|
|
| خط ۴۲: |
خط ۴۲: |
|
| |
|
| == رخدادهای [[سیاسی]] داخلی در دوران یزید == | | == رخدادهای [[سیاسی]] داخلی در دوران یزید == |
| ==[[بیعت]] با [[ولایتعهدی یزید]]==
| |
| بر اساس آنچه که در [[منابع تاریخی]] آمده است، ظاهراً [[مغیرة بن شعبه]] اولین فردی بوده است که ولایتعهدی یزید را به [[معاویه]] پیشنهاد کرده است. علت این پیشنهاد آن بود که معاویه در نظر داشت تا [[مغیره]] را از [[امارت کوفه]] [[عزل]] و [[سعید بن عاص]] را که از [[بنیامیه]] بود به جای او [[نصب]] کند. هنگامی که مغیره از [[تصمیم]] معاویه باخبر شد، خود را به [[شام]] رساند و قبل از معاویه به [[دیدار]] [[یزید]] رفت و به او گفت:
| |
| [[اصحاب]] برجسته [[پیامبر]]{{صل}} و بزرگان و سالخوردگان [[قریش]] از [[دنیا]] رفتهاند و تنها فرزندانشان به جای ماندهاند و تو در این میان، [[برترین]] و ژرفاندیشترین و آگاهترینشان به [[سنت]] و [[سیاست]] [[رسول خدا]]{{صل}} هستی و از حیث [[علم]] و سیاست و [[دیانت]] از همه داناتر و بزرگتری؛ نمیدانم چرا [[امیرالمؤمنین]] (معاویه) تو را [[ولیعهد]] نمیکند و برای تو بیعت نمیگیرد؟ یزید پرسید: به نظر تو این کار انجامپذیر است؟
| |
| مغیره گفت: آری.
| |
|
| |
| یزید پس از دیدار با مغیره نزد معاویه رفت و گفته مغیره را برای او نقل کرد. معاویه، مغیره را فراخواند و در این باره از وی، پرسوجو کرد. مغیره گفت: ای امیرالمؤمنین! خود میدانی و [[شاهد]] بودی که پس از [[عثمان]] چه [[اختلاف]] و فتنهای در میان [[امت]] واقع شد و چه خونهایی ریخته شد. یزید برای تو [[جانشین]] خوبی خواهد بود. تو برای او از [[مردم]] بیعت بگیر که اگر برای تو حادثهای رخ دهد، او [[پناه]] مردم و جانشین تو باشد تا خونی ریخته نشود و آشوبی به راه نیفتد. انجام این کار در [[کوفه]] را به عهده من بگذار و بیعت [[اهل بصره]] را هم به عهده [[زیاد بن ابیه]]. اگر مردم این دو [[شهر]] با یزید بیعت کنند، هیچ گروهی دیگری با تو [[مخالفت]] نخواهد کرد. معاویه به او گفت: بر سر کارت بازگرد و در این باره با کسانی که به آنان [[اعتماد]] داری، [[گفتگو]] کن تا تو پیامد را بنگری و ما فرجام کار را بسنجیم.
| |
| [[مغیره]]، از [[شام]] روانه [[کوفه]] شد و [[ولایتعهدی یزید]] را با افرادی که [[معتمد]] و پیرو [[بنیامیه]] بودند، در میان گذاشت. آنان پذیرفتند که با [[یزید]] [[بیعت]] کنند. مغیره از میان ایشان، ده (یا چهل) تن را روانه دربار [[معاویه]] کرد و ۳۰ هزار درهم به هر یک از آنان داد و پسرش [[موسی]] (یا [[عروه]]) بن مغیره را [[سرپرست]] آنان قرار داد. چون این هیئت نزد معاویه رسید، به [[تحریض]] و [[تشویق]] معاویه، به مسئله ولایتعهدی یزید پرداخت و نظر او را برای انجام بیعت [[پسندیده]] دانست و بر انجام آن سفارش کرد. همچنین گفتند: ای [[امیرالمؤمنین]]، تو پیر شدی و ما از این میترسیم که حادثهای برای تو رخ دهد و فتنهای ایجاد شود. پس بهتر است که خود، یک نفر را برای ما [[انتخاب]] کنی؛ تا [[مطیع]] و [[فرمانبردار]] او باشیم.
| |
| به معاویه گفت: به [[عقیده]] شما چه شخصی را انتخاب کنم؟
| |
| آنها گفتند: ما یزید را میخواهیم و عقیده ما این است که او میتواند [[جانشین]] شایستهای برای پدر خود باشد. معاویه پرسید: آیا شما به [[ولایتعهدی]] او [[راضی]] هستید؟ گفتند: آری. معاویه به آنان گفت: در [[آشکار کردن]] این [[راز]]، [[عجله]] نکنید. درباره پیشنهاد شما [[تأمل]] میکنم و بدانید [[خدا]] هرچه را [[اراده]] کرده باشد، انجام خواهد داد پس [[شکیبایی]] و [[پایداری]] بهتر از [[شتابزدگی]] است<ref>الکامل، ج۱۱، ص۵۲-۵۴.</ref>.
| |
| معاویه به زیاد نوشت که مغیره، [[مردم کوفه]] را برای بیعت با ولایتعهدی یزید آماده کرده است و مغیره به برادرزادهات سزاوارتر از تو نیست. پس هرگاه نامهام به تو رسید، [[مردم بصره]] را برای [[بیعت با یزید]] [[دعوت]] کن و برای یزید از ایشان بیعت بگیر. هنگامی که [[نامه]] به زیاد رسید، فردی از میان [[اصحاب]] خود را که به [[برتری]] و [[فهم]] او [[اطمینان]] داشت، فراخواند و به او گفت: من میخواهم مطلبی را با تو در میان گذارم که نامههای سربسته را هم بر آن [[امین]] قرار نمیدهم. به [[شام]] نزد [[معاویه]] برو و بگو: ای [[امیرالمؤمنین]]، نامهات با [[دستوری]] که در آن داده بودی، به [[بصره]] رسید. اما چگونه [[مردم]] را به [[بیعت]] [[یزید]] [[دعوت]] کنیم درحالیکه او با سگها و میمونها [[بازی]] میکند، جامههای رنگین میپوشد، پیوسته شراب مینوشد و شب را با سازوآواز میگذراند و حال آنکه [[حسین بن علی]]{{ع}}، [[عبدالله بن عباس]]، [[عبدالله بن زبیر]] و [[عبدالله بن عمر]] در میان مردم هستند و با آنان [[زندگی]] میکنند. به او دستور بده تا یک سال یا دو سال به [[اخلاق]] آنها درآید و مانند آنها [[رفتار]] کند، شاید بتوان از مردم برای او بیعت گرفت.
| |
|
| |
| هنگامی که معاویه از [[پیام]] زیاد باخبر شد گفت: وایِ من بر پسر [[عبید]]. خبردار شدم که به او گفتهاند امیرِ پس از من زیاد خواهد بود. به [[خدا]] [[سوگند]] که او را به مادرش [[سمیه]] و پدرش عبید بازمیگردانم<ref>تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۴۸.</ref>.
| |
| [[ابناثیر]] در [[الکامل]] اینگونه آورده است که زیاد، عبید بن کعب نمیری را که از افراد [[موثق]] و معتمدش بود، نزد خود خواند و درباره [[نامه معاویه]] و [[ولایتعهدی یزید]] و اینکه یزید فردی سهلانگار در [[امور دینی]] است که آشکارا [[اعمال]] خلاف [[اسلام]] انجام میدهد، سخن گفت و به او [[مأموریت]] داد که نزد معاویه برود و کارهای یزید را شرح بدهد و [[ترس]] حاصل از بیان بیعت در میان [[مردم بصره]] را با او در میان گذارد و به او بگوید که در این راه آهسته و آرام قدم بردارد و [[کارها]] را با [[احتیاط]] و [[تأمل]] و [[صبر]] انجام دهد؛ زیرا [[عجله]] در آن، سبب از بین رفتن اصل ماجرا خواهد شد. عبید به زیاد گفت: [[رأی]] من این است که تو رأی معاویه را [[تغییر]] ندهی و فرزند را نزد پدر بدنام جلوه ندهی و بدین وسیله [[دشمنی]] ایجاد نکنی. من خود نزد [[یزید]] میروم و به او اطلاع میدهم که پدرش به تو [[نامه]] نوشت و در این باره [[عقیده]] تو را خواسته است و با تو [[مشورت]] کرده است تا برای یزید [[بیعت]] بگیرد و تو از [[مردم]] میترسی که معایب یزید را آشکار کنند و نسبت به او [[کینه]] ورزند. پس تو [[معتقد]] هستی در ابتدا یزید باید خود را [[اصلاح]] و آماده [[خلافت]] کند و از کارهای خود که دشمنی مردم را برانگیخته است، دست بکشد تا بتوانی نزد مردم [[صحت]] عمل یزید را بازگو کنی و کسی نتواند [[عیبجویی]] نماید. زیاد، او را [[تحسین]] کرد و به او گفت: تو در آنجا هرچه اقتضا کرد، انجام بده و هرچه [[صلاح]] میدانی بگو و انجام بده و [[خداوند]] آنچه پشت پرده است، آشکار خواهد کرد و به کار خواهد آورد. [[عبید بن کعب]] نزد [[یزید بن معاویه]] رفت و به او [[پند]] و [[اندرز]] داد. یزید نیز پذیرفت و از بسیاری [[کارها]] خودداری کرد. سپس عبید نامه زیاد را که برای [[معاویه]] نوشته بود، به نزد او برد که زیاد در نامه، معاویه را [[نصیحت]] کرده بود که در این کار [[عجله]] نکند و با [[صبر]] و [[شکیبایی]] کارها را به پیش ببرد، معاویه هم از او پذیرفت<ref>کامل، ج۱۱، ص۵۵.</ref>.
| |
| بعد از گذشت مدتی هیئتهایی از شهرهای مختلف به [[شام]] وارد شدند؛ از [[بصره]] [[احنف بن قیس]] با جماعتی از این [[شهر]] بر معاویه وارد شدند. معاویه به [[احنف]] دستور داد که نزد یزید برود و سپس نظرش را ابراز دارد. چون احنف از [[خانه]] یزید خارج شد، معاویه از او پرسید: برادرزاده خود را چگونه دیدی؟ پاسخ داد: [[جوانی]]، [[نشاط]]، [[مزاح]] و سرسختی را در او کامل دیدم.
| |
|
| |
| معاویه به [[ضحاک بن قیس فهری]] سفارش کرد که در [[اجتماع]] [[نمایندگان]] شهرستانها، من سخن میگویم و هنگامی که سخنم پایان یافت، تو برخیز و مردم را برای [[بیعت]] [[یزید]] [[دعوت]] و به من [[اصرار]] کن تا او را [[انتخاب]] کنم. [[معاویه]] در جمع [[نمایندگان]] [[خطبه]] خواند و [[اسلام]] را [[تعظیم]] کرد و [[خلافت]] را ستود و آن را یک [[حق]] بزرگ دانست و گفت [[خداوند]] به [[مردم]] امر فرمود که از اولیای امور [[اطاعت]] کنند. سپس نام یزید را برد و [[فضایل]] او را شمرد که او [[مرد]] [[سیاست]] است و به اوضاع [[کشورداری]] آشنا و [[دانا]] میباشد و بیعت او را پیشنهاد کرد. در این موقع [[ضحاک]] برخاست و شروع به سخن کرد و گفت: ای [[امیرالمؤمنین]]، مردم باید [[امیر]] و [[حاکم]] و [[نگهبان]] داشته باشند و بهتر دیدیم که بعد از تو کسی باشد که [[قادر]] بر منع [[خونریزی]] و [[اختلاف]] باشد و او برای [[مشکلات]] و حوادث مهمه، امیر کارگشا و باتدبیری باشد. یزید، [[فرزند امیرالمؤمنین]]، دانا و [[رهبر]] و نیکسیرت است. او چنانکه من میدانم از همه ما بهتر، داناتر، [[افضل]]، خردمندتر و [[بردبارتر]] است. از حیث [[رأی]] و [[فکر]] هم از همه روشنتر است؛ ولایتعهد را به او بسپار. او را رهنما و [[قائد]] و [[نماینده]] ما قرار بده.... هر یک از نمایندگان [[شهرها]] هم سخنی گفت، تا اینکه معاویه رو به [[احنف]] کرد و گفت: ای ابابحر، تو چه میگویی؟ احنف گفت: ما اگر راست بگوییم از [[غضب]] شما میترسیم و اگر [[دروغ]] بگوییم از [[خدا]] میهراسیم. تو ای امیرالمؤمنین، به احوال یزید و شب و [[روز]] او از حیث [[عیش و نوش]] داناتر هستی. تو بر آشکار و [[نهان]] او [[آگاهی]]. اگر میدانی که انتخاب او به [[صلاح]] مردم است، درباره او هیچ [[مشورت]] مکن و او را انتخاب کن و اگر میدانی چنین نیست تو [[حکومت]] را به او نبخش؛ درحالیکه خود سوی [[آخرت]] خواهی رفت و ما نیز جز اطاعت و [[تسلیم]] چاره نداریم. پس از این سخن مردم پراکنده شدند درحالیکه همه درباره سخن احنف بحث میکردند<ref>کامل، ج۱۱، ص۵۷-۵۸.</ref>.
| |
| [[معاویه]] [[بیعت]] عمومی با [[یزید]] را به تأخیر انداخت تا اینکه در [[سال ۵۳ هجری]]، زیاد درگذشت. پس از [[مرگ]] زیاد، معاویه به همه [[شهرها]] [[نامه]] نوشت و خواستار [[بیعت با یزید]] به عنوان [[ولیعهد]] خود شد. پس همه [[مردم]] شهرها در [[سال ۵۶ هجری]] با او بیعت کردند به غیر از پنج نفر: [[حسین بن علی]]؛ [[عبدالله بن عمر]]؛ [[عبدالله بن زبیر]]؛ [[عبدالرحمان بن ابیبکر]]؛ [[عبدالله بن عباس]]<ref>تاریخ طبری، ج۷، ص۲۸۶۷.</ref>.
| |
|
| |
| ابنقتیبه دینوری در کتاب [[سیاست]] و [[امامت]]، در خصوص سخنان [[احنف بن قیس]] با معاویه آورده است که [[احنف]] به معاویه گفت: هرکسی را که به [[جانشینی]] خود برمیگزینی، خوب بشناس؛ زیرا [[مردم عراق]] و [[حجاز]] به بیعت با هرکسی [[رضا]] نمیدهند و تا زمانی که حسین{{ع}} زنده است کسی با یزید بیعت نخواهد کرد. در این حال [[ضحاک]] [[خشمگین]] گفت: مردم عراق مردمی [[منافق]] هستند و [[حق]] را بر اساس [[هوای نفس]] خود تعبیر میکنند و در هیچ صورتی به [[خدا]] نزدیک نمیشوند و [[رهبر]] خود را [[شیطان]] قرار دادهاند. درحالیکه [[امیرالمؤمنین]] زنده است، حسن{{ع}} کجا میتواند صاحب [[خلافت]] گردد؟ هیهات کسی نمیتواند به واسطه [[خویشاوندی]] مادرش به کار خلافت برسد. ای مردم عراق، همراه [[خلیفه]] باشید و [[خیرخواهی]] او را بپذیرید و کاتب [[پیامبر]]{{صل}} و خویش سببی او را دریابید. او [[آینده]] خوبی را برای شما خواهد گذاشت.
| |
| احنف در پاسخ به ضحاک، معاویه را مخاطب قرار داد و گفت: ای معاویه! میدانی که نمیتوانی با [[زور]] و [[اجبار]] [[عراق]] را زیر [[سلطه]] خود قرار دهی. تو با [[حسن بن علی]]{{ع}} [[پیمان]] بستی که پس از تو، او خلیفه [[مسلمانان]] باشد. پس اگر به پیمان خود پایبند باشی، [[اهل]] [[وفا]] هستی و اگر در کار خود [[حیله]] کنی که [[عاقبت]] آن را خود بهتر میدانی. به خدا [[سوگند]]، به دنبال حسن{{ع}} سپاهی از اسبها و سوارانی وجود دارند که شمشیرهایشان آماده [[دیدار]] با تو هستند. تو خوب میدانی که [[مردم عراق]] از تو ناراضی و ناخشنودند و نسبت به تو [[خشمگین]] هستند؛ ولی از وقتی که پیرو علی{{ع}} و حسن{{ع}} شدهاند بر آنان [[خشم]] نگرفتهاند. به [[خدا]] [[سوگند]]، حسن نزد مردم عراق بسیار محبوبتر است.
| |
| [[معاویه]] به سخن آمد و گفت: ای [[مردم]]، [[ابلیس]] در میان شما دوستانی دارد که از آنان [[یاری]] میگیرد، سخنانش را بر زبان آنان جاری میسازد، به واسطه آن میان مردم جدایی میاندازد، [[عیب]] میگیرند و مردم را به [[شک]] میاندازند؛ تا اینکه [[ناامیدی]] و [[خواری]] آنان را دربرگیرد. من شما را از کاری که باعث [[دودستگی]] و [[نفاق]] میشود، بازمیدارم و برای شما [[امید]] بهبودی و [[سلامت]] دارم.
| |
| [[احنف بن قیس]] نیز در ادامه گفت: یا [[امیرالمؤمنین]]، تو از ما به شب و [[روز]] [[یزید]] آگاهتری و آشکار و پنهان او را بهتر از ما میدانی؛ اگر قبول داری بهترین فرد است پس او را به عنوان [[جانشین]] خود برگزین و اگر میدانی که او [[شر]] است و [[لیاقت]] این امر را ندارد او را بر [[دنیا]] [[حاکم]] نکن. تو از دنیا میروی و در برابر [[اعمال]] خود باید پاسخگو باشی. بدان تو [[حجت]] و دلیلی نداری که یزید را برحسن{{ع}} و حسین{{ع}} [[برتری]] دهی. ما فقط میتوانیم بگوییم، شنیدیم و [[اطاعت]] کردیم. خدایا، [[بخشنده]] تویی و [[عاقبت]] [[کارها]] نزد توست<ref>امامت و سیاست، ص۱۹۲-۱۹۴.</ref>.<ref>[[سید امیر حسینی|حسینی، سید امیر]]، [[بصره و نقش آن در تحولات قرن اول هجری (کتاب)|بصره و نقش آن در تحولات قرن اول هجری]]، ص ۱۹۰.</ref>
| |
|
| |
| == منابع == | | == منابع == |
| {{منابع}} | | {{منابع}} |