شورش عبدالله بن زبیر

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

عبدالله بن زبیر بن عوام فردی جاه‌طلب و ظاهرالصلاح بود و از معدود کسانی بود که با یزید بیعت نکرده بود؛ همان امری - عدم بیعت با یزید - که معاویه با تشخیص صحیح خود درباره شخصیت عبدالله بن زبیر پیش از مرگش در نصیحتی به یزید گوشزد کرده بود: «او (ابن زبیر) همانند اسب (اسبی که در حال یورتمه رفتن است) و سوسمار است. اگر او را دیدی، میخکوبش کن، مگر اینکه از تو صلح بخواهد، پس از او بپذیر و تا می‌‌توانی جلوی خونریزی قومت را بگیر»[۱] و در جایی دیگر نیز خطاب به یزید پیرامون وی باز هم گفت: «... او کسی است که مانند شیر، آماده حمله به توست و چنان روباه با تو نیرنگ می‌‌کند و اگر فرصتی بیابد، حمله می‌‌کند، او عبدالله بن زبیر است. اگر چنین کرد و به او دست یافتی، قطعه‌قطعه‌اش کن»[۲].

عبدالله بن زبیر پس از مرگ معاویه، اندکی پیش از حرکت حسین بن علی(ع) به سوی مکه، به این شهر گریخت و در آنجا سرگرم فعالیت‌های سیاسی شد. پس از شهادت امام حسین(ع) چون رقیبی در حجاز نداشت، طرفدارانی پیدا کرد و خود را خلیفه خواند. یزید تا آخر عمر نتوانست او را شکست بدهد و او تا سال ۷۳ همچنان در مکه پرچم حکومت را در دست داشت. عبدالله، حجاز، عراق، مصر و قسمتی از شرق اسلامی را مطیع خود ساخت و قلمرو حکومت جانشینان یزید تنها به شام و پاره‌ای از مناطق دیگر محدود شد. بنابراین از سال ۶۱ تا ۷۳ قمری، دو خلیفه در دو منطقه از کشور اسلامی حکمرانی می‌‌کردند.

به تعبیر دیگر با بررسی اسناد و مدارک تاریخی می‌‌توان دریافت که شورش ابن زبیر ادامه قیام مدینه محسوب می‌‌شود. ابن زبیر از حادثه کربلا، شورش مردم مدینه، خلأ سیاسی و رهبری بعد از مرگ معاویه و انتقادهای شدید به یزید در جهان اسلام بهره برد و به منظور بازگرداندن خلافت به آبشخور نخستین آن در حجاز، حرکت مسلحانه‌ای را در برابر بنی‌امیه از مکه آغاز کرد. وی بزرگان مردم تِهامَه و حجاز را به بیعت فراخواند. همه، به استثنای عبدالله بن عباس و محمد بن حنفیه با او بیعت کردند. وی سپس کارگزاران یزید را از مکه و مدینه بیرون راند[۳]. در گیر و دار این حوادث، یزید تلاش کرد با ابن زبیر به تفاهم برسد. پیشنهاد آن بود که در صورت بیعت با یزید، امیری حجاز و هر شهری را که برای خود یا خاندانش بخواهد، به او واگذار کند اما ابن زبیر این پیشنهاد را رد کرد[۴]؛ در این هنگام یزید به مسلم بن عقبه فرمان داد برای فرونشاندن شورش ابن زبیر راهی مکه شود. وی رو به سوی مکه نهاد و در نزدیکی مشلل مریض شده و بعد از سپردن فرماندهی سپاه به حُصَین بن نُمَیر مُرد. حصین، به سوی مکه رفته، در ۲۶ محرم ۶۴ به آنجا رسید و بعد از سیطره بر تپه‌ها و کوه‌های مشرف به مکه آنجا را محاصره سختی کرد و با منجنیق، شهر را کوبید. گروهی از خوارج نجدیه دفاع از خانه خدا را به عهده گرفتند[۵].

با اطاعت مردم مکه از فرماندهی واحد، یعنی عبدالله بن زبیر و پیوستن دشمنان حکومت اموی، نظیر خوارج و رهبر شیعی، مختار بن ابی عبید ثقفی به او، مقاومت سختی صورت گرفت.

در چنین حالی که جنگ دامن گسترد، خبر مرگ یزید رسید و جنگ متوقف شد. حصین که از رهبران نظامی حکومت اموی بود، درک کرد که بعد از پیچیدگی مواضع در دمشق، اوضاع به نفع ابن زبیر عوض خواهد شد. از این‌رو، پیشنهاد کرد، همراه او به دمشق برود تا برای او بیعت بگیرد. ابن زبیر با رد این پیشنهاد فرصت طلایی را از دست داد. حصین از این موضع ابن زبیر گیج شد و با سخنان مسخره‌ای او را به کوته‌بینی سیاسی متهم کرد[۶].

به نظر می‌‌رسد که ابن زبیر درک کرد که مردم شام نسبت به بنی‌امیه اخلاص دارند. همچنین حصین این توانایی را ندارد که از زبان همه آنان سخن بگوید و نمی‌تواند به وعده‌هایش اطمینان کند. افزون بر این، یارانش را در مردم حجاز می‌‌دید، از این‌رو از قبول پیشنهادهای او چشم پوشید تا به آنچه پیش از این امام حسین(ع) به آن دچار شده بود، مبتلا نشود. بعد از این واقعه حصین از محاصره مکه دست کشید و به دمشق بازگشت[۷].

حقیقت این است که ابن زبیر، نخستین کسی بود که از مرگ یزید و سردرگمی و ناتوانی خانواده اموی در حل بحران‌های ایجاد شده بهره برد. اما او با این دیدگاهش[۸] فرصتی را که نصیب او شد تا جهان اسلام را از جنگ خانگی برهاند، از بین برد. سپس هنگامی که خلافت معاویه بن یزید در دمشق اعلان شد، در همان حال ابن زبیر خودش را در مدینه خلیفه نامید.

به واقع عبدالله ابن زبیر نیز به مانند برخی از سیاستمداران نشان داد که، سیاست بر این قاعده استوار است که برای رسیدن به قدرت و حکومت، استفاده از هر وسیله و ابزاری و از هر راه ممکنی، مجاز و مباح است. در تلقی این سلطان اموی نیز، سیاست بر هیچ‌یک از ارزش‌های انسانی متمرکز نبوده و هدف اصلی، اعمال قدرت و تسلط بر جامعه انسانی است و سیاستمدار، کاری به حق و باطل امور ندارد. چنان‌که بسیاری از سیاستمداران جهان، در گذشته و حال، از سیاست و قدرت، معنا و مفهوم دیگری جز این در نظر نداشته‌اند و ندارند، وی با استفاده از ابزار «مکر ورزی سیاسی در رسیدن به قدرت» و «بهره‌گیری از زور» به قدرت دست یافت.

در برابر این طرز تفکر، تلقی دیگری از سیاست و حکومت وجود دارد که بر پایه ارزش‌های الهی و انسانی استوار است و هدفِ محوری آن خدا و ارزش‌های انسانی است؛ ازاین‌رو برای رسیدن به چنین هدفی، توسل به هر نوع ابزاری مجاز شمرده نمی‌شود اگرچه به بهای از دست دادن حکومت باشد و سیاستمدار به قدرت و حکومت نرسد[۹].

منابع

پانویس

  1. طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۳۲۲-۳۲۳.
  2. طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۳۲۲-۳۲۳.
  3. دینوری، اخبار الطوال، ص۱۹۶.
  4. خلیفه بن خیاط، تاریخ خلیفه بن خیاط، ج۱، ص۲۴۷.
  5. تاریخ خلیفه بن خیاط، ج۱، ص۴۹۷.
  6. ابن جریر طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۵۰۲.
  7. ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج۸، ص۲۲۶.
  8. تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۵۰۳.
  9. آقا سید محمد قاری، فاطمه سادات، سیره امام سجاد در برخورد با سلاطین اموی، ص ۱۵۴.