بدون خلاصۀ ویرایش
(جایگزینی صفحه با '{{خرد}} {{امامت}} <div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;"> : <div style="background-color: rgb(252, 252, 233); text-align:center; font-size: 85%; font-weig...') برچسب: جایگزین شد |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۹: | خط ۹: | ||
<div style="padding: 0.4em 0em 0.0em;"> | <div style="padding: 0.4em 0em 0.0em;"> | ||
==مقدمه== | |||
*ابوالحارث شَیبة الحمد، [[عبدالمطلب بن هاشم]]، ملقب به [[فیاض]]، جد بزرگوار [[رسول اکرم]]{{صل}}، از بزرگان [[قریش]] و سروران [[عرب]] در [[عصر جاهلیت]]، در [[مدینه]] از [[مادری]] به نام سَلمی متولد شد. [[هاشم]]، [[پدر]] او پیش از [[تولد]] وی در [[شام]] درگذشت و او سالهای اولیۀ [[زندگی]] خود را میان بستگان [[مادری]] در [[مدینه]] سپری کرد. دربارۀ آمدن شیبه به [[مکه]]، دو نظر وجود دارد: نخست اینکه طبق [[وصیت]] [[هاشم]] به مُطلب (عموی شیبه) این کار انجام شد و یا به واسطۀ خبری که برخی [[اعراب]] [[مکه]] دادند مُطلّب برای آوردن برادرزاده خود (شیبه) به [[مدینه]] رفت و او را از مادرش گرفت و به [[مکه]] آورد. مطلّب شیبه را پشت سر خود بر شتر سوار کرد و [[مردم]] [[مکه]] و [[قریش]] که از جریان مطلع نبودند و مطلّب را دیدند که سوار بر شتر وارد [[شهر]] شد و [[جوانی]] را پشت شتر سوار کرده، [[گمان]] کردند او بندۀ مطلّب است که در یثرب خریداری کرده و با خود آورده است؛ از اینرو، وی را "[[عبدالمطلب]]" خواندند<ref>احمد بن یحیی بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۶۴-۶۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۳۷-۱۳۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۶-۶۷.</ref>. | |||
*مطلّب که پس از [[مرگ]] برادرش [[هاشم]]، صاحب [[مناصب]] او شده بود و [[ریاست]] [[قبیله]] خود را داشت، پس از چندی در سرزمین [[یمن]] از [[دنیا]] رفت و منصبهایی که از پدرانشان به آنها رسیده بود، پس از مطلّب به برادرزادهاش یعنی [[عبدالمطلب]] رسید و او بر اثر [[بزرگواری]] و [[حسن]] تدبیری که در ادارۀ [[کارها]] داشت، به زودی در میان [[مردم]] [[قریش]]، [[نفوذ]] کرد و [[محبوبیت]] زیادی به دست آورد<ref>ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۰۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۴۲. </ref>. [[عبدالمطلب]] همچون نیاکانش، بر [[آیین]] [[خداپرستی]] بود و هرگز [[فکر]] و اندیشهاش با [[افکار]] [[جاهلی]] آغشته نشد. او قوانینی را در دورۀ [[جاهلیت]] وضع کرد که پس از [[اسلام]] هم به اعتبار پیشین باقی ماند. آن [[قوانین]] عبارت بودند از: [[حرمت]] [[ازدواج]] با [[زنان]] [[پدران]]؛ چنانچه گنجی یافت شود [[خمس]] آن را باید جدا کرد و [[صدقه]] داد؛ وی دیه [[قتل]] را [[صد]] شتر و تعداد [[طواف]] دور [[خانه]] را هفت طوف قرار داد<ref>ر.ک: محمدزاده، محسن، عبدالمطلب، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۲، ص۷۷-۷۹؛ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۱۴۶؛ دانشنامه نهج البلاغه، ج۲، ص ۵۴۲-۵۴۳.</ref>. | |||
==اوصاف [[عبدالمطلب]]== | |||
* [[عبدالمطلب]]، زیباترین، خوشاندامترین، کریمترین و پاکدامن ترینِ [[مردم]] بود<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳-۱۴.</ref>. [[مردم]]، امیری کریمتر و دلسوزتر از او ندیده بودند و در [[مشکلات]]، [[چشم]] به دستان توانای او داشتند و در رفع خشکسالیها [[دل]] به دعای او میبستند. [[عبدالمطلب]]، نخستین کسی بود که در [[غار حرا]] به [[اعتکاف]] پرداخت، چون [[ماه رمضان]] میرسید به [[غار حرا]] میرفت و در تمام این ماه، بینوایان را [[اطعام]] میکرد. وسعت [[کرم]] او علاوه بر [[انسانها]]، پرندگان و جانوران وحشی را نیز در بر میگرفت و از اینرو [[مردم]] به واسطۀ جودش، او را "[[فیاض]]" و "مطعم الطیر السماء" [[لقب]] داده بودند<ref>عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۵؛ شیخ حسین دیار بکری، تاریخ الخمیس فی احوال انفس النفیس، ج۱، ص۱۵۹.</ref>. [[رسول اکرم]]{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|إنّ اللّه یبعث جدّی عبد المطّلب امّة واحدة فی هیئة الأنبیاء و زیّ الملوک}}<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۴؛ کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۴۴۶.</ref>.<ref>ر.ک: محمدزاده، محسن، عبدالمطلب، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۲، ص۸۴-۸۵.</ref> | |||
==حمله [[سپاه]] ابرهه به [[مکه]]== | |||
*در زمان [[عبدالمطلب]] در [[یمن]] [[پادشاهی]] بود با نام ابرهه، زمانی که ابرهه در [[یمن]] [[قدرت]] گرفت، متوجه تقدس و مرکزیت [[مکه]] و [[احترام]] [[مردم]] از نقاط دور و نزدیک نسبت به این [[شهر]] و نقش [[اقتصادی]] آن شد و او علت آن را [[خانه کعبه]] دانست؛ از اینرو در اولین [[اقدام]]، خانهای به شکل [[کعبه]] در [[یمن]] بنا نهاد؛ ولی مورد استقبال [[مردم]] واقع نشد؛ پس [[بهترین]] راه را [[تخریب]] [[کعبه]] دانست تا این [[رقیب]] را از بین ببرد و توجه [[مردم]] را به [[یمن]] معطوف کند. وی لشکری آماده کرده، به سمت [[مکه]] به راه افتاد. بعد از آنکه [[لشکر]] به حوالی [[مکه]] رسیدند، [[عبدالمطلب]] نزد ابرهه رفت. هیبت و [[شکوه]] [[عبدالمطلب]]، او را گرفت و ابرهه از تخت پایین آمد و نزد [[عبدالمطلب]] رفت تا درخواست او را بشنود. [[عبدالمطلب]] گفت دویست شتر من در میان شتران [[غارت]] شده است؛ آنها را به من برگردان. ابرهه از این سخن متعجب شد و گفت: "من درباره تو طور دیگری [[فکر]] میکردم. ما میخواهیم [[خانه خدا]] را [[تخریب]] کنیم؛ ولی تو به دنبال شترهایت هستی؟!" عبدالمطلّب در جواب گفت: "من مالک شترهایم هستم و میخواهم که آنها برگردند و آن [[خانه]] نیز صاحب و [[مالکی]] دارد که اگر بخواهد، میتواند و [[قادر]] است آن را [[حفاظت]] کند"<ref>شیخ مفید، امالی، ص۳۱۲-۳۱۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۳۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴.</ref>. | |||
*وقتی [[عبدالمطلب]] شتران خود را گرفت، به سوی [[مکه]] بازگشت و به [[مردم]] [[دستور]] داد تا به کوهها بروند و [[اموال]] خود را نیز باخود همراه ببرند. بعد از آنکه [[مکه]] خالی شد، نزد [[کعبه]] رفت و حلقه [[کعبه]] را به دست گرفت و به [[دعا]] و [[تضرع]] مشغول شد<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۱، ص۲۵۲-۲۵۳؛ و ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۱۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴.</ref>. زمانی که [[سپاهیان]] حبشی آماده شدند به [[مکه]] حمله کنند. ناگهان [[آسمان]] تاریک شد، توده عظیمی از مرغان در هوا [[آشکار]] شدند، هر یک سنگریزههایی در منقار داشتند. مرغان هنگام پرواز، سنگریزهها را بر سر مهاجمان میریختند، از سربازان وحشتزده که اندامهایشان از بدنشان جدا میشد و [[جان]] میدادند، تعدادی که زنده ماندند، گریختند و به [[یمن]] بازگشتند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴؛ علی بن الحسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۵۴؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۴۶.</ref>.<ref>ر.ک: محمدزاده، محسن، عبدالمطلب، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۲، ص۷۹-۸۰.</ref> | |||
==حفر [[زمزم]]== | |||
==[[نذر]] [[عبدالمطلب]]== | |||
==[[سرپرستی]] [[رسول خدا]]{{صل}}== | |||
* [[پیامبر]]{{صل}} پس از [[وفات]] [[پدر]] و سپری کردن پنج سال از [[عمر]] خویش در میان صحرا تحت [[سرپرستی]] جدش [[عبدالمطلب]] بود. [[عبدالمطلب]] به این [[فرزند]]، خیلی علاقه داشت و به او [[محبت]] میکرد که سببش، یکی [[یتیمی]] آن بزرگوار بود و [[عبدالمطلب]] میخواست فقدان [[پدر]] را برای نوۀ خود جبران کند و علت دوم، [[مکارم اخلاق]]، [[تربیت]]، نبوغ و [[ادب]] این [[فرزند]] بود که جد بزرگوارش را شیفتۀ خود ساخته بود. از همۀ اینها مهمتر، اطلاعاتی بود که [[عبدالمطلب]] از روی تواریخ گذشته و گفتار [[کاهنان]] و [[دانشمندان]] دربارۀ آیندۀ درخشان و پرشکوه این [[فرزند]] به دست آورده بود و او را در نظر عبدالمطلّب، [[فرزندی]] بزرگ و پرشکوه، جلوه میداد و پسرانش را به [[ایمان آوردن]] به او فرامیخواند<ref>ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۱۳۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵.</ref>. | |||
*بر اساس رسم آن زمان، برای [[عبدالمطلب]] که بزرگ [[قریش]] بود، در سایۀ خانۀ [[کعبه]]، فرشی پهن میکردند تا روی آن بنشیند. [[فرزندان عبدالمطلب]] به [[احترام]] [[پدر]]، اطراف آن مینشستند. گاهی [[رسول اکرم]]{{صل}} که شش یا هفت سال نداشت، به کنار [[خانه کعبه]] میآمد و روی آن فرش مینشست. [[فرزندان عبدالمطلب]] که عموهای آن [[حضرت]] بودند، او را میگرفتند تا از روی فرش دور کنند؛ ولی [[عبدالمطلب]] آنان را از این کار باز میداشت و به ایشان میگفت: فرزندم را به حال خود بگذارید که به [[خدا]] [[سوگند]]! مقامی بس ارجمند و آیندهای درخشان دارد و من روزی را میبینم که بر شما [[سیادت]] کند و [[مردم]] را به [[فرمان]] خویش در آورد و سپس او را میگرفت و در کنار خویش مینشانید و دست بر شانهاش میکشید و گونهاش را میبوسید<ref>احمد بن یحیی بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۸۱؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵.</ref>. | |||
* [[مرگ]] ناگوار [[آمنه]] [[مادر]] [[حضرت محمد]]{{صل}}، سبب شد تا عبدالمطلّب در [[حفاظت]] وی توجه بیشتری داشته باشد و اظهار علاقه زیادتری به ایشان نماید<ref>ر.ک: محمدزاده، محسن، عبدالمطلب، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۲، ص۸۲-۸۳؛ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۱۴۶؛ دانشنامه نهج البلاغه، ج۲، ص ۵۴۲-۵۴۳.</ref>. | |||
==[[وفات]] [[عبدالمطلب]]== | |||
*هشت سال از [[عمر]] [[رسول خدا]]{{صل}} گذشته بود که [[عبدالمطلب]] [[چشم]] از [[جهان]] فروبست و [[اندوه]] تازهای بر اندوههای گذشته آن [[حضرت]] افزوده شد. [[عبدالمطلب]]، هنگام [[مرگ]] به [[اختلاف]] مورخان، هشتاد، هشتاد و دو، [[صد]] و ده، [[صد]] و بیست و به گفته جمعی، [[صد]] و [[چهل]] سال داشت<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۹؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۸۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۸۸؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۸۲؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳.</ref>. از کارهای [[عبدالمطلب]]، هنگام [[مرگ]] این بود که [[دختران]] خود را گرد آورد و به آنها گفت: "پیش از [[مرگ]]، بر من [[گریه]] کنید و مرثیه گویید تا آنچه را میخواهید پس از [[مرگ]] برایم بگویید، خود پیش از [[مرگ]] آن را بشنوم و [[دختران]] هر کدام، مرثیهای درباره [[پدر]] گفتند و گریستند"<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۹ به بعد.</ref>. [[رسول خدا]]{{صل}} نیز به دنبال جنازۀ [[عبدالمطلب]] میرفت و پیوسته میگریست<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵.</ref> تا وقتی که جنازه را به محله "حجون" بردند و در کنار [[قبر]] جدش قصی بن [[کلاب]] [[دفن]] کردند<ref>احمد بن یحیی بلاذری، الانساب الاشراف، ج۱، ص۸۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۵؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۳.</ref>. [[قریش]]، [[مرگ]] او را بزرگ شمردند. بدنش را با آب و سدر [[غسل]] دادند و در دو برد از بردهای [[یمنی]] که [[ارزش]] هر یک، معادل دو هزار مثقال طلا بود پوشاندند. پیکر او، چند روز بر دستهای [[مردم]] [[تشییع]] میشد؛ چرا که او را بس بزرگ و بزرگوار میداشتند و [[پنهان]] داشتنش را زیر [[خاک]] روا نمیشمردند<ref>ر.ک: محمدزاده، محسن، عبدالمطلب، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۲، ص۸۳-۸۴؛ محدثی، جواد، فرهنگنامه دینی، ص۱۴۶؛ دانشنامه نهج البلاغه، ج۲، ص ۵۴۲-۵۴۳.</ref>. | |||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||