتل رساندند. (کامل ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۷)</ref>==
| |
| وقتی [[ولید بن عتبه]] به [[حجاز]] آمد به دنبال [[فرصت]] بود تا [[ابن زبیر]] را بفریبد؛ اما میسر نگشت؛ و از طرفی دیگر هنگامی که [[امام حسین]]{{ع}} به [[شهادت]] رسید، [[نجدة بن عامر]] در یمامه [[قیام]] کرد و ابن زبیر هم در حجاز با یارانش به پا خاسته بود.
| |
| چون موسم [[حج]] فرا رسید ولید بن عتبه که [[امارت]] حج را عهدهدار بود از مواقف بازگشت و [[مردم]] با او برگشتند، اما ابن زبیر با هوادارانش و نجدة بن عامر با اصحابش که به حج آمده بودند، توقف کردند، سپس خودشان جداگانه بازگشتند<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۷۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۴.</ref>
| |
| | |
| ==[[عزل ولید]]==
| |
| [[نجدة بن عامر]] هنگام موسم چند بار نزد ابن زبیر رفت و آمد میکرد و با او [[ملاقات]] مینمود، به گونهای که اکثر مردم [[گمان]] کردند که او با ابن زبیر [[بیعت]] خواهد کرد.
| |
| سپس ابن زبیر با ترفندی در امر [[ولید بن عتبه]] وارد شد و به [[یزید]] [[نامه]] نوشت که: تو مردی را نزد ما فرستادی که [[راه رشد]] و [[صلاح]] را نمیداند و به [[موعظه]] حکیمان گوش فرا نمیدهد، اگر مردی را اعزام کنی که [[اخلاق]] [[نرمی]] داشته باشد من امیدوارم که امور آسان شود و آن تنش و اختلافی که به وجود آمده پایان پذیرد.
| |
| لذا یزید ولید بن عتبه را [[عزل]] کرد و به جای او پسر عموی خود [[عثمان بن محمد بن ابی سفیان]] را که [[جوانی]] [[مغرور]] و بیتجربه بود به حجاز اعزام کرد<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۱۰۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۴.</ref>
| |
| | |
| ==[[خلع یزید]]==
| |
| [[مردم مدینه]] [[یزید بن معاویه]] را از [[خلافت]] [[خلع]] کردند و عامل او [[عثمان بن محمد بن ابی سفیان]] را از [[مدینه]] [[اخراج]] کردند.
| |
| یزید نامهای به [[ابن زیاد]] نوشت و به او امر کرد که با [[ابن زبیر]] بجنگد.
| |
| [[ابن زیاد]] گفت: من هرگز برای [[یزید]] [[فاسق]] این دو را جمع نمیکنم، هم پسر [[دختر رسول خدا]]{{صل}} را به [[قتل]] رسانم، و هم برای [[جنگ]] به [[خانه خدا]] [[روم]]<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۵.</ref>
| |
| | |
| ==اعزام [[سپاه]]==
| |
| یزید [[مسلم بن عقبه]] را فراخواند و به او گفت: از راه [[مدینه]] به سوی ابن زبیر میروی، اگر [[مردم مدینه]] مانع شدند با آنها جنگ کرده و بر هر کس دست یافتی او را به قتل برسان و سه [[روز]] [[شهر]] را [[غارت]] کن، سپس به سوی [[مکه]] برای [[مقاتله]] با ابن زبیر حرکت کن<ref>الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۷۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۶.</ref>
| |
| | |
| ==[[هلاکت]] [[مسلم بن عقبه]]==
| |
| مسلم بن عقبه پس از [[قتل عام]] [[اهل]] مدینه و غارت نمودن اموالشان با [[سپاهیان]] خود عازم مکه گردید که با ابن زبیر بجنگد، او [[روح بن زنباع]] را در مدینه به جای خود قرار داد.
| |
| هنگامی که مسلم بن عقبه به «مشلَّل» رسید از رفتن بازماند، و [[حصین بن نمیر]] را [[طلب]] کرد و به او گفت: اگر من [[اختیار]] داشتم، به تو [[فرماندهی سپاه]] را نمیدادم ولی یزید به تو این [[ولایت]] را داده است؛ به تو چهار توصیه میکنم:
| |
| #در رفتن [[شتاب]] و [[عجله]] کن.
| |
| #در [[حمله]] و جنگ با عجله و سرعت [[اقدام]] کن.
| |
| #[[اخبار]] را تا میتوانی پنهان نگه دار.
| |
| #به [[قریش]] اختیار و [[قدرت]] مده. | |
| سپس مسلم بن عقبه به هلاکت رسید و در آنجا مدفون شد<ref>تاریخ طبری، ج۵، ص۴۹۶.</ref>.
| |
| پس از رفتن [[سپاهیان شام]]، [[کنیز]] [[یزید بن عبدالله بن زمعه]] (که مسلم بن عقبه مولای او را به قتل رسانیده بود) آمد و [[قبر]] [[مسلم بن عقبه]] را شکافت و [[جسد]] او را سوزانده و [[کفن]] او را پاره نمود و بر درختی آویخت، و هر که از آنجا عبور میکرد بر او سنگ میزد<ref>الامامة والسیاسه، ج۲، ص۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۶.</ref>
| |
| | |
| ==[[محاصره ابن زبیر]]==
| |
| [[حصین بن نمیر]] پس از هلاکت مسلم بن عقبه حرکت کرد، چهار روز از [[محرم]] [[سال]] ۶۴ مانده بود که به [[مکه]] رسید.
| |
| [[مردم]] مکه و [[اهل]] [[حجاز]] با [[عبدالله بن زبیر]] [[بیعت]] کرده و نزد او گرد آمده بودند و کسانی که از اهل [[مدینه]] متواری شده بودند به مکه آمده و به [[ابن زبیر]] پیوستند.
| |
| [[نجدة بن عامر حنفی]] هم که از جمله [[خوارج]] بود نیز از [[خانه]] ممانعت مینمود.
| |
| چون ابن زبیر برای [[جنگ]] و مقابله با [[اهل شام]] بیرون آمد، برادرش منذر هم با او بود، منذر به مردی از اهل شام [[حمله]] کرد و هر کدام ضربتی بر یکدیگر زدند که به سبب آن کشته شدند؛ سپس [[سپاه شام]] بر [[یاران]] ابن زبیر حمله کرده و [[اصحاب]] ابن زبیر را پراکنده کردند.
| |
| آنگاه پای مرکب ابن زبیر لغزید، او پیاده شده و [[شمشیر]] میزد و بر اصحابش فریاد زد، مِسور بن مَخرَمه و [[مصعب بن عبدالرحمن]] بیرون آمدند و [[مبارزه]] کردند تا این که هر دو کشته شدند، و ابن زبیر همچنان شمشیر میزد تا این که شب فرا رسید؛ و این محاصره اول بود.
| |
| جنگ در بقیه محرم و صفر و تا سه [[روز]] از ماه [[ربیع الاول]] سال ۶۴ ادامه داشت.
| |
| سپس [[خانه خدا]] به وسیله منجنیقها و پرتاب سنگ دچار حریق گردید؛ برخی گفتهاند: ابن زبیر [[آتش]] افروخته بود، بادی وزید و پرده خانه آتش گرفت و چوبهای [[بیت]] و پرده آن در آتش سوخت؛ و این جنگ ادامه یافت تا این که خبر [[هلاکت یزید]] به مکه رسید<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۱۲۳.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۷.</ref>
| |
| | |
| ==هلاکت یزید==
| |
| در همان روزهایی که سپاه شام [[مسجد الحرام]] را محاصره کرده و با عبدالله بن زبیر میجنگیدند تیری نزد عبدالله بن زبیر از سپاه شام پرتاب شد که بر آن نوشته شده بود: [[یزید بن معاویه]] هلاک شد.
| |
| عبدالله بن زبیر به [[شامیان]] گفت: ای اهل شام! و ای کسانی که خانه خدا را سوزاندید و [[حرمت]] آن را نگاه نداشتید! برای چه جنگ میکنید؟! یزید بن معاویه هلاک شد.
| |
| [[حصین بن نمیر]] [[فرمانده سپاه]] [[شام]] نزد او آمد و گفت: امشب تو را [[ملاقات]] خواهم کرد. پس شب با [[عبدالله بن زبیر]] ملاقات کرد و به او گفت: من بزرگ [[اهل شام]] و [[امیر سپاه]] آنان هستم، اکنون که [[مردم]] [[حجاز]] به تو [[راضی]] شدند من نیز با تو [[بیعت]] میکنم مشروط بر این که آنچه در [[واقعه حرّه]] گذشته نادیده گرفته و با من به شام بیایی، من [[دوست]] ندارم [[ملک]] و [[قدرت]] در حجاز باشد.
| |
| [[ابن زبیر]] گفت: من چنین نکنم و کسی که مردم را ترسانده و [[خانه خدا]] را سوزانده [[امان]] ندهم.
| |
| حصین بن نمیر به او گفت: من [[تعهد]] میکنم که همه با تو بیعت کنند و دو نفر هم درباره تو [[نزاع]] نکنند.
| |
| عبدالله بن زبیر نپذیرفت.
| |
| | |
| حصین بن نمیر از جای برخاست و گفت: [[لعنت]] بر تو و بر کسی که [[گمان]] کند تو بزرگ هستی، به [[خدا]] [[سوگند]] هرگز موفق نخواهی شد.
| |
| پس روی به اهل شام کرد و به آنان گفت: سوار شوید تا برگردیم.
| |
| پس قدرت ابن زبیر بالا گرفت و همه با او بیعت کردند مگر [[اهل]] [[اردن]].
| |
| عبدالله بن زبیر، [[ضحاک بن قیس]] را در شام [[جانشین]] خود کرد، اما [[شامیان]] نپذیرفتند که ملک در حجاز باشد، وقتی به سراغ [[خالد بن یزید]] رفتند او را برای بیعت قابل نیافتند، پس نزد [[عمرو بن سعید]] رفته او را نیز [[صالح]] برای این امر ندانستند؛ سپس با [[مروان بن حکم]] بیعت کردند، ضحاک بن قیس از بیعت با [[مروان]] [[امتناع]] کرد و در «[[مرج]] راهط»<ref>«مرج راهط» در نواحی دمشق میباشد. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۲۵۴)</ref> ضحاک بن قیس و طرفداران [[بنی امیه]] درگیر شدند که [[ضحاک]] کشته شد و مروان قدرت را در شام به دست گرفت.
| |
| مروان با [[ام خالد]] [[همسر یزید]] [[ازدواج]] کرد و خالد را نزد اهل شام [[تحقیر]] نمود؛ [[خالد بن یزید]] به مادرش [[شکایت]] کرد.
| |
| ام خالد شب هنگام به [[کنیزان]] خود دستور داد [[مروان]] را کشتند و آنگاه بیرون آمده و فریاد زدند و گریبان دریدند و بر مروان [[نوحه]] کردند.
| |
| [[عبدالملک بن مروان]] پس از پدرش [[قدرت]] را در دست گرفت و به [[مردم]] [[وعده]] خیر داد و سپاهی را به [[فرماندهی]] [[حبیش بن دلجه]] روانه [[مدینه]] کرد و [[ابن زبیر]] هم [[عباس بن سهل]] را برای دفع او فرستاد؛ پس دو [[سپاه]] با یکدیگر جنگیدند تا سرانجام حبیش بن دلجه [[فرمانده سپاه]] [[شام]] کشته شد و عباس بن سهل پانصد نفر از [[اهل شام]] را محاصره و آنان را به [[قتل]] رسانید<ref>الامامة والسیاسه، ج۲، ص۱۵.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۷.</ref>
| |
| | |
| ==[[محمد بن حنفیه]] و ابن زبیر==
| |
| پس از [[هلاکت یزید]] و [[بیعت مردم]] [[حجاز]] با [[عبدالله بن زبیر]]، او از محمد بن حنفیه و کسانی از [[اهل بیت]] او و پیروانش و همچنین هفده نفر از بزرگان [[کوفه]] که از آن جمله [[ابو الطفیل]] [[عامر بن واثله]] که از [[اصحاب رسول خدا]]{{صل}} بود، خواست تا با او [[بیعت]] کنند؛ آنها از بیعت [[امتناع]] کردند و گفتند: بیعت نمیکنیم تا [[امت]] اتفاق کنند.
| |
| عبدالله بن زبیر بر محمد بن حنفیه سخت گرفت و او را مورد [[نکوهش]] قرار داد؛ محمد بن حنفیه یارانش را به [[صبر]] و [[شکیبایی]] امر نمود.
| |
| از طرف دیگر [[شیعه]] مردم را به محمد بن حنفیه [[دعوت]] میکردند؛ عبدالله بن زبیر از این ترسید که مبادا مؤثر واقع شود؛ لذا بر محمد بن حنفیه و یارانش [[اصرار]] بر بیعت کرد و آنان را در [[زمزم]] [[زندانی]] نمود و [[تهدید]] به قتل و [[سوزاندن]] کرد و به آنان مهلتی داد که اگر در آن مدت بیعت نکنند آنچه را که گفته است انجام دهد.
| |
| چون مختار از این امر مطلع شد، گروهی را به [[مکه]] فرستاد، آنان وارد [[مسجد الحرام]] شدند و فریاد میزدند «[[یا لثارات الحسین]]» و تا نزدیک زمزم آمدند.
| |
| | |
| عبدالله بن زبیر چوب و هیزم آماده کرده بود تا آنان را بسوزاند و بیش از دو [[روز]] به مهلت تعیین شده باقی نمانده بود.
| |
| [[یاران مختار]] در [[زندان]] را شکسته و نزد [[محمد بن حنفیه]] رفتند و به او گفتند: به ما اجازه بده تا با [[دشمن خدا]] [[عبدالله بن زبیر]] [[جنگ]] کنیم.
| |
| محمد بن حنفیه گفت: من این کار را در [[حرم]] جایز نمیدانم.
| |
| عبدالله بن زبیر گفت: اینان چوب در دست گرفته و فریاد [[خونخواهی حسین]] را سر دادهاند، گویا من او را کشتهام، به [[خدا]] [[سوگند]] اگر من بر [[قاتلان]] او دست پیدا کنم آنان را خواهم کشت.
| |
| سپس [[سپاهیان]] بیشتری از طرفداران مختار وارد [[مسجد الحرام]] شدند و [[تکبیر]] گفتند و فریاد {{متن حدیث|يَا لَثَارَاتِ الْحُسَيْنِ}} سر دادند.
| |
| [[ابن زبیر]] ترسید و محمد بن حنفیه و کسانی که با او بودند که تعدادشان در حدود چهار هزار نفر بود در حالی که به ابن زبیر [[دشنام]] میدادند به سوی «شعب علی»<ref>شعب: فاصله میان دو کوه را گویند؛ و شعب علی در مکه نزدیک مسجد الحرام میباشد.</ref> رفتند و از محمد بن حنفیه میخواستند به آنها اجازه درگیری با این [[زبیر]] دهد اما محمد اجازه نداد، پس آنان در شعب با محمد بن حنفیه گرد آمدند و محمد اموالی میان آنان تقسیم کرد.
| |
| محمد بن حنفیه پس از کشته شدن مختار نیز از [[بیعت]] با [[عبدالملک بن مروان]] و عبدالله بن زبیر [[امتناع]] کرد و در [[شعب ابی طالب]] مستقر شد.
| |
| ابن زبیر همچنان محمد بن حنفیه را [[تهدید]] میکرد، [[اصحاب]] او از وی خواستند که با او جنگ کند اما او اجازه نداد و گفت: خدایا! [[لباس]] [[ذلت]] و [[خواری]] و [[ترس]] را بر او بپوشان.
| |
| سپس محمد بن حنفیه راهی [[طائف]] گردید، [[ابن عباس]] نیز نزد او به طائف رفت و در همان جا [[وفات]] نمود و محمد بن حنفیه بر او [[نماز]] گزارد<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۴۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۴۹.</ref>
| |
| | |
| ==کشته شدن [[مصعب بن زبیر]]==
| |
| مصعب بن زبیر از طرف برادرش عبدالله [[والی بصره]] گردید، و پس از کشتن مختار عبدالله بن زبیر او را [[عزل]] کرد و پسر خود [[حمزة بن عبدالله]] را [[والی بصره]] نمود.
| |
| [[احنف بن قیس]] به [[عبدالله بن زبیر]] [[نامه]] نوشت که [[حمزه]] صلاحیت [[امارت]] را ندارد. عبدالله بن زبیر فرزند خود را عزل و دوباره [[مصعب]] را به [[بصره]] بازگرداند<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۸۱.</ref>.
| |
| هنگامی که [[اهل عراق]] از نزد عبدالله بن زبیر بازگشتند در حالی که از او [[بیمهری]] دیده و [[مأیوس]] شده بودند؛ او را [[خلع]] کرده و به [[عبدالملک بن مروان]] نامه نوشتند که به [[عراق]] بیاید.
| |
| [[عبدالملک]] پس از کشتن [[عمرو بن سعید]]<ref>عبدالملک با عمرو بن سعید پیمان بسته بود که بعد از او خلیفه باشد، اما غدر و خیانت کرده و او را به قتل رساند.</ref> به همراه [[حجاج]] بن یوسف به سوی عراق حرکت کرد.
| |
| از سوی دیگر [[مصعب بن زبیر]] هم با [[اهل بصره]] و [[کوفه]] برای مقابله با [[سپاه شام]] حرکت کردند.
| |
| دو [[سپاه]] در برابر یکدیگر قرار گرفتند، عبدالملک و مصعب پیش از آن با یکدیگر [[دوست]] بودند، عبدالملک کسی به نزد مصعب فرستاد و از او خواست که با یکدیگر [[ملاقات]] کنند.
| |
| | |
| ملاقات عبدالملک و مصعب در جای خلوتی صورت گرفت، پس عبدالملک به مصعب گفت: میدانی که من و تو سی سال است که با یکدیگر دوست و [[برادر]] بودیم، و به [[خدا]] [[سوگند]] من برای تو بهتر از برادرت عبدالله هستم، و برای [[دین]] و دنیای تو نفع بیشتری دارم، به من [[اعتماد]] کن و [[اطمینان]] داشته باش و برای من از [[مردم کوفه]] و بصره [[بیعت]] بگیر، در عوض من نیز تو را [[وزیر]] خود قرار میدهم و هرگز با تو [[مخالفت]] نمیکنم.
| |
| مصعب به او گفت: سابقه [[دوستی]] من با تو درست است، ولی پس از آنکه تو [[پیمان]] عمرو بن سعید را شکسته و او را کشتی، دیگر به تو اطمینانی نیست و تو به او که از من به تو نزدیکتر بود [[خیانت]] کردی و [[ننگ]] این کار از تو هرگز زدوده نگردد؛
| |
| اما این که گفتی که من برای تو بهتر از برادرت هستم، برادرم را رها کن و از [[عافیت]] [[سود]] ببر؛ و تا او تو را رها کرده تو نیز او را رها کن، و من برای او عاقبتی توأم با [[سلامتی]] از [[خدا]] [[امید]] دارم.
| |
| [[عبدالملک]] گفت: مرا به برادرت مترسان، به خدا [[سوگند]] من از او میدانم آنچه را که تو میدانی، در او سه [[خصلت]] است که به خاطر آنها هرگز بزرگ و [[رهبر]] نمیشود: [[عجب]] و [[خودبینی]] که وجودش را پر کرده، و [[خودرأیی]] که خود را از نظر دیگران [[بینیاز]] میپندارد، و بخلی که در او میباشد؛ پس به سبب این امور او هرگز بزرگ نشود<ref>الامامة والسیاسه، ج۲، ص۲۲.</ref>.
| |
| [[عبدالملک بن مروان]] به اشل [[عراق]] [[نامه]] نوشت و به آنها [[وعده]] [[امارت]] داد، آنان نامه [[عبد]] [[الملک]] را از [[مصعب]] پنهان کردند مگر [[ابراهیم بن مالک]] که آن نامه را نزد مصعب آورد در حالی که مهر شده بود.
| |
| | |
| مصعب آن را خواند و گفت: میدانی در آن چه نوشته است؟
| |
| [[ابراهیم]] گفت: نمیدانم.
| |
| گفت: به تو وعده امارت داده است.
| |
| ابراهیم گفت: من هرگز [[خیانت]] و [[مکر]] را [[پیروی]] نکنم، و عبدالملک از هیچ کس به اندازه من [[مأیوس]] نیست، و این نامهای که برای من فرستاده برای دیگر [[باران]] تو هم فرستاده است، بنابراین باید آنان را به [[قتل]] برسانی و یا این که آنها را [[زندانی]] کنی.
| |
| مصعب گفت: آنگاه [[قبایل]] عراق با من به [[اخلاص]] عمل نکنند؛ خدا [[احنف بن قیس]] را [[رحمت]] کند، او مرا از مکر و خیانت [[مردم]] عراق بر [[حذر]] میداشت و میگفت: آنان همانند زنی هستند که هر [[روز]] شوهری میطلبد، آنان نیز هر روز امیری را میجویند.
| |
| سپس [[جنگ]] میان [[سپاه شام]] و عراق آغاز شد و ابراهیم بن مالک و برخی دیگر کشته شدند.
| |
| مصعب به برخی از [[فرماندهان]] سپاهش امر کرد [[حمله]] کنند، آنان نپذیرفتند.
| |
| مصعب گفت: ای ابراهیم و امروز دیگر [[ابراهیم]] برای من وجود ندارد، سپس نظری کرد و دید [[عروة]] بن [[مغیره]] ایستاده، او را نزدیک خودطلبید و گفت: مرا خبر بده از [[حسین بن علی]]{{ع}} چه کرد وقتی از او خواستند که [[تسلیم]] [[حکم]] [[ابن زیاد]] شود و او نپذیرفت و [[تصمیم]] بر [[جنگ]] و [[قتال]] گرفت.
| |
| عروة بن مغیره آنچه را در [[کربلا]] گذشته بود و [[فداکاری]] [[امام حسین]]{{ع}} برای [[مصعب]] شرح داد.
| |
| مصعب گفت: {{عربی|إن الاُلی بالطف من آل هاشم تأسّوا فسنوا للکرام التأسیا}}<ref>«بزرگان از آل هاشم که در طف (کربلا)؛ تأسی کرده و اقتداء نمودند، و این را برای کریمان سنت قرار دادند».</ref>
| |
| | |
| [[عروه]] گوید: پس از خواندن این [[شعر]] دانستم که او از صحنه جنگ بیرون نمیآید تا کشته شود.
| |
| [[محمد بن مروان]]، مصعب را ندا داد که: تو را [[امان]] میدهم، او نپذیرفت. پس فرزندش [[عیسی]] بن مصعب را صدا زد و گفت: تو و پدرت را امان میدهم.
| |
| عیسی نزد [[پدر]] رفت و گفت: [[گمان]] میکنم که اینان به [[وعده]] خود [[وفا]] میکنند.
| |
| مصعب گفت: تو بر و نزد عمویت عبدالله و آنچه [[مردم]] [[عراق]] کردهاند به او خبر بده.
| |
| عیسی نپذیرفت و به پدرش گفت: به [[بصره]] برو که [[اهل]] آنجا بر [[اطاعت]] تو هستند.
| |
| مصعب گفت: من از جنگ فرار نمیکنم تا [[قریش]] بگویند او فرار کرد.
| |
| پس مصعب به فرزندش عیسی گفت: به سوی میدان برو؛ عیسی کشته شد و مصعب [[حمله]] کرد و [[قاتل]] فرزندش را کشت تا [[عاقبت]] خود نیز کشته شد.
| |
| پس [[عبدالملک]] دستور داد که مصعب و فرزندش را در دیر [[جاثلیق]] [[دفن]] کردند، و گفت: [[دوستی]] و [[احترام]] بین ما قدیمی بود ولی [[ملک]] و [[قدرت]] عقیم است<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۳۲۳.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۵۱.</ref>
| |
| | |
| ==کشته شدن [[عبدالله بن زبیر]]==
| |
| هنگامی که مصعب بن [[زبیر]] کشته شد و مردم عراق با [[عبدالملک بن مروان]] [[بیعت]] کردند، [[حجاج]] بن یوسف به عبدالملک گفت: من در [[خواب]] دیدم گویا پوست عبدالله بن زبیر را میکَنم.
| |
| عبدالملک به حجاج گفت: پس خود را برای [[مبارزه]] با [[عبدالله بن زبیر]] آماده کن.
| |
| [[حجاج]] ابتدا با هزار و پانصد نفر از [[اهل شام]] حرکت کرد و به [[طائف]] رفت، سپس [[عبدالملک]] به مقدار نیاز برای او [[سپاه]] فرستاد، و این در ماه [[ذیقعده]] [[سال]] ۷۲ بود.
| |
| حجاج در من مستقر شد و با [[مردم]] [[حج]] گذاشت در حالی که عبدالله بن زبیر در [[مکه]] محاصره بود.
| |
| سپس حجاج منجنیق را بر [[کوه]] ابو قبیس قرار داد و تمام اطراف مکه و مردم را با سنگ توسط منجنیق میزد.
| |
| عبدالله بن زبیر شب آن روزی که کشته شد [[قریش]] را جمع کرد و از آنان نظر خواهی نمود.
| |
| مردی از [[بنی مخزوم]] به او گفت: ما همراه تو [[جنگ]] کردیم، دیگر کسی که به [[یاری]] ما بیاید، نداریم؛ یا برای خود و ما [[امان]] بگیر، و یا اجازه بده که ما بیرون [[رویم]].
| |
| | |
| عبدالله بن زبیر گفت: من [[تعهد]] کردهام کسی که با من [[بیعت]] کرده، او را رها نکنم.
| |
| شخص دیگری به عبدالله بن زبیر گفت: نامهای به عبدالملک بنویس و از او بخواه که به جنگ پایان دهد.
| |
| عبدالله این را هم نپذیرفت و گفت: اگر [[آسمان]] بر [[زمین]] فرو ریزد برای من بهتر از این است.
| |
| برادرش [[عروة بن زبیر]] به او گفت: [[خداوند]] برای تو [[اسوه]] و الگویی قرار داده است.
| |
| عبدالله بن زبیر گفت: چه کسی برای من اسوه میباشد؟
| |
| [[عروه]] گفت: حسن بن [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} که با [[معاویه]] [[صلح]] کرد.
| |
| عبدالله پای خود را بلند کرد و بر عروة بن زبیر [[برادر]] خود زد که از روی تخت به زمین افتاد<ref>عبدالله بن زبیر عداوت و دشمنی شدیدی با امیرالمؤمنین{{ع}} و خاندان او داشت، و این برخورد نیز نتیجه همان عداوت و کینه او میباشد.</ref>.
| |
| سپس گفت: هیچ کدام از این پیشنهادها را نمیپذیرم.
| |
| | |
| صبح خود را آماده کرد و مسلح نمود و نزد مادرش [[اسماء دختر ابی بکر]] رفت؛ [[اسماء]] در اثر [[پیری]] [[نابینا]] شده بود و صد سال داشت.
| |
| عبدالله گفت: ای [[مادر]]! [[مردم]] مرا تنها گذاشتند و [[اهل بیت]] من هم مرا رها کردند.
| |
| [[اسماء]] گفت: مگذار بچههای [[بنی امیه]] با تو [[بازی]] کنند، [[زندگی]] با [[عزت]] و [[مرگ]] با عزت داشته باش.
| |
| پس از نزد مادرش بیرون رفت و به [[کعبه]] تکیه زد، و گروه کمی با او بودند که با [[سپاه شام]] میجنگیدند.
| |
| | |
| او میگفت: اگر مردانی با من بودند، بیشک من فتح میکردم.
| |
| [[حجاج]] او را او ندا داد که: تو مردانی داشتی ولی آنان را ضایع کردی.
| |
| پس سنگی از منجنیق پرتاب شد و در حالی که راه میرفت بر پشت سر او خورد و روی [[زمین]] افتاد.
| |
| مردم [[شام]] نمیدانستند که او [[ابن زبیر]] است تا این که فریاد زنی بلند شد، پس چون دانستند [[عبدالله بن زبیر]] بوده است سر از بدنش جدا کرده و نزد حجاج بردند.
| |
| حجاج سر او و گروه دیگری را نزد [[عبدالملک]] به شام فرستاد.
| |
| و این جریان در هفدهم [[جمادی الاولی]] [[سال]] ۷۳ اتفاق افتاد<ref>الامامة و السیاسه، ج۲، ص۲۳.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۲۵۴.</ref>
| |
| | |
| == جستارهای وابسته ==
| |
| | |
| == منابع ==
| |
| {{منابع}}
| |
| # [[پرونده:1100834.jpg|22px]] [[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|'''نهضتهای پس از عاشورا''']]
| |
| {{پایان منابع}}
| |
| | |
| == پانویس ==
| |
| {{پانویس}}
| |
| | |
| [[رده:قیام ابن زبیر]]
| |
| [[رده:مدخل]]
| |