مهدی عباسی در تاریخ اسلامی

اوضاع داخلی در دوران مهدی

اصلاحات مهدی

خلافت مهدی ده سال و اندی طول کشید. دوران وی دوره انتقال از خشونت و سرکوب خلفای پیشین بنی‌عباس به دوره اعتدال و نرم‌خویی خلفای بعدی بود. منصور مردم را در وصیت خود به پسرش به سه دسته تقسیم کرد: «فقرایی که جز به ثروت تو امیدوار نیستند؛ افراد هراسانی که تنها به امنیت تو امید بسته‌اند و زندانیانی که برای رهایی، به تو چشم دوخته‌اند. هنگامی که به حکومت رسیدی، طعم رفاه را به ایشان بچشان؛ ولی گشاده دست مباش»[۱] از این رو لازم بود که وی سیاست ملایمی پیش گیرد تا دل‌های مجروح را التیام بخشد و وحدت کلمه ایجاد نماید. دوران او به علت آرامش داخلی، ممتاز شد و وی فرصت یافت طرح‌های اصلاحی خود را اجرا کند.

مهدی خلافتش را با جلب رضایت مردم آغاز کرد؛ از این رو اموالی را که در دوران پدرش مصادره شده بود، به صاحبانش بازگرداند. سپس دستور آزادی زندانیان سیاسی، به ویژه علویان را صادر کرد و مقرری و عطایای آنان را باز داد؛ همان‌گونه که دیدارش با یعقوب بن داوود به افزایش تفاهم با آنان کمک کرد[۲].

وی در سال ۱۶۰ ق. /۷۷۷ م. به حج رفت و برای جلب رضایت حجازی‌ها کوشید؛ زیرا منصور به علت پشتیبانی ایشان از حرکت محمد نفس زکیه، با آنان با شدت برخورد کرده بود. مهدی میان آنان اموال فراوان توزیع کرد و به ایشان اجازه داد تا غلات و حبوبات را از شام و مصر وارد نمایند که منصور در پی حرکت محمد نفس زکیه، ارسال آنها را به حجاز قطع کرده بود. او عده‌ای از سپاهیان حجازی را به نگهبانان ویژه خود افزود، مسجدالحرام و مسجدالرسول را در مدینه توسعه داد[۳].

وی در کسب دوستی اهالی شام کوشید و از دمشق و بیت‌المقدس دیدار کرد؛ برای رفع اختلافات قبایل مختلف در سرزمین شام اقدام و اموالی را میان آنان توزیع کرد و هیأتی از فرزندان مسلمة بن عبدالملک را گرامی داشت.

او ایستگاه‌هایی در راه مکه ایجاد کرد؛ بر بناهایی که سفاح ساخته بود، چیزهایی افزود و منازلی را که منصور ساخته بود، به همان حال باقی گذاشت، برای آب‌رسانی به کاروان‌ها حوضچه‌هایی ساخت که از آب چاه‌ها پر می‌شد و نگهبانانی برای حمایت از آنها قرار داد؛ برای جذامیان و زندانیان مقرری تعیین کرد تا گدایی نکنند و بیماری آنان انتشار نیابد؛ مدرسه‌ها و بیمارستان‌هایی بنا کرد[۴]؛ میان مدینه، مکه و یمن برید[۵] درست کرد؛ به کار تجارت توجه کرد، بدین ترتیب که شبکه‌ای از راه‌های تجاری درست کرد و بغداد را مرکز تجارت جهانی قرار داد. موسیقی[۶]، شعر، حکمت و ادب ویژگی این دوران شد. وی سنت پوشش هر ساله کعبه را بنیان نهاد؛ شهرها، به ویژه رصافه را با ساختن باره استوار کرد؛ افرادی امین را در استان‌ها تعیین کرد تا اخبار استانداران را به او برسانند.

او نخستین خلیفه‌ای بود که به دادخواهی می‌نشست، به شکایت‌های مردم گوش می‌کرد و بسیار تمایل داشت عدل را در بین مردم اجرا کند. قاضی‌ها به هنگام اعلام نظر در دادخواهی با او مشارکت می‌کردند[۷]. اهتمام مهدی برای اجرای عدالت، وی را واداشت خانه‌ای با پنجره‌ای آهنین بسازد تا شاکیان نامه‌های خود را در آن بریزند و سپس آنها جمع‌آوری می‌شد، تا بدین وسیله در زمان شنیدن شکایات کسی بر دیگری ترجیح داده نشود[۸].

مهدی از خلال اصلاحاتش آشکار کرد که گویی قصد پوشاندن ستم‌ها و فشاری را دارد که در عهد سفاح و منصور بر امویان و علویان به کار رفت. او با وجود تمایلش به زندگی تجملاتی، دین را بزرگ می‌داشت، دل‌بسته پیروی از سنت بود و با آن مخالفت نمی‌کرد[۹].[۱۰]

سرکوب حرکت‌های خصمانه

حرکت زندیق‌ها

شورش مقنع

حرکت‌های مختلف

دوران مهدی شاهد دیگر حرکت‌های مخالف با حکومت عباسی بود؛ اما آنها تأثیر چندانی نداشتند و خلیفه بی‌هیچ زحمتی آنان را سرکوب کرد، از آن جمله است: حرکت یوسف بَرم در خراسان[۱۱]، حرکت عبدالله بن مروان بن محمد اموی در سرزمین شام[۱۲] و حرکت خوارج به فرماندهی عبدالسلام بن هشام یشکری[۱۳].[۱۴]

روابط خارجی در دوران مهدی عباسی

رابطه با امویان در اندلس[۱۵]

تیرگی روابط میان خلافت شرقی در بغداد و خلافت غربی در اندلس ادامه یافت. در واقع مهدی در عمل برای بازگرداندن اندلس به حوزه حکومت عباسی، شیوه پدرش، منصور را در پیش گرفت؛ اما دوری مسافت میان این دو حکومت مانع اعزام سپاه عباسی برای رسیدن به این هدف بود؛ با این حال مهدی حرکت‌های تضعیف کننده نفوذ امویان را در اندلس تشویق می‌کرد.

در اندلس آن روزگار حرکت‌های مخالف با حکومت اموی گاهی توسط بربر ـ در نتیجه ناپایداری دوستی آنان با عرب ـ رخ می‌داد و گاهی توسط یمنی‌ها - به علت اتکای امیر اموی به قیسی‌ها - اتفاق می‌افتاد.

در سال ۱۵۷ ق. / ۷۷۴ م. استاندار بَرشِلَونَه [بارسلون] و جیرنده، سلیمان بن یقظان کلبی، معروف به اعرابی - که گرایش یمنی داشت- با حسین بن یحیی انصاری، استاندار سَرَقسطَه، برای جنگ با عبدالرحمان و خلع او همداستان شدند. عبدالرحمان بن حبیب فهری معروف به سیسیلی، استاندار سرزمین مغرب به آن دو پیوست. اینان از سوی مهدی تأیید و به اتحاد با یکدیگر تشویق می‌شدند.

سلیمان در مقابله با امیر اموی احساس ناتوانی کرد؛ از این رو از خارج درخواست همکاری کرد. او با شارلمان کارولنژی[۱۶] در «بادر بودن» در سال ۱۶۰ ق. /۷۷۷ م. پیمانی امضا کرد که بعد سیاسی خطرناکی یافت. سلیمان با او هم‌پیمان شد که به استان‌های شمالی اندلس بتازند و تعهد کرد شهرهایی را که بر آن حکومت می‌کند، به وی تسلیم نماید؛ ولی او نتایج همکاری خود را با کفار در برابر اسلام و مسلمانان ارزیابی نکرد. انصاری در این اقدام با او موافقت کرده بود. همه این ارتباطات وقتی صورت گرفت که امیر اموی به سرکوب شورشی دیگر از اهالی بربر، به فرماندهی فاطمی مشغول بود[۱۷].

در حقیقت شارلمان از طرح پیشنهادی، به دو علت استقبال کرد:

  1. انگیزه اروپایی ـ مسیحی: اگر این حمله انجام می‌شد، بعد از سلسله حملات مسلمانان در عمق خاک اروپا، نخستین حمله تاریخی کارولنژی‌ها بر مسلمانان به حساب می‌آمد؛ افزون بر آن وی نفوذ ادبی مهمی در جهان مسیحی به دست می‌آورد که موجب نیرومند شدن رقابت او با امپراتوری روم می‌شد و تلاش سیاسی او را در احیای امپراتوری روم غربی و سپس سیطره بر اروپا تثبیت می‌کرد.
  2. نفرت او از اسلام و مسلمانان: آرزوها و چشم‌داشت‌های وی برای بیرون راندن مسلمانان از اسپانیا او را تشویق می‌کرد، به ویژه که حاکمیت او بر جنوب فرانسه ضعیف شده بود یا دست‌کم به دفاع از حدود جنوبی اروپا در برابر تهدید اسلامی محدود می‌شد. این اقدام بر پایه سیاست تهاجمی برای دفاع بود.

سیاست مورد توافق این بود که کارولنژی از کوه‌های پیرنه گذشته، به سمت شهر سرقسطه برود و عرب‌ها، شهر را تسلیم او کنند؛ در همان وقت عبدالرحمان بن حبیب فهری از مغرب حمله کند؛ به ساحل شرقی اندلس بتازد و با سپاهش در مُرسیه فرود آید و بدین‌گونه عبدالرحمان داخل را محاصره کنند و بر او پیروز شوند، آنگاه پیروی آن سرزمین را از حکومت عباسی اعلان نمایند[۱۸].

شورش بر حکومت اموی در شمال اسپانیا این‌گونه آغاز شد که فهری از مغرب حرکت کرد و با سپاهش در مُرسیه فرود آمد، اما عبدالرحمان او را غافل‌گیر کرد و بر وی پیروز شد[۱۹]. هنگامی که سپاه کارولنژی – بر اساس نقشه قبلی - در مقابل شهر سرقسطه اجتماع کردند، توطئه‌گران خواستند به راه درست بازگردند؛ زیرا آنان افراطی بودن خطایی را که به آن دچار شده بودند، درک کردند. از این رو انصاری نپذیرفت بیش از آن در این توطئه وارد شود و دروازه‌های شهر را به روی نیروهای کارولنژی بست[۲۰].

افزون بر این، تحول در مواضع سیاسی، اخبار شورش مجدد ساکسون‌ها در آلمان ـ که از خلأ نظامی او استفاده کرده بودند ـ به گوش شارلمان رسید. وی ناچار شد از طرح خود در اندلس چشم بپوشد و در سال ۱۶۲ ق. /۷۷۹ م. به کشورش بازگردد[۲۱].

بدین‌گونه، اوضاع بار دیگر به عبدالرحمان داخل کمک کرد و این حمله گسترده به سرزمینش شکست خورد؛ همان‌گونه که عباسیان در باز پس گرفتن اندلس یا تضعیف نفوذ امویان در آنجا شکست خوردند[۲۲].

رابطه با رومی‌ها

لیوی چهارم در سالی که مهدی به خلافت رسید، در روم به سلطنت نشست. مدارک نشان می‌دهند که روابط حسنه با آغاز حکومت آن دو، به زودی برقرار شد و در نتیجه امپراتور زندانیان مسلمانان را آزاد کرد و مهدی نیز همین کار را در پاسخ وی انجام داد[۲۳]. اما تلاش‌های صلح‌جویانه، به علت طبیعت روابط میان دو کشور درگیر ـ که سرشت درگیری بر آنان حاکم بود - به منازعه منجر شد. ثبات نسبی اوضاع در داخل امپراتوری روم و سرحدات آن، این فرصت را برای امپراتور به وجود آورد که عده بسیاری از نیروهایش را برای مقابله با تهاجمات مسلمانان به کارگیرد و فرماندهانی کارآزموده را - که تحت امر پدرش بودند- برای خود نگه دارد.

امپراتور با استفاده از اوضاع مناسب، در سال ۱۵۹ ق/۷۷۶ م. به سُمیساط حمله و برخی از مسلمانان را اسیر کرد که مهدی با اعزام یکی از وابستگانش، آن شهر را آزاد کرد[۲۴]. در حقیقت، این حمله نشانه روشنی از جانب لیوی چهارم برای ادامه شیوه سیاست خصمانه در مقابل مسلمانان است.

حمله به سمیساط خشم مهدی را برانگیخت و تصمیم به پاسخ فوری گرفت. او سپاهی گران را به فرماندهی عمویش، عباس بن محمد، اعزام کرد. آنان در داخل سرزمین روم پیش رفتند تا به آنکارا رسیدند و قلعه کاسن را در کبادوکیا فتح کردند[۲۵].

اهمیت این حمله در آن است که حضور اسلامی نیرومندی را در خشکی، در برابر حضور رومی‌ها ثابت کرد و نشان داد که خلافت عباسی به‌رغم مشکلات داخلی خود برای سرکوب حرکت‌های خصمانه، توانمند است.

فعالیت اسلامی و رومی بعد از آن به شکلی محدود ادامه یافت تا اینکه در نیمه سال ۱۶۱ ق/۷۷۸ م. فعال شد، در این زمان خلیفه فرمانده کارآزموده خود، ثمامة بن ولید، را در رأس سپاه اسلامی بزرگی اعزام کرد که به مناطق اطراف دابق - در شمال حلب - حمله کرد[۲۶].

امپراتور در پاسخ به این حمله سپاهی را اعزام و مرعش را محاصره کرد. این نیروی نظامی مانع پیشروی ثمامه به سوی حدث شد و برخی از روستاهای منطقه را تصرف کرد. با وجود این، سپاه روم در ورود به مرعش ناکام ماند و فرمانده آن، ترجیح داد به محاصره پایان داده به پایتخت بازگردد[۲۷]. حمله به مرعش ترس خلیفه را - که نگران خطر رو به افزایش رومی‌ها بود- آشکار کرد. از آنجایی که لازم بود وی اظهار وجود کند، سپاه گرانی به فرماندهی حسن بن قحطبه تدارک دید و به او دستور داد به سرزمین روم حمله کند. این فرمانده در آناتولی پیش رفت و «دوریلیوم» را محاصره و به مناطق اطراف آن حمله کرد و به نزدیکی عموریه رسید؛ ولی به علت کمبود کمک‌رسانی و خواربار منطقه را ترک کرد و به اهداف ارزشمندی نرسید؛ اما بر حضور نیرومند اسلامی در منطقه تأکید نمود[۲۸].

رومی‌ها فعالیت نظامی خویش را در سال ۱۶۲ ق. /۷۷۸ م. از سرگرفتند و به حدث حمله کردند[۲۹]. هارون بن مهدی سال بعد آن را پاسخ گفته به سرزمین‌های رومی حمله و تعدادی از دژها را فتح کرد که مهم‌ترین آنها سمالو بود[۳۰]. در سال ۱۶۴ ق. /۷۸۱ م. رومی‌ها با دو رخداد مواجه شدند که تأثیر منفی بر نیروهای آنان داشت:

  1. مرگ امپراتور لیوی چهارم، و به تخت نشستن همسرش، ایرین، به عنوان سرپرست فرزند کوچکش، کنستانتین. این مسأله باعث ناراحتی برخی فرماندهان شد[۳۱].
  2. رومی‌ها در آن زمان با شورشی بزرگ در سیسیل[۳۲] روبه‌رو و مجبور شدند نیروهای خویش را میان این جزیره و جبهه شرقی در مقابل مسلمانان تقسیم کنند.

خلیفه مهدی با استفاده از این اوضاع نا آرام، حمله‌ای سنگین را به سرزمین روم به فرماندهی پسرش، هارون، آغاز کرد و به او دستور داد به قسطنطنیه حمله کند. این حمله با پیش‌روی در مناطق راهبردی در قیلیقیا و آناتولی با هدف تصرف آنجا آغاز شد.

هارون برای مخفی ماندن اهداف و سمت و سوی حمله، گروهی از نیروهای نظامی را برای حمله به مرز تراقیسیون اعزام داشت[۳۳] عمده سپاه، حمله را به سوی پایتخت ادامه داد و مقاومت‌هایی را که در راه به آن برخورد کرد، پشت سر گذاشت و بر آنها غلبه کرد[۳۴].

بعد از این تحولات نظامی، ایرین هدف حمله را دریافت و برای دفاع از پایتخت آماده شد. نیروهای او سپاه اسلامی را که با مشکل مواجه بود، محاصره کردند[۳۵]. اما هارون با زیرکی و مهارتش در فرماندهی، از این تنگنا خارج شد و به پیش‌روی خود ادامه داد تا به خلیج قسطنطنیه رسید و پایتخت را تهدید کرد. ایرین در شرایط دشواری قرار گرفت که فرصت چانه‌زنی یا آزادی عمل نداشت؛ از این رو به ناچار شرایط هارون را گردن نهاد. مهم‌ترین این شرایط عبارت بودند از:

  1. ایرین به خلافت عباسی جزیه سالانه بپردازد که مبلغ آن بین هفتاد هزار تا نود هزار دینار در نوسان بود و در دو مرحله قابل پرداخت بود؛
  2. اسیران دو طرف مبادله شوند؛
  3. روم پذیرفت در راه بازگشت، بازارهایش را به روی تجار مسلمان بگشاید؛
  4. روم سپاه اسلامی را به وسیله دو راهنما در راه بازگشت یاری دهد؛
  5. به افراد سپاه اسلامی اجازه داده شود همه غنایم خود را ببرند؛
  6. صلح به مدت سه سال ادامه خواهد داشت[۳۶].

در نتیجه این پیروزی - که هارون به دست آورد- پدرش به او لقب «رشید» داد[۳۷].

این مهم‌ترین حمله مهدی به جبهه روم به حساب می‌آمد؛ همان‌گونه که آخرین حمله عربی - اسلامی به بُسفر بود.

آرامش میان دو طرف تا سال ۱۶۸ ق. /۷۸۴م. یعنی تا هنگامی که رومی‌ها بعد از گذشت دو سال و هفت ماه پیمان شکستند، ادامه یافت؛ از این رو حملات اسلامی به سرزمین‌های روم از سرگرفته شد، اما موفقیت چشمگیری نداشت تا اینکه مهدی در سال بعد درگذشت.

در واقع مهدی در سیاست جهاد موفقیتی بزرگ به دست آورد و کفه درگیری را در دوران خود به سود مسلمانان سنگین کرد[۳۸].[۳۹]

وزارت در دوران مهدی

وزارت در دوران مهدی تصویری روشن یافت؛ زیرا خلیفه به وزیران اعتماد بالایی داشت و به آنان اختیارات گسترده‌ای داد[۴۰]. از این رو تعیین وزیران در دوران او بر اساس لیاقت‌های اداری و دفتری آنان صورت می‌گرفت، گرچه دسیسه‌های جانبی در تعیین و عزل برخی از وزیران تأثیر داشت[۴۱]، همان‌گونه که اوضاع سیاسی تأثیری مستقیم در آن کار داشت. برخی از وزرای مهدی عبارت بودند از:

  1. ابوعبدالله معاویة بن یسار، وابسته اشعری‌ها: وی پیش از اینکه مهدی به خلافت برسد، کاتب و نایب وی بود. در نتیجه دسیسه پرده‌دار او، ربیع بن یونس، مهدی وی را در سال ۱۶۳ ق. / ۷۸۰ م. از کار برکنار کرد[۴۲].
  2. ابوعبدالله یعقوب بن داوود، وابسته بنی‌سلیم: مهدی به راهنمایی ربیع بن یونس، او را به وزارت برگزید. وی شیعه بود و بر کار خلیفه چیره شد، سپس مهدی در سال ۱۶۶ ق. /۷۸۳م. او را گرفتار کرد[۴۳].
  3. فیض بن ابی صالح نیشابوری: وی به بزرگواری، فضیلت و توانایی موصوف، اما مغرور و متکبر بود و تا مرگ مهدی در مقامش باقی بود[۴۴].[۴۵]

ولایت‌عهدی مهدی عباسی

مهدی، عیسی بن موسی را از ولایت‌عهدی برکنار کرد و دو پسرش، موسی هادی و سپس هارون، را به طور پیاپی ولی‌عهد کرد[۴۶].

ویژگی‌های دوران مهدی عباسی

اسرافکاری

منصور عباسی بسیار بخیل بود و مردم به بخل او مثل‌ها می‌زدند[۴۷]. به دلیل بخلش مبلغ ششصد میلیون درهم و چهارده میلیون دینار در خزانه از خود بر جای گذاشت و این ارث سنگین به دست مهدی افتاد و مهدی تمام میراث پدرش منصور را که از چنگ مسلمین به‌دست آورده بود در مسیر هوسرانی خود خرج کرد. او تمام آن پول باد آورده را در راه کامجویی‌ها و هرزگی‌های خود مصرف کرد و جامعه را که گرفتار فقر و محرومیت بودند به حال خود واگذاشت. مهدی به قدری ولخرجی می‌کرد که مردم را به حیرت واداشته بود، مهمترین شکل ولخرجی و مورد اسراف وی در مراسم تزویج زبیده برای پسرش هارون بود که جشن بزرگی آراست و ۵۰ هزار هزار درهم صرف کرد و در کاخ جاوید کنار دجله میهمانی به پا کرد. از چند ماه قبل مردم را دعوت نمود و از سراسر دنیا مردم را دعوت کرد و همه با اشتیاق آمدند و خود را در میان انبوه ثروت و نعمت یافتند و میهمان دربار مهدی شدند.

وقتی که شب زفاف زبیده فرا رسید پیراهنی پوشیده بود که تمامش از درهای شاهوار بود و کسی تا آن روز نظیر آن را ندیده بود و به خاطر ارزش زیاد آن، کسی از اهل خبره نمی‌توانست بهایی برایش تعیین کند و لباس بی‌آستین همسر هشام بن عبدالملک را بر تن کرده بود که «از او بجا مانده بود» که تمام آن پیراهن از طلا بود و هیچ دوخت و دوزی در آن به کار نرفته بود، جز دو بند، بقیه زربفت بود و آن را با زر و زیور به قدری آراسته بودند که به علت زیادی جواهرات قدرت راه رفتن نداشت.

متز می‌گوید: این کاری بود که در دربار کسراهای ایران و قیصرهای روم و پادشاهان غرب سابقه نداشت. بشاشتی در کتاب «الدیارات» نقل می‌کند که مهدی عباسی وقتی ام جعفر دختر برادرش را برای پسرش هارون تزویج کرد، تدارکی دید که برای هیچ زنی پیش از او آن‌همه ابزار، صندوق‌های جواهر، زر و زیورها، تاج‌ها و اکلیل‌ها، قبه‌های طلا و نقره و عطرها تدارک دیده نشده بود و به ام جعفر پیراهنی بی‌آستین داد که از زن هشام به جا مانده بود، او می‌گوید: در اسلام نظیر آن پیراهن و مانند دانه‌های قیمتی آن را کسی ندیده بود. در پشت و سینه‌اش دو رشته از یاقوت سرخ بود و بقیه آن از درهای بزرگی که نظیر نداشت و گفته‌اند که قیمت‌گزاران به خاطر نفیس بودن آن درها نتوانستند آن را قیمت‌گذاری کنند[۴۸].

از جمله ولخرجی‌های مهدی و بی‌ارزش شمردن اموال دولتی آن بود که یک دانه یاقوت سرخ که در نهایت نفاست بود به سی هزار دینار خرید و با چند کیسه اموال دیگر، روی هم که ریختند همانند کوهی شد، تمام آنها را وقتی که پسرش هادی دست او را بوسید به او بخشید[۴۹].

در این عروسی جشنی به پا شد که کسی به یاد نداشت، در آن روز ظرف‌های طلا پر از نقره به مردم بخشید و چندان جواهر و زیور به عروس بسته بودند که توان راه رفتن نداشت. سه شمع عنبرین پیشاپیش عروس می‌بردند و چون دود آن بسیار بود زبیده گفت: این همه اسراف بس است این را ببرید و شمع بیاورید و چون عروس نزد هارون رسید، دانه‌های مرواید را که در آستین داشت بر عروس افشاند که بر حصیر زربفت ریخت و حاضران از برداشتن آن خودداری کردند. هارون گفت: کرم کنید! زبیده دانه‌ای برگرفت و باقی را حاضران جمع کردند. بشاشتی گوید که یک میلیون و سیصد و هشتاد و هشت هزار دینار از مال مهدی در این عروسی خرج شد[۵۰].

مهدی بی‌پروا از خداوند، با زیر پا گذاشتن تقوی و فضیلت، با تربیتی شیطانی غرق در دنیا و آلودگی‌هایش بود و این‌گونه ریخت و پاش بیت‌المال و اسرافکاری در امر عروسی فرزندش، نشانگر روح دنیاگرایی و قطع ارتباط با معنویت و آخرت‌نگری است[۵۱].

لهو و لعب و مفاسد اخلاقی

مهدی سومین خلیفۀ عباسی است، عباسیان که اساس دعوت خود را بر مبارزه با مفاسد اخلاقی و سیاسی امویان بنا نهاده بودند در عصر سفاح و منصور سعی می‌‌شد کمتر مفاسد آنها علنی گردد، چون به ظاهر‌سازی جهت استقرار خلافتشان نیاز داشتند ولی در عصر مهدی لهو و لعب رایج شد و هرزگی گسترش یافت و بی‌بندوباری و بی‌حیایی بر مردم سایه افکند. مهدی اولین کسی بود که شیوه عیاشی، بزم شراب و آلودگی اخلاقی با کنیزان خواننده را به روی خلفای عباسی باز کرد، او شب‌ها را با آواز و شراب و موسیقی به‌سر می‌برد.

اشعار بشار بن برد رواج یافت، مردم اشعار عاشقانه او را نسبت به زنان حفظ کردند، از آن طرف افراد بزرگوار و غیرتمند سخت ناراحت بودند. یزید بن منصور بر مهدی وارد شد و از او خواست تا دستور دهد بشار از حد خود تجاوز نکند و او را از گفتن غزل‌های رسوا بازدارد[۵۲].

مهدی بر خوش صدایی و آواز زیبای ابراهیم موصلی اطلاع یافت، او را نزد خود ‌طلبید و مقرب ساخت. همین که مهدی رو به هرزگی و فساد گذاشت مردم نسبت به او بدگمان شده و به انواع تهمت‌ها متهم کردند. بشار بن برد در هجو خود از او به این مطلب اشاره کرد. خَلِيفَةٌ يَزْنِي بِعَمَّاتِهِ *** يَلْعَبُ بِالدَّفِّ وَ بِالصَّوْلَجَانِ أَبْدَلَنَا اللَّهُ بِهِ غَيْرَهُ *** وَ دَسَّ مُوسَى فِي حِرِّ الْخَيْزُرَانِ «خلیفه‌ای که با عمه خود زنا می‌کند و با دف و طنبور سرگرم است خداوند عوض او را به ما مرحمت کند که با زور و سرنیزه به موسی خیانت کرد». جاحظ گوید: او مغبچگان را دوست داشت و از شنیدن آواز لذت می‌برد و خود درباره او شعری دارد و دلباخته کنیزی به نام جوهر بود و خود در وصف جوهر اشعاری گفت از جمله: فَلَا وَ اللَّهِ مَا الْمَهْدِيُّ *** أَوْلَى مِنْكَ بِالْمِنْبَرِ فَإِنْ شِئْتَ فَفِي كَفِّكَ *** خَلْعُ ابْنِ أَبِي جَعْفَرِ به خدا قسم مهدی از تو به منبر خلافت شایسته‌تر نیست پس اگر بخواهی خلع او به دست توست[۵۳].

مهدی عباسی به قدری در میگساری افراط کرد که وزیرش یعقوب بن داوود او را نهی کرد و گفت: آیا با وجود نماز خواندن در مسجد شراب می‌خوری؟ اما به نصیحت او گوش نداد و برخی از شاعران هرزه‌گو از این ماجرا اطلاع یافتند و این مداومت بر باده‌گساری و بی‌اعتنایی به قول وزیرش را به او تبریک گفتند. فَدَعْ عَنْكَ يَعْقُوبَ بْنَ دَاوُدَ جَانِبًا *** وَ أَقْبِلْ عَلَى صَهْبَاءَ طَيِّبَةِ النَّشْرِ یعقوب بن داوود را از خود دور کن و به باده خوش رنگ و بو روی آور[۵۴].

علی بن یقطین گفت: مهدی خلیفه عباسی از حضرت موسی بن جعفر(ع) پرسید: آیا شراب در قرآن حرام شده؟ مردم می‌گویند نهی شده ولی حرام نگردیده! امام(ع) فرمود: نه! شراب در کتاب خدا حرام است، مهدی پرسید در کدام آیه حرام شده امام فرمود: این آیه ﴿إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالْإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ[۵۵] اما کارهای ناشایست ظاهر، عبارت است از زنای آشکارا که پرچم نصب کنند، چنانچه زن‌های بدکاره در جاهلیت پرچم می‌زدند. اما کارهای ناشایست باطنی منظور ازدواج با زن پدر است؛ زیرا قبل از بعثت پیغمبر وقتی شخصی می‌مرد و زن از او باقی می‌ماند اگر آن زن مادر خودش نبود پسرش با او ازدواج می‌کرد، خداوند این کار را حرام کرد. اما اثم «گناه» که در این آیه نام برده شده، همان شراب است که خداوند در آیه دیگر می‌‌فرماید: ﴿يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ[۵۶].[۵۷].[۵۸]

رشوه‌خواری در حکومت

مهدی سرگرم هرزگی و غرق در کامجویی‌هایش بود، طبیعی است که از مردم و مشکلات جامعه مسلمین غافل باشد. امور مملکت‌داری و مشکلات مردم به کارگزارانی گرگ صفت واگذار شده بود که آنها هم از موقعیت خلیفه به نفع خود استفاده کردند و به غارت اموال و چپاول ثروت عمومی پرداختند. رشوه به‌طور وحشتناکی در نزد تمام دولتمردان بخصوص در نواحی مصر رواج یافته بود[۵۹].[۶۰]

استخدام جعالان حدیث در دربار

مهدی عباسی از خلافت، اصالت لذت را جستجو می‌کرد و به آن دست یافته بود و در تأیید لذات دنیاییش حاضر بود رشوه‌های کلان صرف کند. مهدی کبوترباز بود، روزی غیاث بن ابراهیم بر مهدی عباسی وارد شد در شرایطی که خلیفه در حال شرط بستن بر روی کبوتر بود و چون چنین دید برایش روایت کرد که پیامبر فرمود: شرط گذاشتن در مسابقه درست نیست مگر بر شتر و اسب دواندن و پرنده پراندن، در پی این کار مهدی عباسی به وی ده هزار درهم پاداش داد و چون او خواست از حضورش بیرون رود به وی گفت: گواهی می‌دهم آنچه گفتی سخن ناروای کسی است که بر رسول خدا دروغ بسیار می‌بندد؛ زیرا پیامبر نگفته است «پراندن پرنده» اما تو خواستی تا بدین وسیله به ما نزدیک شوی[۶۱].

وقتی خلافت از بیت امامت خارج شود و مهتاب امامت معصوم در محاق زندان محو گردد و سایه مبارک عصمت و تقوا بر سر خلافت سایه نداشته باشد این‌گونه تابلویی از خلافت ترسیم می‌شود که خلیفه دنبال کبوتربازی و مجالس عیش و نوش خود و مردم هم به دنبال بیچارگی و بینوایی باشند[۶۲].

لغزاندن خواص

یکی از تلاش‌های ضد فرهنگی خلفا به ویژه عباسیون این بود، به میزانی که خود در آلودگی‌ها و انحرافات اخلاقی غوطه‌ورند، دیگران به ویژه چهره‌های موجه و خوش‌نام را هم در منجلاب لغزش‌ها بغلطانند. لغزش خواص می‌تواند توجیهی برای انحرافات عوام باشد و خلفا به این مسئله دامن می‌‌زدند. اگر دستگاه در ظلم عباسیون چند چهره موجه و زاهد و فاضل وجود داشته باشد در تبلیغات هیئت حاکمه سندی است بر حقانیت آنها و سوژه‌ای است تا عوام مردم را با آن ساکت کنند.

یکی از چهره‌های خوش‌نامی که آخرت خود را فدای دنیای دیگران کرد شریک بن عبدالله نخعی بود. او لقبش قاضی بود و از شیعیان مدافع امیرالمؤمنین علی(ع) به شمار میرفت. ابن قتیبه در کتاب خود به نام «المعارف» شریک را شیعه معرفی کرده.

ابی داوود رهاوی در المیزان نوشته: از شریک شنیدم که می‌گفت: عَلِيٌّ خَيْرُ الْبَشَرِ فَمَنْ أَبَى فَقَدْ كَفَرَ علی(ع) بهترین بندگان است کسی که منکر باشد کافر است. شریک در نشر فضائل علی(ع) و مناقب اهل‌بیت برخلاف انتظار بنی‌امیه کوشش می‌کرد. حریری در کتاب دره الغواص بنابر نقل وفیات ابن خلکان در شرح حال شریک می‌نویسد: شریک همنشینی از بنی‌امیه داشت، روزی فضائل علی(ع) را نزد او بیان کرد، دوست او که از بنی‌امیه بود گفت: علی(ع) خوب مردی بوده است. شریک عصبانی شد و گفت آیا درباره علی(ع) فقط همین یک جمله را که علی(ع) خوب مردی است می‌گویی؟

بنابر آنچه از احوالات شریک در المیزان نقل شده: ابن ابی شیبه از علی بن حکیم نقل می‌کند که عتاب و مرد دیگری نزد شریک آمدند و گفتند: مردم می‌گویند شما در دین خود «تشیع» تردید داری! شریک جواب داد ای احمق چگونه من تردید داشته باشم؟ من دوست می‌داشتم که با علی(ع) باشم و دست خود را با شمشیر خود از خون دشمنانشان رنگین سازم.

عبدالسلام بن حرب به شریک گفت: آیا میل داری دیداری از برادری بنمایی؟ شریک گفت: او کیست؟ عبدالسلام گفت: مالک بن مغول است، شریک گفت: کسی که علی(ع) و عمار را سرزنش کند و از آنان عیب‌جویی کند برادر من نیست. روزی نزد شریک نام معاویه به میان آمد و به حلم توصیف شد! شریک گفت: کسی که حق را نشناسد و با علی(ع) جنگ کند حلیم نیست[۶۳].

این انسان فاضل و عالم را خلیفه عباسی تصمیم گرفت به خود جذب کند و از موقعیت علمی و عملی او به نفع خود بهره‌برداری کند. مهدی عباسی او را به حضور خواند، خلیفه شنیده بود او مردی زاهد و پارساست. خلیفه به وی پیشنهاد کرد یکی از سه امر را اختیار کند: منصب قضاء، تربیت اولاد خلیفه، صرف یک نهار یا شام. شریک فهمید که دامی برای او پهن شده با خود گفت از همه آسان‌تر صرف غذاست، جهت صرف نهار موافقت کرد. خلیفه به طباخ دستور داد غذایی مطبوع تهیه نماید، در آن روز با خلیفه هم سفره شد. پس از صرف طعام طباخ گفت: بعد از این غذا هرگز این مرد رستگار نخواهد شد. «لقمه حرام اثر خود را خواهد بخشید». زمانی نگذشت که شریک شخصاً از خلیفه تقاضای منصب قضاوت و تربیت فرزندان او را نمود.

یکی از روزها که حقوق خود را می‌گرفت، جماعت زیادی برای گرفتن حقوق به صف ایستاده بودند. شریک از بین جمعیت بیرون آمد بدون رعایت نوبت گفت: زودتر حواله مرا پاس کن! صراف گفت: با کمی تأمل تقدیم خواهد شد. شریک تقاضای خود را تکرار کرد، صراف ناراحت شد گفت: مگر پارچه قیمتی به من فروخته‌ای که این همه عجله می‌کنی؟: گفت: آری! از پارچه گران‌تر فروخته‌ام! صراف گفت: چطور؟ شریک گفت: دین خود را در قبال این مال فروخته‌ام!!

یکی از سوزناک‌ترین دردهای درونی ائمه اطهار این بوده که خلفای جور شیعیان سابقه‌داری مثل شریک را غلطاندند و جهنمی کردند، با آن‌همه علم و دفاع قلبی از ولایت معصوم با لقمه حرام به جهنم سقوط کرد. در عصر خلفای عباسی آن قداست شریک شکسته شد و از اعوان و انصار حکومت ظلم قرار گرفت[۶۴].

برخورد با علویون

مهدی عباسی چون پدرش معتقد بود شرط دوام مُلک و خلافت، اعدام و به دار کشیدن انقلابیونی است که داعیه خلافت دارند. علویون در نوک حمله آزار و شکنجه خلافت بودند. او معتقد بود که حکومت و سلطنت جز با نابودی علویون و پیروانشان میسر نیست.

یکی از علویون که از ظلم عباسیان به ستوه آمده بود علی بن عباس بن الحسن بن حسن بن علی بود. ایشان به بغداد رفت و در خفا مردم را به سوی خویش دعوت می‌کرد و گروهی از زیدیه دعوتش را پذیرفته و با او بیعت کردند و چون این خبر به گوش مهدی رسید، او را دستگیر ساخت و به زندان انداخت. وی همچنان در زندان بود تا وقتی که حسین بن علی صاحب فخ به نزد مهدی رفت و درباره او سخن گفت و از وی درخواست کرد که علی بن عباس را به او ببخشد. مهدی در ظاهر علی بن عباس را بخشیده آزاد کرد، ولی هنگامی که خواست او را از زندان خارج کند مخفیانه دستور داد شربتی زهرآلود به او بخورانند و پس از اینکه علی بن عباس آن شربت را آشامید «به سوی مدینه حرکت کرد» و پیوسته بدنش لاغر می‌گشت تا وقتی که به مدینه رسید گوشت بدنش ریخت و استخوان‌هایش آشکار گشت و پس از چند روز «یا پس از سه روز» از دنیا رفت[۶۵].

در ایام خلافت مهدی، عیسی بن زید بن علی بن الحسین متواریا از ترس مهدی در کوفه وفات کرد و در سال ۱۶۸ (هـ. ق) حسن بن زید بن الحسن بن علی که باز از ترس مهدی فراری بود در یمن فوت کرد. مهدی عباسی از یعقوب بن داوود وزیر خود خواسته بود تا یکی از علویون را که دستگیر شده بود تحویل بگیرد و او را از بین ببرد و راحتش کند و او را قسم داد که در این کار کوتاهی روا ندارد. یعقوب روزی آن علوی را در مجلس خود حاضر کرد و از حالش پرسید، علوی ضمن مذاکره‌ای به یعقوب گفت: «وَيْحَكَ يَا يَعْقُوبُ! تَلْقَى اللَّهَ بِدَمِي وَ أَنَا رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ» وای بر تو ای یعقوب تو در حالی خدا را ملاقات خواهی کرد که خون من به گردنت می‌باشد، من فرزند علی بن ابی طالب(ع) و فاطمه(س) هستم و مرتکب هیچ‌گونه گناهی نشده‌ام، یعقوب بن داوود گوید: من بر او ترحم کردم و به او گفتم: نه! به خدا این کار را نخواهم کرد، این مال را بگیر و خویشتن را نجات ده.

یعقوب می‌گوید: در آن وقت که من با او گفتگو می‌کردم کنیزی که خلیفه جهت جاسوسی به او بخشیده بود، سخنان ما را شنیده کسی را نزد مهدی فرستاد و داستان را برایش نقل کرد. مهدی نیز فوراً مأمورانی گماشته دروازه‌ها را در اختیار گرفتند و مرد علوی را به چنگ آوردند و سپس او را در خانه‌ای نزدیک به مجلس مهدی زندانی کردند، یعقوب گوید: بعد مهدی مرا فراخواند و من نزد او رفتم، مهدی گفت: ای یعقوب با مرد علوی چه کردی؟ گفتم: خداوند امیرالمؤمنین را از دست او راحت کرد، مهدی گفت: در گذشت؟ گفتم: آری، گفت: بگو به خدا سوگند، گفتم: به خدا سوگند، گفت: دستت را روی سر من بگذار و به آن نیز سوگند یاد کن.

یعقوب گوید: من دستم را روی سر مهدی گذاشتم و به آن سوگند یاد کردم، سپس مهدی به یکی از خدمتگزاران گفت: مردی را که در این خانه است بیرون بیاور، وی نیز مرد علوی را بیرون آورد! چون من آن منظره را دیدم زبانم بسته شد و همچنان متحیر ماندم! مهدی گفت: ای یعقوب الان خونت بر من حلال شده است، وی را ببرید. یعقوب گوید: سپس مرا در چاهی ظلمانی و تاریک که هرگز روشنایی در آن راه نداشت با طنابی فرو بردند و هر روز مقداری ناچیز غذا برایم پایین می‌فرستادند.

من نیز مدت زمانی که مقدارش را نمی‌دانستم در آن سیاه‌چال به سر بردم و بینایی چشم را از دست دادم، تا آنکه روزی طنابی فرو فرستاده شد و کسی صدا زد: بیا بالا که فرج و گشایش فرارسیده است، من نیز در حالی که موی بدن و ناخن‌هایم بلند شده بود بالا آمدم. من به فرمان هارون الرشید رها شدم[۶۶].

آنها که مثل یعقوب کمترین رحم و انصافی نسبت به علویون روا می‌داشتند این‌گونه مورد شکنجه حاکمان زورگوی عباسی قرار می‌گرفتند.

امام کاظم(ع) به مدت ده سال در عصر منصور عباسی با رنج و مشقت امامتش را سپری کرده بود، در ابتدای خلافت مهدی گشایشی مشاهده کرد ولی طولی نکشید که ورق برگشت و مفاسدی فراتر از عصر منصور بر حکومت سایه‌گستر شد. امام کاظم(ع) در دوران ده ساله حکومت مهدی به تدریس و نقل حدیث و تربیت شاگرد و ایجاد ارتباط میان خود و سرشناسان شیعه در نواحی مختلف می‌گذراند. کارگزاران جاسوس مهدی، عطش مردم به امام کاظم(ع) را به خلیفه گزارش می‌‌دادند، وقتی شهرت امام همه‌جا پیچید، مهدی خشم و کینه خود را نتوانست پنهان کند؛ لذا برخلافت خود بیمناک شد و به استاندار خود در مدینه نوشت امام موسی کاظم(ع) را دستگیر و از مدینه به بغداد آورند و زندانی نمایند. وقتی نامه به دست او رسید نزد امام رفت و مطلب را به عرض امام رساند، امام آماده سفر شد و حرکت کرد تا به منزل زباله رسید.

ابوخالد زبالی گفت: حضرت موسی بن جعفر(ع) به زباله آمد با گروهی از مأموران مهدی خلیفه عباسی که آنها را مأمور کرده بود موسی بن جعفر(ع) را بیاورند. به من دستور داد برایش چیزهایی بخرم، نگاه کرد دید افسرده هستم. امام فرمود: ابوخالد چرا افسرده هستی؟ گفتم: برای همین که می‌بینم ترا می‌برند پیش این ستمگر و اطمینانی به او نیست. فرمود: ناراحت نباش از او به من آزاری نمی‌رسد، در فلان روز منتظر من باش، در سر راه پیوسته روزشماری می‌کردم تا آن روز فرا رسید.

رفتم بر سر راه اما تا غروب آفتاب کسی را ندیدم به شک افتادم، ناگاه چشمم به شخصی افتاد که می‌آید، وقتی نزدیک شد دیدم موسی بن جعفر(ع) سوار بر قاطری است. نگاهی به من نموده فرمود: مبادا شک کنی! عرض کردم: آقا مقداری شک برایم پیدا شده، فرمود: یک بار دیگر مرا می‌برند دیگر برنمی‌گردم و از دست آنها خلاصی ندارم، همانطور که گفته بود شد[۶۷].

در اوج خفقان خلافت مهدی عباسی است که امام از نظر فرهنگی بحرانی را احساس می‌کند، چون مناظره و مباحثات اصحاب با دیگر مذاهب و مسلک‌های رقیب را ممنوع کرده بودند و هیچگونه فضای امنی برای بیان حقایق دینی وجود نداشت.

هشام به یونس گفت: حضرت موسی بن جعفر(ع) به من پیغام داد که در این ایام از مناظره خودداری کن! زیرا زیاد سخت گرفته‌اند. هشام گفت: من نیز خودداری کردم تا مهدی از دنیا رفت و اوضاع آرامش یافت. این امری بود که موسی ابن جعفر(ع) کرد من نیز از ایشان اطاعت نمودم[۶۸].

بازداشت و زندانی کردن و سپس آزاد شدن امام در بغداد است. مهدی عباسی که احتمالاً بخشش‌های امام او را به وحشت انداخته بود و احتمال می‌داد که حضرت وجوهی جمع‌آوری کرده و آن را برای سازمان دادن و تقویت شیعیان مصرف می‌کند، دستور بازداشت حضرت را به فرماندار خود در مدینه صادر نمود. او نیز امام را دستگیر و روانه بغداد کرد، امام که به بغداد رسید مهدی امام را به زندان انداخت. شب هنگام علی بن ابی‌طالب(ع) را در خواب دید که بسیار متأثر و غمگین بود به او می‌فرمود: ﴿فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ[۶۹] مهدی در همان لحظه از خواب بیدار شد، حاجب خود را که ربیع نام داشت صدا کرد و دستور داد امام کاظم(ع) را پیش او حاضر کند. وقتی امام آمد، ایشان را در کنار خویش نشاند و گفت: امیرالمؤمنین را به خواب دیدم که این آیه را می‌خواند سپس از امام پرسید: فَتُؤْمِنُنِي أَنْ تَخْرُجَ عَلَيَّ أَوْ عَلَى أَحَدٍ مِنْ وُلْدِي؟ آیا به من اطمینان می‌دهی که علیه من و یا یکی از فرزندانم قیام نکنی؟ امام فرمود: «فَقَالَ وَ اللَّهِ لَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَ لَا هُوَ مِنْ شَأْنِي» به خدا قسم من چنین کاری نکرده‌ام و این کار اصولاً در شأن من نیست.

خلیفه کوشید تا با دادن سه هزار دینار و تصدیق گفته‌های امام به گونه‌ای با او برخورد نماید تا او راضی به مدینه بازگردد و بی‌درنگ آن حضرت را به مدینه بازگرداند[۷۰].

در مناقب آمده: وقتی با مهدی خلیفه عباسی بیعت کردند نیمه شب به دنبال حمید ابن قحطبه فرستاد، به او گفت: اخلاص و هواداری پدر و برادرت درباره ما کاملاً آشکار است، اما تو با ما چگونه هستی؟ حمید جواب داد، مال و جان خود را در راه شما فدا می‌کنم، مهدی گفت: این کار را سایر مردم هم می‌کنند. گفت: مال و جان، زن و فرزندم را فدا می‌کنم. باز مهدی نپذیرفت، گفت: مال و جان، زن و فرزند و دینم را فدا می‌کنم، مهدی گفت: احسن بارک الله.

با او به همین شرط پیمان بست و دستور داد که موسی ابن جعفر(ع) را مخفیانه و ناگهانی بکشد. مهدی آن شب در خواب حضرت علی(ع) را دید که به او اشاره می‌کند و این آیه را می‌خواند ﴿فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ[۷۱] که با وحشت و ترس از خواب بیدار شد. به حمید بن قحطبه گفت: از کاری که دستور داده‌ام در مورد موسی بن جعفر(ع) خودداری کن و نسبت به موسی بن جعفر(ع) احترام کرد و به او جایزه بخشید[۷۲].[۷۳]

مرگ مهدی عباسی

ابوعبدالله مهدی هشت روز باقی مانده از محرم ۱۶۹ ق. / آب ۷۸۵ م. در روستای روذ در نتیجه برخورد با در متروکه‌ای به هنگام تمرین صید آهو درگذشت. گویند: یکی از کنیزانش در غذای کنیزی دیگر سم ریخت، مهدی نادانسته از آن خورد و مرد[۷۴].[۷۵]

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۳۷، مصحح: سیاست منصور همواره گرسنه نگه داشتن مردم بود تا برای گذران زندگی روزمره خود نیازمند دولت باشند. او مردم را به سگ گرسنه‌ای تشبیه می‌کرد که به طمع نان دنبال صاحبش می‌رود؛ تاج العروس، ج۵، ص۳۱۰. مهدی به موجب وصیت منصور، در ابتدای خلافتش به همراه همسرش ریطه، خزاینی را گشود که در آن کشته‌های طالبیان، شامل کودکان، جوانان و سالمندان، وجود داشت و بر گوش هر یک نوشته‌ای بود که نام و نسب آنان را مشخص می‌کرد (تاریخ طبری، ج۸، ص۱۱۰ - ۱۱۴). هاشم معروف حسنی، این را وصیت خاموش منصور به مهدی، برای تداوم سیاست خشونت و بی‌رحمی در برخورد با آل علی (ع) و به منظور بقای قدرت عباسی خوانده است. سیرة الأئمة الاثنی عشر، ج۲، ص۲۶۹.
  2. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۵۶، ۱۱۸ و ۱۱۹، مصحح: بعقوب کاتب ابراهیم باخمرا بود که پس از کشته شدن وی، به دستور منصور زندانی شد. مهدی او را آزاد کرد و در سال ۱۶۳ به مقام وزارت رساند. وی به موجب عواملی از منصب وزارت عزل و مجدداً زندانی شد تا اینکه هارون وی را در سال ۱۷۵ آزاد کرد. بعقوب در سال ۱۸۷ در مکه درگذشت.
  3. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۵۷.
  4. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۶۰.
  5. مصحح: دستگاهی بوده که وظیفه‌اش رسانیدن اخبار و نامه‌های دولتی بوده، چه اخبار علنی رسمی و چه اخبار مخفی یا به عبارت دیگر نوعی جاسوسی نیز جزو وظایف متصدیان این دیوان بوده است، اصلاحات دیوانی، حسن انوری، ص۱۸۶.
  6. مصحح: او برای عیاشی و شراب‌نوشی، ندیمانی انتخاب کرد که زندگانی را بدون آنان گوارا نمی‌دانست و در ملاقاتی با امام کاظم (ع) در مدینه از مستند قرآنی حرمت شراب پرسید.
  7. ابن‌طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیه، ص۱۷۹.
  8. خضری، الدولة العباسیة، ص۸۸.
  9. مصحح: از این رو فرمان داد مقصوره‌های مساجد برداشته شود و منابر آنها به اندازه منبر رسول خدا (ص) کوتاه گردد.
  10. طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۷۲.
  11. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۲۴.
  12. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۳۵ - ۱۳۶.
  13. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۴۲.
  14. طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۷۷.
  15. برای اطلاع بیشتر، ر. ک: نعنعی، دولت امویان در اندلس، ترجمه محمد سپهری، بخش سوم: عصر امارت اموی.
  16. مصحح: کارولنژیان یا کارولنجیان: دومین سلسله پادشاهان فرانسه (۷۵۱ - ۹۸۷م) کد نام خویش را از «شارلمانی» اخذ کرده‌اند. فرهنگ معین، بنیادها و گرایش‌هایی که مشخصه قرون وسطا بود در دوره کارولنژیان تأسیس شد. اصول فئودالیته تقریر شد و شاهان و امپراتوران این سلسله با مقامات کلیسا همکاری داشتند. مصاحب، دائرة المعارف.
  17. در خصوص حرکت فاطمی، ر. ک: عنان، محمد عبدالله، دولة الاسلام فی الاندلس، بخش اول، ص۱۶۴- ۱۶۷.
  18. عبادی، احمد مختار، فی التاریخ العباسی و الأندلسی، ص۳۱۲.
  19. اخبار مجموعه، ص۱۱۰-۱۱۱.
  20. بیضون، ابراهیم، الدولة العربیة فی اسبانیا، ص۲۱۰ – ۲۱۱.
  21. عنان، عمان، ص۱۷۵ - ۱۷۶؛ دایقز، کارلس، شارلمان، ص۱۰۱.
  22. طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۷۸.
  23. Michel Le Syricnne: Chronique. III p.۱..
  24. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۴۷.
  25. این قلعه مرکز تدارکاتی به حساب می‌آمد و در برگیرنده انبار حبوباتی بود که سپاهیان مسلمان به هنگام پیش‌روی در داخل آسیای صغیر به آن محتاج بودند، ر. ک: تاریخ طبری، ج۸، ص۱۱۶ که فقط اشاره می‌کند: عباس یکی از شهرها و انبارهای روم را همزمان فتح کرد.
  26. بلاذری، التنبیه و الاشراف، ص۲۶۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۶۰.
  27. بلاذری، التنبیه و الاشراف، ص۲۶۷.
  28. تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۲، ص۴۶۷ - ۴۶۸؛ تاریخ طبری، ج۸، ص۱۴۲.
  29. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۴۲.
  30. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۴۸؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۴۷؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۶۳؛ Michel Le Syrienne. op. cit. III P.۱
  31. عریفی، سید باز، الدولة البیزنطیه، ص۲۲۲، Theophanes: op. Cit. p ۹۰: Dielil: Le Monde oriental: P. ۲۷۹.
  32. مصحح: سیسیل (صقلیه) جزیره‌ای است بزرگ که در دریای مدیترانه میان شبه جزیره ایتالیا و تونس قرار دارد.
  33. عبدالله، ودیع فتحی، العلاقات السیاسیة بین بیزنطیة و الشرق الادنی الاسلامی، ص۲۱۶ – ۲۱۷.
  34. عبدالله، ودیع فتحی، العلاقات السیاسیة بین بیزنطیة و الشرق الادنی الاسلامی، ص۲۱۶ – ۲۱۷.
  35. عبدالله، ودیع فتحی، العلاقات السیاسیة بین بیزنطیة و الشرق الادنی الاسلامی، ص۲۱۷.
  36. تاریخ خلیفة بن خیاط، ج۲، ص۴۷۰. او تنها مسأله تبادل اسیران را آورده است. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۵۲ - ۱۵۳؛ رستم، اسد، الروم فی سیاستهم و ثقافتهم ودینهم، ج۱، ص۲۹۷؛. Ramsay: P.۱۵۹ ۹۲۰ Theophanes: P..
  37. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۵۴.
  38. مصحح: جهاد هند نیز از روابط خارجی این دوره است. مهدی عبدالملک مسمعی را در سال ۱۵۹ به جهاد هند فرستاد. وی از راه دریا به همراه ۹۲۰۰ جنگجو شامل مطوعه و دیگران از شام و بصره به هند رفت، در سال ۱۶۰ شهر باربد را محاصره کرد و با منجنیق کوبید تا پیروز شد، شهر را تصرف کرد و مجسمه بودا را سوزاند. سپاه عباسی در این لشکرکشی آسیب سختی دید: نزدیک به ۱۰۰۰ تن از لشکریان در اثر بیماری وبا جان باختند و از سوی دیگر کشتی‌های آنان در خلیج فارس گرفتار طوفان شد و افراد بسیاری غرق شدند.
  39. طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۸۰.
  40. ابن‌طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیه، ص۱۸۱.
  41. صالح، صبحی، النظم الاسلامیه، ص۲۹۸.
  42. ابن‌طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیه، ص۱۸۲؛ جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۱۴۱.
  43. جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۱۵۵ و ۱۶۳.
  44. جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکتاب، ص۱۶۴؛ ابن‌طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیه، ص۱۸۷.
  45. طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۸۳.
  46. برای آگاهی از مشروح رخداد ولایت‌عهدی، ر. ک: تاریخ طبری، ج۸، ص۱۲۴ - ۱۲۸ و ۱۵۴.
  47. ترجمه تاریخ فخری، ص۲۱۶.
  48. الدیارات، ص۱۰.
  49. جماهر، ص۶۱؛ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۱، ص۴۹۵.
  50. تاریخ سیاسی اسلام، ص۳۵۲.
  51. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۲۴.
  52. زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۱، ص۴۹۰.
  53. البیان و التبین؛ زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ص۲۳۵.
  54. تاریخ الفخری، ص۱۵۷.
  55. «بگو جز این نیست که پروردگارم زشتکاری‌های آشکار و پنهان و گناه و افزونجویی ناروا را حرام کرده است» سوره اعراف، آیه ۳۳.
  56. «از تو درباره شراب و قمار می‌پرسند، بگو در این دو، گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم (نهفته) است» سوره بقره، آیه ۲۱۹.
  57. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۵۰.
  58. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۲۶.
  59. زندگانی امام کاظم(ع) از شریف قرشی، ج۱، ص۴۹۶.
  60. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۲۸.
  61. تحفة الاحباب، ص۳۷۳؛ اخبار و آثار ساختگی، ص۱۱۵؛ رجال نجاشی، ص۳۰۵.
  62. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۲۸.
  63. المراجعات، ص۱۲۷.
  64. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۳۴.
  65. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۳۷۰؛ تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۹.
  66. الفخری، ص۲۵۴؛ طبری، ج۶، ص۳۸۵.
  67. بحارالانوار، ج۴۸، ص۷۱.
  68. بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۹۶.
  69. «آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.
  70. تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۸.
  71. «آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.
  72. تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۹۳؛ مناقب، ج۲، ص۲۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۰.
  73. راجی، علی، مظلومیت امام کاظم، ص ۱۹.
  74. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۶۸- ۱۷۰.
  75. طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۸۴.