←کهانَت
(←کهانَت) |
|||
| خط ۸۳: | خط ۸۳: | ||
==آشنایی با علوم قرآنی== | ==آشنایی با علوم قرآنی== | ||
==کهانَت== | ===کهانَت=== | ||
===چیستی کهانت=== | ===چیستی کهانت=== | ||
*پیش از ظهور اسلام، عربها کهانت و پدیدههای شعری را اموری میدانستند که ریشه در عالمی دیگر، در ورای این عالمِ محسوس و مرئی دارد. خداوند در قرآن کریم تأکید میکند که قرآن نه سخن شاعر و نه سخن کاهن است. این تأکید روشن میسازد که در عصر نزول قرآن و پیش از آن، کسانی با عنوان کاهن ادعای ارتباط با عالم غیب داشتهاند. | *پیش از ظهور اسلام، عربها کهانت و پدیدههای شعری را اموری میدانستند که ریشه در عالمی دیگر، در ورای این عالمِ محسوس و مرئی دارد. خداوند در قرآن کریم تأکید میکند که قرآن نه سخن شاعر و نه سخن کاهن است. این تأکید روشن میسازد که در عصر نزول قرآن و پیش از آن، کسانی با عنوان کاهن ادعای ارتباط با عالم غیب داشتهاند. | ||
کهانت ادعای غیبگویی در مورد حوادث گذشته و آینده است؛ کاهنان کسانی بودند که افراد برای کسب اطلاع از حوادث آینده، تعبیر رؤیاها، شفا گرفتن و از بین بردن دشمنیها به آنها رجوع میکردند. استنباط عمومی از کاهن این بود که شخص کاهن با فردی از جنّ سر و کار دارد و آن جنّ به وسیله استراق سمع، از اخبار غیبی آگاه میشود. کاهنان معمولاً زبان خاصی داشتند که سجع از ویژگیهای آن بود. همچنین سخنان آنها ابهامآلود بود به طوری که تأویلات گوناگونی را بر میتافت<ref>ر. ک: موسوعة الادیان المیسرة، ص۴۲۰؛ طاش کبریزاده، احمد بن مصطفی، موسوعة مصطلحات مفتاح السادة و مصباح السیادة فی موضوعات العلوم، بیروت، مکتبة لبنان ناشرون، ۱۹۹۸م، ص ۷۵۳ ـ ۴ و ۵۳۰ ـ ۵۲۸.</ref>. | کهانت ادعای غیبگویی در مورد حوادث گذشته و آینده است؛ کاهنان کسانی بودند که افراد برای کسب اطلاع از حوادث آینده، تعبیر رؤیاها، شفا گرفتن و از بین بردن دشمنیها به آنها رجوع میکردند. استنباط عمومی از کاهن این بود که شخص کاهن با فردی از جنّ سر و کار دارد و آن جنّ به وسیله استراق سمع، از اخبار غیبی آگاه میشود. کاهنان معمولاً زبان خاصی داشتند که سجع از ویژگیهای آن بود. همچنین سخنان آنها ابهامآلود بود به طوری که تأویلات گوناگونی را بر میتافت<ref>ر. ک: موسوعة الادیان المیسرة، ص۴۲۰؛ طاش کبریزاده، احمد بن مصطفی، موسوعة مصطلحات مفتاح السادة و مصباح السیادة فی موضوعات العلوم، بیروت، مکتبة لبنان ناشرون، ۱۹۹۸م، ص ۷۵۳ ـ ۴ و ۵۳۰ ـ ۵۲۸.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۰ - ۲۲.</ref>. | ||
*خداوند تأکید میکند که قرآن سخن کاهن نیست تا مبادا مردم وحی را با کهانت اشتباه بگیرند:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن| إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلا مَا تُؤْمِنُونَ وَلا بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلا مَا تَذَكَّرُونَ تَنزِيلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِينَ}}﴾}}<ref> که این (قرآن) بازخوانده فرستادهای گرامی است.و گفتار شاعر نیست؛ اندک ایمان میآورید.و نه گفتار پیشگوست؛ اندک پند میپذیرید.فرو فرستادهای از پروردگار جهانیان است؛ سوره حاقه، آیه: ۴۰ -۴۳.</ref> و نیز میگوید:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|فَذَكِّرْ فَمَا أَنتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلا مَجْنُونٍ}}﴾}}<ref> بنابراین پند بده که تو، به (برکت) نعمت پروردگارت نه پیشگویی و نه دیوانه؛ سوره طور، آیه:۲۹.</ref> | *خداوند تأکید میکند که قرآن سخن کاهن نیست تا مبادا مردم وحی را با کهانت اشتباه بگیرند:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن| إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلا مَا تُؤْمِنُونَ وَلا بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلا مَا تَذَكَّرُونَ تَنزِيلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِينَ}}﴾}}<ref> که این (قرآن) بازخوانده فرستادهای گرامی است.و گفتار شاعر نیست؛ اندک ایمان میآورید.و نه گفتار پیشگوست؛ اندک پند میپذیرید.فرو فرستادهای از پروردگار جهانیان است؛ سوره حاقه، آیه: ۴۰ -۴۳.</ref> و نیز میگوید:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|فَذَكِّرْ فَمَا أَنتَ بِنِعْمَتِ رَبِّكَ بِكَاهِنٍ وَلا مَجْنُونٍ}}﴾}}<ref> بنابراین پند بده که تو، به (برکت) نعمت پروردگارت نه پیشگویی و نه دیوانه؛ سوره طور، آیه:۲۹.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۰ - ۲۲.</ref>. | ||
*مطابق برخی احادیث، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} مردم را از تصدیق کاهنان بر حذر میداشت تا جایی که فرمودند:"هر کس نزد کاهن و ساحری رود و او را در گفتههایش تصدیق کند، به آنچه بر [[محمد]] نازل شده، کافر شده است"<ref>مسند، احمد بن حنبل، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا، ج ۱۲، ص ۴۲۹.</ref>. | *مطابق برخی احادیث، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} مردم را از تصدیق کاهنان بر حذر میداشت تا جایی که فرمودند:"هر کس نزد کاهن و ساحری رود و او را در گفتههایش تصدیق کند، به آنچه بر [[محمد]] نازل شده، کافر شده است"<ref>مسند، احمد بن حنبل، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا، ج ۱۲، ص ۴۲۹.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۰ - ۲۲.</ref>. | ||
===اقسام کهانت=== | ===اقسام کهانت=== | ||
*[[فخر رازی]] گفته است که کهانت دو نوع است: نوع اول غیر اکتسابی و نوع دوم اکتسابی است. | *[[فخر رازی]] گفته است که کهانت دو نوع است: نوع اول غیر اکتسابی و نوع دوم اکتسابی است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۰ - ۲۲.</ref>. | ||
*نوع اوّل در برخی از نفوس به صورت ذاتی وجود دارد و به بیان روشنتر از خواص برخی از نفوس است. اما نوع دوم با اشتغال به برخی امور مانند نجوم قابل کسب است<ref>ر. ک: طاش کبریزاده، پیشین، ص ۷۵۳ (به نقل از فخر رازی، السرّ المکتوم فی مخاطبة الشمس و القمر و النجوم؛ کشف الظنون؛ ج ۲، ص ۹۸۹.).</ref>. از سخنان [[فخر رازی]] استفاده میشود که نهی در احادیث ناظر به گونه دوم کهانت است | *نوع اوّل در برخی از نفوس به صورت ذاتی وجود دارد و به بیان روشنتر از خواص برخی از نفوس است. اما نوع دوم با اشتغال به برخی امور مانند نجوم قابل کسب است<ref>ر. ک: طاش کبریزاده، پیشین، ص ۷۵۳ (به نقل از فخر رازی، السرّ المکتوم فی مخاطبة الشمس و القمر و النجوم؛ کشف الظنون؛ ج ۲، ص ۹۸۹.).</ref>. از سخنان [[فخر رازی]] استفاده میشود که نهی در احادیث ناظر به گونه دوم کهانت است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۰ - ۲۲.</ref>. | ||
*برخی از دایرة المعارفهای غربی نیز وحی را به گونهای تعریف کردهاند که شامل کهانت، فالبینی، سحر و جادو نیز میشود<ref>Mircea Eliade, The Encyclopedia of Religion ، ج ۱۲، ص ۱۵۶.</ref>. باید گفت که اگر منظورشان معنای عامّ لغوی وحی است، در آن سخنی نیست، اما اگر مرادشان وحی به عنوان مصطلح دینی است، این امر یک خلط آشکار است. میتوان گفت که قصهها و افسانهها و آموزههای کتاب مقدس موجود یهودی ـ مسیحی، سبب عرضه چنین تعریفهایی از وحی شده است. به هر حال، طریقهای که کاهنان برای به دست آوردن امور غیبی در پیش گرفته بودند، با راه پیامبران الهی کاملاً متفاوت بود؛ کاهنان به روشهایی متوسل میشدند که به هیچ روی، صادق نبود. یکی از روشهای کاهنان برای به دست آوردن اخبار غیبی، توسل به جنِّیان بود<ref>ر. ک: قرآن کریم، سوره جن، آیه:۶.</ref>. ولی آیا جنّیان همیشه راست میگویند؟ مطابق قرآن، آنها نیز مانند انسانها، به صالح و غیر صالح تقسیم میشوند، بنا بر این، اخبار کاهنان معجونی از اخبار راست و دروغ است. [[ابن خلدون]] در کتاب خود، مقدمه، در باره مواجههای که بین [[پیامبر]]{{صل}} و یکی از کاهنان عصر خویش، به نام [[ابن صیّاد]]، اتفاق افتاده است مینویسد:"[[پیامبر]]{{صل}} به منظور کشف حال [[ابن صیّاد]] در باره اخباری که باز میگفت از وی پرسید چگونه این خبرها به تو میرسد؟ او گفت: اخبار راست و دروغ هر دو به من میرسد. [[پیامبر]]{{صل}} فرمودند: امر بر تو مشتبه شده است؛ یعنی یکی از خواص نبوت، راستی و صداقت است و به هیچ حال دروغ بدان راه نمییابد، زیرا مسئله نبوت پیوستگی ذات [[پیامبر]] به ملأ اعلی "جهان برین" است بی آنکه محرک و مشوقی در کار باشد و به امور بیگانه از ذات خود یاری جوید. ولی کاهن به سبب عجز خویش، ناگزیر است به تصورات بیگانه از ذات خود یاری جوید، و این تصورات در ادراک وی نفوذ میکند و با ادراکی که بدان توجه میکند مشتبه میشود و در نتیجه با آنها در میآمیزد و از این رو دروغ به آن راه مییابد و به همین سبب ممکن نیست پیشگویی او را نبوت نامید"<ref>مقدمه، ابن خلدون، ترجمۀ محمد پروین گنابادی، تهران، شركت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۵ش، ج ۱، ص ۱۸۵ ـ ۶</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۰ - ۲۲.</ref>. | |||
*نتیجه آنکه، کهانت به هیچ روی هموزن و همسنگ وحی نبوتی نیست، چرا که طریق آن از صدق و امن لازم برخوردار نیست و تنها خداوند است که کلامش صدق و طریق کلامش امن است: {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ}}﴾}}<ref> که روح الامین آن را فرود آورده است؛ سوره شعراء، آیه:۱۹۳.</ref>؛ {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلاً لاَّ مُبَدِّلِ لِكَلِمَاتِهِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ }}﴾}}<ref> و سخن پروردگارت به راستی و دادگری کامل شد؛ هیچ دگرگون کنندهای برای سخنان وی نیست و او شنوای داناست؛ سوره انعام، آیه:۱۱۵.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۰ - ۲۲.</ref>. | |||
===بررسی معنای مکاشفه=== | |||
*کشف در لغت به معنی رفع حجاب و در اصطلاح عارفان و صوفیان، اطلاعرسانی بر ماورای حجاب از معانی غیبی و حقیقی است<ref>جرجانی، ص:۲۳۷</ref>. [[عطّار]] میگوید:"صوفیان و عارفان مدعیاند که بر اثر ریاضت و مجاهدت، نفس خویش را جلا داده و پرده از روی دیده قلب برگرفتهاند تا جایی که به قدر رفع حجاب و صفای دل توانستهاند به مشاهده آنچه ماورای حجاب ماده و جسم است بنشینند. این مکاشفه دارای مراتب و درجاتی است که به حسب مرتبه آن, قلمرو آن نیز گسترش مییابد. عارفان به آیاتی از قرآن و احادیثی از [[پیامبر]]{{صل}} و اوصیا نیز استشهاد میکنند که از کشف عوالم وجود برای پیامبرانی چون [[پیامبر|حضرت محمد]]{{صل}} و [[حضرت موسی]]{{ع}} و اولیایی چون [[حضرت علی]]{{ع}} حکایت دارد<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
*شیخ [[روزبهانی بقلی]] میگوید:"خدای تعالی فرمود:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن| وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا}}﴾}}<ref> و همه نامها را به آدم آموخت؛ سوره بقره، آیه:۳۱.</ref> و فرمود:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ }}﴾}}<ref> و همین که پروردگارش بر آن کوه تجلّی کرد؛ سوره اعراف، آیه:۱۴۳.</ref> و گفت: {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى}}﴾}}<ref> سپس نزدیک شد و فروتر آمد.آنگاه (میان او و پیامبر) به اندازه دو کمان یا نزدیکتر رسید؛ سوره نجم، آیه: ۸- ۹.</ref> و هر که را این مقامات باشد با قلب چیزی را از غیب بنگرد و به حقیقت ببیند و شک را در آن راهی نباشد و چنان باشد که در ظاهر ببیند. [[امام علی]]{{ع}} گفت:{{عربی|اندازه=150%|"لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً"}}؛<ref>اگر پرده برداشته شود بر یقین من افزوده نخواهد شد</ref>. خدای تعالی فرمود:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى }}﴾}}<ref> دل، آنچه میدید، دروغ نگفت؛ سوره نجم، آیه:۱۱.</ref><ref>جواد نوربخش، فرهنگ نوربخش، ص:۳۸ (به نقل از روزبهانی بقلی شیرازی، مشرب الارواح، ص ۱۴۲).</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
*در مصادیق مکاشفات عارفان و اولیا موارد عدیدهای گزارش شده است که از آن میان میتوان به موارد ذیل اشاره کرد<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>: | |||
#مشاهده الواح مکتوب<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
#شنیدن صدا از غیب<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
#مشاهده افراد غایب و دیدن کارهای آنها در لحظه انجام آن<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
#مشاهده حالات و صفات افراد نیکوکار و گناهکار و خبر دادن از اعمال گذشته و آینده آنها ـ آشکار شدن حقیقت اشیاء همراه با منافع و مضرّاتشان<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
#مشاهده تسبیح موجودات مادی<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
#مشاهده ارواح مردگان و حالات آنها در عالم برزخ<ref>ر. ک: موسوعة مصطلحات التصوف الاسلامی, رفیق العجم, بیروت، مكتبة لبنان ناشرون، ۱۹۹۹م، ص ۹۲۸ ـ ۹.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
===منشأ مکاشفه=== | |||
*کسی که حالات اهل عرفانِ مسلکهای مختلف را مطالعه کند، یقین پیدا میکند که اصل مشاهده غیب و مغیبات از امور انکارناپذیر است, گرچه در مورد منشأ و عامل آن ممکن است فرضیهها و تحلیلهای مختلفی وجود داشته باشد. گاهی گفته میشود که منشأ مکاشفه، جن و شیاطیناند و گاهی میگویند مکاشفه منشأ ربانی دارد. آنچه مسلم است اینکه در همه کسانی که به چنین مقاماتی رسیدهاند، چند چیز دیده میشود: اجرای برنامههای مجاهدت و ریاضت و ترک تعلقات مادی و لذتهای نفسانی<ref>ر. ک: المیزان فی تفسیر القرآن، محمد حسین طباطبایی، ج ۶, ص ۱۷۷. (ذیل آیۀ ۱۰۵ سورۀ مائده)؛ مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج ۴، ص ۴۳۷.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
*'''توضیح پاسخ:''' فرق اساسی وحی به معنای مصطلح دینی با دیگر راههای القای معانی، آن است که راههای دیگر از مبدأ شفافی برخوردار نیستند و چه بسیار پیش میآید که القائات رحمانی با القائات نفسانی و شیطانی خلط میشود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
===رابطه مکاشفه با رؤیا=== | |||
*شاید بتوان کشف و مکاشفه را نوعی رؤیا در بیداری دانست. در حال رؤیا حواس ظاهری انسان از کار میافتد و آنچه را که ما در حال رؤیا با چشم یا گوش یا دیگر اعضا و جوارح احساس میکنیم, از طریق حواس باطن روح و نفسمان است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
*اهل مکاشفه نیز در هنگام کشف, با حواس دیگری غیر از حواس ظاهری مادی، اموری را مشاهده میکنند یا مطالبی را میشنوند و یا اشیائی را لمس میکنند؛ چراکه اگر این مکاشفات با چشم و گوش مادی بود، باید کسانی که در مجاورت آنها هستند آنها را ببینند و بشنوند، در حالی که چنین نیست<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
*گرچه ممکن است که صاحب کشف گمان کند و حتی یقین داشته باشد که وی این مکاشفات را با چشم و گوش ظاهر دیده یا شنیده است اما حقیقت چیز دیگری است, همانطور که در رؤیا نیز نوعاً افراد توجه ندارند که در حال رؤیا هستند و چنین میپندارند که همه امور در زندگی عادی اتفاق میافتد، ولی وقتی بیدار میشوند میفهمند که مشاهداتشان واقعیت نداشته است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
*نتیجه آنکه ماهیت و سرشت کشف با رؤیا یکی است و در هر دو، حواس ظاهری تعطیل و حواس باطنی نفس، فعال میشود. حال با این پیشفرض میتوانیم به ارزیابی میزان اعتبار مکاشفات بنشینیم. همانطور که رؤیاها همگی صادق نیستند, مکاشفات هم میتوانند صادق و یا کاذب باشند. شاید همه ما انواع مختلفی از رؤیاها را تجربه کرده باشیم؛ برخی از رؤیاها مربوط به حوادث گذشته هستند که عیناً اتفاق افتاده است، برخی مربوط به حوادث آینده هستند که بعداً عیناً اتفاق میافتد، برخی از رؤیاها به صورت نمادی از واقعیت هستند و بالاخره برخی از رؤیاها عاری از هرگونه واقعیتی هستند. هم در قرآن کریم و هم در روایات تأیید شده است که رؤیاها میتوانند صادق یا کاذب باشند. در قرآن کریم رؤیای [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} و نیز رؤیای [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به عنوان رؤیاهای صادق گزارش شده است<ref>ر. ک: قرآن کریم، سوره صافات، آیه: ۱۰۵ ـ ۱۰۲؛ سوره فتح، آیه:۲۷.</ref>. همچنین رؤیای [[حضرت یوسف]]{{ع}} در حال کودکی، که پدر و مادر و یازده برادر خود را به صورت خورشید و ماه و یازده ستاره دید. از رؤیاهای نمادین و صادق است که سالها بعد به شکلی، که تفصیل آن در داستان [[حضرت یوسف]] آمده است، تحقّق یافت<ref>ر. ک: قرآن کریم، سوره یوسف، ۵ ـ ۴ و ۱۰۰.</ref>. اما با این همه در قرآن تصریح شده است که برخی از رؤیاها اضغاث احلام هستند<ref>ر. ک: قرآن کریم، یوسف، آیه:۴۴.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
*در روایات نیز آمده است که رؤیاها چند گونهاند: برخی حدیث نفساند، برخی از جانب خدا است، برخی از جانب فرشتگان و برخی نیز از جانب شیطان است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
*همانطور که گذشت مکاشفات نیز در سرشت و ماهیت همانند رؤیا هستند. نفس انسان, فارغ از حواس ظاهری به مشاهده اموری میپردازد، ولی ممکن است برخی از آنها از قدرت خلّاق خود نفس و قوه خیال ناشی شده باشد و برخی کاملاً واقعی باشد و برخی از جانب شیطان باشد. کسی که مکاشفات نقلشده از عارفان بزرگ را مطالعه کند, به خوبی میتواند به این نتیجه برسد. به بیان دیگر، در برابر مکاشفات واقعی که ناشی از ایمان، تقوا و یقین و مجاهدت نفس است, کشف و شهودهای خیالی و پنداری نیز فراوان است که بر اثر تلقین مکرر، انحراف فکر و وسوسههای شیطانی پدید میآید. برای مثال، [[محی الدین بن عربی]] گفته است: "رجبیون را ریاضتی است که از آثار آن، رؤیت رافضیان به صورت خوک در مکاشفه است!"<ref>شرح مقدّمۀ قیصری, جلال الدین آشتیانی، ص ۲۸؛ قرآن در آینۀ پژوهش، [[محمد كاظم شاكر]]، تهران، هستی نما، ۱۳۸۰ ش، ج ۲, ص ۱۱۲</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
*بنا بر این بر فرض آنکه مدعیان کشف و شهود در ادعاهایشان نیز صادق باشند، این امر به هیچ وجه دلیل بر حقانیت پیام مکاشفه ایشان نیست<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۲۴ - ۲۶.</ref>. | |||
===خلاصه و نتیجه=== | |||
#وحی در ادیان الهی از جایگاه اساسی برخوردار است و سنگ زیربنای بحثهای دینپژوهی و قرآنپژوهی است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶.</ref>. | |||
#وحی در لغت به معنای القای معنا به دیگران است که نوعاً از طریق رمز و اشاره و پنهان از چشم دیگران صورت میگیرد. این معنای لغوی، عام بوده و هرگونه القای معنایی را در بر میگیرد و الهام یکی از مصادیق بارز آن است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶.</ref>. | |||
#وحی به معنای مصطلح در فرهنگ ادیان، ارتباط کلامی بین خدا و برگزیدگانش است که حاصل آن نبوت است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶.</ref>. | |||
#در الهام و مکاشفه نیز، القای معنا صورت میگیرد و بسیاری از موارد پیامهای ربّانی به اهل مکاشفه و الهام القاء میشود که پاکی نفس و جلای روح و خموشی زبان و رهایی از تعلقات مادی شرط شنیدن نواهای وحیانی است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶.</ref>. | |||
#فرق اساسی وحی به معنای مصطلح دینی با دیگر راههای القای معنا آن است که راههای دیگر از مَبدأ شفافی برخوردار نیستند و چه بسیار پیش میآید که القائات رحمانی با القائات نفسانی و شیطانی خلط میشود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶.</ref>. | |||
==وحیشناسی با رویکرد کلامی== | |||
==وحی یا شعور مرموز== | |||
=== دستگاه آفرینش، انواع را به سوی کمال میکشد=== | |||
*دانه گندمی که بر زمین افتاده و با شرایط مساعدی شکافته شده و شروع به روئیدن میکند، بیشک متوجه آخرین مرحله حرکت خود، یعنی بوته گندمی است که رشد خود را تکمیل نموده و سنبل داده و دانههای زیادی به بار میآورد. همچنین هسته میوهای که در شکم خاک پنهان شده و سپس پوست خود را شکافته و نوک سبزی بیرون میدهد، از همان دم آغازین، عازم آخرین درجه کمال و برومندی خودش است که درختی سرسبز و پر از میوه خواهد شد. و نیز شکل جوجهای که در میان تخم یا صورت جنین انسان که در رحم مادر بسته میشود، از همان وقت به سوی یک مرغ کامل یا یک انسان کاملی رهسپار است، که از مزایای وجود بهرهمند بوده و آثار وجودی خود را خواهد بخشید<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*از این نمونههای بارز و صدها و هزارها موارد دیگر، به وضوح در مییابیم که دستگاه آفرینش با تربیت تکوینی خود هر نوعی از انواع خارجیه را به سوی کمال مناسب خودش سوق میدهد و اگرچه در میان این انواع، افرادی در مسیر تکوینی خود گرفتار یک سلسله آفات و صدمات شده و از راه باز مانده و به طریق نیستی میافتند، ولی با این حال دستگاه آفرینش هرگز از پیشه خود دست نمیکشد و همچنان به کار خود ادامه داده و کاروان هستی را پیوسته به سوی مقاصد ویژه خودشان هدایت میکند. از آنجا که انسان نیز یکی از این انواع است، لذا به ناچار از طریق آفرینش به سوی مقصد کمالی خود هدایت میشود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
===انسان به وسیله استخدام دیگران مدنیت را به وجود میآورد=== | |||
*در این حقیقت تردیدی نیست که انسان نوعی است که در همه شئون زندگی خود، مدنی و اجتماعی است. این حقیقتی است که ساختمان وجودی سراسر احتیاجِ انسان و نیز آنچه که از تاریخ گذشتگان به دست ما رسیده است و همچنین آزمایش افراد و طبقات نسل حاضر به آن گواهی میدهند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*ولی نکته مهم این است که این نوع، به حسب آفرینش، طوری ساخته شده است که هر چیز را برای خودش میخواهد و از نیروی طبیعت و از همه فوائد وجودی بسایط و عناصر به نفع خود استفاده میکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*انسان از میوه و شاخ و برگ و ریشه و چوب و هیزم همه نباتات (گیاه و درخت) برای رفع نیازهای زندگی خود استفاده میکند و آنها را برای رسیدن به مقاصد دوردست خود وسیله قرار میدهد. انسان از گوشت، پوست، پشم، خون، شیر، شاخ و حتی مدفوعات انواع حیوانات نفع میبرد و آنها را تربیت کرده و در مقاصد حیاتی خود استخدام میکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*حال سؤال این است که آیا انسانی که این غریزه فطری را در همه چیز به کار میبرد، در همنوعان خود به کار نبرده و آنان را از این کلیت استثناء میکند؟ و آیا انسان اجتماع خانوادگی (زناشویی) را برای تمتع و لذت بردن از همسر خود میخواهد یا لذت خود را برای منزل میخواهد؟ و آیا انسان اجتماع مدنی را برای این میخواهد که بهترین وسیلهای برای تأمین احتیاجات زندگی او است یا خود را برای مدنیت میخواهد؟ و اگر انسان برای خود هیچ سعادتی را در اجتماع خانوادگی یا اجتماع مدنی نبیند، آیا باز هم آن اجتماع را خواهد طلبید؟ <ref>البته این پرسشها مربوط به تطبیق منفعت فرد و جامعه نیست.</ref>. روشن است که انسان همان غریزه "غریزه استخدام" را که در همه موجودات به کار میبندد، در همنوعان خود نیز به کار خواهد بست<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*نتیجه اینکه انسان موجودی استخدامطلب بوده و اجتماع را برای تکمیل استخدا م انتخاب کرده است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
=== اجتماع تعاونی انسان=== | |||
*از همینجا اجتماع تعاونی منعقد میشود. زیرا چنانکه روشن شد انسان از این رو به اجتماع تعاونی تن میدهد که از طرفی به تنهایی خود را در تأمین لوازم زندگی خودش ناتوان میبیند و از سوی دیگر نمیتواند کار و کوشش دیگران را بلاعوض و به طور رایگان تملک کند. زیرا دیگران نیز مثل او انسان بوده و همان چیزی را که وی از دیگران میخواهد، آنان نیز از وی میخواهند. پس به ناچار اجتماع تعاونی را بهترین وسیله تشخیص داده و آن را انتخاب میکند و در نتیجه مقداری از نتایج کار و کوشش خود را به دیگران داده و در برابر از نتایج کار آنها برخوردار میشود و بدین ترتیب همه افراد مجموع محصولات کار خود را روی هم ریخته و سپس برحسب وزن اجتماع خود رفع نیاز میکنند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
=== بروز اختلاف افراد=== | |||
*اگرچه اجتماع تعاونی با عواملی که گفته شد در میان افراد ضرورتاً به وجود میآید، ولی از آنجا که انسان از سیر ناچاری به این اجتماع تعاونی و عدالت اجتماعی، که به دنبالش میآید، تن داده، لذا پیوسته از ته دل در فکر پاره کردن این بند و خواهان لگامگسیختگی است و از این رو هر وقت نیرویی پیدا کند، و قدرتی در خود یابد، از پایمال کردن حقوق دیگران مضایقه نمیکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*تاریخ انسان، تا آنجایی که در دست است، این حقیقت را تأیید میکند که پیوسته اقویا به ضعفا تاخته و هستی آنها را به غارت و چپاول بردهاند و همیشه افراد نیرومند، افراد ناتوان را زبون ساخته و زیر یوغ بندگی خویش کشیده و به نفع خود به کار انداخته و همانند سایر موجودات جاندار و بی جان مورد استفاده بی قید و شرط خود قرار دادهاند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
و این چیزی است که در سراسر تاریخ تا به امروز حاکم بوده و هست، با این تفاوت که در گذشته تاریخ، اقسام تعدیات و بردهگیری، به طور انفرادی و میان افراد قوی و ضعیف یا افراد قوی و جوامع ضعیف بود ولی امروز میان جامعههای قوی و جوامع ضعیف انجام میشود!!<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*و از همینجا است که انسان حس میکند که بدون قانونی حکمفرما، که حقوق افراد را تأمین نماید، زندگی انسان و بقای جامعه و حیات نوع بشر امکانپذیر نیست و پیوسته قوانین مختلفی در جامعههای انسانی دایر بوده است. نهایت اینکه در جوامع عقبمانده قوانین جامعه در میان زد و خوردها، خود به خود به نفع اقویا تعیّن پیدا کرده و به طور غیر منظم در جامعه جریان پیدا میکند و جوامع مترقی از روی رویه و فکر وضعشده به مردم تحمیل گردیده و نسبتاً به طور منظم اجرا میشود و در عین حال تعدیاتی که سابقاً در میان افراد قوی و افراد ضعیف یا در میان افراد قوی وجامعههای ضعیف دائر بود، فعلاً در میان جامعههای نیرومند و عقبافتاده در جریان است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
=== چاره اختلاف=== | |||
*آیا انسان میتواند این اختلاف را از راه قوانینی که وضع میکند، رفع نماید؟ و آیا میشود روزی را فرض کرد که انسان غریزه استخدام را رها کرده و اجتماع تعاونی را، نه از برای خویش بلکه از برای خود اجتماع و عدالت، بخواهد؟ البته نه زیرا چنانچه گفته شد، انسان اجتماع را با غریزه فطری و شعور درونی خود برای خود میخواهد و هرگز شعور خود، یا همان معنی معنی احساسات ویژه خود را که محصول ساختمان ویژه او است، از دست نخواهد داد، مگر اینکه انسانیت خود را از دست بدهد. آزمایشی که هزارها سال در طول عمر انسانیت انجام یافته است و آزمایشی وسیعتر از آن پیدا نمیشود، این مطلب را تأیید مینماید. انسان هرچه بیشتر بال و پر میزند که از چاله این اختلاف بیرون بجهد، بیشتر پایبند میشود. انسانی که در ادوار گذشته با پرتاب کردن یک سنگ یک نفر را میکشت، اکنون با پرتاپ کردن یک بمب، یک شهری مثل هیروشیما را نابود میکند، انسانی که یک روز، یک انسان ناتوان را اسیر گرفته و برده خود قرار داده و پشیزی چند از دسترنج او به دست میآورد، اکنون به میلیونها برده و میلیاردها لیره و دلار قناعت نمیکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*اساساً چگونه ممکن است شعور غریزی انسان، که خود منشأ بروز اختلاف و فساد است، خود منشأ رفع اختلاف و عامل از میان بردن فساد شود، در صورتیکه ما در صحنه آفرینش عاملی نداریم که به اثری دعوت کند و به نابود کردن اثر خودش نیز دعوت کند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*گذشته از این، این قوانین بر افعال و اعمال اجتماعی مردم نظارت دارد. نه بر شعور درونی و احساسات نهانی انسان، در حالیکه اختلاف از شعور درونی خودخواهی و احساسات نهانی سرچشمه میگیرد<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*از این بیان روشن میشود که طریق رفع این اختلاف، اصلاح احساسات درونی انسان است، نه تأکید و تشدید آنها و حک و اصلاح متولی قوانین<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*به طور کلی در میان بشر سه روش اجتماعی بوده و هست<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>: | |||
#روش استبداد، که مقدارات مردم را به دست یک اراده گزافی میدهد و هرچه دلخواه او باشد بر مردم تحمیل میکند.<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
# روش حکومت اجتماعی، که در آن اداره امور مردم به دست قانون سپرده میشود و یک فرد یا یک هیئت مسئول اجرای آن میشوند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
#روش دینی، که در آن اراده تشریعی خدای جهان به دست همه مردم بر مردم حکومت کرده و اصل توحید و اخلاق فاضله و عدالت اجتماعی را تضمین میکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*دو روش اول و دوم تنها مراقب افعال مردماند و کاری با اعتقاد و اخلاق ندارند و به مقتضای آنها انسان در ماورای مواد قانونی، یعنی در اعتقاد و اخلاق، آزاد است، زیرا ماورای قوانین اجتماعی ضمانت اجرایی ندارد. تنها روشی که میتواند صفات درونی انسان و اعتقادات او را ضمانت نموده و اصلاح کند، روش دین است که به هر سه جهت اعتقاد اخلاق و اعمال رسیدگی میکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*نتیجه اینکه رافع حقیقی اختلافات اجتماعی تنها روش دین است و بس<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
===دین از وحی آسمانی سرچشمه میگیرد نه از عقل و خرد=== | |||
*نظر به اینکه ارتفاع اختلافات از جامعه انسانی، بدون تردید صلاح نوع و کمال انسانی است و از طرف دیگر، این تنها راه رفع اختلافات است و از سوی دیگر، دستگاه آفرینش هر نوع را به سوی کمال حقیقی وی هدایت کرده و سوق میدهد، پس ناچار دستگاه آفرینش دین حق و سزاواری را باید برای انسانیت تعیین کرده و به عالم انسانی وحی کند و این همان دین حقی است که باید در جامعه حضور داشته باشد<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*نباید چنین تصور شود که درست است که رفع اختلافات باید با دین انجام گیرد، ولی دستگاه آفرینش با الهامی، که به واسطه عقل اجتماعی به مردم انتقال میکند، افراد نابغه و خیرخواهی پرورش میدهد تا مردم را به سوی عقائد حق و اخلاق شایسته و اعمال نیک دعوت نمایند و اینها همان کسانی هستند که پیامبران نامیده میشوند. زیرا چنانکه گفته شد، همان عقل اجتماعی انسان است که به اتکای احساسات درونی و نیروی فکری خود به سوی اختلاف دعوت میکند و البته چنین عاملی وسیله رفع اختلاف نمیتواند باشد، و از اینجا روشن است که این شعور انسانی، که اصل دین را از دستگاه آفرینش از طریق الهام دریافت میکند، سنخ دیگری از شعور است، غیر از شعور فکری که در همه افراد موجود است و این شعورِ مخصوص، همان است که وحی نامیده میشود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*همچنین نباید چنین پنداشت که اگر چنین شعوری در انسان نهفته بود، میبایست در جمیع افراد بوده و همه از آن مطلع باشند و دیگر وقف عده مخصوصی به نام انبیا نشود، زیرا هر مزیتی و کمالی که در نهاد همه افراد نهفته است، لزومی ندارد که در همه افراد بروز کرده و به فعلیت برسد، چنانکه شهوت و میل جنسی در همه افراد نهفته است، با این همه تنها در افراد بالغ به ظهور رسیده و فعلیت پیدا میکند نه در افراد دیگر<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*و چنانکه قدما و برخی از روانشناسان جدید، مانند جیمز انگلیسی در کتاب روانشناسی خود تصریح کردهاند که انسان نفس دیگری (یا مرتبه دیگری از مراتب نفس) در پس پرده این نفس دارد که اگر روزنهای به سوی آن باز کند، چنانکه در اهل ریاضات اتفاق میافتد، بسیاری از اسرار غیبی که از دیگران پنهان است، بر وی مکشوف میگردد<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
===سخنان [[انبیا]] نظریه وحی را تأیید میکند=== | |||
*آنچه از راه استدلال به دست میآید این است که باید در میان بشر غیر از شعور فکری شعور باطنی دیگری بوده باشد که بتواند جامعه بشری را از اختلاف و کشمکش نجات دهد و افراد شایستهای را بپروراند.و وقتی ما به سخنانی که از انبیا منقول است و اکنون به دست ما رسیده است، رجوع کنیم متوجه میشویم که آنها نیز همین نظریه را تأیید کرده و با بیانی واضح این مطلب را میرسانند که نبوت یک موهبت مرموز و یک شعور مخصوص است که در انبیا وجود داشته و آنان به واسطه این موهبت معارف دینی و شرایع آسمانی را از ناحیه حق دریافت میکردند. علاوه بر این توافق دلیل مذکور با دعوی انبیا، صحت اصل دعوی آنها را به ثبوت میرساند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*و بنا بر این روشن است که نبوت به نحوی که جامعهشناسان حدس میزنند، یک نوع نبوغ فکری اجتماعی و وحی افکار پاک یک نابغه اجتماعی نیست، بلکه چنانکه گفته شد، نبوت یک شعور مرموز غیر فکری است و محتوای آن (یعنی وحی) مطالب حقی است که به واسطه این شعور به دست میآید<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*'''اشکال:''' ممکن است بگویند که نظریه گذشته که مغایرت طریق وحی و طریق عقل را به ثبوت میرساند، از این راه به دست آمد که دستگاه آفرینش طبق روشی که در همه انواع دارد، باید نوع انسان را به کمالش که رفع اختلافات اجتماعی است، برساند، ولی ما میبینیم که دین و نبوت نیز در این مدت مدید، که در میان بشر عمر کرده است، موفق به رفع اختلافات نشده و اگر چنانچه گفته شد، یک موهبت تکوینی بود، هرگز بیاثر نمیماند. بنا بر این اساساً دنیای متمدن امروز دین را نمیپذیرد و هرچه مدنیت پیشتر برود، دین بیشتر عقبنشینی مینماید<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*'''جواب:''' در پاسخ این اشکال باید گفت: اولاً عنایت دستگاه آفرینش به اصلاح جامعه انسانی برای افراد انسان است تا پرورش یابند و دین نیز در سیر ممتد خود هزاران هزار افراد صالح را تربیت کرده و به جامعه تحویل داده است. ثانیاً ظهور دین و زندگی مردان دینی در جامعه از راه سرایت اخلاقی و توارث اخلاقی به همه گوشه و کنار جامعه انسانی سر زده و آثار جمیله و اخلاق شایسته انسانی از قبیل شجاعت، شهامت، مروت، شفقت، عفت، سخاوت، حکمت و عدالت را در زمین دلها کاشته و هنوز هم بشر اعم از دیندار و بی دین از میوههای شیرین آنها برخوردار است. و البته دعوتی که از قدیمترین ادوار انسانیت، پیوسته زنده و سرپا است، در میان جامعه خالی از تأثیر اخلاقی نخواهد بود و هرگز روشهای دیگری جز دین در میان بشر اخلاق حمیده را ضمانت نکرده که این اخلاق نسبت به آنها داده شود و هرگز بشر از غیر راه دین نمیتواند اخلاق فاضله را حفظ کند، به دلیل اینکه ملتهایی که روش خود را ضد دینی قرار دادهاند در کمتر از نیم قرن همه صفات حمیده مانند شفقت، رحم، عدالت و... را از دست دادهاند. پس در هر حال وجود اخلاق فاضله را در میان بشر باید از آثار دعوت دینی دانست، ثالثاً هنوز عمر دنیا به پایان نرسیده است و از کجا معلوم که روزی دین حق روی زمین فراگیر نشود و بشر در حال صدق و صفا زندگی نکند؟<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*اما در پاسخ این اشکال که جهان امروز دین را نمیپذیرد باید گفت که بشر، عدالت اجتماعی و صلح و صفا و اجتماع صالح را نیز، علیرغم اینکه دنیا شب و روز برای استقرار آن میکوشد، نمیپذیرد و از اول دوره انسانیت تا کنون به مقصد خود نائل نشده است، در صورتیکه بی تردید اجتماع صالح از مقاصد دستگاه آفرینش است و اگر از راه نبوت نیز تأمین نشود، باید از راه فکر، بی شبهه تأمین شود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
===وحی و نبوت موهبتی است خدائی نه امری اکتسابی=== | |||
*ممکن است چنین تصور شود که از آنجایی که نظر به اینکه بشر از زمانهای بسیار قدیم، که ابتدای آن زیاد روشن نیست، توانسته است در اثر ریاضتهای بدنی و فکری و مجاهدتهای مخصوص، راهی به غیب باز کند؛ یعنی چیزهایی برای وی روشن شود، یا کارهایی انجام دهد که از راه تعلیم و تربیت عادی دستگیر نمیشود و نمونههای بسیاری از این دست در تألیفات گذشتگان و در سیاحتنامههای سیّاحان آمده است و حتی امروزه نیز در مجلات و جرائد پیوسته وقایعی از مرتاضان هند و آفریقا و اروپا و غیر اینها در این زمینه میخوانیم و چنانکه در فصول گذشته اشاره شد، روانشناسان قدیم و جدید نیز این حقیقت را تأیید نمودهاند و حالی هم که مرتاضان به واسطه پیدا کردن آن، پس پرده را کشف میکنند شبیه و همسنخ حالی است که در مورد انبیای وحی نامیده میشود، لذا چه مانعی دارد که ما وحی نبوت را از همین راه توجیه کنیم. چرا که قصه گوشهگیری پیغمبر اسلام قبل از نبوت و همچنین نظیر آن نیز که از مسیح نقل شده است، این نظر را تأیید میکند. بنا بر این میتوان گفت که نبوت یک نوع حالت اتصال به غیب است که در اثر ریاضت پیدا میشود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*ولی از بیانات گذشته که به واسطه آنها وجود وحی را استنتاج کرده و سپس با سخنان خود پیامبران تطبیق داده و به واسطه آن این نظریه را تأیید کردیم، بطلان این تصور روشن است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*حالات نفسانی اهل ریاضت از خطا و اشتباه مصون نیست، در حالی که نبوت خطابردار نیست. هر کسی که با اهل ریاضت کم و بیش تماس دارد، میداند و حتی خود مرتاضان نیز میدانند و معترف هستند که الهامات و خطورات قلبی آنها در طریق ریاضت گاهی خبط کرده و اصابت نمیکند و همچنین نتایجی که از این راه به دست میآید پیوسته به صلاح بشر و به نفع جامعه انسانی تمام نمیشود علاوه بر این این الهامات غالباً به چیزهای تماشایی و بی حاصل، که زندگی انسان نیازی به آنها ندارد، متعلق میشود. اینها خواص و آثاری است که نمیشود در آنها تردید کرد (۱۲) و خواص و آثار نبوت صد در صد مخالف آنها است، نبی در وحیی که تلقی میکند، هرگز تردید و خطا نمیکند. نبوت به یک سلسله مقاصدی بر میخورد که برای زندگی انسان در درجه اول اهمیت است، زیرا چنان که گفته شد، این دستگاه تکوین و آفرینش است که برای رسیدن به مقصد تغییرناپذیر خود راه نبوت را برای انسان باز میکند و دستگاه تکوین و واقعیت خارج هرگز خطا نمیکند و به وجود خارجی، خطا صدق نمیکند، بلکه خطا امری است نسبی و از مقایسه ذهن با خارج و فکر با عمل و مقصد پیدا میشود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*هیچگاه نمیتوان گفت که دستگاه آفرینش در هدایت انسان به شهوت غذا یا نکاح یا دیدن با چشم یا شنیدن با گوش و یا فکر کردن، راه خطا پیموده است، بلکه این تطبیق فکر به خارج است که گاهی خطا را به وجود میآورد. دستگاه آفرینش برای هدایت انسان به مقصد نهایی خود، این نوع را به طور فطری به سوی رفع اختلافات اجتماعی هدایت خواهد کرد. چنانکه او را به سوی رفع احتیاجات بدنی، مانند احتیاج به غذا و تولید مثل و دفع آفات و صدمات هدایت میکند و هرگز در این هدایت خطا نمیکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*از این بیان روشن است که نبوت و راه وحی یک راه فکری نیست، زیرا عملاً امکان خطا در فکر انکارپذیر نیست و از طرف دیگر همه کمالات اکتسابی بشر، راههای فکری هستند و از این مقدمات به طور وضوح نتیجه میگیریم که نبوت موهبتی است خدادادی نه اکتسابی<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
===راه رسیدن به مکاشفات روحی=== | |||
*همه همت افراد عادی و معمولی صرف حوائج مادی، از قبیل غذا و مسکن و لباس است و اینگونه افکار برای آنان مجالی جهت تفکر و کنجکاوی در حقیقت نفس و زوایای ذات خود باقی نگذاشته است، با این همه اینچنین هم نیست که حوادث مختلفی که گاه در طول زندگی بر آنان هجوم میآورد، هیچگاه آنها را از غیر خود منصرف و به خود متوجه نساخته و در وادار کردن به خلوت با نفس تأثیری نداشته باشد؛ زیرا حوادث تکاندهنده نظیر ترس و وحشت شدید و مسرّت فوق العاده و محبت مفرط و اضطرار شدید و امثال آنها در این معنا تأثیر بسزایی دارند، برای مثال ترس شدید آدمی را در برابر حادثه به قلق و اضطراب در میآورد. و در نتیجه نفسی که تا کنون از خود غفلت داشت و همیشه به غیر خود سرگرم بود، به خود بر میگردد به گونهای که گویی این خودش است که خود را از ترس فنا و زوال نگه میدارد. همچنین مسرّت فوقالعاده مایه شیفتگی نفس در برابر لذات است و این بی خودی نیز باعث توجه به نفس است. محبت مفرط نیز باعث میشود که انسان نسبت به محبوب و مطلوب خود واله شده، جز او همّ دیگری نداشته باشد و اضطرار شدید هم علاقه آدمی را از چیزهای دیگر و تنها متوجه خود میسازد و همچنین سایر عوامل و پیشآمدهایی که چه بسا یک یا چند مورد از آنها باعث شود که فرد پارهای از حقایق را که حواس ظاهره و فکر خالی هیچگاه نمیتواند آنها را درک کرده و در برابر آدمی مجسم و محسوس نماید، درک کند مثل کسی که در یک ظلمت خیرهکننده قرار گرفته و وحشت همه جای دلش را پر کرده و قیافههای مخوف و آوازهای وحشتزایی احساس میکند که هر لحظه او را بر جانش تهدید مینماید؛ این قیافهها همان صورتهای مخوفی است که عوام آن را غول یا هاتف یا جن و امثال آن مینامند، و چه بسا محبت مفرط یا حسرت و تأسف شدید هم این اثر را داشته باشد؛ یعنی همه جای دل را پر کرده، بین آدمی و حواس ظاهریش حائل شود و تمامی مشاعرش را در محبوب یا آن مطلب تأسفآور متمرکز سازد و در نتیجه در حال خواب یا بین خواب و بیداری امور مختلفی از وقایع گذشته، یا حوادث آینده، یا خفایایی را که حواس دیگران آن را درک نمیکند، احساس کند، و چه بسا اگر اراده آدمی، با ایمانی کامل و یقینی محکم و اذعانی جازم توأم شود، کارهایی کند که اشخاص متعارف از انجام آن عاجز باشند و اسباب عادی نتواند انسان را به چنین نتایجی هدایت کنند. این حوادث و پیشآمدهای غیر عادی که ذکر شد حوادث جزئیهای است که در مقایسه با حوادث پیشپاافتاده، نادر است. و حدوث این حوادث از جهت حدوث عوامل مختلفی است که سابقاً به آن اشاره شد. اما از آنجا که اصل وقوع آن، خیلی محل حاجت نیست، لذا لزومی ندارد که در اثبات آن خود را به زحمت بیندازیم؛ چه، همه ما، از خود یا از دیگران، چنین حالتهایی را سراغ داریم. علاوه بر این، اسباب حقیقی این امر نیز در اینجا نیازی به بحث ندارد. تنها چیزی که اشاره به آن در اینجا اهمیت دارد، این است که اینگونه مسائل، اموری هستند که در وقوعشان حاجت دارند به اینکه نفس از هر چیزی که از خود خارج است، مخصوصاً از لذتهای جسمانی، منصرف شده و لحظهای به خود متوجه شود. لذا همانگونه که میدانیم در باب ریاضت نفس، با اینکه دارای انواع مختلف و بی شماری است، معذلک در همه آنها اجمالاً مخالفت با نفس و پرهیز دادن آن از امور خارج از خود، اساس کار است. و این نیست مگر برای اینکه فرو رفتن نفس در خواستهها و شهوات خویش، او را از پرداختن به اصلاح خود منصرف ساخته و به شهوات و امور خارج از خود راهنمایی میکند و در نتیجه نیروی شگرف نفس را که باید صرف یک کار (اصلاح خود) شود، در آن شهوات تقسیم و پراکنده نموده و آن را از اصلاح خویش باز داشته و سرگرم شهواتش میکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۲۶ - ۳۲.</ref>. | |||
*شک نیست که اینگونه آثار نفسانی، همانطوریکه برای بعضی از افراد به طور موقت و کوتاهمدت میسر میشود، ممکن است برای افراد دیگری نیز به طور مستمر و بلند مدت میسر شود؛ چه بسیارند اشخاصی از اهل زهد که کارشان به جایی رسیده است که نسبت به لذائذ مادی و مشتهیات فانیه دنیای فانی زهد ورزیده و جز ریاضت دادن به نفس و اشتغال به سیر وسلوک، طریق باطن دیگری ندارند، و نیز شک نیست که این اشتغال به نفس کار جدید و از اختراعات عصر ما نیست، زیرا ادله نقلی و همچنین اعتبارات عقلی دلالت بر این دارند که این عمل از سنن بشریت است و از دیر باز در میان افراد بشر رایج بوده است و هرچه ما به عقب برگردیم و تاریخ بشریت را ورق بزنیم، مسئله ریاضت به چشم میخورد و حتی در قدیمترین اعصار نیز در بین افراد بشر رایج بوده است<ref>المیزان، ج ۲، ص ۲۸۹ ـ ۲۸۶.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۲ - ۳۳.</ref>. | |||
===کشفیات در حالات خاص مثل بیماری=== | |||
*مسئله خواب نیز خیلی عجیب است؛ وقتی آدم خواب میبیند غیر از این است که در عالم خواب تصور کند. شخص در عالم خواب چیزی را میبیند، با اینکه چشم کار نمیکند، و وقتی بیدار میشود یادش میآید که در عالم خواب چه چیزی دیده است، همانند دیدنی که در عالم بیداری رخ میدهد (از جنبه روانی نه از جنبه فیزیکی). از جنبه روانی فرد در بیداری دارد میبینید، ولی این دیدن یک مقدمات طبیعی دارد و تا زمانی که این مقدمات فراهم نشود دیدن برای فرد محقق نمیشود. در عالم خواب آن حالت روانی عیناً همان حالت روانی عالم بیداری است، ولی بدون اینکه مقدمات طبیعی پیدا شده باشد. از این مطلب نتیجه میگیرند که خودِ دیدن هم لازم نیست از اینجا بیاید در چشم من تا حالت روانی دیدن پیدا شود، ممکن است از درون من بیاید تا آن مرکز دیدن و در آنجا حالت دیدن پیدا شود. کی گفته که دیدن باید تصاعد از طبیعت باشد، ممکن است تنازل از غیب باشد. لزومی ندارد چنین چیزی باشد، که روی این هم خیلی بحثها میشود. پس واقعاً دیدن است. البته در حالت بیماری هم این قبیل چیزها پیدا میشود، برای مثال گفته شده است که بوعلی مثل بوعلی ذکر میکنند بسیاری از بیمارهایی را که برایشان تجسمات پیدا میشود و مسلم همان خیالات که قبلاً حالت خیال و تصور داشت بعد صورت تجسم پیدا میکند بدون اینکه در طبیعت چیزی وجود داشته باشد<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۳ - ۳۵.</ref>. | |||
*برای خود من در یک بیماری این قضیه به صورت بسیار روشن پیدا شد. تقریباً یک سال و نیم بود که رفته بودیم قم. گویا بیماری حصبه بود (خیلی عجیب بود)، یادم هست که تبم شدید شد و متعاقب آن یک مرتبه این خیال برایم پیدا شد که من میخواهم بمیرم و یقین پیدا کردم که دارم میمیرم. حال چطور شد، این یقین برای من پیدا شد خودم نمیدانم. روی تخت خوابیده بودم، تابستان بود و حصیر پهن بود. آمدم روی حصیرها پایم را رو به قبله گذاشتم و حالت احتضار را واقعاً احساس کردم و تا یک سال بعد هر از گاهی فکر میکردم به آن حالتی که آدم یقین میکند که در این لحظه دیگر دارد از پدرش، از مادرش، از خویشانش و از آرزوهای آیندهاش جدا میشود، آنوقت چه به آدم دست میدهد خدا میداند، یک حالت عجیبی بود. بعد تنم یخ کرد. نمیدانم همان خوابیدن روی حصیرها سبب شد یا چیز دیگر که کمکم حالت تب از من رفت و دیدم که نه، من نمردم. هرچه انتظار کشیدم دیدم نمردم، بلند شدم و دو مرتبه نشستم آنگاه یک چیزهایی میدیدم؛ اول چیزی که من آنجا دیدم این بود که یکدفعه دیدم متکایی که پهلویم هست، مثل گوسفندی که آن را باد میکنند، تدریجاً دارد ورم میکند، به چشم خودم داشتم میدیدم و با این دیدن یک ذره تفاوت نداشت (آخر دیدن خواب کمی ابهام دارد) رفقایی که آنجا بودند، خیال میکردند ـ خیال آنها هم البته درست بود ـ که من دارم هذیان میگویم و من خیال میکردم که آنها هم مثل من میبینند، یکدفعه دیدم که پیشانی رفیقم که پهلویم بود، شروع کرد به ورم کردن، تدریجاً ورم میکرد، گفتم: تو چرا این جور میشوی؟ باز آن یکی و آن یکی. گفتم بروید ببینید در مدرسه هم چیزی ورم میکند یا فقط اختصاص به این اتاق دارد؟ بعد من به این چشم خودم دیدم که دکتر مدرسی آمد و برای من نسخه داد و به گوش خودم صدای پای دکتر مدرسی را قبل از آمدن شنیدم چرا که من با صدای پایش آشنا بودم. من گفتم بفرستید دنبال دکتر مدرسی، دکتر مدرسی است، صدای پایش را شنیدم، آمد اتاق من صحبت کرد و به من نسخه داد، بعد هم که حالم خوب شده بود تا مدتها من خیال میکردم که دکتر مدرسی آمده است. بعد از مدتها فهمیدم که تمام اینها تجسماتی بوده که من با چشم خودم داشتم میدیدم و اصلاً واقعیت نداشته و من واقعاً حیرت کردم. انسان یک وقت چیزی را نمیبیند، اما تصورش را میکند، چون تصویر آن در حافظهاش موجود است و فرد از حافظهاش استمداد کرده و تصور میکند. مثلاً فردی که الآن اینجا نیست ما در ذهن خودمان یک تصور مبهمی از او داریم، اما هرگز قادر نیستم در حال بیداری یکی از دوستانمان را که در این جلسه نیست، جلوی چشم خودمان ببینیم و هر کاری بکنیم تا او را جلو چشم خودمان مجسم کنیم، نمیتوانیم. ولی من در آن حال در جلوی چشم خودم مجلسم را میدیدم، این مسأله از جنبه روانی برای من مبدأ یک فکر شد، که همین حرفی که فیلسوفها میگویند که برای دیدن ـ یعنی آن حالت روانی دیدن، نه حالت فیزیکی دیدن همان حالتی که انسان واقعاً شیئی را با قوه باصره خودش در جلوی چشم خودش مجسم ببیند ـ هیچ لزومی ندارد که این شرایط طبیعی همیشه باشد بلکه در بعضی حالات لازم استدرست است کسانی که میگویند در عالم خواب دیدن واقعاً خود دیدن واقع میشود نه اینکه آدم نمیبیند و خیال میکند میبیند: نه، در عالم رؤیا آدم خیال میکند که یک وجود مادی در جلویش هست این را اشتباه میکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۳ - ۳۵.</ref>. | |||
*اما در اینکه میبیند یعنی آن حالت ابصار برایش رخ میدهد هیچ اشتباه نمیکند، واقعاً حالت ابصار رخ میدهد در آن هیچ اشتباه نمیکند و اصلاً دیدن در حال عادی شرایطش آن است در غیر حالت عادی شرایطش این است. | |||
حکما میگویند بنا بر این "دیدن" از راههای مختلف صورت میگیرد و حتی مرض و بیماری هم ممکن است سبب "دیدن" شود، منتها یک آدم بیمار و مریض چه چیز را میتواند جلوی خودش تجسم دهد؟ همان سوابق ذهنی خودش را آنجا که دیگر روح من جز با همان ذخیرههای موجود خودش دکتر مدرسی و نسخه دکتر مدرسی و صدای پای دکتر مدرسی ـ با چیز دیگری تماس نداشت، همان خیالات یعنی آنچه در حافظه من بود به صورت یک امر مبصر در مقابل چشم من مجسم میشد<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۳ - ۳۵.</ref>. | |||
*پس اصل مطلب چیزی نیست که قابل انکار باشد. بنا بر این چه مانعی دارد که پیامبر واقعیت حقیقی را در جهان دیگر ببیند (یعنی تماس بگیرد، تعبیر دیگر نداریم) و آنچه که در آنجا دیده است در چشمش واقعاً مجسم شود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۳ - ۳۵.</ref>. | |||
===ارتباط با روح مرده در مکاشفه=== | |||
*آیت الله [[موسوی همدانی]] مترجم المیزان میگوید:"خاطره بسیار دلنشینی از علامه طباطبایی به یاد دارم که به محصلین علوم دینی میفهماند که خدای (عزوجل) متکفل رزق ایشان است و نباید تلاشهای علمی خود را با مقاصد پست مادی آلوده سازند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۵ - ۳۸.</ref>. | |||
*زمانی بعضی از آشنایان از من خواهش کردند که در تهران درس عقائد بگویم و خلاصهای از آن را به صورت کتابی دربیاورم. روزی مرحوم آیت الله حائری، آقازاده مرحوم آیت الله حائری یزدی ـ مؤسس حوزه علمیه قم ـ در محل ییلاقی مهمان من بودند، به ایشان عرض کردم که من برای بحث معاد این کتاب احتیاج به خاطره روشنی دارم. ایشان فرمودند: اتفاقاً علامه طباطبائی خاطره دلنشینی دارند و آن خاطره را برایم نقل کردند. من بهتر دیدم که به قم بروم و از خود علامه بشنوم. بعد از ییلاق برای مقابله ترجمه به محضر مرحوم علامه طباطبائی میرسیدم، روزی به ایشان عرض کردم که آقای حائری جریانی را از شما نقل کردند و من خواستم از شما بشنوم و در کتابم نقل کنم. فرمودند: کدام جریان؟ عرض کردم: «جریان شاه حسین ولی» فرمود: بله من در نجف که بودم، هزینه زندگیام از تبریز میرسید، دو سه ماه تأخیر افتاد و هرچه پسانداز داشتم خرج کردم و کارم به استیصال کشید، روزی در منزل نشسته بودم و کتابم روی میز بود مطلب هم خیلی باریک و لمّی و حساس بود و من در درک این مطلب دقیق شده بودم، ناگهان فکر رزق و روزی و مخارج زندگی افکار مرا گسیخت و با خود گفتم تا کی میتوانی بدون پول زندگی کنی؟ عبارت مرحوم علامه این بود که فرمود: به محض اینکه مطلب علمی کنار رفته و این فکر به نظرم رسید، شنیدم که کسی محکم در خانه را میکوبد، برخاستم رفتم در را باز کردم و با مردی رو به رو شدم، دارای محاسن حنایی و قد بلند و دستاری بر سر بسته بود که نه شبیه عمامه بود و نه شبیه مولوی. دستار خاصی بود با فرم مخصوصی دور سرش پیچیده بود، لباسش فرم لباس امروزی نبود؛ نه لباس آخوندی بود، نه لباس درویشی، به محض اینکه در باز شد ایشان به من سلام کرد و گفت: «سلام علیکم» گفتم: «علیکم السلام» گفت: «من شاه حسین ولی هستم، خدای تبارک و تعالی میفرماید: در این هجده سال کِی تو را گرسنه گذاشتم که درس و مطالعه را رها کردی و به فکر روزی افتادی، خدا حافظ شما!» در را بستم و آمدم پشت میز، آنوقت تازه سرم را از روی دستم برداشتم، در نتیجه سه سؤال برای من پیش آمد: یکی اینکه آیا من با پاهایم رفتم دم در و برگشتم؟ اگر این جور بود پس چرا الآن سرم را از روی دستم برداشتم؟ و یا خواب بودم؟ ولی اطمینان داشتم که خواب نبودم و بیدار بودم، معلوم شد که یک حالت کشفی برای من رخ داده بود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۵ - ۳۸.</ref>. | |||
*سؤال دوم اینکه آیا این آقا گفته بود «شیخ حسین ولی» یا شاه حسین ولی، شیخ به نظرم نمیآید، به گوشم نیامده بود. شاه هم به قیافهاش نمیخورد. این قضیه برای من بدون جواب ماند تا اینکه سالی به تبریز رفتم و بر حسب عادت نجفم که قبل از اذان صبح به حرم مشرف میشدم، به تهجد و نماز صبح و تلاوت قرآن و سپس قدم زدن در بیرون شهر نجف، در تبریز هم همین عادت را عملی کردم و میرفتم بیرون شهر تبریز سر قبرستانها، روزی قبری را دیدم که از نظر مشخصات ظاهری پیدا بود قبر مرد متشخصی است، سنگ قبرش را که خواندم دیدم نوشته است: «قبر مرحوم مغفور فلان و فلان الشاه حسین الولی» و تاریخ وفاتش سیصد سال قبل از آن روزی بود که به در خانه ما آمد. فهمیدم که اسمش همان شاه حسین ولی است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۵ - ۳۸.</ref>. | |||
*سؤال سومی که برایم پیش آمد این بود که ایشان از خدای تبارک و تعالی پیغام آورده بود که در این هجده سال کِی تو را گرسنه گذاشتم، مبدأ آن هجده سال کی است؟ از زمانی که شروع به تحصیل علوم دینی کردم، که ۲۵ سال است و از زمانی که من به نجف آمدم، ده سال است. پس مبدأ این هجده کجاست؟ بعد دقیقاً حساب کردم و دیدم که آخرین روزهای هجدهمین سالی است که من معمم شدم و به لباس خدمتگزاری دین درآمدم. این جریان را من از ایشان شنیدم و در صفحات آخر کتابم در بحث برزخ و اینکه انسانها بعد از مردنشان نابود نمیشوند، بلکه مرکب آنها نابود میشود و خود انسانها الیالابد زنده هستند و مرگ و میر ندارند آوردم. از ایشان خاطره دیگری هم دارم که به ما میفهماند که اینقدر در باره کارهای کوچک خودمان عُجب نورزیم و خود را برتر از دیگران نپنداریم.چند روز بعد از آنکه نامهای از تبریز به ایشان رسیده بود، مضمون نامه را برایم نقل کردند و سپس گریه گلویش را گرفت و با دستهای لرزانشان عینک را از چشم برداشتند و با همان دست لرزان اشک چشم را خشک کردند. مضمون نامه را اینطور نقل فرمودند:چند روز قبل، اخوی از تبریز برایم نامهای فرستادهاند و نوشتهاند که در این ایام شخصی به دیدن من آمد و گفت: افلاطون گفته است شما به من اسفار درس بدهید، پرسیدم کدام افلاطون؟ گفت افلاطون یونانی. گفتم: او که قرنها است از دنیا رفته، تو او را چگونه دیدی؟ گفت از شدت علاقهای که به درس فلسفه دارم، روح افلاطون را احضار کردم و از او خواهش کردم، همهروزه به من فلسفه درس دهد، لکن او را خشمگین دیدم و در پاسخم گفت: تو میخواهی همه روزه روح مرا شکنجه دهی که برایت فلسفه درس دهم؟ مگر استاد فلسفه قحط شده، برو نزد آقای "الهی" و بگو افلاطون گفته به من فلسفه درس بدهی من ناگزیر قبول کردم و پس از چند روز گفتم: تو که احضار ارواح میدانی روح مرحوم والد مرا احضار کن و او پس از چند دقیقه احضار کرد و به من گفت: آقا تشریف دارند. گفتم: از ایشان بپرس آیا از فرزندانش راضی هستند یا خیر؟ جواب گرفت: خیر، مخصوصاً از آنکه در قم است پرسیدم: چرا؟ جواب گرفت: زیرا او خیلی سرمایه دارد و چیزی به من نداده است. بعد از نقل این داستان و گریستن و خشک کردن اشک چشم به من فرمود: خدا میداند که هیچ احتمال نمیدادم کارهایم مورد قبول پروردگارم واقع شده باشد و از این جریان فهمیدم که بحمدالله مقبول افتاده است، لذا آقای موسوی، من ثواب این تفسیر را به مرحوم پدرم اهدا کردم. من در پاسخ عرض کردم: من نیز ثواب ترجمه آن را به والدینم اهدا نمودم چیزی نگذشت که مرحوم والدهام را در خواب دیدم که به کتابخانهاش رفت و یک بغل کتاب که تقریباً برابر با بیست جلد المیزان میشد، بیرون آورد و به من هدیه داد و فرمود: محمد، این کتاب جلدش نوعی جواهر و کاغذش نوعی دیگر و خطوطش نوعی دیگر از جواهر است قدر آن را بدان<ref>مجلۀ میراث جاویدان، سال اول، شمارۀ اول، ص ۲۴ ـ ۲۳.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۵ - ۳۸.</ref>. | |||
*بعد [[علامه طباطبایی]] مینویسد که این مطلب هم جای انکار نیست که همانگونه که این حالات به طور موقت برای افراد بشر پیدا میشود، میتواند برای افرادی که در وادی زهد و ریاضت و به اصطلاح امروز درونگرایی و انصراف از بیرون رفتهاند و حتی از هدر رفتن نیروهای وجودشان در لذتها و توجهات بیرونی جلوگیری کردهاند، نیز میسر شود با این تفاوت که در این افراد این حال به صورت ارادی و مستمر و دائم است اما در بقیه افراد غیر ارادی و موقت است. بنا بر این اینکه چنین حالاتی برای برخی افراد به طور دائم پیدا شود قطعنظر از اینکه ریشه و حقیقتش چیست، انکار ناپذیر نیست. باز ایشان میگویند که اینکه بگوییم افرادی که در دنیای ریاضت و زهد وارد میشوند، اساساً هیچگونه حالات معنوی برایشان پیدا نمیشود درست نیست و مسلماً پیدا میشود خواه منشأ این حالات درون باشد یا بیرون، جن و شیطان باشد یا الهامات ربانی، ملائکه باشد یا هر چیز دیگر. در هر حال بشر در دنیای درون خود، در اثر زهد و ریاضت و اموری از این دست به اینگونه حالات دست مییابد<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۵ - ۳۸.</ref>. | |||
*شخص [[علامه طباطبایی]] که مدتها در این امور بوده و در این موضوع کار میکرده خیلی جریانهای عجیبی دارد و به ندرت این ماجراها را نقل میکند و گاهی جریانهای عجیبی نقل میکند که برای خود ایشان هم عجیب است؛ از جمله میفرمودند: یک روز بعد از نماز دیدم درب منزل را میزنند. وقتی رفتم درب را باز کردم، آدمی را مثل یک شبح دیدم که گویا میان من و دیواری که آن طرف بود حائل نمیشد، او با من مصافحه کرد، گفتم تو کی هستی؟ گفت: "من پسر حسین بن روح هستم. بعد از آن من در حالت عادی هرچه کتابهای رجال را گشتم دیدم حتی یک نفر هم ننوشته که حسین بن روح پسر داشته است. و این برای من به صورت یک معما باقی ماند تا اینکه کتاب خاندان نوبختی عباس اقبال که کتاب جامعی مربوط به خاندان نوبخت است، منتشر شد. حسین بن روح نیز که از نواب اربعه است از خاندان نوبخت است، من این کتاب را مطالعه کردم و دیدم نوشته است که حسین بن روح پسر جوانی داشت که در زمان حیات خودش جوانمرگ شد.» این حالات برای افرادی که من یقین دارم که در این موارد دروغ نمیگویند، زیاد رخ داده و میدهد و برای من کوچکترین تردیدی نیست که چنین حالاتی برای افراد بشر رخ میدهد، حالاتی که واقعاً خارق العاده است. یکی از رفقای ما، که هنوز در قید حیات است و من بسیار به او ارادت دارم و از آنجا که میدانم راضی نیست نامش را ذکر نمیکنم، خیلی از این جریانها دارد. زمانی ماجرایی را نقل میکرد، او گفت که من در کاظمین بودم و بچهای داشتم بچهاش را نشان میداد که حالا تقریباً هفده ساله است، این بچه دو سه ساله بود و به هر صورت بچهای بود که غذاخور بود. یک روز این بچه تب داشت، وقتی که من بچه را میبردم پیش طبیب، او خیلی بهانه میگرفت و خربزه میخواست و ممنوع بود که خربزه بخورد. از بس که بهانه گرفت مرا ذله کرد، محکم زدم پشت دستش. بعد که زدم دیدم یک حالت تیرگی سخت و عجیبی در من پیدا شد، که خودم هم فهمیدم که به علت زدن پشت دست این بچه بوده است. بعد خودم را ملامت کردم که آخر اینکه بچه است و نمیفهمد که حالا مریض است و برایش خربزه خوب نیست، اینکه دیگر مجازات نمیخواست. حالتم همینطور خیلی سیاه و کدر شد و اتفاقاً از روی جسر میگذشتیم. تازه تلویزیون آورده بودند، من از دور نگاه کردم دیدم مردم دور تلویزیون جمع شدهاند و این فکر برایم پیدا شد که بشر و قدرت بشر را ببین که به کجا رسیده است که یک نفر در نقطهای دارد حرف میزند و در جای دیگر مردم او را میبینند. قضیه گذشت. ما با همین حالت سیاه و کدر خودمان رفتیم پیش طبیب و نسخه گرفتیم. بعد از آن تا زمانی که به کربلا رفتم، این حالت با من بود. روزی من رفتم حرم تا متوسل شوم. اینقدر تیره و تاریک بودم که اصلاً حالت حرم رفتن هم نداشتم، در صحن نشستم، پیش از ظهر بود، نیم ساعتی نشستم و یک وقت دیدم مثل اینکه هوا ابری باشد، بعد ابرها عقب برود، حالم باز شد. وقتی باز شد رفتم به حرم مشرف شدم و بعد به خانه رفتم، هنگام عصر یک نفر، که در بغداد کاسب بود و من او را میشناختم و به او معتقد بودم، با ماشین خودش آمد به کربلا و به من گفت: "تو امروز پیش از ظهر چرا اینقدر حالت بد بود و چرا اینقدر مکدر بودی؟ من در آنجا چون دیدم تو خیلی مکدر هستی رفتم حرم کاظمین و متوسل شدم که خداوند این حالت کدورت را از تو برطرف کند." بعد من آنجا گفتم سبحان الله، من در روی جسر بغداد تعجبم از این بود که بشر به کجا رسیده است که یک بشری در یک جایی ایستاده و حرف میزند و عکس و صدایش در نقطه دیگری منعکس میشود، اینکه از آن مهمتر است که من در صحن کربلا نشستهام در حالی که مکدر هستم، یک آدم عادی بدون اسباب و ابزار و وسایل در بغداد مرا میبیند و حالت من را اینگونه شهود میکند، بعد میرود و موجبات رفعش را فراهم میکند. اینجور چیزها برای افراد بشر پیدا میشود و حالتی اینچنین وجود دارد و از نظر شخص من تردیدی در آن نیست و اگر کسی بخواهد در این قضیه ایمان پیدا کند یا باید خودش مدتی در این دنیا وارد بشود، بعد ببیند که چنین آثاری شهود میکند یا نه، یا لااقل با افرادی که در این دنیا وارد هستند، معاشرت کند و آن افراد را آنچنان صادق القول بداند که وقتی آنها قضیهای را نقل میکنند در صحت گفتار آنها تردید نکند. [[علامه طباطبایی]] خودشان از کسانی هستند که در این مسأله تردید ندارند که اگر کسی مدتی در دنیای به اصطلاح درونگرایی برود، چنین حالاتی [برای او] رخ میدهد. در هر حال در اینکه چنین حالاتی برای بشر پیدا میشود تردیدی نیست<ref>مجموعۀ آثار شهید مطهری، ج ۴، ص ۴۷۵ ـ ۴۷۴.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۵ - ۳۸.</ref>. | |||
===ارتباط با روح دیگران=== | |||
*ویلیام جمیز سخنی دارد از نظر روانشناسی که همین مطلب را ذکر میکند. او معتقد است که «من»ها ـ یعنی روحها ـ که از هم جدا هستند، ایشان غیر از آن آقای دیگر هستند یک راهی از باطن میان آنها وجود دارد که این راه گاهی بسته است و گاهی باز میشود. ممکن است یک وقت روحی از همان عالم ارواح و از آن درون، روزنهای به روح دیگر پیدا کند و حتی محتویات آن روح را بخواند و بداند و متوجه بشود. این حرف در سیر حکمت در اروپا هم نقل شده و عرفای خودمان نیز زیاد روی آن تکیه دارند. حتی یکی از علمای بزرگ معاصر، که مدتی هم به اصطلاح، اهل سیر و سلوک بود و برای خودش این قبیل قضایا پیش آمده است، نقل میکرد که زمانی برای من این حالت پیش آمد که خودم را با یک شخصی که در ششصد هفتصد سال پیش زندگی میکرد یکی میدیدم، اصلاً خودم را او میدیدم و تمام کارهای او را کار خودم میدیدم. همچنین وی میگفت: زمانی برای من در سحر این حالت پیدا شد که من خودم را یک نفر دیگری، که او هم از دوستانم بود، میدیدم، من او را خودم میدیدم و خودم را او، دیدم در حالی که از رختخواب بلند شد، رفت وضو گرفت و نماز خواند، تمام کارهایی که او میکرد میدیدم که خودم دارم میکنم، خودم را او میدیدم، تنها در وقتی که او برای قضای حاجت رفت و کشف عورت کرد مثل اینکه بر من پوشیده شد. فردا من از او پرسیدم، تمام جزئیاتی که من در آن وقت خودم را او میدیدم، همان کارهایی بود که آن شب او انجام داده بود<ref>مجموعۀ آثار شهید مطهری، ج ۴، ص ۴۰۴ ـ ۴۰۳.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۳۸.</ref>. | |||
===کشف حوادث در حین انجام=== | |||
*مردی که در حرفهای خودش اغلب مادی حرف میزند میگفت که من در پاریس تحصیل میکردم و با یک زن خارجی هم در آن زمان ازدواج کرده بودم. روزی با زنم قرار گذاشته بودیم که ساعت چهار و نیم بعد از ظهر سینما برویم و محل قرارمان هم ایستگاه مترو بود، جایی که باید از پلهها پایین میرفتیم، من چند دقیقه قبل از او رسیدم، از پلهها که پایین رفتم یکمرتبه مثل اینکه مغزم در یک لحظهای روشن شد، تهران را دیدم، خانه برادرم را دیدم و دیدم جنازه پدرم را از خانه برادرم دارند بیرون میآورند و مردم را دیدم که داشتند تشییع جنازه میکردند. یک حالت ضعفی در من پیدا شد. رنگ در صورتم نماند و بیحال شدم. بعد زنم آمد گفت: چطوری؟ چرا رنگت پریده؟ گفتم: چیزی نیست، جواب او را دادم. بعد دیگر نامه پدرم نیامد. من خیلی به پدرم علاقه داشتم، او هم به من خیلی علاقهمند بود، بعد از آن دیدم که برادرم نامه مینویسد. نمیخواستند که من ناراحت بشوم، تا اینکه من اصرار کردم که بنویسید کیفیت چه بوده است؟ معلوم شد که اتفاقاً همینگونه هم بوده، پدرم در همان لحظه و همان ساعت، که من یادداشت کرده بودم، در خانه برادرم مرده بوده و آن حالت من در همان لحظهای بوده که جنازهاش را بیرون میآوردهاند<ref>مجموعۀ آثار شهید مطهری، ج ۴، ص ۴۰۶.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۹.</ref>. | |||
===رؤیت عذاب روح تازه درگذشته=== | |||
*مرحوم آیت الله آقای [[سید جمال الدین گلپایگانی]] از این قبیل مطالب اخبار بسیاری داشت. ایشان از علما و مراجع تقلید عالیقدر نجف اشرف بودند و از شاگردان برجسته مرحوم آیت الله نائینی، و در علم و عمل زبانزد خاص و عام بود و از جهت عظمت قدر و کرامت مقام و پاکی نفس، مورد تصدیق بود و برای احدی جای تردید نبود. علاوه بر این در مراقبت نفس و اجتناب از هواهای نفسانیه نیز مقام اول را حائز بود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۵ - ۳۹ - ۴۱.</ref>. | |||
*از صدای مناجات و گریه ایشان همسایگان حکایاتی دارند. دائماً صحیفه سجادیه در مقابل ایشان در اتاق خلوت بود و همینکه از مطالعه فارغ میشد، به خواندن آن مشغول میگشت. آهش سوزان، اشکش روان، سخنش مؤثر بود و دلی سوخته داشت. متجاوز از نود سال عمر کرد، فعلاً نوزده سال است که رحلت فرموده است. در زمان جوانی در اصفهان تحصیل میکرده و با مرحوم آیت الله آقای حاج آقا حسین بروجردی همدرس و هممباحثه بوده است، آیت الله بروجردی، چه در اوقاتی که در بروجرد بودند و چه اوقاتی که در قم بودند، نامههایی به ایشان مینوشتند و در باره بعضی از مسائل غامضه و حوادث واقعه استمداد مینمودند.حقیر در مدت هفت سال که در نجف اشرف برای تحصیل مقیم و مشرف بودم، هفتهای یکی دو بار به منزلشان میرفتم و یک ساعت مینشستم. با آنکه بسیار اهل تقیه و کتمان بود، در عین حال از واردات قلبیه خود در دوران عمر، چه در اصفهان و چه در نجف اشرف، مطالبی را برای من نقل میفرمود، مطالبی که از خواص خود به شدت مخفی میداشت. منزلش در محله «حویش» بود و در اتاق کوچکی در بالاخانه به سر میبرد و اوقاتش در آنجا میگذشت. هر وقت به خدمتش مشرف میشدم و ایشان از واردات و مکاشفات یا از حالات و مقامات بیانی داشتند، به مجرد آنکه صدای پایی را از پلهها احساس میکردند، اگرچه شخصی که وارد میشد از اخص خواص او بود، جمله را قطع میکرد و به بحث علمی و فقهی مشغول میشد، تا شخص وارد چنین پندارد که در این مدت ما مشغول مذاکره و بحث علمی بودهایم. ایشان میفرمودند: «من در دوران جوانی که در اصفهان بودم، نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و جهانگیر خان، درس اخلاق و سیر و سلوک میآموختم و آنها مربی من بودند. ایشان به من دستور داده بودند که شبهای پنجشنبه و شبهای جمعه بیرون اصفهان بروم و در قبرستان تخت فولاد قدری در عالم مرگ و ارواح تفکر کنم و مقداری هم عبادت کنم و صبح برگردم. عادت من این بود که شب پنجشنبه و جمعه میرفتم و یکی دو ساعت در بین قبرها و در مقبرهها حرکت میکردم و تفکر مینمودم. سپس چند ساعت استراحت نموده، سپس برای نماز شب و مناجات بر میخاستم و نماز صبح را میخواندم و پس از آن به اصفهان میآمدم. شبی از شبهای زمستان، هوا بسیار سرد بود، برف هم میآمد. من برای تفکر در ارواح و ساکنان وادی آن عالم، از اصفهان حرکت کردم و به تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم و خواستم دستمال خود را باز کرده چند لقمهای از غذا بخورم و بعد بخوابم تا در حدود نیمهشب بیدار و مشغول کارها و دستورات خود از عبادات گردم.در این حال درِ مقبره را زدند، تا جنازهای را که از ارحام و بستگان صاحب مقبره بود و از اصفهان آورده بودند آنجا بگذارند، و شخص قاری قرآن، که متصدی مقبره بود، مشغول تلاوت شود و آنها صبح بیایند و جنازه را دفن کنند.آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند و قاری قرآن مشغول تلاوت شد. | |||
من همین که دستمال را باز کرده و میخواستم مشغول خوردن غذا شوم، دیدم که ملائکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند.»عین عبارت خود آن مرحوم است: «چنان گرزهای آتشین بر سر او میزدند که آتش به آسمان زبانه میکشید و فریادهایی از این مرده برمیخاست که گویی تمام این قبرستان عظیم را متزلزل میکرد. نمیدانم اهل چه معصیتی بود و آیا از حاکمان جائر و ظالم بود که اینطور مستحق عذاب بود؟ ابداً قاری قرآن اطلاعی نداشت و آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت اشتغال داشت.من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید، رنگم پرید. اشاره میکردم به صاحب مقبره که در را باز کن من میخواهم بروم، او نمیفهمید، هرچه میخواستم بگویم زبانم قفل شده و حرکت نمیکرد!بالاخره به او فهماندم که چفت در را باز کن، من میخواهم بروم. گفت: آقا! هوا سرد است، برف روی زمین را پوشانیده، در راه گرگ است، تو را میدرد!هرچه میخواستم بفهمانم به او که من طاقت ماندن ندارم، او ادراک نمیکرد.به ناچار خود را به در اتاق کشاندم، در را باز کرد و من خارج شدم و تا اصفهان، با آنکه مسافت زیادی نیست، بسیار به سختی آمدم و چندین بار به زمین خوردم. آمدم در حجره، یک هفته مریض بودم و مرحوم آخوند کاشی وجهانگیر خان میآمدند حجره و استمالت میکردند و به من دوا میدادند. و جهانگیر خان برای من کباب باد میزد و به زور به حلق من فرو میبرد تا کمکم قدری قوت گرفتم.» مرحوم آقا سید جمال میفرمود: «من وقتی از اصفهان به نجف اشرف مشرف شدم تا مدتی مردم را به صورتهای برزخیه خودشان میدیدم، به صورتهای وحوش و حیوانات و شیاطین، تا آنکه از کثرت مشاهده ملول شدم» <ref>معادشناسی، آیت الله سید محمد حسینی، تهران، ج ۱، ص ۱۴۵ ـ ۱۴۱.</ref><ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۳۹ - ۴۱.</ref>. | |||
===آیا رؤیا حقیقت دارد؟=== | |||
*دانشمندان طبیعی اروپا برای رؤیا حقیقتی قائل نیستند و بحث از ارتباط آن با حوادث خارجی را واجد وزن علمی نمیدانند، جز بعضی از روانشناسان که در باره آن تحقیقاتی کردهاند و علیه دسته اول به خوابهایی که پرده از امور پنهانی بر میدارد، یا از حوادث آینده خبر میدهد، به طوری که نمیتوان آنها را حمل بر تصادف و اتفاق کرد، استدلال نمودهاند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۴۱.</ref>. | |||
===قرآن در اینباره چه میگوید؟=== | |||
*در قرآن کریم خوابهایی از پیغمبران و غیر ایشان نقل و تصدیق شده است که از آن جمله میتوان خواب حضرت ابراهیم در باره ذبح اسماعیل، خواب حضرت یوسف، خواب رفقای زندانی آن حضرت، خواب ملک مصر و خواب رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) در باره فتح مکه را نام برد و در روایاتی هم که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و ائمه اطهار (علیه السلام) نقل شده است، شواهدی از این دست وجود دارد. همه ما یا خودمان خوابهایی دیدهایم که دلالت بر امور مخفی یا حل مشکلات علمی یا وقوع حوادثی در آینده داشته و یا از دیگران اینگونه خوابها را شنیدهایم. به خصوص خوابهای صریحی که احتیاج به تعبیر ندارد و نمیتوان اتفاقی و به طور کلی بی ارتباط با جریانی که قابل انطباق با آنها است، دانست. البته نمیتوان انکار کرد که بعضی از عوامل درونی، از قبیل امراض و انحرافات مزاجی و خستگی و پری شکم و همچنین پارهای از عوامل بیرونی از قبیل گرما و سرما و دیگر چیزها در قوه خیال تأثیر دارد و قوه متخیله نیز در خواب مؤثر است. مثلاً کسی که تحث تأثیر حرارت یا برودت شدید واقع شده در خواب، آتشهای شعلهور یا برف و یخ میبیند و کسی که امتلاء معده و انحراف مزاج دارد، خوابهای مشوش و بی سر و ته میبیند. همچنین اخلاقیات و صفات نفسانی نیز در رؤیا بی تأثیر نیست و به همین جهت اکثر خوابها در اثر تخیلاتی است که اسباب داخلی و خارجی موجب آنها شده و در واقع نشاندهنده کیفیت تأثیر آن اسباب است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱.</ref>. | |||
*دانشمندان طبیعی فقط همین اسباب را بررسی کردهاند و نتیجه گرفتهاند که خواب حقیقتی ندارد، ولی همانطور که تأثیر این اسباب را نمیتوان انکار کرد، حقیقت داشتن پارهای از رؤیاها و ارتباط آنها با امور خارجی را نیز نمیتوان انکار نمود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱.</ref>. | |||
===آیا نفس با رؤیا اتصال دارد؟=== | |||
*کسی که خواب میبیند که در فلان روز، فلان جریان واقع خواهد شد و در موقع معین هم واقع میشود، نمیتوان گفت که نفس او با حادثهای که هنوز وجود نیافته ارتباط پیدا کرده است، زیرا ارتباط وجودی بین موجود و معدوم محال است و همچنین کسی که خواب میبیند که در فلان مکان، ظرفی چنین و چنان دفن است و یا فلان مقدار سکه طلا و نقره در آن موجود است و بعد از بیدار شدن به سراغ آنجا میرود و زمین را حفر میکند و ظرف را با همان خصوصیات مییابد، نمیتوان گفت که نفس وی با آن ظرف اتصال داشته است. زیرا اتصال نفس با امور مادی از راه حواس صورت میگیرد و ظرفی که با فاصلهای زیر خاک قرار گرفته است، قابل درک حسی نیست. به همین جهت گفتهاند که ارتباط نفس با اینگونه حوادث و اشیاء از راه اتصال به علل و اسباب آنها است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱ - ۴۲.</ref>. | |||
*توضیح آنکه جهان هستی مشتمل بر سه عالم است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱ - ۴۲.</ref>: | |||
#عالم طبیعت که با آن آشنایی کامل داریم<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱ - ۴۲.</ref>. | |||
#عالم مثال که از نظر مرتبه وجود، فوق عالم طبیعی است و موجودات آن صورتهای بی مادهای هستند و نسبت به موجودات مادی جنبه علّیّت دارند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱ - ۴۲.</ref>. | |||
#عالم عقل که فوق عالم مثال است و در آن حقایق موجودات، بدون ماده و صورت موجودند و نسبت به موجودات عالم مثال جنبه علّیّت دارند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱ - ۴۲.</ref>. | |||
*نفس انسان به واسطه تجردش با عوامل فوق طبیعت سنخیت دارد و در موقع خواب که اشتغال به ادراکات حسی ندارد، طبعاً به عالمی که با آن سنخیت دارد بر میگردد و بر طبق استعدادهایش حقایقی از آن عالم را مشاهده میکند. نفس کامل که قدرت درک مجردات را با همان تجرد عقلی آنها دارد، علل و اسباب را به نحو کلیت درک میکند، ولی نفسی که به آن پایه از کمال نرسیده است، حقایقی کلی را با صورتهای جزئی حکایت میکند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱ - ۴۲.</ref>. | |||
*چنانکه ما معنای سرعت کلی را با تصور یک جسم سریع الحرکه و معنای عظمت را با تصور کوه حکایت میکنیم و نفسی که هنوز به مرحله تجرد عقلی نرسیده است، در عالم مثال متوقف میشود و گاهی علل و اسباب اشیاء را در عالم مثال به همان صورت واقعی مشاهده میکند و در آنها دخل و تصرفی نمینماید و این همان خوابهای صریحی است که غالباً اهل صدق و صفا میبینند و گاهی موجودات مثالی را به صورتهایی که با آنها مأنوس است، درک میکنند. چنانچه علم را به صورت نور و جهل را به صورت ظلمت میبیند و حتی ممکن است ذهن از یک معنی به معنای ضد آن منتقل شود<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱ - ۴۲.</ref>. | |||
*از اینگونه خوابها همان خواب مشهوری است که نقل میکند مردی نزد "ابنسیرین"، معبر معروف، آمد و گفت: "خواب دیدم که مهری به دست دارم و دهان و عورت مردم را با آن مهر میکنم" ابنسیرین گفت: "تو مؤذن میشوی و مردم با اذان تو روزه میگیرند و از خوردن و آمیزش جنسی خوداری میکنند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص:۴۱ - ۴۲.</ref>. | |||
===رؤیای صریح و غیر صریح=== | |||
*از آنچه گفته شد میتوان نتیجه گرفت که خواب بر دو قسم است: خواب صریح که نفس خواببیننده تصرفی در مشاهدات خود نکرده و احتیاج به تعبیر ندارد، و خواب غیر صریح که نفس در آنچه دیده تصرفاتی کرده و از این جهت احتیاج به تعبیر و باز گرداندن صورت ذهنی او به صورت حقیقی و اوّلی دارد، مانند تعبیر نور به علم و ظلمت به جهل و حیرت<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۴۲.</ref>. | |||
*خوابهای غیر صریح نیز به دو دسته تقسیم میشوند: یکی خوابهایی که انتقال و حکایت در آنها روشن است و به آسانی میتوان آنها را به اصل برگرداند، مانند مثالهای گذشته، و دیگر خوابهایی که تصرفات نفس در آنها پیچیده و مبهم است و یافتن مشهودات اصلی برای شخص معبر سخت یا غیر ممکن است. این دسته از خوابها همان خوابهایی است که آنها را «اضغاث احلام» مینامند و پوچ و بی تعبیر میدانند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۴۲.</ref>. | |||
*این خلاصه بحثی است که دانشمندان علمالنفس در باره رؤیا کردهاند و در قرآن شریف مؤیداتی برای آن میتوان یافت. مثلاً موضوع بازگشت نفس به عالم فوق طبیعت در حال خواب از این دو آیه استفاده میشود:{{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُم بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضَى أَجَلٌ مُّسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ}}﴾}}<ref> و اوست که شبانگاه (در خواب) روان شما را میستاند و میداند که به هنگام روز چه به دست آوردهاید سپس در همین روز شما را (از خواب) برمیانگیزاند تا زمانی نامبرده سر آید؛ آنگاه بازگشتتان به سوی اوست و سپس شما را از آنچه انجام میدهید آگاه میسازد؛ سوره انعام، آیه: 60.</ref>، {{عربی|اندازه=150%|﴿{{متن قرآن|اللَّهُ يَتَوَفَّى الأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ}}﴾}}<ref> خداوند، جانها را هنگام مرگشان و آن (جان) را که نمرده است هنگام خوابیدن آن میگیرد و آن را که مرگش را رقم زده است نگاه میدارد و دیگری را تا زمانی معیّن رها میکند؛ بیگمان در این، نشانههایی است برای گروهی که میاندیشند؛ سوره زمر، آیه: 42.</ref>. ظاهر این آیات شریف این است که نفس در حال خواب از بدن گرفته میشود و تعلقش به حواس ظاهر قطع میگردد و به سوی پروردگار باز میگردد، بازگشتی که مشابه بازگشت آن در حال مرگ است<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۴۲.</ref>. | |||
*همچنین به اقسام سهگانه رؤیا نیز اشاراتی شده است، مثلاً خواب [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} و خواب [[رسول اکرم]]{{صل}} از نوع اول و خواب رفقای زندانی یوسف از نوع دوم است و به خوابهای پیچیده و مبهم نیز اشاره شده است، آنجا که از معبرین مصر حکایت میکند که خواب ملک را از "اضغاث احلام" دانستند<ref>[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص: ۴۲.</ref>. | |||