←منابع
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۷۱: | خط ۷۱: | ||
{{عربی|و الخاتم الفاعل قل بالكسر و ما به يختم فتحاً يجري}}<ref>الالهیات، ج۲، ص۴۶۴؛ مفاهیم القرآن، ج۳، ص۱۲۱، به نقل از: قشیری، التیسیر فی علم التفسیر، ص۹۰.</ref> | {{عربی|و الخاتم الفاعل قل بالكسر و ما به يختم فتحاً يجري}}<ref>الالهیات، ج۲، ص۴۶۴؛ مفاهیم القرآن، ج۳، ص۱۲۱، به نقل از: قشیری، التیسیر فی علم التفسیر، ص۹۰.</ref> | ||
در این [[بیت]] به دو وجه نخست اشاره شده است؛ [[بیضاوی]] نیز در [[تفسیر]] {{متن قرآن|وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} گفته است: {{عربی|آخرهم الذي ختمهم}} که به معنای سوم اشاره دارد<ref>الالهیات، ج۲، به ترتیب ص۴۶۵ و ۱۲۱؛ به نقل از بیضاوی، انوار التنزیل، فی تفسیر سورة الاحزاب، آیه ۴٠.</ref><ref>این چهار معنا را در منبع ذیل ببینید: الالهیات، ج۲، ص۴۶۴ - ۴۶۵. شایان ذکر است که ایشان در کتاب دیگر خود، اضواء علی [[عقائد الشیعة]] الامامیة و تاریخهم، ص۵۳۸، تنها به ذکر دو معنای نخست بسنده کرده است. گویا این دو معنا بیشتر مورد [[عنایت]] و [[تأیید]] ایشان است.</ref><ref>[[سعیده سادات نبوی|نبوی، سعیده سادات]]، [[خاتمیت در محضر علما (کتاب)|خاتمیت در محضر علما]] ص ۳.</ref>. | در این [[بیت]] به دو وجه نخست اشاره شده است؛ [[بیضاوی]] نیز در [[تفسیر]] {{متن قرآن|وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} گفته است: {{عربی|آخرهم الذي ختمهم}} که به معنای سوم اشاره دارد<ref>الالهیات، ج۲، به ترتیب ص۴۶۵ و ۱۲۱؛ به نقل از بیضاوی، انوار التنزیل، فی تفسیر سورة الاحزاب، آیه ۴٠.</ref><ref>این چهار معنا را در منبع ذیل ببینید: الالهیات، ج۲، ص۴۶۴ - ۴۶۵. شایان ذکر است که ایشان در کتاب دیگر خود، اضواء علی [[عقائد الشیعة]] الامامیة و تاریخهم، ص۵۳۸، تنها به ذکر دو معنای نخست بسنده کرده است. گویا این دو معنا بیشتر مورد [[عنایت]] و [[تأیید]] ایشان است.</ref><ref>[[سعیده سادات نبوی|نبوی، سعیده سادات]]، [[خاتمیت در محضر علما (کتاب)|خاتمیت در محضر علما]] ص ۳.</ref>. | ||
==گفتار [[دانشمندان]] در معنای خاتم== | |||
۱. «ابن فارس که یکی از بزرگترین دانشمندان [[علم]] لغت است مینویسد: | |||
معنای اصلی «ختم»، «به آخر رسیدن» است، در [[زبان عربی]] میگویند: {{عربی|ختمت العمل}} یعنی کار را به آخر رساندم، و همچنین میگویند: {{عربی|ختم القارئ السورة}} یعنی [[قاری قرآن]]، [[سوره]] را به پایان رسانید، و تا آخر آن را خواند و از همین باب است «ختم» به معنای مهر کردن؛ زیرا آخرین مرحله [[حفظ]] بعضی از اشیا این [[طور]] است که درب ظرف و شیشه آن را مهر و موم کنند. | |||
«خاتم» به فتح و کسر تاء هم از همین باب است؛ زیرا مرسوم است که به وسیله «خاتم» یعنی «مهر» یا «انگشتری» [[نامهها]] و نوشتهها را ختم میکنند و مهر کردن [[نامه]] حاکی از آن است که نامه به پایان رسیده است. | |||
و [[پیامبر]] ما را «[[خاتم الأنبیاء]]» میگویند چون [[آخرین پیامبر]] [[الهی]] است و {{متن قرآن|خِتَامُهُ مِسْكٌ}} که در [[قرآن مجید]] آمده است یعنی آخرین چیزی که از [[آشامیدن]] آن شراب [[درک]] میکنند، بوی [[مشک]] است<ref>المقائیس، ماده «خ ت م».</ref>. | |||
۲. «[[ابوالبقاء عکبری]]» دانشمند معروف در ذیل [[آیه]] {{متن قرآن|وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} مینویسد: خاتم به فتح تاء یا فعل ماضی از باب مفاعله است یعنی محمد{{صل}} [[پیامبران الهی]] را ختم کرد. و یا مصدر است که: بنابراین {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} به معنای ختم کننده [[پیامبران]] خواهد بود زیرا مصدر در این قبیل موارد به معنای اسم فاعل است. | |||
و یا آنطور که دیگر دانشمندان گفتهاند: خاتم به فتح تاء اسم است به معنای آخر و آخرین و یا آنطور که بعضی دیگر گفتهاند به معنای اسم مفعول است {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} یعنی {{عربی|مختوم به النبيون}} یعنی پیامبران الهی به [[پیامبر اسلام]] مهر و ختم شدند. | |||
این چهار احتمال در صورتی است که «خاتم» به فتح تاء قرائت شود. | |||
و اگر به کسر تاء قرائت شود چنان که شش نفر از «[[قراء سبعه]]» این [[طور]] قرائت کردهاند نیز به معنای «آخر و آخرین» است. | |||
خلاصه بنابر هر یک از این پنج احتمال، معنای [[آیه]] این است که: محمد{{صل}} [[آخرین پیامبر]] [[الهی]] است و پس از او [[پیامبر]] دیگری نخواهد آمد<ref>التبیان فی اعراب القرآن، ج۲، ص۱۰۰.</ref>. | |||
۳. «فیروزآبادی» در [[فرهنگ]] خود مینویسد: ختم به معنای مهر کردن است و در [[زبان عربی]] میگویند: {{عربی|خَتَمَ عَلَى قَلْبِهِ}} یعنی [[قلب]] و [[دل]] او را جوری کرد که چیزی نفهمد و [[روحیات]] بد او از او خارج نشود مثل شیشه مهر کردهای که نه چیزی از آن خارج میشود و نه چیزی داخل میگردد و باز میگویند: {{عربی|ختم الشيء}} یعنی به آخر آن چیز رسید. | |||
و «ختام» بر وزن کتاب به گلی گفته میشود که به وسیله آن درهای ظرف و شیشه را مهر میکنند و «خاتم» به آن چیزی گفته میشود که روی آن گل زده میشود و به معنای «انگشتری» هم آمده است<ref>قاموس اللغة، ج۴، ص۱۰۲.</ref>. | |||
در زمانهای سابق بیشتر افراد نام خود را روی انگشتری نقش میکردند و همان انگشتری، مهر آنها بود که به وسیله آن [[نامهها]] و نوشتههای خود را مهر میکردند پس «خاتم» به معنای انگشتری هم، از همان ریشه «ختم» به معنای مهر کردن و به آخر رسانیدن گرفته شده است. | |||
۴. «جوهری» در لغتنامه خود مینویسد: ختم به معنای رسیدن به آخر و {{عربی|اختتم}} در مقابل {{عربی|افتتح}} است یعنی افتتاح به معنای شروع کردن و آغاز کردن و باز کردن و اختتام به معنای به پایان رساندن و تمام کردن و به آخر رسیدن است و «خاتم» به کسر تاء و به فتح تاء هر دو به یک معنا است و {{عربی|خاتمة الشيء}} یعنی آخر آن چیز و «[[خاتم الأنبیاء]]» از [[القاب]] [[رسول گرامی اسلام]]{{صل}} است<ref>مختار الصحاح، ص۱۳۰.</ref>. | |||
۵. «ابن منظور» در لغتنامه بزرگ خود مینویسد: {{عربی|ختام القوم}} یعنی آخرین فرد [[قوم]] و «خاتم» از نامهای [[رسول گرامی اسلام]]{{صل}} است و {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} در [[آیه]] {{متن قرآن|وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} به معنای [[آخرین پیامبر]] است و یکی از نامهای [[رسول اکرم]]{{صل}} «عاقب» است و آن نیز به معنای آخرین پیامبر است<ref>لسان العرب، ج۱۵، ص۵۵.</ref>. | |||
۶. «ابومحمد دمیری» در منظومه خود چنین میگوید: {{عربی|والخاتم الفاعل قل بالكسر وما به يختم فتحاً يجري}} | |||
یعنی «خاتم به کسر تاء به معنای ختم کننده، و به فتح تاء به معنای مهری است که به وسیله آن [[نامه]] و چیزهای دیگر را مهر میکنند»<ref>التیسیر فی علوم القرآن، ص۹۰.</ref>. | |||
۷. «[[بیضاوی]]» [[مفسر]] معروف مینویسد: {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} یعنی آخرین [[پیامبری]] که [[پیامبران الهی]] را ختم کرد، و به پایان رسانید و اگر طبق قرائت عاصم به فتح تاء بخوانیم یعنی پیامبری که به وسیله او سلسله پیامبران الهی ختم شدند و به پایان رسیدند همانطور که نامه هنگامی که به پایان میرسد ختم و مهر میشود<ref>انوار التنزیل، ص۳۴۲.</ref>. | |||
۸. «[[راغب]] [[اصفهانی]]» در [[فرهنگ]] پر [[ارج]] خود «[[مفردات]]» مینویسد: در [[زبان عربی]] میگویند: {{عربی|ختمت القرآن}} یعنی [[قرآن]] را به آخر رسانیدم، و تا پایان آن خواندم و به رسول اکرم{{صل}} {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} گفته میشود به جهت اینکه آن حضرت [[نبوت]] را ختم کرد یعنی با آمدن خود رشته نبوت را به آخر رسانید<ref>مفردات راغب، ص۱۴۲.</ref>. | |||
۹. در [[تفسیر جلالین]] مینویسد: خاتم به فتح تاء به معنای وسیله ختم است یعنی چیزی که با آن نامه و چیزهای دیگر را مهر میکنند، و معنای جمله {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} این میشود: پیامبران الهی به رسول اکرم{{صل}} ختم شدند<ref>تفسیر جلالین، ذیل همین آیه.</ref>. | |||
۱۰. «[[ابن خلدون]]» [[فیلسوف]] و [[مورخ]] مشهور در «مقدمه» مینویسد: اما مهر کردن [[نامهها]] و سندها میان [[زمامداران]] پیش از [[اسلام]] و بعد از اسلام مرسوم و معروف بوده است و [[بخاری]] و مسلم در صحیح خود نقل کردهاند که: هنگامی که [[رسول خدا]]{{صل}} میخواست نامهای برای [[زمامدار]] [[روم]] بنویسد [[یاران]] آن حضرت یادآوری نمودند که: «[[زمامداران]] نامهای را که مهر نشده باشد قبول نمیکنند، حضرت دستور داد انگشتری از [[نقره]] ساختند و روی آن نقش نمودند {{متن حدیث|مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}}}} و از آن پس آن حضرت نامههای خود را با آن انگشتری مهر میکرد. | |||
سپس «[[ابن خلدون]]» مینویسد در [[زبان عربی]] میگویند {{عربی|ختمت الأمر}} یعنی به آخر آن رسیدم. و نیز میگویند: {{عربی|ختمت القرآن}} یعنی [[قرآن]] را تا آخر آن خواندم. {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} یعنی [[آخرین پیامبر]].... | |||
و نیز اضافه میکند: که مهر کردن [[نامه]] به وسیله خاتم و انگشتری علامت تمام شدن نامه و به پایان رسیدن مقصود نویسنده و صحیح بودن آن نوشته و نامه است و اگر نامه یا نوشته و سندی مهر نداشته باشد ناتمام است و اعتبار نخواهد داشت<ref>مقدمه ابن خلدون، ص۲۶۴-۲۶۵.</ref>. | |||
از این [[اتفاق نظر]] میان [[فرهنگ]] نویسان زبان عربی استفاده میشود که واژه «ختم» یک معنا بیشتر ندارد و آن معنا «رسیدن به آخر» است، و خاتم به کسر تاء به معنای ختم کننده و آخر و آخرین است و به فتح تاء یا فعل ماضی است به معنای «ختم کرد و به آخر رسانید» و یا اسم است به معنی آخرین و یا به معنای مهر و انگشتری که نامه را به آن ختم و مهر میکنند تا علامت به پایان رسیدن نامه باشد و همه این مفاهیم به همان ریشه، برمیگردد و در تمام استعمالات همان معنای به آخر رسیدن مقصود است. | |||
و آنچه در بعضی از کتابهای لغت آمده است که «خاتم» به معنای انگشتری است باز با ریشه لغوی آن تناسب کامل دارد، و معنای جداگانهای نیست تا کسی [[خیال]] کند که یکی از معانی «خاتم» انگشتری است زیرا همان [[طور]] که گفته شد در دورانهای قبل چنین مرسوم بوده است که با انگشتری که نام صاحب آن بر آن نقش شده بود [[نامهها]] و نوشتهها و سندها را مهر میکردند و در [[حقیقت]] انگشتریشان مهرشان بود «همان [[طور]] که [[رسول اکرم]]{{صل}} هم انگشتری داشتند که مهر ایشان بود و نامههای خود را با آن مهر میکردند»<ref>الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۰-۱۶۱، قسم دوم.</ref>. | |||
آری در «[[قاموس]] اللغة» آمده است: {{عربی|الخاتم ما يوضع على الطينة و حلي الاصبع}}<ref>قاموس اللغة، ج۴، ص۱۰۲.</ref> ولی منظور صاحب قاموس این است که بگوید خاتم به معنای انگشتری هم آمده است و جمله {{عربی|حلي الاصبع}} را به جای انگشتری به کار برده است نه اینکه بخواهد بگوید خاتم به معنای «[[زینت]]» آمده است. و اینکه بعضی از «مبلغین» [[بهائی]] گفتهاند «خاتم» در لغت به معنای «زینت» آمده است و به [[کلام]] صاحب قاموس [[استدلال]] کردهاند دلیل بر بیاطلاعی و مغالطهکاری آنان است والا هیچ شخص با انصافی نمیتواند با استناد به این عبارت قاموس بگوید صاحب قاموس گفته است: «خاتم» به معنای «زینت» آمده است. | |||
'''نقل یک [[پندار]]''': برخی از نویسندگان بهائی چون میخواستهاند که [[رهبر]] خود را به عنوان یک [[پیامبر الهی]] جلوه دهند دست و پا کردهاند که بلکه بتوانند در دلالت این [[آیه]]، بر [[خاتمیت]] رسول اکرم{{صل}} خدشه و و شبههای ایجاد کنند، اما گفتار آنها به قدری پوچ و [[سست]] و [[متزلزل]] است که اصلاً شایسته طرح و رد نیست، و اصولاً باید گفت این اشکالها مانند [[شبهات]] ایدهآلیستها است، با این که گرمی [[آفتاب]] را لمس میکنند میگویند در وجود آفتاب و [[خورشید]] [[شک]] داریم و واضح است که این قبیل اشکالات نیاز به رد و پاسخ ندارد اما در عین [[حال]] برای اینکه بیپایگی سخن آنان به خوبی روشن شود نظر آنان را نقل میکنیم و به بیانی بسیار واضح پاسخ میدهیم. | |||
گفتهاند: چون «خاتم» در لغت به معنای زینت انگشت آمده است، ممکن است منظور از {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} این باشد که رسول اکرم{{صل}} از حیث [[کمالات]] و [[مقامات]] به جایی رسیده است که زینت سایر [[پیامبران]] میباشد همانطور که انگشتری [[زینت]] انگشت [[انسان]] است. | |||
و نیز گفتهاند: چون «خاتم» برای [[تصدیق]] کردن مضمون [[نامه]] به کار میرفته است، یعنی صاحب نامه با مهر کردن آخر آن، مضمون نامه را تصدیق میکرده است ممکن است {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} هم به معنای تصدیق کننده [[پیامبران]] باشد همانطور که «خاتم» وسیله تصدیق مضمون نامه است. | |||
'''پاسخ این [[پندار]]''': از بحثهای گذشته روشن شد که {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} چه به کسر تاء باشد و چه به فتح آن، به [[عقیده]] تمام [[مفسران]] و [[دانشمندان]] [[علم]] لغت به معنای آخرین پیامبران و ختم کننده آنان است، و اصلاً دیده و شنیده نشده است که «خاتم» را بر انسان اطلاق کنند و از آن معنای زینت یا تصدیق کننده، [[اراده]] نمایند. | |||
و ناگفته پیدا است که اگر گویندهای بخواهد لفظی را در غیر معنای [[حقیقی]] خود به کار برد، لازم است استعمال آن لفظ، در آن معنی، رایج و متعارف و یا لااقل مورد پسند طبع و ذوق [[سلیم]] باشد و اینجا هیچکدام نیست. | |||
گذشته از این که برای استعمال کلمهای در غیر معنای رایج آن، لازم است قرینه و نشانهای باشد که شنونده و خواننده به وسیله آن قرینه مقصود گوینده و نویسنده را تشخیص دهد، و در اینجا هیچ قرینه و نشانهای در کار نیست تا دلیل بر این باشد که معنای حقیقی {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} منظور نبوده و از آن، معنای غیر حقیقی به [[طور]] مجاز، اراده شده است. | |||
این اشکال به اندازهای [[سست]] است که هیچ یک از [[دشمنان اسلام]] حتی [[رهبر]] خود [[فرقه بهائیت]] را به خود جلب نکرده است زیرا وی در کتاب «اشراقات» میگوید: | |||
{{عربی|و الصلاة و السلام على سيد العالم و مربي الأمم الذي به انتهت الرسالة و النبوة و على آله و أصحابه دائماً أبداً سرمداً}}<ref>اشراقات، ص۲۹۲.</ref>. | |||
او در این عبارت به طور صریح به [[خاتمیت پیامبر]] گرامی{{صل}} اعتراف نموده و موضوع [[نبوت]] و [[رسالت]] را با آمدن او پایان یافته دانسته است. | |||
و نیز در کتاب «ایقان»<ref>ایقان، ص۱۳۶.</ref> هم به «[[خاتمیت]]» [[رسول اکرم]]{{صل}} تصریح میکند یعنی نمیگوید «خاتم» به معنای «[[زینت]]» یا «[[تصدیق]] کننده» است بلکه خاتم را به معنای ختم کننده میگیرد اما پس از این تصریح تأویلاتی بسیار خنک ذکر میکند که طبع [[سلیم]] از آن تأویلات کج و معوج بیزار است، و هر خوانندهای متوجه میشود که این تأویلات برای این است که راهی برای [[ادعای نبوت]] خود باز کند. | |||
گذشته از این خوب است از اینها بپرسیم اگر مقصود از خاتم در {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} زینت بودن [[پیامبر اسلام]] در میان [[پیامبران]] گذشته است آیا بهتر نبود به جای «خاتم» کلمه «تاج» به کار ببرد زیرا «تاج» برای فهماندن این معنا خیلی مناسبتر است و در [[زبان فارسی]] هم رایج است که میگویند: «فلانی تاج سر ما است». | |||
هرگاه مقصود از جمله {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} این بود که بفهمانند رسول اکرم{{صل}} تصدیق کننده پیامبران گذشته است چرا کلمه «[[مصدق]]» که صریح در این مطلب است به کار برده نشده و به جای آن کلمه «خاتم» که معنای [[حقیقی]] آن چیز دیگری است به کار برده شده است. | |||
مگر [[قرآن مجید]] در موارد دیگر که میخواسته این معنا را بگوید از همان کلمه «مصدق» استفاده نکرده است<ref>به آیههای ۶ سوره صف و ۴۶ سوره مائده، و ۵۰ سوره آل عمران، مراجعه شود.</ref>، پس چرا اینجا از کلمه صریح صرف نظر نموده و کلمهای که اصلاً در این معنا استعمال نشده به کار برده است. | |||
علاوه بر همه اینها اگر منظور از «خاتم» در این [[آیه]] تصدیق کننده باشد باید بین آن حضرت و «خاتم» به معنای تصدیق کننده، شباهتی باشد و متأسفانه شباهتی در بین نیست زیرا «خاتم» وسیله و ابزار تصدیق [[نامه]] و نوشته است، نه اینکه خود «خاتم» تصدیق کننده باشد؛ زیرا شخصی که نامه را مینویسد، به وسیله مهر [[صحت]] آن نامه را تصدیق میکند، خود او تصدیق کننده است و خاتم وسیله [[تصدیق]] به شمار میرود اما [[پیامبر گرامی]]{{صل}} خودش تصدیق کننده [[پیامبران]] پیش است، نه اینکه وسیله تصدیق باشد. | |||
مسلم است که برای این [[سؤالها]] پاسخی ندارند و خودشان به بطلان گفتههای خویش بهتر آگاهند، اما چه کنند مزدور دیگران شدهاند که در راه آنان قلمی به کار برند و سخنان پوچ و بیاساس را به عنوان [[شبهه]] و اشکال به زبان و قلم بیاورند اما خوشبختانه [[مسلمانان]] از منویات آنان آگاهند و [[فریب]] مغالطهکاری آنان را نمیخورند. | |||
'''دومین [[پندار]] بیاساس پیرامون [[آیه]]''': ممکن است گفته شود که با بیانات گذشته به خوبی روشن شد که «خاتم» به معنای ختم کننده و «آخرین» میباشد اما اشکال اینجا است که آیه میگوید: {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} و نمیگوید: {{عربی|خاتم المرسلين}} یعنی از آیه استفاده میشود که [[رسول گرامی اسلام]]{{صل}} ختم کننده [[انبیای الهی]] است نه ختم کننده «[[رسل]]» و بنابراین ممکن است پس از رسول گرامی اسلام{{صل}} [[رسول]] دیگری بیاید آری بعد از ایشان [[نبی]] دیگری نمیآید. | |||
'''پاسخ دومین پندار''': صحیح است که واژه «نبی» و «رسول» در [[قرآن مجید]] در دو معنای متفاوت استعمال شده است به [[گواه]] اینکه در برخی از موارد این دو لفظ در کنار یکدیگر آمدهاند، درباره [[موسی]]{{ع}} میفرماید: | |||
{{متن قرآن|...وَكَانَ رَسُولًا نَبِيًّا}}<ref>«و در این کتاب از موسی یاد کن که ناب و فرستادهای پیامبر بود» سوره مریم، آیه ۵۱.</ref>. | |||
و درباره اسماعیل میفرماید: | |||
{{متن قرآن|إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَبِيًّا}}<ref>«و در این کتاب، اسماعیل را یاد کن که او درستپیمان و فرستادهای پیامبر بود» سوره مریم، آیه ۵۴.</ref>. | |||
اما این مطلب باعث نمیشود که در دلالت آیه {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} بر مسأله [[خاتمیت]] شبهه و اشکالی پیدا شود. | |||
توضیح اینکه: «نبی» به کسی گفته میشود که از طرف [[خدا]] به او [[وحی]] شود و در نتیجه بتواند از [[جهان غیب]] خبر دهد خواه [[مأمور]] باشد که آنچه را که به او وحی شده است به [[مردم]] یا گروهی از مردم [[تبلیغ]] کند یا نباشد و خواه [[کتاب آسمانی]] و [[شریعت]] جداگانهای داشته باشد و یا پیرو شریعت و کتاب آسمانی [[پیامبری]] دیگر باشد. | |||
اما «[[رسول]]» فقط به آن دسته از [[انبیا]] گفته میشود که علاوه بر مسأله اخذ [[وحی]] و خبر داشتن از [[جهان غیب]] لااقل یکی از سه امتیاز زیر را داشته باشد. | |||
# [[مأمور]] باشد که آنچه به او وحی شده است به [[مردم]] یا گروهی از آنان تبلیغ کند. | |||
#دارای شریعت جداگانهای باشد نه اینکه پیرو شریعت [[پیامبر]] دیگری باشد. | |||
#دارای کتاب آسمانی باشد. | |||
بنابراین باید گفت: «[[نبی]]» اعم از «رسول» است و در «رسول» [[امتیاز]] و خصوصیتی لازم است که در «نبی» معتبر نیست، روی این [[حساب]] هر کس «رسول» باشد حتماً «نبی» هم خواهد بود ولی ممکن است کسی «نبی» باشد و رسول نباشد یعنی آن امتیاز و خصوصیت اضافی را نداشته باشد<ref>مشهور در معنی نبی و رسول همین است که در بالا نگارش یافت و برای آگاهی از مدارک آن میتوانید به کتابهای زیر مراجعه فرمایید: تبیان، ج۷، ص۳۳۱؛ مجمع البیان، ج۷، ص٩١؛ تفسیر الجلالین در تفسیر آیه ۵۲ سوره حج؛ المنار، ج۹، ص۲۲۵؛ الکاشف، ج۵، ص۱۷۸؛ کشاف، ج۲، ص۱۶۵؛ تفسیر نیشابوری، ج۲، ص۵۱۳؛ بیضاوی، ج۴، ص۵۷ و... ولی مؤلف محترم درباره نبی و رسول نظر خاصی دارند که مشروح آن را در جلد چهارم (مفاهیم القرآن) آوردهاند.</ref>. | |||
برگردیم به [[آیه]] {{متن قرآن|خَاتَمَ النَّبِيِّينَ}} و اشکال یاد شده، طبق دلیلهایی که ذکر شد از این آیه به خوبی استفاده میشود که پس از [[رسول گرامی اسلام]]{{صل}} نبی دیگری نخواهد آمد و اینکه گفته میشود: نبی دیگری نمیآید ولی شاید رسول دیگری بیاید، پاسخ آن واضح است زیرا ما رسولی که نبی نباشد نداریم بلکه همانطور که توضیح داده شد «رسول» همان نبی است با بعضی از امتیازات و خصوصیات. | |||
و به اصطلاح [[اهل]] [[منطق]] میان این دو لفظ «نبی و رسول» از نسبتهای چهارگانه عموم و خصوص مطلق است یعنی نبی اعم، و [[رسول]] اخص است و واضح است که [[نفی]] اعم ملازم با نفی اخص میباشد. | |||
مثلاً بین [[انسان]] و انسان دانشمند عموم و خصوص مطلق است یعنی انسان اعم است و انسان دانشمند اخص؛ زیرا او همان انسان است به اضافه یک امتیاز و خصوصیت. | |||
[[حال]] اگر شما گفتید: امروز [[انسانی]] به [[خانه]] ما نیامد، قطعاً از گفتار شما استفاده میشود اصلاً انسانی نیامده حتی انسان دانشمند هم نیامده است. | |||
بنابراین وقتی [[قرآن مجید]] میگوید بعد از [[پیامبر اسلام]] [[نبی]] دیگری نخواهد آمد، از این گفتار به [[طور]] قطع استفاده میشود که بعد از ایشان رسول دیگری هم نخواهد آمد؛ زیرا رسول همان نبی است به اضافه بعضی از خصوصیات. | |||
و اگر ممکن بود که بعد از [[رسول گرامی اسلام]]{{صل}} رسول دیگری بیاید، معنا نداشت که [[قرآن]] بگوید پس از رسول گرامی اسلام{{صل}} نبی دیگری نخواهد آمد زیرا همان رسولی که ممکن است بیاید، نبی هم میباشد. | |||
مؤید این گفتار که هر کس رسول باشد نبی هم هست ولی ممکن است شخص نبی باشد و رسول نباشد روایتی است که از [[ابوذر]] نقل شده است. | |||
ابوذر از رسول گرامی{{صل}} میپرسد: شماره [[انبیای الهی]] چند تا است؟ | |||
آن حضرت در پاسخ میفرماید: صدو بیست و چهار هزار نفر. | |||
عرض میکند: [[مرسلین]] آنها چند نفر هستند. | |||
میفرماید: [[سیصد و سیزده نفر]]...<ref>معانی الاخبار، ص۳۳۳؛ بحار الأنوار، ج۱۱، ص٣٢.</ref>. | |||
توجه دارید که در این [[روایت]] ۳۱۳ نفر از [[انبیا]] به عنوان رسول هم معرفی شدهاند یعنی این سیصد و سیزده نفر علاوه بر [[منصب نبوت]]، خصوصیت و امتیاز اضافهای دارند که دیگر انبیا آن خصوصیت و امتیاز را ندارند.<ref>[[جعفر سبحانی|سبحانی، جعفر]]، [[خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل (کتاب)|خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل]] ص ۳۲-۵۳.</ref>. | |||
== منابع == | == منابع == | ||
| خط ۷۷: | خط ۱۶۳: | ||
# [[پرونده:IM010661.jpg|22px]] [[نفیسه ابوالحسنی|ابوالحسنی، نفیسه]]، [[خاتمیت در قرآن (کتاب)|'''خاتمیت در قرآن''']] | # [[پرونده:IM010661.jpg|22px]] [[نفیسه ابوالحسنی|ابوالحسنی، نفیسه]]، [[خاتمیت در قرآن (کتاب)|'''خاتمیت در قرآن''']] | ||
# [[پرونده:1379734.jpg|22px]] [[سعیده سادات نبوی|نبوی، سعیده سادات]]، [[خاتمیت در محضر علما (کتاب)|'''خاتمیت در محضر علما''']] | # [[پرونده:1379734.jpg|22px]] [[سعیده سادات نبوی|نبوی، سعیده سادات]]، [[خاتمیت در محضر علما (کتاب)|'''خاتمیت در محضر علما''']] | ||
# [[پرونده:87811607.jpg|22px]] [[جعفر سبحانی|سبحانی، جعفر]]، '''[[خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل (کتاب)|خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل]]''' | |||
{{پایان منابع}} | {{پایان منابع}} | ||