←منابع
(←منابع) |
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۹۵: | خط ۹۵: | ||
در [[قرن دوم هجری]]، [[امام]] [[یحیی]] [[الهادی]] [[الحق]]، سلسله [[امامان]] [[زیدیه]] را، که تا سال ۱۳۴۱ ه ش ۱۹۶۲ در یمن [[حکمرانی]] کردند؛ بنیاد نهاد. در این سال، به دنبال [[مبارزاتی]] که به [[رهبری]] یکی از افسران یمن، به نام سلال، آغاز شده بود محمد البدر امام یمن فراری شد، پس از آن یک سلسله جنگهای پی در پی، میان طرفداران امام و طرفداران [[حکومت جمهوری]] در گرفت؛ که منجر به [[پیروزی]] [[جمهوری]] خواهان شد. یمن، تا قبل از [[استقلال]]، جزء متصرفات [[انگلستان]] بود، ولی در سال ۱۳۲۲ ه ش ۱۹۴۳ م. به استقلال رسید»<ref>عبد الرضا. آخوند فرج جغرافیای کشورهای مسلمان، ص۷۵.</ref>. | در [[قرن دوم هجری]]، [[امام]] [[یحیی]] [[الهادی]] [[الحق]]، سلسله [[امامان]] [[زیدیه]] را، که تا سال ۱۳۴۱ ه ش ۱۹۶۲ در یمن [[حکمرانی]] کردند؛ بنیاد نهاد. در این سال، به دنبال [[مبارزاتی]] که به [[رهبری]] یکی از افسران یمن، به نام سلال، آغاز شده بود محمد البدر امام یمن فراری شد، پس از آن یک سلسله جنگهای پی در پی، میان طرفداران امام و طرفداران [[حکومت جمهوری]] در گرفت؛ که منجر به [[پیروزی]] [[جمهوری]] خواهان شد. یمن، تا قبل از [[استقلال]]، جزء متصرفات [[انگلستان]] بود، ولی در سال ۱۳۲۲ ه ش ۱۹۴۳ م. به استقلال رسید»<ref>عبد الرضا. آخوند فرج جغرافیای کشورهای مسلمان، ص۷۵.</ref>. | ||
در [[شهر]] ضالع [[ضریح]] [[حضرت شعیب]]{{ع}}، [[زیارتگاه]] مردم است.<ref>[[محمد حسن عرب|عرب، محمد حسن]]، [[دانشنامه اماکن جغرافیایی قرآن مجید (کتاب)|دانشنامه اماکن جغرافیایی قرآن مجید]]، ص ۳۱۰.</ref> | در [[شهر]] ضالع [[ضریح]] [[حضرت شعیب]]{{ع}}، [[زیارتگاه]] مردم است.<ref>[[محمد حسن عرب|عرب، محمد حسن]]، [[دانشنامه اماکن جغرافیایی قرآن مجید (کتاب)|دانشنامه اماکن جغرافیایی قرآن مجید]]، ص ۳۱۰.</ref> | ||
==داستان هدهد و ملکۀ [[سبا]]== | |||
[[قرآن]] به فراز دیگری از [[زندگی]] شگفتانگیز سلیمان اشاره کرده، و ماجرای هدهد و [[ملکه سبأ]] را بازگو میکند. | |||
نخست میگوید: «سلیمان هدهد را ندید، و در جستجوی او برآمد»<ref>{{متن قرآن|وَتَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ}} «و از حال مرغان باز پرسید و گفت: مرا چه میشود که هدهد را نمیبینم یا او از غایبان است؟» سوره نمل، آیه ۲۰.</ref>. | |||
این تعبیر به وضوح بیانگر این [[حقیقت]] است که او به دقت مراقب وضع [[کشور]] و اوضاع [[حکومت]] خود بود و حتی [[غیبت]] یک مرغ از چشم او پنهان نمیماند!. | |||
در اینکه سلیمان از کجا متوجه شد که هدهد در جمع او حاضر نیست؟ بعضی گفتهاند به خاطر این بود که به هنگام حرکت کردن او، پرندگان بر سرش [[سایه]] میافکندند، و او از وجود روزنهای در این سایبان گسترده از غیبت هدهد [[آگاه]] شد. | |||
و بعضی دیگر مأموریتی برای هدهد در [[تشکیلات]] او قائل شدهاند، و او را [[مأمور]] یافتن مناطق آب میدانند، و به هنگام نیاز به جستجوگری برای آب او را [[غائب]] دید. | |||
به هر حال این تعبیر که ابتدا گفت: «من او را نمیبینم» سپس افزود «یا اینکه او از غائبان است» ممکن است اشاره به این باشد که آیا او بدون عذر موجهی حضور ندارد و یا با عذر موجهی غیبت کرده است؟ | |||
«سلیمان» برای اینکه [[حکم]] غیابی نکرده باشد، و در ضمن، غیبت هدهد روی بقیه پرندگان، تا چه رسد به انسانهایی که پستهای حساسی بر عهده داشتند اثر نگذارد افزود: «من او را قطعاً [[کیفر]] شدیدی خواهم داد! و یا او را [[ذبح]] میکنم مگر آنکه برای غیبتش دلیل روشنی به من ارائه دهد»<ref>{{متن قرآن|لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ}} «او را سخت عذاب خواهم کرد یا سرش را خواهم برید مگر آنکه حجّتی آشکار برای من بیاورد» سوره نمل، آیه ۲۱.</ref>. | |||
در حقیقت سلیمان{{ع}} بیآنکه غائبانه [[داوری]] کند [[تهدید]] لازم را در صورت ثبوت [[تخلف]] نمود، و حتی برای تهدید خود در مرحله قائل شد که متناسب با مقدار [[گناه]] بوده باشد: مرحلۀ [[مجازات]] بدون [[اعدام]]، و مرحلۀ مجازات اعدام. | |||
ضمناً نشان داد که او حتی در برابر پرندۀ ضعیفی [[تسلیم]] دلیل و [[منطق]] است و هرگز تکیه بر [[قدرت]] و توانائیش نمیکند.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۳۷۶.</ref> | |||
===هدهد همراه با یک خبر مهم=== | |||
«ولی [[غیبت]] هدهد، چندان به طول نیانجامید»<ref>{{متن قرآن|فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطْتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ}} «آنگاه (هدهد) درنگی کوتاه کرد و گفت: من به چیزی دست یافتم که تو نیافتهای و برای تو از (سرزمین) سبا خبر بیگمانی آوردهام» سوره نمل، آیه ۲۲.</ref>. | |||
بازگشت و رو به سلیمان کرد و چنین «گفت: من بر چیزی [[آگاهی]] یافتم که تو بر آن آگاهی نداری، من از [[سرزمین سبأ]] یک خبر قلعی (و دست اول) برای تو آوردهام؟»<ref>{{متن قرآن|فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطْتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ}} «آنگاه (هدهد) درنگی کوتاه کرد و گفت: من به چیزی دست یافتم که تو نیافتهای و برای تو از (سرزمین) سبا خبر بیگمانی آوردهام» سوره نمل، آیه ۲۲.</ref>. | |||
«هدهد» گویا آثار [[خشم]] را در چهرۀ سلیمان [[مشاهده]] کرد، و برای برطرف کردن [[ناراحتی]] او نخست به صورت کوتاه و سربسته خبر از مطلب مهمی داد که حتی سلیمان با تمام [[علم]] و دانشش از آن آگاهی ندارد! و هنگامی که خشم سلیمان فرو نشست، به شرح آن پرداخت<ref>قابل توجه اینکه، [[لشکریان]] سلیمان و حتی پرندگانی که [[مطیع]] [[فرمان]] او بودند آن قدر [[عدالت]] سلیمان به آنها [[آزادی]] و [[امنیت]] و [[جسارت]] داده بود، که هدهد بدون [[ترس]] بیپرده و با [[صراحت]] به او میگوید: «من به چیزی آگاهی یافتم که تو از آن [[آگاه]] نیستی». | |||
برخورد او با سلیمان، همچون برخورد درباریان [[چاپلوس]] با [[سلاطین]] [[جبار]] نبود، که برای بیان یک [[واقعیت]]، نخست مدتی [[تملق]] میگویند، و خود را ذرۀ ناچیزی قلمداد کرده سپس به [[خاک]] پای ملوکانه، مطلب خود را در لابلای صد گونه [[چاپلوسی]] عرضه میدارند و هرگز در سخنان خود [[صراحت]] به [[خرج]] نمیدهند و همیشه از کنایههای نازکتر از گل استفاده میکنند، مبادا گرد و غباری بر [[قلب]] [[سلطان]] بنشیند! | |||
آری هدهد با صراحت گفت: [[غیبت]] من بیدلیل نبوده، خبر مهمی آوردهام که تو از آن با خبر نیستی! | |||
ضمناً این تعبیر درس بزرگی است برای همگان که ممکن است موجود کوچکی چون هدهد مطلبی بداند که [[داناترین]] انسانهای عصر خویش از آن بیخبر باشد تا [[آدمی]] به [[علم]] و [[دانش]] خود [[مغرور]] نگردد، هر چند سلیمان باشد و با [[علم وسیع]] [[نبوت]]. </ref>. | |||
هدهد در شرح ماجرا چنین گفت: «من به [[سرزمین سبأ]] رفته بودم زنی را در آنجا یافتم که بر آنها [[حکومت]] میکند، و همه چیز را در [[اختیار]] دارد مخصوصاً تخت عظیمی داشت!»<ref>{{متن قرآن|إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ}} «من زنی یافتهام که بر آنان پادشاهی میکند و از همه چیز برخورداری یافته است و اورنگی سترگ دارد» سوره نمل، آیه ۲۳.</ref>. | |||
«هدهد» با این سه جمله تقریباً تمام مشخصات [[کشور]] [[سبأ]] و طرز حکومت آن را برای سلیمان بازگو کرد. | |||
نخست اینکه کشوری است آباد دارای همه گونه مواهب و امکانات. | |||
دیگر اینکه یک [[زن]] بر آن حکومت میکند، و درباری بسیار مجلل دارد حتی شاید مجللتر از [[تشکیلات]] سلیمان؛ چراکه هدهد [[تخت سلیمان]] را مسلماً دیده بود، با این حال از تخت [[ملکه سبأ]] به عنوان «[[عرش]] [[عظیم]]» یاد میکند! | |||
و با این سخن به سلیمان فهمانید مبادا [[تصور]] کنی تمام [[جهان]] در قلمرو حکومت تو است و تنها [[عظمت]] و تخت بزرگ در گرو تو میباشد. | |||
سلیمان از شنیدن این سخن در [[فکر]] فرو رفت ولی هدهد به او مجال نداد و مطلب دیگری بر آن افزود مسأله عجیب و ناراحت کنندهای که من در آنجا دیدم این بود که: «[[مشاهده]] کردم آن [[زن]] و [[قوم]] و ملتش در برابر [[خورشید]] - نه در برابر [[الله]] -[[سجده]] میکنند [[شیطان]] بر آنها [[تسلط]] یافته و اعمالشان را در نظرشان جلوه داده»<ref>{{متن قرآن|وَجَدْتُهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ}} «او و قومش را (چنین) یافتم که به جای خداوند به خورشید سجده میبرند و شیطان کارهایشان را برای آنان آراسته و از راه (درست) آنان را باز داشته است، از این روی راهنمایی نیافتهاند» سوره نمل، آیه ۲۴.</ref> [[افتخار]] میکنند که در برابر [[آفتاب]] سجده مینمایند! | |||
و به این ترتیب «شیطان آنها را از راه [[حق]] باز داشته»<ref>{{متن قرآن|وَجَدْتُهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ}} «او و قومش را (چنین) یافتم که به جای خداوند به خورشید سجده میبرند و شیطان کارهایشان را برای آنان آراسته و از راه (درست) آنان را باز داشته است، از این روی راهنمایی نیافتهاند» سوره نمل، آیه ۲۴.</ref>. | |||
آنها چنان در [[بتپرستی]] فرو رفتهاند که من [[باور]] نمیکنم به آسانی از این راه برگردند «آنها [[هدایت]] نخواهند شد»<ref>{{متن قرآن|وَجَدْتُهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ}} «او و قومش را (چنین) یافتم که به جای خداوند به خورشید سجده میبرند و شیطان کارهایشان را برای آنان آراسته و از راه (درست) آنان را باز داشته است، از این روی راهنمایی نیافتهاند» سوره نمل، آیه ۲۴.</ref>. | |||
و به این ترتیب وضع مذهبی و [[معنوی]] آنها را نیز مشخص ساخت که آنها سخت در بتپرستی فرو رفتهاند و [[حکومت]] [[ترویج]] آفتابپرستی میکند و [[مردم]] بر [[دین]] ملوکشاناند. | |||
بتکدههای آنها و اوضاع دیگرشان چنان نشان میدهد که آنان در این راه غلط پافشاری دارند، و به آن [[عشق]] میورزند و [[مباهات]] میکنند، و در چنین شرایطی که تودۀ مردم و حکومت در یک خط قرار گرفتهاند [[هدایت]] یافتن آنها بسیار بعید است.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۳۷۷.</ref> | |||
===نامۀ سلیمان به ملکۀ [[سبأ]]=== | |||
سلیمان با دقت به سخنان هدهد گوش فرا داد، و در [[فکر]] فرو رفت، ممکن است بیشترین [[گمان]] سلیمان این بوده که این خبر راست است، و دلیلی بر دروغی به این بزرگی وجود ندارد، اما از آنجا که مسألۀ سادهای نبود و با [[سرنوشت]] یک [[کشور]] و یک [[ملت]] بزرگ گره میخورد، میبایست تنها به گفتار یک مخبر اکتفا نکند، بلکه باید تحقیقات بیشتری در زمینۀ این موضوع حساس به عمل آورد. | |||
لذا چنین «گفت: ما تحقیق به عمل میآوریم ببینیم تو راست گفتی یا از [[دروغگویان]] هستی؟!»<ref>{{متن قرآن|قَالَ سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكَاذِبِينَ}} «(سلیمان) گفت: به زودی خواهیم دید که راست گفتهای یا از دروغگویان بودهای؟» سوره نمل، آیه ۲۷.</ref>. | |||
سلیمان نه هدهد را متهم ساخت و محکوم کرد، و نه سخن او را بیدلیل [[تصدیق]] نمود، بلکه آن را پایۀ تحقیق قرار داد. | |||
سلیمان نامهای بسیار کوتاه و پر محتوی نوشت و به هدهد داد و گفت: «این نامۀ مرا ببر و نزد آنها بیفکن، سپس برگرد و در گوشهای توقف کن ببین آنها چه عکسالعملی نشان میدهند؟»<ref>{{متن قرآن|اذْهَبْ بِكِتَابِي هَذَا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ مَاذَا يَرْجِعُونَ}} «این نامه مرا ببر و نزد آنان فرو افکن، آنگاه از آنان رو بگردان و (گوشهای کمین کن و) بنگر چه پاسخی میدهند» سوره نمل، آیه ۲۸.</ref>. | |||
ملکۀ سبأ [[نامه]] را گشود و از مضمون آن [[آگاهی]] یافت و چون قبلاً اسم و آوازه سلیمان را شنیده بود و محتوای نامه نشان میداد که سلیمان [[تصمیم]] شدیدی درباره [[سرزمین سبأ]] گرفته، سخت در فکر فرو رفت، و چون در مسائل مهم مملکتی با اطرافیانش به [[شور]] مینشست از آنها [[دعوت]] کرد، رو به سوی آنها نموده «گفت: ای اشراف و بزرگان! نامۀ [[ارزشمندی]] به سوی من افکنده شده است»<ref>{{متن قرآن|قَالَتْ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ}} «(آن زن) گفت: ای سرکردگان! نزد من نامهای ارزشمند افکندهاند» سوره نمل، آیه ۲۹.</ref>.<ref>و اینکه [[ملکه]] میگوید: این [[نامه]] [[کریم]] و پرارزشی است ممکن است به خاطر محتوای عمیق آن، با اینکه آغازش [[به نام خدا]]، و پایانش به مهر و امضای صحیح بود باشد یا فرستنده آنکه شخص [[بزرگواری]] بوده و یا همه اینها. | |||
درست است که آنها [[آفتاب]] پرست بودند، ولی میدانیم بسیاری از [[بتپرستان]] نیز به «[[الله]]» [[اعتقاد]] داشتند و او را «[[رب]] الارباب» مینامیدند و [[تعظیم]] و [[احترام]] او را مهم میشمردند.</ref> | |||
سپس «ملکۀ [[سبأ]]» به ذکر مضمون نامه پرداخت و گفت: «این نامه از سوی سلیمان است و محتوایش چنین است: به [[نام خداوند]] بخشندۀ [[مهربان]] توصیهام به شما این است که برتریجوئی در برابر من نکنید، و به سوی من آئید و [[تسلیم]] [[حق]] شوید»<ref>{{متن قرآن|إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَأْتُونِي مُسْلِمِينَ}} «آن (نامه) از سوی سلیمان است و (متن آن) این است: «به نام خداوند بخشنده بخشاینده * با من گردنکشی نورزید و گردن نهاده، نزد من آیید» سوره نمل، آیه ۳۰-۳۱.</ref>.<ref>بعید به نظر میرسد که سلیمان نامه را با همین عبارات و الفاظ عربی نوشته باشد، بنابراین جملههای فوق میتواند نقل به معنی و یا به صورت خلاصهگیری و فشردۀ نامه سلیمان بوده باشد که ملکة سبأ برای ملت خود بازگو کرد.</ref> | |||
بعد از ذکر محتوای نامۀ سلیمان، برای [[ملت]] خود رو به سوی آنها کرده و چنین «گفت ای اشراف و صاحبنظران! [[رأی]] خود را در این کار مهم برای من ابراز دارید که من هیچ کار مهمی را بیحضور شما و بدون نظر شما انجام ندادهام!»<ref>{{متن قرآن|قَالَتْ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي مَا كُنْتُ قَاطِعَةً أَمْرًا حَتَّى تَشْهَدُونِ}} «(آنگاه) گفت: ای سرکردگان! در کار، به من نظر دهید که من هیچ کاری را تا گواهم نبودهاید به پایان نبردهام» سوره نمل، آیه ۳۲.</ref>. | |||
او میخواست با این نظر خواهی موقعیت خود را در میان آنها تثبیت کرده و نظر آنها را به سوی خویش جلب نماید، ضمناً [[میزان]] هماهنگیشان را با [[تصمیمات]] خود مورد مطالعه و بررسی قرار دهد. | |||
«اشراف [[قوم]]» در پاسخ او چنین «گفتند: ما [[قدرت]] کافی داریم و مرد جنگیم اما [[تصمیم]] نهایی با تو است، ببین چه [[فرمان]] میدهی؟»<ref>{{متن قرآن|قَالُوا نَحْنُ أُوْلُوا قُوَّةٍ وَأُوْلُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَالْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي مَاذَا تَأْمُرِينَ}} «گفتند: ما نیرومند و سخت دلیریم و فرمان با توست، بنگر تا چه فرمان خواهی داد» سوره نمل، آیه ۳۳.</ref>. | |||
به این ترتیب هم [[تسلیم]] خود را در برابر [[دستورات]] او نشان دادند، و هم [[تمایل]] خود را به تکیه بر قدرت و حضور در میدان [[جنگ]]!<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۳۷۹.</ref> | |||
==[[پادشاهان]] ویرانگرند== | |||
[[ملکه]] هنگامی که [[تمایل]] آنها را به [[جنگ]] [[مشاهده]] کرد، در حالی که خود باطناً تمایل به این کار نداشت برای فرو نشاندن این عملش، و هم برای اینکه حساب شده با این جریان برخورد کند، چنین «گفت: پادشاهان هنگامی که وارد منطقۀ [[آبادی]] شوند آن را به [[فساد]] و ویرانی میکشانند و عزیزان آنجا را به [[ذلت]] مینشانند»<ref>{{متن قرآن|قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَكَذَلِكَ يَفْعَلُونَ}} «گفت: پادشاهان چون به شهری درآیند آن را ویران و مردم گرانمایه آن را خوار و بدینگونه رفتار میکنند» سوره نمل، آیه ۳۴.</ref>. | |||
جمعی را میکشند، عدهای را [[اسیر]] میکنند، و گروهی را آواره و بیخانمان، و تا آنجا که میتوانند دست به [[غارت]] و [[چپاول]] میزنند. | |||
در [[حقیقت]] ملکۀ [[سبأ]] که خود [[پادشاهی]] بود، شاهان را خوب شناخته بود که برنامۀ آنها در دو چیز خلاصه میشود: «فساد و ویرانگری» و «[[ذلیل]] ساختن عزیزان»،؛ چراکه آنها به [[منافع]] خود میاندیشند، نه به منافع [[ملتها]] و آبادی و [[سربلندی]] آنها و همیشه این دو بر [[ضد]] یکدیگرند. | |||
سپس ملکه افزود: ما باید قبل از هر کار سلیمان و اطرافیان را بیازماییم و ببینیم به [[راستی]] چه کارهاند؟ سلیمان [[پادشاه]] است یا [[پیامبر]]؟ ویرانگر است یا [[مصلح]]؟ ملتها را به ذلت میکشانند یا [[عزت]]؟ و برای این کار باید از [[هدیه]] استفاده کرد؛ لذا «من هدیۀ گرانبهایی برای آنها میفرستم تا ببینم فرستادگان من چه واکنشی را از ناحیۀ آنها برای ما میآورند»<ref>{{متن قرآن|وَإِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ}} «و من ارمغانی برای آنان میفرستم و مینگرم تا فرستادگان چه باز آورند» سوره نمل، آیه ۳۵.</ref>. | |||
پادشاهان علاقۀ شدیدی به «[[هدایا]]» دارند، و نقطۀ [[ضعف]] و [[زبونی]] آنها نیز همین جا است، آنها را میتوان با هدایای گرانبها [[تسلیم]] کرد، اگر دیدیم سلیمان با این هدایا تسلیم شد، معلوم میشود «شاه» است! در برابر او میایستیم و تکیه بر [[قدرت]] میکنیم که ما نیرومندیم، و اگر [[بیاعتنایی]] به ما نشان داد و بر سخنان خود و پیشنهادهایش [[اصرار]] ورزید معلوم میشود، [[پیامبر خدا]] است در این صورت باید عاقلانه برخورد کرد. | |||
در اینکه «ملکۀ [[سبا]]» چه هدایایی برای سلیمان فرستاد، [[قرآن]] سخنی نگفته<ref>تنها با نکوه آوردن کلمۀ «هدیه»، عظمت آن را نشان داده.</ref>، ولی [[مفسران]] مسائل زیادی ذکر کردهاند، که گاه خالی از اغراق و [[افسانه]] نیست. | |||
بعضی نوشتهاند پانصد [[غلام]] و پانصد [[کنیز]] ممتاز برای سلیمان فرستاد، در حالی که به غلامها [[لباس]] زنانه و کنیزها لباس مردانه پوشانیده بود، در [[گوش]] [[غلامان]] گوشواره و در دستشان دستبند و بر سر [[کنیزان]] کلاههای [[زیبا]] گذارده بود، و در نامۀ خود تأکید کرده بود تو اگر [[پیامبری]] غلامان را از کنیزان بشناس! | |||
و آنها را بر مرکبهای گرانبها که با [[زر و زیور]] آراسته بودند سوار کرد، و مقدار قابل ملاحظهای از جواهرات نیز همراه آنها فرستاد. | |||
ضمناً به فرستادۀ خود سفارش کرد، اگر به محض ورود نگاه سلیمان را به خود خشمآلود دیدی بدان این ژست [[پادشاهان]] است، و اگر با [[خوشرویی]] و [[محبت]] با تو برخورد کرد بدان [[پیغمبر]] است!.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص۳۸۱.</ref> | |||
==مرا با [[مال]] نفریبید!== | |||
فرستادگان ملکۀ [[سبأ]] با کاروان [[هدایا]]، [[سرزمین یمن]] را پشت سرگذاشتند و به سوی [[شام]] و مقر سلیمان حرکت کردند، به [[گمان]] اینکه سلیمان از مشاهدۀ منظرۀ این هدایا خوشحال میشود، و به آنها شادباش میگوید. | |||
اما همین که با سلیمان روبرو شدند، صحنۀ عجیبی در برابر آنان نمایان گشت، سلیمان نه تنها از آنها استقبال نکرد بلکه گفت: «آیا شما میخواهید مرا با مال (خود) کمک کنید و [[فریب]] دهید؟ در حالی که این [[اموال]] در نظر من بیارزش است، آنچه [[خداوند]] به من بخشیده، از آنچه به شما داده است بهتر و پرارزشتر است»<ref>{{متن قرآن|فَلَمَّا جَاءَ سُلَيْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتَاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ}} «پس چون (فرستاده) نزد سلیمان آمد (سلیمان) گفت: آیا به من با مالی (اندک) مدد میرسانید؟ آنچه خدا به من ارزانی داشته است از آنچه به شما داده بهتر است بلکه شما به ارمغان خود شادی میورزید» سوره نمل، آیه ۳۶.</ref>. | |||
[[مال]] چه ارزشی در برابر [[مقام نبوت]] و [[علم]] و [[دانش]] و [[هدایت]] و [[تقوا]] دارد؟ | |||
«شما هستید که به هدایای خود خوشحال میگردید»<ref>{{متن قرآن|فَلَمَّا جَاءَ سُلَيْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتَاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ}} «پس چون (فرستاده) نزد سلیمان آمد (سلیمان) گفت: آیا به من با مالی (اندک) مدد میرسانید؟ آنچه خدا به من ارزانی داشته است از آنچه به شما داده بهتر است بلکه شما به ارمغان خود شادی میورزید» سوره نمل، آیه ۳۶.</ref>. | |||
آری شما هستید که هرگاه یک چنین هدایای پر زرق و برق و گرانقیمتی برای هم بفرستید، چنان مسرور میشوید که برق [[شادی]] در چشمانتان ظاهر میگردد اما اینها در نظر من کم [[ارزش]] و بیمقدار است. | |||
سپس برای اینکه [[قاطعیت]] خود را در مسألۀ «[[حق و باطل]]» نشان دهد به فرستادۀ مخصوص ملکۀ [[سبأ]] چنین گفت: «به سوی آنان بازگرد (و این [[هدایا]] را نیز با خود ببر) اما و اعلام کن به زودی با لشکرهایی به سراغ آنها خواهیم آمد که [[توانایی]] مقابله با آن را نداشته باشند و آنها را از آن [[سرزمین]] آباد با [[ذلت]] و [[خواری]] بیرون میکنیم»<ref>{{متن قرآن|ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَا قِبَلَ لَهُمْ بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ}} «نزد آنان باز گرد (و بگو) بیگمان سپاهی به سوی آنان خواهیم آورد که تاب رویارویی با آن را ندارند و آنان را از آنجا با زبونی و خواری بیرون خواهیم راند» سوره نمل، آیه ۳۷.</ref>. | |||
البته این [[تهدید]]، برای فرستادگانی که وضع سلیمان را از نزدیک دیدند و [[لشکر]] او را تماشا کردند، یک تهدید جدی و قابل ملاحظه بود. | |||
با توجه به اینکه سلیمان دو چیز از آنها خواسته بود «ترک [[برتریجویی]]»، «[[تسلیم]] در برابر [[حق]]» و پاسخ ندادن آنها به این دو امر و [[توسل]] به ارسال [[هدیه]] دلیل بر [[امتناع]] آنها از [[پذیرش حق]] و ترک [[استعلاء]] بود به این دلیل آنها را [[تهدید]] به فشار نظامی میکند. | |||
هرگاه ملکۀ [[سبأ]] و اطرافیان او، تقاضای دلیل و [[مدرک]] یا [[معجزه]] و مانند آن کرده بودند، به آنها حق میداد که بیشتر تحقیق کنند، اما فرستادن هدیه، ظاهرش این بود که آنها در [[مقام]] انکارند. | |||
این را نیز میدانیم که مهمترین خبر [[ناگواری]] که هدهد به سلیمان دربارۀ این [[قوم]] و [[جمعیت]] داد، این بود که آنها [[آفتاب]] پرستند، و [[خداوند بزرگ]] را که بر [[غیب و شهود]] [[آسمان]] و [[زمین]] [[سلطه]] دارد رها کرده، در برابر مخلوقی به [[خاک]] میافتند. | |||
سلیمان از این مسأله ناراحت شد، و میدانیم [[بتپرستی]] چیزی نیست که آئینهای [[الهی]] در برابر آن [[سکوت]] کند، و یا [[بتپرستان]] را به عنوان یک [[اقلیت]] مذهبی [[تحمل]] نماید، بلکه در صورت [[لزوم]] با [[توسل به زور]] بتکدهها را ویران خواهد کرد و آئین [[شرک]] و بتپرستی را بر میچیند. | |||
از توضیحاتی که در بالا دادیم روشن میشود که تهدید سلیمان با اصل اساسی {{متن قرآن|لا اکراه فی الدین}} تضادی ندارد که بتپرستی [[دین]] نیست بلکه یک [[خرافه]] و [[انحراف]] است.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص۳۸۲.</ref> | |||
==در یک چشم بر هم زدن تخت او حاضر است!== | |||
سرانجام فرستادگان [[ملکه سبأ]] [[هدایا]] و بساط خود را بر چیدند و به سوی کشورشان بازگشتند و ماجرا را برای «[[ملکه]]» و اطرافیان او شرح دادند، همچنین [[عظمت]] [[اعجازآمیز]] [[ملک]] سلیمان و دستگاهش را بیان داشتند که هر یک از اینها دلیلی بود بر اینکه او یک فرد عادی و [[پادشاه]] نیست، او به [[راستی]] [[فرستاده خدا]] است و حکومتش نیز یک [[حکومت الهی]] است. | |||
در اینجا برای آنها روشن شد که نه تنها [[قادر]] بر مقابلۀ نظامی با او نیستند بلکه اگر فرضاً بتوانند مقابله کنند به احتمال [[قوی]] مقابله با یک [[پیامبر]] پر [[قدرت الهی]] است. | |||
لذا [[ملکه سبأ]] با عدهای از اشراف قومش [[تصمیم]] گرفتند به سوی سلیمان بیایند و شخصاً این مسأله مهم را بررسی کنند تا معلوم شود سلیمان چه آئینی دارد. | |||
این خبر از هر طریقی که بود به سلیمان رسید، و سلیمان تصمیم گرفت در حالی که [[ملکه]] و یارانش در راهند قدرتنمایی شگرفی کند تا آنها را بیش از پیش به [[واقعیت]] [[اعجاز]] خود آشنا، و در مقابل دعوتش [[تسلیم]] سازد. | |||
لذا سلیمان رو به اطرافیان خود کرد و «گفت: ای گروه بزرگان! کدامیک از شما تخت او را پیش از آنکه خودشان نزد من بیایند و تسلیم شوند برای من میآورد»<ref>{{متن قرآن|قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ}} «(سلیمان) گفت: ای سرکردگان! کدام یک از شما پیش از آنکه (آنان) گردن نهاده نزد من آیند اورنگ آن زن را پیش من میآورد؟» سوره نمل، آیه ۳۸.</ref>. | |||
در اینجا دو نفر اعلام [[آمادگی]] کردند که یکی از آنها عجیب و دیگری عجیبتر بود. | |||
نخست «عفریتی از [[جن]] رو به سوی سلیمان کرد و گفت من تخت او را پیش از آنکه مجلس تو پایان گیرد و از جای برخیزی نزد تو میآورم»<ref>{{متن قرآن|قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ}} «دیوساری از جن گفت: من آن را پیش از آنکه از جایت برخیزی برایت میآورم و من در این کار بسی توانمند درستکارم» سوره نمل، آیه ۳۹.</ref>.<ref>«[[عفریت]]» به معنی فرد گردنکش و [[خبیث]] است، و جمله «من نسبت به آن توانا و امینم» نیز نشان میدهد که [[بیم]] [[خیانت]] در این عفریت میرفته؛ لذا در [[مقام]] [[دفاع از خود]] بر آمده و قول [[امانت]] و [[وفاداری]] داده است. | |||
به هر حال سرگذشت سلیمان مملو است از شگفتیها و [[خارق عادات]]، و جای [[تعجب]] نیست که عفریتی اینچنین بتواند در یک مدت کوتاه یعنی یک یا چند [[ساعت]] که سلیمان در مجلس خویش برای [[داوری]] میان [[مردم]]، یا رسیدگی به امور مملکت، یا [[نصیحت]] و [[ارشاد]]، نشسته است چنین امر مهمی را انجام دهد.</ref> | |||
دومین نفر مرد صالحی بود که [[آگاهی]] قابل ملاحظهای از «[[کتاب الهی]]» داشت، چنانکه [[قرآن]] در [[حق]] او میگوید: «کسی که [[علم]] و [[دانشی از کتاب]] داشت گفت من تخت او را قبل از آنکه چشم بر هم زنی نزد تو خواهم آورده!!»<ref>{{متن قرآن|قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ}} «آن که دانشی از کتاب (آسمانی) با خویش داشت گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را برایت میآورم و چون (سلیمان) آن (اورنگ) را نزد خود پای برجا دید گفت: این از بخشش (های) پروردگار من است تا بیازمایدم که سپاس میگزارم یا ناسپاسی میکنم و هر که سپاس گزارد تنها به سود خویش گزارده است و هر که ناسپاسی کند بیگمان پروردگار من بینیازی ارجمند است» سوره نمل، آیه ۴۰.</ref>. | |||
و هنگامی که سلیمان با این امر موافقت کرد او با استفاده از [[نیروی معنوی]] خود تخت [[ملکه سبأ]] را در یک «[[طرفة]] العین» نزد او حاضر کرد: «هنگامی که سلیمان آن تخت را نزد خود ثابت و پابرجا دید زبان به [[شکر]] [[پروردگار]] گشود و گفت: این از فضل پروردگار من است، تا مرا بیازماید که آیا [[شکر نعمت]] او را بجا میآورم یا [[کفران]] میکنم؟!»<ref>{{متن قرآن|قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ}} «آن که دانشی از کتاب (آسمانی) با خویش داشت گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را برایت میآورم و چون (سلیمان) آن (اورنگ) را نزد خود پای برجا دید گفت: این از بخشش (های) پروردگار من است تا بیازمایدم که سپاس میگزارم یا ناسپاسی میکنم و هر که سپاس گزارد تنها به سود خویش گزارده است و هر که ناسپاسی کند بیگمان پروردگار من بینیازی ارجمند است» سوره نمل، آیه ۴۰.</ref>.<ref>در اینکه این شخص که بوده؟ و این [[قدرت]] عجیب را از کجا به دست آورده؟ و منظور از [[علم کتاب]] چیست؟ [[مفسران]] [[گفتگو]] بسیار کردهاند. ولی ظاهر این است که این شخص یکی از [[نزدیکان]] با [[ایمان]]، و [[دوستان]] خاص سلیمان بوده است، غالباً در [[تواریخ]] نام او را «[[آصف بن برخیا]]» نوشتهاند، و میگویند [[وزیر]] سلیمان و خواهرزاده او بوده است. | |||
و اما «علم کتاب» منظور [[آگاهی]] او بر [[کتب آسمانی]] است، آگاهی عمیقی که به او امکان میداد که دست به چنین کار خارق عادتی بزند، و بعضی احتمال دادهاند منظور [[لوح محفوظ]] است، همان [[لوح]] [[علم خداوند]] که این مرد به گوشهای از آن [[علم]] آگاهی داشت، و به همین دلیل توانست تخت «[[ملکه سبا]]» را در یک چشم بر هم زدن نزد سلیمان حاضر کند. | |||
بسیاری گفتهاند این مرد با ایمان از «[[اسم اعظم]] [[الهی]]» باخبر بود، همان نام بزرگی که همه چیز در برابر آن [[خاضع]] میگردد، و به [[انسان]] قدرت فوقالعاده میبخشد. | |||
سؤال دیگر اینکه: [[عفریت]] [[جن]] چگونه [[توانایی]] بر چنین خارق عادتی دارد؟ پاسخ این سؤال را در بحثهای مربوط به [[اعجاز]] گفتهایم که گاهی حتی افراد غیر [[مؤمن]] بر اثر ریاضتهای پر [[مشقت]] و [[مبارزه با نفس]]، توانایی بر پارهای از [[خارق عادات]] پیدا میکنند ولی تفاوت آن با [[معجزات]] این است که کار آنها چون متکی به قدرت محدود بشری است همیشه محدود است در حالیکه معجزات متکی بر قدرت بیپایان [[خدا]] است و [[قدرت]] او همچون سایر صفاتش نامحدود میباشد. | |||
لذا میبینیم [[عفریت]] [[توانایی]] خود را محدود میکند بر آوردن تخت [[ملکه سبأ]] در مدت توقف سلیمان در مجلس [[داوری]] و بررسی امور [[کشور]]، در حالی که «[[آصف بن برخیا]]» هیچ حدی برای آن قائل نمیشود و محدود ساختن به یک چشم بر هم زدن در [[حقیقت]] اشاره به کمترین [[زمان]] ممکن است، و مسلم است که سلیمان از چنین کاری که معرف یک [[فرد صالح]] است [[حمایت]] میکند، نه از کار عفریتی که ممکن است کوتهنظران را به [[اشتباه]] بیفکند و آن را دلیل بر [[پاکی]] او بگیرند.</ref>.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص۳۸۴.</ref> | |||
==[[نور ایمان]] در [[دل]] [[ملکه سبا]]== | |||
در اینجا به صحنۀ دیگری از ماجرای عبرتانگیز «سلیمان{{ع}}» و «ملکۀ [[سبا]]» برخورد میکنیم. | |||
سلیمان برای اینکه [[میزان]] [[عقل]] و [[درایت]] ملکۀ [[سبأ]] را بیازماید، و نیز زمینهای برای [[ایمان]] او به [[خداوند]] فراهم سازد، دستور داد تخت او را که حاضر ساخته بودند دگرگون و ناشناس سازند «گفت: تخت او را برایش ناشناس سازید ببینیم آیا [[هدایت]] میشود یا از کسانی خواهد بود که هدایت نمییابند»<ref>{{متن قرآن|قَالَ نَكِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنْظُرْ أَتَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ}} «(سلیمان) گفت: اورنگش را برای او ناشناخته گردانید تا ببینیم (بدان) راه میبرد یا از کسانی است که (بدین چیزها) راه نمیبرند» سوره نمل، آیه ۴۱.</ref>. | |||
گرچه آمدن تخت [[ملکه]] از کشور سبأ به [[شام]]، کافی بود که به آسانی نتواند آن را بشناسد، ولی با این حال سلیمان دستور داد تغییراتی در آن نیز ایجاد کنند، این تغییرات ممکن است از نظر جابجا کردن بعضی از [[نشانهها]] و جواهرات و یا [[تغییر]] بعضی از رنگها و مانند آن بوده است<ref>اما این سؤال پیش میآید که [[هدف]] سلیمان از [[آزمایش]] [[هوش]] و عقل و درایت ملکۀ سبأ چه بود؟ | |||
ممکن است آزمایش به این منظور انجام شده که بداند با کدامین [[منطق]] باید با او روبرو شود؟ و چگونه دلیلی برای [[اثبات]] مبانی [[عقیدتی]] برای او بیاورد. | |||
و یا در نظر داشته، پیشنهاد [[ازدواج]] به او کند و میخواسته است ببیند آیا [[راستی]] [[شایستگی]] همسری او را دارد یا نه؟ و یا واقعاً میخواسته مسئولیتی بعد از [[ایمان آوردن]] به او بسپارد، باید بداند تا چه اندازه [[استعداد]] پذیرش مسئولیتهایی را دارد.</ref>. | |||
به هر حال «هنگامی که ملکۀ [[سبأ]] وارد شد، کسی اشارهای به تخت کرد و گفت: «آیا تخت تو اینگونه است؟»<ref>{{متن قرآن|فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَكَذَا عَرْشُكِ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ}} «و چون آمد گفتند: آیا اورنگ تو این چنین بود؟ گفت: گویی این، همان است و ما پیش از این (از همه چیز) آگاه شده و گردن نهاده بودیم» سوره نمل، آیه ۴۲.</ref>. | |||
«ملکۀ [[سبا]]» زیرکانهترین و حسابشدهترین جوابها را داد و «گفت: گویا خود آن تخت است!»<ref>{{متن قرآن|فَلَمَّا جَاءَتْ قِيلَ أَهَكَذَا عَرْشُكِ قَالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَأُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهَا وَكُنَّا مُسْلِمِينَ}} «و چون آمد گفتند: آیا اورنگ تو این چنین بود؟ گفت: گویی این، همان است و ما پیش از این (از همه چیز) آگاه شده و گردن نهاده بودیم» سوره نمل، آیه ۴۲.</ref> اگر میگفت: شبیه آن است، راه [[خطا]] پیموده بود، و اگر میگفت عین خود آن است، سخنی بر خلاف [[احتیاط]] بود،؛ چراکه با این بعد مسافت، آمدن تختش به [[سرزمین]] سلیمان، از طرق عادی امکان نداشت، مگر اینکه معجزهای صورت گرفته باشد. از این گذشته در [[تواریخ]] آمده است که او تخت گرانبهای خود را در جای محفوظی، در قصر مخصوص خود در اطاقی که مراقبان زیاد از آن [[حفاظت]] میکردند و درهای محکمی داشت، قرار داده بود. | |||
ولی با این همه، ملکۀ سبأ با تمام تغییراتی که به آن تخت داده بودند توانست آن را بشناسد. | |||
و بلافاصله افزود: «و ما پیش از این هم [[آگاه]] بودیم و [[اسلام]] آورده بودیم!». | |||
یعنی اگر منظور سلیمان از این مقدمهچینیها این است که ما به [[اعجاز]] او پی ببریم ما پیش از این با نشانههای دیگر از [[حقانیت]] او [[آگاه]] شده بودیم و حتی قبل از دیدن این [[خارق عادت]] عجیب [[ایمان]] آورده بودیم، و چندان نیازی به این کار نبود. | |||
آری او با دیدن این نشانههای روشن با گذشته تاریک خود [[وداع]] گفت و در مرحلۀ تازهای از [[زندگی]] که مملو از [[نور ایمان]] و [[یقین]] بود گام نهاد.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص۳۸۵.</ref> | |||
==ورود [[ملکه]] به قصر مخصوص سلیمان== | |||
در آخرین قسمت این داستان صحنۀ دیگری از این ماجرا بازگو میشود، و آن ماجرای داخل شدن ملکۀ [[سبأ]] در قصر مخصوص سلیمان است. | |||
سلیمان دستور داده بود، [[صحن]] یکی از قصرها را از بلور بسازند و در زیر آن، آب جاری قرار دهند. | |||
هنگامی که ملکۀ سبأ به آنجا رسید «به او گفته شد داخل حیاط قصر شو»<ref>{{متن قرآن|قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَنْ سَاقَيْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوَارِيرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ}} «به او گفتند به کاخ در آی! چون در آن نگریست گمان برد آبگیری ژرف است و ساقهایش را برهنه کرد، (سلیمان) گفت: این کاخی صیقلی از بلور است؛ (آن زن) گفت: پروردگارا! من به خویش ستم کردهام و (اینک) با سلیمان در برابر خداوند- پروردگار جهانیان- فرمانبردار شدم» سوره نمل، آیه ۴۴.</ref>. | |||
«ملکه آن صحنه را که دید، [[گمان]] کرد [[نهر]] آبی است، ساق پاهای خود را برهنه کرد تا از آن آب بگذرد»<ref>{{متن قرآن|قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَنْ سَاقَيْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوَارِيرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ}} «به او گفتند به کاخ در آی! چون در آن نگریست گمان برد آبگیری ژرف است و ساقهایش را برهنه کرد، (سلیمان) گفت: این کاخی صیقلی از بلور است؛ (آن زن) گفت: پروردگارا! من به خویش ستم کردهام و (اینک) با سلیمان در برابر خداوند- پروردگار جهانیان- فرمانبردار شدم» سوره نمل، آیه ۴۴.</ref> (در حالی که سخت در [[تعجب]] فرو رفته بود که [[نهر]] آب در اینجا چه میکند؟). | |||
اما «سلیمان به او گفت: که حیاط قصر از بلور صاف ساخته شده»<ref>{{متن قرآن|قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَنْ سَاقَيْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوَارِيرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ}} «به او گفتند به کاخ در آی! چون در آن نگریست گمان برد آبگیری ژرف است و ساقهایش را برهنه کرد، (سلیمان) گفت: این کاخی صیقلی از بلور است؛ (آن زن) گفت: پروردگارا! من به خویش ستم کردهام و (اینک) با سلیمان در برابر خداوند- پروردگار جهانیان- فرمانبردار شدم» سوره نمل، آیه ۴۴.</ref> (این آب نیست که بخواهد پا را برهنه کند و از آن بگذرد)<ref>در اینجا سؤال مهمی پیش میآید و آن اینکه: سلیمان که یک [[پیامبر بزرگ الهی]] بود چرا چنین دم و دستگاه تجملاتی فوقالعادهای داشته باشد؟ درست است که او [[سلطان]] بود و حکمروا، ولی دیگر نمیشد بساطی ساده همچون سایر [[پیامبران]] داشته باشد؟ | |||
اما چه مانعی دارد که سلیمان برای [[تسلیم]] کردن ملکۀ [[سبأ]] که تمام [[قدرت]] و [[عظمت]] خود را در تخت و تاج [[زیبا]] و [[کاخ]] باشکوه و [[تشکیلات]] پر زرق و برق میدانست صحنهای به او نشان دهد که تمام دستگاه تجملاتیش در نظر او حقیر و کوچک شود، در این نقطه عطفی در [[زندگی]] او برای تجدید نظر در [[میزان]] [[ارزشها]] و معیار [[شخصیت]] گردد؟! | |||
چه مانعی دارد که به جای دست زدن به یک [[لشکرکشی]] پر ضایعه و توأم با [[خونریزی]]، مغز و [[فکر]] [[ملکه]] را چنان مبهوت و [[مقهور]] کند که اصلاً به چنین [[فکری]] نیفتد، به خصوص اینکه او [[زن]] بود و به این گونه مسائل تشریناتی اهمیت میداد. | |||
مخصوصاً بسیاری از [[مفسران]] تشریح کردهاند که سلیمان پیش از آنکه [[ملکه سبأ]] به [[سرزمین شام]] برسد دستور داد چنین قصری بنا کردند، و هدفش [[نمایش قدرت]] برای [[تسلیم]] ساختن او بود؟ این کار نشان میداد [[قدرت]] عظیمی از نظر نیروی ظاهری در [[اختیار]] سلیمان است که او را به انجام چنین کارهایی موفق ساخته است. | |||
به تعبیر دیگر این هزینه در برابر [[امنیت]] و [[آرامش]] یک منطقه وسیع و [[پذیرش دین]] [[حق]]، و جلوگیری از هزینۀ فوقالعادۀ [[جنگ]]، مطلب مهمی نبود. </ref>. | |||
هنگامی که ملکۀ [[سبا]]، این صحنه را دید «چنین گفت: پروردگارا! من بر خویشتن [[ستم]] کردم و با سلیمان در پیشگاه [[الله]]، [[پروردگار]] عالمیان، [[اسلام]] آوردم»<ref>{{متن قرآن|قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَنْ سَاقَيْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوَارِيرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ}} «به او گفتند به کاخ در آی! چون در آن نگریست گمان برد آبگیری ژرف است و ساقهایش را برهنه کرد، (سلیمان) گفت: این کاخی صیقلی از بلور است؛ (آن زن) گفت: پروردگارا! من به خویش ستم کردهام و (اینک) با سلیمان در برابر خداوند- پروردگار جهانیان- فرمانبردار شدم» سوره نمل، آیه ۴۴.</ref>. | |||
من در گذشته در برابر [[آفتاب]] [[سجده]] میکردم، [[بت]] میپرستیدم، [[غرق]] [[تجمل]] و [[زینت]] بودم، و خود را [[برترین انسان]] در [[دنیا]] میپنداشتم. | |||
اما اکنون میفهمم که قدرتم تا چه حد کوچک بوده و اصولاً این زر و زیورها [[روح انسان]] را [[سیراب]] نمیکند. | |||
خداوندا! من همراه رهبرم سلیمان به درگاه تو آمدم، از گذشته پشیمانم و سر تسلیم به آستانت میسایم.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص۳۸۷.</ref> | |||
==سرانجام کار ملکۀ [[سبأ]]== | |||
آنچه در [[قرآن مجید]] پیرامون ملکۀ سبأ آمده همان مقدار است که در بالا خواندیم، سرانجام [[ایمان]] آورد و به خیل [[صالحان]] پیوست، اما اینکه بعد از ایمان به [[کشور]] خود بازگشت و به [[حکومت]] خود از طرف سلیمان ادامه داد؟ یا نزد سلیمان ماند و با او [[ازدواج]] کرد؟ یا به توصیه سلیمان با یکی از [[ملوک یمن]] که به عنوان «تبع» مشهور بودند [[پیمان]] [[زناشویی]] بست؟ در [[قرآن]] اشارهای به اینها نشده است چون در [[هدف]] اصلی قرآن که مسائل [[تربیتی]] است دخالتی نداشته، ولی [[مفسران]] و [[مورخان]]، هر کدام راهی برگزیدهاند که تحقیق در آن ضرورتی ندارد، هر چند طبق گفتۀ بعضی از مفسران، مشهور و معروف همان ازدواج او با سلیمان است. | |||
ولی یادآوری این مطلب را لازم میدانیم که پیرامون سلیمان و [[لشکر]] و [[حکومت]] او و همچنین خصوصیات ملکۀ [[سبأ]] و جزئیات زندگیش [[افسانهها]] و [[اساطیر]] فراوانی گفتهاند که گاه تشخیص آنها از [[حقایق]] [[تاریخی]] برای تودۀ [[مردم]] مشکل میشود، و گاه سایۀ [[تاریکی]] روی اصل این جریان تاریخی افکنده و اصالت آن را خدشهدار میکند و این است نتیجۀ شوم خرافاتی که با حقایق آمیخته میشود که باید کاملاً مراقب آن بود.<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص۳۸۸.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||