|
|
| خط ۳۸: |
خط ۳۸: |
| == [[خلافت]] == | | == [[خلافت]] == |
| [[یزید]] ادعای جانشینی خلفا را داشت و عنوان خود را از جایگاه ایشان بهدست آورده بود و با برنامهریزی دقیق معاویه که با فشارهای نظامی و بخشش از [[بیت المال]] همراه بود، پیش از مردن خود، راه را برای جانشینی او هموار نموده بود. از این روی پس از مرگ معاویه، یزید به عنوان [[امیرالمؤمنین]] مورد خوشآمدگویی و تهنیت همه ولایات و قبایل قرار گرفت. همین که یزید از حوارین به [[دمشق]] بازگشت خود را میان مردمی [[متملق]]، بیاراده، بیدین و از همه بدتر [[نادان]]، محصور دید و چون ولیعهدی او زیر برق سرنیزه و درخشش درهم و [[دینار]] به ملت مسلمان تحمیل شده بود، بدون تردید، [[افکار]] عمومی متوجه شخصیتهای بزرگی شد که لیاقت خلافت را داشتند و در میان همه آنان و در درجه اول [[امام حسین]] {{ع}} قرار داشت که علاوه بر این که بزرگترین شخصیت از حیث نَسَبی با [[پیامبر]] {{صل}} بود؛ از نظر کفایت، درایت، بزرگواری، وسعت نظر، بلندی همت و سایر صفاتی که برای یک زمامدارِ لایق لازم است، سرآمد دیگران بود و دوست و دشمن به عظمت شخصیت بینظیر او اعتراف داشتند. به همین دلیل بود که یزید میخواست برای تثبیت سلطنت خود موافقت اجباری آن [[حضرت]] را جلب نماید. اما میدانست که امام حسین {{ع}} حاکمیتش را تحت هیچ شرایطی به رسمیت نمیشناسد. از این رو تصمیم گرفت او را که شاخصترین چهره مخالف حکومتش بود، از میان بردارد. اگر گِرد او را مشاورانی فهمیده گرفته بودند، مسلماً در روزهای نخستین [[حکومت]] چنان [[نامه]] [[تندی]] به [[حاکم]] [[مدینه]] نمینوشت تا در پی آن چنان ماجراهای غمانگیزی اتفاق افتد. | | [[یزید]] ادعای جانشینی خلفا را داشت و عنوان خود را از جایگاه ایشان بهدست آورده بود و با برنامهریزی دقیق معاویه که با فشارهای نظامی و بخشش از [[بیت المال]] همراه بود، پیش از مردن خود، راه را برای جانشینی او هموار نموده بود. از این روی پس از مرگ معاویه، یزید به عنوان [[امیرالمؤمنین]] مورد خوشآمدگویی و تهنیت همه ولایات و قبایل قرار گرفت. همین که یزید از حوارین به [[دمشق]] بازگشت خود را میان مردمی [[متملق]]، بیاراده، بیدین و از همه بدتر [[نادان]]، محصور دید و چون ولیعهدی او زیر برق سرنیزه و درخشش درهم و [[دینار]] به ملت مسلمان تحمیل شده بود، بدون تردید، [[افکار]] عمومی متوجه شخصیتهای بزرگی شد که لیاقت خلافت را داشتند و در میان همه آنان و در درجه اول [[امام حسین]] {{ع}} قرار داشت که علاوه بر این که بزرگترین شخصیت از حیث نَسَبی با [[پیامبر]] {{صل}} بود؛ از نظر کفایت، درایت، بزرگواری، وسعت نظر، بلندی همت و سایر صفاتی که برای یک زمامدارِ لایق لازم است، سرآمد دیگران بود و دوست و دشمن به عظمت شخصیت بینظیر او اعتراف داشتند. به همین دلیل بود که یزید میخواست برای تثبیت سلطنت خود موافقت اجباری آن [[حضرت]] را جلب نماید. اما میدانست که امام حسین {{ع}} حاکمیتش را تحت هیچ شرایطی به رسمیت نمیشناسد. از این رو تصمیم گرفت او را که شاخصترین چهره مخالف حکومتش بود، از میان بردارد. اگر گِرد او را مشاورانی فهمیده گرفته بودند، مسلماً در روزهای نخستین [[حکومت]] چنان [[نامه]] [[تندی]] به [[حاکم]] [[مدینه]] نمینوشت تا در پی آن چنان ماجراهای غمانگیزی اتفاق افتد. |
|
| |
| == شورش علیه [[یزید]] ==
| |
| پس از [[شهادت امام حسین]] {{ع}}، [[عبدالله بن زبیر]] برای پیشبرد اهداف سیاسیاش از [[شهادت]] [[امام]] بهره گرفت و در [[مکه]] بهپا خاست و یزید را از خلافت عزل نمود و [[قدرت]] خود را [[گسترش داد]]. او [[مردم مدینه]] را نیز به [[خلع]] یزید و [[جهاد]] با او فرا خواند. مردم مدینه [[دعوت]] او را پذیرفتند و با [[عبدالله بن مطیع]]، [[نماینده]] وی [[بیعت]] و بدینگونه یزید را از خلافت عزل کردند.
| |
|
| |
| در [[سال ۶۲ هجری]] یزید از [[والی]] خود در [[مدینه]]، [[عثمان بن محمد بن ابیسفیان]] نوه ابوسفیان که فردی بیتجربه بود، خواست تا جمعی از بزرگان [[شهر]] را نزد او به [[شام]] بفرستد تا سخن ایشان را بشنود و از آنان [[دلجویی]] کند.<ref>ر. ک: انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۴، ص۳۰-۳۱؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۷۹؛ الفتوح، ابن اعثم کوفی، احمد، حیدر آباد دکن: ۱۳۹۵ قمری/ ۱۹۷۵ میلادی، ج۱، ص۲۳.</ref> او نیز چنین کرد و [[عبدالله بن حنظله]]، [[عبدالله بن ابیعمرو بن حفص مخزومی]]، [[منذر بن زبیر]] و گروهی از اشراف مدینه که بیشتر [[فرزندان]] [[مهاجران]] و [[انصار]] بودند را برای آشنایی با [[یزید]] و شاید برخورداری از عطایای او، به نزد وی فرستاد.<ref>ر. ک: تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۷۹-۴۸۰.</ref> اما این آشنایی به سبب بیپروایی یزید کاملاً به زیان او تمام شد. آنان از [[فساد]] دستگاه [[اموی]] مطلع شدند و پس از بازگشت به [[مدینه]]، عیاشیهای [[خلیفه]] را برای [[مردم]] شرح دادند و گفتند آنچه در یزید نیست، [[نشانه]] [[مسلمانی]] است. اعضای این [[هیئت]]، [[مردم مدینه]] را به [[قیام]] بر [[ضد]] یزید برانگیختند. عبدالله بن حنظله گفت: من از پیش مردی برمیگردم که اگر هیچ [[یاوری]] غیر از این پسران خود نداشته باشم، با او [[جهاد]] خواهم کرد. [[منذر]] نیز گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] او شراب میآشامد و چندان مست میشود که [[نماز]] نمیگزارد.<ref>نهایه الارب فی فنون الادب، نویری، شهاب الدین احمد، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، تهران: انتشارات امیر کبیر، ۱۳۶۵ شمسی، ج۷، ص۲۱۶.</ref> با شنیدن این [[اخبار]] مردم شوریدند و عبدالله بن حنظله را به سرکردگی برگزیدند.<ref>تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفةبن خیاط، ابنعمر، بیروت: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ قمری، ص۲۸۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۴، ص۳۱؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۸۰.</ref> او در سخنرانیای در میان مردم ناراضی، علت قیام خود را [[ترس]] از [[نزول عذاب]] [[الهی]] به سبب [[معاصی]] یزید ذکر کرد.<ref>اسد الغابه فی معرفةالصحابه، ابناثیر، عزّالدین علیبن احمد بن ابیالکرم، چاپ عادل احمد رفاهی، بیروت: ۱۴۱۷ قمری / ۱۹۶۶ میلادی، ج۳، ص۲۱۹.</ref> از اینرو مردم یزید را [[خلع]] و با عبدالله بن زبیر [[بیعت]] نمودند.<ref>الامامة و السیاسة، ابنقتیبه دینوری، ابومحمد عبداللهبن مسلم، چاپ طه محمد الزینی، بیروت: دارالمعرفه، ج۱، ص۲۰۷.</ref>
| |
|
| |
| یزید در نخستین نامهاش به مردم مدینه چنین نوشت: «سوگند به [[خدا]] که من [[مقام]] و جایگاه شما را سر خویش قرار داده بودم، اما از آن هنگام که شما از [[بیعت]] من تن زدید، شما را از سر خویش به زیر آوردم و بر زیر پایم نهادم. از این پس با شما چنان [[رفتاری]] خواهم کرد که همچون [[قوم عاد]] [[منسوخ]] شوید. به خدا [[سوگند]] که [[عذاب]] دردناکی بر شما نازل خواهد شد که پس از آن [[پشیمانی]] شما سودی نخواهد بخشید.» اما [[مردم مدینه]] [[والی]] [[شهر]] را [[اخراج]] کردند و شمار چشمگیری از بنیامیه را که در [[مدینه]] سکنا داشتند، به محاصره درآوردند.<ref>ر. ک: تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفةبن خیاط، ابنعمر، بیروت: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ قمری، ص۲۸۹-۲۹۲؛ الطبقات الکبری، ج۵، ص۶۶؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۸۲-۴۸۶.</ref>
| |
|
| |
| عبدالله بن زبیر با استفاده از [[شهادت امام حسین]] {{ع}} و در واقع برای کسب [[مقام خلافت]]، [[مردم]] [[مکه]] را نیز بر [[ضد]] [[یزید]] و به نفع خود همراه کرده بود.<ref>ر. ک: تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۷۴-۴۷۵.</ref> به گفته [[مسعودی]] [[قیام مردم مدینه]] و بیرون راندن [[امویان]] و [[کارگزار]] یزید از مدینه نیز با اجازه [[ابن زبیر]] بوده است.
| |
|
| |
| یزید برای مقابله با این آشفتگیها، [[مسلم بن عقبه|مسلمبن عُقبه مُرّی]] را با لشکری گران روانه [[حجاز]] کرد.<ref>ر. ک: تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۷۴-۴۷۵؛ اسد الغابه فی معرفةالصحابه، ابناثیر، عزّالدین علیبن احمد بن ابیالکرم، چاپ عادل احمد رفاهی، بیروت: ۱۴۱۷ قمری / ۱۹۶۶ میلادی، ج۴، ص۱۱۱-۱۱۲.</ref> مسلم بن عقبه تیغ بر مردم مدینه کشید و چندان [[جنایت]] کرد که به مُجرم و [[مُسرف]] معروف شد.<ref>المنمق فی اخبار القریش، بغدادی، محمد بن حبیب، تحقیق خورشید احمد فاروق، بیروت: عالم الکتب، ۱۹۸۵ میلادی، ص۳۹۰؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۶۷؛ اسد الغابه فی معرفةالصحابه، ابناثیر، عزّالدین علیبن احمد بن ابیالکرم، چاپ عادل احمد رفاهی، بیروت: ۱۴۱۷ قمری / ۱۹۶۶ میلادی، ج۴، ص۱۱۱-۱۱۲.</ref> [[رهبران]] [[نهضت]] و گروهی بسیار از [[مردم مدینه]] کشته شدند و [[شهر پیامبر]] {{صل}} قتل عام شد. مسلم بن عقبه به [[دستور]] [[یزید]] سه [[روز]] [[جان]] و [[مال]] [[مردم]] را بر سپاهیانش [[حلال]] کرد.<ref>الامامة و السیاسة، ابنقتیبه دینوری، ابومحمد عبدالله بن مسلم، چاپ طه محمد الزینی، بیروت: دارالمعرفه، ج۱، ص۱۷۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۴، ص۳۷؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۸۴.</ref> [[غارت]] و جنایات [[سپاهیان شام]] را مصیبتی سهمگین و وصف ناپذیر خواندهاند.<ref>تاریخ الخلفاء، ص۲۰۹؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ابنکثیر دمشقی، عمادالدین اسماعیلبن عمر، قاهره: ۱۹۳۲ میلادی، ج۴، ص۲۲۰.</ref>
| |
|
| |
| [[مسعودی]] آن را فجیعترین حادثه پس از [[شهادت امام حسین]] {{ع}} دانسته است. [[سپاهیان]] مسلم بن عقبه [[شهر]] را دستخوش غارت و [[قتل]] و [[تجاوز]] قرار دادند و در آن سه روز از ارتکاب هیچ عمل شنیعی، همچون تجاوز به نوامیس، بیرون کشیدن جنین از شکم [[زنان]] و کشتن نوزادان<ref>الامامة و السیاسة، ابنقتیبه دینوری، ابومحمد عبدالله بن مسلم، چاپ طه محمد الزینی، بیروت: دارالمعرفه، ج۱، ص۱۸۴؛ المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ابن جوزی، عبد الرحمان، چاپ محمد عبد القادر عطا و مصطفی عبد القادر عطا، بیروت: ۱۴۱۲ قمری/ ۱۹۹۲ میلادی، ج۶، ص۱۵؛ البدء و التاریخ، مقدسی، مطهر بن طاهر، پاریس: چاپ کلمان هوار، ۱۸۹۹ – ۱۹۱۹ میلادی، چاپ افست تهران: ۱۹۶۲ میلادی، ج۶، ص۱۴.</ref> و توهین به [[صحابه]] بزرگ [[پیامبر]] از جمله [[جابر بن عبدالله انصاری]] [[نابینا]] و [[ابو سعید خدری]] فروگذار نکردند.<ref>الروض الانف فی شرح السیره النبویه لابن هشام، سهیلی، عبدالرحمن بن عبدالله، چاپ عبدالرحمن وکیل، قاهره: ۱۳۸۷- ۱۳۹۰ قمری / ۱۹۶۶ – ۱۹۷۰ میلادی، چاپ افست، ج۶، ص۲۵۳-۲۵۴.</ref>
| |
|
| |
| شمار کشتگان [[واقعه حره|واقعه حرّه]] را بیش از چهار هزار<ref>البدء و التاریخ، مقدسی، مطهر بن طاهر، پاریس: چاپ کلمان هوار، ۱۸۹۹ – ۱۹۱۹ میلادی، چاپ افست تهران: ۱۹۶۲ میلادی، ج۶، ص۱۴.</ref>، یا به قولی ۱۱۷۰۰ و یا ۱۰۷۰۰ تن برآورد کردهاند.<ref>ر. ک: الامامة و السیاسة، ابنقتیبه دینوری، ابومحمد عبدالله بن مسلم، چاپ طه محمد الزینی، بیروت: دارالمعرفه، ج۱، ص۱۸۴-۱۸۵؛ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۴، ص۴۲؛ التنبیه و الاشراف، مسعودی، علیبن الحسین، تصحیح عبدالله اسماعیل الصاوی، قاهره، ص۳۰۵.</ref> از این میان هفتصد تن از [[حاملان قرآن]]<ref>تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، زرکلی، خیرالدین، بیروت: ۱۹۸۶ میلادی، ذهبی، محمدبن احمد، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت: ۱۴۲۴ قمری، حوادث و وفیات ۶۱ تا ۸۰ هجری، ص۳۰؛ وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، سمهودی، نورالدین علی بن احمد، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، بیروت: دار احیاء التراث الاسلامی، ج۱، ص۱۲۶.</ref> و هشتاد [[صحابی پیامبر]] {{صل}} به [[قتل]] رسیدند به نحوی که کسی از [[اهل بدر]] باقی نماند.<ref>الامامة و السیاسة، ابنقتیبه دینوری، ابومحمد عبدالله بن مسلم، چاپ طه محمد الزینی، بیروت: دارالمعرفه، ج۱، ص۱۸۵. برای اسامی کشته شدگان مهاجرین و انصار ر. ک: تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفةبن خیاط، ابنعمر، بیروت: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ قمری، ص۲۹۳-۳۱۴.</ref>
| |
|
| |
| در بیشتر منابع، [[تاریخ]] واقعه «حرّه واقم» [[روز]] ۲۷ ماه ذیالحجه [[سال ۶۳ هجری]] نوشته شده که تا نیمه [[محرم]] سال ۶۴ ادامه داشت.<ref>ر. ک: الامامة و السیاسة، ابنقتیبه دینوری، ابومحمد عبدالله بن مسلم، چاپ طه محمد الزینی، بیروت: دارالمعرفه، ج۱، ص۱۸۵؛ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۴، ص۴۱؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۹۴؛ نهایه الارب فی فنون الادب، نویری، شهاب الدین احمد، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، تهران: انتشارات امیر کبیر، ۱۳۶۵ شمسی، ج۷، ص۲۲۲.</ref>
| |
|
| |
| [[یزید]] در این واقعه نشان داد که نه تنها برای [[جان]] و [[مال]] [[مردم]]، کمترین احترامی قائل نیست، بلکه از نظر او وقتی جمعی از [[مسلمانان]] منکر [[حکومت]] و [[ولایت]] وی شوند، [[استحقاق]] دارند تا به نوامیس آنان [[تجاوز]] شود. مسلم پس از این [[جنایت]]، مردم [[شهر]] را جمع کرد و از آنان برای یزید [[بیعت]] گرفت مبنی بر اینکه آنان و پدرانشان [[بنده]] یزید بودهاند؛<ref>المنمق فی اخبار القریش، بغدادی، محمد بن حبیب، تحقیق خورشید احمد فاروق، بیروت: عالم الکتب، ۱۹۸۵ میلادی، ص۳۹۱؛ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۴، ص۳۸-۳۹؛ تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق (ابنواضح)، بیروت: دارصادر، ۱۳۷۹ قمری / ۱۹۶۰ میلادی، ج۲، ص۲۵۰-۲۵۱؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۳۷.</ref> و به تعبیر دیگر [[فیء]] ([[غنیمت]] [[جنگی]]) یزید هستند<ref>الاخبار الطوال، ص۲۶۵.</ref> و هرکسی را که از این [[فرمان]] سر باز میزد، گردن میزدند.<ref>تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۹۱-۴۹۳؛ وفاء الوفاء باخبار دار المصطفی، سمهودی، نورالدین علی بن احمد، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، بیروت: دار احیاء التراث الاسلامی، ج۱، ص۱۲۶.</ref> از آن بیعت فقط [[علی بن عبدالله بن عباس]] با وساطت خویشاوندانش از جمله [[حصین بن نمیر|حُصَین بن نُمَیر]] که در [[سپاه]] یزید بودند و [[امام سجاد]] {{ع}} معاف شدند.<ref>المنمق فی اخبار القریش، بغدادی، محمد بن حبیب، تحقیق خورشید احمد فاروق، بیروت: عالم الکتب، ۱۹۸۵ میلادی، ص۳۹۱؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۶۸.</ref>
| |
|
| |
| عوامل [[اموی]] پس از [[کشتار]] و جنایات گسترده در [[مدینه]] به [[مکه]] رفتند تا کار [[عبدالله بن زبیر| عبدالله بن زبیر بن عوّام]] را که [[مردم]] مکه را به [[بیعت]] خود فرا خوانده بود، یکسره کنند. عبدالله بن زبیر در [[زمان]] [[حکومت معاویه]] اگر چه با او بیعت کرد، اما جزء کسانی بود که از بیعت با [[یزید]] خودداری کرده بود.<ref>الامامة و السیاسة، ابنقتیبه دینوری، ابومحمد عبدالله بن مسلم، چاپ طه محمد الزینی، بیروت: دارالمعرفه، ج۱، ص۱۵۳، ۱۶۳؛ الاخبار الطوال، ص۲۲۶.</ref> او پس از [[مرگ معاویه]] با یزید بیعت نکرد و شبانه مدینه را به قصد مکه ترک کرد و به [[کعبه]] [[پناه]] برد و [[مردمان]] را به [[شورا]] [[دعوت]] کرد.<ref>تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق (ابنواضح)، بیروت: دارصادر، ۱۳۷۹ قمری / ۱۹۶۰ میلادی، ج۲، ص۲۴۱؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۳۴۰؛ البدء و التاریخ، مقدسی، مطهربن طاهر، پاریس: چاپ کلمان هوار، ۱۸۹۹ – ۱۹۱۹ میلادی، چاپ افست تهران: ۱۹۶۲ میلادی، ج۶، ص۸-۹.</ref> اما با ورود [[امام حسین]] {{ع}} به مکه، اگرچه عبدالله بن زبیر سودای [[خلافت]] در سر داشت، اما از نظر [[نسب]] و روش [[اجتماعی]] به پای [[امام]] نمیرسید. مردم نیز او را رها کرده و به امام پیوستند. این موضوع برای وی ناخوشایند بود.<ref>الاخبار الطوال، ص۲۲۹.</ref> عبدالله بن زبیر [[تمایل]] شدید به خروج امام از مکه به سمت [[عراق]] داشت.<ref> مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۵۰.</ref> پس از [[شهادت امام حسین]] {{ع}}، [[ابن زبیر]] از این [[فرصت]] استفاده کرد و خود را [[امیرالمؤمنین]] خواند و در خطبهای [[فاجعه کربلا]] را دستاویزی برای [[نکوهش]] [[حکومت یزید]]، [[پیمان شکنی]] و خیانتکاری عراقیان ساخت و در مورد [[فضیلت]] امام حسین {{ع}} [[سخن]] گفت و از مردم خواست تا با او بیعت کنند. مردم نیز با او بیعت کردند،<ref>ر. ک: انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۴، ص۳۳۸؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۷۴-۴۷۵.</ref> اما [[محمد بن حنفیه]]، [[عبدالله بن عباس]] و دیگر هاشمیان با او [[بیعت]] نکردند.<ref>الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۰۰؛ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۳، ص۳۹۱،۳۴۰؛ الاخبار الطوال، ص۲۶۴؛ تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق (ابنواضح)، بیروت: دارصادر، ۱۳۷۹ قمری / ۱۹۶۰ میلادی، ج۲، ص۲۴۷.</ref>
| |
|
| |
| [[یزید]] طی نامهای از عبدالله بن عباس تشکر و [[تمجید]] کرد. او نوشت: خبر یافتهام که عبدالله بن زبیر ملحد تو را به بیعت خویش خوانده و به تو پیشنهاد کرده است تا به [[اطاعت]] او درآیی و آنگاه [[پشتیبان]] [[باطل]] و [[شریک]] [[گناه]] باشی، لکن تو زیر بار او نرفته و از بیعت ما دست نکشیدهای و با ما [[وفادار]] مانده و در آنچه [[خداوند]] از [[حق]] ما به تو شناسانده است، او را [[فرمان]] بردهای، پس خداوند توِ [[خویشاوند]] را [[پاداش نیک]] دهد، [[بهترین]] پاداشی که به [[خویشان]] حقشناس میدهد. من هر چه را فراموش کنم، از یاد نخواهم برد که با تو [[نیکی]] کنم و به نیکی پاداشت دهم و در پیوند با تو تا آنجا که از مثل من [[شایسته]] [[بزرگواری]] و [[فرمانبری]] و نزدیکیات به [[محمد]] {{صل}} باشد، [[شتاب]] ورزم. پس خدایت [[رحمت]] کند. خویشان خود را که نزد تواند و هم کسانی را که از اطراف و اکناف میرسند و این ملحد، با زبان و گفتارِ [[فریبنده]] خود آنان را میفریبد، مراقب باش و ایشان را از حُسنِ [[عقیده]] خود در اطاعت رها نکردن بیعت من [[آگاه]] ساز؛ چه ایشان فرمان تو را بهتر میبرند و از تو [[شنوایی]] بیشتری دارند تا این بیبند و بار ملحد.
| |
|
| |
| عبدالله بن عباس به نامه او پاسخ شدید اللحنی داد و حتی نام خود را قبل از او نوشت. در این [[نامه]]، [[کشتار]] [[کربلا]] و [[اسارت]] [[خاندان محمد]] {{صل}} را بیان کرد و [[یزید]] را [[کمخرد]] و بیفکر خواند و نابودی [[حکومت]] و [[مرگ]] او را خواستار شد. او نوشت: از [[عبدالله بن عباس]] به [[یزید بن معاویه]]، نامهات درباره فراخواندن [[ابن زبیر]] مرا به خویشتن و رد کردن من پیشنهاد او را که با وی [[بیعت]] کنم، به من رسید. اگر آنچه شنیدهای درست باشد، نه ستودنت را در نظر داشتهام و نه [[دوستی]] با تو را، لکن [[خداوند]] [[نیت]] مرا میداند. [[گمان]] کردهای که دوستی مرا فراموش نخواهی کرد؟ به جانم [[سوگند]] از [[حق]] ما که در دست داری، جز اندکی به ما نمیرسانی و بیشتر آن را از ما دریغ میداری. از من خواستهای که [[مردم]] را به یاریت وادار نمایم و از [[همراهی]] با عبدالله بن زبیر بازدارم. هرگز! [[شادمانی]] و [[خوشحالی]] تو را مباد، با اینکه [[امام حسین]] {{ع}} را تو کشتهای. [[خاک]] بر دهانت ای خاک بر سر! [[راستی]] از [[کمخردی]] و بیفکری تو است اگر نفست به تو چنین نویدی میدهد و در خور سرزنشی و هلاک سزای تو است. ای بیپدر! گمان مبر کشتن حسین {{ع}} و [[جوانان]] [[بنی عبدالمطلب]]، چراغهای [[تاریکی]] و [[ستارگان]] [[راهنما]] را از یاد بردهام. لشکرهای تو آنان را آغشته به خاک، برهنهتن و بیکفن در میان بیابان روی [[زمین]] انداختند. بادها بر ایشان میوزید تا خداوند برای ایشان مردمانی را وسیله ساخت که در [[خون]] ایشان شرکت نداشتند و آن بدنها را [[کفن]] کردند. ای یزید! به خداوند قسم به واسطه آنان و من [[عزت]] یافتهای و در مقامی که داری جایگزین شدهای. من هر چه را فراموش کنم، از یاد نخواهم برد که بیپدر [[بدکار]] زاده [[بیگانه]] [[پست]] [[پدر]] و پست [[مادر]] را بر ایشان مسلط کردی، همانکه پدرت از بستن او به خود جز [[ننگ]] و [[رسوایی]] و [[خواری]] [[دنیا]] و [[آخرت]] چیزی به دست نیاورد... پدرت به [[نادانی]] [[سنت]] را از میان برد و [[بدعتها]] و تازههای [[گمراهکننده]] را عمداً زنده کرد. من هر چه را از یاد ببرم فراموش نخواهم کرد که [[امام حسین]] {{ع}} را از [[حرم]] [[محمد]] {{صل}} به حرم [[خدا]] طرد کردی، آنگاه مردانی را پنهانی بر سرش فرستادی تا غافلگیر او را بکشند. پس او را از حرم خدا به [[کوفه]] راندی. او ترسان و نگران از [[مکه]] بیرون رفت، با اینکه در گذشته و حال عزیزترین [[مردم]] بطحاء بود و اگر در مکه اقامت میگزید و [[جنگ]] در آن را روا میشمرد، از همه مردم مکه و [[مدینه]] در دو حرم بیشتر [[فرمان]] برده میشد، لکن او خوش نداشت که [[حرمت]] [[خانه]] و حرمت محمد {{صل}} را [[حلال]] شمرد، او بزرگ شمرد آنچه را تو بزرگ نشمردی، هنگامی که در [[نهان]]، مردانی در پی او به مکه فرستادی تا در حرم با او بجنگند و آنچه را که پسر [[زبیر]] نیز بزرگ نشمرد، هنگامی که حرمت [[کعبه]] را از میان برد و آن را در معرض سنگ و تیر قرار داد و چنان [[گمان]] میبرم که تو خود حلال شمارندهای، بلکه مرا شکی نیست که تو سوزاننده کعبه و ضامن آنی. تویی که پیوسته با [[زنان]] خواننده و نوازنده میگذرانی. پس چون امام حسین {{ع}} بدعقیدگی تو را دید رهسپار [[عراق]] شد، بیآنکه بخواهد با تو [[نبرد]] کند و [[امر خداوند]] فرمانی انجام یافته بود. سپس تو به پسر مرجانه نوشتی تا با [[سپاهیان]] سر راه بر امام حسین {{ع}} بگیرد و او را [[دستور]] دادی تا در کار وی [[شتاب]] ورزد و امروز و فردا نکند و [[اصرار]] ورزیدی تا او و همراهانش از بنی عبدالمطلب، اهلبیتی را که [[خداوند]] [[پلیدی]] را از ایشان بهدور داشته و آنان را بسی [[پاکیزه]] کرده است، بکشد. مائیم آن [[اهل بیت]]؛ نه مانند [[پدران]] بدخوی [[جفاکار]] سختگیر نامهربانت. سپس [[امام حسین]] {{ع}} به او پیشنهاد [[سازش]] کرد و خواستار بازگشتن شد، پس کمی [[یاران]] و برانداختن [[خاندان]] او را [[غنیمت]] شمردید و بر ایشان تاختید و آنان را کشتید، چنانکه خانوادهای از ترکان یا [[کافران]] را میکشند. چیزی نزد من عجیبتر از آن نیست که خواستار [[دوستی]] و [[یاری]] [[منی]] و تو خود پسران پدرم را کشتهای و [[خون]] من است که از [[شمشیر]] تو میچکد و خون تو یکی از خواستههای من است... اما آنچه از [[وفاداری]] و [[حقشناسی]] من گفتی، به [[خدا]] قسم با پدرت [[بیعت]] کردم با اینکه میدانستم که پسر عموهای من و همه پسران پدرم برای این امر از او شایستهترند، لکن شما گروه [[قریش]] بر ما فزونی و [[برتری]] جستید و [[خلافت]] را از ما ربوده و به خود اختصاص دادید و دست ما را از حقمان کوتاه کردید و هلاک بر کسی که در [[ستم]] کردن بر ما قدم پیش نهاد و نابخردان را علیه ما برانگیخت و کار را بدون ما بهدست گرفت... و عجبتر از همه عجیبها و تا زنده باشی [[روزگار]] تو را به شگفت آورد، آن است که [[دختران]] [[عبدالمطلب]] و پسران صغیری از [[نسل]] او را چون [[اسیران]] جلب شده نزد خود به [[شام]] بردی، تا به [[مردم]] نشان دهی که ما را مغلوب ساخته و بر ما [[فرمانروا]] گشتهای. به جانم [[سوگند]] که اگر هم در صبح و شام از زخم دست من آسوده بودهای، اما امیدوارم که زخم زبانم بر تو گران آید. این [[شادمانی]] تو را نپاید پس از آنکه [[عترت]] [[محمد]] {{صل}} را کشتی، [[خداوند]] جز اندکی تو را مهلت ندهد تا تو را دردناک بگیرد و [[نکوهیده]] و گنهکار از [[دنیا]] بیرون برد. پس ای بیپدر [[زندگی]] کن. به خدا سوگند آنچه کردهای تو را نزد خداوند هلاک ساخت. و [[سلام]] بر کسی که [[فرمان خداوند]] را برد.<ref>ر. ک: اخبار الدولة العباسیه، به کوشش عبدالعزیز دوری و عبدالاجبار مطلبی، بغداد: ۱۹۷۱ میلادی، ص۸۵-۸۸؛ انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق: ۱۹۹۶ – ۲۰۰۰ میلادی، ج۵، ص۳۲۱-۳۲۲؛ تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق (ابنواضح)، بیروت: دارصادر، ۱۳۷۹ قمری / ۱۹۶۰ میلادی، ج۲، ص۲۴۷-۲۵۰.</ref> [[عبدالله بن زبیر]] توانست [[مردم]] [[مکه]] را بر ضدّ [[یزید]] و به نفع خود همراه کند.<ref>تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی،، ج۵، ص۴۷۴-۴۷۵.</ref> او همچنین عامل یزید را از مکه بیرون کرد.<ref>تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق (ابنواضح)، بیروت: دارصادر، ۱۳۷۹ قمری / ۱۹۶۰ میلادی، ج۲، ص۲۴۷.</ref>
| |
|
| |
| [[مسلم بن عقبه]] پس از [[واقعه حره]] به قصد [[جنگ]] با [[ابن زبیر]] روانه [[مکه]] شد، اما در گردنه مُشَلَّل مُرد<ref>همان، ص۲۵۱.</ref> و [[حصین بن نمیر|حُصَین بن نُمَیر]] در آخر [[محرم]] [[سال ۶۴ هجری]] و بنا به سفارش یزید، [[فرماندهی سپاه]] را برعهده گرفت.<ref>الاخبار الطوال، ص۲۴۶؛ تاریخ الیعقوبی، احمد بن اسحاق (ابنواضح)، بیروت: دارصادر، ۱۳۷۹ قمری / ۱۹۶۰ میلادی، ج۲، ص۲۵۱؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمدبن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۸۸، ۴۹۰، ۴۹۶، ۴۹۷.</ref> او در ۲۵ یا ۲۶ محرم وارد مکه شد و ابن زبیر را محاصره کرد. ابن زبیر و همراهانش به [[مسجدالحرام]] [[پناه]] بردند. در سوم [[ربیعالاول]] [[سال]] ۶۴، حصین بن نمیر و [[سپاهیان شام]] در کوههای اطراف [[کعبه]]، منجنیقهایی به کار انداختند و با سنگ و [[آتش]] به کعبه و [[شهر]] مکه [[حمله]] کردند که کعبه ویران شد و [[جامه]] و چوبهای آن سوخت.<ref>تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفةبن خیاط، ابنعمر، بیروت: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ قمری، ص۱۵۸؛ تاریخ الطبری، تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمد بن جریر، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: ۱۳۸۲ – ۱۳۸۷ قمری / ۱۹۶۲ – ۱۹۶۷ میلادی، ج۵، ص۴۹۷-۴۹۹؛ الفتوح، ابن اعثم کوفی، احمد، حیدر آباد دکن: ۱۳۹۵ قمری/ ۱۹۷۵ میلادی، ج۵، ص۱۶۴؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علی بن الحسین، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی، پاریس: ۱۸۶۱-۱۸۷۷ میلادی، ج۳، ص۲۷۰.</ref>
| |
|
| |
| عمال [[یزید]] با [[آتش]] زدن [[کعبه]] و دریدن [[حرمت]] [[حرم]] [[خدا]]، نشان دادند [[رفتاری]] که در [[کربلا]] انجام گرفت، [[افراط]] جمعی قلیل در منطقهای خاص نبود، بلکه چنین رفتاری از ماهیت نظام اموی نشأت میگرفت و عوامل [[حکومت]] یزیدی در آنجا و اینجا تفاوتی با هم نداشتند. آنچه در کربلا رخ داد و آنچه در [[مدینه]] پدید آمد و سرانجام آنچه در [[مکه]] اتفاق افتاد، با فریادهای پیاپی [[اطاعت]] از یزید همراه بود و این ماهیت نظام اموی است. حال به [[راحتی]] درمییابیم که چرا [[امام حسین]] {{ع}} [[مرگ]] را برای [[مؤمن]] سزاوارتر از [[تحمل]] نظام یزیدی میشمرد.
| |
|
| |
|
| == [[مرگ]] [[یزید]] == | | == [[مرگ]] [[یزید]] == |