حکومت عباسیان: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۵٬۵۲۸ بایت اضافه‌شده ،  ‏۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۲
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱۸۱: خط ۱۸۱:
گفت: آری، از آنان می‌باشم.
گفت: آری، از آنان می‌باشم.
گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] تو مروان را خواهی کشت؛ و این سخن [[انگیزه]] عامر را برای کشتن مروان بیشتر کرد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۲۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۳۲.</ref>
گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] تو مروان را خواهی کشت؛ و این سخن [[انگیزه]] عامر را برای کشتن مروان بیشتر کرد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۲۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۳۲.</ref>
==[[خادم]] مروان==
[[مسعودی]] نقل کرده است: عبدالله [[برادر]] خود را به همراه عامر بن اسماعیل که یکی از [[شیعیان]] [[اهل]] [[خراسان]] بود به [[مصر]] فرستاد که در «بو صیر» به مروان رسیدند و او را کشتند و اهل و نزدیکانش را نیز به [[قتل]] رساندند و بر آن کنیسه که [[دختران]] و [[زنان]] او در آنجا بودند، [[یورش]] بردند و خآدمی را در آنجا یافتند که در دست او شمشیری کشیده بود که در ورود به کنیسه از آنها [[سبقت]] گرفت، او را گرفتند و از او سؤال کردند.
گفت: [[امیرالمؤمنین]] (مروان) مرا امر کرده است که اگر کشته شد، تمام دختران و زنانش را به قتل رسانم پیش از آنکه شما به آنان برسید.
خواستند آن خادم را بکشند، گفت: مرا نکشید که اگر مرا کشتید [[میراث]] [[رسول خدا]]{{صل}} را از دست می‌دهید.
گفتند: آن چیست؟
آن خادم آنان را کنار تپه‌ای از شن برد و گفت: آن را کنار بزنید. در آنجا [[مروان]] [[لباس]] و چوب و عصایی را [[دفن]] کرده بود که در دست بنی‎ هاشم نیفتد.
[[عامر بن اسماعیل]] آن را نزد [[صالح]] و او آن را نزد برادرش عبدالله وعبدالله هم برای [[ابوالعباس سفّاح]] فرستاد، و آن وسایل همچنان نزد خلفای [[بنی‌العباس]] بودند<ref>مروج الذهب، ج۳، ص۲۶۱.</ref>.
پس به جستجوی [[فرزندان]] [[خلفای بنی امیه]] ادامه دادند و آنان را گرفتند و کسی را باقی نگذاردند به جر طفل شیرخوار و یا کسی که به [[اندلس]] فرار کرد؛ بقیه را در کنار نهر ابی‎فطرس به [[قتل]] رساندند.
[[سلیمان بن علی بن عبدالله بن عباس]] نیز گروهی از [[بنی امیه]] را که لباس‌های قیمتی به تن داشتند در [[بصره]] به قتل رساند و دستور داد پاهای آنان را گرفته و در میان راه انداختند و سگها آن جسدها را خوردند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۳۰.</ref>.
هنگامی که مروان کشته شد دو پسر او عبدالله و عبیدالله به [[حبشه]] فرار کردند و در آنجا گرفتار [[رنج‌ها]] و بلاهای بسیاری شدند، [[مردم]] حبشه با آنان جنگیدند که عبیدالله کشته شد و عبدالله با عده‌ای [[نجات]] پیدا کرد، او تا [[زمان]] [[مهدی]] ([[خلیفه عباسی]]) زنده بود پس [[نصر بن محمد بن اشعث]] او را گرفت و [[امیر]] [[فلسطین]] او را نزد مهدی فرستاد.
[[عبدالرحمن بن حبیب بن مسلمة فهری]] از طرف مروان در [[آفریقا]] بود، هنگامی که این امور روی داد [[عبد]] [[اللّه]] و عاص دو پسران [[ولید بن یزید بن عبد الملک]] فرار کرده و به او [[پناهنده]] شدند؛ وقتی او دید که مردم [[تمایل]] به آن دو دارند آنان را به قتل رساند، [[عبدالرحمن بن معاویة بن هشام بن عبدالملک]] نیز خواست نزد او آید و به او پناهنده شود، ولی وقتی از آنچه با فرزندان [[ولید بن یزید]] انجام داده است با خبر شد از او ترسید و از دریا گذشت و به اندلس رفت؛ و امیرانی که در [[اندلس]] بودند از [[فرزندان]] او هستند، سپس [[دولت]] آنان به دست [[بنی هاشم]] از [[اولاد]] [[ادریس]] بن حسن از میان رفت و زائل گردید<ref>شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۷، ص۱۲۹.</ref>.
[[مسعودی]] گوید: هنگامی که سر [[مروان]] را برای سفّاح آوردند سجده‌ای طولانی کرد و آنگاه سر برداشت و گفت: خدای را [[حمد]] می‌کنم که [[خونخواهی]] از تو و خاندانت نمودم، دیگر باکی ندارم اگر [[مرگ]] به سراغم بیاید؛ من به سبب حسین{{ع}} هزار نفر از [[بنی امیّه]] را کشتم و [[جسد]] هشام را در عوض پسر عمویم [[زید بن علی]] سوزاندم همان‎گونه که او را سوزاندند؛ و باز روی به [[قبله]] کرد و سجدۀ دیگری کرد و آنگاه گفت: مروان را در عوض برادرم [[ابراهیم]] کشتم، و سایر بنی امیّه را در عوض حسین{{ع}} و یارانش و کسانی که بعد از او از فرزندان عموی ما [[ابو طالب]] کشته شدند، به [[قتل]] رساندم<ref>مروج الذهب، ج۳، ص۲۷۱.</ref>.
[[ابوالفرج]] به نقل از [[زبیر بن بکار]] از عمویش گفته است: [[ابوالعباس سفاح]] روزی شعری خواند که او را در آن [[مدح]] کرده بودند. در آن هنگام گروهی از بنی امیّه نزد او نشسته بودند که به آنان [[امان]] داده بود؛ [[سفاح]] روی به یکی از آنان کرد و گفت: مدحی که در این قصیده ما را کردند شما را کجا چنین مدحی کرده‌اند؟
آن [[مرد]] [[اموی]] گفت: هیهات، به [[خدا]] [[سوگند]] هرگز در باره شما مانند [[شعر]] [[ابن قیس]] در باره ما نگویند:
{{عربی|ما نَقِمُوا مِن بَنِی اُمَیّةَ اِلّا اَنَّهّم یَحلُمُونَ اِن غَضِبُوا
اِنَّهُم مَعدِن المُلُوکِ فَما تَصلُحُ اِلّا عَلَیهِمُ العَرَبُ}}<ref>«از بنی‎امیه ناراحت نشدند مگر اینکه؛ آنان هرگاه در خشم شدند، حلم ورزیدند؛ بنی‎امیّه معدن ملوک هستند؛ و عرب جز با حاکم بودن آنان اصلاح نگردند».</ref>
هنگامی که سفّاح این را شنید گفت: هوای [[خلافت]] همچنان در سر تو می‌باشد؛ سپس دستور داد که آنان را بگیرند؛ پس آنان را گرفته و کشتند<ref>الاغانی، ج۴، ص۳۴۷.</ref>.
و نیز نقل کرده است: سفّاح دستور داد [[بنی امیه]] را کشتند و فرشی روی آنان انداختند، سپس خود بالای آنان نشست و مشغول خوردن [[غذا]] گردید، و آنان زیر آن فرش‌ها تکان می‌خوردند.
وقتی از خوردن غذا فارغ گردید گفت: من هرگز غذایی به این گوارایی نخورده بودم؛ پس از آن دستور داد که پاهای جسدهای آنان را گرفته و در میان راه انداختند، تا [[مردم]] همان‎گونه که آنان را در [[زمان]] حیاتشان [[لعن]] می‌نمودند، پس از مرگشان نیز لعن نمایند.
[[راوی]] گوید: ما سگ‌ها را دیدیم که پاهای آنها را گرفته و می‌کشیدند در حالی که شلوارهای قیمتی و نفیس بر تن داشتند، و وقتی جسدها متعفن شدند چاهی کندند و آنها را در آن انداختند<ref>الاغانی، ج۴، ص۳۴۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۳۵.</ref>
==سدیف و [[قتل عام]] [[بنی امیّه]]==
سدیف بر [[سفاح]] وارد شد در حالی که [[سلیمان بن هشام بن عبدالملک]] نزد او بود، سفاح او را [[گرامی داشت]] و سدیف این [[شعر]] را خواند:
{{عربی|لا یَغُرَّنَّکَ ما تَری مِنَ الرِّجالِ اِنَّ تَحتَ الضُّلُوعِ داءً دَوِیّا
فَضَعِ السَّیفَ وَادفَعِ السَّوطَ حتّى لا تَری فَوقَ ظَهرِها اُمَوِیّا}}<ref>«این مردانی که می‌بینی تو را نفریبند؛ بدرستی که زیر این استخوان‌های سینه درد و بیماری است. تیغ را به کار بیانداز و تازیه را به کار گیر؛ تا اینکه روی زمین کسی از بنی امیّه نماند».</ref>
سلیمان گفت: ای شیخ! تو ما را کشتی.
پس سفّاح دستور داد تا سلیمان را به [[قتل]] رساندند.
و [[شبل بن عبدالله]] -که از [[موالیان]] بنی ‎هاشم بود- بر [[عبدالله بن علی]] وارد شد که نود نفر از بنی امیه نزد او بر سر سفره غذا بودند. شبل روی به عبدالله بن علی کرد و گفت:
{{عربی|اَصبَحَ المُلکُ ثابِتَ الاساسِ بِالبَهالِیلِ مِن بَنِی العَبّاسِ
طَلَبُوا وِترَ هاشِمِ وَشَفَوها بَعدَ مَیلٍ مِنَ الزَّمانِ وَیاسِ
لا تُقِیلَنَّ عَبدَ شَمسٍ عِثاراً  وَاقطَعنَ کُلَّ رَقلَةٍ وَغراسِ
ذلّها اَظهَرَ التَّودُّدُ مِنها  وَبِها مِنکُم کَحَرِّ المَواسِی
وَلَقَد غاظَنِي وَغاظَ سِوائي قُربُهُم مِن نَمارِقٍ وَکَراسِي
اَنزِلُوها بِحَیثُ اَنزَلَها اللّهُ  بِدارِ الهَوانِ وَالاِتِّعاسِ
وَاذکُرُوا مَصرَعَ الحُسَینِ وَزَنداً  وَقَتیلاً بِجانِبِ المِهراسِ
وَالقَتِیلُ الَّذِي بِحَرّانَ اَضحی  ثاوِیاً بَینَ غُربَةٍ وَتَناسِي}}<ref>«پایه‌های ملک و سلطنت ثابت شد، به افراد بزرگی از بنی‌العباس؛ خون بنی هاشم را طلب کردند و انتقام گرفتند، پس از ناسازگاری روزگار و ناامیدی؛ از لغزش عبد شمس (بنی امیّه) در نگذر، و هر درخت خرما و نهالی را قطع کن؛ خوار شدنشان دوستیِ آنها را ظاهر کرده، در حالی که آنها با شما مانند تیری تیغها داشتند؛ من و دیگران را به خشم آورد، نزدیکیِ آنها به تخت‌ها و تکیه‎گاه‌ها؛ آنها را فرود آورید. همانجا که خدا فرود آورده، به خانه هلاکت و نابودی؛ کشته شدن حسن و زید را یاد آورید، و کشته‌ای (حمزه) در کنار مهرا (اُحُد)؛ و کشته‌ای که (ابراهیم امام) در حرّان است، که بین غربت و فراموشی اقامت گزیده است».</ref>
پس [[ابوالعباس سفاح]] دستور داد آنان را کشتند و بر روی آنان پوست‌هایی انداخته و بر بالای آن [[غذا]] خوردند در حالی که ناله برخی از آنان شنیده می‌شد، تا اینکه همه مردند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۲۹.</ref>.
[[ابن ابی‌الحدید]] نقل کرده است که: [[دربان]] [[سفاح]] بر او وارد شد و گفت: مرد شتر سوار [[عربی]] از [[اهل]] [[حجاز]] که صورت خود را پوشانده و نقاب را بر نمی‌دارد آمده و می‌گوید که او از [[موالیان]] است و درخواست [[ملاقات]] دارد.
سفاح گفت: به او اجازه دهید.
آن شخص وارد شد و نقاب از چهره بر گرفت، چون [[بنی امیه]] را دید که بر کرسی‌ها نشسته‌اند روی به سفّاح کرد و آن اشعاری را که قبلاً ذکر شد، خواند و لرزه بر اندام سفاح افتاد (او همان سدیف بود).
سدیف اشاره کرد و گروهی از مأموران او که از اهل [[خراسان]] بودند وارد شدند و همه آنان را به [[قتل]] رساندند به جز پسر [[عمر بن عبد العزیز]] که [[داود بن علی]] واسطه شد و گفت: [[پدر]] او همانند دیگران نبوده است.
سفاح گفت: او را [[امان]] می‌دهم به شرط اینکه در جایی رود که او را نبینم.
سپس جسدهای آنان را در حیاط قصر انداختند تا جایی که بوی تعفّن فضا را گرفته بود؛ و [[سفاح]] می‌گفت: این بوی تعفّن نزد من از [[عطر]] بهتر است<ref>شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۷، ص۱۲۵.</ref>.
[[ابوالفرج]] [[شعر]] خواندن سدیف در حضور سفّاح را ذکر کرده و پس از آن نقل کرده است: هنگامی که سدیف آن اشعار را خواند [[سلیمان بن هشام]] رو به سدیف کرد و گفت: آیا با شعر خود این‎گونه مارا [[عیب]] می‌کنی درحالی که ما از بزرگان و اشراف [[مردم]] هستیم؟
در این هنگام [[ابوالعباس سفاح]] در [[خشم]] شد، و سلیمان بن هشام از گذشته [[دوست]] او بود و خواسته‌های او را در [[زمان]] [[بنی امیه]] برآورده می‌کرد و به او [[نیکی]] می‎نمود، ولی سفاح به این امر توجه نکرد و بر یارانش از [[اهل]] [[خراسان]] فریاد زد: اینان را بگیرید. پس همه را کشتند به جز سلیمان بن هشام که دوست سفّاح بود.
آنگاه سفاح روی به او نمود و گفت: من برای تو خیری در [[زندگی]] بعد از اینان نمی‌بینم. گفت: نه به [[خدا]] [[سوگند]].
گفت: پس او را نیز بکشید؛ پس سلیمان بن هشام را همچنان که در کنار سفاح نشسته بود کشتند.
سپس آنان را در حالی که برهنه کرده بودند در باغ کنار قصر انداختند تا اینکه کسانی که در قصر سفّاح بودند از بوی تعفن آن اجساد ناراحت شدند.
با سفاح درباره برداشتن آن اجساد صحبت کردند، او به خاطر کینه‌ای که نسبت به آنان داشت گفت: به خدا سوگند بوی آنها نزد من خوش‌بوتر از بوی [[مشک]] و عنبر است<ref>شرح نهج‎البلاغه ابن ابی الحدید، ج۷، ص۱۴۳.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۳۷.</ref>


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==
۸۲٬۱۶۱

ویرایش