[[رجاء]] میگوید: با افرادی نشسته بودیم که [[ابوسعید خدری]] و [[عبدالله بن عمرو عاص]] نیز جزو آنها بودند. در این هنگام [[حسین بن علی]]{{ع}} از کنار ما عبور کرد و [[سلام]] داد. همگی جواب [[امام]] را دادند. پس از آنکه همه [[سکوت]] کردند، عبدالله برخاست و با صدای بلند پاسخ داد: و علیک [[السلام]] و [[رحمة]] [[الله]] و برکاته.
سپس رو به آن افراد کرد و گفت: میخواهید به شما از [[محبوب ترین]] افراد در نزد [[اهل آسمان]] خبر دهم؟" همه گفتند: او کیست؟ گفت: "همین کسی که از این جا عبور کرد، حسین بن علی{{ع}} [[بهترین]] [[انسانها]] بر روی [[زمین]] و محبوبترین افراد نزد اهل آسمان است؛ ولی از [[زمان]] [[جنگ صفین]] تا کنون یک کلمه با من صحبت نکرده است؛ اگر از من [[خشنود]] شود [[خشنودی]] وی را از تمام [[ثروت]] [[عرب]] بیشتر دوست دارم".
[[ابوسعید]] به او گفت: "میخواهی نزد او برویم و عذرخواهی کنی؟" عبدالله پذیرفت. [[روز]] بعد باهم به [[خانه امام]]{{ع}} رفتیم. ابوسعید اجازه ورود خواست و امام{{ع}} اجازه فرمودند. او برای عبدالله اجازه ورود خواست ولی امام اجازه نفرمود، بالاخره با [[اصرار]] اجازه گرفته شد و وارد [[خانه]] شدیم. ابوسعید گفتار روز گذشته عبدالله را به امام{{ع}} خبر داد و از ایشان خواست که عذر او را بپذیرد و امام حسین{{ع}} فرمود: "عبدالله! میدانی که محبوبترین [[اهل]] زمین در نزد اهل آسمان من هستم؟" گفت: "به [[پروردگار]] [[کعبه]] چنین است".
امام{{ع}}فرمود: "پس چرا در صفین با من و پدرم جنگیدی. با آنکه به [[خدا]] قسم پدرم از من بهتر بود؟" او گفت: "آری؛ ولی علت این بود که وقتی پدرم از من به [[پیامبر]]{{صل}} [[شکایت]] کرد که عبدالله [[شب]] را به [[نماز خواندن]] میگذراند و روزها [[روزهدار]] است و از من [[اطاعت]] نمیکند، پیامبر{{صل}} فرمود: " عبدالله، [[نماز]] بخوان و استراحت بکن، [[روزه]] بگیر و بعضی از روزها را هم [[افطار]] کن و از پدرت نیز [[اطاعت]] کن؛ از طرفی پدرم در [[صفین]] به من [[فرمان جهاد]] داد، من هم به سبب [[سخن پیامبر]]{{صل}} [[امر]] او را پذیرفتم؛ با این حال [[خدا]] را [[گواه]] میگیرم که که نه شمشیری به کار بردم و نه نیزهای به دست گرفتم و نه تیری انداختم"<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۲۳۵.</ref>. البته وی در طرفداری از [[معاویه]] و به [[دستور]] وی برای [[اهل عراق]] [[سخنرانی]] کرده است<ref>وقعة صفین، نصر بن مزاحم، ص۴۸۲-۴۸۳.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عبدالله بن عمرو عاص (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عمرو عاص»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۱۶۰-۱۶۱.</ref>
==[[احتجاج]] عبدالله بن عمرو عاص با معاویه==
==[[احتجاج]] عبدالله بن عمرو عاص با معاویه==
[[نقل]] شده، زمانی که [[عمار]] به [[شهادت]] رسید؛ عده زیادی از [[لشکریان معاویه]] در [[جنگ]] [[سست]] شدند. چون این [[حدیث نبوی]] را شنیده بودند که [[پیامبر]]{{صل}} فرموده بود: {{متن حدیث|وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ اَلْفِئَةُ اَلْبَاغِيَةُ وَ يَدْعُوهُمْ إِلَى اَلْجَنَّةِ وَ يَدْعُونَهُ إِلَى اَلنَّارِ}}<ref>صحیح البخاری، بخاری،ج۳، ص۲۰۷ (کتاب الجهاد و السیر)؛ مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۳، ص۹۱؛ معانی الاخبار، شیخ صدوق، ص۳۵.</ref>، معاویه با دیدن این صحنه چاره جویی کرد و با [[مشورت]] [[عمروعاص]] اعلام کرد که ما عمار را نکشتیم و [[علی]] کشنده عمارست که او را به جنگ آورده است. این خبر منتشر شد و به [[گوش]] [[امیر المؤمنین علی]]{{ع}} رسید. آن [[حضرت]] فرمودند: "پس [[رسول خدا]]{{صل}} نیز [[حمزه]] را کشت که او را به جنگ آورد و در مقابل شمشمیر [[مشرکان]] قرار داد". همچنین نقل شده که وقتی معاویه گفت: کسی که عمار را به جنگ آورده، او را کشته است، بلافاصله [[عبدالله بن عمر]] پاسخ داد: "پس حمزه را پیامبر{{صل}} کشته است". در این هنگام معاویه رو به عمروعاص کرد و گفت: "این فرزند [[وسوسه]] گرت را که نمیداند چه میگوید، از ما دور کن"<ref>الفتوح، ابن اعثم کوفی، ج۳، ص۲۶۸.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عبدالله بن عمرو عاص (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عمرو عاص»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۱۶۱-۱۶۲.</ref>
==سرانجام عبدالله بن عمرو عاص==
==سرانجام عبدالله بن عمرو عاص==
عبدالله در [[سال ۶۵ هجری]] و در ۷۲ سالگی در [[شام]] از [[دنیا]] رفت<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۴، ص۲۶۸.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عبدالله بن عمرو عاص (مقاله)|مقاله «عبدالله بن عمرو عاص»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۱۶۲.</ref>
عبدالله بن عمرو عاص در حالی که از پدرش دوازدهسال کوچکتر بود، قبل از پدراسلام آورد[۱]. او کتابهای پیشینیان را خوانده بود و از رسول خدا(ص) خواست تا گفتار آن حضرت را بنویسد که حضرت هم اجازه فرمودند[۲]. او بعد از گرفتن اجازه، از آن حضرت پرسید: آیا تمام سخنان شما را بنویسم؟ همه آنهایی را که در حال خشم و یا در حال رضا میگویید؟ پیامبر(ص) فرمود: "آری زیرا جز حق نمیگویم". خود میگوید از جمله مطالبی که از پیامبر(ص) نقل کردم، هزار مثل بوده است[۳].
عبدالله با عبادت و قرآنانس زیادی داشت. خود میگوید: روزی از پیامبر(ص) پرسیدم: در چه مدت تمام قرآن را بخوانم؟ ایشان فرمود: "در یک ماه"؛ گفتم: در کمتر از این مدت میتوانم بخوانم؟ فرمود: "در بیست روز"؛ گفتم: در کمتر از آن میتوانم؟ فرمود: "در ده روز"؛ گفتم: در کمتر از آن میتوانم؟ اما کمتر از این مدت را اجازه نفرمود[۴]. ولی یک اشتباه او را بدبخت کرد و آن این بود که به پیروی از پدرش عمرو عاص در صفین علیه امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) جنگید، ولی پس از پایان جنگ به اشتباه خود پی برد و همواره ناراحت بود و میگفت: که مرا جنگ با مسلمانان چه کار؟ مرا با صفین چه کار؟ کاش ده سال قبل مرده بودم تا در صفین حاضر نمیشدم[۵].[۶]
↑اسد الغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۲۳۴. ممکن است کسانی فکر کنند که چرا پیامبر(ص) کمتر از این مدت را اجازه نفرمود، با اینکه روایات زیادی دربارۀ فضیلت خواندن قرآن به ما رسیده است؛ جواب آن است که مقصود پروردگار از قرآن تنها خواندن آن نیست بلکه هدف، تأمل و دقت در معانی قرآن و بهره برداری از آن است؛ لذا خداوند در آیات بسیاری به تفکر و تدبر سفارش کرده است و کسانی را که قرآن را میخوانند و در معانیاش دقت نمیکنند، سرزنش میکند.