حلم در حدیث: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
جایگزینی متن - 'بنده خدا' به 'بنده خدا'
جز (جایگزینی متن - 'ابن شهر آشوب' به 'ابن‌شهرآشوب')
جز (جایگزینی متن - 'بنده خدا' به 'بنده خدا')
 
خط ۳۴: خط ۳۴:
# به [[نقل]] از [[عبد الله بن سلام]]: [[خداوند]] - تبارک و تعالی - هنگامی که خواست [[زید بن سعنه]] را [[هدایت]] کند، [[زید بن سعنه]] گفت: از نشانه‌های [[نبوّت]]، چیزی نمانده، جز آن‌که آنها را در چهره [[محمد]] به هنگام نگریستن به او می‌بینم، مگر دو چیز که هنوز از آنها خبری نیافته‌ام<ref>شاید متن اصلی «لم أخبرهما (هنوز آنها را نیازموده‌ام)» باشد.</ref>: آیا بردباری‌اش بر جهالتش [[سبقت]] می‌گیرد؟ و شدت [[نابخردی]] با او، جز بر بردباری‌اش نمی‌افزاید؟ پس با او اُنس [[بردباری]] می‌گرفتم و از در [[مهربانی]] وارد می‌شدم تا با او در آمیزم و [[بردباری]] و جهلش را بشناسم. [[زید بن سعنه]] گفت: روزی [[پیامبر خدا]] {{صل}} از حجره‌های خانه‌اش بیرون آمد و [[علی بن ابی طالب]] {{ع}} هم همراهش بود. مردی مانند صحرانشینان سوار بر شترش نزد [[پیامبر]] {{صل}} آمد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! اهالی روستای بُصرا، [[مسلمان]] شده و به [[دین اسلام]] در آمده‌اند و من به آنها گفته بودم که اگر [[اسلام]] بیاورند، روزی‌شان فراوان می‌شود و حال، خشک‌سالی و [[سختی]] و [[قحطی]] به آنها رسیده و من می‌ترسم. - ای [[پیامبر خدا]]- که از [[اسلام]] به [[طمع]] چیزهای دیگر خارج شوند، همان‌گونه که به [[اسلام]] نیز طمعکارانه وارد شده‌اند! اگر [[صلاح]] می‌بینی، به آنها کمک [[مالی]] برسان. [[پیامبر خدا]] {{صل}} به مردی در کنارش - که [[فکر]] می‌کنم [[علی]] {{ع}} بود- نگریست. او گفت: ای [[پیامبر خدا]]! چیزی از آن [[ذخیره]] نمانده است. [[زید بن سعنه]] گفت: من به [[پیامبر]] {{صل}} نزدیک شدم و به او گفتم: ای [[محمد]]! آیا می‌خواهی مقدار معیّنی خرما از باغ فلان [[قبیله]] به من بفروشی و پولش را اکنون بگیری و خرما را فلان زمان بدهی؟ [[پیامبر]] {{صل}} فرمود: "نه، ای [[یهودی]]؛ اما مقدار معیّنی خرما به طور کلّی برای تحویل در فلان زمان به تو می‌فروشم و معیّن نمی‌کنم که از کدام باغ است". من موافقت کردم. او با من معامله کرد و من هم کیسه پولم را گشودم و هشتاد مثقال طلا در برابر مقدار معیّنی خرما برای تحویل در زمانی مشخّص به [[پیامبر]] {{صل}} دادم، و [[پیامبر]] هم آن را به آن مرد داد و گفت: "به سوی آنها برگرد و با این [[پول]] به آنها کمک برسان". [[زید بن سعنه]] گفت: دو سه روز به زمان تحویل مانده، به نزد [[پیامبر خدا]] {{صل}} رفتم و جای گرد آمدن پیراهن و ردایش را گرفتم و با چهره‌ای [[خشن]] به او نگریستم و سپس گفتم: ای [[محمّد]]! آیا [[حقّ]] مرا نمی‌دهی؟ به [[خدا]] [[سوگند]] - ای [[فرزندان]] [[عبد المطّلب]]- [[مردم]] از شما بدحسابی و تأخیر در پرداخت [[حق]]، سراغ ندارند و من هم با شما بوده‌ام و این را می‌دانم! آن گاه به [[عمر]] نگریستم که چشمانش در صورتش مانند فلک دوّار می‌چرخید. او چشمش را به من دوخت و گفت: ای [[دشمن خدا]]! آیا آنچه را می‌شنوم، به [[پیامبر]] می‌گویی و آنچه را می‌بینم، با او می‌کنی؟![[سوگند]] به آن که او را به [[حق]] برانگیخت، اگر از [[پیامبر خدا]] نمی‌ترسیدم، با این شمشیرم گردنت را می‌زدم! [[پیامبر خدا]] {{صل}} با [[آرامش]] و حوصله و تبسّم به [[عمر]] می‌نگریست و سپس فرمود: "ای [[عمر]]! من و او به چیزی غیر از این کار تو، به تو نیازمندتریم. تو باید مرا به [[نیکو]] ادا کردن بدهی‌ام و او را به [[نیکو]] [[دادخواهی]] کردن، [[فرمان]] دهی، [[عمر]]! با او برو و حقّش را ادا کن و بیست من هم اضافه بر حقّش برایش بیفزای". گفتم: این اضافه برای چیست؟ [[عمر]] گفت: [[پیامبر خدا]] {{صل}} به من [[فرمان]] داد در برابر [[کیفر]] کاری که با تو کردم، برایت بیفزایم. گفتم: ای [[عمر]]! مرا می‌شناسی؟ گفت: نه. تو کیستی؟ گفتم: من [[زید بن سعنه]] هستم. گفت: همان عالم [[یهود]]؟ گفتم: همان عالم. گفت: به چه انگیزه‌ای، آن سخنان را به [[پیامبر خدا]] گفتی و با او چنان [[رفتار]] کردی؟. گفتم: ای [[عمر]]! همه نشانه‌های [[پیامبری]] را در چهره [[پیامبر خدا]] به هنگام نگریستن به او دیدم، جز دو نشانه که آنها را نیافته بودم: این که آیا بردباری‌اش بر جهالتش پیشی می‌گیرد؟ و آیا شدّت [[نابخردی]]، بر بردباری‌اش می‌افزاید؟ که اکنون آنها را آزمودم و من تو را - ای [[عمر]] - [[شاهد]] می‌گیرم که به [[ربوبیت خداوند]] و به این که [[اسلام]]، دینم باشد و [[محمد]]، پیامبرم، [[راضی]] شدم، و تو را [[گواه]] می‌گیرم که نیمی از دارایی‌ام - که من ثروتمندترین [[یهودیان]] [[مدینه]] هستم - [[صدقه]] برای [[امّت]] [[محمّد]] باشد. [[عمر]] گفت: برای برخی از آنان؛ چرا که [[دارایی]] تو گنجایش همه آنها را ندارد؟ گفتم: برای برخی از [[امّت]] [[محمّد]]. [[زید]] نزد [[پیامبر خدا]] {{صل}} باز گشت و گفت:[[گواهی]] می‌دهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و [[گواهی]] می‌دهم که [[محمّد]]، [[بنده]] و فرستاده اوست. آن‌گاه به او [[ایمان]] آورد و تصدیقش کرد و با او [[بیعت]] نمود و همراه [[پیامبر خدا]] {{صل}} در عرصه‌های متعدّدی حاضر شد و در [[جنگ تبوک]]، در همان هنگام که به سوی [[دشمن]] می‌رفتند و نه در بازگشت، از [[دنیا]] رفت. [[خدا]] [[زید]] را [[رحمت]] کند<ref>{{عربی|عن عبدالله بن سلام: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَمَّا أَرَادَ هَدْيَ زَيْدِ بْنِ سَعْنَةَ، قَالَ زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ: مَا مِنْ عَلَامَاتِ النُّبُوَّةِ شَيْءٌ إِلَّا وَقَدْ عَرَفْتُهَا فِي وَجْهِ مُحَمَّدٍ {{صل}} حِينَ نَظَرْتُ إِلَيْهِ إِلَّا شَيْئَيْنِ لَمْ أَخْبُرْهُمَا مِنْهُ هَلْ يَسْبِقُ «حُلْمُهُ جَهْلَهُ، وَلَا يَزِيدُهُ شِدَّةُ الْجَهْلِ عَلَيْهِ إِلَّا حِلْمًا»، فَكُنْتُ أَلْطُفُ بِهِ لَئِنْ أُخَالِطَهُ فَأَعْرِفُ حِلْمَهُ مِنْ جَهْلِهِ. قَالَ زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ {{صل}} يَوْمًا مِنَ الْحُجُرَاتِ، وَ مَعَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ {{ع}} فَأَتَاهُ رَجُلٌ عَلَى رَاحِلَتِهِ كَالْبَدَوِيِّ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ بُصْرَى قَرْيَةُ بَنِي فُلَانٍ قَدْ أَسْلَمُوا وَدَخَلُوا فِي الْإِسْلَامِ، وَكُنْتُ حَدَّثَتْهُمْ إِنْ أَسْلَمُوا آتَاهُمُ الرِّزْقُ رَغَدًا وَقَدْ أَصَابَتْهُمْ سَنَةٌ وَشِدَّةٌ وَقُحُوطٌ مِنَ الْغَيْثِ، فَأَنَا أَخْشَى يَا رَسُولَ اللَّهِ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ الْإِسْلَامِ طَمَعًا كَمَا دَخَلُوا فِيهِ طَمَعًا، فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُرْسِلَ إِلَيْهِمْ بِشَيْءٍ تُعِينُهُمْ بِهِ فَعَلْتَ. فَنَظَرَ إِلَيَّ رَجُلٌ وَإِلَى جَانِبِهِ أُرَاهُ عَلِيًّا {{ع}}، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا بَقِيَ مِنْهُ شَيْءٌ. قَالَ زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ: فَدَنَوْتُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ: يَا مُحَمَّدُ هَلْ لَكَ أَنْ تَبِيعَنِي تَمْرًا مَعْلُومًا مِنْ حَائِطِ بَنِي فُلَانٍ إِلَى أَجَلِ كَذَا وَكَذَا، فَقَالَ: «لَا يَا يَهُودِيُّ، وَلَكِنْ أَبِيعُكَ تَمْرًا مَعْلُومًا إِلَى أَجَلِ كَذَا وَكَذَا، وَلَا أُسَمِّيَ حَائِطَ بَنِي فُلَانٍ» فَقُلْتُ: نَعَمْ، فَبَايَعَنِي فَأَطْلَقْتُ هِمْيَانِي فَأَعْطَيْتُهُ ثَمَانِينَ مِثْقَالًا مِنْ ذَهَبٍ فِي تَمْرٍ مَعْلُومٍ إِلَى أَجَلِ كَذَا وَكَذَا فَأَعْطَاهَا الرَّجُلُ، فَقَالَ: اعْدِلْ عَلَيْهِمْ وَأَعِنْهُمْ بِهَا. فَقَالَ زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ: فَلَمَّا كَانَ قَبْلَ مَحَلِّ الْأَجَلِ بِيَوْمَيْنِ أَوْ ثَلَاثَةٍ أَتَيْتُهُ فَأَخَذْتُ بِمَجَامِعِ قَمِيصِهِ وَرِدَائِهِ وَنَظَرْتُ إِلَيْهِ بِوَجْهٍ غَلِيظٍ فَقُلْتُ لَهُ: أَلَا تَقْضِيَنِي يَا مُحَمَّدُ حَقِّي فَوَاللَّهِ مَا عُلِمْتُمْ يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ سَيِّئَ الْقَضَاءِ مَطْلٌ، وَلَقَدْ كَانَ لِي بِمُخَالَطَتِكُمْ عِلْمٌ. وَنَظَرْتُ إِلَى عُمَرَ فَإِذَا عَيْنَاهُ تَدُورَانِ فِي وَجْهِهِ كَالْفَلَكِ الْمُسْتَدِيرِ، ثُمَّ رَمَانِي بِبَصَرِهِ، فَقَالَ: يَا عَدُوَّ اللَّهِ أَتَقُولُ لِرَسُولِ اللَّهِ {{صل}} مَا أَسْمَعُ وَتَصْنَعَ بِهِ مَا أَرَى فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَوْلَا مَا أُحَاذِرُ قُوَّتَهُ لَضَرَبْتُ بِسَيْفِي رَأْسَكَ وَرَسُولُ اللَّهِ {{صل}} يَنْظُرُ إِلَى عُمَرَ فِي سُكُونٍ وَتُؤَدَةٍ وَتَبَسَّمَ، ثُمَّ قَالَ: «يَا عُمَرُ أَنَا وَ هُوَ كُنَّا أَحْوَجَ إِلَى غَيْرِ هَذَا أَنْ تَأْمُرَنِي بِحُسْنِ الْأَدَاءِ، وَتَأْمُرَهُ بِحُسْنِ التِّبَاعَةِ اذْهَبْ بِهِ يَا عُمَرُ فَاعْطِهِ حَقَّهُ، وَزِدْهُ عِشْرِينَ صَاعًا مِنْ تَمْرٍ». فَقُلْتُ: مَا هَذِهِ الزِّيَادَةُ يَا عُمَرُ، قَالَ: أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ {{صل}} «أَنْ أَزِيدَكَ مَكَانَ مَا نَقِمتُكَ». قُلْتُ: أَتَعْرِفُنِي يَا عُمَرُ؟ قَالَ: لَا، مَنْ أَنْتَ؟ قُلْتُ: زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ، قَالَ: الْحَبْرُ، قُلْتُ: الْحَبْرُ، قَالَ: فَمَا دَعَاكَ أَنْ فَعَلْتَ بِرَسُولِ اللَّهِ {{صل}} مَا فَعَلْتَ، وَقُلْتَ لَهُ مَا قُلْتَ؟ قُلْتُ لَهُ: يَا عُمَرُ، لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ عَلَامَاتِ النُّبُوَّةِ شَيْءٌ إِلَّا وَقَدْ عَرَفْتُهُ فِي وَجْهِ رَسُولِ اللَّهِ {{صل}} حِينَ نَظَرْتُ إِلَيْهِ إِلَّا اثْنَيْنِ لَمْ أَخْبُرْهُمَا مِنْهُ: «هَلْ يَسْبِقُ حِلْمُهُ جَهْلَهُ، وَلَا تَزِيدُهُ شِدَّةُ الْجَهْلِ عَلَيْهِ إِلَّا حِلْمًا» فَقَدِ اخْتَبَرْتُهُمَا فَأُشْهِدُكَ يَا عُمَرُ أَنِّي قَدْ رَضِيتُ بِاللَّهِ رَبًّا وَبِالْإِسْلَامِ دِينًا وَبِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ نَبِيًّا وَأُشْهِدُكَ أَنْ شَطْرَ مَالِي - فَإِنِّي أَكْثَرُهُمْ مَالًا - صَدَقَةً عَلَى أُمَّةِ مُحَمَّدٍ {{صل}}، فَقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ: أَوْ عَلَى بَعْضِهِمْ، فَإِنَّكَ لَا تَسَعَهُمْ قُلْتُ: أَوْ عَلَى بَعْضِهِمْ. فَرَجَعَ زَيْدٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ {{صل}}، فَقَالَ زَيْدٌ: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَآمَنَ بِهِ وَصَدَّقَهُ وَبَايَعَهُ وَشَهِدَ مَعَهُ مَشَاهِدَ كَثِيرَةً، ثُمَّ تُوُفِّيَ زَيْدٌ فِي غَزْوَةِ تَبُوكَ مُقْبِلًا غَيْرَ مُدْبِرٍ وَرَحِمَ اللَّهُ زَيْدًا}}؛ المستدرك علی الصحیحین، ج۳، ص۷۰۰، ح۶۵۴۷؛ صحیح ابن حبّان، ج۱، ص۵۲۱، ح۲۸۸؛ السنن الکبری، ج۶، ص۸۶، ح۱۱۲۸۴؛ المعجم الکبیر، ج۵، ص۲۲۲، ح۵۱۴۷؛ السیرة النبویّة لابن کثیر، ج۱، ص۲۹۵ کلّها نحوه. </ref>!  
# به [[نقل]] از [[عبد الله بن سلام]]: [[خداوند]] - تبارک و تعالی - هنگامی که خواست [[زید بن سعنه]] را [[هدایت]] کند، [[زید بن سعنه]] گفت: از نشانه‌های [[نبوّت]]، چیزی نمانده، جز آن‌که آنها را در چهره [[محمد]] به هنگام نگریستن به او می‌بینم، مگر دو چیز که هنوز از آنها خبری نیافته‌ام<ref>شاید متن اصلی «لم أخبرهما (هنوز آنها را نیازموده‌ام)» باشد.</ref>: آیا بردباری‌اش بر جهالتش [[سبقت]] می‌گیرد؟ و شدت [[نابخردی]] با او، جز بر بردباری‌اش نمی‌افزاید؟ پس با او اُنس [[بردباری]] می‌گرفتم و از در [[مهربانی]] وارد می‌شدم تا با او در آمیزم و [[بردباری]] و جهلش را بشناسم. [[زید بن سعنه]] گفت: روزی [[پیامبر خدا]] {{صل}} از حجره‌های خانه‌اش بیرون آمد و [[علی بن ابی طالب]] {{ع}} هم همراهش بود. مردی مانند صحرانشینان سوار بر شترش نزد [[پیامبر]] {{صل}} آمد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! اهالی روستای بُصرا، [[مسلمان]] شده و به [[دین اسلام]] در آمده‌اند و من به آنها گفته بودم که اگر [[اسلام]] بیاورند، روزی‌شان فراوان می‌شود و حال، خشک‌سالی و [[سختی]] و [[قحطی]] به آنها رسیده و من می‌ترسم. - ای [[پیامبر خدا]]- که از [[اسلام]] به [[طمع]] چیزهای دیگر خارج شوند، همان‌گونه که به [[اسلام]] نیز طمعکارانه وارد شده‌اند! اگر [[صلاح]] می‌بینی، به آنها کمک [[مالی]] برسان. [[پیامبر خدا]] {{صل}} به مردی در کنارش - که [[فکر]] می‌کنم [[علی]] {{ع}} بود- نگریست. او گفت: ای [[پیامبر خدا]]! چیزی از آن [[ذخیره]] نمانده است. [[زید بن سعنه]] گفت: من به [[پیامبر]] {{صل}} نزدیک شدم و به او گفتم: ای [[محمد]]! آیا می‌خواهی مقدار معیّنی خرما از باغ فلان [[قبیله]] به من بفروشی و پولش را اکنون بگیری و خرما را فلان زمان بدهی؟ [[پیامبر]] {{صل}} فرمود: "نه، ای [[یهودی]]؛ اما مقدار معیّنی خرما به طور کلّی برای تحویل در فلان زمان به تو می‌فروشم و معیّن نمی‌کنم که از کدام باغ است". من موافقت کردم. او با من معامله کرد و من هم کیسه پولم را گشودم و هشتاد مثقال طلا در برابر مقدار معیّنی خرما برای تحویل در زمانی مشخّص به [[پیامبر]] {{صل}} دادم، و [[پیامبر]] هم آن را به آن مرد داد و گفت: "به سوی آنها برگرد و با این [[پول]] به آنها کمک برسان". [[زید بن سعنه]] گفت: دو سه روز به زمان تحویل مانده، به نزد [[پیامبر خدا]] {{صل}} رفتم و جای گرد آمدن پیراهن و ردایش را گرفتم و با چهره‌ای [[خشن]] به او نگریستم و سپس گفتم: ای [[محمّد]]! آیا [[حقّ]] مرا نمی‌دهی؟ به [[خدا]] [[سوگند]] - ای [[فرزندان]] [[عبد المطّلب]]- [[مردم]] از شما بدحسابی و تأخیر در پرداخت [[حق]]، سراغ ندارند و من هم با شما بوده‌ام و این را می‌دانم! آن گاه به [[عمر]] نگریستم که چشمانش در صورتش مانند فلک دوّار می‌چرخید. او چشمش را به من دوخت و گفت: ای [[دشمن خدا]]! آیا آنچه را می‌شنوم، به [[پیامبر]] می‌گویی و آنچه را می‌بینم، با او می‌کنی؟![[سوگند]] به آن که او را به [[حق]] برانگیخت، اگر از [[پیامبر خدا]] نمی‌ترسیدم، با این شمشیرم گردنت را می‌زدم! [[پیامبر خدا]] {{صل}} با [[آرامش]] و حوصله و تبسّم به [[عمر]] می‌نگریست و سپس فرمود: "ای [[عمر]]! من و او به چیزی غیر از این کار تو، به تو نیازمندتریم. تو باید مرا به [[نیکو]] ادا کردن بدهی‌ام و او را به [[نیکو]] [[دادخواهی]] کردن، [[فرمان]] دهی، [[عمر]]! با او برو و حقّش را ادا کن و بیست من هم اضافه بر حقّش برایش بیفزای". گفتم: این اضافه برای چیست؟ [[عمر]] گفت: [[پیامبر خدا]] {{صل}} به من [[فرمان]] داد در برابر [[کیفر]] کاری که با تو کردم، برایت بیفزایم. گفتم: ای [[عمر]]! مرا می‌شناسی؟ گفت: نه. تو کیستی؟ گفتم: من [[زید بن سعنه]] هستم. گفت: همان عالم [[یهود]]؟ گفتم: همان عالم. گفت: به چه انگیزه‌ای، آن سخنان را به [[پیامبر خدا]] گفتی و با او چنان [[رفتار]] کردی؟. گفتم: ای [[عمر]]! همه نشانه‌های [[پیامبری]] را در چهره [[پیامبر خدا]] به هنگام نگریستن به او دیدم، جز دو نشانه که آنها را نیافته بودم: این که آیا بردباری‌اش بر جهالتش پیشی می‌گیرد؟ و آیا شدّت [[نابخردی]]، بر بردباری‌اش می‌افزاید؟ که اکنون آنها را آزمودم و من تو را - ای [[عمر]] - [[شاهد]] می‌گیرم که به [[ربوبیت خداوند]] و به این که [[اسلام]]، دینم باشد و [[محمد]]، پیامبرم، [[راضی]] شدم، و تو را [[گواه]] می‌گیرم که نیمی از دارایی‌ام - که من ثروتمندترین [[یهودیان]] [[مدینه]] هستم - [[صدقه]] برای [[امّت]] [[محمّد]] باشد. [[عمر]] گفت: برای برخی از آنان؛ چرا که [[دارایی]] تو گنجایش همه آنها را ندارد؟ گفتم: برای برخی از [[امّت]] [[محمّد]]. [[زید]] نزد [[پیامبر خدا]] {{صل}} باز گشت و گفت:[[گواهی]] می‌دهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و [[گواهی]] می‌دهم که [[محمّد]]، [[بنده]] و فرستاده اوست. آن‌گاه به او [[ایمان]] آورد و تصدیقش کرد و با او [[بیعت]] نمود و همراه [[پیامبر خدا]] {{صل}} در عرصه‌های متعدّدی حاضر شد و در [[جنگ تبوک]]، در همان هنگام که به سوی [[دشمن]] می‌رفتند و نه در بازگشت، از [[دنیا]] رفت. [[خدا]] [[زید]] را [[رحمت]] کند<ref>{{عربی|عن عبدالله بن سلام: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَمَّا أَرَادَ هَدْيَ زَيْدِ بْنِ سَعْنَةَ، قَالَ زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ: مَا مِنْ عَلَامَاتِ النُّبُوَّةِ شَيْءٌ إِلَّا وَقَدْ عَرَفْتُهَا فِي وَجْهِ مُحَمَّدٍ {{صل}} حِينَ نَظَرْتُ إِلَيْهِ إِلَّا شَيْئَيْنِ لَمْ أَخْبُرْهُمَا مِنْهُ هَلْ يَسْبِقُ «حُلْمُهُ جَهْلَهُ، وَلَا يَزِيدُهُ شِدَّةُ الْجَهْلِ عَلَيْهِ إِلَّا حِلْمًا»، فَكُنْتُ أَلْطُفُ بِهِ لَئِنْ أُخَالِطَهُ فَأَعْرِفُ حِلْمَهُ مِنْ جَهْلِهِ. قَالَ زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ {{صل}} يَوْمًا مِنَ الْحُجُرَاتِ، وَ مَعَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ {{ع}} فَأَتَاهُ رَجُلٌ عَلَى رَاحِلَتِهِ كَالْبَدَوِيِّ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ بُصْرَى قَرْيَةُ بَنِي فُلَانٍ قَدْ أَسْلَمُوا وَدَخَلُوا فِي الْإِسْلَامِ، وَكُنْتُ حَدَّثَتْهُمْ إِنْ أَسْلَمُوا آتَاهُمُ الرِّزْقُ رَغَدًا وَقَدْ أَصَابَتْهُمْ سَنَةٌ وَشِدَّةٌ وَقُحُوطٌ مِنَ الْغَيْثِ، فَأَنَا أَخْشَى يَا رَسُولَ اللَّهِ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ الْإِسْلَامِ طَمَعًا كَمَا دَخَلُوا فِيهِ طَمَعًا، فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُرْسِلَ إِلَيْهِمْ بِشَيْءٍ تُعِينُهُمْ بِهِ فَعَلْتَ. فَنَظَرَ إِلَيَّ رَجُلٌ وَإِلَى جَانِبِهِ أُرَاهُ عَلِيًّا {{ع}}، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا بَقِيَ مِنْهُ شَيْءٌ. قَالَ زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ: فَدَنَوْتُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ: يَا مُحَمَّدُ هَلْ لَكَ أَنْ تَبِيعَنِي تَمْرًا مَعْلُومًا مِنْ حَائِطِ بَنِي فُلَانٍ إِلَى أَجَلِ كَذَا وَكَذَا، فَقَالَ: «لَا يَا يَهُودِيُّ، وَلَكِنْ أَبِيعُكَ تَمْرًا مَعْلُومًا إِلَى أَجَلِ كَذَا وَكَذَا، وَلَا أُسَمِّيَ حَائِطَ بَنِي فُلَانٍ» فَقُلْتُ: نَعَمْ، فَبَايَعَنِي فَأَطْلَقْتُ هِمْيَانِي فَأَعْطَيْتُهُ ثَمَانِينَ مِثْقَالًا مِنْ ذَهَبٍ فِي تَمْرٍ مَعْلُومٍ إِلَى أَجَلِ كَذَا وَكَذَا فَأَعْطَاهَا الرَّجُلُ، فَقَالَ: اعْدِلْ عَلَيْهِمْ وَأَعِنْهُمْ بِهَا. فَقَالَ زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ: فَلَمَّا كَانَ قَبْلَ مَحَلِّ الْأَجَلِ بِيَوْمَيْنِ أَوْ ثَلَاثَةٍ أَتَيْتُهُ فَأَخَذْتُ بِمَجَامِعِ قَمِيصِهِ وَرِدَائِهِ وَنَظَرْتُ إِلَيْهِ بِوَجْهٍ غَلِيظٍ فَقُلْتُ لَهُ: أَلَا تَقْضِيَنِي يَا مُحَمَّدُ حَقِّي فَوَاللَّهِ مَا عُلِمْتُمْ يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ سَيِّئَ الْقَضَاءِ مَطْلٌ، وَلَقَدْ كَانَ لِي بِمُخَالَطَتِكُمْ عِلْمٌ. وَنَظَرْتُ إِلَى عُمَرَ فَإِذَا عَيْنَاهُ تَدُورَانِ فِي وَجْهِهِ كَالْفَلَكِ الْمُسْتَدِيرِ، ثُمَّ رَمَانِي بِبَصَرِهِ، فَقَالَ: يَا عَدُوَّ اللَّهِ أَتَقُولُ لِرَسُولِ اللَّهِ {{صل}} مَا أَسْمَعُ وَتَصْنَعَ بِهِ مَا أَرَى فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَوْلَا مَا أُحَاذِرُ قُوَّتَهُ لَضَرَبْتُ بِسَيْفِي رَأْسَكَ وَرَسُولُ اللَّهِ {{صل}} يَنْظُرُ إِلَى عُمَرَ فِي سُكُونٍ وَتُؤَدَةٍ وَتَبَسَّمَ، ثُمَّ قَالَ: «يَا عُمَرُ أَنَا وَ هُوَ كُنَّا أَحْوَجَ إِلَى غَيْرِ هَذَا أَنْ تَأْمُرَنِي بِحُسْنِ الْأَدَاءِ، وَتَأْمُرَهُ بِحُسْنِ التِّبَاعَةِ اذْهَبْ بِهِ يَا عُمَرُ فَاعْطِهِ حَقَّهُ، وَزِدْهُ عِشْرِينَ صَاعًا مِنْ تَمْرٍ». فَقُلْتُ: مَا هَذِهِ الزِّيَادَةُ يَا عُمَرُ، قَالَ: أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ {{صل}} «أَنْ أَزِيدَكَ مَكَانَ مَا نَقِمتُكَ». قُلْتُ: أَتَعْرِفُنِي يَا عُمَرُ؟ قَالَ: لَا، مَنْ أَنْتَ؟ قُلْتُ: زَيْدُ بْنُ سَعْنَةَ، قَالَ: الْحَبْرُ، قُلْتُ: الْحَبْرُ، قَالَ: فَمَا دَعَاكَ أَنْ فَعَلْتَ بِرَسُولِ اللَّهِ {{صل}} مَا فَعَلْتَ، وَقُلْتَ لَهُ مَا قُلْتَ؟ قُلْتُ لَهُ: يَا عُمَرُ، لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ عَلَامَاتِ النُّبُوَّةِ شَيْءٌ إِلَّا وَقَدْ عَرَفْتُهُ فِي وَجْهِ رَسُولِ اللَّهِ {{صل}} حِينَ نَظَرْتُ إِلَيْهِ إِلَّا اثْنَيْنِ لَمْ أَخْبُرْهُمَا مِنْهُ: «هَلْ يَسْبِقُ حِلْمُهُ جَهْلَهُ، وَلَا تَزِيدُهُ شِدَّةُ الْجَهْلِ عَلَيْهِ إِلَّا حِلْمًا» فَقَدِ اخْتَبَرْتُهُمَا فَأُشْهِدُكَ يَا عُمَرُ أَنِّي قَدْ رَضِيتُ بِاللَّهِ رَبًّا وَبِالْإِسْلَامِ دِينًا وَبِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ نَبِيًّا وَأُشْهِدُكَ أَنْ شَطْرَ مَالِي - فَإِنِّي أَكْثَرُهُمْ مَالًا - صَدَقَةً عَلَى أُمَّةِ مُحَمَّدٍ {{صل}}، فَقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ: أَوْ عَلَى بَعْضِهِمْ، فَإِنَّكَ لَا تَسَعَهُمْ قُلْتُ: أَوْ عَلَى بَعْضِهِمْ. فَرَجَعَ زَيْدٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ {{صل}}، فَقَالَ زَيْدٌ: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَآمَنَ بِهِ وَصَدَّقَهُ وَبَايَعَهُ وَشَهِدَ مَعَهُ مَشَاهِدَ كَثِيرَةً، ثُمَّ تُوُفِّيَ زَيْدٌ فِي غَزْوَةِ تَبُوكَ مُقْبِلًا غَيْرَ مُدْبِرٍ وَرَحِمَ اللَّهُ زَيْدًا}}؛ المستدرك علی الصحیحین، ج۳، ص۷۰۰، ح۶۵۴۷؛ صحیح ابن حبّان، ج۱، ص۵۲۱، ح۲۸۸؛ السنن الکبری، ج۶، ص۸۶، ح۱۱۲۸۴؛ المعجم الکبیر، ج۵، ص۲۲۲، ح۵۱۴۷؛ السیرة النبویّة لابن کثیر، ج۱، ص۲۹۵ کلّها نحوه. </ref>!  
# به [[نقل]] از [[جابر بن عبد الله]]: [[پیامبر]] {{صل}} از [[جنگ حنین]] بازگشت و در جعرانه<ref>جعرانه، چشمه‌ساری میان طائف و مکّه، و محلّ تقسیم غنائم فراوان جنگ حنین بوده است. </ref> نقره‌های غنیمتی را که در [[لباس]] [[بلال]] ریخته شده بود، مشت مشت به [[مردم]] می‌داد. مردی نزد ایشان آمد و گفت: ای [[محمّد]]! [[عدالت]] بورز و [[غنائم]] را عادلانه قسمت کن. [[پیامبر]] {{صل}} فرمود: "وای بر تو! اگر من [[عدالت]] نمی‌ورزم، پس چه کسی [[عدالت]] می‌ورزد؟! اگر من هم [[عدالت]] نورزم، ناکام و زیانکار گشته‌ای که پیرو کسی شده‌ای که [[عادل]] نیست". [[عمر بن خطّاب]] گفت: ای [[پیامبر خدا]]! مرا واگذار تا این [[منافق]] را بکشم. [[پیامبر]] {{صل}} فرمود: "[[پناه]] بر [[خدا]] از این که [[مردم]] بگویند من یارانم را می‌کشم! این مرد و یارانش، [[قرآن]] را می‌خوانند؛ ولی از حنجره‌هایشان فراتر نمی‌رود. از [[دین]]، خارج می‌شوند، آن‌گونه‌که تیر از هادف بیرون می‌رود"<ref>{{عربی|عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ: قَالَ: أَتَى رَجُلٌ رَسُولَ اللهِ {{صل}} بِالْجِعْرَانَةِ مُنْصَرَفَهُ مِنْ حُنَيْنٍ، وَفِي ثَوْبِ بِلَالٍ فِضَّةٌ، وَرَسُولُ اللهِ {{صل}} يَقْبِضُ مِنْهَا، يُعْطِي النَّاسَ، فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ، اعْدِلْ. قَالَ: «وَيْلَكَ وَمَنْ يَعْدِلُ إِذَا لَمْ أَكُنْ أَعْدِلُ؟ لَقَدْ خِبْتَ وَخَسِرْتَ إِنْ لَمْ أَكُنْ أَعْدِلُ» فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: دَعْنِي، يَا رَسُولَ اللهِ فَأَقْتُلَ هَذَا الْمُنَافِقَ. فَقَالَ: «مَعَاذَ اللهِ، أَنْ يَتَحَدَّثَ النَّاسُ أَنِّي أَقْتُلُ أَصْحَابِي، إِنَّ هَذَا وَأَصْحَابَهُ يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ، لَا يُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنْهُ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّة»}}؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۷۴۰، ح۱۴۲؛ السنن الکبری للنسائي، ج۵، ص۳۱، ح۸۰۸۷؛ مسند ابن حنبل، ج۵، ص۱۲۸، ح۱۴۸۱۰؛ صحیح ابن حبّان، ج۱۱، ص۱۴۸، ح۴۸۱۹؛ المعجم الکبیر، ج۲، ص۱۸۵، ح۱۷۵۳ کلّها نحوه؛ کنز العمّال، ج۱۱، ص۳۰۳، ح۳۱۵۸۰.</ref>.  
# به [[نقل]] از [[جابر بن عبد الله]]: [[پیامبر]] {{صل}} از [[جنگ حنین]] بازگشت و در جعرانه<ref>جعرانه، چشمه‌ساری میان طائف و مکّه، و محلّ تقسیم غنائم فراوان جنگ حنین بوده است. </ref> نقره‌های غنیمتی را که در [[لباس]] [[بلال]] ریخته شده بود، مشت مشت به [[مردم]] می‌داد. مردی نزد ایشان آمد و گفت: ای [[محمّد]]! [[عدالت]] بورز و [[غنائم]] را عادلانه قسمت کن. [[پیامبر]] {{صل}} فرمود: "وای بر تو! اگر من [[عدالت]] نمی‌ورزم، پس چه کسی [[عدالت]] می‌ورزد؟! اگر من هم [[عدالت]] نورزم، ناکام و زیانکار گشته‌ای که پیرو کسی شده‌ای که [[عادل]] نیست". [[عمر بن خطّاب]] گفت: ای [[پیامبر خدا]]! مرا واگذار تا این [[منافق]] را بکشم. [[پیامبر]] {{صل}} فرمود: "[[پناه]] بر [[خدا]] از این که [[مردم]] بگویند من یارانم را می‌کشم! این مرد و یارانش، [[قرآن]] را می‌خوانند؛ ولی از حنجره‌هایشان فراتر نمی‌رود. از [[دین]]، خارج می‌شوند، آن‌گونه‌که تیر از هادف بیرون می‌رود"<ref>{{عربی|عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ: قَالَ: أَتَى رَجُلٌ رَسُولَ اللهِ {{صل}} بِالْجِعْرَانَةِ مُنْصَرَفَهُ مِنْ حُنَيْنٍ، وَفِي ثَوْبِ بِلَالٍ فِضَّةٌ، وَرَسُولُ اللهِ {{صل}} يَقْبِضُ مِنْهَا، يُعْطِي النَّاسَ، فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ، اعْدِلْ. قَالَ: «وَيْلَكَ وَمَنْ يَعْدِلُ إِذَا لَمْ أَكُنْ أَعْدِلُ؟ لَقَدْ خِبْتَ وَخَسِرْتَ إِنْ لَمْ أَكُنْ أَعْدِلُ» فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: دَعْنِي، يَا رَسُولَ اللهِ فَأَقْتُلَ هَذَا الْمُنَافِقَ. فَقَالَ: «مَعَاذَ اللهِ، أَنْ يَتَحَدَّثَ النَّاسُ أَنِّي أَقْتُلُ أَصْحَابِي، إِنَّ هَذَا وَأَصْحَابَهُ يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ، لَا يُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنْهُ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّة»}}؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۷۴۰، ح۱۴۲؛ السنن الکبری للنسائي، ج۵، ص۳۱، ح۸۰۸۷؛ مسند ابن حنبل، ج۵، ص۱۲۸، ح۱۴۸۱۰؛ صحیح ابن حبّان، ج۱۱، ص۱۴۸، ح۴۸۱۹؛ المعجم الکبیر، ج۲، ص۱۸۵، ح۱۷۵۳ کلّها نحوه؛ کنز العمّال، ج۱۱، ص۳۰۳، ح۳۱۵۸۰.</ref>.  
# به [[نقل]] از [[عایشه]]: [[پیامبر خدا]] {{صل}} یک یا چند شتر از [[عربی]] صحرانشین در برابر یک بار شتر خرمای مرغوب ذخیره‌شده عجوه<ref>عجوه، یکی از مرغوب‌ترین گونه‌های خرمای مدینه است.</ref> خرید. [[پیامبر خدا]] {{صل}} به خانه‌اش آمد و در پی خرما بود که آن را نیافت. [[پیامبر خدا]] {{صل}} به سوی آن مرد [[عرب]] آمد و به او فرمود: "ای [[بنده]] [[خدا]]! ما یک یا چند شتر از تو در برابر یک بار شتر خرمای عجوه خریدیم؛ امّا گشتیم و آن را نیافتیم". مرد [[عرب]]، فریاد برآورد: وای از [[خیانت]] و حقّه‌بازی! در این هنگام، [[مردم]] بر او بانگ زدند و گفتند: [[خدا]] تو را بکشد! آیا [[پیامبر خدا]] [[خیانت]] می‌کند؟! [[پیامبر خدا]] {{صل}} فرمود: "او را واگذارید، که [[صاحب]] [[حق]]، می‌تواند سخن بگوید". سپس [[پیامبر خدا]] {{صل}} دوباره به سوی او رفت و فرمود: "ای [[بنده]] [[خدا]]! ما یک یا چند شتر از تو در برابر یک بار شتر خرمای عجوه ذخیره‌شده خریدیم و [[گمان]] می‌کردیم آن را داریم؛ امّا گشتیم و آن را نیافتیم". مرد [[عرب]] فریاد برآورد: وای از [[خیانت]] و حقّه‌باز! دوباره [[مردم]] بر او بانگ زدند و گفتند: [[خدا]] تو را بکشد! آیا [[پیامبر خدا]] [[خیانت]] می‌کند؟! [[پیامبر خدا]] {{صل}} فرمود: "او را واگذارید، که [[صاحب]] [[حق]]، می‌تواند سخن بگوید". [[پیامبر خدا]] {{صل}} دو یا سه بار با او این سخن را تکرار کرد و چون دید نمی‌فهمد، به یکی از یارانش فرمود: "به سوی خویله دختر [[حکیم بن امیّه]] برو و به او بگو: [[پیامبر خدا]] به تو می‌گوید: اگر یک بار شتر خرمای عجوه نزد توست، آن را به ما بفروش تا بهایش را در [[آینده]] به تو بپردازیم، إن‌شاءالله". آن مرد، نزد خویله رفت و سپس بازگشت و گفت: خویله می‌گوید: آری، نزد من هست، ای [[پیامبر خدا]]! کسی را روانه کن تا بگیرد. [[پیامبر خدا]] {{صل}} به آن مرد فرمود: "این [[عرب]] را ببر و تمام و کمال، حقّش را بده". آن مرد، او را برد و حقّش را کامل داد. مرد در گذر از کنار [[پیامبر خدا]] {{صل}} که با یارانش نشسته بود، گفت: [[خداوند]]، جزای خیر به تو بدهد! [[وفا]] کردی و [[پاکیزه]] [[رفتار]] نمودی. [[پیامبر خدا]] {{صل}} فرمود: "[[روز قیامت]] و نزد [[خدا]]، [[بندگان]] [[نیک]] [[خداوند]]، وفاکنندگان پاک‌ کردارند"<ref>{{متن حدیث|مسند ابن حنبل عَنْ عَائِشَةَ: ابْتَاعَ رَسُولُ اللهِ {{صل}} مِنْ رَجُلٍ مِنَ الْأَعْرَابِ جَزُورًا - أَوْ جَزَائِرَ - بِوَسْقٍ مِنْ تَمْرِ الذَّخِرَةِ، وَتَمْرُ الذَّخِرَةِ: الْعَجْوَةُ، فَرَجَعَ بِهِ رَسُولُ اللهِ {{صل}} إِلَى بَيْتِهِ، فَالْتَمَسَ لَهُ التَّمْرَ، فَلَمْ يَجِدْهُ، فَخَرَجَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللهِ {{صل}}، فَقَالَ لَهُ: "يَا عَبْدَ اللهِ، إِنَّا قَدْ ابْتَعْنَا مِنْكَ جَزُورًا - أَوْ جَزَائِرَ - بِوَسْقٍ مِنْ تَمْرِ الذَّخْرَةِ، فَالْتَمَسْنَاهُ، فَلَمْ نَجِدْهُ " قَالَ: فَقَالَ الْأَعْرَابِيُّ: وَا غَدْرَاهُ. قَالَتْ: فَنَهَمَهُ النَّاسُ، وَقَالُوا: قَاتَلَكَ اللهُ، أَيَغْدِرُ رَسُولُ اللهِ {{صل}}؟ قَالَتْ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ {{صل}}: "دَعُوهُ، فَإِنَّ لِصَاحِبِ الْحَقِّ مَقَالًا". ثُمَّ عَادَ لَهُ رَسُولُ اللهِ {{صل}} فَقَالَ يَا عَبْدَ اللهِ إِنَّا ابْتَعْنَا مِنْكَ جَزَائِرَكَ وَنَحْنُ نَظُنُّ أَنَّ عِنْدَنَا مَا سَمَّيْنَا لَكَ، فَالْتَمَسْنَاهُ، فَلَمْ نَجِدْهُ "فَقَالَ الْأَعْرَابِيُّ: وَاغَدْرَاهُ، فَنَهَمَهُ النَّاسُ، وَقَالُوا: قَاتَلَكَ اللهُ أَيَغْدِرُ رَسُولُ اللهِ {{صل}}؟ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ {{صل}}: "دَعُوهُ، فَإِنَّ لِصَاحِبِ الْحَقِّ مَقَالًا". فَرَدَّدَ ذَلِكَ رَسُولُ اللهِ {{صل}} مَرَّتَيْنِ، أَوْ ثَلَاثًا، فَلَمَّا رَآهُ لَا يَفْقَهُ عَنْهُ، قَالَ لِرَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِهِ: "اذْهَبْ إِلَى خُوَيْلَةَ بِنْتِ حَكِيمِ بْنِ أُمَيَّةَ، فَقُلْ لَهَا: رَسُولُ اللهِ {{صل}} يَقُولُ لَكِ: إِنْ كَانَ عِنْدَكِ وَسْقٌ مِنْ تَمْرِ الذَّخِرَةِ، فَأَسْلِفِينَاهُ حَتَّى نُؤَدِّيَهُ إِلَيْكِ إِنْ شَاءَ اللهُ ".فَذَهَبَ إِلَيْهَا الرَّجُلُ، ثُمَّ رَجَعَ الرَّجُلُ، فَقَالَ: قَالَتْ: نَعَمْ، هُوَ عِنْدِي يَا رَسُولَ اللهِ، فَابْعَثْ مَنْ يَقْبِضُهُ. فَقَالَ رَسُولُ اللهِ {{صل}} لِلرَّجُلِ: "اذْهَبْ بِهِ، فَأَوْفِهِ الَّذِي لَهُ " قَالَ: فَذَهَبَ بِهِ، فَأَوْفَاهُ الَّذِي لَهُ. قَالَتْ: فَمَرَّ الْأَعْرَابِيُّ بِرَسُولِ اللهِ {{صل}} وَهُوَ جَالِسٌ فِي أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: جَزَاكَ اللهُ خَيْرًا، فَقَدْ أَوْفَيْتَ وَأَطْيَبْتَ. قَالَتْ: فَقَالَ رَسُولُ اللهِ {{صل}}: "أُولَئِكَ خِيَارُ عِبَادِ اللهِ عِنْدَ اللهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ الْمُوفُونَ الْمُطِيبُونَ}}؛ مسند ابن حنبل، ج۱۰، ص۱۳۴، ح۲۶۳۷۲؛ السنن الکبری، ج۶، ص۳۴، ح۱۱۰۹۵ نحوه؛ کنز العمّال، ج۳، ص۳۴۹، ح۶۸۷۵ وراجع؛ تاریخ دمشق، ج۳۶، ص۳۸۸، ح۷۳۷۴.</ref>.
# به [[نقل]] از [[عایشه]]: [[پیامبر خدا]] {{صل}} یک یا چند شتر از [[عربی]] صحرانشین در برابر یک بار شتر خرمای مرغوب ذخیره‌شده عجوه<ref>عجوه، یکی از مرغوب‌ترین گونه‌های خرمای مدینه است.</ref> خرید. [[پیامبر خدا]] {{صل}} به خانه‌اش آمد و در پی خرما بود که آن را نیافت. [[پیامبر خدا]] {{صل}} به سوی آن مرد [[عرب]] آمد و به او فرمود: "ای [[بنده خدا]]! ما یک یا چند شتر از تو در برابر یک بار شتر خرمای عجوه خریدیم؛ امّا گشتیم و آن را نیافتیم". مرد [[عرب]]، فریاد برآورد: وای از [[خیانت]] و حقّه‌بازی! در این هنگام، [[مردم]] بر او بانگ زدند و گفتند: [[خدا]] تو را بکشد! آیا [[پیامبر خدا]] [[خیانت]] می‌کند؟! [[پیامبر خدا]] {{صل}} فرمود: "او را واگذارید، که [[صاحب]] [[حق]]، می‌تواند سخن بگوید". سپس [[پیامبر خدا]] {{صل}} دوباره به سوی او رفت و فرمود: "ای [[بنده خدا]]! ما یک یا چند شتر از تو در برابر یک بار شتر خرمای عجوه ذخیره‌شده خریدیم و [[گمان]] می‌کردیم آن را داریم؛ امّا گشتیم و آن را نیافتیم". مرد [[عرب]] فریاد برآورد: وای از [[خیانت]] و حقّه‌باز! دوباره [[مردم]] بر او بانگ زدند و گفتند: [[خدا]] تو را بکشد! آیا [[پیامبر خدا]] [[خیانت]] می‌کند؟! [[پیامبر خدا]] {{صل}} فرمود: "او را واگذارید، که [[صاحب]] [[حق]]، می‌تواند سخن بگوید". [[پیامبر خدا]] {{صل}} دو یا سه بار با او این سخن را تکرار کرد و چون دید نمی‌فهمد، به یکی از یارانش فرمود: "به سوی خویله دختر [[حکیم بن امیّه]] برو و به او بگو: [[پیامبر خدا]] به تو می‌گوید: اگر یک بار شتر خرمای عجوه نزد توست، آن را به ما بفروش تا بهایش را در [[آینده]] به تو بپردازیم، إن‌شاءالله". آن مرد، نزد خویله رفت و سپس بازگشت و گفت: خویله می‌گوید: آری، نزد من هست، ای [[پیامبر خدا]]! کسی را روانه کن تا بگیرد. [[پیامبر خدا]] {{صل}} به آن مرد فرمود: "این [[عرب]] را ببر و تمام و کمال، حقّش را بده". آن مرد، او را برد و حقّش را کامل داد. مرد در گذر از کنار [[پیامبر خدا]] {{صل}} که با یارانش نشسته بود، گفت: [[خداوند]]، جزای خیر به تو بدهد! [[وفا]] کردی و [[پاکیزه]] [[رفتار]] نمودی. [[پیامبر خدا]] {{صل}} فرمود: "[[روز قیامت]] و نزد [[خدا]]، [[بندگان]] [[نیک]] [[خداوند]]، وفاکنندگان پاک‌ کردارند"<ref>{{متن حدیث|مسند ابن حنبل عَنْ عَائِشَةَ: ابْتَاعَ رَسُولُ اللهِ {{صل}} مِنْ رَجُلٍ مِنَ الْأَعْرَابِ جَزُورًا - أَوْ جَزَائِرَ - بِوَسْقٍ مِنْ تَمْرِ الذَّخِرَةِ، وَتَمْرُ الذَّخِرَةِ: الْعَجْوَةُ، فَرَجَعَ بِهِ رَسُولُ اللهِ {{صل}} إِلَى بَيْتِهِ، فَالْتَمَسَ لَهُ التَّمْرَ، فَلَمْ يَجِدْهُ، فَخَرَجَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللهِ {{صل}}، فَقَالَ لَهُ: "يَا عَبْدَ اللهِ، إِنَّا قَدْ ابْتَعْنَا مِنْكَ جَزُورًا - أَوْ جَزَائِرَ - بِوَسْقٍ مِنْ تَمْرِ الذَّخْرَةِ، فَالْتَمَسْنَاهُ، فَلَمْ نَجِدْهُ " قَالَ: فَقَالَ الْأَعْرَابِيُّ: وَا غَدْرَاهُ. قَالَتْ: فَنَهَمَهُ النَّاسُ، وَقَالُوا: قَاتَلَكَ اللهُ، أَيَغْدِرُ رَسُولُ اللهِ {{صل}}؟ قَالَتْ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ {{صل}}: "دَعُوهُ، فَإِنَّ لِصَاحِبِ الْحَقِّ مَقَالًا". ثُمَّ عَادَ لَهُ رَسُولُ اللهِ {{صل}} فَقَالَ يَا عَبْدَ اللهِ إِنَّا ابْتَعْنَا مِنْكَ جَزَائِرَكَ وَنَحْنُ نَظُنُّ أَنَّ عِنْدَنَا مَا سَمَّيْنَا لَكَ، فَالْتَمَسْنَاهُ، فَلَمْ نَجِدْهُ "فَقَالَ الْأَعْرَابِيُّ: وَاغَدْرَاهُ، فَنَهَمَهُ النَّاسُ، وَقَالُوا: قَاتَلَكَ اللهُ أَيَغْدِرُ رَسُولُ اللهِ {{صل}}؟ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ {{صل}}: "دَعُوهُ، فَإِنَّ لِصَاحِبِ الْحَقِّ مَقَالًا". فَرَدَّدَ ذَلِكَ رَسُولُ اللهِ {{صل}} مَرَّتَيْنِ، أَوْ ثَلَاثًا، فَلَمَّا رَآهُ لَا يَفْقَهُ عَنْهُ، قَالَ لِرَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِهِ: "اذْهَبْ إِلَى خُوَيْلَةَ بِنْتِ حَكِيمِ بْنِ أُمَيَّةَ، فَقُلْ لَهَا: رَسُولُ اللهِ {{صل}} يَقُولُ لَكِ: إِنْ كَانَ عِنْدَكِ وَسْقٌ مِنْ تَمْرِ الذَّخِرَةِ، فَأَسْلِفِينَاهُ حَتَّى نُؤَدِّيَهُ إِلَيْكِ إِنْ شَاءَ اللهُ ".فَذَهَبَ إِلَيْهَا الرَّجُلُ، ثُمَّ رَجَعَ الرَّجُلُ، فَقَالَ: قَالَتْ: نَعَمْ، هُوَ عِنْدِي يَا رَسُولَ اللهِ، فَابْعَثْ مَنْ يَقْبِضُهُ. فَقَالَ رَسُولُ اللهِ {{صل}} لِلرَّجُلِ: "اذْهَبْ بِهِ، فَأَوْفِهِ الَّذِي لَهُ " قَالَ: فَذَهَبَ بِهِ، فَأَوْفَاهُ الَّذِي لَهُ. قَالَتْ: فَمَرَّ الْأَعْرَابِيُّ بِرَسُولِ اللهِ {{صل}} وَهُوَ جَالِسٌ فِي أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: جَزَاكَ اللهُ خَيْرًا، فَقَدْ أَوْفَيْتَ وَأَطْيَبْتَ. قَالَتْ: فَقَالَ رَسُولُ اللهِ {{صل}}: "أُولَئِكَ خِيَارُ عِبَادِ اللهِ عِنْدَ اللهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ الْمُوفُونَ الْمُطِيبُونَ}}؛ مسند ابن حنبل، ج۱۰، ص۱۳۴، ح۲۶۳۷۲؛ السنن الکبری، ج۶، ص۳۴، ح۱۱۰۹۵ نحوه؛ کنز العمّال، ج۳، ص۳۴۹، ح۶۸۷۵ وراجع؛ تاریخ دمشق، ج۳۶، ص۳۸۸، ح۷۳۷۴.</ref>.
# به [[نقل]] از [[ابو اُمامه]]: [[جوانی]] نزد [[پیامبر]] {{صل}} آمد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! اجازه بده [[زنا]] کنم. [[مردم]] به سویش [[هجوم]] آوردند و آزارش دادند و گفتند: ساکت شو! [[پیامبر خدا]] {{صل}} به او فرمود: نزدیک بیا. [[جوان]] به [[پیامبر]] {{صل}} نزدیک شد و نشست. [[پیامبر]] {{صل}} پرسید: "آیا این عمل را برای مادرت می‌پسندی؟". گفت: نه به [[خدا]]، جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم این عمل را برای [[مادران]] خود نمی‌پسندند". سپس فرمود: "آیا این عمل را برای دخترت می‌پسندی؟" [[جوان]] گفت: نه به [[خدا]]، ای [[پیامبر خدا]]! جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم این عمل را برای دختران خود نمی‌پسندند". سپس فرمود: "آیا این عمل را برای خواهرت می‌پسندی؟" گفت: نه به [[خدا]]، جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم این عمل را برای [[خواهران]] خود نمی‌پسندند". آن‌گاه فرمود: "آیا این عمل را برای عمّه‌ات می‌پسندی؟". گفت: نه به [[خدا]]، جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم آن را برای عمّه‌های خود، روا نمی‌دارند". سپس فرمود: "آیا این عمل را برای خاله‌ات می‌پسندی؟" گفت: نه به [[خدا]]، جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم آن را برای خاله‌های خود نمی‌پسندند". سپس [[پیامبر خدا]] {{صل}} دست خویش را بر آن [[جوان]] نهاد و فرمود: "بار خدایا! گناهش را ببخش و دلش را [[پاکیزه]] گردان و پاک‌دامنش نگاه دار". آن [[جوان]]، از آن پس، هرگز سراغ این کار را نگرفت<ref>{{متن حدیث|عَنْ أَبِي أُمَامَةَ: إِنَّ فَتًى شَابًّا أَتَى النَّبِيَّ {{صل}} فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ، ائْذَنْ لِي بِالزِّنَا، فَأَقْبَلَ الْقَوْمُ عَلَيْهِ فَزَجَرُوهُ وَقَالُوا: مَهْ. مَهْ. فَقَالَ: " ادْنُهْ، فَدَنَا مِنْهُ قَرِيبًا ". قَالَ: فَجَلَسَ قَالَ: " أَتُحِبُّهُ لِأُمِّكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ. قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِأُمَّهَاتِهِمْ ". قَالَ: " أَفَتُحِبُّهُ لِابْنَتِكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ يَا رَسُولَ اللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِبَنَاتِهِمْ ". قَالَ: " أَفَتُحِبُّهُ لِأُخْتِكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ. قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِأَخَوَاتِهِمْ ". قَالَ: " أَفَتُحِبُّهُ لِعَمَّتِكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ. قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِعَمَّاتِهِمْ ". قَالَ: " أَفَتُحِبُّهُ لِخَالَتِكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ. قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِخَالَاتِهِمْ". قَالَ: فَوَضَعَ يَدَهُ عَلَيْهِ وَقَالَ: " اللهُمَّ اغْفِرْ ذَنْبَهُ وَطَهِّرْ قَلْبَهُ، وَحَصِّنْ فَرْجَهُ " قَالَ: فَلَمْ يَكُنْ بَعْدُ ذَلِكَ الْفَتَى يَلْتَفِتُ إِلَى شَيْءٍ}}؛ مسند ابن حنبل، ج۸، ص۲۸۵، ح۲۲۲۷۴؛ المعجم الکبیر، ج۸، ص۱۶۳، ح۷۶۷۹؛ مسند الشامیّین، ج۲، ص۱۳۹، ح۱۰۶۶ کلاهما نحوه؛ تفسیر ابن کثیر، ج۵، ص۶۹؛ کنز العمّال، ج۱۶، ص۷۴۳، ح۴۶۶۱۰.</ref><ref>[[محمد م‍ح‍م‍دی‌ ری‌ش‍ه‍ری‌|م‍ح‍م‍دی‌ ری‌ش‍ه‍ری‌، محمد]]، [[سیره پیامبر خاتم ج۱ (کتاب)|سیره پیامبر خاتم]]، ج۱، ص ۳۶۶-۳۸۵.</ref>.  
# به [[نقل]] از [[ابو اُمامه]]: [[جوانی]] نزد [[پیامبر]] {{صل}} آمد و گفت: ای [[پیامبر خدا]]! اجازه بده [[زنا]] کنم. [[مردم]] به سویش [[هجوم]] آوردند و آزارش دادند و گفتند: ساکت شو! [[پیامبر خدا]] {{صل}} به او فرمود: نزدیک بیا. [[جوان]] به [[پیامبر]] {{صل}} نزدیک شد و نشست. [[پیامبر]] {{صل}} پرسید: "آیا این عمل را برای مادرت می‌پسندی؟". گفت: نه به [[خدا]]، جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم این عمل را برای [[مادران]] خود نمی‌پسندند". سپس فرمود: "آیا این عمل را برای دخترت می‌پسندی؟" [[جوان]] گفت: نه به [[خدا]]، ای [[پیامبر خدا]]! جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم این عمل را برای دختران خود نمی‌پسندند". سپس فرمود: "آیا این عمل را برای خواهرت می‌پسندی؟" گفت: نه به [[خدا]]، جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم این عمل را برای [[خواهران]] خود نمی‌پسندند". آن‌گاه فرمود: "آیا این عمل را برای عمّه‌ات می‌پسندی؟". گفت: نه به [[خدا]]، جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم آن را برای عمّه‌های خود، روا نمی‌دارند". سپس فرمود: "آیا این عمل را برای خاله‌ات می‌پسندی؟" گفت: نه به [[خدا]]، جانم فدایت! فرمود: "[[مردم]] هم آن را برای خاله‌های خود نمی‌پسندند". سپس [[پیامبر خدا]] {{صل}} دست خویش را بر آن [[جوان]] نهاد و فرمود: "بار خدایا! گناهش را ببخش و دلش را [[پاکیزه]] گردان و پاک‌دامنش نگاه دار". آن [[جوان]]، از آن پس، هرگز سراغ این کار را نگرفت<ref>{{متن حدیث|عَنْ أَبِي أُمَامَةَ: إِنَّ فَتًى شَابًّا أَتَى النَّبِيَّ {{صل}} فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ، ائْذَنْ لِي بِالزِّنَا، فَأَقْبَلَ الْقَوْمُ عَلَيْهِ فَزَجَرُوهُ وَقَالُوا: مَهْ. مَهْ. فَقَالَ: " ادْنُهْ، فَدَنَا مِنْهُ قَرِيبًا ". قَالَ: فَجَلَسَ قَالَ: " أَتُحِبُّهُ لِأُمِّكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ. قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِأُمَّهَاتِهِمْ ". قَالَ: " أَفَتُحِبُّهُ لِابْنَتِكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ يَا رَسُولَ اللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِبَنَاتِهِمْ ". قَالَ: " أَفَتُحِبُّهُ لِأُخْتِكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ. قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِأَخَوَاتِهِمْ ". قَالَ: " أَفَتُحِبُّهُ لِعَمَّتِكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ. قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِعَمَّاتِهِمْ ". قَالَ: " أَفَتُحِبُّهُ لِخَالَتِكَ؟ " قَالَ: لَا. وَاللهِ جَعَلَنِي اللهُ فِدَاءَكَ. قَالَ: " وَلَا النَّاسُ يُحِبُّونَهُ لِخَالَاتِهِمْ". قَالَ: فَوَضَعَ يَدَهُ عَلَيْهِ وَقَالَ: " اللهُمَّ اغْفِرْ ذَنْبَهُ وَطَهِّرْ قَلْبَهُ، وَحَصِّنْ فَرْجَهُ " قَالَ: فَلَمْ يَكُنْ بَعْدُ ذَلِكَ الْفَتَى يَلْتَفِتُ إِلَى شَيْءٍ}}؛ مسند ابن حنبل، ج۸، ص۲۸۵، ح۲۲۲۷۴؛ المعجم الکبیر، ج۸، ص۱۶۳، ح۷۶۷۹؛ مسند الشامیّین، ج۲، ص۱۳۹، ح۱۰۶۶ کلاهما نحوه؛ تفسیر ابن کثیر، ج۵، ص۶۹؛ کنز العمّال، ج۱۶، ص۷۴۳، ح۴۶۶۱۰.</ref><ref>[[محمد م‍ح‍م‍دی‌ ری‌ش‍ه‍ری‌|م‍ح‍م‍دی‌ ری‌ش‍ه‍ری‌، محمد]]، [[سیره پیامبر خاتم ج۱ (کتاب)|سیره پیامبر خاتم]]، ج۱، ص ۳۶۶-۳۸۵.</ref>.  


۲۲۴٬۸۳۹

ویرایش