سران ناکثین: تفاوت میان نسخهها
جز
جایگزینی متن - 'خانه پیامبر' به 'خانه پیامبر'
جز (جایگزینی متن - 'سخن امام علی' به 'سخن امام علی') |
جز (جایگزینی متن - 'خانه پیامبر' به 'خانه پیامبر') |
||
| خط ۱۵: | خط ۱۵: | ||
وی در [[سال اول هجری]] در [[مدینه]] به [[دنیا]] آمد و اولین [[فرزند]] [[مهاجران]] است که در [[مدینه]] به [[دنیا]] آمد. او نوه [[ابوبکر]] بود و در [[انحراف]] پدرش از مسیر [[حق]] و برپا کردن [[جنگ جمل]]، نقشی اساسی داشت. [[امام علی]]{{ع}} درباره او فرمود: [[زبیر]]، همیشه از مااهلبیت بود تا زمانیکه [[فرزند]] نامبارکش، [[عبدالله]]، بزرگشد<ref>نهج البلاغة، حکمت ۴۵۳.</ref>. او بعد از [[قتل عثمان]]، بسیار تلاش میکرد تا پدرش را به [[خلافت]] برساند؛ ولی در کار خود، موفق نشد. او حلقه اتصال [[عایشه]] از یک سو، و [[زبیر]] و [[طلحه]] از سوی دیگر بود. او حتی هنگامی که [[زبیر]] قصد [[کنارهگیری]] از [[جنگ جمل]] را داشت، به انواع حیلههای [[اخلاقی]] و احساسی دست زد تا [[پدر]] را منصرف کند. در [[جنگ جمل]]، زمانی که کسی اطراف شتر [[عایشه]] نمانده بود، [[عبد الله]]، خودْ زمام شتر را به دست گرفت. او در [[جنگ]] تن به تن با ### [[313]]###، به شدت مجروح شد. گفتهاند که به کشتن [[مالک اشتر]] بسیار [[تمایل]] داشت، حتی اگر به قیمت [[جان]] خودش تمام شود. لذا در مواجهه با [[مالک اشتر]] میگفت: من و مالک را بکشید و مالک را به همراه من به [[قتل]] رسانید<ref>مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۶.</ref>. بعد از پایان [[جنگ]]، بنا به درخواست [[عایشه]]، [[امام علی]]{{ع}} او را [[عفو]] کرد. [[عبد الله بن زبیر]]، شخص [[مغرور]] و مطرودی بود، به گونهای که حتی مورد توجه و [[احترام]] [[معاویه]] هم قرار نگرفت. او پس از [[مرگ]] [[معاویه]]، با [[یزید]]، [[بیعت]] نکرد و برای [[حفظ جان]] خود، در [[مکه]] ساکن شد و بعدها بر [[مکه]] [[تسلط]] یافت. [[لشکریان]] [[یزید]] به [[مکه]] حمله بردند تا [[مقاومت]] [[عبد الله]] را درهم شکنند. در این حمله، [[کعبه]] [[آتش]] گرفت و خراب شد؛ لیکن چون در همین زمان، خبر [[مرگ]] [[یزید]] به [[مکه]] رسید، [[عبد الله]]، [[جان]] سالم به در بُرد. [[عبد الله]]، پس از [[مرگ]] [[یزید]]، در سال ۶۴ [[هجری]]، ادعای [[خلافت]] کرد و بر [[حجاز]] و [[یمن]] و [[عراق]] و [[خراسان]] مسلط شد. او از [[عبد الله بن عباس]] و [[محمد بن حنفیه]] [[بیعت]] خواست؛ ولی آنان روی برتافتند. از این رو، [[تصمیم]] گرفت آن دو را [[آتش]] بزند؛ لیکن با حمله [یاران] مختار، آن دو از [[مرگ]] [[نجات]] پیدا کردند. در زمان [[خلافت]] [[عبد الملک بن مروان]]، در سال ۷۳ [[هجری]]، با حمله حَجاج به [[مکه]] و [[مسجد الحرام]]، [[عبد الله بن زبیر]]، کشته و سپس به دار کشیده شد. | وی در [[سال اول هجری]] در [[مدینه]] به [[دنیا]] آمد و اولین [[فرزند]] [[مهاجران]] است که در [[مدینه]] به [[دنیا]] آمد. او نوه [[ابوبکر]] بود و در [[انحراف]] پدرش از مسیر [[حق]] و برپا کردن [[جنگ جمل]]، نقشی اساسی داشت. [[امام علی]]{{ع}} درباره او فرمود: [[زبیر]]، همیشه از مااهلبیت بود تا زمانیکه [[فرزند]] نامبارکش، [[عبدالله]]، بزرگشد<ref>نهج البلاغة، حکمت ۴۵۳.</ref>. او بعد از [[قتل عثمان]]، بسیار تلاش میکرد تا پدرش را به [[خلافت]] برساند؛ ولی در کار خود، موفق نشد. او حلقه اتصال [[عایشه]] از یک سو، و [[زبیر]] و [[طلحه]] از سوی دیگر بود. او حتی هنگامی که [[زبیر]] قصد [[کنارهگیری]] از [[جنگ جمل]] را داشت، به انواع حیلههای [[اخلاقی]] و احساسی دست زد تا [[پدر]] را منصرف کند. در [[جنگ جمل]]، زمانی که کسی اطراف شتر [[عایشه]] نمانده بود، [[عبد الله]]، خودْ زمام شتر را به دست گرفت. او در [[جنگ]] تن به تن با ### [[313]]###، به شدت مجروح شد. گفتهاند که به کشتن [[مالک اشتر]] بسیار [[تمایل]] داشت، حتی اگر به قیمت [[جان]] خودش تمام شود. لذا در مواجهه با [[مالک اشتر]] میگفت: من و مالک را بکشید و مالک را به همراه من به [[قتل]] رسانید<ref>مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۶.</ref>. بعد از پایان [[جنگ]]، بنا به درخواست [[عایشه]]، [[امام علی]]{{ع}} او را [[عفو]] کرد. [[عبد الله بن زبیر]]، شخص [[مغرور]] و مطرودی بود، به گونهای که حتی مورد توجه و [[احترام]] [[معاویه]] هم قرار نگرفت. او پس از [[مرگ]] [[معاویه]]، با [[یزید]]، [[بیعت]] نکرد و برای [[حفظ جان]] خود، در [[مکه]] ساکن شد و بعدها بر [[مکه]] [[تسلط]] یافت. [[لشکریان]] [[یزید]] به [[مکه]] حمله بردند تا [[مقاومت]] [[عبد الله]] را درهم شکنند. در این حمله، [[کعبه]] [[آتش]] گرفت و خراب شد؛ لیکن چون در همین زمان، خبر [[مرگ]] [[یزید]] به [[مکه]] رسید، [[عبد الله]]، [[جان]] سالم به در بُرد. [[عبد الله]]، پس از [[مرگ]] [[یزید]]، در سال ۶۴ [[هجری]]، ادعای [[خلافت]] کرد و بر [[حجاز]] و [[یمن]] و [[عراق]] و [[خراسان]] مسلط شد. او از [[عبد الله بن عباس]] و [[محمد بن حنفیه]] [[بیعت]] خواست؛ ولی آنان روی برتافتند. از این رو، [[تصمیم]] گرفت آن دو را [[آتش]] بزند؛ لیکن با حمله [یاران] مختار، آن دو از [[مرگ]] [[نجات]] پیدا کردند. در زمان [[خلافت]] [[عبد الملک بن مروان]]، در سال ۷۳ [[هجری]]، با حمله حَجاج به [[مکه]] و [[مسجد الحرام]]، [[عبد الله بن زبیر]]، کشته و سپس به دار کشیده شد. | ||
==[[مروان بن حکم]]== | ==[[مروان بن حکم]]== | ||
[[مروان بن حَکم]]، چهره مرموز، [[فتنهانگیز]] و فرصتطلبی بود که [[تمایل]] بسیاری به ایجاد [[فتنهها]] و [[درگیریها]] داشت. وی نمونه [[عینی]] نفوذیان در یک [[نهضت]] است که نه با [[روح]] جریان، همگونی دارند و نه به ارزشهای آن [[باور]] دارند و نه با اسوههای آن، همراهاند. اینگونه کسان، بیشترین ضررها را به آن جریان [[فکری]] و [[سیاسی]] که در آن [[رشد]] میکنند، وارد میسازند. [[مروان]]، با [[نفوذ]] بسیاری که در [[عثمان]] داشت، و [[تمایل]] بیاندازهاش به [[سلطنت]] و سرانجام، بی اعتقادیاش به [[فرهنگ اسلامی]]، نقش [تخریبی] مهمی در تحولات [[جامعه اسلامی]] [[بازی]] کرده است. نقش او در شعلهورسازی دوباره [[آتش]] [[قهر]] [[شورشیان]] علیه [[عثمان]] و شتاب گرفتن درگیریهای اطراف [[دارالخلافه]] نیز [[تأمل]] برانگیز است. [[مروان]]، از [[خاندان]] [[اموی]] و پسر عموی [[عثمان]] بود که در [[مکه]] یا [[طائف]] متولد شد؛ لیکن چون [[پیامبر خدا]]، [[پدر]] او [[حَکم]] بن [[ابی العاص]] را به [[طائف]] [[تبعید]] کرده بود، او نیز به همراه پدرش در [[طائف]] بود و لذا [[پیامبر خدا]] را ندید. [[دلیل]] [[تبعید]] [[حکم]] بن [[ابی العاص]] به [[طائف]]، نگاه کردن او به داخل [[خانه | [[مروان بن حَکم]]، چهره مرموز، [[فتنهانگیز]] و فرصتطلبی بود که [[تمایل]] بسیاری به ایجاد [[فتنهها]] و [[درگیریها]] داشت. وی نمونه [[عینی]] نفوذیان در یک [[نهضت]] است که نه با [[روح]] جریان، همگونی دارند و نه به ارزشهای آن [[باور]] دارند و نه با اسوههای آن، همراهاند. اینگونه کسان، بیشترین ضررها را به آن جریان [[فکری]] و [[سیاسی]] که در آن [[رشد]] میکنند، وارد میسازند. [[مروان]]، با [[نفوذ]] بسیاری که در [[عثمان]] داشت، و [[تمایل]] بیاندازهاش به [[سلطنت]] و سرانجام، بی اعتقادیاش به [[فرهنگ اسلامی]]، نقش [تخریبی] مهمی در تحولات [[جامعه اسلامی]] [[بازی]] کرده است. نقش او در شعلهورسازی دوباره [[آتش]] [[قهر]] [[شورشیان]] علیه [[عثمان]] و شتاب گرفتن درگیریهای اطراف [[دارالخلافه]] نیز [[تأمل]] برانگیز است. [[مروان]]، از [[خاندان]] [[اموی]] و پسر عموی [[عثمان]] بود که در [[مکه]] یا [[طائف]] متولد شد؛ لیکن چون [[پیامبر خدا]]، [[پدر]] او [[حَکم]] بن [[ابی العاص]] را به [[طائف]] [[تبعید]] کرده بود، او نیز به همراه پدرش در [[طائف]] بود و لذا [[پیامبر خدا]] را ندید. [[دلیل]] [[تبعید]] [[حکم]] بن [[ابی العاص]] به [[طائف]]، نگاه کردن او به داخل [[خانه پیامبر]]{{صل}} و یا به سخره گرفتن [[اعمال]] و [[رفتار]] ایشان بود. [[پیامبر]]{{صل}}، یک بار، [[حَکم]] را [[نفرین]] کرده و فرموده بود: وای بر [[امت]] من از دست [[نسل]] این مرد!<ref>اسد الغابة، ج ۲، ص ۴۹ ش ۱۲۱۷.</ref> هنگامی که [[عثمان]] به [[خلافت]] رسید، عمو و پسر عموی خود ([[حَکم]] و [[مروان]]) را به [[مدینه]] بازگرداند و اکرام بسیار کرد، [[اموال]] زیادی به آنان داد و به مروانْ [[فرصت]] داد تا در تمام [[شئون]] [[خلافت]]، دخالت کند. [[مروان]]، مُنشی [[خلیفه]]، ولی در واقع، گرداننده اصلی کار [[حکومت]] بود. [[اعتماد]] [[عثمان]] به [[مروان]] و [[اطاعت]] بیچون و چرا از او، بیگمان در [[قتل عثمان]]، نقش مهمی داشت. [[مروان]]، افزون بر آنکه [[جوان]] و خام بود، از [[آداب]] [[معاشرت]] [[اسلامی]] نیز بهرهای نداشت؛ زیرا از آغاز [[زندگی]]، خارج از [[مدینه]] و به عنوان تبعیدی و مطرود [[پیامبر]]{{صل}} [[زندگی]] کرده بود. او با ضربتی که بر پشت گردن او خورده بود، زخمی شده بود و تا آخر [[عمر]] را با گردنی کج و خمیده گذراند و چون گردنی باریک داشت، او را "خَیطُ الباطل (ریسمان [[باطل]])" مینامیدند. او پس از [[کشته شدن عثمان]] به [[مکه]] گریخت و به [[شورشیان]] جمل ملحق شد. [[مروان]] در [[جنگ جمل]]، [[فرمانده]] سوارگان سمت راست [[سپاه]] بود. او در این [[جنگ]]، نقشی مزورانه داشت و در بحبوحه [[جنگ]]، [[طلحه]] را کشت؛ چون او را [[قاتل]] [[عثمان]] میدانست. او در همین [[جنگ]]، مجروح شد؛ ولی [[امام علی]]{{ع}} او را [[عفو]] کرد. وی سپس به [[معاویه]] ملحق شد و در [[جنگ]] صِفینْ شرکت کرد. | ||
[[مروان]] [[پس از شهادت امام علی]]{{ع}} در سال ۴۲ [[هجری]] از سوی [[معاویه]] [[حاکم]] [[مدینه]] شد. او [[مانع]] به [[خاکسپاری]] [[امام حسن]]{{ع}} در کنار جدش [[پیامبر خدا]] گردید. او بعد از [[یزید بن معاویه]] به [[خلافت]] رسید؛ لیکن نُه یا دَه ماه بیشتر [[حکومت]] نکرد و این [[سخن امام علی]]{{ع}} که مدت زمان [[حکومت]] او را به "لعقةُ الکلبِ أنفَه (به اندازهای که سگ، دماغش را میلیسد<ref>نهج البلاغة، خطبه ۷۳.</ref>)" [[تشبیه]] کرده بود، تحقق یافت. پس از او فرزندانش [[خلافت]] را در دست گرفتند و بدینسان، سلسله مروانیانْ بنیاد نهاده شد که در [[ناهنجار]] جلوهدادن [[معارف]] [[اسلام]] و سقوط [[جامعه اسلامی]]، نقش بسیار بد و خبیثانهای داشتند. [[مروان]] در سال ۶۵ [[هجری]] کشته شد<ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۳۳۵-۳۴۴.</ref>. | [[مروان]] [[پس از شهادت امام علی]]{{ع}} در سال ۴۲ [[هجری]] از سوی [[معاویه]] [[حاکم]] [[مدینه]] شد. او [[مانع]] به [[خاکسپاری]] [[امام حسن]]{{ع}} در کنار جدش [[پیامبر خدا]] گردید. او بعد از [[یزید بن معاویه]] به [[خلافت]] رسید؛ لیکن نُه یا دَه ماه بیشتر [[حکومت]] نکرد و این [[سخن امام علی]]{{ع}} که مدت زمان [[حکومت]] او را به "لعقةُ الکلبِ أنفَه (به اندازهای که سگ، دماغش را میلیسد<ref>نهج البلاغة، خطبه ۷۳.</ref>)" [[تشبیه]] کرده بود، تحقق یافت. پس از او فرزندانش [[خلافت]] را در دست گرفتند و بدینسان، سلسله مروانیانْ بنیاد نهاده شد که در [[ناهنجار]] جلوهدادن [[معارف]] [[اسلام]] و سقوط [[جامعه اسلامی]]، نقش بسیار بد و خبیثانهای داشتند. [[مروان]] در سال ۶۵ [[هجری]] کشته شد<ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۳۳۵-۳۴۴.</ref>. | ||