بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
بدون خلاصۀ ویرایش برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱۴۴: | خط ۱۴۴: | ||
این [[انسان]] [[فاضل]] و عالم را [[خلیفه عباسی]] تصمیم گرفت به خود جذب کند و از موقعیت [[علمی]] و عملی او به نفع خود بهرهبرداری کند. [[مهدی عباسی]] او را به حضور خواند، [[خلیفه]] شنیده بود او مردی [[زاهد]] و پارساست. خلیفه به وی پیشنهاد کرد یکی از سه امر را [[اختیار]] کند: [[منصب قضاء]]، [[تربیت]] [[اولاد]] خلیفه، صرف یک نهار یا [[شام]]. شریک فهمید که دامی برای او پهن شده با خود گفت از همه آسانتر صرف غذاست، جهت صرف نهار موافقت کرد. خلیفه به طباخ دستور داد غذایی مطبوع تهیه نماید، در آن [[روز]] با خلیفه هم سفره شد. پس از صرف طعام طباخ گفت: بعد از این غذا هرگز این [[مرد]] [[رستگار]] نخواهد شد. «[[لقمه حرام]] اثر خود را خواهد بخشید». زمانی نگذشت که شریک شخصاً از خلیفه تقاضای [[منصب قضاوت]] و [[تربیت فرزندان]] او را نمود. | این [[انسان]] [[فاضل]] و عالم را [[خلیفه عباسی]] تصمیم گرفت به خود جذب کند و از موقعیت [[علمی]] و عملی او به نفع خود بهرهبرداری کند. [[مهدی عباسی]] او را به حضور خواند، [[خلیفه]] شنیده بود او مردی [[زاهد]] و پارساست. خلیفه به وی پیشنهاد کرد یکی از سه امر را [[اختیار]] کند: [[منصب قضاء]]، [[تربیت]] [[اولاد]] خلیفه، صرف یک نهار یا [[شام]]. شریک فهمید که دامی برای او پهن شده با خود گفت از همه آسانتر صرف غذاست، جهت صرف نهار موافقت کرد. خلیفه به طباخ دستور داد غذایی مطبوع تهیه نماید، در آن [[روز]] با خلیفه هم سفره شد. پس از صرف طعام طباخ گفت: بعد از این غذا هرگز این [[مرد]] [[رستگار]] نخواهد شد. «[[لقمه حرام]] اثر خود را خواهد بخشید». زمانی نگذشت که شریک شخصاً از خلیفه تقاضای [[منصب قضاوت]] و [[تربیت فرزندان]] او را نمود. | ||
یکی از روزها که [[حقوق]] خود را میگرفت، [[جماعت]] زیادی برای گرفتن حقوق به صف ایستاده بودند. شریک از بین [[جمعیت]] بیرون آمد بدون [[رعایت]] نوبت گفت: زودتر حواله مرا [[پاس]] کن! صراف گفت: با کمی [[تأمل]] تقدیم خواهد شد. شریک تقاضای خود را تکرار کرد، صراف ناراحت شد گفت: مگر پارچه قیمتی به من فروختهای که این همه [[عجله]] میکنی؟: گفت: آری! از پارچه گرانتر فروختهام! صراف گفت: چطور؟ شریک گفت: [[دین]] خود را در قبال این [[مال]] فروختهام!! | یکی از روزها که [[حقوق]] خود را میگرفت، [[جماعت]] زیادی برای گرفتن حقوق به صف ایستاده بودند. شریک از بین [[جمعیت]] بیرون آمد بدون [[رعایت]] نوبت گفت: زودتر حواله مرا [[پاس]] کن! صراف گفت: با کمی [[تأمل]] تقدیم خواهد شد. شریک تقاضای خود را تکرار کرد، صراف ناراحت شد گفت: مگر پارچه قیمتی به من فروختهای که این همه [[عجله]] میکنی؟: گفت: آری! از پارچه گرانتر فروختهام! صراف گفت: چطور؟ شریک گفت: [[دین]] خود را در قبال این [[مال]] فروختهام!! | ||
یکی از سوزناکترین دردهای درونی [[ائمه اطهار]] این بوده که [[خلفای جور]] [[شیعیان]] سابقهداری مثل شریک را غلطاندند و [[جهنمی]] کردند، با آنهمه [[علم]] و [[دفاع]] [[قلبی]] از [[ولایت معصوم]] با لقمه حرام به [[جهنم]] [[سقوط]] کرد. در عصر [[خلفای عباسی]] آن [[قداست]] [[شریک]] شکسته شد و از اعوان [[و]] [[ | یکی از سوزناکترین دردهای درونی [[ائمه اطهار]] این بوده که [[خلفای جور]] [[شیعیان]] سابقهداری مثل شریک را غلطاندند و [[جهنمی]] کردند، با آنهمه [[علم]] و [[دفاع]] [[قلبی]] از [[ولایت معصوم]] با لقمه حرام به [[جهنم]] [[سقوط]] کرد. در عصر [[خلفای عباسی]] آن [[قداست]] [[شریک]] شکسته شد و از اعوان و [[انصار]] [[حکومت ظلم]] قرار گرفت.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۳۴.</ref> | ||
== برخورد مهدی عباسی با علویون == | |||
مهدی عباسی چون پدرش [[معتقد]] بود شرط دوام [[مُلک]] و [[خلافت]]، اعدام و به دار کشیدن انقلابیونی است که داعیه خلافت دارند. [[علویون]] در نوک حمله [[آزار]] و [[شکنجه]] خلافت بودند. او [[معتقد]] بود که [[حکومت]] و [[سلطنت]] جز با نابودی علویون و پیروانشان میسر نیست. | |||
یکی از علویون که از [[ظلم]] [[عباسیان]] به ستوه آمده بود علی بن عباس بن الحسن بن حسن بن علی بود. ایشان به [[بغداد]] رفت و در خفا [[مردم]] را به سوی خویش [[دعوت]] میکرد و گروهی از [[زیدیه]] دعوتش را پذیرفته و با او [[بیعت]] کردند و چون این خبر به [[گوش]] [[مهدی]] رسید، او را دستگیر ساخت و به [[زندان]] انداخت. وی همچنان در زندان بود تا وقتی که [[حسین بن علی صاحب فخ]] به نزد مهدی رفت و درباره او سخن گفت و از وی درخواست کرد که علی بن عباس را به او ببخشد. مهدی در ظاهر علی بن عباس را بخشیده [[آزاد]] کرد، ولی هنگامی که خواست او را از زندان خارج کند مخفیانه دستور داد شربتی زهرآلود به او بخورانند و پس از اینکه علی بن عباس آن شربت را آشامید «به سوی [[مدینه]] [[حرکت]] کرد» و پیوسته بدنش لاغر میگشت تا وقتی که به مدینه رسید گوشت بدنش ریخت و استخوانهایش آشکار گشت و پس از چند [[روز]] «یا پس از سه روز» از [[دنیا]] رفت<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۳۷۰؛ تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۹.</ref>. | |||
در ایام [[خلافت مهدی]]، [[عیسی بن زید بن علی بن الحسین]] متواریا از [[ترس]] مهدی در [[کوفه]] [[وفات]] کرد و در سال ۱۶۸ (هـ. ق) [[حسن بن زید بن الحسن بن علی]] که باز از ترس مهدی فراری بود در [[یمن]] فوت کرد. [[مهدی عباسی]] از [[یعقوب بن داوود]] [[وزیر]] خود خواسته بود تا یکی از علویون را که دستگیر شده بود تحویل بگیرد و او را از بین ببرد و راحتش کند و او را قسم داد که در این کار کوتاهی روا ندارد. یعقوب روزی آن [[علوی]] را در مجلس خود حاضر کرد و از حالش پرسید، علوی ضمن مذاکرهای به یعقوب گفت: {{متن حدیث|وَيْحَكَ يَا يَعْقُوبُ! تَلْقَى اللَّهَ بِدَمِي وَ أَنَا رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ}} وای بر تو ای [[یعقوب]] تو در حالی [[خدا]] را [[ملاقات]] خواهی کرد که [[خون]] من به گردنت میباشد، من فرزند [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} و [[فاطمه]]{{س}} هستم و مرتکب هیچگونه گناهی نشدهام، یعقوب بن داوود گوید: من بر او [[ترحم]] کردم و به او گفتم: نه! به خدا این کار را نخواهم کرد، این [[مال]] را بگیر و خویشتن را [[نجات]] ده. | |||
یعقوب میگوید: در آن وقت که من با او گفتگو میکردم کنیزی که [[خلیفه]] جهت [[جاسوسی]] به او بخشیده بود، سخنان ما را شنیده کسی را نزد [[مهدی]] فرستاد و داستان را برایش نقل کرد. مهدی نیز فوراً مأمورانی گماشته دروازهها را در [[اختیار]] گرفتند و [[مرد]] [[علوی]] را به چنگ آوردند و سپس او را در خانهای نزدیک به مجلس مهدی [[زندانی]] کردند، [[یعقوب]] گوید: بعد مهدی مرا فراخواند و من نزد او رفتم، مهدی گفت: ای یعقوب با مرد علوی چه کردی؟ گفتم: [[خداوند]] [[امیرالمؤمنین]] را از دست او راحت کرد، مهدی گفت: در گذشت؟ گفتم: آری، گفت: بگو به [[خدا]] [[سوگند]]، گفتم: به خدا سوگند، گفت: دستت را روی سر من بگذار و به آن نیز سوگند یاد کن. | |||
یعقوب گوید: من دستم را روی سر مهدی گذاشتم و به آن سوگند یاد کردم، سپس مهدی به یکی از خدمتگزاران گفت: مردی را که در این [[خانه]] است بیرون بیاور، وی نیز مرد علوی را بیرون آورد! چون من آن منظره را دیدم زبانم بسته شد و همچنان متحیر ماندم! مهدی گفت: ای یعقوب الان خونت بر من [[حلال]] شده است، وی را ببرید. یعقوب گوید: سپس مرا در چاهی ظلمانی و تاریک که هرگز [[روشنایی]] در آن راه نداشت با طنابی فرو بردند و هر [[روز]] مقداری ناچیز غذا برایم پایین میفرستادند. | |||
من نیز مدت زمانی که مقدارش را نمیدانستم در آن سیاهچال به سر بردم و [[بینایی]] [[چشم]] را از دست دادم، تا آنکه روزی طنابی فرو فرستاده شد و کسی صدا زد: بیا بالا که [[فرج]] و [[گشایش]] فرارسیده است، من نیز در حالی که موی بدن و ناخنهایم بلند شده بود بالا آمدم. من به [[فرمان]] [[هارون الرشید]] رها شدم<ref>الفخری، ص۲۵۴؛ طبری، ج۶، ص۳۸۵.</ref>. | |||
آنها که مثل یعقوب کمترین رحم و انصافی نسبت به [[علویون]] روا میداشتند اینگونه مورد [[شکنجه]] [[حاکمان]] زورگوی عباسی قرار میگرفتند. | |||
[[امام کاظم]]{{ع}} به مدت ده سال در عصر [[منصور عباسی]] با [[رنج]] و [[مشقت]] امامتش را سپری کرده بود، در ابتدای [[خلافت مهدی]] گشایشی مشاهده کرد ولی طولی نکشید که ورق برگشت و مفاسدی فراتر از عصر منصور بر [[حکومت]] سایهگستر شد. [[امام کاظم]]{{ع}} در دوران ده ساله حکومت [[مهدی]] به [[تدریس]] و نقل حدیث و تربیت شاگرد و ایجاد ارتباط میان خود و سرشناسان [[شیعه]] در نواحی مختلف میگذراند. [[کارگزاران]] جاسوس [[مهدی]]، [[عطش]] [[مردم]] به [[امام کاظم]]{{ع}} را به [[خلیفه]] گزارش میدادند، وقتی [[شهرت]] [[امام]] همهجا پیچید، مهدی [[خشم]] و [[کینه]] خود را نتوانست پنهان کند؛ لذا برخلافت خود بیمناک شد و به [[استاندار]] خود در [[مدینه]] نوشت امام [[موسی کاظم]]{{ع}} را دستگیر و از مدینه به [[بغداد]] آورند و [[زندانی]] نمایند. وقتی [[نامه]] به دست او رسید نزد امام رفت و مطلب را به عرض امام رساند، امام آماده [[سفر]] شد و [[حرکت]] کرد تا به [[منزل زباله]] رسید. | |||
[[ابوخالد]] زبالی گفت: [[حضرت موسی بن جعفر]]{{ع}} به زباله آمد با گروهی از مأموران مهدی [[خلیفه عباسی]] که آنها را [[مأمور]] کرده بود [[موسی بن جعفر]]{{ع}} را بیاورند. به من دستور داد برایش چیزهایی بخرم، نگاه کرد دید افسرده هستم. امام فرمود: ابوخالد چرا افسرده هستی؟ گفتم: برای همین که میبینم ترا میبرند پیش این [[ستمگر]] و اطمینانی به او نیست. فرمود: ناراحت نباش از او به من آزاری نمیرسد، در فلان [[روز]] [[منتظر]] من باش، در سر راه پیوسته روزشماری میکردم تا آن روز فرا رسید. | |||
رفتم بر سر راه اما تا [[غروب آفتاب]] کسی را ندیدم به [[شک]] افتادم، ناگاه چشمم به شخصی افتاد که میآید، وقتی نزدیک شد دیدم موسی بن جعفر{{ع}} سوار بر قاطری است. نگاهی به من نموده فرمود: مبادا شک کنی! عرض کردم: آقا مقداری شک برایم پیدا شده، فرمود: یک بار دیگر مرا میبرند دیگر برنمیگردم و از دست آنها خلاصی ندارم، همانطور که گفته بود شد<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۷۱.</ref>. | |||
در اوج [[خفقان]] [[خلافت مهدی]] عباسی است که امام از نظر [[فرهنگی]] [[بحرانی]] را [[احساس]] میکند، چون [[مناظره]] و مباحثات [[اصحاب]] با دیگر [[مذاهب]] و مسلکهای رقیب را ممنوع کرده بودند و هیچگونه فضای امنی برای بیان حقایق دینی وجود نداشت. | |||
هشام به [[یونس]] گفت: حضرت موسی بن جعفر{{ع}} به من پیغام داد که در این ایام از [[مناظره]] خودداری کن! زیرا زیاد سخت گرفتهاند. هشام گفت: من نیز خودداری کردم تا [[مهدی]] از [[دنیا]] رفت و اوضاع [[آرامش]] یافت. این امری بود که [[موسی ابن جعفر]]{{ع}} کرد من نیز از ایشان [[اطاعت]] نمودم<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۹۶.</ref>. | |||
بازداشت و [[زندانی]] کردن و سپس [[آزاد]] شدن [[امام]] در [[بغداد]] است. [[مهدی عباسی]] که احتمالاً بخششهای امام او را به [[وحشت]] انداخته بود و احتمال میداد که حضرت وجوهی جمعآوری کرده و آن را برای [[سازمان]] دادن و تقویت [[شیعیان]] [[مصرف]] میکند، دستور بازداشت حضرت را به فرماندار خود در [[مدینه]] صادر نمود. او نیز امام را دستگیر و روانه بغداد کرد، امام که به بغداد رسید [[مهدی]] امام را به [[زندان]] انداخت. شب هنگام [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} را در [[خواب]] دید که بسیار متأثر و [[غمگین]] بود به او میفرمود: {{متن قرآن|فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ}}<ref>«آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.</ref> مهدی در همان لحظه از خواب [[بیدار]] شد، [[حاجب]] خود را که ربیع نام داشت صدا کرد و دستور داد [[امام کاظم]]{{ع}} را پیش او حاضر کند. وقتی امام آمد، ایشان را در کنار خویش نشاند و گفت: [[امیرالمؤمنین]] را به خواب دیدم که این [[آیه]] را میخواند سپس از امام پرسید: {{عربی|فَتُؤْمِنُنِي أَنْ تَخْرُجَ عَلَيَّ أَوْ عَلَى أَحَدٍ مِنْ وُلْدِي؟}} آیا به من [[اطمینان]] میدهی که علیه من و یا یکی از فرزندانم [[قیام]] نکنی؟ امام فرمود: {{متن حدیث|فَقَالَ وَ اللَّهِ لَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَ لَا هُوَ مِنْ شَأْنِي}} به [[خدا]] قسم من چنین کاری نکردهام و این [[کار]] اصولاً در [[شأن]] من نیست. | |||
[[خلیفه]] کوشید تا با دادن سه هزار دینار و تصدیق گفتههای امام به گونهای با او برخورد نماید تا او [[راضی]] به مدینه بازگردد و بیدرنگ آن حضرت را به مدینه بازگرداند<ref>تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۸.</ref>. | |||
در [[مناقب]] آمده: وقتی با مهدی [[خلیفه عباسی]] [[بیعت]] کردند نیمه شب به دنبال حمید ابن قحطبه فرستاد، به او گفت: [[اخلاص]] و هواداری پدر و برادرت درباره ما کاملاً آشکار است، اما تو با ما چگونه هستی؟ [[حمید]] [[جواب]] داد، [[مال]] و [[جان]] خود را در راه شما [[فدا]] میکنم، [[مهدی]] گفت: این کار را سایر [[مردم]] هم میکنند. گفت: مال و [[جان]]، [[زن]] و فرزندم را [[فدا]] میکنم. باز [[مهدی]] نپذیرفت، گفت: [[مال]] و جان، زن و فرزند و دینم را فدا میکنم، مهدی گفت: احسن بارک [[الله]]. | |||
با او به همین شرط [[پیمان]] بست و دستور داد که [[موسی ابن جعفر]]{{ع}} را مخفیانه و ناگهانی بکشد. مهدی آن شب در [[خواب]] [[حضرت علی]]{{ع}} را دید که به او اشاره میکند و این [[آیه]] را میخواند {{متن قرآن|فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ}}<ref>«آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.</ref> که با [[وحشت]] و [[ترس]] از خواب بیدار شد. به [[حمید بن قحطبه]] گفت: از کاری که دستور دادهام در مورد [[موسی بن جعفر]]{{ع}} خودداری کن و نسبت به موسی بن جعفر{{ع}} [[احترام]] کرد و به او جایزه بخشید<ref>تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۹۳؛ مناقب، ج۲، ص۲۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۰.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۱۹.</ref> | |||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||