تربیت نبوی: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
(صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = تربیت | عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = | پرسش مرتبط = }} == مقدمه == ==اسطوره‌های عشق و پایداری== نیم نگاهی به وضع مسلمانان در سال‌های نخست بعثت و میزان استقامت و پایداریِ آنان در برابر جهنم سوزانی که سران ش...» ایجاد کرد)
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
برچسب‌ها: تغییر مسیر جدید پیوندهای ابهام‌زدایی
 
(۳ نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{مدخل مرتبط
#تغییر_مسیر [[تربیت نبوی (ابهام‌زدایی)]]
| موضوع مرتبط = تربیت
| عنوان مدخل  =
| مداخل مرتبط =
| پرسش مرتبط  =
}}
 
== مقدمه ==
==اسطوره‌های [[عشق]] و [[پایداری]]==
نیم نگاهی به وضع [[مسلمانان]] در سال‌های نخست [[بعثت]] و [[میزان]] [[استقامت]] و پایداریِ آنان در برابر [[جهنم]] سوزانی که سران [[شرک]] و [[کفر]]، از [[عذاب]] و [[شکنجه]] برای ایشان [[تدارک]] کردند، می‌تواند عمق [[نفوذ]] و تأثیر معنویِ [[شخصیت]] [[رسول خدا]]{{صل}} را در نهاد و ضمیر نخستین ایمان‌آورندگانِ به آن حضرت بنماید و نشان دهد که چگونه اکسیر [[تربیت نبوی]]، [[دل]] و جانشان را افروخت و عشق و [[محبت]] به وی، چونان شعله‌ای که بر هیزم خشک افتد، [[روح]] و روانشان را مشتعل ساخت.
[[پیامبر اکرم]]{{صل}}، این منارهٔ فروزان [[هدایت]] و چشمهٔ جوشان [[عزت]] و [[کرامت]]، به معجزهٔ [[اخلاق]] عظیم و آموزه‌های انسان‌ساز خویش، از [[عربی]] صحراگرد و عامی، موسوم به جُندَب بن جُناده، چهرهٔ تابناک و پرشکوهی از [[صداقت]] و [[ایمان]] و [[شهامت]] به نام «[[ابوذر غفاری]]» پدید آورد که تجلی و نماد فریاد [[اعتراض]] و عدالت‌خواهیِ [[ستم‌دیدگان]] همهٔ [[تاریخ]] است. همان‌که به تعبیر [[پیامبر خدا]]: «بر روی [[زمین]] و زیر [[آسمان]]، کسی راست‌گوتر از [[ابوذر]] پدید نیامده است»<ref>امالی، طوسی، ص۷۲۰، مجلس ۴۲؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۱۹۷.</ref>.
او زمانی بر آستان [[دعوت پیامبر]] سر فرود آورد که تعداد مسلمانان از شمار انگشتان یک دست افزون نبود<ref>استیعاب، ج۱، ص۷۵ (ذیل لفظ جندب بن جناده).</ref>.
جرعهٔ زلال ایمان و [[معرفت]] و [[پیام]] دل‌انگیز صاحب [[رسالت]]، چنان کام [[جان]] این تندیس عزت و [[آزادگی]] را نواخت و درونش را برافروخت که چون آن حضرت او را [[فرمان]] بازگشت به سوی [[قوم]] خویش و [[ابلاغ پیام الهی]] را داد، گفت: «به [[خدا]] [[سوگند]]! تا [[شعار]] [[توحید]] را در [[مسجدالحرام]] فریاد نکنم، بازنمی‌گردم».
 
چنین بود که [[مشرکان مکه]] و سران کفر، ابوذر را در [[صحن]] [[بیت‌الله الحرام]] دیدند که با بلندترین صدا فریاد برداشته است که: {{متن حدیث|أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ}}.
این نخستین بار بود که فضای خانهٔ خدا از شعار توحید و [[پیام اسلام]] آکنده می‌شد و مردی [[غریب]] و بی‌کس، گوش مهتران [[مشرک]] [[مکه]] را با [[پیام]] [[آیین جدید]] آشنا می‌ساخت.
البته، [[ابوذر]] به آنچه می‌خواست رسید، اما آنچه را هم [[پیش‌بینی]] می‌کرد، دید. [[مشرکان]] به چشم زدنی، او را احاطه کردند و چنان مورد ضرب و [[جرح]] قرار دادند که مدهوش بر [[زمین]] افتاد.
[[روز]] بعد نیز با دیدن دو [[زن]] [[مشرک]] که با بتان کوچک خویش [[طواف]] می‌گزاردند، بر سر راهشان ایستاد و بت‌هایشان را [[تحقیر]] کرد. فریاد این دو زن، مردان مشرک را، چون انبوه ملخان، بر سر او گرد آورد و وی را چندان کوفتند که از حال رفت و چون به [[هوش]] آمد، فریادش برخاست که: {{متن حدیث|أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ}}<ref>رجال حول الرسول، ص۴۶.</ref>.
دیگری [[بلال بن ریاح]] است. [[تقدیر الهی]] چنان بود که این بَردهٔ کنیززادهٔ [[حبشی]] که در تملک [[امیة بن خلف]]، از سران [[بی‌رحم]] و قساوت‌پیشهٔ [[مشرکان مکه]]، به تیرگی و [[تباهی]] [[روزگار]] می‌گذارد، از جملهٔ [[معجزات]] و شگفتی‌های [[اسلام]] باشد.
[[پیام]] روح‌افزا و عزت‌آفرینِ [[رسول خدا]]{{صل}} تا اعماق [[روح]] و [[جان]] او نشست و سراسر وجودش از [[عشق]] و [[شور]] و [[نشاط]] لبریز و دلش از [[یقین]] و [[ایمان]]، آکنده شد. لاجرم، این جذبه و [[شیفتگی]] از بردهٔ [[ناتوان]] و سیاه‌چرده و بی‌نام و نشانی چون او، اسطوره‌ای از [[صبر]] و [[مقاومت]] و [[صفا]] و [[اخلاص]] پدید آورد و بر فراز قلهٔ [[عزت]] و [[کرامت]]، [[آموزگار]] بزرگ آزدگان شد.
او با [[رفتار]] شگفت خویش، این درس گران را برای همیشه در [[گوش]] [[اولاد آدم]] زمزمه کرد که [[شرف]] و [[آزادگی]]، نه یک امر عارضی و بیرونی، که گوهری ذاتی و درونی است. آن را نه با سیم و زر می‌توان خرید، نه با [[اسارت]] و [[شکنجه]] می‌توان زدود.
 
به اشارهٔ امیة بن خلف، شماری از [[جوانان]] مزدور، در کوفتن پیکر زار او در [[نزاع]] و [[کشمکش]] شدند و هر یک چنان او را به خود می‌کشیدند که گویی برآنند تا پیکرش را میان خویش تقسیم کنند، اما [[بلال]] در برابر آن همه [[خشونت]] و ددمنشی، تنها [[پیامبر خدا]] را می‌ستود و خدای او را [[حمد]] و ثنا می‌گفت.
[[بلال]] را چنان [[عذاب]] کردند که از آن به تنگ آمدند. با [[آتش]] و آب و آهن و تازیانه به شکنجهٔ او پرداختند. پیکر عریانش را بر ریگ‌های داغ و تفتیده افکندند و بر آن سنگ‌های گران نهادند. از او می‌خواستند که [[بت‌های مکه]] را بستاید، اما جز «اَحَد، اَحَد» از او نمی‌شنیدند. [[امیة بن خلف]] به او می‌گفت: [[خدایان]] ما را به [[نیکی]] یاد کن تا دست از شکنجه‌ات برداریم، اما پاسخش این بود که: زبانم از من [[فرمان]] نمی‌برد و تکرار می‌کرد: [[احد]]، احد...<ref>الوعد الحق، ص١٠٧.</ref>.
[[صهیب بن سنان]]، [[قهرمان]] دیگر این میدان است.
گوش سپردن به چگونگیِ [[پایداری]] این اسطورهٔ [[صبر]] و [[مقاومت]] از زبان [[خالد بن ولید]]، که در آن [[زمان]] از چهره‌های برجستهٔ [[کفر]] و از [[دشمنان]] سرسخت [[رسول خدا]]{{صل}} و [[مسلمانان]] بود، خالی از فایده نیست.
 
خالد با [[شگفتی]] تمام، حالت [[صهیب]] را در زیر شکنجهٔ مخالفان چنین بیان می‌کند:
آن زمان که با اخگرهای [[آتش]]، او را می‌گداختند و با سنان نیزه، بدنش را می‌دریدند و با [[لهیب]] ضربات تازیانه، پیکرش را می‌خستند، چنان با [[متانت]] و [[آرامش]] با آنان سخن می‌گفت که گویی آزاری به او نرسیده است. گاه در اوج [[شکنجه]] که عرصه بر او تنگ می‌شد، لحظاتی از گفتار باز می‌ماند و عرق بر جبینش می‌نشست، لکن بلافاصله خویشتن را بازمی‌یافت و با شکنجه‌گران زبان به سخن می‌گشود و به گونه‌ای با آنان [[گفت‌وگو]] می‌کرد که گویی رنجی از ایشان ندیده است.
آنان هم‌چنان او را با آهن و آتش و تازیانه شکنجه می‌کردند، او نیز با آرامش و پایداری و [[سخن گفتن]] از امور عادی، ایشان را [[عذاب]] می‌داد. همین که می‌رفت تا از شکنجهٔ او به تنگ آیند، عذابش را تشدید می‌کردند و از حالت عادی خارج می‌شدند...<ref>الوعد الحق، ص۱۰۴.</ref>.
در این میان، [[خاندان]] [[یاسر]] را داستانی دیگر است.
[[سمیّه]]، مادر [[عمار یاسر]]، در زیر ضربات تازیانه و شکنجه‌های [[کفار]] [[مکه]] از [[درد]] به خود می‌پیچید و دندان بر هم می‌فشرد، اما دریغ که [[آه]] و ناله‌ای از او برخیزد و [[گوش]] [[دشمن]] را بنوازد<ref>الوعد الحق، ص۱۰۳.</ref>.
 
یاسر، [[همسر]] [[سمیه]]، این پیرمرد نو [[مسلمان]] نیز که شهد [[ایمان]] کام جانش را نواخته بود، بدنش زیر ضربات جانکاه تازیانهٔ [[ابوجهل]] پاره پاره می‌شد و با [[آتش]] می‌گداخت، اما با وجود [[اصرار]] شکنجه‎گر، نه‌تنها هرگز از [[پیامبر]] [[بیزاری]] نمی‌جست، که پیوسته به [[بت‌های مکه]] [[ناسزا]] می‌گفت<ref>الوعد الحق، ص۱۰۳.</ref>.
[[رسول خدا]]{{صل}} در یکی از کوچه‌های [[مکه]] نگاهش به [[یاسر]] و همسرش [[سمیه]] و پسرش [[عمار]] افتاد. [[مشرکان]] اعضای سه‌گانهٔ این [[خانواده]] را بسته و بر [[زمین]] خوابانده و بر سینۀ آنان تخته‌سنگ‌های گران نهاده بودند. هر از چندگاه، ایشان را به [[آتش]] می‌گداختند و یا با خنجر و [[سلاح]] بدنشان را می‌دریدند، اما با این همه آنان خاموش بودند و کلمه‌ای بر زبان نمی‌راندند و همین امر، مشرکان را سرشار از [[خشم]] و [[هیجان]] می‌کرد.
از نخستین ساعات [[روز]] که شکنجهٔ آنان آغاز شده بود، همواره ساکت و خاموش بودند و مشرکان از شدت [[کینه]] و خشم، هر آن بر شکنجهٔ ایشان می‌افزودند تا شاید، دست‌کم، به شنیدن ناله و شکایتی از آنان خوشنود شوند، اما این سه استوانهٔ [[پایداری]]، که [[عشق]] به [[خدا]]، دل‌هایشان را [[استوار]] ساخته بود، حسرتِ شنیدن حتی یک [[آه]] را هم بر [[دل]] [[دشمنان]] [[مشرک]] و قساوت‌پیشهٔ خود نشاندند.
زمانی که [[پیامبر خدا]] بر آنان عبور می‌کرد، ناگهان شکنجه‌گران صدای یاسر را برای نخستین بار در آن روز شنیدند، اما نه خطاب به ایشان، بلکه خطاب به [[پیامبر]] می‌گفت: [[روزگار]] چنین است ای [[رسول خدا]]! و پیامبر فرمود: «[[بشارت]] باد شما را ای [[خاندان]] یاسر، که [[بهشت]] وعده‌گاه شماست»<ref>{{متن حدیث|صَبْرًا آلَ يَاسِرٍ، فَإِنَّ مَوْعِدَكُمُ الْجَنَّةُ}} (رجال کشی، ص۳۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۲۰).</ref>.
 
از آن سو نیز دیدند که سمیه با دیدن پیامبر، [[سکوت]] خویش را [[شکست]] و صدایش برخاست که: {{متن حدیث|أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ}}؛ «[[گواهی]] می‌دهم که تو [[رسول]] خدایی و وعده‌ات راست است».
در این هنگام، عمار هم صدایش برخاست، اما خطاب به مشرکان که:
ای [[دشمنان خدا]]! هر آنچه خواهید ما را [[عذاب]] کنید که وعده‌گاه ما بهشت است و شما هیچ غلطی نتوانید کرد...<ref>الوعد [[الحق]]، ص۱۰۶–۱۰۷.
گفتنی است که یاسر و همسرش سمیه، در زیر این [[شکنجه‌ها]] [[جان]] باختند و همواره نامشان به عنوان نخستین شهدای [[اسلام]]، بر تارک [[تاریخ]] این [[مکتب]] می‌درخشد.</ref>.
سال‌های نخست [[بعثت]]، مشحون از صحنه‌هایی بس شگفت و حماسی است و آنچه ذکر شد، جز اندکی از بسیار و مشتی از خروار نیست.
ناگفته پیداست که واکنش همهٔ نو [[مسلمانان]] در برابر فضای خفقان‌آلود و آمیخته به [[رعب]] و وحشتی که سران [[مشرک]] [[مکه]] پدید آورده بودند، یکسان نبود و شماری از ایشان که شکنجه‌های سخت و سنگین مکّیان را برنمی‌تافتند، با استفاده از شیوهٔ [[تقیه]]، [[ایمان]] خویش را پنهان می‌داشتند و حتی اظهار [[ندامت]] و بلکه گاه [[تظاهر]] به [[ارتداد]] نیز می‌کردند.
[[ابن عباس]] می‌گفت:
شکنجهٔ مسلمانان توسط [[مشرکان]] به آنجا رسید که عذرشان در ترک [[اسلام]] پذیرفته بود. آنان را چندان مضروب می‌ساختند و [[گرسنگی]] و [[تشنگی]] می‌دادند که حتی [[قدرت]] نشستن نداشتند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۲۰؛ اسدالغابه، ج۳، ص۶۲۸.</ref>.
بنا به نقل [[ابن جوزی]]، در [[خفقان]] [[جاهلیت]] مکه، عرصه بر مسلمانان چنان تنگ آمد که جز آنان که به [[حبشه]] [[مهاجرت]] کردند، بقیه، ایمان خویش را پوشیده می‌داشتند<ref>المنتظم، ج۲، ص۳۷۴.</ref>.
 
اما چون نگاه خود را به سال‌های واپسین [[بعثت]] معطوف داریم، انبوهی از اختران فروزان ایمان و [[اخلاق]] و [[ادب]] را در مدار [[آفتاب]] [[شخصیت پیامبر اکرم]]{{صل}} [[مشاهده]] می‌کنیم که در سپهر بلند مدینة الرسول می‌درخشند.
گرچه در این میان، تلألؤ قرص کامل مهتاب [[ولایت]]، [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}} به عنوان برجسته‌ترین دست‌پروردهٔ [[مکتب الهی]] اسلام، آیینهٔ تمام‌نمای [[تعلیم و تربیت]] [[رسول]] خداست، اما رصد [[شخصیت]] عالم‌تاب این [[بدر]] منیر، خود، داستانی دیگر است و مجالی مستقل از صفحات محدود این نوشتار می‌طلبد.
باری، نگاهی سریع و گذرا به [[منش]] و شخصیت سایر دست‌پروردگان [[پیامبر]] و [[میزان]] [[شیفتگی]] و علاقه‌مندیِ ایشان به آن حضرت، می‌تواند دورنمایی از دامنهٔ بلند تأثیرات [[تربیتی]] و معنویِ [[رسول خدا]] را بر [[نسل]] اول جامعهٔ [[اسلامی]] در برابر ما ترسیم نماید.
[[ابوذر غفاری]]، این چهرهٔ [[پاک]] و یادآور [[تواضع]] [[مسیح]]{{ع}}<ref>پیامبر خدا{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى تَوَاضَعِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ، فَلْيَنْظُرْ إِلَى أَبِي ذَرٍّ}}؛ هر که دوست دارد به تواضع عیسی بن مریم بنگرد، نگاه خویش به ابوذر افکند. (بحارالانوار، ج۲۲، ص۳۴۳ و ۴۲۰؛ الطبقات الکبری، ج۴، ص۱۷۲).</ref>، که پیش‌تر از وی سخن گفتیم، تنها کسی نیست که [[عشق]] و اخلاصش به [[حقیقت]]، او را در [[شخصیت]] جذاب [[رسول خدا]]{{صل}} ذوب کرده است<ref>آورده‌اند که او به سبب ناتوانی مرکبش، از لشکر اسلام بازمانده بود. در دل صحرای سوزان حجاز، شتر خویش رها کرد و بار و بُنه بر دوش گرفت و به شوق دیدار مولایش، با تشنگی و شتاب تمام، بر روی ریگ‌های تفتیدهٔ بیابان راه می‌سپرد که ناگاه در سایهٔ صخره‌ای بلند، آبی سرد و گوارا یافت و با وجود عطش جان‌سوزی که وجودش را می‌گداخت، لب بدان نگشود، بلکه مشک خود را از آن انباشت و بر دوش کشید تا مگر پیش از او مولایش، پیامبر خدا{{صل}}، جرعه‌ای از آن بیاشامد... (ر.ک: ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۲۴-۵۳۲؛ تاریخ طبری (ترجمه فارسی)، ج۴، ص۱۲۳۷).
ضمناً، مرحوم استاد شهید مطهری در کتاب داستان راستان (شماره ۷۳)، تقریری مبسوط و ساده از این واقعه را ارائه کرده است.</ref>.
 
مگر [[تاریخ]] از [[خبیب بن عدی انصاری]] یاد نمی‌کند که [[مشرکان مکه]] او را [[اسیر]] کردند و بر چوبی آویختند و سخت شکنجه‌اش کردند و از وی پرسیدند آیا [[دوست]] داری که محمد به جای تو باشد؟
گفت: «به [[خدا]] [[سوگند]] هرگز نخواهم که خاری در پایش خَلَد تا من از این [[رنج]] برَهَم»<ref>المغازی، ج۱، ص۳۶۰؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۸۷؛ ج۱۳، ص۲۷۳.</ref>.
مگر از خاطرهٔ تاریخ می‌رود که زنی از [[قبیله]] [[بنی نجار]]، پدر، [[همسر]] و [[برادر]] خویش را در [[جنگ اُحد]] از دست داد. همین که خبر این [[مصیبت]] به او رسید، سراسیمه خویشتن را به آوردگاه [[احد]] رساند و نگران و بی‌تاب، سراغ پیامبر خدا{{صل}} را گرفت. [[مسلمانان]] اطراف حضرت را احاطه کرده بودند، پرسید: رسول خدا زنده است؟
گفتند: آری.
پرسید: آیا می‌توانم او را ببینم؟
برایش راه گشودند و خود را به حضرت رساند و چون نگاهش به ایشان افتاد و [[آرامش]] خاطر یافت، گفت: یا [[رسول الله]]! با سالم بودنِ شما هر مصیبتی کوچک است<ref>اعلام الوری ص۹۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۹۹؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۳۳.</ref>.
دیگری [[ابودجانه]] ([[سماک بن خرشه]]) است که در [[جنگ اُحد]] خویشتن را سپر [[پیامبر]] قرار داد و تیرهای [[دشمن]] بر وی فرود می‌آمد و از جای نمی‌جنبید<ref>الاستیعاب، ج۴، ص۱۶۴۴؛ اسد الغابه، ج۵، ص۹۶.</ref>.
 
دانه‌های [[لطف]] و محبتی که [[پیامبر خدا]]{{صل}} بر دام ارادت مریدان خود نهاد و اخگرهای گداختهٔ [[اخلاص]] و مودتی که در مجمر [[دل]] [[عاشقان]] خویش افروخت، موجب ظهور آن همه صحنه‌های [[بدیع]] و جذاب از تلألؤ [[عشق]] و [[ایمان]] در [[جنگ احد]]<ref>این جنگ که حاوی درس‌ها و عبرت‌های فراوان است، یک سال پس از جنگ بدر و در سال سوم هجری میان مسلمانان و مشرکان مکه واقع شد.</ref> شد.
پیش از وقوع جنگ احد، [[خیثمه]]، [[ابوسعد]]، به حضور [[پیامبر خدا]] شتافت و عرضه داشت:
من بسی [[مشتاق]] بودم که در [[جنگ بدر]] شرکت جویم، اما مرا [[توفیق]] حاصل نیامد. من که سخت شیفتهٔ [[شهادت]] بودم، با شنیدنِ خبر شهادت پسرم در آن [[جنگ]] [[آتش]] حسرتم زبانه کشید و مرا گداخت.
دیشب در [[عالم رؤیا]]، پسرم را در [[زیباترین]] چهره در میان نهرها و [[میوه‌های بهشتی]] دیدم که می‌خرامید و به من می‌گفت: خود را در [[بهشت]] به ما برسان که من آنچه را [[خدا]] [[وعده]] فرموده بود [[حقیقت]] یافتم. سپس افزود: ای پیامبر خدا، به [[خداوند]] [[سوگند]]! که من بسیار مشتاقم تا همراه او در بهشت باشم. اینک پیر و فرتوت شده‌ام و شیفتهٔ دیدار [[پروردگار]] هستم. از خداوند بخواه تا [[هم‌نشینی]] با سعد را در بهشت نصیب من گرداند. حضرت نیز برایش [[دعا]] کرد و در آن جنگ به [[فوز]] شهادت نایل آمد<ref>المغازی، ج۱، ص۲۱۲-۲۱۳؛ امتاع الاسماع، ج۹، ص۲۵۰.</ref>.
[[عمرو بن جموح]]، این مرد سالمند و [[علیل]] که پایی لنگ و [[ناتوان]] دارد، اما [[شوق]] [[همراهی با پیامبر]] برای حضور در میدان [[نبرد]] تاب و قرارش را ربوده، خود داستانی دیگر است.
چهار پسر [[دلاور]] و جنگ‌آور وی که پیش‌تر، مانع شرکت او در جنگ بدر شده بودند، نتوانستند با این [[حجت]] که خدا و رسولش تو را از این مهم معذور داشته‌اند، وی را منصرف سازند؛ لذا مصمّم شدند که در [[روز]] عزیمت، پدر را [[حبس]] کنند. اما عمرو خود را به [[پیامبر]] رساند و گفت: پسرانم می‌خواهند مرا از [[همراهی]] با شما و [[فیض]] [[جهاد]] و [[شهادت]] [[محروم]] سازند. به [[خدا]] [[سوگند]]! که من بسی مشتاقم تا با این پای لنگ، قدم به [[بهشت]] گذارم.
 
[[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: ای عمرو، [[خداوند]] عذرت را پذیرفته و از جهاد معذورت داشته است. از آن سوی، به [[فرزندان]] او نیز فرمود: دست از او بدارید. شاید خداوند [[شهادت]] را برایش مقدر کرده است.
[[عمرو بن جموح]] و فرزندش عبدالله در همان [[جنگ]] به [[شهادت]] رسیدند و هر دو در یک [[قبر]] جای گرفتند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۹۰؛ المغازی، ج۱، ص۲۶۴؛ الاستیعاب، ج۳، ص۱۱۶۸.</ref>.
هنگامی که در بحبوحهٔ [[جنگ اُحد]]، بسیاری از [[مسلمانان]] به [[خیال]] آن‌که [[پیامبر خدا]] کشته شده است، از ادامهٔ [[نبرد]] با [[دشمن]]، دچار تردید و [[سستی]] شدند، [[انس بن نضر]]<ref>عموی انس بن مالک.</ref>، از سر [[ایمان]] و [[اعتقاد]] بر سرشان فریاد برآورد:
پس از [[مرگ]] [[رسول خدا]]، شما را با [[زندگی]] چه کار؟! برخیزید و برای آنچه وی جانش را [[تسلیم]] کرد، مرگ را در آغوش گیرید.
 
سپس، چون شیر شَرزه بر دشمن تاخت و چندان کوشید و خروشید تا سرانجام در آغوش شهادت آرام گرفت<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۸۳؛ المغازی، ج۱، ص۲۸۰؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۱۷.</ref>. گفته‌اند که بر پیکرش آثار هفتاد ضربت و جراحت دیده می‌شد و خواهرش جز از انگشتان برازنده‌اش نتوانست پیکرش را بشناسد.
در همین جنگ است که عزیمت [[سپاه اسلام]] به سوی [[اُحد]] با [[عقد]] [[ازدواج]] [[حنظلة بن ابی عیاش]]<ref>برخی او را حنظلة بن ابی‌عامر خوانده‌اند.</ref> ([[غسیل الملائکه]]) هم‌زمان شد. این [[جوان]] از رسول خدا [[رخصت]] گرفت<ref>آیه {{متن قرآن|... فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ...}} «... پس چون برای کاری از تو اجازه خواستند به هریک از آنان که خواستی اجازه بده.».. (سوره نور، آیه ۶۲)، ناظر بر واقعهٔ رخصت پیامبر اکرم{{صل}} به اوست.</ref> که آن شب را نزد اهلش به سر بَرد و صبح زود خود را در اُحد به آن حضرت رسانَد. بامدادان، به حال جنابت، قدم به [[کارزار]] اُحد نهاد و در [[جنگ با مشرکان]]، به [[فوز]] شهادت نایل آمد<ref>تفسیر علی بن ابراهیم قمی، ج۲، ص۱۱۰؛ المغازی، ج۱، ص۲۷۳؛ الاستیعاب، ج۱، ص۳۸۱.</ref>.
از دیگر صحنه‌های زیبای [[جنگ احد]]، [[اشتیاق]] و [[رقابت]] [[نوجوانان]] برای شرکت در کارزار است. رسول خدا{{صل}} [[رافع بن خدیج]] را که تنها پانزده [[بهار]] از عمرش می‌گذشت، از حضور در میدان معاف داشت، لکن اعلام اینکه او [[تیرانداز]] ماهری است، [[پیامبر]] را قانع ساخت<ref>به موجب برخی از روایات، رافع برای بزرگ‌نمایی خویش، اولاً: کفشی پوشیده بود که او را بلندتر نماید و ثانیاً: بر روی انگشتان پا می‌ایستاد. (ر.ک: المغازی، ج۱، ص۲۱۶؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۰۶).</ref> و [[رخصت]] حضور یافت.
 
از سوی دیگر، [[سمرة بن جندب]]، [[نوجوان]] پانزده سالهٔ دیگری که به امر [[پیامبر]] از شرکت در [[جنگ]] منع شده بود، با شنیدن این خبر، فوراً خود را به پیامبر رساند و مدعی شد که از [[رافع]] نیرومندتر است و در کُشتی او را بر [[زمین]] می‌زند. آن دو کشتی گرفتند و چنان شد که گفت؛ بدین ترتیب، او نیز [[اجازه]] یافت.
در این جنگ، بسیاری از [[نوجوانان]] چهارده ساله نیز برای حضور در میدان [[اصرار]] می‌ورزیدند که به [[دستور پیامبر]] همگی بازگردانده شدند. [[ابن هشام]] اسامی نه تن از آنان را آورده است<ref>السیرة النبویه، ج۲، ص۶۶.</ref>.
پیش‌تر، در [[جنگ بدر]] نیز نوجوان شانزده ساله‌ای به نام [[عمیر بن ابی‌وقاص]] که [[شوق]] شرکت در میدان [[جهاد]]، وی را بی‌تاب کرده بود، از [[بیم]] آن‌که مبادا [[رسول خدا]]{{صل}} او را به دلیل صغر سن از شرکت در جنگ بازدارد، خود را از نگاه‌ها پنهان می‌ساخت. سرانجام، حضرت او را دید و به بازگشت وی اشارت داد، اما عمیر که شوق [[شهادت]] وجودش را افروخته بود، [[اشک]] [[حسرت]] در دیدگانش حلقه زد و گریست.
 
پیامبر{{صل}} با دیدنِ این صحنه، بر وی [[رقت]] آورد و او را رخصت فرمود و او در این جنگ به دست [[عمرو بن عبدود]] به شهادت رسید<ref>الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۱۰-۱۱۱.</ref>.
آنچه ذکر شد، تنها نمونه‌هایی از [[عشق]] و دل‌باختگی [[مسلمانان]]، از پیر و [[جوان]]، به [[آیین جدید]] و شخص [[پیامبر اکرم]]{{صل}} است، اما گفتنی است که شیفتگیِ مسلمانان به آن حضرت، نه از نوع جوشش یک [[احساس]] ناپایدار و نه از انفعالات و هیجان‌های [[روحی]] و عاطفیِ گذرا، که عشقی کاملاً آگاهانه و برخاسته از [[عقلانیت]] و مبتنی بر ژرف‌ترین باورهای [[قلبی]] بود.
آورده‌اند که [[نوجوانی]] به رسول خدا [[سلام]] کرد و هم‌چنان‌که با چهره‌ای [[بشّاش]] و نگاهی عاشقانه به ایشان می‌نگریست، حضرت پرسید: [[جوان]]، آیا مرا [[دوست]] می‌داری؟ به [[خدا]] [[سوگند]]! آری، ای [[رسول خدا]]! مثل چشمانت؟ بیشتر. به اندازه خودت؟ به خدا بیشتر، ای رسول خدا! به اندازه خدا؟ نه، نه، نه، هرگز. دوستیِ [[خدا]] حسابش دیگر است و من تو را به خاطر خدا دوست دارم...<ref>دیلمی، ارشاد القلوب، ج۱، ص۱۶۱ (باب ۴۹).</ref>.
روزی دیگر، مردی از [[انصار]] نزد [[پیامبر]] آمد و گفت: ای [[رسول خدا]]! مرا تاب دوری شما نیست و بسا در [[منزل]] به یاد شما می‌افتم. ناگاه [[اهل]] منزل را وامی‌نهم و به سوی شما می‌شتابم تا به دیدارتان آرام گیرم. اما اکنون این دغدغه مرا می‌آزارد که چون [[قیامت]] برپا گردد و شما در اعلا [[علّیین]] [[بهشت]] جای گیرید، دستم از دامنتان کوتاه شود!
چون این [[کلام]] پرسوز از عمق [[جان]] وی به [[اخلاص]] برآمد، خطاب [[الهی]] رسید که:
{{متن قرآن|وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا}}<ref>«و آنان که از خداوند و پیامبر فرمان برند با کسانی که خداوند به آنان نعمت داده است از پیامبران و راستکرداران و شهیدان و شایستگان خواهند بود و آنان همراهانی نیکویند» سوره نساء، آیه ۶۹؛ مجمع البیان، ج۳، ص۷۲ (ذیل آیه) و اشاره به آن در: التبیان، ج۳، ص۲۵۰.</ref>.
 
این دل‌شدگان مهرِ [[حقیقت]] و شیفتگان نگین [[رسالت]]، چنان در پرتو آموزه‌های انسان‌پرور [[رسول]] [[دل]] و جان خویش درباختند که [[تعصّبات جاهلی]] و قومی و تعلقات [[عاطفی]] و پدر و [[فرزندی]] را یک‌سره لگدمال [[ایمان]] و اخلاص ساختند.
چون [[عبدالله بن ابی]]<ref>اوس و خزرج دو قبیلهٔ بزرگ و رقیب یکدیگر در یثرب بودند که پیوسته در اختلاف و نزاع به سر می‌بردند. پس از جنگ بعاث، این دو قبیله، به اتفاق، ریاست عبدالله بن اُبی را بر خویشتن پذیرفتند، اما ظهور اسلام در مکه و ورود مردم به دین جدید و مهاجرت پیامبر{{صل}} به مدینه و پذیرش اسلام توسط ساکنان مدینه، بساط ریاست عبدالله بن اُبی را در هم پیچید. بنابراین، وی به ناچار، اظهار مسلمانی کرد، اما در واقع، کینهٔ رسول خدا{{صل}} را در دل گرفت و در مقام رئیس منافقان، منشأ بسیاری از فتنه‌ها و توطئه‌ها شد.</ref>، سرکردهٔ [[منافقان]] [[مدینه]] و کینه‌توزترینِ [[دشمنان پیامبر]] [[خدا]]{{صل}}، در جریان [[جنگ]] [[بنی المصطلق]]، در [[غایت]] [[جسارت]] و خیرگی گفت:
«چون به مدینه بازآییم، عزت‌مندترین کسان، فرومایه‌ترین افراد را از [[شهر]] بیرون خواهند کرد»<ref>آیه ۸ سوره منافقون با همین مضمون، ناظر به این حادثه است.</ref>.
این [[اهانت]] و [[هرزگی]] به [[رسول خدا]]، چنان [[خشم]] [[مسلمانان]] را برانگیخت که خواستار [[قتل]] وی شدند. در این میان، عبدالله، پسر این [[منافق]] لجوج و سیه‌دل که برخلاف پدر، نسبتی با [[نفاق]] نداشت، سراسیمه نزد [[پیامبر]] آمد و عرضه داشت:
اگر قصد کشتن پدرم را دارید، آن را به من واگذارید تا در دم، سر او را به حضورتان آورم. با آن‌که همگان از شدت علاقهٔ من به پدر آگاهند، اما [[بیم]] آن دارم که دیگری دست به این کار گشاید و من تاب دیدار [[قاتل]] پدر را از دست بدهم و [[مسلمانی]] را به تلافیِ قتل کافری از پای درآورم و به [[دوزخ]] درآیم<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۲-۲۹۳؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۶۰۸.</ref>.
لکن پیامبر از [[گناه]] پدرش درگذشت.
 
چون نگاه خود را به [[هنر]] [[رفتار]] و [[ادب]] گفتار مسلمانان آن عصر معطوف داریم، افق‌های روشن دیگری از جلوه‌های [[اخلاق]] و [[فرهنگ]] و [[انسانیت]] و ابعاد تازه‌ای از آثار [[تعلیم و تربیت]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را در ادب و [[تعاملات اجتماعی]] ایشان [[مشاهده]] می‌کنیم.
آورده‌اند که شبی مهمانی بر [[پیامبر خدا]] وارد شد و در [[خانه]] غذایی نبود. در این میان، یکی از [[انصار]] رسید و آن مرد را با خود به [[منزل]] برد، اما غذای او نیز به قدر [[کفاف]] نبود. پس به بهانه‌ای شعلهٔ چراغ را فرو نشاند و آن مختصر طعام بر خوان نهاد و خود بدان دست می‌گشاد، اما چیزی نمی‌خورد و چنان می‌نمود که غذا می‌خورد.
چون مهمان از خوردن فارغ و آن شب سپری شد، رسول خدا{{صل}} به او فرمود: رفتار دیشب تو [[خداوند]] را به [[شگفتی]] آورد، سپس این [[آیه]] نازل شد<ref>تنبیه الخواطر، ج۱، ص۱۸۰-۱۸۱؛ صحیح بخاری، ص۶۷۲، ح۳۷۹۸ (کتاب مناقب الانصار، باب ۱۰).
«غزالی در احیاء علوم الدین آورده است: «شبی سی و‌اند تن از نیک‌مردان در روستایی به نزدیک ری گرد آمدند و چند گرده نان، بیش نداشتند و همه را کفایت نبود: پس نان‌ها، بر خوان نهادند و شعلهٔ چراغ فرو نشاندند و به خوردن نشستند. چون زمانی برآمد و از خوردن فارغ شدند، چراغ افروختند تا سفره برچینند، اما دیدند که کسی نانی نخورده و هر یک به دیگری ایثار کرده است!» (احیاء علوم الدین، ج۳، ص۲۵۸).</ref>: {{متن قرآن|وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ}}<ref>«و (آنان را) بر خویش برمی‌گزینند هر چند خود نیازمند باشند» سوره حشر، آیه ۹.</ref>.
 
آیا پاسخ سنجیده و آمیخته به [[تکریم]] عباس، [[عموی پیامبر]]، را جز تأثیر آموزه‌های ادب‌پرور [[رسول خدا]] می‌توان خواند؟
به او گفتند: تو بزرگ‌تری یا رسول خدا؟
گفت: رسول خدا از من بزرگ‌تر است، اما م ن پیش‌تر از او به [[دنیا]] آمده‌ام<ref>المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۳۶۲، ح۵۳۹۸؛ کنزالعمال، ج۱۳، ص۵۲۱، ح۳۷۳۴۷.
در ادب گفتار محمد بن حنفیه (فرزند علی بن ابی‌طالب{{ع}}) نیز آورده‌اند که چون به وی گفته شد: چرا پدرت به تو برای ورود به میدان جنگ رخصت می‌دهد، اما حسنین{{عم}} را بازمی‌دارد؟ گفت: زیرا آن دو، چشمان او هستند و من دست وی و آدمی با دست خویش از چشمانش حفاظت می‌کند.
زمانی دیگر در پاسخ به همین مطلب گفت: «من فرزند اویم و آن دو، فرزند رسول خدا{{صل}}» (ر.ک: کشف الغمه، ج۲، ص۲۵؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۲۲۵).</ref>.
زمانی هم [[زید بن ثابت]] خواست بر مرکب نشیند، [[عبدالله بن عباس]] برجست و برایش رکاب گرفت. زید گفت: ای پسر عمّ رسول خدا! دست از این کار بدار. عبدالله پاسخ داد: ما [[وظیفه]] داریم که در مورد علمای خویش این‌گونه [[رفتار]] کنیم. زید گفت دستت را برآور. چون عبدالله دستش را گشود، زید بر آن بوسه زد و گفت: ما نیز موظفیم که با پسر عمّ [[پیامبر]] خویش چنین کنیم<ref>عیون الاخبار، ج۱، ص۳۰۹؛ الاصابه، ج۴، ص۱۲۶؛ انساب الاشراف، ج۴، ص۴۶.</ref>.
دربارهٔ [[عبدالله بن مسعود]]، [[صحابی]] معروف، نیز چنین آورده‌اند که در [[بازار]]، کنار فروشنده‌ای نشست تا چیزی بخرد و خرید. دست برد تا نقدینهٔ خویش را از کنار دستار برگیرد، اما چون آن بخش از دستار را گشود، متوجه شد پولش به [[سرقت]] رفته است. گفت: زمانی که نشستم، پولم بر جای بود.
حاضران سارق را [[نفرین]] کردند و گفتند: «خدایا! دست او را قطع کن». اما عبدالله گفت:
خدایا! اگر بدان نقدینه نیازمند بوده است، آن را برایش [[مبارک]] گردان، اما چنانچه از سر [[گستاخی]]، [[بزهکاری]] کرده است، آن را آخرین گناهش قرار ده<ref>احیاء علوم الدین، ج۳، ص۱۸۴؛ المحجة البیضاء، ج۵، ص۳۲۲.</ref>.
 
[[خوی]] مسیحایی و [[نرمش]] و خیرخواهیِ این [[قوم]]، از آنجا حاصل آمد که در [[سایه]] [[تربیت]] آن پیامبرِ [[رحمت]] پرورده‌اند. مگر نه آن‌که [[پیامبر]]{{صل}} در دشوارترین شرایط، لب به [[نفرین]] نمی‌گشود و حتی [[گستاخی]] و خیرگیِ [[مشرکان]] را جز با [[دعا]] و دل‌سوزی پاسخ نمی‌گفت و می‌گفت: {{متن حدیث|إِنِّي لَمْ أُبْعَثْ لَعَّانًا وَ إِنَّمَا بُعِثْتُ رَحْمَةً}}<ref>«من مبعوث نشده‎ام که نفرین کنم، بلکه آمده‌ام تا موجب رحمت باشم» (المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۲۹؛ کنز العمال، ج۳، ص۶۱۵، ح۸۱۷۶).</ref>.
در [[جنگ اُحد]]، چون کار بر [[مسلمانان]] دشوار شد، بسیاری از ایشان به [[گمان]] آن‌که [[پیامبر خدا]] کشته شده است، در ادامه [[نبرد]] تردید و [[سستی]] ورزیدند و حتی شماری از آنان صحنه را ترک کردند، در حالی که پیامبر به [[سختی]] مجروح شده بود و [[دشمن]] با [[قساوت]] تمام به [[کشتار]] خود ادامه می‌داد. در موقعیتی این‌چنین، از آن حضرت خواستند که دشمن را نفرین کند، اما آن [[رسول]] [[عشق]] و رحمت با دلی سرشار از مهر و [[رأفت]]، در حالی که [[خون]] از چهره می‌زدود، دست به دعا برداشت که: {{متن حدیث|اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ}}<ref>اعلام الوری، ص۹۲؛ فتح الباری، ج۸، ص۵۰۸.</ref>؛ «خداوندا! [[قوم]] مرا [[هدایت]] فرما که ایشان ناآگاهند».
چنین بود که [[رفتار]] و [[منش]] آن کانِ رحمت و عصارهٔ [[فضیلت]]، در عمق جانِ شیفتگانِ [[حقیقت]] همواره نقش [[عزت]] و [[کرامت]] می‌زد.
از چهره‌های برجسته و ممتاز [[صدر اسلام]]، [[سلمان فارسی]] است که [[شوق]] یافتن حقیقت، او را از بلاد [[اصفهان]] به [[حجاز]] و جوار [[رسول خدا]] کشاند. پیامبر در [[مکتب]] انسان‌ساز خویش، چنان شعله‌ای از التهاب ضمیر و اخگری از [[آتش]] درون بر [[جان]] مستعد و شیفتهٔ او زد و وی را برافروخت که سرّ عشقش را کس نتواند گفت و دُرّ وصفش را کس نتواند سُفت.
[[تاریخ]] از [[زهد]] و [[تواضع]] این [[انسان]] بزرگ حکایت‌ها دارد.
روزی که [[ابوذر]] مهمان او شد، تکه‌ای نان خشک را در آب خیساند تا بدان [[سدّ]] [[جوع]] کنند. ابوذر گفت: کاش در کنار این نان، نمک بودی. [[سلمان]] برخاست و ظرف خویش به نزد کسی گرو نهاد و نمک ستاند و [[ابوذر]] بر نان خویش نمک می‌زد و می‌گفت:
{{متن حدیث|الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَزَقَنَا هَذِهِ الْقَنَاعَةَ}}؛ «[[ستایش]] خدای را که به ما این [[قناعت]] عطا فرمود».
[[سلمان]] گفت: گر قناعت بودی، ظرفم گرو نبودی!<ref>عیون اخبار الرضا{{ع}}، ج۲، ص۵۳.</ref>
 
روزی دیگر، کسی از سر [[خصومت]] به وی گفت: تو که باشی و چیستی؟ پاسخ داد: من و تو آغاز کارمان نطفه‌ای گندیده است و پایان کارمان مرداری متعفّن، اما [[روز]] پسین در پای [[میزان]]، آنکه [[رفتار]] نیکش گران نماید، [[بزرگوار]] است و آنکه سبک آید، [[فرومایه]]<ref>من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۴۰۴.</ref>.
و چون با حُذَیفه، بنا به [[ضرورت]]، مهمان زنی [[نبطی]] شدند، گفتند: آیا اینجا مکان [[پاکی]] هست که در آن [[نماز]] بگزاریم؟
[[زن]] گفت: دلت را [[پاک]] دار!
یکی از ایشان به دیگری گفت: این سخن را به گوش [[جان]] گیر که حکمتی است برآمده از [[دل]] [[کافر]]<ref>العلم والحکمة فی الکتاب و السنه، ص۲۴۸، به نقل از حلیة الاولیاء، ج۱، ص۲۰۶.</ref>.
جملهٔ اخیر با صبغهٔ [[حکمت]] آمیزش، از آن جهت گوش [[خرد]] را می‌نوازد که رایحه‌ای دل‌انگیز از [[کلام پیامبر]] را همراه دارد که می‌فرمود: «سخن [[حکیمانه]] گم‌شدهٔ [[مؤمن]] است، هر جا بیابد، برباید»<ref>کافی، ج۱، ص۱۶۷؛ سنن ابن ماجه، ج۲، ص۱۳۹۵، ح۴۱۶۹؛ تاریخ بغداد، ج۸، ص۲۵۱.</ref>.
[[اخلاص]] و پارساییِ سلمان و [[منزلت]] والای او چندان بود که در [[روز خندق]]، [[رسول خدا]]{{صل}} در پاسخ به [[مهاجران]] و [[انصار]] که هر یک سلمان را از خود می‌شمردند، وی را مشرّف به خلعت {{متن حدیث|سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ}}<ref>اختصاص، ص۳۴۱؛ رجال کشی، ص۱۴؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۱۸.</ref> فرمود، که به [[حق]]، این تشریف و تاج [[عزت]]، درخور کسی جز او نبود.
با دستان هنرمندش سبد می‌بافت و سالی پنج هزار درم حاصل داشت<ref>اسدالغابه، ج۲، ص۲۶۸؛ المعرفة و التاریخ، ج۲، ص۵۵۲ (در این منبع، چهار هزار درم آمده است).</ref>، اما همه را در [[راه خدا]] می‌داد و درهمی برای خویش نمی‌نهاد، حتی زمانی هم که [[حاکم مدائن]] بود، تنها از این راه [[ارتزاق]] می‌کرد.
 
مسافری از [[شام]] که بار [[انجیر]] و خرمایش او را خسته و مانده کرده بود، در اطراف [[مدائن]] نگاهش به [[مرد]] [[فروتنی]] افتاد که ظاهراً از فقرای [[مدائن]] محسوب می‌شد. پس، با قید پرداخت [[اجرت]]، بار خویش بر دوش او نهاد. در راه، به جماعتی رسیدند و باربر به آنان [[سلام]] کرد و ایشان سلامش را پاسخ دادند و با ادای [[احترام]]، وی را [[امیر]] و [[فرماندار]] خواندند. مرد شامی از [[رفتار]] و [[کلام]] آنان متحیر شد، اما [[شگفتی]] و حیرتش زمانی شدت یافت که دید [[مردم]] به سوی او می‌شتابند و می‌گویند: ای امیر! حمل این بار را به ما بسپار و او امتناع می‌کرد. مرد شامی دریافت که این مرد، [[سلمان فارسی]]، امیر [[مدائن]] است، پس در [[مقام]] [[پوزش]] و [[اعتذار]] برآمد و دست گشود تا بار خویش برگیرد، اما [[سلمان]] با نگاهی آمیخته به [[تواضع]] و [[کلامی]] نرم مانع او شد و بار وی را به مقصد رساند<ref>اخلاق محتشمی، ص۴۶۸؛ رجال حول الرسول، ص۴۰-۴۱.</ref>.
[[پارسایی]] و تواضع، یگانه [[خصلت]] تنی چند از [[یاران]] نام‌آور آن حضرت نبود، بلکه صرف نظر از معدود [[معوّقین]] و میراث‌خوارانِ [[نظام جاهلی]]، مدینة الرسول، ام القرای [[عشق]] و [[فضیلت]] در پرتو [[تربیت]] و [[آموزه‌های الهی]] [[رسول خدا]] و [[شخصیت]] جذاب و تابناک وی، آکنده از انسان‌های وارسته‌ای شد که هر یک مشعلی فروزان در دنیای تاریک آن [[روزگار]] بود. گرچه در تلألؤ آفتابِ آن [[پیامبر]] [[نور]]، شعله‌های افروخته را جلوت و نمودی نیست که «چراغ، پیش [[آفتاب]] پرتوی ندارد و منارهٔ بلند بر دامن [[کوه]] الوند [[پست]] نماید»<ref>گلستان سعدی، «دیباچه».</ref>.
هر یک از این مناره‌های بلند فضیلت و ستاره‌های فروزان [[هدایت]]، چنانچه در جامعه‌ای جز مدینة الرسول ظهور می‌کردند، همچون تک درختی [[زیبا]] و جذاب، در صحرای قفرِ بلاد و روزگار خویش، جلوه و ظهوری دیگر می‌یافتند و نام و یادشان زینت‌بخشِ [[تاریخ]] [[جهان]] در خاطره [[اقوام]] و [[ملل]] [[گیتی]]، به مثابهٔ قدیسانی بزرگ، برای همیشه می‌درخشید.
حُذَیفه [[عدوی]] گوید:
در [[جنگ یرموک]]، به جست‌وجوی [[پسرعم]] خویش، که مجروح در میدان افتاده بود پرداختم تا اگر رمقی در تن دارد، از آب خود به او بچشانم.
 
او را زنده یافتم، همین که آب را به لبانش نزدیک کردم، صدای [[آه]] و نالهٔ مجروح دیگری به گوش رسید. پسرعمویم بی‌آنکه آبی بنوشد، اشاره کرد که آب را به آن شخص برسان. به سوی او رفتم، دیدم [[هشام بن عاص]] است. چون خواستم آب را به او بچشانم، ناله مجروح دیگری شنیده شد. هشام نیز با اشاره از من خواست که آب را به او برسانم به نزد او بردم، اما وی را مرده یافتم. به نزد هشام بازگشتم، اما او نیز [[جان]] باخته بود. به ناچار نزد [[پسرعم]] خویش بازآمدم، لکن او هم از [[دنیا]] رفته بود<ref>احیاء علوم الدین، ج۳، ص۲۵۸؛ المحجة البیضاء، ج۶، ص۸۱.</ref>.
این دستِ هنرمند و معجزه‌گر [[رسول خدا]] بود که از عناصر [[خشن]] و [[خودخواه]] [[جاهلی]]، فرشتگانی چنین سبک‌بال و متعالی آفرید تا در دشوارترین لحظات [[زندگی]]، با [[ایثار]] حیرت‌زایِ مایهٔ [[حیات]] خویش، شگفتیِ کرّوبیان عالم [[قدس]] را برانگیزند<ref>گفتنی است که تلألؤ این جلوه‌های زیبا و جذاب تعاملات انسانی، در روزگاری زینت‌بخش و آبروی تاریخ بشر می‌شد که اوضاع اجتماعی و فرهنگی مراکز تمدن آن روزگار، در غایت ابتذال و انحطاط بود، شاید در این مقام تنها اشارتی کوتاه به یکی از عادات رایج در جامعهٔ رومیان بسنده باشد.
در آن عصر، از جمله تفریحات پرهیجان رومیان، تماشای نبرد گلادیاتورها بود؛ آنان در اوج قساوت و بی‌رحمی بردگان و اسیران این انسان‌های تیره‌بخت را در میدان عمومی شهر، به جان یکدیگر می‌انداختند و به کشتن هم مجبور می‌ساختند و از بازی خونین گلادیاتورها و کشتار تفریحی آنان، غرق در شور و شعف می‌شدند و شادی و دست‌افشانی می‌کردند!</ref>.<ref>[[احمد کریمیان|کریمیان، احمد]]، [[نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا (کتاب)|نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا]]، ص ۲۷-۴۹.</ref>
 
== منابع ==
{{منابع}}
# [[پرونده:B1956.JPG|22px]] [[احمد کریمیان|کریمیان، احمد]]، [[نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا (کتاب)|'''نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا''']]
{{پایان منابع}}
 
== پانویس ==
{{پانویس}}
 
[[رده:تربیت]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۶ مهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۱:۱۰