بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۶: | خط ۶: | ||
}} | }} | ||
==طالوت کیست؟== | == طالوت کیست؟ == | ||
طالوت مردی بلند قامت و | طالوت مردی بلند قامت و تنومند و خوش اندام بود، اعصابی محکم و نیرومند داشت و از نظر قوای روحی نیز بسیار زیرک و دانشمند و با تدبیر بود و بعضی علت انتخاب نام «طالوت» را برای وی همان طول قامت او میدانند، ولی با این همه شهرتی نداشت و با پدرش در یکی از دهکدهها در [[ساحل]] رودخانهای میزیست و چهارپایان پدر را به چرا میبرد و [[کشاورزی]] میکرد. | ||
روزی بعضی از چهارپایان او، در بیابان گم شدند، طالوت به اتفاق یکی از [[دوستان]] خود به جستجوی آنها در اطراف رودخانه به گردش در آمد، این وضع تا چند [[روز]] ادامه یافت تا اینکه نزدیک [[شهر]] «[[صوف]]» رسیدند. [[دوست]] وی گفت ما اکنون به سرزمین «صوف» شهر «[[اشموئیل]]» [[پیامبر]] رسیدهایم، بیا نزد وی رویم شاید در پرتو [[وحی]] و فروغ [[رأی]] او به گمشده خویش راه یابیم، هنگامی که وارد شهر شدند، با «اشموئیل» برخورد کردند. | |||
اشموئیل | همین که چشمان اشموئیل و طالوت به یکدیگر افتاد میان دلهای آنان آشنایی برقرار شد، اشموئیل از همان لحظه طالوت را [[شناخت]] و دانست که این [[جوان]] همان است که از طرف [[خداوند]] برای [[فرماندهی]] جمعیت تعیین شده هنگامی که طالوت سرگذشت خود را برای اشموئیل شرح داد او گفت: اما چهارپایان، هم اکنون در راه دهکده رو به باغستان پدرت روانه هستند و از ناحیه آنها نگران مباش، ولی من تو را برای کاری بسیار بزرگتر از آن [[دعوت]] میکنم، خداوند تو را [[مأمور]] [[نجات]] [[بنیاسرائیل]] ساخته است. | ||
==طالوت زمام [[کشور]] را به دست گرفت== | طالوت نخست از این پیشنهاد [[تعجب]] کرد و سپس با خوشوقتی آن را پذیرفت، اشموئیل به [[قوم]] خود گفت: خداوند طالوت را به فرماندهی شما برگزیده و لازم است همگی از وی [[پیروی]] نمایید، بنابراین خود را برای [[جهاد]] در برابر [[دشمن]] آماده سازید. | ||
طالوت | |||
بر اثر راهپیمایی در برابر [[آفتاب]]، همگی [[تشنه]] شدند طالوت برای | بنیاسرائیل که برای فرمانده و [[رئیس]] [[لشکر]] امتیازاتی از نظر نسب و [[ثروت]] لازم میدانستند و هیچ کدام را در طالوت نمیدیدند، در برابر این [[انتصاب]] سخت به [[حیرت]] افتادند؛ زیرا به عقیدۀ آنها وی نه از [[خاندان]] «[[لاوی]]» بود که سابقه [[نبوّت]] داشتند، و نه از خاندان «یوسف» و «[[یهودا]]» که دارای سابقه [[حکومت]] بودند، بلکه از خاندان «[[بنیامین]]» گمنام بود و از نظر [[مالی]] نیز تهی دست بود؛ لذا به عنوان [[اعتراض]] گفتند او چگونه میتواند بر ما حکومت کند، و ما از او سزاوارتریم؟! | ||
همین که چشم آنها به [[نهر]] افتاد خوشحال شدند و | |||
طالوت [[سپاه]] خود را تصفیه میکند | [[اشموئیل]] که آنان را سخت در [[اشتباه]] میدید گفت [[خداوند]]، او را بر شما [[امیر]] قرار داده و شایستگی فرمانده و [[رهبر]] به نیروی جسمی و قدرت روحی است که هر دو به اندازه کافی در طالوت هست و از این نظر بر شما [[برتری]] دارد. ولی آنها نشانهای که دلیل بر این [[انتخاب]] از ناحیه [[خدا]] باشد مطالبه کردند! | ||
سپاه کوچک طالوت از کمی نفرات متوحش شده به طالوت گفتند ما [[توانایی]] در برابر این سپاه [[قدرتمند]] را نداریم، اما آنها که | اشموئیل گفت نشانۀ آن این است که [[تابوت]] (صندوق [[عهد]]) که از یادگارهای مهم [[انبیاء]] [[بنیاسرائیل]] است و مایۀ دلگرمی و [[اطمینان]] شما در [[جنگها]] بوده در حالی که جمعی از [[فرشتگان]] آن را حمل مینمایند به سوی شما باز میگردد و چیزی نگذشت که صندوق عهد بر آنها ظاهر شد، آنها با دیدن این [[نشانه]] [[فرماندهی]] طالوت را پذیرفتند<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۳۵۱.</ref>. | ||
== طالوت زمام [[کشور]] را به دست گرفت == | |||
طالوت فرماندهی سپاه را به عهده گرفت و در مدتی کوتاه [[لیاقت]] و [[شایستگی]] خود را در [[اداره امور]] مملکت و فرماندهی سپاه به [[اثبات]] رسانید سپس آنها را برای [[مبارزه]] با [[دشمنی]] که همه چیز آنها را به خطر انداخته بود [[دعوت]] کرد و به آنها تأکید کرد تنها کسانی با من حرکت کنند که تمام فکرشان در [[جهاد]] باشد و آنها که بنایی نیمه کاره یا معاملهای نیمه تمام و امثال آن دارند در این [[پیکار]] شرکت نکنند، به زودی جمعیتی به ظاهر زیاد و نیرومند جمع شدند و به جانب [[دشمن]] حرکت کردند. | |||
بر اثر راهپیمایی در برابر [[آفتاب]]، همگی [[تشنه]] شدند طالوت برای اینکه به [[فرمان خدا]] آنها را [[آزمایش]] و [[تصفیه]] کند، گفت: به زودی در مسیر خود به رودخانهای میرسید، [[خداوند]] به وسیلۀ آن، شما را آزمایش میکند کسانی که از آن بنوشند و [[سیراب]] شوند از من نیستند و آنها که جز مقدار کمی ننوشند از من هستند! | |||
همین که چشم آنها به [[نهر]] افتاد خوشحال شدند و زود خود را به آن رسانیدند و سیراب گشتند، تنها عده معدودی بر سر [[پیمان]] باقی ماندند. طالوت [[سپاه]] خود را تصفیه میکند و متوجه شد که [[لشکر]] او از اکثریتی بیاراده و [[سست]] [[عهد]] و اقلیتی از افراد با [[ایمان]] تشکیل شده است از این رو [[اکثریت]] بیانضباط و نافرمان را رها کرد و با همان جمع قلیل با ایمان از [[شهر]] گذشت و به سوی میدان جهاد پیش رفت. | |||
سپاه کوچک طالوت از کمی نفرات متوحش شده به طالوت گفتند ما [[توانایی]] در برابر این سپاه [[قدرتمند]] را نداریم، اما آنها که ایمان راسخ به [[رستاخیز]] داشتند، و دلهایشان از محبت خدا لبریز بود، از زیادی و نیرومندی سپاه دشمن و کمی عده خود نهراسیدند، با کمال [[شجاعت]] به طالوت گفتند: تو آنچه را [[صلاح]] میدانی [[فرمان]] ده ما نیز همه جا با تو همراه خواهیم بود و به خواست [[خدا]] با همین عدد کم با آنها [[جهاد]] خواهیم کرد، چه بسا جمعیتهای کم، که به ارادۀ [[پروردگار]] بر جمعیتهای زیاد [[پیروز]] شدند و [[خداوند]] با استقامتکنندگان است<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصههای قرآن (کتاب)|قصههای قرآن]] ص ۳۵۲.</ref>. | |||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||