حکومت عباسیان: تفاوت میان نسخه‌ها

۸٬۲۶۱ بایت اضافه‌شده ،  ‏۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۲
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۳۲۰: خط ۳۲۰:
پس [[عبدالله بن علی]] را آوردند و منصور دستور داد او را در خانه‌ای که پایه‌های آن از نمک بود جای دادند و سپس آب بر آن جاری کردند، پس آن [[خانه]] بر سر عبدالله بن علی خراب شد و او به این سبب از [[دنیا]] رفت<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۸۱.</ref>.
پس [[عبدالله بن علی]] را آوردند و منصور دستور داد او را در خانه‌ای که پایه‌های آن از نمک بود جای دادند و سپس آب بر آن جاری کردند، پس آن [[خانه]] بر سر عبدالله بن علی خراب شد و او به این سبب از [[دنیا]] رفت<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۸۱.</ref>.
بدین گونه منصور [[مخالفان]] خود را از میان برداشت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۷.</ref>
بدین گونه منصور [[مخالفان]] خود را از میان برداشت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۷.</ref>
==کشتن [[ابومسلم خراسانی]]==
[[ابو مسلم خراسانی]] که نقش اساسی در [[تأسیس دولت]] [[عباسیان]] داشت خود نیز مانند [[ابوسلمة]] خلّال که او را کشت، با [[توطئه]] آنان کشته شد.
پس از کشته شدن [[ابوسلمه خلال]] و [[سلیمان بن کثیر]]، منصور نزد برادرش [[ابوالعباس سفاح]] آمد و به او گفت: اگر ابومسلم را زنده بگذاری و او را نکشی تو [[خلیفه]] نخواهی بود و امر تو اعتبار نداشته باشد.
[[ابوالعباس]] گفت: چگونه؟
منصور گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] او هرچه بخواهد، انجام می‌دهد.
ابوالعباس گفت: این را مخفی بدار<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۳۷.</ref>.
پس از آن دیری نگذشت که ابوالعباس سفاح از دنیا رفت و [[خلافت]] به برادرش [[ابوجعفر منصور]] رسید، منصور پس از آنکه ابومسلم را برای مقابله با عمویش عبدالله بن علی فرستاد و او را [[شکست]] داد، [[احساس]] خطر کرد و [[تصمیم]] بر کشتن ابومسلم گرفت<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۶۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۴۹.</ref>
==[[نامه]] منصور==
منصور برای [[ابو مسلم]] نامه‌ای فرستاد و او را نزد خود‌طلبید.
ابومسلم در پاسخ نوشت:
من مردی را [[امام]] و دلیل خود قرار دادم بر آنچه [[خداوند]] بر بندگانش [[واجب]] کرده است و او در جایگاه [[علم]] و نزدیک به [[رسول خدا]]{{صل}} بود پس او مرا [[نادان]] به [[قرآن]] کرد و آن را از جای خود [[تحریف]] کرد به سبب [[طمع]] در اندکی که [[خدا]] خبر پایان گرفتن او را به بندگانش داده بود؛ پس او مانند کسی بود که [[راهنمایی]] به [[فریب]] کرد و مرا امر کرد که [[شمشیر]] را برهنه سازم و از ترحم دست بردارم و عذری را نپذیرم و از لغزشی درنگذرم؛ من هم برای [[سیطره]] شما و به چنگ آوردن [[سلطان]] شما، این [[کارها]] را انجام دادم<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۳۷.</ref>. تا اینکه آنان که شما را نمی‌شناختند خدا شما را به آنان شناساند؛ سپس خدا مرا با [[توبه]] [[نجات]] داد؛ پس اگر از من درگذرد، از گذشته او به آن شناخته شده و به او نسبت داده شده است؛ و اگر مرا [[کیفر]] کند، این جزای کارهایی است که دستان من کرده است، و خدا به بندگانش [[ظلم]] نمی‌کند.
سپس ابومسلم با [[ناراحتی]] حرکت کرد و منصور از «[[انبار]]» به «[[مدائن]]» رفت.
منصور به عمویش [[عیسی بن علی]] گفت: نامه‌ای برای ابومسلم نوشته و با [[احترام]] از او بخواهید به نزد من آید.
منصور آن [[نامه]] را به وسیله ابوحُمید مروروذی فرستاد و به او گفت: به [[نرمی]] با او سخن بگو، اگر نپذیرفت که بیاید به او بگو که [[امیر المؤمنین]] می‌گوید: من از عباس نباشم و از محمد{{صل}} بیزار باشم اگر بروی و نیایی، خودم با تو وارد [[جنگ]] شوم و اگر به دریا روی به دنبال تو خواهم آمد.
[[ابو حمید]] در «[[حلوان]]» نزد [[ابو مسلم]] رفت و نامه منصور را به او داد، ابو مسلم به مالک بن هیثم گفت: نمیشنوی او چه می‌گوید؟
مالک پاسخ داد: به راه خود ادامه بده و نزد منصور بازنگرد، به خدا [[سوگند]] اگر نزد او بروی تو را خواهد کشت.
ابومسلم نزد نیزک فرستاد و [[نامه]] [[عباسیان]] را به او نشان داد.
او به ابومسلم گفت: من [[صلاح]] نمی‌بینم که نزد منصور بروی، نظر من این است که به [[ری]] رفته و در آنجا اقامت کنی و میان [[خراسان]] وری از تو باشد.
از طرفی منصور به ابو [[حمید]] گفته بود: اگر ابومسلم از آمدن [[امتناع]] کرد او را بترسان؛ پس از [[تهدید]]، در [[دل]] ابومسلم [[بیم]] و هراسی پدید آمد و [[تصمیم]] گرفت که نزد منصور برود.
نیزک به ابومسلم گفت: می‌خواهی نزد منصور بروی؟
ابومسلم گفت: آری.
گفت: سخنی را از من به یاد داشته باش، هنگامی که نزد او رفتی او را بکش و با هر کس که خواهی [[بیعت]] کن که [[مردم]] با تو [[مخالفت]] نکنند.
ابومسلم نامه‌ای به منصور نوشت و به او اطلاع داد که نزد او خواهد آمد.
هنگامی که نامه ابومسلم به منصور رسید او را به [[وزیر]] شابو ایوب نشان داد و گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] هنگامی که او را دیدم او را می‌کشم.
ابو [[ایّوب]] ترسید که [[یاران]] ابومسلم منصور و او را به [[قتل]] رسانند.
سپس منصور به [[عثمان بن نهیک]] و چهار نفر از [[نگهبانان]] و [[شبیب بن واج]] و [[حرب بن قیس]] دستور داد: هرگاه دستان خود را به یکدیگر زدم، از مخفیگاه بیرون آمده و او را بکشید.
سپس [[ابو مسلم]] را به حضور‌طلبید و او را مورد [[عتاب]] قرار داد و به او اموری را یاد آور شد، از آن جمله: اموالی که در خراسان جمع کردی برای چه بود؟
گفت: برای تقویت [[سپاه]] صرف کردم.
گفت: چرا [[سلیمان بن کثیر]] را کشتی؟
گفت: چون [[نافرمانی]] کرد او را به قتل رساندم.
ابومسلم پس از این سخنان گفت: بعد از آن تلاش‌هایی که من کردم و سختی‌هایی که کشیدم نباید این گونه سخنان به من گفته شود.
منصور گفت: تو در [[زمان]] [[دولت ما]] و با [[قدرت]] ما این [[کارها]] را نمودی، و اگر تو خود بودی هیچ کاری را نمی‌توانستی انجام بدهی.
ابومسلم شروع کرد به بوسیدن دست منصور و از او عذر خواهی نمود و گفت: مانند امروز ندیده بودی.
منصور پس از گفتگوهایی دست خود را به دیگری زد و آن مأموران از مخفیگاه بیرون آمدند و بر ابومسلم [[حمله]] کردند.
[[ابو مسلم]] به منصور گفت: مرا برای [[دشمن]] خودت نگهدار.
منصور گفت: آیا [[دشمنی]] برای من بالاتر از تو هست؟
پس او را با [[شمشیر]] می‌زدند و او [[طلب]] [[عفو]] می‌کرد.
ابومسلم پنج [[روز]] مانده به آخر [[ماه شعبان]] کشته شد، و او در [[دولت]] [[عباسیان]] ششصد هزار نفر را کشته بود.
منصور دستور داد جوایزی را میان طرفداران ابومسلم تقسیم کردند، و یکصد هزار درهم به [[ابو اسحاق]] داد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۴۶۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۳۵۰.</ref>


== جستارهای وابسته ==
== جستارهای وابسته ==
۸۲٬۱۶۱

ویرایش