|
|
| خط ۲۲: |
خط ۲۲: |
|
| |
|
| [[یزید]] با وجود [[فرزندان]] زیادی که داشت، از او نسلی باقی نماند.<ref>ر. ک: المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۳۷؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ -۸۰ هجری، ص۲۷۰؛ جمهرة انساب العرب، ابنحزم اندلسی، علیبن احمد، قاهره: دار المعارف، ۱۳۸۲ قمری، ص۱۱۳.</ref> | | [[یزید]] با وجود [[فرزندان]] زیادی که داشت، از او نسلی باقی نماند.<ref>ر. ک: المحبّر، ابن حبیب، محمد، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدر آباد دکن: ۱۳۶۱ قمری/ ۱۹۴۲ میلادی، ص۲۱؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۸، ص۲۳۷؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ -۸۰ هجری، ص۲۷۰؛ جمهرة انساب العرب، ابنحزم اندلسی، علیبن احمد، قاهره: دار المعارف، ۱۳۸۲ قمری، ص۱۱۳.</ref> |
|
| |
| == [[شناخت]] یزید ==
| |
| وی [[یزید بن معاویة بن ابیسفیان بن صخر بن حرب بن امیة بن شمس]]، ابوخالد [[اموی]] است. در سال ۲۶هجری به هنگام استانداری پدرش در [[سرزمین شام]] در [[خلافت عثمان]] به [[دنیا]] آمد. مادرش میسون دختر بَجدَل کلبی بود که [[معاویه]] پیش از خلافتش با او [[ازدواج]] کرد<ref>طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۳۲۹؛ ابنکثیر، البدایة والنهایه، ج۸، ص۲۲۶.</ref>.
| |
| میسون به دلیل این که نمیتوانست [[زندگی]] در دِمَشق را [[تحمل]] کند، از معاویه جدا شد و در [[بادیه]] زندگی کرد. یزید نیز در بادیه و در سایه [[حمایت]] مادرش بزرگ شد، از اینرو [[جوانی]] سخن پرداز و شاعر بود، تا آنجا که گفتهاند: «[[شعر]] با [[پادشاه]] آغاز گردید و با پادشاه پایان یافت»<ref>ابنالطقطقا، الفخری... ، ص۱۱۳.</ref>. منظور از پادشاه امریء القیس و یزید بود. معاویه علاقه وافری داشت که یزید [[خلق]] و خویی... پیدا کند تا میان او و [[مردم]] پیوند [[استواری]] برقرار شود.
| |
|
| |
| از اینرو وقتی معاویه به [[خلافت]] رسید، برای یزید [[برنامهریزی]] کرد و [[تصمیم]] گرفت برخی کارهای بزرگ را به وی بسپارد، و او را برای کار و تحصیلِ جدیّت، ورزیده سازد، و به [[مسلمانان]] بشناساند و برای [[منصب]] خلافتی که بعدها عهدهدار خواهد شد، آماده کند. پس او را به [[جنگ]] [[روم]] فرستاد و [[فرماندهی سپاه]] احتیاطی [[فتح]] قُسْطَنطَنیّه را در سال ۴۹ / ۶۶۹، به او سپرد. همچنین او را [[امیرالحاج]] کرد و هنگامی که تصمیم گرفت خلافت را به او بسپارد، او را واداشت تا زندگی جدّی و دوراندیشانهای پیش گیرد و او را به [[نرمخویی]] و ترک [[خوشگذرانی]] و [[غرق]] در [[نعمت]] بودن توصیه کرد تا خود را برای منصبی که در انتظارش بود، [[تربیت]] کند<ref>ابنکثیر، البدایة والنهایه، ج۸، ص۲۲۸.</ref> و سیاستی را که میبایست در [[کشورداری]] و اداره آن، همچنین در [[برخورد با مردم]] [[اجرا]] نماید، برای او ترسیم کرد<ref>معاویه به فرزندش وصیت کرد و گفت «برای تو همه چیز را فراهم کردم: برای تو دشمنان را مطیع، عربها را خاضع و گروهها را یکپارچه کردم. من از وجود چهار نفر قریشی به امنیتی که برای تو برقرار است، بیمناکم: حسین بن علی {{ع}}؛ عبدالله بن عمر؛ عبدالله بن زبیر و عبدالرحمان بن ابیبکر. اما عبدالله بن عمر، در اثر عبادت از پای در آمده است و اگر کسی غیر از خودش باقی نماند، با تو بیعت خواهد کرد؛ اما حسین بن علی {{ع}}، مردم عراق او را دعوت نمیکنند مگر این که بر تو بشورد. اگر بر تو شورید و بر او پیروز شدی، از او درگذر؛ زیراخویشاوندی نزدیک دارد و حقی بزرگ. اما پسر ابیبکر، به یارانش نگاه میکند. اگر ایشان کاری کردند، او هممشابه آن را انجام میدهد. همتش مصروف زنان و لهو و لعب میشود. اما کسی که مانند شیر، آماده حمله به توست و چونان روباه با تو نیرنگ میکند و اگر فرصتی بیابد، حمله میکند، ابن زبیر است. اگر چنین کرد و به او دست یافتی، قطعه قطعهاش کن».</ref>.
| |
|
| |
| [[روایت]] شده است زمانی که [[معاویه]] به حال [[احتضار]] افتاد، از [[ضحاک بن قیس]] و [[مسلم بن عقبه مری]] خواست که یزید را از وصیتش [[آگاه]] کنند. در آن [[وصیت]] چنین آمده بود: «در [[مردم]] [[حجاز]] بنگر! ایشان اصل و [[نسب]] تو هستند. هرکدام نزد تو آمد، او را گرامی بدار و از غایبهای آنان [[دستگیری]] کن. به مردم [[عراق]] بنگر! اگر از تو خواستند که هر [[روز]] کارگزاری را عوض کنی، چنان کن، برکناری یک [[کارگزار]] در نزد من [[دوست]] داشتنیتر از آن است که صدهزار [[شمشیر]] در برابر تو از نیام برآید. به مردم [[شام]] بنگر! آنان ملتزمان رکاب و رازداران تواند. اگر با دشمنت در چیزی [[شریک]] شدند، بر آنان [[غلبه]] کن، و سپس مردم شام را به سرزمینشان برگردان؛ زیرا شامیها اگر در [[سرزمین]] دیگری باشند، [[خوی]] و [[اخلاق]] آنان را میگیرند.
| |
|
| |
| من درباره سه نفر از [[قریش]] بر تو بیمناکم: [[حسین بن علی]] {{ع}}، [[عبدالله بن عمر]] و [[عبدالله بن زبیر]]، عبدالله بن عمر مردی است که [[دین]] او را از پای درآورده است. چیزی از تو نخواهد خواست، و حسین بن علی {{ع}} مرد کم خطری است. امیدوارم [[خداوند]] تو را از او کفایت کند و او را به وسیله کسانی که پدرش را کشتند و برادرش را واگذاشتند، از سر راه تو بردارد. او [[خویشاوندی]] نزدیک و حقی بزرگ و نزدیکی به محمد {{صل}} دارد، [[گمان]] میکنم عراقیها، او را به [[قیام]] وادار کنند. اگر بر او [[پیروز]] شدی، از او درگذر! اگر من، [[همنشین]] او بودم، چنین میکردم؛ اما [[ابن زبیر]] همانند اسب (اسبی که در حال یورتمه رفتن است) و سوسمار است. اگر او را دیدی، میخکوبش کن، مگر این که از تو [[صلح]] بخواهد، پس از او بپذیر و تا میتوانی جلوی [[خونریزی]] قومت را بگیر»!<ref>طبری، تاریخ الرسل والملوک، ج۵، ص۳۲۲ - ۳۲۳؛ احتمال جعل این وصیتنامه یا دستکم تحریف آن هست؛ شاهد آن توضیحاتی است که در ارتباط با امام حسین {{ع}} آمده و آشکار است که برای تبرئه بنیامیه ساخته شده است (ج).</ref>.
| |
|
| |
| یزید وقتی به [[حکومت]] رسید، تلاش کرد محتوای [[وصیت]] پدرش را [[اجرا]] کند و آن سندی درباره شیوه [[حکمرانی]]، [[سیاست]] مداری، اداره کردن و [[رفتار]] با [[مردم]] محسوب میشود.
| |
| هنگامی که [[معاویه]] مُرد، مردم برای [[خلافت]]، با یزید [[بیعت]] کردند. در این بین، تنها دو نفر از مردم [[حجاز]]، یعنی حسین بن علی {{ع}} و عبدالله بن زبیر از بیعت خودداری کردند و به [[مکه]] [[پناه]] بردند<ref>در خصوص گرفتن بیعت برای یزید از مردم مدینه ر. ک: خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۱، ص۲۲۲ - ۲۲۴.</ref>.
| |
| به این ترتیب خلافتِ [[حکومتی]] وسیع، [[ثروتمند]] و [[سیاسی]] به یزید سپرده شد که هیچ تلاشی برای ساختن آن نکرده بود. وی بدون این که به طور کلی از [[خوشگذرانی]] دست بردارد، به حکمرانی روی آورد و [[یقین]] داشت که [[کارها]] طبق خواسته او پیش خواهد رفت. بر این [[باور]] بود که [[وظیفه]] همه [[مردم]] است که از او [[اطاعت]] کنند و هر کس [[عصیان]] کند، با [[شمشیر]] او روبهرو خواهد شد.<ref>[[محمد سهیل طقوش|طقوش]] و [[رسول جعفریان|جعفریان]]، [[دولت امویان (کتاب)|دولت امویان]] ص ۶۱.</ref>.
| |
|
| |
|
| == منابع == | | == منابع == |