صبر در حدیث: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۲ بایت حذف‌شده ،  ‏۲۷ دسامبر ۲۰۲۰
جز
جایگزینی متن - 'پنهان' به 'پنهان'
جز (جایگزینی متن - 'باقی' به 'باقی')
جز (جایگزینی متن - 'پنهان' به 'پنهان')
خط ۴۱: خط ۴۱:


==داستان‌هایی از [[شکیبایی]] [[پیامبر]]{{صل}}==
==داستان‌هایی از [[شکیبایی]] [[پیامبر]]{{صل}}==
#[[پیامبر خدا]]{{صل}} می‌فرماید: من در [[راه خدا]] ترسیدم، زمانی که هیچ‌کس، بیمی نداشت، و در [[راه خدا]] آزاری دیدم که هیچ کس ندیده بود و گاهی بر من سی شب و روز [[گذشت]]، در حالی که من و [[بلال]]، خوراکی که یک نفر بخورد، جز مقداری اندک که می‌شد زیر بغل [[بلال]] [[پنهان]] کرد، نداشتیم<ref>{{متن حدیث| رَسُولُ اللهِ{{صل}}: لَقَدْ أُخِفْتُ فِي اللهِ وَمَا يَخَافُ أَحَدٌ، وَلَقَدْ أُوذِيتُ فِي اللهِ وَمَا يُؤْذَى أَحَدٌ، وَلَقَدْ أَتَتْ عَلَيَّ ثَلَاثُونَ مِنْ بَيْنِ يَوْمٍ وَلَيْلَةٍ، وَمَا لِي وَلَا لِبِلَالٍ طَعَامٌ يَأْكُلُهُ ذُو كَبِدٍ إِلَّا شَيْءٌ يُوَارِيهِ إِبِطُ بِلَالٍ}}؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۶۴۵، ح۲۴۷۲؛ مسند ابن حنبل؛ ج۴، ص۵۷۰، ح۱۴۰۵۷؛ سنن ابن ماجة، ج۱، ص۵۴، ح۱۵۱ و فیه «ثالثة» بدل «ثلاثون»؛ صحیح ابن حبّان، ج۱۴، ص۵۱۵، ح۶۵۶۰؛ المصنّف لابن أبی شیبة، ج۷، ص۴۲۴، ح۶۶ و فیهما «ثلاثة» بدل «ثلاثون» و کلّها عن أنس؛ کنز العمال، ج۶، ص۴۹۱، ح۱۶۶۷۸.</ref>.
#[[پیامبر خدا]]{{صل}} می‌فرماید: من در [[راه خدا]] ترسیدم، زمانی که هیچ‌کس، بیمی نداشت، و در [[راه خدا]] آزاری دیدم که هیچ کس ندیده بود و گاهی بر من سی شب و روز [[گذشت]]، در حالی که من و [[بلال]]، خوراکی که یک نفر بخورد، جز مقداری اندک که می‌شد زیر بغل [[بلال]] پنهان کرد، نداشتیم<ref>{{متن حدیث| رَسُولُ اللهِ{{صل}}: لَقَدْ أُخِفْتُ فِي اللهِ وَمَا يَخَافُ أَحَدٌ، وَلَقَدْ أُوذِيتُ فِي اللهِ وَمَا يُؤْذَى أَحَدٌ، وَلَقَدْ أَتَتْ عَلَيَّ ثَلَاثُونَ مِنْ بَيْنِ يَوْمٍ وَلَيْلَةٍ، وَمَا لِي وَلَا لِبِلَالٍ طَعَامٌ يَأْكُلُهُ ذُو كَبِدٍ إِلَّا شَيْءٌ يُوَارِيهِ إِبِطُ بِلَالٍ}}؛ سنن الترمذی، ج۴، ص۶۴۵، ح۲۴۷۲؛ مسند ابن حنبل؛ ج۴، ص۵۷۰، ح۱۴۰۵۷؛ سنن ابن ماجة، ج۱، ص۵۴، ح۱۵۱ و فیه «ثالثة» بدل «ثلاثون»؛ صحیح ابن حبّان، ج۱۴، ص۵۱۵، ح۶۵۶۰؛ المصنّف لابن أبی شیبة، ج۷، ص۴۲۴، ح۶۶ و فیهما «ثلاثة» بدل «ثلاثون» و کلّها عن أنس؛ کنز العمال، ج۶، ص۴۹۱، ح۱۶۶۷۸.</ref>.
#به [[نقل]] از [[عایشه]]: [[پیامبر خدا]]{{صل}} [[روزه‌داری]] کرد و [[گرسنگی]] کشید. دوباره [[روزه]] گرفت و [[گرسنگی]] کشید و باز [[روزه]] گرفت و سپس فرمود: "ای [[عایشه]]! [[دنیا]] [[شایسته]] [[محمّد]] و [[خاندان]] [[محمّد]] نیست. ای [[عایشه]]! [[خداوند]] برای [[پیامبران]] [[اولوا العزم]] جز به [[شکیبایی]] بر ناخوشی [[دنیا]] و باز ایستادن از [[خوشی]] آن، [[راضی]] نشد، و برای من نیز جز به این [[راضی]] نشد که همان [[تکلیف]] را بر من لازم کرد و فرمود: {{متن قرآن| فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلا تَسْتَعْجِل لَّهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاَّ سَاعَةً مِّن نَّهَارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الْفَاسِقُونَ }}<ref> بنابراین شکیبا باش همان‌گونه که پیامبران اولوا العزم  شکیبایی ورزیدند و برای آنان (عذاب را به) شتاب مخواه که آنان روزی که آنچه را وعده‌شان داده‌اند بنگرند، چنانند که گویی جز ساعتی از یک روز (در جهان) درنگ نکرده‌اند، این، پیام‌رسانی است؛ پس آیا جز بزهکاران نابود می‌گردند؟؛ سوره احقاف، آیه:۳۵.</ref>. من - به [[خدا]] [[سوگند]]-، با تمام توانم شکیب می‌ورزم، همان‌گونه که آنها شکیب ورزیدند، و نیرویی جز از سوی [[خداوند]] نیست"<ref>{{عربی|عن عائشه: ظَلَّ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}: صَائِماً ثُمَّ طَوَاهُ ثُمَّ ظَلَّ صَائِماً ثُمَّ طَوَاهُ ثُمَّ ظَلَّ صَائِماً، ثُمَّ قَالَ: یا عائشه: إن الدنیا لا تنبغی لمحمد و لا لآل محمد. یا عائشه، إن الله لم یرض من أولی العزم من الرسل الا بالصبر علی مکروهها و الصّبر عن محبوبها ثم لم یرض منی إلا أن یکلفنی ما کلفهم فقال: {{متن قرآن|فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ}} و إنی والله لاصبرنّ کما صبروا جهدی و لا قوة إلا بالله }}؛ تفسیر ابن کثیر، ج۷، ص۲۸۸؛ المغنی عن حمل الأسفار، ج۲، ص۱۱۰۲، ح۴۰۰۰، الفردوس، ج۵، ص۴۲۶، ح۸۶۲۸، کلاهما نحوه؛ الدر المنثور، ج۷، ص۴۵۴.</ref>.
#به [[نقل]] از [[عایشه]]: [[پیامبر خدا]]{{صل}} [[روزه‌داری]] کرد و [[گرسنگی]] کشید. دوباره [[روزه]] گرفت و [[گرسنگی]] کشید و باز [[روزه]] گرفت و سپس فرمود: "ای [[عایشه]]! [[دنیا]] [[شایسته]] [[محمّد]] و [[خاندان]] [[محمّد]] نیست. ای [[عایشه]]! [[خداوند]] برای [[پیامبران]] [[اولوا العزم]] جز به [[شکیبایی]] بر ناخوشی [[دنیا]] و باز ایستادن از [[خوشی]] آن، [[راضی]] نشد، و برای من نیز جز به این [[راضی]] نشد که همان [[تکلیف]] را بر من لازم کرد و فرمود: {{متن قرآن| فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلا تَسْتَعْجِل لَّهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاَّ سَاعَةً مِّن نَّهَارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الْفَاسِقُونَ }}<ref> بنابراین شکیبا باش همان‌گونه که پیامبران اولوا العزم  شکیبایی ورزیدند و برای آنان (عذاب را به) شتاب مخواه که آنان روزی که آنچه را وعده‌شان داده‌اند بنگرند، چنانند که گویی جز ساعتی از یک روز (در جهان) درنگ نکرده‌اند، این، پیام‌رسانی است؛ پس آیا جز بزهکاران نابود می‌گردند؟؛ سوره احقاف، آیه:۳۵.</ref>. من - به [[خدا]] [[سوگند]]-، با تمام توانم شکیب می‌ورزم، همان‌گونه که آنها شکیب ورزیدند، و نیرویی جز از سوی [[خداوند]] نیست"<ref>{{عربی|عن عائشه: ظَلَّ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}: صَائِماً ثُمَّ طَوَاهُ ثُمَّ ظَلَّ صَائِماً ثُمَّ طَوَاهُ ثُمَّ ظَلَّ صَائِماً، ثُمَّ قَالَ: یا عائشه: إن الدنیا لا تنبغی لمحمد و لا لآل محمد. یا عائشه، إن الله لم یرض من أولی العزم من الرسل الا بالصبر علی مکروهها و الصّبر عن محبوبها ثم لم یرض منی إلا أن یکلفنی ما کلفهم فقال: {{متن قرآن|فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ}} و إنی والله لاصبرنّ کما صبروا جهدی و لا قوة إلا بالله }}؛ تفسیر ابن کثیر، ج۷، ص۲۸۸؛ المغنی عن حمل الأسفار، ج۲، ص۱۱۰۲، ح۴۰۰۰، الفردوس، ج۵، ص۴۲۶، ح۸۶۲۸، کلاهما نحوه؛ الدر المنثور، ج۷، ص۴۵۴.</ref>.
#به [[نقل]] از [[عایشه]]، در توصیف [[زهد]] و [[شکیبایی]] [[پیامبر خدا]]{{صل}}: من از آنچه در [[پیامبر]] می‌دیدم، دلم می‌سوخت و می‌گریستم و بر شکم گرسنه و به پشت چسبیده‌اش دست می‌کشیدم و می‌گفتم: جانم فدایت! ای کاش از [[دنیا]] اندازه خوراکت بهره‌مند می‌شدی؟ پس می‌فرمود: "ای [[عایشه]]! مرا با [[دنیا]] چه کار؟! برادرانم از [[پیامبران]] [[اولوا العزم]]، بر دشواری‌هایی سخت‌تر از این، [[شکیبایی]] کردند و بر همین حال، زندگی‌شان را به پایان بردند و به بارگاه پروردگارشان وارد شدند، و [[خداوند]]، بازگشتشان را گرامی داشت و پاداششان را کامل پرداخت. من شرم دارم که در اثر [[رفاه‌طلبی]] در زندگی‌ام، در [[روز قیامت]]، مقامی فروتر از آنان بیایم، و هیچ چیزی در نظرم، محبوب‌تر از ملحق شدن به [[برادران]] و دوستانم نیست". [[پیامبر]]{{صل}} پس از آن، ماهی دیگر را به پایان نرساند و از [[دنیا]] [[رحلت]] نمود<ref>{{عربی|عن عائشه- فِي زُهْدِ رَسُولَ اللَّهِ{{صل}} وَ صَبْرِهِ-: وَ لَقَدْ کُنْتُ أبْکِي لَهُ رَحْمَةً مِمَّا أَرَى بِهِ وَ أَمْسَحُ بِيَدِي عَلَی بَطْنِهِ ُ مِمَّا بِهِ مِنَ الْجُوعِ وَ أَقُولُ نَفْسِي لَكَ الْفِدَاءُ لَوْ تَبَلَّغْتَ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا يَقُوتُك‌! فَيَقُولُ يَا عَائِشَةُ مَا لِي وَ لِلدُّنْيَا؟! إِخْوَانِي مِنْ أُولِي الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ صَبَرُوا عَلَى مَا هُوَ أَشَدُّ مِنْ هَذَا فَمَضَوْا عَلَى حَالِهِمْ فَقَدِمُوا عَلَى رَبِّهِمْ فَأَكْرَمَ مَآبَهُمْ وَ أَجْزَلَ ثَوَابَهُمْ فَأَجِدُنِي أَسْتَحْيِي أَنْ تَرَفَّهْتُ فِي مَعِيشَتِي أَنْ یَقْصُرَ غَدَاً دُونَهُم، وَ مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ اللُّحُوقِ بِإِخْوَانِي وَ أَخِلَّائِي. قَالَتْ فَمَا أَقَامَ بَعْدُ إِلَّا شَهْرَاً حَتَّى تُوَفِّيَ{{صل}}}}؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۴۳؛ تفسیر الثعالبی، ج۵، ص۳۳۲؛ بحار الأنوار، ج۷۳، ص۲۰۹.</ref>.
#به [[نقل]] از [[عایشه]]، در توصیف [[زهد]] و [[شکیبایی]] [[پیامبر خدا]]{{صل}}: من از آنچه در [[پیامبر]] می‌دیدم، دلم می‌سوخت و می‌گریستم و بر شکم گرسنه و به پشت چسبیده‌اش دست می‌کشیدم و می‌گفتم: جانم فدایت! ای کاش از [[دنیا]] اندازه خوراکت بهره‌مند می‌شدی؟ پس می‌فرمود: "ای [[عایشه]]! مرا با [[دنیا]] چه کار؟! برادرانم از [[پیامبران]] [[اولوا العزم]]، بر دشواری‌هایی سخت‌تر از این، [[شکیبایی]] کردند و بر همین حال، زندگی‌شان را به پایان بردند و به بارگاه پروردگارشان وارد شدند، و [[خداوند]]، بازگشتشان را گرامی داشت و پاداششان را کامل پرداخت. من شرم دارم که در اثر [[رفاه‌طلبی]] در زندگی‌ام، در [[روز قیامت]]، مقامی فروتر از آنان بیایم، و هیچ چیزی در نظرم، محبوب‌تر از ملحق شدن به [[برادران]] و دوستانم نیست". [[پیامبر]]{{صل}} پس از آن، ماهی دیگر را به پایان نرساند و از [[دنیا]] [[رحلت]] نمود<ref>{{عربی|عن عائشه- فِي زُهْدِ رَسُولَ اللَّهِ{{صل}} وَ صَبْرِهِ-: وَ لَقَدْ کُنْتُ أبْکِي لَهُ رَحْمَةً مِمَّا أَرَى بِهِ وَ أَمْسَحُ بِيَدِي عَلَی بَطْنِهِ ُ مِمَّا بِهِ مِنَ الْجُوعِ وَ أَقُولُ نَفْسِي لَكَ الْفِدَاءُ لَوْ تَبَلَّغْتَ مِنَ الدُّنْيَا بِمَا يَقُوتُك‌! فَيَقُولُ يَا عَائِشَةُ مَا لِي وَ لِلدُّنْيَا؟! إِخْوَانِي مِنْ أُولِي الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ صَبَرُوا عَلَى مَا هُوَ أَشَدُّ مِنْ هَذَا فَمَضَوْا عَلَى حَالِهِمْ فَقَدِمُوا عَلَى رَبِّهِمْ فَأَكْرَمَ مَآبَهُمْ وَ أَجْزَلَ ثَوَابَهُمْ فَأَجِدُنِي أَسْتَحْيِي أَنْ تَرَفَّهْتُ فِي مَعِيشَتِي أَنْ یَقْصُرَ غَدَاً دُونَهُم، وَ مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ اللُّحُوقِ بِإِخْوَانِي وَ أَخِلَّائِي. قَالَتْ فَمَا أَقَامَ بَعْدُ إِلَّا شَهْرَاً حَتَّى تُوَفِّيَ{{صل}}}}؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۴۳؛ تفسیر الثعالبی، ج۵، ص۳۳۲؛ بحار الأنوار، ج۷۳، ص۲۰۹.</ref>.
خط ۵۴: خط ۵۴:
#[[امام صادق]]{{ع}} می‌فرماید: [[پیامبر خدا]]{{صل}} در [[مسجد الحرام]] بود و جامه‌هایی نو بر تن داشت که [[مشرکان]]، بچه‌دان شتری را روی ایشان انداختند و جامه‌هایش را کثیف کردند. [[پیامبر]]{{صل}} از این کار، سخت ناراحت شد و نزد [[ابو طالب]] رفت و گفت: "عمو جان! من در میان شما چه جایگاهی دارم؟". [[ابوطالب]] گفت: چه شده است، ای برادرزاده؟ [[پیامبر]]{{صل}} ماجرا را به او گفت. [[ابو طالب]]، [[حمزه]] را فرا خواند و [[شمشیر]] برداشت و به [[حمزه]] گفت: این بچّه‌دان را بردار. سپس همراه [[پیامبر]]{{صل}} به طرف آن افراد رفت تا نزد [[قریش]] - که پیرامون [[کعبه]] بودند - رسید. [[قریش]] با دیدن [[ابو طالب]]، [[خشم]] را در چهره‌اش خواندند. [[ابو طالب]] به [[حمزه]] گفت: بچّه‌دان را بر سبیل‌هایشان بکش. [[حمزه]] چنین کرد و تا نفر آخر کشید. آن گاه، [[ابو طالب]] رو به [[پیامبر]]{{صل}} کرد و گفت: پسر برادرم! این است [[جایگاه]] تو در میان ما<ref>{{متن حدیث|الْإِمَامُ الصَّادِقُ{{ع}}: بَيْنَا النَّبِيُّ{{صل}} فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ عَلَيْهِ ثِيَابٌ لَهُ جُدُدٌ فَأَلْقَى الْمُشْرِكُونَ عَلَيْهِ سَلَى نَاقَةٍ فَمَلَئُوا ثِيَابَهُ بِهَا فَدَخَلَهُ مِنْ ذَلِكَ مَا شَاءَ اللَّهُ فَذَهَبَ إِلَى أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ لَهُ يَا عَمِّ كَيْفَ تَرَى حَسَبِي فِيكُمْ فَقَالَ لَهُ وَ مَا ذَاكَ يَا ابْنَ أَخِي فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ فَدَعَا أَبُو طَالِبٍ حَمْزَةَ وَ أَخَذَ السَّيْفَ وَ قَالَ لِحَمْزَةَ خُذِ السَّلَى ثُمَّ تَوَجَّهَ إِلَى الْقَوْمِ وَ النَّبِيُّ مَعَهُ فَأَتَى قُرَيْشاً وَ هُمْ حَوْلَ الْكَعْبَةِ فَلَمَّا رَأَوْهُ عَرَفُوا الشَّرَّ فِي وَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ لِحَمْزَةَ أَمِرَّ السَّلى عَلَى سِبَالِهِمْ‌  فَفَعَلَ ذَلِكَ حَتَّى أَتَى عَلَى آخِرِهِمْ. ثُمَّ الْتَفَتَ أَبُو طَالِبٍ إِلَى النَّبِيِّ{{صل}} فَقَالَ يَا ابْنَ أَخِي هَذَا حَسَبُكَ فِينَا}}؛ الکافی، ج۱، ص۴۴۹، ح۳۰، عن هشام بن الحکم؛ بحار الأنوار، ج۱۸، ص۲۳۹، ح۸۵.</ref>.
#[[امام صادق]]{{ع}} می‌فرماید: [[پیامبر خدا]]{{صل}} در [[مسجد الحرام]] بود و جامه‌هایی نو بر تن داشت که [[مشرکان]]، بچه‌دان شتری را روی ایشان انداختند و جامه‌هایش را کثیف کردند. [[پیامبر]]{{صل}} از این کار، سخت ناراحت شد و نزد [[ابو طالب]] رفت و گفت: "عمو جان! من در میان شما چه جایگاهی دارم؟". [[ابوطالب]] گفت: چه شده است، ای برادرزاده؟ [[پیامبر]]{{صل}} ماجرا را به او گفت. [[ابو طالب]]، [[حمزه]] را فرا خواند و [[شمشیر]] برداشت و به [[حمزه]] گفت: این بچّه‌دان را بردار. سپس همراه [[پیامبر]]{{صل}} به طرف آن افراد رفت تا نزد [[قریش]] - که پیرامون [[کعبه]] بودند - رسید. [[قریش]] با دیدن [[ابو طالب]]، [[خشم]] را در چهره‌اش خواندند. [[ابو طالب]] به [[حمزه]] گفت: بچّه‌دان را بر سبیل‌هایشان بکش. [[حمزه]] چنین کرد و تا نفر آخر کشید. آن گاه، [[ابو طالب]] رو به [[پیامبر]]{{صل}} کرد و گفت: پسر برادرم! این است [[جایگاه]] تو در میان ما<ref>{{متن حدیث|الْإِمَامُ الصَّادِقُ{{ع}}: بَيْنَا النَّبِيُّ{{صل}} فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ عَلَيْهِ ثِيَابٌ لَهُ جُدُدٌ فَأَلْقَى الْمُشْرِكُونَ عَلَيْهِ سَلَى نَاقَةٍ فَمَلَئُوا ثِيَابَهُ بِهَا فَدَخَلَهُ مِنْ ذَلِكَ مَا شَاءَ اللَّهُ فَذَهَبَ إِلَى أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ لَهُ يَا عَمِّ كَيْفَ تَرَى حَسَبِي فِيكُمْ فَقَالَ لَهُ وَ مَا ذَاكَ يَا ابْنَ أَخِي فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ فَدَعَا أَبُو طَالِبٍ حَمْزَةَ وَ أَخَذَ السَّيْفَ وَ قَالَ لِحَمْزَةَ خُذِ السَّلَى ثُمَّ تَوَجَّهَ إِلَى الْقَوْمِ وَ النَّبِيُّ مَعَهُ فَأَتَى قُرَيْشاً وَ هُمْ حَوْلَ الْكَعْبَةِ فَلَمَّا رَأَوْهُ عَرَفُوا الشَّرَّ فِي وَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ لِحَمْزَةَ أَمِرَّ السَّلى عَلَى سِبَالِهِمْ‌  فَفَعَلَ ذَلِكَ حَتَّى أَتَى عَلَى آخِرِهِمْ. ثُمَّ الْتَفَتَ أَبُو طَالِبٍ إِلَى النَّبِيِّ{{صل}} فَقَالَ يَا ابْنَ أَخِي هَذَا حَسَبُكَ فِينَا}}؛ الکافی، ج۱، ص۴۴۹، ح۳۰، عن هشام بن الحکم؛ بحار الأنوار، ج۱۸، ص۲۳۹، ح۸۵.</ref>.
#یکی از افراد [[نقل]] کرده است که: [[پیامبر خدا]]{{صل}} با ردایی سرخ‌رنگ در بازار عکاظ ایستاد و فرمود: "ای [[مردم]]! بگویید: {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}} تا [[رستگار]] و کامیاب شوید، و مردی هم با دو موی بافته و چهره‌ای زردرنگ در پی او بوده که می‌گفته است: ای [[مردم]]! این برادرزاده من است و دروغ‌گوست. از او بر حذر باشید. گفتم: این کیست؟ به من گفته شد: این، [[محمّد بن عبدالله]] است، و این هم [[ابو لهب]] [[فرزند]] [[عبدالمطّلب]]، عموی اوست. و مسخره‌کنندگان [[پیامبر]]{{صل}}، این چند تن بودند: [[عاص بن وائل سهمی]]، [[حارث بنقیس بن عدی سهمی]]، [[اسود بن مطّلب بن اسد]]، [[ولید بن مغیره مخزومی]]، [[اسود بن عبد یغوث زهری]]. اینان، پسر بچّگان و بردگان خود را وا می‌داشتند تا کارهایی را که ناخوشایند [[پیامبر]] بود، با او انجام دهند، حتّی یک بار، شتری را در حزوره<ref>حزوره: محلّ بازار مکّه، میان صفا و مروه بوده است.</ref> نحر کردند و به یکی از غلامان خود [[فرمان]] دادند که پوست داخل زهدان و سرگین آن را میان دو شانه [[پیامبر]]{{صل}} که در [[نماز]] و در حال [[سجده]] بود، بیندازد. [[پیامبر]]{{صل}} نمازش را به پایان برد و نزد [[ابو طالب]] آمد و گفت: "[[جایگاه]] من میان شما چگونه است؟". [[ابوطالب]] گفت: چه شده است، ای برادرزاده؟ و [[پیامبر]]{{صل}} از آنچه با او شده بود، باخبرش کرد. [[ابو طالب]]، شمشیرش را حمایل کرد و غلامش در پی او روان شد و سپس شمشیرش را از نیام بیرون کشید و [خطاب به [[آزار]] دهندگان [[پیامبر]]] گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]، مردی از شما سخن نگوید، که او را می‌کشم! سپس به غلامش [[فرمان]] داد که آن پوست و سرگین را به صورت یک یک آن افراد بمالد. آن گاه گفت: [[جایگاه]] تو نزد ما این است، ای برادرزاده<ref>{{عربی| وَ رَوَى بَعْضُهُمْ أَنْ رَسُولَ اللَّهِ قَامَ بِسُوقِ عُكَاظٍ، عَلَيْهِ جُبَّةُ حَمْرَاءَ، فَقَالَ: يا أَيُّهَا النَّاسُ قُولُوا {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}} تُفْلِحُوا وَ تَنْجَحُوا. وَ إِذَا رَجُلُ يَتْبَعُهُ لَهُ غَدِيرَتَانِ كَأَنَّ وَجْهَهُ الذَّهَبِ وَ هُوَ يَقُولُ: يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ هَذَا ابْنُ أَخِي وَ هُوَ كَذَّابُ فَاحْذَرُوهُ. فَقُلْتُ: مِنْ هَذَا؟ فَقِيلَ لِي: هَذَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، وَ هَذَا أَبُو لَهَبِ ابْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَمِّهِ. وَ كَانَ المستهزئون بِهِ الْعَاصِ بْنِ وَائِلِ السَّهْمِيِّ وَ الْحَارِثُ ابْنَ قَيْسٍ بْنُ عَدِيِّ السَّهْمِيِّ وَ الْأَسْوَدَ بْنَ الْمُطَّلِبِ بْنِ أَسَدٍ وَ الْوَلِيدُ بْنُ الْمُغِيرَةِ الْمَخْزُومِيُّ وَ الْأَسْوَدَ بْنَ عَبْدِ يَغُوثَ الزُّهْرِيِّ، وَ كانُوا يوكلون بِهِ صِبْيَانِهِمْ وَ عَبِيدَهُمْ فيلقونه بِمَا لَا يُحِبُّ حَتَّى إِنَّهُمْ نَحَرُوا جَزُوراً بِالْحَزْوَرَةِ وَ رَسُولُ اللَّهِ قَائِمُ يُصَلِّي، فَأُمِرُوا غُلَاماً لَهُمْ فَحَمَلَ السَّلَى وَ الْفَرْثُ حَتَّى وَضَعَهُ بَيْنَ كَتِفَيْهِ وَ هُوَ سَاجِدُ.  فَانْصَرَفَ فَأَتَى أَبَا طَالِبٍ، فَقَالَ: كَيْفَ موضعي فِيكُمْ؟ قَالَ: مَا ذَاكَ يَا ابْنَ أَخِي؟ فَأَخْبَرَهُ مَا صَنَعَ بِهِ. قَالَ: فَأَقْبَلَ أَبُو طَالِبٍ مُشْتَمِلًا عَلَى السَّيْفِ يَتْبَعُهُ غُلَامُ لَهُ فاخترط سَيْفَهُ وَ قَالٍ: وَ اللَّهِ لَا تَكَلَّمُ رَجُلٍ مِنْكُمْ إِلَّا ضَرَبْتَهُ. ثُمَّ أَمَرَ غُلَامَهُ فَأَمَرَ ذَلِكَ السَّلَى وَ الْفَرْثُ عَلَى وُجُوهِهِمْ وَاحِداً وَاحِداً. ثُمَّ قَالُوا: حَسْبُكَ هَذَا فِينَا يَا ابْنَ أَخِينَا}}؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴.</ref>!
#یکی از افراد [[نقل]] کرده است که: [[پیامبر خدا]]{{صل}} با ردایی سرخ‌رنگ در بازار عکاظ ایستاد و فرمود: "ای [[مردم]]! بگویید: {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}} تا [[رستگار]] و کامیاب شوید، و مردی هم با دو موی بافته و چهره‌ای زردرنگ در پی او بوده که می‌گفته است: ای [[مردم]]! این برادرزاده من است و دروغ‌گوست. از او بر حذر باشید. گفتم: این کیست؟ به من گفته شد: این، [[محمّد بن عبدالله]] است، و این هم [[ابو لهب]] [[فرزند]] [[عبدالمطّلب]]، عموی اوست. و مسخره‌کنندگان [[پیامبر]]{{صل}}، این چند تن بودند: [[عاص بن وائل سهمی]]، [[حارث بنقیس بن عدی سهمی]]، [[اسود بن مطّلب بن اسد]]، [[ولید بن مغیره مخزومی]]، [[اسود بن عبد یغوث زهری]]. اینان، پسر بچّگان و بردگان خود را وا می‌داشتند تا کارهایی را که ناخوشایند [[پیامبر]] بود، با او انجام دهند، حتّی یک بار، شتری را در حزوره<ref>حزوره: محلّ بازار مکّه، میان صفا و مروه بوده است.</ref> نحر کردند و به یکی از غلامان خود [[فرمان]] دادند که پوست داخل زهدان و سرگین آن را میان دو شانه [[پیامبر]]{{صل}} که در [[نماز]] و در حال [[سجده]] بود، بیندازد. [[پیامبر]]{{صل}} نمازش را به پایان برد و نزد [[ابو طالب]] آمد و گفت: "[[جایگاه]] من میان شما چگونه است؟". [[ابوطالب]] گفت: چه شده است، ای برادرزاده؟ و [[پیامبر]]{{صل}} از آنچه با او شده بود، باخبرش کرد. [[ابو طالب]]، شمشیرش را حمایل کرد و غلامش در پی او روان شد و سپس شمشیرش را از نیام بیرون کشید و [خطاب به [[آزار]] دهندگان [[پیامبر]]] گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]، مردی از شما سخن نگوید، که او را می‌کشم! سپس به غلامش [[فرمان]] داد که آن پوست و سرگین را به صورت یک یک آن افراد بمالد. آن گاه گفت: [[جایگاه]] تو نزد ما این است، ای برادرزاده<ref>{{عربی| وَ رَوَى بَعْضُهُمْ أَنْ رَسُولَ اللَّهِ قَامَ بِسُوقِ عُكَاظٍ، عَلَيْهِ جُبَّةُ حَمْرَاءَ، فَقَالَ: يا أَيُّهَا النَّاسُ قُولُوا {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}} تُفْلِحُوا وَ تَنْجَحُوا. وَ إِذَا رَجُلُ يَتْبَعُهُ لَهُ غَدِيرَتَانِ كَأَنَّ وَجْهَهُ الذَّهَبِ وَ هُوَ يَقُولُ: يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ هَذَا ابْنُ أَخِي وَ هُوَ كَذَّابُ فَاحْذَرُوهُ. فَقُلْتُ: مِنْ هَذَا؟ فَقِيلَ لِي: هَذَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، وَ هَذَا أَبُو لَهَبِ ابْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَمِّهِ. وَ كَانَ المستهزئون بِهِ الْعَاصِ بْنِ وَائِلِ السَّهْمِيِّ وَ الْحَارِثُ ابْنَ قَيْسٍ بْنُ عَدِيِّ السَّهْمِيِّ وَ الْأَسْوَدَ بْنَ الْمُطَّلِبِ بْنِ أَسَدٍ وَ الْوَلِيدُ بْنُ الْمُغِيرَةِ الْمَخْزُومِيُّ وَ الْأَسْوَدَ بْنَ عَبْدِ يَغُوثَ الزُّهْرِيِّ، وَ كانُوا يوكلون بِهِ صِبْيَانِهِمْ وَ عَبِيدَهُمْ فيلقونه بِمَا لَا يُحِبُّ حَتَّى إِنَّهُمْ نَحَرُوا جَزُوراً بِالْحَزْوَرَةِ وَ رَسُولُ اللَّهِ قَائِمُ يُصَلِّي، فَأُمِرُوا غُلَاماً لَهُمْ فَحَمَلَ السَّلَى وَ الْفَرْثُ حَتَّى وَضَعَهُ بَيْنَ كَتِفَيْهِ وَ هُوَ سَاجِدُ.  فَانْصَرَفَ فَأَتَى أَبَا طَالِبٍ، فَقَالَ: كَيْفَ موضعي فِيكُمْ؟ قَالَ: مَا ذَاكَ يَا ابْنَ أَخِي؟ فَأَخْبَرَهُ مَا صَنَعَ بِهِ. قَالَ: فَأَقْبَلَ أَبُو طَالِبٍ مُشْتَمِلًا عَلَى السَّيْفِ يَتْبَعُهُ غُلَامُ لَهُ فاخترط سَيْفَهُ وَ قَالٍ: وَ اللَّهِ لَا تَكَلَّمُ رَجُلٍ مِنْكُمْ إِلَّا ضَرَبْتَهُ. ثُمَّ أَمَرَ غُلَامَهُ فَأَمَرَ ذَلِكَ السَّلَى وَ الْفَرْثُ عَلَى وُجُوهِهِمْ وَاحِداً وَاحِداً. ثُمَّ قَالُوا: حَسْبُكَ هَذَا فِينَا يَا ابْنَ أَخِينَا}}؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴.</ref>!
#به [[نقل]] از [[ابن اسحاق]]: چند نفری که [[پیامبر خدا]]{{صل}} را در خانه‌اش نیز [[آزار]] می‌دادند، [[ابو لهب]]، [[حکم بن عاص بن امیّه]]، [[عقبه بن أبی مُعیط]]، [[عدیّ بن حمراء ثقفی]] و ابن اصداء هُذَلی بودند که [[همسایه]] ایشان بودند. هیچ یک از آنان جز [[حکم بن ابی العاص]] [[اسلام]] نیاورد. و یکی از آنها – آن‌گونه که برایم [[نقل]] شده است - بر [[پیامبر]]{{صل}} در حال نمازش، زهدان گوسفند می‌انداخته و یکی دیگر از آنها آن را در دیگ غذای ایشان انداخته، تا آن جا که [[پیامبر خدا]]{{صل}} به هنگام [[نماز]]، خود را از آنها [[پنهان]] و محفوظ می‌داشت. و [[نقل]] شده که چون آن زهدانِ [[آزار]] دهنده را روی ایشان انداختند،... [[پیامبر خدا]]{{صل}} آن را بر سر چوب می‌کند و بر در خانه‌اش می‌ایستد و سپس می‌فرماید: "ای [[فرزندان]] [[عبد مناف]]! این چگونه همسایگی‌ای است!؟" و سپس آن را دور می‌اندازد<ref>{{عربی|عن ابن إسحاق: كَانَ النَّفَرَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ{{صل}} فِي بَيْتِهِ: أَبُو لَهَبٍ، وَالْحَكَمُ بْنُ أَبِي الْعَاصِ بْنِ أُمَيَّةَ، وَعُقْبَةُ بْنُ أَبِي مُعَيْطٍ، وَعَدِيُّ بْنُ الْحَمْرَاءِ، وَابْنُ الْأَصْدَاءِ الْهُذَلِيُّ. وَكَانُوا جِيرَانَهُ لَمْ يُسْلِمْ مِنْهُمْ أَحَدٌ إِلَّا الْحَكَمُ بْنُ أَبِي الْعَاصِ. فَكَانَ أَحَدُهُمْ - فِيمَا ذُكِرَ لِي - يَطْرَحُ عَلَيْهِ رَحِمَ الشَّاةِ وَهُوَ يُصَلِّي، وَكَانَ أَحَدُهُمْ يَطْرَحُهَا فِي بُرْمَتِهِ إِذَا نُصِبَتْ لَهُ، حَتَّى اتَّخَذَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} حِجْرًا يَسْتَتِرُ بِهِ مِنْهُمْ إِذَا صَلَّى، فَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} إِذَا طَرَحُوا عَلَیْهِ ذَلِكَ الْأذَی... يَخْرُجُ بِهِ رَسُولَ اللَّهِ{{صل}} عَلَى العَوْدِ فَيَقِفُ بِهِ عَلَى بَابِهِ ثُمَّ يَقُولُ: يَا بني عبدِ مَنافٍ أيُّ جِوارٍ هذا؟ ثم يُلْقِيهِ فِي الطَّرِيقِ}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۲، ص۵۷؛ السیرة النبویة لابن کثیر، ج،۲ ص۱۴۸؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۱۳۴.</ref>.
#به [[نقل]] از [[ابن اسحاق]]: چند نفری که [[پیامبر خدا]]{{صل}} را در خانه‌اش نیز [[آزار]] می‌دادند، [[ابو لهب]]، [[حکم بن عاص بن امیّه]]، [[عقبه بن أبی مُعیط]]، [[عدیّ بن حمراء ثقفی]] و ابن اصداء هُذَلی بودند که [[همسایه]] ایشان بودند. هیچ یک از آنان جز [[حکم بن ابی العاص]] [[اسلام]] نیاورد. و یکی از آنها – آن‌گونه که برایم [[نقل]] شده است - بر [[پیامبر]]{{صل}} در حال نمازش، زهدان گوسفند می‌انداخته و یکی دیگر از آنها آن را در دیگ غذای ایشان انداخته، تا آن جا که [[پیامبر خدا]]{{صل}} به هنگام [[نماز]]، خود را از آنها پنهان و محفوظ می‌داشت. و [[نقل]] شده که چون آن زهدانِ [[آزار]] دهنده را روی ایشان انداختند،... [[پیامبر خدا]]{{صل}} آن را بر سر چوب می‌کند و بر در خانه‌اش می‌ایستد و سپس می‌فرماید: "ای [[فرزندان]] [[عبد مناف]]! این چگونه همسایگی‌ای است!؟" و سپس آن را دور می‌اندازد<ref>{{عربی|عن ابن إسحاق: كَانَ النَّفَرَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ{{صل}} فِي بَيْتِهِ: أَبُو لَهَبٍ، وَالْحَكَمُ بْنُ أَبِي الْعَاصِ بْنِ أُمَيَّةَ، وَعُقْبَةُ بْنُ أَبِي مُعَيْطٍ، وَعَدِيُّ بْنُ الْحَمْرَاءِ، وَابْنُ الْأَصْدَاءِ الْهُذَلِيُّ. وَكَانُوا جِيرَانَهُ لَمْ يُسْلِمْ مِنْهُمْ أَحَدٌ إِلَّا الْحَكَمُ بْنُ أَبِي الْعَاصِ. فَكَانَ أَحَدُهُمْ - فِيمَا ذُكِرَ لِي - يَطْرَحُ عَلَيْهِ رَحِمَ الشَّاةِ وَهُوَ يُصَلِّي، وَكَانَ أَحَدُهُمْ يَطْرَحُهَا فِي بُرْمَتِهِ إِذَا نُصِبَتْ لَهُ، حَتَّى اتَّخَذَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} حِجْرًا يَسْتَتِرُ بِهِ مِنْهُمْ إِذَا صَلَّى، فَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} إِذَا طَرَحُوا عَلَیْهِ ذَلِكَ الْأذَی... يَخْرُجُ بِهِ رَسُولَ اللَّهِ{{صل}} عَلَى العَوْدِ فَيَقِفُ بِهِ عَلَى بَابِهِ ثُمَّ يَقُولُ: يَا بني عبدِ مَنافٍ أيُّ جِوارٍ هذا؟ ثم يُلْقِيهِ فِي الطَّرِيقِ}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۲، ص۵۷؛ السیرة النبویة لابن کثیر، ج،۲ ص۱۴۸؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۱۳۴.</ref>.
#برخی دانشوران برایم گفته‌اند: سخت‌ترین چیزی که [[پیامبر خدا]]{{صل}} از [[قریش]] دید، آن است که روزی بیرون آمد و هیچ یک از [[مردم]]، چه آزاد و چه برده را ندید، جز آن که او را [[دروغ‌گو]] خواندند و آزارش دادند. [[پیامبر خدا]]{{صل}} به خانه‌اش بازگشت و از [[سختی]] آنچه با آن رو به رو شده بود، [[جامه]] به خود پیچید، که [[خداوند متعال]] بر او نازل کرد: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنذِرْ}}<ref>  ای جامه بر خود کشیده! برخیز و هشدار بده!؛ سوره مدثر، آیه:۱-۲.</ref><ref>{{عربی|حَدَّثَنِي بَعْضُ أَهْلِ الْعِلْمِ: أَنَّ أَشَدَّ مَا لَقِيَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} مِنْ قُرَيْشٍ أَنَّهُ خَرَجَ يَوْمًا فَلَمْ يَلْقَهُ أَحَدٌ مِنْ النَّاسِ إلَّا كَذَّبَهُ وَآذَاهُ، لَا حُرٌّ وَلَا عَبْدٌ، فَرَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} إلَى مَنْزِلِهِ، فَتَدَثَّرَ مِنْ شِدَّةِ مَا أَصَابَهُ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى عَلَيْهِ: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنذِرْ}}}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۱، ص۳۱۰.</ref>.
#برخی دانشوران برایم گفته‌اند: سخت‌ترین چیزی که [[پیامبر خدا]]{{صل}} از [[قریش]] دید، آن است که روزی بیرون آمد و هیچ یک از [[مردم]]، چه آزاد و چه برده را ندید، جز آن که او را [[دروغ‌گو]] خواندند و آزارش دادند. [[پیامبر خدا]]{{صل}} به خانه‌اش بازگشت و از [[سختی]] آنچه با آن رو به رو شده بود، [[جامه]] به خود پیچید، که [[خداوند متعال]] بر او نازل کرد: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنذِرْ}}<ref>  ای جامه بر خود کشیده! برخیز و هشدار بده!؛ سوره مدثر، آیه:۱-۲.</ref><ref>{{عربی|حَدَّثَنِي بَعْضُ أَهْلِ الْعِلْمِ: أَنَّ أَشَدَّ مَا لَقِيَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} مِنْ قُرَيْشٍ أَنَّهُ خَرَجَ يَوْمًا فَلَمْ يَلْقَهُ أَحَدٌ مِنْ النَّاسِ إلَّا كَذَّبَهُ وَآذَاهُ، لَا حُرٌّ وَلَا عَبْدٌ، فَرَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} إلَى مَنْزِلِهِ، فَتَدَثَّرَ مِنْ شِدَّةِ مَا أَصَابَهُ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى عَلَيْهِ: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنذِرْ}}}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۱، ص۳۱۰.</ref>.
#به [[نقل]] از [[ابن اسحاق]]، در [[بیان]] رو به رو شدن [[مشرکان]] [[قریش]] با [[پیامبر]]{{صل}} در آغاز [[دعوت]] ایشان: گفتند: ای [[ابو طالب]]! برادرزاده‌ات، به خدایان ما [[دشنام]] می‌دهد و [[دین]] ما را [[نکوهش]] می‌کند و ما را کم‌خِرَد می‌شمارد و [[پدران]] ما را [[گمراه]] می‌داند. یا او را از این [[کارها]] باز دار، یا ما را با او تنها بگذار که تو نیز مانند ما با او مخالفی. پس بگذار ما شرّ او را از سرِ تو نیز کوتاه کنیم. [[ابو طالب]]، با [[ملایمت]] با آنان سخن گفت و با [[نرمی]] و [[خوشی]] به آنها پاسخ داد. آنان باز گشتند. [[پیامبر خدا]]{{صل}} همچنان کار خود را پی گرفت. او آشکارا از [[دین خدا]] دم می‌زد و [[مردم]] را به آن، فرا می‌خوانْد. کار میان او و [[قریش]] بالا گرفت، تا بِدان جا که [[مردم]] از هم فاصله گرفتند و نسبت به هم، کینه‌توز شدند و [[قریش]]، فراوان از [[پیامبر خدا]]{{صل}} صحبت می‌کردند و او را عامل این حوادث می‌دانستند و [[خشم]] خود را به او ابراز کرده، یکدیگر را علیه [[پیامبر]]{{صل}} تحریک می‌کردند، تا آن که آنان، برای بار دوم نزد [[ابو طالب]] آمدند و به او گفتند: ای [[ابو طالب]]! تو نزد ما از نظر سن، [[شرافت]] و [[مقام]]، محترمی و ما پیش از این، از تو خواستیم که [[مانع]] برادرزاده‌ات شوی؛ اما تو [[مانع]] او نشدی و [[سوگند]] به [[خدا]]، ما دیگر [[دشنام]] دادن به پدرانمان، کم‌خرد دانستن خودمان و [[نکوهش]] خدایانمان را تحمّل نمی‌کنیم، مگر آن که او را باز داری، یا آن که او و تو را به [[کارزار]] می‌کشانیم تا در نهایت، یک گروه نابود شود.... هنگامی که [[قریش]]، این سخنان را به [[ابو طالب]] گفتند، [[ابو طالب]]، در پی [[پیامبر خدا]]{{صل}} فرستاد و به او گفت: ای [[برادر]] زاده! قومت به نزد من آمدند و به من، چنین و چنان گفتند.... [[پیامبر خدا]]{{صل}} به ایشان فرمود: "ای عمو! به [[خدا]] [[سوگند]]، اگر [[خورشید]] را در دست راستم و [[ماه]] را در دست چپم بگذارند تا این کار را رها کنم، تا بِدان جا که یا [[خداوند]]، این [[دین]] را [[پیروز]] کند و یا من در این راه کشته شوم، رهایش نخواهم کرد". آن گاه، اشک‌های [[پیامبر خدا]]{{صل}} جاری شد و گریست. سپس از جا برخاست. هنگامی که خواست برود، [[ابو طالب]] صدایش کرد و گفت: ای [[برادر]] زاده! پیش آی. [[پیامبر خدا]]{{صل}} به طرف او آمد. آن گاه گفت: برادرزاده‌ام! برو و هر چه [[دوست]] داری، بگو که -به [[خدا]] [[سوگند]]-، هرگز تو را برای هیچ چیزی، [[تسلیم]] نخواهم کرد<ref>{{عربی|عن ابن اسحاق - فِي ذِکْرِ مُواجَهَةِ مُشرِکی قُرَیشٍ لِلنَّبِيِّ{{صل}} فِي بِدَایَة الدَّعْوَةِ- قَالُوا: يَا أَبَا طَالِبٍ، إنَّ ابْنَ أَخِيكَ قَدْ سَبَّ آلِهَتَنَا، وَعَابَ دِينَنَا، وَسَفَّهُ أَحْلَامَنَا، وَضَلَّلَ آبَاءَنَا، فَإِمَّا أَنْ تَكُفَّهُ عَنَّا، وَإِمَّا أَنَّ تُخِلِّي بَيْنَنَا وَبَيْنَهُ، فَإِنَّكَ عَلَى مِثْلِ مَا نَحْنُ عَلَيْهِ مِنْ خِلَافِهِ فَنَكْفِيكَهُ فَقَالَ لَهُمْ أَبُو طَالِبٍ قَوْلًا رَفِيقًا، وَرَدَّهُمْ رَدًّا جَمِيلًا، فَانْصَرَفُوا عَنْهُ. وَمَضَى رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} عَلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ، يُظْهِرُ دِينَ اللَّهِ، وَيَدْعُو إلَيْهِ، ثُمَّ شَرَى الْأَمْرُ بَيْنَهُ وَبَيْنَهُمْ حَتَّى تَبَاعَدَ الرِّجَالُ وَتَضَاغَنُوا، وَأَكْثَرَتْ قُرَيْشٌ ذِكْرَ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} بَيْنَهَا، فَتَذَامَرُوا فِيهِ، وَحَضَّ بَعْضُهُمْ بَعْضًا عَلَيْهِ. ثُمَّ إنَّهُمْ مَشَوْا إلَى أَبِي طَالِبٍ مَرَّةً أُخْرَى، فَقَالُوا لَهُ: يَا أَبَا طَالِبٍ، إنَّ لَكَ سِنًّا وَشَرَفًا وَمَنْزِلَةً فِينَا، وَإِنَّا قَدْ اسْتَنْهَيْنَاكَ مِنْ ابْنِ أَخِيكَ فَلَمْ تَنْهَهُ عَنَّا، وَإِنَّا وَاَللَّهِ لَا نَصْبِرُ عَلَى هَذَا مِنْ شَتْمِ آبَائِنَا، وَتَسْفِيهِ أَحْلَامِنَا، وَعَيْبِ آلِهَتِنَا، حَتَّى تَكُفَّهُ عَنَّا، أَوْ نُنَازِلَهُ وَإِيَّاكَ فِي ذَلِكَ، حَتَّى يَهْلِكَ أَحَدُ الْفَرِيقَيْنِ... أَنَّ قُرَيْشًا حِينَ قَالُوا لِأَبِي طَالِبٍ هَذِهِ الْمَقَالَةَ، بَعَثَ إلَى رَسُولِ اللَّهِ{{صل}}، فَقَالَ لَهُ: يَا ابْنَ أَخِي، إنَّ قَوْمَكَ قَدْ جَاءُونِي، فَقَالُوا لِي كَذَا وَكَذَا... فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}: يَا عَمِّ، وَاَللَّهِ لَوْ وَضَعُوا الشَّمْسَ فِي يَمِينِي، وَالْقَمَرَ فِي يَسَارِي عَلَى أَنْ أَتْرُكَ هَذَا الْأَمْرَ حَتَّى يُظْهِرَهُ اللَّهُ، أَوْ أَهْلِكَ فِيهِ، مَا تَرَكْتُهُ. قَالَ: ثُمَّ اسْتَعْبَرَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}، فَبَكَى ثُمَّ قَامَ. فَلَمَّا وَلَّى نَادَاهُ أَبُو طَالِبٍ، فَقَالَ: أَقْبِلْ يَا بن أَخِي، قَالَ: فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}، فَقَالَ: اذْهَبْ يَا بن أَخِي، فَقُلْ مَا أَحْبَبْت، فو الله لَا أُسْلِمُكَ لِشَيْءِ أَبَدًا}}؛ السیرة النبویّه لابن هشام، ج۱، ص۲۸۳؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۴۷؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج۱۴، ص۵۴ و راجع؛ تفسیر القمّی، ج۱، ص۳۸۰ و إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۷.</ref>.
#به [[نقل]] از [[ابن اسحاق]]، در [[بیان]] رو به رو شدن [[مشرکان]] [[قریش]] با [[پیامبر]]{{صل}} در آغاز [[دعوت]] ایشان: گفتند: ای [[ابو طالب]]! برادرزاده‌ات، به خدایان ما [[دشنام]] می‌دهد و [[دین]] ما را [[نکوهش]] می‌کند و ما را کم‌خِرَد می‌شمارد و [[پدران]] ما را [[گمراه]] می‌داند. یا او را از این [[کارها]] باز دار، یا ما را با او تنها بگذار که تو نیز مانند ما با او مخالفی. پس بگذار ما شرّ او را از سرِ تو نیز کوتاه کنیم. [[ابو طالب]]، با [[ملایمت]] با آنان سخن گفت و با [[نرمی]] و [[خوشی]] به آنها پاسخ داد. آنان باز گشتند. [[پیامبر خدا]]{{صل}} همچنان کار خود را پی گرفت. او آشکارا از [[دین خدا]] دم می‌زد و [[مردم]] را به آن، فرا می‌خوانْد. کار میان او و [[قریش]] بالا گرفت، تا بِدان جا که [[مردم]] از هم فاصله گرفتند و نسبت به هم، کینه‌توز شدند و [[قریش]]، فراوان از [[پیامبر خدا]]{{صل}} صحبت می‌کردند و او را عامل این حوادث می‌دانستند و [[خشم]] خود را به او ابراز کرده، یکدیگر را علیه [[پیامبر]]{{صل}} تحریک می‌کردند، تا آن که آنان، برای بار دوم نزد [[ابو طالب]] آمدند و به او گفتند: ای [[ابو طالب]]! تو نزد ما از نظر سن، [[شرافت]] و [[مقام]]، محترمی و ما پیش از این، از تو خواستیم که [[مانع]] برادرزاده‌ات شوی؛ اما تو [[مانع]] او نشدی و [[سوگند]] به [[خدا]]، ما دیگر [[دشنام]] دادن به پدرانمان، کم‌خرد دانستن خودمان و [[نکوهش]] خدایانمان را تحمّل نمی‌کنیم، مگر آن که او را باز داری، یا آن که او و تو را به [[کارزار]] می‌کشانیم تا در نهایت، یک گروه نابود شود.... هنگامی که [[قریش]]، این سخنان را به [[ابو طالب]] گفتند، [[ابو طالب]]، در پی [[پیامبر خدا]]{{صل}} فرستاد و به او گفت: ای [[برادر]] زاده! قومت به نزد من آمدند و به من، چنین و چنان گفتند.... [[پیامبر خدا]]{{صل}} به ایشان فرمود: "ای عمو! به [[خدا]] [[سوگند]]، اگر [[خورشید]] را در دست راستم و [[ماه]] را در دست چپم بگذارند تا این کار را رها کنم، تا بِدان جا که یا [[خداوند]]، این [[دین]] را [[پیروز]] کند و یا من در این راه کشته شوم، رهایش نخواهم کرد". آن گاه، اشک‌های [[پیامبر خدا]]{{صل}} جاری شد و گریست. سپس از جا برخاست. هنگامی که خواست برود، [[ابو طالب]] صدایش کرد و گفت: ای [[برادر]] زاده! پیش آی. [[پیامبر خدا]]{{صل}} به طرف او آمد. آن گاه گفت: برادرزاده‌ام! برو و هر چه [[دوست]] داری، بگو که -به [[خدا]] [[سوگند]]-، هرگز تو را برای هیچ چیزی، [[تسلیم]] نخواهم کرد<ref>{{عربی|عن ابن اسحاق - فِي ذِکْرِ مُواجَهَةِ مُشرِکی قُرَیشٍ لِلنَّبِيِّ{{صل}} فِي بِدَایَة الدَّعْوَةِ- قَالُوا: يَا أَبَا طَالِبٍ، إنَّ ابْنَ أَخِيكَ قَدْ سَبَّ آلِهَتَنَا، وَعَابَ دِينَنَا، وَسَفَّهُ أَحْلَامَنَا، وَضَلَّلَ آبَاءَنَا، فَإِمَّا أَنْ تَكُفَّهُ عَنَّا، وَإِمَّا أَنَّ تُخِلِّي بَيْنَنَا وَبَيْنَهُ، فَإِنَّكَ عَلَى مِثْلِ مَا نَحْنُ عَلَيْهِ مِنْ خِلَافِهِ فَنَكْفِيكَهُ فَقَالَ لَهُمْ أَبُو طَالِبٍ قَوْلًا رَفِيقًا، وَرَدَّهُمْ رَدًّا جَمِيلًا، فَانْصَرَفُوا عَنْهُ. وَمَضَى رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} عَلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ، يُظْهِرُ دِينَ اللَّهِ، وَيَدْعُو إلَيْهِ، ثُمَّ شَرَى الْأَمْرُ بَيْنَهُ وَبَيْنَهُمْ حَتَّى تَبَاعَدَ الرِّجَالُ وَتَضَاغَنُوا، وَأَكْثَرَتْ قُرَيْشٌ ذِكْرَ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} بَيْنَهَا، فَتَذَامَرُوا فِيهِ، وَحَضَّ بَعْضُهُمْ بَعْضًا عَلَيْهِ. ثُمَّ إنَّهُمْ مَشَوْا إلَى أَبِي طَالِبٍ مَرَّةً أُخْرَى، فَقَالُوا لَهُ: يَا أَبَا طَالِبٍ، إنَّ لَكَ سِنًّا وَشَرَفًا وَمَنْزِلَةً فِينَا، وَإِنَّا قَدْ اسْتَنْهَيْنَاكَ مِنْ ابْنِ أَخِيكَ فَلَمْ تَنْهَهُ عَنَّا، وَإِنَّا وَاَللَّهِ لَا نَصْبِرُ عَلَى هَذَا مِنْ شَتْمِ آبَائِنَا، وَتَسْفِيهِ أَحْلَامِنَا، وَعَيْبِ آلِهَتِنَا، حَتَّى تَكُفَّهُ عَنَّا، أَوْ نُنَازِلَهُ وَإِيَّاكَ فِي ذَلِكَ، حَتَّى يَهْلِكَ أَحَدُ الْفَرِيقَيْنِ... أَنَّ قُرَيْشًا حِينَ قَالُوا لِأَبِي طَالِبٍ هَذِهِ الْمَقَالَةَ، بَعَثَ إلَى رَسُولِ اللَّهِ{{صل}}، فَقَالَ لَهُ: يَا ابْنَ أَخِي، إنَّ قَوْمَكَ قَدْ جَاءُونِي، فَقَالُوا لِي كَذَا وَكَذَا... فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}: يَا عَمِّ، وَاَللَّهِ لَوْ وَضَعُوا الشَّمْسَ فِي يَمِينِي، وَالْقَمَرَ فِي يَسَارِي عَلَى أَنْ أَتْرُكَ هَذَا الْأَمْرَ حَتَّى يُظْهِرَهُ اللَّهُ، أَوْ أَهْلِكَ فِيهِ، مَا تَرَكْتُهُ. قَالَ: ثُمَّ اسْتَعْبَرَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}، فَبَكَى ثُمَّ قَامَ. فَلَمَّا وَلَّى نَادَاهُ أَبُو طَالِبٍ، فَقَالَ: أَقْبِلْ يَا بن أَخِي، قَالَ: فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}}، فَقَالَ: اذْهَبْ يَا بن أَخِي، فَقُلْ مَا أَحْبَبْت، فو الله لَا أُسْلِمُكَ لِشَيْءِ أَبَدًا}}؛ السیرة النبویّه لابن هشام، ج۱، ص۲۸۳؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۴۷؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج۱۴، ص۵۴ و راجع؛ تفسیر القمّی، ج۱، ص۳۸۰ و إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۷.</ref>.
#به [[نقل]] از [[ابن اسحاق]]: هنگامی که [[ابو طالب]] در [[گذشت]]، [[قریش]] بر [[آزار]] [[پیامبر]]{{صل}} چنان [[قدرت]] گرفت که در زمان حیات [[ابو طالب]] به آن دست نیافته بود. از این رو، [[پیامبر خدا]]{{صل}} به سوی [[طائف]] بیرون آمد و خواستار [[یاری]] [[قبیله]] ثقیف و جلوگیری از [[آزار]] قومش با کمک آنان شد و نیز به [[امید]] آن که آنها، آنچه را از سوی [[خداوند]] برایشان آورده است، بپذیرند، به [[تنهایی]] به سوی آنان رفت<ref>{{عربی|عن ابن اسحاق: لَمَّا هَلَكَ أَبُو طَالِبٍ نَالَتْ قُرَيْشٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} مِنْ الْأَذَى مَا لَمْ تَكُنْ تَنَالُ مِنْهُ فِي حَيَاةِ عَمِّهِ أَبِي طَالِبٍ، فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} إلَى الطَّائِفِ، يَلْتَمِسُ النُّصْرَةَ مِنْ ثَقِيفٍ، وَالْمَنَعَةَ بِهِمْ مِنْ قَوْمِهِ، وَرَجَاءَ أَنْ يَقْبَلُوا مِنْهُ مَا جَاءَهُمْ بِهِ مِنْ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ، فَخَرَجَ إلَيْهِمْ وَحْدَهُ}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۲، ص۶۰؛ عیون الأثر، ج۱، ص۱۷۵، إمتاع الأسماع، ج۸، ص۳۰۵.</ref>.
#به [[نقل]] از [[ابن اسحاق]]: هنگامی که [[ابو طالب]] در [[گذشت]]، [[قریش]] بر [[آزار]] [[پیامبر]]{{صل}} چنان [[قدرت]] گرفت که در زمان حیات [[ابو طالب]] به آن دست نیافته بود. از این رو، [[پیامبر خدا]]{{صل}} به سوی [[طائف]] بیرون آمد و خواستار [[یاری]] [[قبیله]] ثقیف و جلوگیری از [[آزار]] قومش با کمک آنان شد و نیز به [[امید]] آن که آنها، آنچه را از سوی [[خداوند]] برایشان آورده است، بپذیرند، به [[تنهایی]] به سوی آنان رفت<ref>{{عربی|عن ابن اسحاق: لَمَّا هَلَكَ أَبُو طَالِبٍ نَالَتْ قُرَيْشٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} مِنْ الْأَذَى مَا لَمْ تَكُنْ تَنَالُ مِنْهُ فِي حَيَاةِ عَمِّهِ أَبِي طَالِبٍ، فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ{{صل}} إلَى الطَّائِفِ، يَلْتَمِسُ النُّصْرَةَ مِنْ ثَقِيفٍ، وَالْمَنَعَةَ بِهِمْ مِنْ قَوْمِهِ، وَرَجَاءَ أَنْ يَقْبَلُوا مِنْهُ مَا جَاءَهُمْ بِهِ مِنْ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ، فَخَرَجَ إلَيْهِمْ وَحْدَهُ}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۲، ص۶۰؛ عیون الأثر، ج۱، ص۱۷۵، إمتاع الأسماع، ج۸، ص۳۰۵.</ref>.
#به [[نقل]] از [[ابن اسحاق]]: [[خدیجه دختر خویلد]] و [[ابو طالب]] در یک سال درگذشتند و با درگذشت [[خدیجه]] و [[ابو طالب]]، [[مصیبت‌ها]] بر [[پیامبر خدا]]{{صل}} پی در پی فرود آمدند و [[خدیجه]] [[یاور]] [[راستین]] [[اسلام]] بود و [[پیامبر]]{{صل}} با او درد [[دل]] می‌نمود. [[ابو طالب]] نیز بازو و نگاهبان کارش بود و [[یاور]] و مانعی برای او در برابر قومش بود، و این دو حادثه، سه سال پیش از [[هجرت پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] بود. هنگامی که [[ابو طالب]] در [[گذشت]]، دست [[قریش]] چنان به [[آزار]] [[پیامبر]]{{صل}} باز شد که در حیات [[ابو طالب]] نمی‌توانست به چنین حدّی از آزاری [[طمع]] کند، تا آن جا که یکی از [[جاهلان]] نابخرد [[قریش]] راه بر ایشان گرفت و بر سر مبارکش [[خاک]] پاشید<ref>{{عربی|عن ابن اسحاق: إنَّ خَدِيجَةَ بِنْتَ خُوَيْلِدٍ وَأَبَا طَالِبٍ هَلَكَا فِي عَامٍ وَاحِدٍ، فَتَتَابَعَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} الْمَصَائِبُ بِهُلْكِ خَدِيجَةَ، وَكَانَتْ لَهُ وَزِيرَ صِدْقٍ عَلَى الْإِسْلَامِ، يَشْكُو إلَيْهَا، وَبِهُلْكِ عَمِّهِ أَبِي طَالِبٍ، وَكَانَ لَهُ عَضُدًا وَحِرْزًا فِي أَمْرِهِ، وَمَنَعَةً وَنَاصِرًا عَلَى قَوْمِهِ، وَذَلِكَ قَبْلَ مُهَاجَرِهِ إلَى الْمَدِينَةِ بِثَلَاثِ سِنِينَ. فَلَمَّا هَلَكَ أَبُو طَالِبٍ، نَالَتْ قُرَيْشٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} مِنْ الْأَذَى مَا لَمْ تَكُنْ تَطْمَعُ بِهِ فِي حَيَاةِ أَبِي طَالِبٍ، حَتَّى اعْتَرَضَهُ سَفِيهٌ مِنْ سُفَهَاءِ قُرَيْشٍ، فَنَثَرَ عَلَى رَأْسِهِ تُرَابًا}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۲، ص۵۷؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۱۲۲؛ فتح الباری، ج۷، ص۱۹۴، نحوه و راجع؛ السیرة النبویة لابن کثیر، ج۲، ص۱۲۲.</ref>.
#به [[نقل]] از [[ابن اسحاق]]: [[خدیجه دختر خویلد]] و [[ابو طالب]] در یک سال درگذشتند و با درگذشت [[خدیجه]] و [[ابو طالب]]، [[مصیبت‌ها]] بر [[پیامبر خدا]]{{صل}} پی در پی فرود آمدند و [[خدیجه]] [[یاور]] [[راستین]] [[اسلام]] بود و [[پیامبر]]{{صل}} با او درد [[دل]] می‌نمود. [[ابو طالب]] نیز بازو و نگاهبان کارش بود و [[یاور]] و مانعی برای او در برابر قومش بود، و این دو حادثه، سه سال پیش از [[هجرت پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] بود. هنگامی که [[ابو طالب]] در [[گذشت]]، دست [[قریش]] چنان به [[آزار]] [[پیامبر]]{{صل}} باز شد که در حیات [[ابو طالب]] نمی‌توانست به چنین حدّی از آزاری [[طمع]] کند، تا آن جا که یکی از [[جاهلان]] نابخرد [[قریش]] راه بر ایشان گرفت و بر سر مبارکش [[خاک]] پاشید<ref>{{عربی|عن ابن اسحاق: إنَّ خَدِيجَةَ بِنْتَ خُوَيْلِدٍ وَأَبَا طَالِبٍ هَلَكَا فِي عَامٍ وَاحِدٍ، فَتَتَابَعَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} الْمَصَائِبُ بِهُلْكِ خَدِيجَةَ، وَكَانَتْ لَهُ وَزِيرَ صِدْقٍ عَلَى الْإِسْلَامِ، يَشْكُو إلَيْهَا، وَبِهُلْكِ عَمِّهِ أَبِي طَالِبٍ، وَكَانَ لَهُ عَضُدًا وَحِرْزًا فِي أَمْرِهِ، وَمَنَعَةً وَنَاصِرًا عَلَى قَوْمِهِ، وَذَلِكَ قَبْلَ مُهَاجَرِهِ إلَى الْمَدِينَةِ بِثَلَاثِ سِنِينَ. فَلَمَّا هَلَكَ أَبُو طَالِبٍ، نَالَتْ قُرَيْشٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} مِنْ الْأَذَى مَا لَمْ تَكُنْ تَطْمَعُ بِهِ فِي حَيَاةِ أَبِي طَالِبٍ، حَتَّى اعْتَرَضَهُ سَفِيهٌ مِنْ سُفَهَاءِ قُرَيْشٍ، فَنَثَرَ عَلَى رَأْسِهِ تُرَابًا}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۲، ص۵۷؛ البدایة و النهایة، ج۳، ص۱۲۲؛ فتح الباری، ج۷، ص۱۹۴، نحوه و راجع؛ السیرة النبویة لابن کثیر، ج۲، ص۱۲۲.</ref>.
#به [[نقل]] از ا[[بن اسحاق]]: [[قریش]] به خاطر شقاوتی که ناشی از [[دشمنی]] با [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] گرویده به او داشتند، بر او خیلی سخت گرفتند. از این رو، نابخردانِ خود را به [[جان]] [[پیامبر]]{{صل}} انداختند و او را [[دروغگو]] خواندند و آزارش دادند و [[تهمت]] [[شاعری]] و سِحر و [[جادو]] و جن‌زدگی به او زدند؛ ولی [[پیامبر خدا]]{{صل}} [[فرمان خدا]] را [[آشکار]] کرده، آن را [[پنهان]] نمی‌نمود و با وجود ناخوشایندی آنها، [[کاستی]] دینشان، کنار کشیدن خود از بت‌هایشان و جدا کردن آنها از خود در صورت [[کافر]] ماندنشان را [[آشکار]] می‌کرد<ref>{{عربی|عن ابن اسحاق: إنَّ قُرَيْشًا اشْتَدَّ أَمْرُهُمْ لِلشَّقَاءِ الَّذِي أَصَابَهُمْ فِي عَدَاوَةِ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} وَمَنْ أَسْلَمَ مَعَهُ مِنْهُمْ، فَأَغْرَوْا بِرَسُولِ اللَّهِ{{صل}}: سُفَهَاءَهُمْ، فَكَذَّبُوهُ وَآذَوْهُ، وَرَمَوْهُ بِالشِّعْرِ وَالسِّحْرِ وَالْكِهَانَةِ وَالْجُنُونِ، وَرَسُولُ اللَّهِ{{صل}} مُظْهِرٌ لِأَمْرِ اللَّهِ لَا يَسْتَخْفِي بِهِ، مُبَادٍ لَهُمْ بِمَا يَكْرَهُونَ مِنْ عَيْبِ دِينِهِمْ، وَاعْتِزَالِ أَوْثَانِهِمْ، وَفِرَاقِهِ إيَّاهُمْ عَلَى كُفْرِهِمْ}} السیرة النبویة لابن هشام، ج۱، ص۳۰۸.</ref>.
#به [[نقل]] از ا[[بن اسحاق]]: [[قریش]] به خاطر شقاوتی که ناشی از [[دشمنی]] با [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] گرویده به او داشتند، بر او خیلی سخت گرفتند. از این رو، نابخردانِ خود را به [[جان]] [[پیامبر]]{{صل}} انداختند و او را [[دروغگو]] خواندند و آزارش دادند و [[تهمت]] [[شاعری]] و سِحر و [[جادو]] و جن‌زدگی به او زدند؛ ولی [[پیامبر خدا]]{{صل}} [[فرمان خدا]] را [[آشکار]] کرده، آن را پنهان نمی‌نمود و با وجود ناخوشایندی آنها، [[کاستی]] دینشان، کنار کشیدن خود از بت‌هایشان و جدا کردن آنها از خود در صورت [[کافر]] ماندنشان را [[آشکار]] می‌کرد<ref>{{عربی|عن ابن اسحاق: إنَّ قُرَيْشًا اشْتَدَّ أَمْرُهُمْ لِلشَّقَاءِ الَّذِي أَصَابَهُمْ فِي عَدَاوَةِ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} وَمَنْ أَسْلَمَ مَعَهُ مِنْهُمْ، فَأَغْرَوْا بِرَسُولِ اللَّهِ{{صل}}: سُفَهَاءَهُمْ، فَكَذَّبُوهُ وَآذَوْهُ، وَرَمَوْهُ بِالشِّعْرِ وَالسِّحْرِ وَالْكِهَانَةِ وَالْجُنُونِ، وَرَسُولُ اللَّهِ{{صل}} مُظْهِرٌ لِأَمْرِ اللَّهِ لَا يَسْتَخْفِي بِهِ، مُبَادٍ لَهُمْ بِمَا يَكْرَهُونَ مِنْ عَيْبِ دِينِهِمْ، وَاعْتِزَالِ أَوْثَانِهِمْ، وَفِرَاقِهِ إيَّاهُمْ عَلَى كُفْرِهِمْ}} السیرة النبویة لابن هشام، ج۱، ص۳۰۸.</ref>.
#به [[نقل]] از عروه به [[عبدالله بن عمرو بن عاص]] گفتم: بیشترین چیزی را که از دشمنی‌های [[آشکار]] [[قریش]] با [[پیامبر خدا]]{{صل}} دیدی، چه بود؟ [[عبدالله]] گفت: روزی بزرگان [[قریش]] در [[حجر اسماعیل]] گرد آمده بودند و من نیز حضور داشتم. آنها از [[پیامبر خدا]]{{صل}} سخن به میان آوردند و گفتند: ما تا کنون آن اندازه که بر این مرد شکیب ورزیده‌ایم، بر هیچ کس شکیب نورزیده‌ایم! ما را کم‌خِرد می‌شمارد، به پدرانمان [[ناسزا]] می‌گوید، بر دینمان [[عیب]] می‌گیرد و [[جماعت]] ما را دچار [[تفرقه]] کرده و خدایانمان را [[دشنام]] می‌دهد. با این همه، خیلی در برابر او [[شکیبایی]] کرده‌ایم! یا مانند این گفتند. در میان همین گفت‌وگوهایشان، [[پیامبر خدا]]{{صل}} بر ایشان پدیدار شد و جلو آمد تا به رکن (حجر الأسود) دست کشید و در حال [[طواف]] [[کعبه]] از کنار آنان [[گذشت]]. هنگامی که بر آنان [[گذشت]]، به خاطر حرف‌هایش بر او [[عیب]] گرفتند و کوچکش داشتند، به گونه‌ای که اثر آن را در چهره‌اش دیدم. [[پیامبر]]{{صل}} [[گذشت]] و در دور دوم که از کنار آنان [[گذشت]]، مانند آن کردند و اثر آن را هم در چهره‌اش دیدم؛ ولی [[پیامبر]]{{صل}} [[گذشت]]. بار سوم نیز از کنار آنان [[گذشت]] و مانند همان، بر او [[عیب]] گرفتند و کوچکش شمردند. [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! می‌شنوید؟ [[سوگند]] به کسی که [[جان]] [[محمّد]] به دست اوست، من [[هلاکت]] شما را آورده‌ام". آن [[مردم]]، چنان از سخن او خشکشان زد که گویی بر سر هر کدام پرنده‌ای نشسته است، تا آن جا که آن کسی که پیش از این، سخت‌ترین توهین‌ها را بر ضدّ ایشان داشت، با [[نیکوترین]] سخنی که می‌یافت، در [[مقام]] تسکین و آرام کردن [[پیامبر]] بر آمد، تا آن حد که می‌گفت: ای [[ابو القاسم]]! باز گرد و به راه خودت برو - که به [[خدا]] [[سوگند]] - تو نابخرد و نابردبار نبودی. [[پیامبر خدا]]{{صل}} باز گشت تا فردای آن روز، [[قریش]] دوباره در حِجر گرد آمدند و من نیز با آنها بودم. یکی از آنها به دیگری گفت: آنچه را از دست شما بر می‌آمد و آنچه از او به شما رسید، یاد کردید و آن گاه که با شما با آنچه ناخوشایند می‌داشتید، رو در رو شد، رهایش کردید! در این میان بود که [[پیامبر خدا]]{{صل}} پدیدار شد و همگی یک‌پارچه بر او پریدند و گِردش را گرفتند و به او می‌گفتند: تو کسی هستی که فلان و فلان می‌گویی؟ و این از آن رو بود که [[عیب]] گرفتن او بر خدایان و دینشان به آنها رسیده بود. [[پیامبر خدا]]{{صل}} فرمود: "آری، من کسی هستم که اینها را می‌گویم"<ref>{{عربی|عن عروة عن عبدالله بن عمرو بن العاص: قُلْتُ لَهُ: مَا أَكْثَرَ مَا رَأَيْتَ قُرَيْشًا أَصَابَتْ مِنْ رَسُولِ اللهِ{{صل}}، فِيمَا كَانَتْ تُظْهِرُ مِنْ عَدَاوَتِهِ؟ قَالَ: حَضَرْتُهُمْ وَقَدِ اجْتَمَعَ أَشْرَافُهُمْ يَوْمًا فِي الْحِجْرِ، فَذَكَرُوا رَسُولَ اللهِ{{صل}}، فَقَالُوا: مَا رَأَيْنَا مِثْلَ مَا صَبَرْنَا عَلَيْهِ مِنْ هَذَا الرَّجُلِ قَطُّ، سَفَّهَ أَحْلَامَنَا، وَشَتَمَ آبَاءَنَا، وَعَابَ دِينَنَا، وَفَرَّقَ جَمَاعَتَنَا، وَسَبَّ آلِهَتَنَا، لَقَدْ صَبَرْنَا مِنْهُ عَلَى أَمْرٍ عَظِيمٍ، أَوْ كَمَا قَالُوا: قَالَ: فَبَيْنَمَا هُمْ كَذَلِكَ، إِذْ طَلَعَ عَلَيْهِمْ رَسُولُ اللهِ{{صل}}، فَأَقْبَلَ يَمْشِي، حَتَّى اسْتَلَمَ الرُّكْنَ، ثُمَّ مَرَّ بِهِمْ طَائِفًا بِالْبَيْتِ، فَلَمَّا أَنْ مَرَّ بِهِمْ غَمَزُوهُ بِبَعْضِ مَا يَقُولُ، قَالَ: فَعَرَفْتُ ذَلِكَ فِي وَجْهِهِ، ثُمَّ مَضَى، فَلَمَّا مَرَّ بِهِمُ الثَّانِيَةَ، غَمَزُوهُ بِمِثْلِهَا. فَعَرَفْتُ ذَلِكَ فِي وَجْهِهِ، ثُمَّ مَضَى، ثُمَّ مَرَّ بِهِمُ الثَّالِثَةَ، فَغَمَزُوهُ بِمِثْلِهَا. فَقَالَ: " تَسْمَعُونَ يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ، أَمَا وَالَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ، لَقَدْ جِئْتُكُمْ بِالذَّبْحِ. فَأَخَذَتِ الْقَوْمَ كَلِمَتُهُ، حَتَّى مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلَّا كَأَنَّمَا عَلَى رَأْسِهِ طَائِرٌ وَاقِعٌ، حَتَّى إِنَّ أَشَدَّهُمْ فِيهِ وَصَاةً قَبْلَ ذَلِكَ لَيَرْفَؤُهُ بِأَحْسَنِ مَا يَجِدُ مِنَ الْقَوْلِ، حَتَّى إِنَّهُ لَيَقُولُ: انْصَرِفْ يَا أَبَا الْقَاسِمِ، انْصَرِفْ رَاشِدًا، فَوَاللهِ مَا كُنْتَ جَهُولًا. قَالَ: فَانْصَرَفَ رَسُولُ اللهِ{{صل}}، حَتَّى إِذَا كَانَ الْغَدُ، اجْتَمَعُوا فِي الْحِجْرِ وَأَنَا مَعَهُمْ، فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: ذَكَرْتُمْ مَا بَلَغَ مِنْكُمْ وَمَا بَلَغَكُمْ عَنْهُ، حَتَّى إِذَا بَادَأَكُمْ بِمَا تَكْرَهُونَ تَرَكْتُمُوهُ فَبَيْنَمَا هُمْ فِي ذَلِكَ، إِذْ طَلَعَ عليهم رَسُولُ اللهِ{{صل}}، فَوَثَبُوا إِلَيْهِ وَثْبَةَ رَجُلٍ وَاحِدٍ، فَأَحَاطُوا بِهِ، يَقُولُونَ لَهُ: أَنْتَ الَّذِي تَقُولُ كَذَا وَكَذَا؟ لِمَا كَانَ يَبْلُغُهُمْ عَنْهُ مِنْ عَيْبِ آلِهَتِهِمْ وَدِينِهِمْ. قَالَ: فَيَقُولُ رَسُولُ اللهِ{{صل}}: "نَعَمْ، أَنَا الَّذِي أَقُولُ ذَلِكَ "، قَالَ: فَلَقَدْ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْهُمْ أَخَذَ بِمَجْمَعِ رِدَائِهِ}}؛ مسند ابن حنبل، ج۲، ص۶۷۹، ح۷۰۵۷؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۱، ص۳۰۹؛ السیرة النبویة لابن کثیر، ج۱، ص۴۷۱؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۳۳؛ تاریخ دمشق، ج۳۰، ص۵۴، ح۶۰۵۳، کلها نحوه.</ref>.
#به [[نقل]] از عروه به [[عبدالله بن عمرو بن عاص]] گفتم: بیشترین چیزی را که از دشمنی‌های [[آشکار]] [[قریش]] با [[پیامبر خدا]]{{صل}} دیدی، چه بود؟ [[عبدالله]] گفت: روزی بزرگان [[قریش]] در [[حجر اسماعیل]] گرد آمده بودند و من نیز حضور داشتم. آنها از [[پیامبر خدا]]{{صل}} سخن به میان آوردند و گفتند: ما تا کنون آن اندازه که بر این مرد شکیب ورزیده‌ایم، بر هیچ کس شکیب نورزیده‌ایم! ما را کم‌خِرد می‌شمارد، به پدرانمان [[ناسزا]] می‌گوید، بر دینمان [[عیب]] می‌گیرد و [[جماعت]] ما را دچار [[تفرقه]] کرده و خدایانمان را [[دشنام]] می‌دهد. با این همه، خیلی در برابر او [[شکیبایی]] کرده‌ایم! یا مانند این گفتند. در میان همین گفت‌وگوهایشان، [[پیامبر خدا]]{{صل}} بر ایشان پدیدار شد و جلو آمد تا به رکن (حجر الأسود) دست کشید و در حال [[طواف]] [[کعبه]] از کنار آنان [[گذشت]]. هنگامی که بر آنان [[گذشت]]، به خاطر حرف‌هایش بر او [[عیب]] گرفتند و کوچکش داشتند، به گونه‌ای که اثر آن را در چهره‌اش دیدم. [[پیامبر]]{{صل}} [[گذشت]] و در دور دوم که از کنار آنان [[گذشت]]، مانند آن کردند و اثر آن را هم در چهره‌اش دیدم؛ ولی [[پیامبر]]{{صل}} [[گذشت]]. بار سوم نیز از کنار آنان [[گذشت]] و مانند همان، بر او [[عیب]] گرفتند و کوچکش شمردند. [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! می‌شنوید؟ [[سوگند]] به کسی که [[جان]] [[محمّد]] به دست اوست، من [[هلاکت]] شما را آورده‌ام". آن [[مردم]]، چنان از سخن او خشکشان زد که گویی بر سر هر کدام پرنده‌ای نشسته است، تا آن جا که آن کسی که پیش از این، سخت‌ترین توهین‌ها را بر ضدّ ایشان داشت، با [[نیکوترین]] سخنی که می‌یافت، در [[مقام]] تسکین و آرام کردن [[پیامبر]] بر آمد، تا آن حد که می‌گفت: ای [[ابو القاسم]]! باز گرد و به راه خودت برو - که به [[خدا]] [[سوگند]] - تو نابخرد و نابردبار نبودی. [[پیامبر خدا]]{{صل}} باز گشت تا فردای آن روز، [[قریش]] دوباره در حِجر گرد آمدند و من نیز با آنها بودم. یکی از آنها به دیگری گفت: آنچه را از دست شما بر می‌آمد و آنچه از او به شما رسید، یاد کردید و آن گاه که با شما با آنچه ناخوشایند می‌داشتید، رو در رو شد، رهایش کردید! در این میان بود که [[پیامبر خدا]]{{صل}} پدیدار شد و همگی یک‌پارچه بر او پریدند و گِردش را گرفتند و به او می‌گفتند: تو کسی هستی که فلان و فلان می‌گویی؟ و این از آن رو بود که [[عیب]] گرفتن او بر خدایان و دینشان به آنها رسیده بود. [[پیامبر خدا]]{{صل}} فرمود: "آری، من کسی هستم که اینها را می‌گویم"<ref>{{عربی|عن عروة عن عبدالله بن عمرو بن العاص: قُلْتُ لَهُ: مَا أَكْثَرَ مَا رَأَيْتَ قُرَيْشًا أَصَابَتْ مِنْ رَسُولِ اللهِ{{صل}}، فِيمَا كَانَتْ تُظْهِرُ مِنْ عَدَاوَتِهِ؟ قَالَ: حَضَرْتُهُمْ وَقَدِ اجْتَمَعَ أَشْرَافُهُمْ يَوْمًا فِي الْحِجْرِ، فَذَكَرُوا رَسُولَ اللهِ{{صل}}، فَقَالُوا: مَا رَأَيْنَا مِثْلَ مَا صَبَرْنَا عَلَيْهِ مِنْ هَذَا الرَّجُلِ قَطُّ، سَفَّهَ أَحْلَامَنَا، وَشَتَمَ آبَاءَنَا، وَعَابَ دِينَنَا، وَفَرَّقَ جَمَاعَتَنَا، وَسَبَّ آلِهَتَنَا، لَقَدْ صَبَرْنَا مِنْهُ عَلَى أَمْرٍ عَظِيمٍ، أَوْ كَمَا قَالُوا: قَالَ: فَبَيْنَمَا هُمْ كَذَلِكَ، إِذْ طَلَعَ عَلَيْهِمْ رَسُولُ اللهِ{{صل}}، فَأَقْبَلَ يَمْشِي، حَتَّى اسْتَلَمَ الرُّكْنَ، ثُمَّ مَرَّ بِهِمْ طَائِفًا بِالْبَيْتِ، فَلَمَّا أَنْ مَرَّ بِهِمْ غَمَزُوهُ بِبَعْضِ مَا يَقُولُ، قَالَ: فَعَرَفْتُ ذَلِكَ فِي وَجْهِهِ، ثُمَّ مَضَى، فَلَمَّا مَرَّ بِهِمُ الثَّانِيَةَ، غَمَزُوهُ بِمِثْلِهَا. فَعَرَفْتُ ذَلِكَ فِي وَجْهِهِ، ثُمَّ مَضَى، ثُمَّ مَرَّ بِهِمُ الثَّالِثَةَ، فَغَمَزُوهُ بِمِثْلِهَا. فَقَالَ: " تَسْمَعُونَ يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ، أَمَا وَالَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ، لَقَدْ جِئْتُكُمْ بِالذَّبْحِ. فَأَخَذَتِ الْقَوْمَ كَلِمَتُهُ، حَتَّى مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلَّا كَأَنَّمَا عَلَى رَأْسِهِ طَائِرٌ وَاقِعٌ، حَتَّى إِنَّ أَشَدَّهُمْ فِيهِ وَصَاةً قَبْلَ ذَلِكَ لَيَرْفَؤُهُ بِأَحْسَنِ مَا يَجِدُ مِنَ الْقَوْلِ، حَتَّى إِنَّهُ لَيَقُولُ: انْصَرِفْ يَا أَبَا الْقَاسِمِ، انْصَرِفْ رَاشِدًا، فَوَاللهِ مَا كُنْتَ جَهُولًا. قَالَ: فَانْصَرَفَ رَسُولُ اللهِ{{صل}}، حَتَّى إِذَا كَانَ الْغَدُ، اجْتَمَعُوا فِي الْحِجْرِ وَأَنَا مَعَهُمْ، فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: ذَكَرْتُمْ مَا بَلَغَ مِنْكُمْ وَمَا بَلَغَكُمْ عَنْهُ، حَتَّى إِذَا بَادَأَكُمْ بِمَا تَكْرَهُونَ تَرَكْتُمُوهُ فَبَيْنَمَا هُمْ فِي ذَلِكَ، إِذْ طَلَعَ عليهم رَسُولُ اللهِ{{صل}}، فَوَثَبُوا إِلَيْهِ وَثْبَةَ رَجُلٍ وَاحِدٍ، فَأَحَاطُوا بِهِ، يَقُولُونَ لَهُ: أَنْتَ الَّذِي تَقُولُ كَذَا وَكَذَا؟ لِمَا كَانَ يَبْلُغُهُمْ عَنْهُ مِنْ عَيْبِ آلِهَتِهِمْ وَدِينِهِمْ. قَالَ: فَيَقُولُ رَسُولُ اللهِ{{صل}}: "نَعَمْ، أَنَا الَّذِي أَقُولُ ذَلِكَ "، قَالَ: فَلَقَدْ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْهُمْ أَخَذَ بِمَجْمَعِ رِدَائِهِ}}؛ مسند ابن حنبل، ج۲، ص۶۷۹، ح۷۰۵۷؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۱، ص۳۰۹؛ السیرة النبویة لابن کثیر، ج۱، ص۴۷۱؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۳۳؛ تاریخ دمشق، ج۳۰، ص۵۴، ح۶۰۵۳، کلها نحوه.</ref>.
#[[نضر بن حارث]]، از شیطان‌های [[قریش]] و از [[آزار]] دهندگان [[پیامبر]]{{صل}} بود. او [[پرچم]] [[دشمنی]] با [[پیامبر]]{{صل}} را برافراشته بود و پیش‌تر به [[حیره]] در شمال [[عراق]] رفته و داستان‌های [[پادشاهان]] [[فارس]] و رستم و اسفندیار را فرا گرفته بود و چون [[پیامبر خدا]]{{صل}} در جایی می‌نشست و در آن جا از [[خداوند]]، یاد می‌کرد و قومش را از [[بلاها]] و بدبختی‌هایی که به امّت‌های پیشین رسیده بود، برحذر می‌داشت و بر می‌خاست و می‌رفت، او به جای [[پیامبر]]{{صل}} می‌نشست و سپس می‌گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]- ای [[قریشیان]]- من از او بهتر قصّه می‌گویم. نزد من بیایید که قصه‌هایی بهتر از قصه‌های او برایتان می‌گویم. و سپس از [[پادشاهان]] [[فارس]] و رستم و اسفندیار می‌گفت و آن‌گاه می‌گفت: به چه خاطر [[محمّد]]، خوش‌سخن‌تر از من باشد<ref>{{عربی| كان النضر بن الحارث من شياطين قريش، وممن كان يؤذى رسول الله{{صل}}، وينصب له العداوة، وكان قد قدم الحيرة، وتعلم بها أحاديث ملوك الفرس وأحاديث رستم واسنبديار، فكان إذا جلس رسول الله{{صل}} مجلسا فذكر فيه بالله، وحذر قومه ما أصاب من قبلهم من الأمم من نقمة الله، خلفه في مجلسه إذا قام، ثم قال: أنا والله يا معشر قريش، أحسن حدثنا منه، فهلم إلى فأنا أحدثكم أحسن من حديثه، ثم يحدثهم عن ملوك فارس ورستم واسبنديار، ثم يقول: بماذا محمد أحسن حديثا منى؟}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۱، ص۳۲۱؛ تفسیر الطبری، ج۱۰، الجزء ۱۸، ص۱۸۲؛ سبل الهدی و الرشاد، ج۲، ص۳۴۵، کلاهما نحوه.</ref>؟!
#[[نضر بن حارث]]، از شیطان‌های [[قریش]] و از [[آزار]] دهندگان [[پیامبر]]{{صل}} بود. او [[پرچم]] [[دشمنی]] با [[پیامبر]]{{صل}} را برافراشته بود و پیش‌تر به [[حیره]] در شمال [[عراق]] رفته و داستان‌های [[پادشاهان]] [[فارس]] و رستم و اسفندیار را فرا گرفته بود و چون [[پیامبر خدا]]{{صل}} در جایی می‌نشست و در آن جا از [[خداوند]]، یاد می‌کرد و قومش را از [[بلاها]] و بدبختی‌هایی که به امّت‌های پیشین رسیده بود، برحذر می‌داشت و بر می‌خاست و می‌رفت، او به جای [[پیامبر]]{{صل}} می‌نشست و سپس می‌گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]- ای [[قریشیان]]- من از او بهتر قصّه می‌گویم. نزد من بیایید که قصه‌هایی بهتر از قصه‌های او برایتان می‌گویم. و سپس از [[پادشاهان]] [[فارس]] و رستم و اسفندیار می‌گفت و آن‌گاه می‌گفت: به چه خاطر [[محمّد]]، خوش‌سخن‌تر از من باشد<ref>{{عربی| كان النضر بن الحارث من شياطين قريش، وممن كان يؤذى رسول الله{{صل}}، وينصب له العداوة، وكان قد قدم الحيرة، وتعلم بها أحاديث ملوك الفرس وأحاديث رستم واسنبديار، فكان إذا جلس رسول الله{{صل}} مجلسا فذكر فيه بالله، وحذر قومه ما أصاب من قبلهم من الأمم من نقمة الله، خلفه في مجلسه إذا قام، ثم قال: أنا والله يا معشر قريش، أحسن حدثنا منه، فهلم إلى فأنا أحدثكم أحسن من حديثه، ثم يحدثهم عن ملوك فارس ورستم واسبنديار، ثم يقول: بماذا محمد أحسن حديثا منى؟}}؛ السیرة النبویة لابن هشام، ج۱، ص۳۲۱؛ تفسیر الطبری، ج۱۰، الجزء ۱۸، ص۱۸۲؛ سبل الهدی و الرشاد، ج۲، ص۳۴۵، کلاهما نحوه.</ref>؟!
۲۲۴٬۸۹۸

ویرایش